به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

گر مرد نام و ننگی از کوی ما گذر کن

ما ننگ خاص و عامیم از ننگ ما حذر کن

سرگشتگان عشقیم نه دل نه دین نه دنیا

گر راه بین راهی در حال ما نظر کن

تا کی نهفته داری در زیر دلق زنار

تا کی ز زرق و دعوی، شو خلق را خبر کن

ای مدعی زاهد غره به طاعت خود

گر سر عشق خواهی دعوی ز سر بدر کن

در نفس سرنگون شو گر می‌شوی کنون شو

واز آب و گل برون شو در جان و دل سفر کن

جوهرشناس دین شو مرد ره یقین شو

بنیاد جان و دل را از عشق معتبر کن

از رهبر الهی عطار یافت شاهی

پس گر تو مرد راهی تدبیر راهبر کن

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:33 PM

خیز و از می آتشی در ما فکن

نعرهٔ مستانه در بالا فکن

چون نظیرت نیست در دریا کسی

خویش را خوش در بن دریا فکن

خون رز بر چهرهٔ گل نوش کن

پس ز راه دیده بر صحرا فکن

تا کیم خاری نهی می خور چو گل

دیده بر روی گل رعنا فکن

چون هزار آوا نمی‌خفتد ز عشق

خرقهٔ جان بر هزار آوا فکن

گر تو را مستی و عشق بلبل است

شب مخسب و شورشی در ما فکن

شیر گیران جمله غوغا کرده‌اند

خویش را در پیش سر غوغا فکن

عمر امشب رفت اگر دستیت هست

عمر مستان را پی فردا فکن

تا کی ای عطار از خارا دلی

شیشهٔ می خواه و بر خارا فکن

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:33 PM

خال مشکین بر آفتاب مزن

شیوه‌ای دیگرم بر آب مزن

گر به آتش نمی‌زنی آبی

آتشم در دل خراب مزن

صد گره هست از تو بر کارم

گرهی نو ز مشک ناب مزن

برد زنجیر زلف تو دل من

قفل بر لؤلؤ خوشاب مزن

فتنه را بیش ازین مکن بیدار

راهم از چشم نیم خواب مزن

شب تاریک ره زنند نه روز

راه را روز و آفتاب مزن

دل عطار مرغ دانهٔ توست

مرغ خود را به ناصواب مزن

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:33 PM

گر سر این کار داری کار کن

ور نه‌ای این کار را انکار کن

خلق عالم جمله مست غفلتند

مست منگر خویش را هشیار کن

چون بدانستی و دیدی خویش را

تا بمیری روی در دیوار کن

گر طمع داری وصال آفتاب

ذره‌ای این شیوه را اقرار کن

گر ز تو یک ذره باقی مانده است

خرقه و تسبیح با زنار کن

با منی شرک است استغفار تو

پس ز استغفار استغفار کن

یار بیزار است از تو تا تویی

اول از خود خویش را بیزار کن

گر جمال یار می‌خواهی عیان

چشم در خورد جمال یار کن

نیست پنهان آفتاب لایزال

تو چو ذره خویش را ایثار کن

تا ابد هم از عدم هم از وجود

دیده بر دوز آنگهی دیدار کن

چند گردی گرد عالم بی خبر

دل سرای خلوت دلدار کن

در درج عشق بر طاق دل است

مرد دل شو جمع‌گرد و کار کن

نقطهٔ توحید با جان در میان است

گرد جان برگرد و چون پرگار کن

چون فرو رفتی به قعر بحر جان

عزم خلوتخانهٔ اسرار کن

درس اسرار است نقش جان تو

در نه تعلیق و نه تکرار کن

پس چه کن در لوح جان خود نگر

پس زبان در نطق گوهربار کن

گر کسی را اهل بینی باز گوی

ورنه درج نطق را مسمار کن

ور به ترک هر دو عالم گفته‌ای

ذره‌ای مندیش و چون عطار کن

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:33 PM

آتشی در جملهٔ آفاق زن

نوبت حسن علی‌الاطلاق زن

ماه اگر در طاق گردون جفته زد

نیست بر حق تو به استحقاق زن

پردهٔ عشاق زلف رهزنت

در نواز و بانگ بر آفاق زن

پردهٔ عشاق راهی خوش بود

راه ما در پردهٔ عشاق زن

آتش شوق توام بی هوش کرد

آب بر روی من مشتاق زن

بستهٔ میثاق وصلت عمر رفت

چاره‌ای کن راه آن میثاق زن

زرق در عشق تو کفر منکر است

تیغ غمزه بر سر زراق زن

کشت زهر هجر تو عطار را

وقت اگر آمد دم از تریاق زن

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:33 PM

عشق چیست از خویش بیرون آمدن

غرقه در دریای پر خون آمدن

گر بدین دریا فرو خواهی شدن

نیست هرگز روی بیرون آمدن

ور سر کم کاستی دارای در آی

زانکه اینجا نیست افزون آمدن

لازمت باشد اگر عاشق شوی

ترک کردن عقل و مجنون آمدن

از ازل آزاد گشتن وز ابد

محرم سر هم اکنون آمدن

چون توان بودن به صورت بارکش

پس به معنی فوق گردون آمدن

سر بریده راه رفتن چون قلم

پا و سر افکنده چون نون آمدن

سرنگون رفتن درین دریای ژرف

پس نهان چون در مکنون آمدن

چون دهم شرحت همی گم بودگی است

محرم این بحر بیچون آمدن

تا ابد یکرنگ بودن با فنا

نی همی هردم دگرگون آمدن

چیست ای عطار کفر راه عشق

سست دین از همت دون آمدن

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:27 PM

کاری است قوی ز خود بریدن

خود را به فنای محض دیدن

مانند قلم زبان بریده

بر لوح فنا به سر دویدن

صد تنگ شکر چشیده هر دم

پس کرده سؤال از چشیدن

این راز شگرف پی ببردن

وانگاه ز خویش پی بریدن

صد توبه به یک نفس شکستن

صد پرده به یک زمان دریدن

در میکده دست بر گشادن

با ساقی روح می کشیدن

در پرتو دوست همچو شمعی

در خود به رسیدن و رسیدن

بی خویش شدن ز هستی خویش

در هستی او بیارمیدن

همچون عطار عشق او را

بر هستی خویشتن گزیدن

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:27 PM

دل ز عشق تو خون توان کردن

عقل را سرنگون توان کردن

هرچه جز عشق توست از سردل

تا قیامت برون توان کردن

تا زبون‌گیری آن‌که را خواهی

خویشتن را زبون توان کردن

تا همه خون خوریم در غم تو

هرچه داریم خون توان کردن

گوییم صبر کن چه می‌گویی

از تو خود صبر چون توان کردن

نظری کن که چون بمردم من

کی کنی پس کنون توان کردن

برامید تو در پی عطار

سفر اندرون توان کردن

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:27 PM

 

عشق را بی‌خویشتن باید شدن

نفس خود را راهزن باید شدن

بت بود در راه او هرچه آن نه اوست

در ره او بت‌شکن باید شدن

زلف جانان را شکن بیش از حد است

کافر یک یک شکن باید شدن

تو بدو نزدیک نزدیکی ولیک

دور دور از خویشتن باید شدن

در نگنجد ما و من در راه او

در رهش بی ما و من باید شدن

دوست چون هرگز نیاید در وطن

عاشقان را بی وطن باید شدن

در ره او بر امید وصل او

خاک راه تن به تن باید شدن

همچو لاله غرقه در خون جگر

زنده در زیر کفن باید شدن

در ره او چون دویی را راه نیست

با یکی در پیرهن باید شدن

پس چو عطار اندر آفاق جهان

پاکباز انجمن باید شدن

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:27 PM

با تو سری در میان خواهد بدن

کان ورای جسم و جان خواهد بدن

هر که زان سر یافت یک ذره نشان

از دو عالم بی نشان خواهد بدن

محرم آن شو که گر آن نبودت

تا ابد عمرت زیان خواهد بدن

هر نفس کان در حضور او زنی

عمر تو آن است و آن خواهد بدن

ور نخواهد بود همراهت حضور

پس عذاب جاودان خواهد بدن

وای بر حال کسی کو بر مجاز

زان حقیقت بر کران خواهد بدن

مرد دایم همچنان کاینجا زید

چون بمیرد همچنان خواهد بدن

تا نپنداری که هر کو خار بود

روز محشر گلستان خواهد بدن

هرچه اینجا ذره ذره می‌کنی

جمله در پیشت عیان خواهد بدن

این همه آمد شد و وعد و وعید

از برای امتحان خواهد بدن

تو بکوش و جهد کن تا پی بری

زانکه کار ناگهان خواهد بدن

هر که بی او آستین در خون گرفت

محرم آن آستان خواهد بدن

محرم او شو که کار هر دو کون

محو و گم در یک زمان خواهد بدن

ترک کن کار زمین و آسمان

زانکه این کف وان دخان خواهد بدن

چون به حضرت زود نتوان رفت از آنک

پرده در پرده نهان خواهد بدن

جملهٔ ذرات عالم لاجرم

سوی آن حضرت دوان خواهد بدن

بر کناره می‌شو از هر سایه‌ای

زانکه کاری در میان خواهد بدن

در بر آن کار عالی کار خلق

اشتری بر نردبان خواهد بدن

کار ما در پیش او چون ذره‌ای

در بر هفت آسمان خواهد بدن

چون جهان آنجا کف و دودی بود

پس چه جای صد جهان خواهد بدن

چون برافتد پرده از روی دو کون

آن حقیقت ترجمان خواهد بدن

گوییا هر ذره‌ای را تا ابد

جاودانی صد زبان خواهد بدن

همچو باران ز آسمان سلطنت

خط استغنا روان خواهد بدن

در چنین جایی کجا عطار را

یک سخن یا یک بیان خواهد بدن

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:27 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5039903
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث