به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

غفلت آهنگم ز ساز حیرت ایجادم مپرس

پنبه تا گوشت نیفشارد ز فریادم مپرس

مدعای عجزم از وضع خموشی روشن است

لب‌گشودن می‌دهد چون ناله بر بادم مپرس

جوهر تعمیر پروازست سر تا پای شمع

رنگ بر هم چیده‌ام از خشت بنیادم مپرس

حسن پنهان نیست اما عشق راحت دشمن است

خانهٔ شیرین‌کجا باشد ز فرهادم مپرس

الفت آیینهٔ دل نیز تسخیرم نکرد

چون نفس پر وحشی‌ام از طبع آزادم مپرس

کرده‌ام یک عمر سیر گلشن‌آباد جنون

ناله می‌دانم دگر از سرو و شمشادم مپرس

هیچ فردوسی به رنگ‌آمیزی امید نیست

سر به پایی می‌کشم از کلک بهزادم مپرس

معنی‌گل کردن موج از تظلم بسته‌اند

زندگی افسانه‌ها دارد ز بیدادم مپرس

مشت خاکم‌، عشق‌، نادانسته صیدم‌کرده است

ای حیا آبم مکن از ننگ صیادم مپرس

هرکجا لفظی‌ست بیدل معنیی‌ گل‌ کرده است

دیگر از کیفیت ارواح و اجسادم مپرس

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:06 PM

 

جز ستم بر دل ناکام نکرده‌ست نفس

خون شد آیینه و آرام نکرده‌ست نفس

یک ‌نگین‌وار در این ‌کوه چه سنگ و چه عقیق

نتوان یافت که بدنام نکرده‌ست نفس

زندگی سیر بهارست چه پست و چه بلند

این هوا وقف لب بام نکرده‌ست نفس

زین قدر هستی مینا شکن وهم حباب

باده‌ای نیست که در جام نکرده‌ست نفس

فرصت چیدن و واچیدن خلق اینهمه نیست

کار ما بی‌خبران خام نکرده‌ست نفس

تابع ضبط عنان نیست جنون‌تازی شوق

تا می از شیشه‌ گران وام نکرده‌ست نفس

رفت آیینه و هنگامهٔ زنگار بجاست

صبح ما را چقدر شام نکرده‌ست نفس

غیر فرصت‌ که در این بزم نوای عنقاست

مژده‌ای نیست‌ که پیغام نکرده‌ست نفس

که شود غیر عدم ضامن جمعیت ما

خویش را نیز به خود رام نکرده‌ست نفس

معنی اینجا همه لفظ است‌، مضامین همه خط

آن چه عنقاست‌ که در دام نکرده‌ست نفس

هر دو عالم به غبار در دل یافته‌اند

بیدل اینجا عبث ابرام نکرده‌ست نفس

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:06 PM

 

پر تیره‌روزم از من بی ‌پا و سر مپرس

خاکم به باد تا ندهی از سحر مپرس

در دل برون دل چو نفس بال می‌زنم

آوارگی‌ گل وطن است از سفر مپرس

صبح آن زمان‌ که عرض نفس داد شبنم است

پروازم آب می‌شود از بال و پر مپرس

هستی فسانه است‌ کجا هجر و کو وصال

تعبیر خوابت اینکه شنیدی دگر مپرس

گشتیم غرق صد عرق ننگ از اعتبار

دریا ز سرگذشت رموز گهر مپرس

ما بیخودان ز معنی خود سخت غافلیم

هرچند سنگ آینه است از شرر مپرس

فرسود چاره‌ای ‌که طرف شد به رنج دهر

با صندل از معاملهٔ دردسر مپرس

هرکس درین بساط سراغ خودست و بس

نارفته در سواد عدم زان کمر مپرس

دل را به فهم معنی آن جلوه بار نیست

ناز پری ز کارگه شیشه‌گر مپرس

ثبت است رمز عشق به سطر زبان لال

مضمون نامه اینکه ز قاصد خبر مپرس

بیدل نگفتنی است حدیث جهان رنگ

صد بار بیش گفتم از این بیشتر مپرس

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:06 PM

 

دل قیامت می کند از طبع ناشادم مپرس

بیستون یک ناله می‌گردد ز فرهادم مپرس

نام هم مفت است‌، عنقا بشنو و خاموش باش

صد عدم از هستی آن سویم ز ایجادم مپرس

محفل‌آرای حضورم خلوت نسیان اوست

گو فراموشم نخواهی هیچش از یادم مپرس

پهلوی‌خودمی‌خورم چون شمع‌و ازخود می‌روم

رهنورد وادی تسلیمم از زادم مپرس

تهمت تشویش نتوان بر مزاج سایه بست

خواب امنی دارم از عجز خدادادم مپرس

تا مژه در جنبش آید عافیت خاکستر است

شمع بزم یأسم از اشک شررزادم مپرس

همچو طاووسم به‌ چندین رنگ محو جلوه‌ای

نقش دامم دیدی از نیرنگ صیادم مپرس

کس در این محفل زبان‌دان چراغ‌کشته نیست

از خموشی سرمه گردیدم ز فریادم مپرس

آب‌ در آیینه بیدل حرف زنگار است و بس

سیل اگر گردی سراغ کلفت‌آبادم مپرس

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:06 PM

 

بی‌پردگی ‌کسوت هستی ز حیا پرس

این جامه حریر است ز عریانی ما پرس

آه است سراغ نم اشکی ‌که نداریم

چون‌ گم شود آیینهٔ شبنم ز هوا پرس

اسرار وفا منحصر کام و زبان نیست

چون سبحه ز هر عضو من این نکته جدا پرس

از مجمل هر چیز عیان است مفصل

کیفیت ابرام هم از دست دعا پرس

مستقبل امید دو عالم همه ماضی است

این مسئله بر هرکه رسی رو به قفا پرس

عالم همه آوارهٔ پرواز خیال است

سرمنزل این قافله از بانگ درا پرس

جز تجربهٔ سنگ محک عیب و هنر نیست

رمز کرم و خسّت مردم ز گدا پرس

ای همت دونان سبب حاصل ‌کامت

تدبیر گشاد گره از ناخن ما پرس

واماندگی از شش جهت آغوش گشوده‌ست

راهی‌ که به جایی نرسد از همه جا پرس

در گرد تک و پوی سلف ناله جنون داشت

دل ‌گفت سراغ همه بی‌صوت و صدا پرس

بیدل به هوس طالب عنقا نتوان شد

تا گم شدن از خویش ره خانهٔ ما پرس

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:06 PM

 

خودسر ز عافیت به تکلف برید و بس

آهی‌ که قد کشید به دل خط‌ کشید و بس

راه تلاش دیر و حرم طی نمی‌شود

باید به طوف آبلهٔ پا رسید و بس

جمعی‌ که در بهشت فراغ آرمیده‌اند

طی‌ کرده‌اند جادهٔ دشت امید و بس

دل با همه شهود ز تحقیق پی نبرد

آیینه آنچه دید همین عکس دید و بس

ناز سجود قبلهٔ توفیق می‌کشیم

زین‌ گردنی‌ که تا سر زانو خمید و بس

محمل‌کشان عجز، فلکتاز قدرتند

تا آفتاب سایه به پهلو دوید و بس

عیش بهار عشق ز پهلوی عجز نیست

در باغ نیز، شمع‌ گل از خویش چید و بس

ما را درین ستمکده تدبیر عافیت

ارشاد بسمل است‌ که باید تپید و بس

هیهات راه مقصد ما وانموده‌اند

بر جاده‌ای‌ که هیچ نگردد پدید و بس

خواندیم بی‌تمیز رقمهای خیر و شر

از نامه‌ای که بود سراسر سفید و بس

رفع تظلم دم پیری چه ممکن است

هرجا رسید صبح‌ گریبان د‌رید و بس

بیدل پیام وصل به حرمان رساندنی‌است

موسی برون پرده ندیدن شنید و بس

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:06 PM

 

غم نه‌تنها بر دلم نالید و بس

عیش هم بر فرصتم خندید و بس

گر طواف‌ کعبهٔ درد آرزوست

می‌توان گرد دلم گردید و بس

چون ‌گلم زین باغ عبرت داده‌اند

آنقدر دامن که باید چید و بس

جاده چون طی شد حضور منزل است

رشته می‌باید به پا پیچید و بس

علم دانش یک قلم هیچ است و پوچ

اینقدر می‌بایدت فهمید و بس

صحبت دل با نفس معکوس بود

سبحه اینجا رشته‌ گردانید و بس

دل حرم تا دیر در خون می‌تپید

خانه راه خانه می‌پرسید و بس

چون شرر در راه ‌کس ‌گردی نبود

شرم فرصت چشم ما پوشید و بس

بر بهار عیش می‌نازد غنا

بیخبرکاین‌گل قناعت چید و بس

بیقرارم داشت درد احتیاج

ناله‌ای‌ کردم‌ که‌ کس نشنید و بس

منزل مقصود پرسیدم ز اشک

گفت باید یک مژه لغزید و بس

بیدل اسباب جهان چیزی نبود

زندگی خواب پریشان دید و بس

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:06 PM

 

چشم ‌وا کن ششجهت یارست و بس

هر چه خواهی‌ دید، دیدارست‌ و بس

سبحه بر زنار وهمی بسته‌اند

این‌گره‌ گر واشود تارست و بس

گر بلند و پست نفروشد تمیز

از زمین تا چرخ هموارست و بس

هر نفس صد رنگ بر دل می‌خلد

زندگانی نیش آزارست و بس

چند باید روز بازار هوس

چینی‌ات را مو شب تارست و بس

باغ امکان نیست آگاهی ثمر

جهل تا دانش جنون‌ کارست و بس

مبحث سود و زیان در خانه نیست

شور این سودا به بازارست و بس

کاری از تدبیر نتوان پیش برد

هر که در کار است‌، بیکارست و بس

دود نتوان بست بر دوش شرار

چون ‌ز خود رستی ‌نفس‌ بارست‌ و بس

جهل ما بیدل به آگاهی نساخت

نو ربر ظلمت شب تارست و بس

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:06 PM

 

زندگی محروم تکرارست و بس

چون شرر این جلوه یک بارست و بس

از عدم جویید صبح ای عاقلان

عالمی اینجا شب تارست و بس

از ضعیفی بر رخ تصویر ما

رنگ اگر گل می‌کند بارست و بس

غفلت ما پردهٔ بیگانگی‌ست

محرمان را غیر هم بارست و بس

کیست تا فهمد زبان عجز ما

ناله اینجا نبض بیمارست و بس

نیست آفاق از دل سنگین تهی

هرکجا رفتیم کهسارست و بس

از شکست شیشهٔ دلها مپرس

ششجهت یک نیشتر زارست و بس

در تحیر لذت دیدار کو

دیدهٔ آیینه بیدارست و بس

اختلاط خلق نبود بی‌گزند

بزم صحبت حلقهٔ مارست و بس

چون حباب از شیخی زاهد مپرس

این سر بی‌مغز دستارست و بس

ای سرت چون شعله پر باد غرور

اینکه‌ گردن می‌کشی‌، دارست و بس

بیدل از زندانیان الفتیم

بوی گل را رنگ، دیوارست و بس

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:06 PM

 

نیست بی‌شور حوادث آمد و رفت نفس

کاروان موج دارد از شکست خود جرس

باغ امکان را شکست رنگ می‌باشد کمال

ای ثمر گر فرصتی داری به کام خویش رس

تا توانی پاس آب روی سایل داشتن

خودفروشی های احسان به‌ که ننمایی به کس

ای عدم آوازه قید زندگی هم عالمی‌ست

بیضه ‌گر بشکست‌، چون ‌طاووس رنگین ‌کن ‌قفس

مشت خونی هرزه‌گرد کوچهٔ زخم دلیم

حسرت است‌اینجا به جز عبرت چه‌می گردد عسس

دستگاه سفله‌خویان مایهٔ شور و شر است

خالی از عرض طنینی نیست پرواز مگس

چون به آگاهی رسیدی‌ گفت و گوها محو کن

نیست منزل جز بیابان مرگی شور جرس

بی‌غباری نیست هرجا مشت خاکی دیده‌ایم

شد یقین ‌کز بعد مردن هم نمی‌میرد هوس

چون‌ حبابم ‌بیدل از وضع‌ خموشی ‌چاره نیست

صاحب آیینه را لازم بود پاس نفس

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 6:06 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5112210
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث