به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

بموسی گفت حق کای مرد اسرار

چو تنها می‌نشینی دل نگه دار

وگر با خلق باشی مهربان باش

در آن ساعت نگه دار زبان باش

وگر در ره روی سر پیش می‌دار

نظر بر پیش چشم خویش میدار

وگر ده سفره پیش آرند خلقت

نگه می‌دار آنجا نیز حلقت

چو تو بس بی طعام ناتمامی

میان در بسته از بهر طعامی

چنان کان طفل حیران می درآید

برزقش شیر پستان می‌فزاید

همی کان طفل را تقدیر کردند

برزقش در دو پستان شیر کردند

چو با تو رزق دایم همبر افتاد

چرا این خلق در یکدیگر افتاد

همه سوداست ای سودائی آخر

همی سودا چه می‌پیمائی آخر

اگر تو عاقلی سودا بینداز

تو امروزی غم فردا بینداز

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 5:03 PM

 

درختی سبز را ببرید مردی

برو بگذشت ناگه اهل دردی

چنین گفت او که این شاخ برومند

که ببریدند ازو این لحظه پیوند

ازان ترّست و تازه بر سر راه

که این دم زین بریدن نیست آگاه

هنوزش نیست آگاهی ز آزار

شود یک هفتهٔ دیگر خبردار

ز حال خود خبر نه این زمانت

ولی چون بر لب آید مرغ جانت

بدام از دانه بینی مرغ جان را

که این دانه دهد مرغی چنان را

چو آدم مرغ جان را داد دانه

بیفتاد از بهشت جاودانه

ولی آدم اگر گندم نخوردی

همی مردم به جز مردم نخوردی

ز تو گر مرغ و حیوان می‌گریزند

چو زیشان می‌خوری زان می‌گریزند

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 5:03 PM

حسن یک روز رفت از بصره بیرون

به پیش رابعه آمد بهامون

بسی بُز کوهی و نخچیر و آهو

بگردش صف زده بودند هر سو

حسن را چون ز راهی دور دیدند

ز پیش رابعه یک سر رمیدند

حسن چون دید آن در وی اثر کرد

زمانی غیرتش زیر و زبر کرد

بصدق از رابعه پرسید آنگاه

که از بهر چه حیوانات این راه

ز تو نگریختند از من رمیدند

مگر با خود مرا نااهل دیدند

ازو پس رابعه پرسید رازی

که چه خوردی تو گفتا پی پیازی

درین ساعت مرا ای پاک خاطر

پیازی بود و اندک پیه حاضر

بخون دل یکی پیه آبه کردم

درین دم کآمدم بیرون بخوردم

چو از وی رابعه بشنید این راز

بر آورد ای عجب مردانه آواز

که خوردی پیه این مُشتی پریشان

چگونه از تو نگریزند ایشان

اگر کم خوردنی باشد چو مورت

بود کم خوردن کرمان گورت

اگر هر روز یک خرما کنی قوت

مسلم مانی از کرمان تابوت

چو کِرمانت برای بند بندست

بیک خرما ازین کرمان پسندست

چنین تو پشتِ کِرم از آب ونانی

شکم پر کرده در پهلو ازانی

نهٔ بی مبرز و بی مطبخ ای مرد

دلت نگرفت ازین دو دوزخ ای مرد

ز یک دوزخ بدیگر دوزخ آئی

که از مبرز بسوی مطبخ آئی

چو نشکیبی دمی از لوت و از لات

بسودا چند پیمائی خیالات

ترا گفتند جان را ده طهارت

تو تن را می‌کنی دایم عمارت

به باطن حرمتت باید همیشه

که جز خدمت بظاهر نیست پیشه

کسی گفت آتشی درخویشتن زن

چو خوردی لقمهٔ بنشین و تن زن

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 5:03 PM

 

در آن ویرانه شد محمود یک روز

یکی دیوانهٔ را دید پر سوز

کلاهی از نمد بر سر نهاده

بدو نیک جهان بر در نهاده

بر او چون فرود آمد زمانی

تو گفتی داشت اندوه جهانی

نه یک لحظه سوی سلطان نظر کرد

نه از اندوه خود یک دم گذر کرد

شهش گفتا که چه اندوه داری

که گوئی بر دلت صد کوه داری

زبان بگشاد مرد از پردهٔ راز

که ای پرورده در صد پردهٔ ناز

گرت هم زین نمد بودی کلاهی

ترا بودی درین اندوه راهی

ولیکن در میان پادشائی

چه دانی سختی و درد جدائی

که مومی با عسل خفته بصد ناز

نه از آتش خبر دارد نه از گاز

ولی هرگه که از وی شمع سازند

ز سوزش روشنی جمع سازند

چو اشک از آتش آید افسر او

بداند آنچه آید بر سر او

تو هم این دم نهٔ از خویش آگاه

ولی آن دم که برگیرندت از راه

بهر یک یک نفس روشن بدانی

که مُرده بودهٔ در زندگانی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 5:03 PM

چنین گفتست بوبکر سفاله

که با او هست پیوسته حواله

همی گویند در آبم نشانده

که هرگز تر مگرد ای باز مانده

که گرچه غرقهٔ امّا چنانی

که گر تر گردی از تر دامنانی

مشو تر گر چه در آبی همیشه

درین معرض چه سنجد شیر بیشه

که داند تا درین اندوه مردان

چگونه زار در خونند گردان

اگر این درد بودی حاصل تو

جهانی خون گرفتی ازدل تو

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:56 PM

چنین گفتست آن شمع دلفروز

همه دان یوسف همدان یکی روز

که یوسف را چنین گفتند احرار

که ای کرده زلیخا را دل افگار

زنی شد عاجز و بی یار مانده

زبی تیماریت بیمار مانده

ببردی دل ازو در زندگانی

اگر بازش دهی دل می‌توانی

چنین گفت آنگهی یوسف که هرگز

نبردم من دل آن پیر عاجز

نه ازدل بردن او هستم آگاه

نه هم جستم بقصد دلبری راه

مرا نه با دل او کار بودست

نه در من هرگز این پندار بودست

مرا گوئی که اکنون بیست سالست

که دل گُم کرده‌ام این خود محالست

کسی کو از دل خود نیست آگاه

چگونه در دل دیگر برد راه

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:56 PM

 

عزیزی از زلیخا کرد درخواست

که چون یوسف ببردت دل بگو راست

که گر این دل تو داری می‌کنی ناز

اگر می‌خواهی از یوسف تو دل باز

زلیخا خورد سوگندی قوی دست

که گر موئیم از دل آگهی هست

نمی‌دانم دلم عاشق چرا شد

وگر عاشق شد او باری کجا شد

چو یوسف هیچ دل محکم ندارد

زلیخا نیز این دل هم ندارد

چو نه این یک نه آن بر کار بودست

نه این دلبر نه آن دلدار بودست

کنون این دل کجا شد در میانه

چه گویم زین طلسم و این بهانه

زهی چوگان که گوئی را چنان کرد

که از مشرق سوی مغرب دوان کرد

پس آنگه گفت هان ای گوی چالاک

بهش رَو تا نیفتی در گَو خاک

که گر تو کژ روی ای گوی در راه

بمانی تا ابد در آتش و چاه

چو سیر گوی بی چوگان نباشد

گناه از گوی سرگردان نباشد

اگرچه آن گنه نه کردن تست

ولیکن آن گنه درگردن تست

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:56 PM

بزرگی گفت ازل همچون کمانست

هزاران تیر هر دم زو روانست

ز دیگر سو ابد آماجگاهی

نه زین سو و نه زان امکانِ راهی

همی هر تیر کآید از کمان راست

عنایت بود تیر انداز را خواست

ولی هر تیر کآید کوژ از راه

همی بر تیر نفرین بارد آنگاه

ازین حالی عجبتر می‌ندانم

دلم خون گشت دیگر می‌ندانم

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:56 PM

یکی دیوانهٔ گریان و دل سوز

شبی در پیش کعبه بود تا روز

خوشی می‌گفت اگر نگشائیم در

بدین در همچو حلقه می‌زنم سر

که تا آخر سرم بشکسته گردد

دلم زین سوز دایم رسته گردد

یکی هاتف زبان بگشاد آنگاه

که پُر بت بود این خانه دو سه راه

شکسته گشت آن بتها درونش

شکسته گیر یک بت از برونش

اگر می بشکنی سر از برون تو

بتی باشی که گردی سرنگون تو

درین راه ازچنین سر کم نیاید

که دریا بیش یک شبنم نیاید

بزرگی چون شنید آواز هاتف

بدان اسرار شد دزدیده واقف

بخاک افتادو چشمش خون روان کرد

بسی جان از چنین غم خون توان کرد

چو با او هیچ نتوانیم کوشید

نمی‌باید بصد زاری خروشید

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:56 PM

 

یکی دیوانهٔ گریان و دل سوز

شبی در پیش کعبه بود تا روز

خوشی می‌گفت اگر نگشائیم در

بدین در همچو حلقه می‌زنم سر

که تا آخر سرم بشکسته گردد

دلم زین سوز دایم رسته گردد

یکی هاتف زبان بگشاد آنگاه

که پُر بت بود این خانه دو سه راه

شکسته گشت آن بتها درونش

شکسته گیر یک بت از برونش

اگر می بشکنی سر از برون تو

بتی باشی که گردی سرنگون تو

درین راه ازچنین سر کم نیاید

که دریا بیش یک شبنم نیاید

بزرگی چون شنید آواز هاتف

بدان اسرار شد دزدیده واقف

بخاک افتادو چشمش خون روان کرد

بسی جان از چنین غم خون توان کرد

چو با او هیچ نتوانیم کوشید

نمی‌باید بصد زاری خروشید

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:56 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5030603
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث