به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

قصد کرد از سرکشی یارم به جان

قصد او را من خریدارم به جان

گر بسوزد همچو شمعم عشق او

راز عشقش را نگه دارم به جان

عشق او دل خواهد و زین چاره نیست

دل بدادم چون گرفتارم به جان

ماه‌رویا جان من در حکم توست

جان ببر چند آوری کارم به جان

نی چو عشقم هست جانم گو مباش

من ز جان خویش بیزارم به جان

جانم از شادی نگنجد در جهان

گر دهی ای ماه زنهارم به جان

گر بسوزی بند بندم از جفا

من وفای تو به جان دارم به جان

هرچه فرمایی وگر جان خواهیم

پیشباز آیم به جای آرم به جان

چون دل عطار از زاری بسوخت

کم طلب زین بیش آزارم به جان

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:27 PM

ای گرفته حسن تو هر دو جهان

در جمالت خیره چشم عقل و جان

جان تن جان است و جان جان تویی

در جهان جانی و در جانی جهان

های و هوی عاشقانت هر سحر

می نگنجد در زمین و آسمان

بوالعجب مرغی است جان عاشقت

کز دو کونش می نیابد آشیان

جملهٔ عالم همی بینم به تو

وز تو در عالم نمی‌بینم نشان

ای ز پیدایی و پنهانی تو

جان من هم در یقین هم در گمان

تن همی داند که هستی بر کنار

جان همی داند که هستی در میان

بس سخن گویی از آنی بس خموش

بس هویدایی از آنی بس نهان

کی تواند دید نور آفتاب

چشم اعمی چون ندارد جای آن

ما همه عیبیم چون یابد وصال

عیب‌دان در بارگاه غیب‌دان

تا نگردد جان ما از عیب پاک

کی شوی با عاشقانش هم عنان

آستین نا کرده پر خون هر شبی

کی شود شایستهٔ آن آستان

همچو عطار از دو کون آزاد گرد

بندهٔ یکتای او شو جاودان

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:27 PM

ای نهان از دیده و در دل عیان

از جهان بیرون ولی در قعر جان

هر کسی جان و جهان می‌خواندت

خود تویی از هر دو بیرون جاودان

هم جهان در جانت می‌جوید مدام

هم ز جان می‌جویدت دایم جهان

تو جهانی، لیک چون آیی پدید

نه که جانی، لیک چون گردی نهان

چون پدید آیی چو پنهانی مدام

چون نهان گردی چو جاویدی عیان

هم نهانی هم عیانی هر دویی

هم نه اینی هم نه آن هم این هم آن

جان ز پنهانی تو در داده تن

تن ز پیدایی تو جان بر میان

جان چو بی چون است چون آید به راه

تن چو در جوش است چون یابد نشان

چون ز تو جان نفی و تن اثبات یافت

زین دو وصفند این دو جوهر در گمان

هر دو گر بی‌وصف گردند آنگهی

قرب بی وصفیت یابند آن زمان

ز اشتیاق در وصلت چون قلم

می‌روم بسته میان بر سر دوان

من نیم تنها که ذرات دو کون

جان‌فشانند این طلب را جان‌فشان

آن چه جویم چون نیاید در طلب

زان چه گویم چون نیاید در بیان

بر زبانم چون بگردد نام وصل

پر زبانه گرددم حالی زبان

شرح این اسرار از عطار خواه

او بگفت اسرار کو اسراردان

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:27 PM

چون نیاید سر عشقت در بیان

همچو طفلان مهر دارم بر زبان

چون عبارت محرم عشق تو نیست

چون دهد نامحرم از پیشان نشان

آنک ازو سگ می‌کند پهلو تهی

دوستکانی چون خورد با پهلوان

چون زبان در عشق تو بر هیچ نیست

لب فرو بستم قلم کردم زبان

همچو مرغ نیم بسمل در رهت

در میان خاک و خون گشتم نهان

دور از تو جان ز من گیرد کنار

گر مرا بیرون نیاری زین میان

دوش عشق تو درآمد نیم شب

از رهی دزدیده یعنی راه جان

گفت صد دریا ز خون دل بیار

تا در آشامم که مستم این زمان

مرغ دل آوارهٔ دیرینه بود

باز یافت از عشق حالی آشیان

در پرید و عشق را در بر گرفت

عقل و جان را کارد آمد به استخوان

عقل فانی گشت و جان معدوم شد

عشق و دل ماندند با هم جاودان

عشق با دل گشت و دل با عشق شد

زین عجب‌تر قصه نبود در جهان

دیدن و دانستن اینجا باطل است

بودن آن کار نه علم و بیان

چون بباشی فانی مطلق ز خویش

هست مطلق گردی اندر لامکان

جان و جانان هر دو نتوان یافتن

گر همی جانانت باید جان‌فشان

تا کی ای عطار گویی راز عشق

راز می‌گویی طلب کن رازدان

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:27 PM

ای روی تو شمع بت‌پرستان

یاقوت تو قوت تنگدستان

زلف تو و صد هزار حلقه

چشم تو و صد هزار دستان

خورشید نهاده چشم بر در

تا تو به درآیی از شبستان

گردون به هزار چشم هر شب

واله شده در تو همچو مستان

آنچ از رخ تو رود در اسلام

هرگز نرود به کافرستان

پیران ره حروف زلفت

ابجد خوانان این دبستان

در عشق تو نیستان که هستند

هستند نه نیستان نه هستان

ممکن نبود به لطف تو خلق

از دینداران و بت‌پرستان

گوی تو که آب خضر بوده است

هر شیر که خورده‌ای ز پستان

ای بر شده بس بلند آخر

به زین نگرید سوی بستان

گلگون جمال در جهان تاز

وز عمر رونده داد بستان

کین گلبن نوبهار عمرت

درهم ریزد به یک زمستان

مشغول مشو به گل که ماراست

پنهان ز تو خفته در گلستان

زخمی زندت به چشم زخمی

گورستانت کند ز بستان

تو گلبن گلستان حسنی

عطار تورا هزاردستان

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:27 PM

در عشق همی بلا همی جویم

درد دل مبتلا همی جویم

در مان چه طلب کنم که در عشقش

یک درد به صد دعا همی جویم

از صوف صفای دل نمی‌یابم

از درد مغان صفا همی جویم

از خرقه و طیلسان دلم خون شد

زنار و کلیسیا همی جویم

در بحر هزار موج عشق او

غرقه شده و آشنا همی جویم

جانا به لقا چو آفتابی تو

یک ذره از آن بقا همی جویم

تا چند دوم به گرد عالم در

تو با من و من که را همی جویم

تو دست به جان من فرا کرده

من گرد جهان تورا همی جویم

تو در دل و من به گرد عالم در

بنگر که تورا کجا همی جویم

عطار شدم ز عطر زلف تو

زان عطر دگر عطا همی جویم

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:27 PM

چون قصهٔ زلف تو دراز است چگویم

چون شیوهٔ چشمت همه ناز است چگویم

این است حقیقت که ز وصل تو نشان نیست

هر قصه که این نیست مجاز است چگویم

خورشید که او چشم و چراغ است جهان را

از شوق رخت در تک و تاز است چگویم

چون شمع سحرگاه دل سوخته هر شب

بی روی تو در سوز و گداز است چگویم

تا دست به زلف تو رسد در همه عمرم

چون زلف توام کار دراز است چگویم

گر کرد مرا زلف تو با خاک برابر

لعل لب تو بنده نواز است چگویم

المنه‌لله که دلم گرچه ربودی

از زلف تو در پردهٔ راز است چگویم

گفتی که بگو تا چه کشیدی تو ز نازم

کار من دلخسته نیاز است چگویم

گفتم که در بسته مرا چند نمایی

گفتی که درم بر همه باز است چگویم

گر بر همه باز است در وصل تو جانا

چون بر من سرگشته فراز است چگویم

عطار درین کوی اگر نیک و اگر بد

پروانهٔ آن شمع طراز است چگویم

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:27 PM

نشستی در دل من چونت جویم

دلم خون شد مگر در خونت جویم

تو با من در درون جان نشسته

من از هر دو جهان بیرونت جویم

چو فردا گم نخواهی بود جاوید

پس آن بهتر بود کاکنونت جویم

مرا گویی چو گم گردی مرا جوی

چو بی چونی تو آخر چونت جویم

چو راهت را نه سر پیداست نه پای

نه سر نه پای چون گردونت جویم

یقین دانم که در دستم کم آیی

اگرچه هر زمان افزونت جویم

چو در دستم نمی‌آیی ز یک وجه

از آن هر روز دیگرگونت جویم

چو هر دم می‌کنی صد رنگ ظاهر

سزد گر همچو بوقلمونت جویم

نیایی ذره‌ای در دست هرگز

اگر هر دم به صد افسونت جویم

نمیرم تا ابد گر درد خود را

مفرح از لب میگونت جویم

چو دریا گشت چشم من ز شوقت

چگونه لؤلؤ مکنونت جویم

شکر ریز فریدم می نباید

شکر از خندهٔ موزونت جویم

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:27 PM

ای جان ز جهان کجات جویم

جانی و چو جان کجات جویم

چون نام و نشانت می ندانم

بی نام و نشان کجات جویم

چون کون و مکان حجاب راه است

در کون و مکان کجات جویم

چون تو نه نهانی و نه پیدا

پیدا و نهان کجات جویم

هستی تو چو آسمان سبکرو

در بند گران کجات جویم

ای از بر من چو تیر رفته

من همچو کمان کجات جویم

چون تو نرسی به کسی یقین است

پس من به گمان کجات جویم

در پرده شدی خموش گشتی

من نعره‌زنان کجات جویم

گفتی که مرا میان جان جوی

جان نیست عیان کجات جویم

هستیم درین میانه کوهی است

کوهی به میان کجات جویم

چون جان فرید در تو محو است

دل در خفقان کجات جویم

گفتی که چو گم شوی مرا جوی

گم گشتهٔ جان کجات جویم

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:27 PM

 

گر مردی خویشتن ببینیم

اندر پس دوکدان نشینیم

دیگر نزنیم لاف مردی

وز شرم ره زنان گزینیم

کاری عجب اوفتاده ما را

پیمانهٔ زهر و انگبینیم

تا زهر چو انگبین نگردد

یک ذره جمال او نبینیم

سر رشتهٔ دل ز دست دادیم

کین چیست که ما کنون درینیم

ای ساقی درد درد در ده

کامروز ورای کفر و دینیم

ما در ره یار سر ببازیم

وانگه پس کار خود نشینیم

آبی در ده صبوحیان را

کز عشق به سینه آتشینیم

صبح رخ او پدید آمد

ما جمله صبوحیان ازینیم

ما مستانیم و همچو عطار

از مستی خویش شرمگینیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 10 فروردین 1396  - 12:21 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5040313
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث