به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

نفس ثبات ندارد به شست ‌کار نویس

شکسته است قلم نسخه اعتبار نویس

جریدهٔ رقم اعتبارها خاک است

تو هم خطی به سر لوح این مزار نویس

زمان وصل به صبح قیامت افتاده‌ست

سیاهی از شب ما گیر و انتظار نویس

سوار مطلب عشاق دقتی دارد

برای خاطر ما اندکی غبار نویس

شقی‌ که ‌گل ‌کند از خامه بی ‌صریری نیست

برات ناله تو هم بر دل فگار نویس

خط جنون‌ سبقان مسطری نمی‌خواهد

چو نغمه هرچه نویسی برون تار نویس

شگون یمن ندارد برات عشرت دهر

زبان خامه سیاه است‌ گو بهار نویس

هزار مرتبه دارد شهید تیغ وفا

قلم به خون زن و بیتی به یادگار نویس

ز نقش هستی من هر کجا اثر یابی

خط جبین کن و بر خاک راه یار نویس

بیاض دیدهٔ یعقوب اشارتی دارد

که سیر ما کن و تفسیر نقره‌کار نویس

به نامه‌ای‌ که در او نام عشق ثبت ‌کنند

به جای هر الف انگشت زینهار نویس

ز خود تهی شدن آغوش بی‌نشانی اوست

چو صفر اگر ز میان رفته‌ای‌کنار نویس

به مشق حسرت ازآن جلوه قانعم بیدل

بر او سفیدی مکتوب انتظار نویس

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:12 PM

 

شخص معدومی‌، به پیش وهم خود موجود باش

ای شرار سنگ ازآن عالم‌که نتوان بود باش

رنج هستی بردنت از سادگیها دور نیست

صفحهٔ آیینه‌ای داری خیال اندود باش

سالی و ماهی نمی‌خواهد رم برق نفس

در خیالت مدت موهوم گو معدود باش

در زیانگاه تعین نیست حسن عافیت

گر توانی خاک شد آیینهٔ مقصود باش

جوهر قطع تعلق تاب هر نامرد نیست

ای امل جولاه فطرت‌ محو تار و پود باش

پردهٔ ساز خداوندیست وضع بندگی

گر سجودآموز خود گردیده‌ای مسجود باش

مال و جاهت شد مکرر بعد ازین دل جمع‌کن

یک دو روز ای بیخبرگو حرص ناخشنود باش

سنگ هم بی‌انتقامی نیست در میزان عدل

بت شکستی مستعد آتش نمرود باش

هر چه از خود می‌دهی بر باد بی‌ایثار نیست

خاک اگر گردی همان برآستان جود باش

شکوهٔ درد رسایی را نمی‌باشد علاج

گرهمه صد رنگ سوزی چون نفس بی‌دود باش

خانهٔ آیینه بیدل نیست بر تمثال تنگ

بر در دل حلقه زن‌ گو شش جهت مسدود باش

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:12 PM

 

من نمی‌گویم زیان کن یا به فکر سود باش

ای ز فرصت بیخبر در هر چه باشی زود باش

در طلب تشنیع کوتاهی مکش از هیچکس

شعله هم‌ گر بال بی‌ آبی‌ گشاید دود باش

زیب هستی چیست غیر از شور عشق و ساز حسن

نکهت‌ گل ‌گر نه‌ای دود دماغ عود باش

از خموشی‌ گر بچینی دستگاه عافیت

گفتگو هم عالمی دارد نفس فرسود باش

راحتی‌گر هست در آغوش سعی بیخودیست

یک قلم لغزش چو مژگانهای خواب‌آلود باش

مومیایی هم شکستن خالی از تعمیر نیست

ای زیانت هیچ بهر دردمندی سود باش

خاک آدم‌، آتش ابلیس دارد درکمین

از تعین هم برآیی حاسد و محسود باش

چیست دل تا روکش دیدار باید ساختن

حسن بی‌پروا خوشست آیینه‌گو مر دود باش

زینهمه سعی طلب جز عافیت مطلوب نیست

گر همه داغست هر جا شعله آب آسود باش

نقد حیرتخانهٔ هستی صدایی بیش نیست

ای عدم نامی به دست آورده‌ای موجود باش

بر مقیمان سرای عاریت بیدل مپیچ

چون تو اینجا نیستی‌ گوهر که خواهد بود باش

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:12 PM

 

چند نشینی به‌ کلفت دل مأیوس

همچو دویدن به طبع آبله محبوس

ای نفس از دل برآر رخت توهم

خانهٔ آیینه نیست عالم ناموس

ریخت ندامت به دامنم دل پر خون

آبله‌ای بود حاصل کف افسوس

سرکشی از طینتم‌ گمان نتوان برد

نقش قدم‌ کس ندید جز به زمین‌بوس

دامن شب تا به‌ کی بود کفن صبح

به‌ که برآیی ز گرد کلفت ناموس

ناله در اشک زد ز عجز رسایی

آب شد این شعله از ترقی معکوس

صد چمن امید لیک داغ فسردن

نامهٔ رنگم‌ که بست بر پر طاووس‌؟

آتش دیر از هوای عشق بلند است

گبر نفس غرهٔ دمیدن ناقوس

چیست مجاز انفعال رمز حقیقت

جلوه عرق ‌کرد گشت آینه محبوس

بیدل‌، اگر دست ما ز جام تهی شد

پای طلب‌ کی شود ز آبله مأیوس

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:12 PM

 

گر شود از خواب من خیال تو محبوس

حسرت بالین من برد پر طاووس

ساز حجابی نداشت محفل هستی

سوخت دل شمع ما به حسرت فانوس

دل نفسی بیش نیست مرکز الفت

چند نشیند نفس در آینه محبوس

دامن بیحاصلی غبار ندارد

رنگ حنا تهمتیست بر کف افسوس

تا نکشد فطرت انفعال تریها

شبنم ما را هواست پردهٔ ناموس

سر ز گریبان مکش ‌که ریخته گردون

شمع در این انجمن ز دیدهٔ جاسوس

منکر قدرت مشو که جغد ندارد

جز به سر گنج پا ز طینت منحوس

گل به ‌کف و در غم بهار فسردن

مزد تخیل پر است جلوهٔ محسوس

گوشت اگر نیست نغمه‌سنج مخالف

صوت موذن بس‌ است نالهٔ ناقوس

ریشه دوانده‌ست در بهار جنونم

پیچش هر گردباد تا پر طاووس

بیدل از این مزرع آنچه در نظر آمد

دانه امل بود و آسیا کف افسوس

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:12 PM

 

بی‌تأمل در دم پیری مده بیرون نفس

از کتاب صبح مگذر سرسری همچون نفس

جسم خاکی دستگاه معنی پرواز توست

راست کن چندی درین‌ خم همچو افلاطون نفس

گر نیاید باورت از حیرت آیینه پرس

صبح ما را نیست شام ناامیدی چون نفس

ای حباب از آبروی زندگی غافل مباش

چون ‌گهر دزدیدنی دارد در این جیحون نفس

گردبادست اینکه دارد جلوه در دشت جنون

یا ز تنگی می‌تپد در سینهٔ مجنون نفس‌؟

بسکه زین بزم ‌کدورت در فشار کلفتم

غنچه‌وارم برنمی‌آید ز موج خون نفس

آه از شام جوانی صبح پیری ریختند

آنچه می‌زد بال عشرت می‌زند اکنون نفس

شعله‌ای دارد چراغ زندگی ‌کز وحشتش

در درون دل تمنا می‌تپد بیرون نفس

فیضها می‌باید از حرف بزرگان ‌گل کند

صبح روشن می‌شود تا می‌زند گردون نفس

خامشی دارد به ذوق عافیت تقلید مرگ

تا به کی بندد کسی بیدل به این مضمون نفس

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:12 PM

 

صبح است و دارد آن‌گل در سر هوای نرگس

از چشم ما بریزید آبی به پای نرگس

ابر و بهار اقبال امروز سایهٔ کیست

گل‌کرد تاج برسر بال همای نرگس

آب وگل تعین این دلکشی ندارد

رنگ شکستهٔ‌ کیست طرف بنای نرگس

هم چشم نوبهارم خوابم چه احتمال است

دارد غنودن اما تا غنچه‌های نرگس

بی‌انتظار نتوان از وصل‌کام دل برد

گل می‌رسد درین باغ یکسر قفای نرگس

حیرت برون این باغ راهی نمی‌گشاید

هرچند رسته باشد چشم از عصای نرگس

ما را به‌این دو دم عیش با چتر گل چه‌کار است

همسایهٔ خزانیم زبر لوای نرگس

اقبال اوج گردون گر می‌گشود کاری

میل زمین نمی‌کرد دست دعای نرگس

تقلید چند باید در جلوه‌گاه تحقیق

پامال نور شمع است رنگ لقای نرگس

مضمون پیش پا نیز آسان نمی‌توان خواند

صد صفر و یک الف بود عبرت‌فزای نرگس

چندانکه وارسیدیم رنگ خزان جنون داشت

ای‌کاش داغ می‌رست زین باغ جای نرگس

بیدل ز چشم مردم دور است حق‌شناسی

کوری‌ است خرمن اینجا چون‌ دستهای نرگس

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:12 PM

 

ای دلت صیاد راز، از لب مده بیرون نفس

کز خموشی رشته می‌بندد به صد مضمون نفس

با خیال از حسن محجوب تو نتوان ساختن

حیرتم در دل مگر آیینه دزدد چون نفس

چشم ‌مخمور تو هر جا سرخوش ‌دور حیاست

نشئه خون ‌کرده‌ست در رنگ می ‌گلگون نفس

طبع دانا را خموشی به‌ که ‌گوهر در محیط

از حبابی بیش نبود گر دهد بیرون نفس

تا ز خودداری برون آیی طریق درد گیر

چون رسد در کوچهٔ نی می‌شود محزون نفس

ساز هستی اقتضای دوری تحقیق داشت

موج را آخر برآورد از دل جیحون نفس

لاف عزت تا کجا بر باد اقبالت دهد

ای سحر زین بیش نتوان برد بر گردون نفس

جز به زیر خاک آواز کرم نتوان شنید

اغنیا از بسکه دزدیدند چون قارون نفس

زندگی پر وحشی است ای بیخبر هشیار باش

بهر تسخیر هوا تا کی‌ کند افسون نفس

دل مقامی نیست‌ کانجا لنگر اندازد کسی

از خیال خانهٔ آیینه بگذر چون نفس

درد انشا می‌کند کسب کمال عاجزان

مصرع آهی‌ست بیدل‌ گر شود موزون نفس

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:12 PM

 

تب و تاب بیهُده تا کجا به ‌گشاد بال و پر از نفس

سر رشته وقف‌ گره‌ کنم دلی آورم به بر از نفس

به هزار کوچه شتافتم‌، چه ترانه‌ها که نیافتم

رگی از اثر نشکافتم ‌که رسد به نیشتر از نفس

غم زندگی به‌ کجا برم‌،‌ ستم هوس به ‌که بشمرم

چو حباب هرزه نشسته‌ام به فشار چشم تر از نفس

سر و کار فطرت منفعل‌، به خیال می‌کندم خجل

که چرا عیار گداز دل نگرفت شیشه‌گر از نفس

ز جنون فرصت پرفشان نزدودم آینهٔ وفا

چو شرار داغم از آتشی‌ که نگشت صرفه‌بر از نفس

تک و تاز عرصهٔ بی‌نشان‌، به خیال می‌بردم‌ کشان

به هوا اگر ندهد عنان به ‌کجا رسد سحر از نفس

به غبار عالم وهم و ظن‌، نرسیده‌ای‌ که‌ کنی وطن

عبث انتظار عدم مده به شتاب پیشتر از نفس

به دو دم تعلق آب و گل‌، مشو از حضور عدم خجل

که نشاط خانهٔ آینه‌، نبرد غم سفر از نفس

ز ترانهٔ نی نوحه‌گر به‌ خروش هرزه‌ گمان مبر

همه را به عالم بی‌اثر، اثری‌ست در نظر از نفس

کلف تصور زندگی‌، مفکن به ‌گردن آگهی

چقدر سیه شود آینه‌ که به ما دهد خبر از نفس

مگشا چو بیدل بیخبر، در هر ترانهٔ بی‌اثر

بفشار لب به هم آنقدر که هوا رود به در از نفس

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:06 PM

 

در این بساط هوس پیش از اعتبار نفس

همان به دوش هوا بسته‌ گیر بار نفس

صفای آینه در رنگ وهم باخته‌ایم

به زیر سایهٔ‌ کوهیم از غبار نفس

به هیچ وضع نبردیم صرفهٔ هستی

چو صبح ضبط خود آید مگر به‌ کار نفس

به رنگ شمع سحرفرصتی نمی‌خواهد

خزان عشرت و رنگینی بهار نفس

در این چمن اثر اشک شبنم آینه است

که آب شد سحر از شرم‌ گیرودار نفس

غرور هستی ما را گر انتقامی هست

بس است اینکه خمیدیم زبر بار نفس

شرار کاغذ آتش زده است فرصت عیش

فشاندن پر ما نیست جز شمار نفس.

به ساز انجمن هستی آتش افتاده ‌ست

چو نبض تب‌زده مشکل بود قرار نفس

دل است آینه‌دار غبار ما و منت

وگرنه عرض نهانی‌ست آشکار نفس

هزار صبح در این باغ بار حسرت بست

گشاده‌گیر تو هم یک دو دم کنار نفس

همان به ذوق تماشاست زندگانی من

به زنگ چشم نگاهم بس است تار نفس

ز ضعف تنگدلیها چو غنچهٔ تصویر

نشسته‌ام به سر راه انتظار نفس

شکست جام حبابم غریب حوصله داشت

محیط می‌کشم امروز از خمار نفس

به عالمی‌که من از دست زندگی داغم

نگردد آتش افسرده هم دچار نفس

بهار عمر ندارد گلی دگر بیدل

نچید هیچکس اینجا به غیر خار نفس

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:06 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5111542
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث