به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

حیا بی‌پرده نپسندید راز حسن یکتایش

پری تا فال شوخی زد عرق‌کردند مینایش

دلی می‌افشرد هر پر زدن تحریک مژگانت

نمی‌دانم چه صید است این‌که دارد چنگ‌ گیرایش

چراغ عقل در بزم جنون روشن نمی‌گردد

مگر سوزد دماغی در شبستان سویدایش

به جنت طرفی از جمعیت دل نیست زاهد را

چو شمع از خامسوزی سوختن باقیست فردایش

بساط نقش پا گرم است در وحشتگه امکان

ز هر جا شعله‌ای جسته‌ست داغی مانده بر جایش

به نومیدی خمار عشرت این انجمن بشکن

شکستن ختم قلقل می‌کند بر ساز مینایش

دو عالم نیک و بد را شخص تست آیینهٔ تهمت

تو هر اسمی‌ که می‌خواهی برون آر از معمایش

مقیم ‌گوشهٔ دل چون نفس دیوانه‌ای دارم

که‌ گر تنگی‌ کند این خانه افشارد به صحرایش

قناعت کرده‌ام چون عشق از آیینهٔ امکان

به آن مقدار تمثالی‌که نتوان‌کرد پیدایش

ندانم سایه با بخت‌که دارد توامی بیدل

مقیم روز بودن بر نمی‌آرد ز شبهایش

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:39 PM

 

حیا بی‌پرده نپسندید راز حسن یکتایش

پری تا فال شوخی زد عرق‌کردند مینایش

دلی می‌افشرد هر پر زدن تحریک مژگانت

نمی‌دانم چه صید است این‌که دارد چنگ‌ گیرایش

چراغ عقل در بزم جنون روشن نمی‌گردد

مگر سوزد دماغی در شبستان سویدایش

به جنت طرفی از جمعیت دل نیست زاهد را

چو شمع از خامسوزی سوختن باقیست فردایش

بساط نقش پا گرم است در وحشتگه امکان

ز هر جا شعله‌ای جسته‌ست داغی مانده بر جایش

به نومیدی خمار عشرت این انجمن بشکن

شکستن ختم قلقل می‌کند بر ساز مینایش

دو عالم نیک و بد را شخص تست آیینهٔ تهمت

تو هر اسمی‌ که می‌خواهی برون آر از معمایش

مقیم ‌گوشهٔ دل چون نفس دیوانه‌ای دارم

که‌ گر تنگی‌ کند این خانه افشارد به صحرایش

قناعت کرده‌ام چون عشق از آیینهٔ امکان

به آن مقدار تمثالی‌که نتوان‌کرد پیدایش

ندانم سایه با بخت‌که دارد توامی بیدل

مقیم روز بودن بر نمی‌آرد ز شبهایش

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:39 PM

 

اگر زین رنگ‌، تمکین می‌زند موج از سراپایش

خرام خویش هم مشکل تواند برد از جایش

به غارت رفتهٔ گرد خرام او دلی دارم

که چون‌ گیسوی محبوبان پریشانی‌ست اجزایش

زبان در سرمه می‌غلتد اسیران نگاهش را

صدا را هم رهایی نیست از مژگان‌ گیرایش

نگاه از چشم حیرانم چو دود از داغ می‌جوشد

قیامت ریخت بر آیینه‌ام برق تماشایش

نخواهد دود خود را شعله داغ خجلت پستی

نیفتد سایه بر خاک از غرور نخل بالایش

وفا در هر صفت بی‌رنگ تأثیری نمی‌باشد

هنوز از خاک مشتاقان حنایی می‌شود پایش

وداع هستی عاشق ندارد آن قدر کوشش

همان برگشتن از یاد تو خالی می‌کند جایش

نگردد زایل از اشک ندامت نقش پیشانی

خطوط موج شستن مشکل است از آب دریایش

ندارد طاقت یک جنبش مژگان دل عاشق

ز بس چون اشک لبریز چکیدنهاست مینایش

به این هستی فنا را دستگاه رفع خجلت‌ کن

به کام خس مگر از شعله بالد ناکسیهایش

به این بی‌مطلبی احرام خواهش بسته‌ام بیدل

که آگه نیست سایل هم ز افسون تقاضایش

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:38 PM

 

مپرسید از نگین شاه و اقبال نفس‌ کاهش

به چندین کوچه افکنده‌ست سعی نام در چاهش

خودآرایی به دیهیم زر و یاقوت می‌نازد

ز ماتم ‌کرده غافل خاک رنگین بر سر جاهش

اگر شخص طلب قدر جنون مفلسی داند

گریبان دامن آراید به طوف دست ‌کوتاهش

ره امن از که پرسم در جنون سامان بیابانی

که محشر چشم می‌پوشد به مژگان پر کاهش

چو آن‌ گل ‌کز سر و دستار مستی بر زمین افتد

به لغزیدن من از خود رفتم و دل ماند درراهش

عنان‌گیر غبار سینه چاکان نیست‌گردون هم

سحر هر سو خرامد کوچه‌ها پیداست در راهش

سراپای ‌گهر موج است اگر آغوش بگشاید

گره تاریست کز پیچیدگی کردند کوتاهش

هلال آیینه‌دار است ای ز سامان طلب غافل

که از خمیازهٔ یک ریشه بالد خرمن ماهش

قناعت در مزاج خلق دون فطرت نمی‌باشد

پریشان‌ کرد عالم را زمین آسمان خواهش

چه امکانست رمز پردهٔ این وهم بشکافی

که عنقا غفلتست و سعی دانش نیست آگاهش

زبان درکام دزدد هرکه درس عشق می‌خواند

برون لفظ و خط راهی ندارد در ادبگاهش

گر اسقاط اضافات است منظور یقین بیدل

بس است الله الله از من‌الله و الی‌اللهش

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:38 PM

 

آه از این جلوهٔ نقاب فروش

بحر در جیب و ما حباب فروش

تو و صد موج‌ گوهر تمکین

من و یک اشک اضطراب فروش

انفعال است شبنم این باغ

عرقی‌ گل ‌کن و گلاب فروش

چشمی از نقش این و آن بر بند

اعتبار جهان به خواب فروش

دل افسرده سنگ راه وفاست

کاش خون گردد این حجاب فروش

هوش اگر صد قماش پردازد

تو به یک جرعهٔ شراب فروش

آخرکار شعله همواری‌ست

نفسی چند پیچ و تاب فروش

به هوس پایمال نتوان زیست

مخمل ما مباد خواب فروش

باب غم جز دل‌ گداخته نیست

مشتری تشنه است‌، آب فروش

قدر داغ جگر چه می‌دانی

رو به دکانچهٔ ‌کباب فروش

سایه پرورد جلوهٔ یاریم

خاک ماگیر و آفتاب فروش

بیدل ایام غازه کاری رفت

ماند بخت سیه خضاب فروش

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:38 PM

 

مپرسید از نگین شاه و اقبال نفس‌ کاهش

به چندین کوچه افکنده‌ست سعی نام در چاهش

خودآرایی به دیهیم زر و یاقوت می‌نازد

ز ماتم ‌کرده غافل خاک رنگین بر سر جاهش

اگر شخص طلب قدر جنون مفلسی داند

گریبان دامن آراید به طوف دست ‌کوتاهش

ره امن از که پرسم در جنون سامان بیابانی

که محشر چشم می‌پوشد به مژگان پر کاهش

چو آن‌ گل ‌کز سر و دستار مستی بر زمین افتد

به لغزیدن من از خود رفتم و دل ماند درراهش

عنان‌گیر غبار سینه چاکان نیست‌گردون هم

سحر هر سو خرامد کوچه‌ها پیداست در راهش

سراپای ‌گهر موج است اگر آغوش بگشاید

گره تاریست کز پیچیدگی کردند کوتاهش

هلال آیینه‌دار است ای ز سامان طلب غافل

که از خمیازهٔ یک ریشه بالد خرمن ماهش

قناعت در مزاج خلق دون فطرت نمی‌باشد

پریشان‌ کرد عالم را زمین آسمان خواهش

چه امکانست رمز پردهٔ این وهم بشکافی

که عنقا غفلتست و سعی دانش نیست آگاهش

زبان درکام دزدد هرکه درس عشق می‌خواند

برون لفظ و خط راهی ندارد در ادبگاهش

گر اسقاط اضافات است منظور یقین بیدل

بس است الله الله از من‌الله و الی‌اللهش

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:32 PM

 

ای ز لعلت سخن ‌گلاب فروش

نگه از نرگست شراب فروش

تیغ ناز تو موجها دارد

از سر بیدلان حباب فروش

زبن دو نیرنگ قطع نتوان ‌کرد

جلوه‌گر باش یا نقاب فروش

ذره‌ای مهر بی‌نشان خودی

هرکجا باشی آفتاب فروش

زاهدا کار عشق بی‌سببی است

تو دعاهای مستجاب فروش

فرصت اینجا ترانهٔ عنقاست

گر توقف ‌کنی شتاب فروش

می‌روی چشم بسته زین بازار

جنسهای نگه به خواب فروش

نقش هر ذره‌ای که می‌بینی

آفتابی است انتخاب فروش

زندگانی قماش راحت نیست

تا نفس داری اضطراب فروش

برق تازان ز خود برون رفتند

حیرت ما همان رکاب فروش

حرف بی‌موقع از حیا دور است

آبم از پیری شباب فروش

ای شعورت خیالباف جنون

این کتانها به ماهتاب فروش

همه سقای آبروی خودند

یک دو گوهر تو نیز آب فروش

بیدل اینجا کجاست دام و چه صید

دل‌کمندی‌ست پیچ و تاب فروش

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:32 PM

 

عیب همه عالم ز تغافل به هنر پوش

این پرده به هر جا تنک افتد مژه‌ در پوش

بی‌قطع نفس کم نشود هرزه‌درایی

رسوایی پرواز به افشاندن پر پوش

در زنگ خوشست آینه از ننگ فسردن

ای قطره فضولی مکن اسرار گهر پوش

پر مبتذل افتاده لباس من و مایت

خاکی به سر وهم فشان رخت دگر پوش

ای‌ خو‌اجه غرامت مکش از اطلس و دیبا

آدم چقدر نازکند، رو، جل خر پوش

جز خلق مدان صیقل زنگار طبیعت

دلگیری این خانه به واکردن درپوش

چون صبح میندوز به جز وحشت ‌از این دشت

تا جاده و منزل همه در گرد سفر پوش

پیش از نفس آیینهٔ ‌هستی‌ به ‌عرق‌ گیر

تا غوطه به شبنم نزنی‌ عیب ‌سحر پوش

دل طاقت آن آتش رخسار ندارد

یاقوت نمایان شو و خود را به ‌جگر پوش

بی‌نقطه مصور نشود معنی ‌موهوم

آن موی میانی ‌که نداری به ‌کمر پوش

بی‌پرده خیالی که نداریم عیانست

حیرت نشود بر طبق آینه سر پوش

انجام تلاش همه کس آبله پایی است

بیدل تو همین ریشه به تحصیل ثمر پوش

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:32 PM

 

ای خیال آوارهٔ نیرنگ هوش

تا توانی در شکست رنگ ‌کوش

تا نفس باقیست ما و من بجاست

شمع بی‌کشتن نمی‌گردد خموش‌

زندگی در ننگ هستی مردنست

خاک‌گرد و، عیب ما و من بپوش

زبن خمستان گرمی دل برده‌اند

همچو می با خون خود چندی بجوش

از جراحت‌زار دل غافل مباش

رنگها دارد دکان گلفروش

عشق اگر نبود هوس هم عالمی‌ست

نیست خون دل ‌گوارا، می بنوش

خاک من بر باد رفت و خامشم

همچو صبحم در نفس خون شد خروش

تر دماغان از مخالف ایمنند

گاه خشکی باد می‌پیچد به ‌گوش

یارب از مستی نلغزد پای من

اشک مینا خانه‌ای دارد به دوش

زندگانی نشئهٔ وهمش رساست

تا نمی‌میری نمی‌آیی به هوش

گر لباس سایه از دوش افکنی

می‌کند عریانیت خورشید پوش

یأس بر جا ماند و فرصت ها گذشت

امشب ما نیست جز اندوه دوش

تا مگر بیدل دلی آری به دست

در تواضع همچو زلف یار کوش

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:32 PM

 

عالم از چشم ترم شد میفروش

زین قدح خمخانه‌ها آمد به جوش

آسمان عمری‌ست مینای مرا

می‌زند بر سنگ و می‌گوید: خموش

بس که گرم آهنگ‌ساز وحشتم

نقش پایم چون جرس دارد خروش

طینت دانا و بیباکی خطاست

چشمهٔ آیینه را محو است جوش

جمع نتوان‌ کرد با هم عشق و صبر

راست ناید میکشی با ضبط هوش

عشق زنگ غفلت از ما می‌برد

سایه را خورشید باشد عیب پوش

عقل و حس با هم دوات خامه‌ اند

از زبان است آنچه می‌آید به‌گوش

زین محیط از هرزه‌تازیها چو موج

می‌برد خلقی شکست خود به دوش

همچو شمع از سر بریدن زنده‌ایم

بیش از این فرقی ندارد نیش و نوش

گر نباشد شعله خاکستر بس است

جستجوها خاک شد در صبر کوش

در سخن‌چینی حلاوت مشکل است

فهم کن از تلخکامی‌های ‌گوش

خاک گشتی بیدل از افسردگی

خون منصوری نیاوردی به جوش

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:32 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5111548
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث