به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

درین نشیمن خاکی بدین صفت که منم

میان نفس و هوا دست و پای چند زنم

هزار بار برآمد مرا که یکباری

ز دست چرخ فلک جامه پاره پاره کنم

گره چگونه گشایم ز سر خود که ز چرخ

هزار گونه گره در فتاده در سخنم

ز هر کسی چه شکایت کنم چو می‌دانم

که جرم من ز من است و بلای خویش منم

به هیچ روی مرا نیست رستگاری روی

که هست دشمن من در میان پیرهنم

حساب بر نتوانم گرفت بر خود از آنک

به هر حساب که هستم اسیر خویشتنم

هزار بار به یک روز عقل را ز صراط

به قعر دوزخ نفس و هوا فرو فکنم

اگر موافق طبعم ندیم ابلیسم

وگر متابع نفسم حریف اهرمنم

به گرد بلبل روحم قرار چون گیرد

میان خار چو گلزار جان بود وطنم

سزد که پیرهن کاغذین کند عطار

که شد ز نفس بدآموز پیرهن کفنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:08 PM

 

دست می ندهد که بی تو دم زنم

بی تو دستی شاد چون برهم زنم

کو مرا در درد عشقش همدمی

تا دم درد تو با همدم زنم

نی که بی تو دم نیارم زد از آنک

گر زنم دم بی تو نامحرم زنم

از غم من چون تو خوشدل می‌شوی

خوش نباشد گر نفس بی غم زنم

با تو باید از دوعالم یک دمم

تا دو عالم را به یک دم کم زنم

گر ز دوری جای بانگت بشنوم

بانگ بر خیل بنی آدم زنم

گر دهد یک مژهٔ تو یاربم

بر سپاه جملهٔ عالم زنم

پیش لعلت سنگ برخواهم گرفت

تا برین فیروزه‌گون طارم زنم

نفی تهمت را چو جام لعل تو

پیشم آید لاف جام جم زنم

گفته بودی دم مزن از زخم من

گرچه زخمت بر جگر محکم زنم

چون گلوگیر است زخم عشق تو

من چگونه پیش زخمت دم زنم

کافرم گر پیش روی تو مرا

زخمی آید رای از مرهم زنم

می‌روم در عشق هم‌بر با فرید

تا قدم بر گنبد اعظم زنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:08 PM

ز تو گر یک نظر آید به جانم

نباید این جهان و آن جهانم

مرا آن یک نفس جاوید نه بس

تو دانی دیگر و من می ندانم

اگر گویی سرت خواهم بریدن

ز شادی چون قلم بر سر دوانم

وگر گویی به لب جان خواهمت داد

به لب آید بدین امید جانم

اگر خاکی شد و گردیت آورد

ز تو یک روز می‌باید امانم

که تا از اشک بنشانم من آن گرد

همه بر خاک راهت خون فشانم

کلاه چرخ بربایم اگر تو

کمر سازی ز دلق و طیلسانم

چو بی روی تو عالم می نبینم

در آن عزمم که در چشمت نشانم

ولی ترسم که در خون سرشکم

شوی غرقه من از تو دور مانم

تو هستی در میان جانم و من

ز شوق روی تو جان بر میانم

اگر من باشم و گرنه غمی نیست

تو می‌باید که باشی جاودانم

که گر صد سود خواهم کرد بی تو

نخواهد بود جز حاصل زیانم

و گر در بند خویش آری مرا تو

نخواهم کفر و دین در بند آنم

در ایمان گر نیابم از تو بویی

یقین دانم که در کافرستانم

وگر در کفر بویی یابم از تو

ز ایمان نور بر گردون رسانم

تو تا دل برده‌ای جانا ز عطار

به مهر توست جان مهربانم

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:08 PM

ازین دریا که غرق اوست جانم

برون جستم ولیکن در میانم

بسی رفتم درین دریا و گفتم

گشاده شد به دریا دیدگانم

چون نیکو باز جستم سر دریا

سر مویی ز دریا می ندانم

کسی کو روی این دریا بدید است

دهد خوش خوش نشانی هر زمانم

ولیکن آنکه در دریاست غرقه

ندانم تا دهد هرگز نشانم

چو چشمم نیست دریابین، چه مقصود

اگر من غرق این دریا بمانم

چو نابینای مادرزاد، کشتی

درین دریا همه بر خشک رانم

چو در دریا جنب می‌بایدم مرد

چنین لب خشک و تر دامن از آنم

کسی در آب حیوان تشنه میرد

چه گویند آخر آن کس را من آنم

دریغا کانچه می‌جستم ندیدم

وزین غم پر دریغا ماند جانم

ندارم یکشبه حاصل ولیکن

به انواع سخن گوهر فشانم

مرا از عالمی علم شکر به

که باشد یک شکر اندر دهانم

دلم کلی ز علم انکار بگرفت

کنون من در پی کار عیانم

اگر کاری عیان من نگردد

چو مرداری شوم در خاکدانم

اگر عطار را فانی بیابم

به بحر دولتش باقی رسانم

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:08 PM

گر در سر عشق رفت جانم

شکرانه هزار جان فشانم

بی عشق اگر دمی برآرم

تاریک شود همه جهانم

تا دور فتاده‌ام من از تو

در ششدرهٔ صد امتحانم

طفلی که ز دایه دور ماند

جان تشنهٔ شیر همچنانم

لب خشک ز شوق قطره‌ای شیر

جان می‌دهم ای دریغ جانم

عمری چو قلم به سر دویدم

گفتم مگر از رسیدگانم

چون روی تو شعله‌ای برآورد

بگشاد به غیب دیدگانم

معلومم شد که هرچه عمری

دانسته‌ام از تو من خود آنم

گفتی که مرا بدان و بشناس

این می‌دانم که می ندانم

چون طاقت قطره‌ای ندارم

نوشیدن بحر چون توانم

از تو جز ازین خبر ندارم

کز تو خبری دهد زبانم

لیکن دل و جان و عقل در تو

گم گشت همه به یک زمانم

عقل و دل و جان چو بی نشان گشت

از کنه تو چون دهد نشانم

از علم مرا ملال بگرفت

آخر روزی شود عیانم

نه نه که عیان شدست دیری است

من طالب بود جاودانم

هر گه که فنا شوم در آن عین

جاوید در آن بقا بمانم

عطار ضعیف را به‌کلی

دایم به مراد دل رسانم

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:08 PM

از در جان درآی تا جانم

همچو پروانه بر تو افشانم

چون نماند از وجود من اثری

پس از آن حال خود نمی‌دانم

در حضور چنان وجود شگرف

چون نمانم به جمله من مانم

کی بود کی که پیش شمع رخت

بدهم جان و داد بستانم

آب چندان بریزم از دیده

کاتش روز حشر بنشانم

منم و نیم جان و چندان عشق

که نیاید دو کون چندانم

جان از آن بر لب آمد است مرا

تا به جانت فرو شود جانم

بند بندم اگر فرو بندی

روی از روی تو نگردانم

همچو عطار مست و جان بر دست

پیش تو ان‌یکاد می‌خوانم

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:08 PM

از عشق در اندرون جانم

دردی است که مرهمی ندانم

بی روی کسی که کس ندید است

خونابه گرفت دیدگانم

از بس که نشان از بجستم

نه نام بماند و نه نشانم

گویند که صبر کن ولیکن

چون صبر نماند چون توانم

جانا چو تو از جهان برونی

جان گیر و برون بر از جهانم

زین مظلم جای خانهٔ دیو

برسان به بقای جاودانم

بی تو نفسی به هر دو عالم

زنده بنمانم ار بمانم

تا عشق تو در نوشت لوحم

مانند قلم به سر دوانم

عطار به صبر تن فرو ده

تا علم یقین شود عیانم

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:08 PM

چون نام تو بر زبان برانم

صد میل به یک زمان برانم

بر نام تو در میان خشکی

کشتی روان روان برانم

زین دریاها که پیش دارم

صد سیل ز دیدگان برانم

از نام تو کشتیی بسازم

وآن کشتی را چنان برانم

کز قوت آن روش به یک دم

کام دل جاودان برانم

رخش فلکی به زین درآرم

بس گرد همه جهان برانم

اسب از سه صف زمان بتازم

وز شش جهت مکان برانم

در هر قدمی ز راه سیلی

از دیدهٔ خونفشان برانم

وین ملک که گشت ملک عطار

در عالم بی نشان برانم

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:08 PM

من این دانم که مویی می ندانم

بجز مرگ آرزویی می ندانم

مرا مبشول مویی زانکه در عشق

چنان غرقم که مویی می ندانم

چنین رنگی که بر من سایه افکند

ز دو کونش رکویی می ندانم

چنانم در خم چوگان فگنده

که پا و سر چو گویی می ندانم

بسی بر بوی سر عشق رفتم

نبردم بوی و بویی می ندانم

بسی هر کار را روی است از ما

به از تسلیم رویی می ندانم

به از تسلیم و صبر و درد و خلوت

درین ره چارسویی می ندانم

شدم در کوی اهل دل چو خاکی

که به زین کوی کویی می ندانم

دلم را راه جوی عشق کردم

که به زو راه جویی می ندانم

درون دل بسی خود را بجستم

که به زین جست و جویی می ندانم

به خون دل بشستم دست از جان

که به زین شست و شویی می ندانم

بسی این راز نادانسته گفتم

که به زین گفت و گویی می ندانم

چو کردم جوی چشمان همچو عطار

که به زین آب جویی می ندانم

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:08 PM

چو خود را پاک دامن می ندانم

مقامی به ز گلخن می ندانم

چرا اندر صف مردان نشینم

چو خود را مرد جوشن می ندانم

بیا تا ترک خود گیرم که خود را

بتر از خویش دشمن می ندانم

دلی کز آرزوها گشت پر بت

من آن دل را مزین می ندانم

چو عیسی از یکی سوزن فروماند

من این بت کم ز سوزن می ندانم

مرا جانان فروشد در غمت جان

اگرچه جان معین می ندانم

چنان در عشق تو سرگشته گشتم

که جانم گم شد و تن می ندانم

مرا هم کشتی و هم سوختی زار

چه می‌خواهی تو از من می ندانم

گهی گویی که تن زن صبر کن صبر

علاج صبر کردن می ندانم

گهی گویی مرا بستان ورستی

ز صد خرمن یک ارزن می‌ندانم

چون من یک ذره‌ام نه هست و نه نیست

همه خورشید روشن می ندانم

فرو رفتم در این وادی کم و کاست

تو می‌دانی اگر من می ندانم

درین حیرت دل حیران خود را

طریقی به ز مردن می ندانم

که گیرد دامن عطار ازین پس

چو او را هیچ دامن می ندانم

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:08 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5040547
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث