به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ای ز صفات لبت عقل به جان آمده

از سر زلفت شکست در دو جهان آمده

چشمهٔ آب حیات بی‌لب سیراب تو

تشنه دایم شده خشک دهان آمده

نرگس خون‌ریز تو تیر جفا ریخته

دلشدگان تورا کار به جان آمده

پستهٔ تو در سخن تا شکرافشان شده

عقل ز تشویر او بسته دهان آمده

در طلب روی تو گرد جهان فراخ

ابرش فکرت مدام تنگ‌عنان آمده

عاشقت از جان و دل با دل و جان برطبق

پیش نثار رخت نعره‌زنان آمده

تا دل پر خون من جسته ز وصلت نشان

نام دلم گم شده و او به نشان آمده

چون شده روشن که نیست راه به تو تا ابد

جملهٔ عشاق را ره به کران آمده

تا که فتاده ز تو در دل عطار شور

مرغ دلش در قفس در خفقان آمده

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:45 PM

ای هر دهان ز یاد لبت پر عسل شده

در هر زبان خوشی لب تو مثل شده

آوازهٔ وصال تو کوس ابد زده

مشاطهٔ جمال تو لطف ازل شده

از نیم ذره پرتو خورشید روی تو

ارواح حال کرده و اجسام حل شده

جان‌ها ز راه حلق برافکنده خویشتن

در حلقه‌های زلف تو صاحب محل شده

ترک رخت که هندوک اوست آفتاب

آورده خط به خون من و در عمل شده

بر توچون من به دل نگریدم روا مدار

آبی که می‌خورم ز تو با خون بدل شده

ای از کمال روی تو نقصان گرفته کفر

وز کافری زلف تو در دین خلل شده

چون دیده‌ام نزول تو در خون جان خویش

در خون جان خویشتنم زین قبل شده

در وصف تو فرید که از چاکران توست

سلطان عالم است بدین یک غزل شده

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:45 PM

ای درس عشقت هر شبم تا روز تکرار آمده

وی روز من بی روی تو همچون شب تار آمده

ای مه غلام روی تو گشته زحل هندوی تو

وی خور ز عکس روی تو چون ذره در کار آمده

ای در سرم سودای تو جان و دلم شیدای تو

گردون به زیر پای تو چون خاک ره خوار آمده

جان بنده شد رای تورا روی دل‌آرای تو را

خاک کف پای تو را چشمم به دیدار آمده

چون بر بساط دلبری شطرنج عشقم می‌بری

گشتم ز جان و دل بری ای یار عیار آمده

تا نرد عشقت باختم شش را ز یک نشناختم

چون جان و دل درباختم هستم به زنهار آمده

ای جزع تو شکر فروش ای لعل تو گوهر فروش

ای زلف تو عنبر فروش از پیش عطار آمده

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:45 PM

ای یک کرشمهٔ تو صد خون حلال کرده

روی چو آفتابت ختم جمال کرده

نیکوییی که هرگز نی روز دید نی شب

هر سال ماه رویت با ماه و سال کرده

خورشید طلعت تو ناگه فکنده عکسی

اجسام خیره گشته ارواح حال کرده

ماهی که قاف تا قاف از عکس اوست روشن

چون روی تو بدیده پشتی چو دال کرده

اول چو بدرهٔ سیم از نور بدر بوده

وآخر ز شرم رویت خود را هلال کرده

یک غمزهٔ ضعیفت صد سرکش قوی را

هم دست خوش گرفته هم پایمال کرده

روی تو مهر و مه را در زیر پر گرفته

با هر یکی به خوبی صد پر و بال کرده

زلف تو چون به شبرنگ آفاق در نوشته

خورشید بر کمینه عزم زوال کرده

دل را شده پریشان حالی و روزگاری

تا از کمند زلفت مویی خیال کرده

چون مرغ دل ز زلفت خسته برون ز در شد

چندین مراغه در خون زان خط و خال کرده

با آنکه بوی وصلت نه دل شنید و نه جان

ما و دلی و جانی وقت وصال کرده

گویاترین کسی را کو تیزبین‌تر آمد

خط تو چشم بسته خال تو لال کرده

شعر فرید کرده شرح لب تو شیرین

تا او به وصف چشمت سحر حلال کرده

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:45 PM

ای ز سودای تو دل شیدا شده

زآتش عشق تو آب ما شده

عاشقان در جست و جویت صد هزار

تو چو دری در بن دریا شده

از میان آب و گل برخاسته

در میان جان و دل پیدا شده

عاشقان را بر امید روی تو

خون دل پالوده و جانها شده

تو ز جمله فارغ و مشغول خویش

خود به عشق خویش ناپروا شده

دیده روی خویشتن در آینه

بر جمال خویشتن شیدا شده

ما همه پروانهٔ پر سوخته

تو چو شمع از نور خود یکتا شده

یوسف اندر ملک مصر و سلطنت

دیدهٔ یعقوب نابینا شده

گم شدم در جست و جویت روز و شب

چند بازت جویم ای گم ناشده

چون دل عطار در عالم دلی

می‌نبینم از تو خون پالا شده

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:45 PM

ای اشتیاق رویت از چشم خواب برده

یک برق عشق جسته صد سد آب برده

بر نطع کامرانی نور رخت به یک دم

دست هزار عذرا از آفتاب برده

چندین هزار عاشق بر روی تو درین ره

در خاک و خون فتاده سر در نقاب برده

ای در غرور دل را داده شراب غفلت

پس دل بده که او را مست خراب برده

شرمت همی نیامد کاندر چنین مقامی

مردان به سر دویده تو سر به خواب برده

عطار را درین ره اندر حجاب ره نیست

گرچه دلی است او را پی با حجاب برده

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:45 PM

ترسا بچه‌ای دیدم زنار کمر کرده

در معجزهٔ عیسی صد درس ز بر کرده

با زلف چلیپاوش بنشسته به مسجد خوش

وز قبلهٔ روی خود محراب دگر کرده

از تختهٔ سیمینش یعنی که بناگوشش

خورشید خجل گشته رخساره چو زر کرده

از جادویی چشمش برخاسته صد غوغا

تا بر سر بازاری یکبار گذر کرده

چون مه به کله‌داری پیروزه قبا بسته

زنار سر زلفش عشاق کمر کرده

روزی که ز بد کردن بگرفت دلش کلی

بگذاشته دست از بد صد بار بتر کرده

صد چشمهٔ حیوان است اندر لب سیرابش

وین عاشق بی دل را بس تشنه جگر کرده

دوش آمد پیر ما در صومعه بد تنها

گفت ای ز سر عجبی در خویش نظر کرده

از خویش پرستیدن در صومعه بنشسته

خلق همه عالم را از خویش خبر کرده

بگریخته نفس تو از یار ز نامردی

چون بار گران دیده از خلق حذر کرده

برخیزی اگر مردی در شیوهٔ ما آیی

تا شیوهٔ ما بینی در سنگ اثر کرده

یک دردی درد ما در عالم رسوایی

صد زاهد خودبین را با دامن تر کرده

در حلقه چو دیدی خود دردی خور و مستی کن

وانگاه ببین خود را از حلقه به در کرده

چون کوری قرایان عطار عیان دیده

بینایی پیر خود صد نوع سمر کرده

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:45 PM

دوش آمد زلف تاب داده

جان را ز دو لب شراب داده

صد تشنهٔ آتشین جگر را

از چشمهٔ خضر آب داده

زان روی که ماه سایهٔ اوست

صد نور به آفتاب داده

هر که از لب او سؤال کرده

صد دشنامش جواب داده

زان باده که جان خراب او بود

جامی به دل خراب داده

چون مست شده دل از شرابش

او را ز جگر کباب داده

عطار در آتش فراقش

تن در غم و اضطراب داده

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:45 PM

جانا منم ز مستی سر در جهان نهاده

چون شمع آتش تو بر فرق جان نهاده

تو همچو آفتابی تابنده از همه سو

من همچو ذره پیشت جان در میان نهاده

من چون طلسم و افسون بیرون گنج مانده

تو در میان جانم گنجی نهان نهاده

گر یک گهر از آن گنج آید پدید بر من

بینی مرا ز شادی سر در جهان نهاده

داغ غم تو دارم لیکن چگونه گویم

مهری بدین عظیمی بر سر زبان نهاده

از روی همچو ماهت بر گیر آستینی

سر چند دارم آخر بر آستان نهاده

عطار را چو عشقت نقد یقین عطا داد

این ساعت است و جانی دل بر عیان نهاده

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:45 PM

سر پا برهنگانیم اندر جهان فتاده

جان را طلاق گفته دل را به باد داده

مردان راه‌بین را در گبرکی کشیده

رندان ره‌نشین را میخانه در گشاده

با گوشه‌ای نشسته دست از جهان بشسته

در پیش دردنوشان بر پای ایستاده

اندر میان مستان چندان گناه کرده

کز چشم خلق عالم یکبارگی فتاده

هرجا که مفلسان را جمعیتی است روزی

ماییم جان و دل را اندر میان نهاده

ما خود که‌ایم ما را خون ریختن حلال است

رهزن شدند ما را مشتی حرام‌زاده

زنهار الله الله تا کی ز کفر و ایمان

گه روی سوی قبله گه دست سوی باده

نه مؤمنم نه کافر گه اینم و گه آنم

رفتم به خاک تاریک از هر دو خر پیاده

عطار اگر دگر ره در راه دین درآیی

دل بایدت که گردد از هرچه هست ساده

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:45 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5037775
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث