به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

مجنون چو شنید پند خویشان

از تلخی پند شد پریشان

زد دست و درید پیرهن را

کاین مرده چه می‌کند کفن را

آن کز دو جهان برون زند تخت

در پیرهنی کجا کشد رخت

چون وامق از آرزوی عذرا

گه کوه گرفت و گاه صحرا

ترکانه ز خانه رخت بربست

در کوچگه رحیل بنشست

دراعه درید و درع می‌دوخت

زنجیر برید و بند می‌سوخت

می‌گشت ز دور چون غریبان

دامن بدریده تا گریبان

بر کشتن خویش گشته والی

لاحول ازو به هر حوالی

دیوانه صفت شده به هر کوی

لیلی لیلی زنان به هر سوی

احرام دریده سر گشاده

در کوی ملامت او فتاده

با نیک و بدی که بود در ساخت

نیک از بد و بد ز نیک نشناخت

می‌خواند نشید مهربانی

بر شوق ستاره یمانی

هر بیت که آمد از زبانش

بر یاد گرفت این و آتش

حیران شده هر کسی در آن پی

می‌دید و همی گریست بر وی

او فارغ از آنکه مردمی هست

یا بر حرفش کسی نهد دست

حرف از ورق جهان سترده

می‌بود نه زنده و نه مرده

بر سنگ فتاده خوار چون گل

سنگ دگرش فتاده بر دل

صافی تن او چو درد گشته

در زیر دو سنگ خرد گشته

چون شمع جگر گداز مانده

یا مرغ ز جفت باز مانده

در دل همه داغ دردناکی

بر چهره غبارهای خاکی

چون مانده شد از عذاب و اندوه

سجاده برون فکند از انبوه

بنشست و به هایهای بگریست

کاوخ چکنم دوای من چیست

آواره ز خان و مان چنانم

کز کوی به خانه ره ندانم

نه بر در دیر خود پناهی

نه بر سر کوی دوست راهی

قرابه نام و شیشه ننگ

افتاد و شکست بر سر سنگ

شد طبل بشارتم دریده

من طبل رحیل برکشیده

ترکی که شکار لنگ اویم

آماجگه خدنگ اویم

یاری که ز جان مطیعم او را

در دادن جان شفیعم او را

گر مستم خواند یار مستم

ور شیفته گفت نیز هستم

چون شیفتگی و مستیم هست

در شیفته دل مجوی و در مست

آشفته چنان نیم به تقدیر

کاسوده شوم به هیچ زنجیر

ویران نه چنان شد است کارم

کابادی خویش چشم دارم

ای کاش که بر من اوفتادی

خاکی که مرا به باد دادی

یا صاعقه‌ای درآمدی سخت

هم خانه بسوختی و هم رخت

کس نیست که آتشی در آرد

دود از من و جان من برآرد

اندازد در دم نهنگم

تا باز رهد جهان ز ننگم

از ناخلفی که در زمانم

دیوانه خلق و دیو خانم

خویشان مرا ز خوی من خار

یاران مرا ز نام من عار

خونریز من خراب خسته

هست از دیت و قصاص رسته

ای هم نفسان مجلس ورود

بدرود شوید جمله بدرود

کان شیشه می که بود در دست

افتاده شد آبگینه بشکست

گر در رهم آبگینه شد خورد

سیل آمد و آبگینه را برد

تا هر که به من رسید رایش

نازارد از آبگینه پایش

ای بی‌خبران ز درد و آهم

خیزید و رها کنید راهم

من گم شده‌ام مرا مجوئید

با گم شدگان سخن مگوئید

تا کی ستم و جفا کنیدم

با محنت خود رها کنیدم

بیرون مکنید از این دیارم

من خود به گریختن سوارم

از پای فتاده‌ام چه تدبیر

ای دوست بیا و دست من گیر

این خسته که دل سپرده تست

زنده به توبه که مرده تست

بنواز به لطف یک سلامم

جان تازه نما به یک پیامم

دیوانه منم به رای و تدبیر

در گردن تو چراست زنجیر

در گردن خود رسن میفکن

من به باشم رسن به گردن

زلف تو درید هر چه دل دوخت

این پرده‌دری ورا که آموخت

دل بردن زلف تو نه زور است

او هندو و روزگار کور است

کاری بکن ای نشان کارم

زین چه که فرو شدم برآرم

یا دست بگیر از این فسوسم

یا پای بدار تا ببوسم

بی کار نمی‌توان نشستن

در کنج خطاست دست بستن

بی‌رحمتم این چنین چه ماندی

(ارحم ترحم) مگر نخواندی

آسوده که رنج بر ندارد

از رنجوران خبر ندارد

سیری که به گرسنه نهد خوان

خردک شکند به کاسه در نان

آن راست خبر از آتش گرم

کو دست درو زند بی‌آزرم

ای هم من و هم تو آدمیزاد

من خار خسک تو شاخ شمشاد

زرنیخ چو زر کجا عزیز است

زان یک من ازین به یک پشیز است

ای راحت جان من کجائی

در بردن جان من چرائی

جرم دل عذر خواه من چیست

جز دوستیت گناه من چیست

یکشب ز هزار شب مرا باش

یک رای صواب گو خطا باش

گردن مکش از رضای اینکار

در گردن من خطای اینکار

این کم زده را که نام کم نیست

آزرم تو هست هیچ غم نیست

صفرای تو گر مشام سوز است

لطفت ز پی کدام روز است

گر خشم تو آتشی زند تیز

آبی ز سرشک من بر او ریز

ای ماه نوم ستاره تو

من شیفته نظاره تو

به گر به توام نمی‌نوازند

کاشفته و ماه نو نسازند

از سایه نشان تو نه پرسم

کز سایه خویشتن می‌بترسم

من کار ترا به سایه دیده

تو سایه ز کار من بریده

بردی دل و جانم این چه شور است

این بازی نیست دست زور است

از حاصل تو که نام دارم

بی‌حاصلی تمام دارم

بر وصل تو گرچه نیست دستم

غم نیست چو بر امید هستم

گر بیند طفل تشنه در خواب

کورا به سبوی زر دهند آب

لیکن چو ز خواب خوش براید

انگشت ز تشنگی بخاید

پایم چو دولام خم‌پذیر است

دستم چو دو یا شکنج گیر است

نام تو مرا چو نام دارد

کو نیز دویا دولام دارد

عشق تو ز دل نهادنی نیست

وین راز به کس گشادنی نیست

با شیر به تن فرو شد این راز

با جان به در آید از تنم باز

این گفت و فتاد بر سر خاک

نظارگیان شدند غمناک

گشتند به لطف چاره سازش

بردند به سوی خانه بازش

عشقی که نه عشق جاودانیست

بازیچه شهوت جوانیست

عشق آن باشد که کم نگردد

تا باشد از این قدم نگردد

آن عشق نه سرسری خیالست

کورا ابد الابد زوالست

مجنون که بلند نام عشقست

از معرفت تمام عشقست

تا زنده به عشق بارکش بود

چون گل به نسیم عشق خوش بود

واکنون که گلش رحیل یابست

این قطره که ماند ازو گلابست

من نیز بدان گلاب خوشبوی

خوش می‌کنم آب خود درین جوی

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:21 PM

 

چون رایت عشق آن جهانگیر

شد چون مه لیلی آسمان گیر

هرروز خمیده نام تر گشت

در شیفتگی تمامتر گشت

هر شیفتگی کز آن نورداست

زنجیر بر صداع مرد است

برداشته دل ز کار او بخت

درمانده پدر به کار او سخت

می‌کرد نیایش از سر سوز

تازان شب تیره بردمد روز

حاجت گاهی نرفته نگذاشت

الا که برفت و دست برداشت

خویشان همه در نیاز با او

هر یک شده چاره‌ساز با او

بیچارگی ورا چو دیدند

در چاره‌گری زبان کشیدند

گفتند به اتفاق یک سر

کز کعبه گشاده گردد این در

حاجت گه جمله جهان اوست

محراب زمین و آسمان اوست

پذرفت که موسم حج آید

ترتیب کند چنانکه باید

چون موسم حج رسید برخاست

اشتر طلبید و محمل آراست

فرزند عزیز را به صد جهد

بنشاند چو ماه در یکی مهد

آمد سوی کعبه سینه پرجوش

چون کعبه نهاد حلقه بر گوش

گوهر به میان زر برآمیخت

چون ریگ بر اهل ریگ می‌ریخت

شد در رهش از بسی خزانه

آن خانه گنج گنج خانه

آندم که جمال کعبه دریافت

دریافتن مراد بشتافت

بگرفت به رفق دست فرزند

در سایه کعبه داشت یکچند

گفت ای پسر این نه جای بازیست

بشتاب که جای چاره سازیست

در حلقه کعبه کن دست

کز حلقه غم بدو توان رست

گو یارب از این گزاف کاری

توفیق دهم به رستگاری

رحمت کن و در پناهم آور

زین شیفتگی به راهم آور

دریاب که مبتلای عشقم

و آزاد کن از بلای عشقم

مجنون چو حدیث عشق بشنید

اول بگریست پس بخندید

از جای چو مار حلقه برجست

در حلقه زلف کعبه زد دست

می‌گفت گرفته حلقه در بر

کامروز منم چو حلقه بر در

در حلقه عشق جان فروشم

بی‌حلقه او مباد گوشم

گویند ز عشق کن جدائی

کاینست طریق آشنائی

من قوت ز عشق می‌پذیرم

گر میرد عشق من بمیرم

پرورده عشق شد سرشتم

جز عشق مباد سرنوشتم

آن دل که بود ز عشق خالی

سیلاب غمش براد حالی

یارب به خدائی خدائیت

وانگه به کمال پادشائیت

کز عشق به غایتی رسانم

کو ماند اگر چه من نمانم

از چشمه عشق ده مرا نور

واین سرمه مکن ز چشم من دور

گرچه ز شراب عشق مستم

عاشق‌تر ازین کنم که هستم

گویند که خو ز عشق واکن

لیلی‌طلبی ز دل رها کن

یارب تو مرا به روی لیلی

هر لحظه بده زیاده میلی

از عمر من آنچه هست بر جای

بستان و به عمر لیلی افزای

گرچه شده‌ام چو مویش از غم

یک موی نخواهم از سرش کم

از حلقه او به گوشمالی

گوش ادبم مباد خالی

بی‌باده او مباد جامم

بی‌سکه او مباد نامم

جانم فدی جمال بادش

گر خون خوردم حلال بادش

گرچه ز غمش چو شمع سوزم

هم بی غم او مباد روزم

عشقی که چنین به جای خود باد

چندانکه بود یکی به صد باد

می‌داشت پدر به سوی او گوش

کاین قصه شنید گشت خاموش

دانست که دل اسیر دارد

دردی نه دوا پذیر دارد

چون رفت به خانه سوی خویشان

گفت آنچه شنید پیش ایشان

کاین سلسله‌ای که بند بشکست

چون حلقه کعبه دید در دست

زو زمزمه‌ای شنید گوشم

کاورد چو زمزمی به جوشم

گفتم مگر آن صحیفه خواند

کز محنت لیلیش رهاند

او خود همه کام ورای او گفت

نفرین خود و دعای او گفت

چون گشت به عالم این سخن فاش

افتاد ورق به دست اوباش

کز غایت عشق دلستانی

شد شیفته نازنین جوانی

هر نیک و بدی کزو شنیدند

در نیک و بدی زبان کشیدند

لیلی ز گزاف یاوه‌گویان

در خانه غم نشست مویان

شخصی دو زخیل آن جمیله

گفتند به شاه آن قبیله

کاشفته جوانی از فلان دشت

بدنام کن دیار ما گشت

آید همه روز سرگشاده

جوقی چو سگ از پی اوفتاده

در حله ما ز راه افسوس

گه رقص کند گهی زمین بوس

هردم غزلی دگر کند ساز

هم خوش غزلست و هم خوش آواز

او گوید و خلق یاد گیرند

ما را و ترا به باد گیرند

در هر غزلی که می‌سراید

صد پرده‌دری همی‌نماید

لیلی ز نفیر او به داغست

کاین باد هلاک آن چراغست

بنمای به قهر گوشمالش

تا باز رهد مه از وبالش

چون آگه گشت شحنه زین حال

دزد آبله پای ز شحنه قتال

شمشیر کشید و داد تابش

گفتا که بدین دهم جوابش

از عامریان یکی خبر داشت

این قصه بحی خویش برداشت

با سید عامری در آن باب

گفت آفت نارسیده دریاب

کان شحنه جانستان خونریز

آبی تند است و آتشی تیز

ترسم مجنون خبر ندارد

آنگه دارد که سر ندارد

زآن چاه گشاده سر که پیش است

دریافتنش به جای خویش است

سرگشته پدر ز مهربانی

برجست بشفقتی که دانی

فرمود به دوستان همزاد

تا بر پی او روند چون باد

آن سوخته را به دلنوازی

آرند ز راه چاره‌سازی

هرسو بطلب شتافتندش

جستند ولی نیافتندش

گفتند مگر کاجل رسیدش

یا چنگ درنده‌ای دریدش

هر دوستی از قبیله گاهی

می‌خورد دریغ و می‌زد آهی

گریان همه اهل خانه او

از گم شدن نشانه او

وآن گوشه‌نشین گوش سفته

چون گنج به گوشه‌ای نهفته

از مشغله‌های جوش بر جوش

هم گوشه گرفته بود و هم گوش

در طرف چنان شکارگاهی

خرسند شده به گرد راهی

گرگی که به زور شیر باشد

روبه به ازو چو سیر باشد

بازی که نشد به خورد محتاج

رغبت نکند به هیچ دراج

خشگار گرسنه را کلیچ است

باسیری نان میده هیچ است

چون طبع به اشتها شود گرم

گاورس درشت را کند نرم

حلوا که طعام نوش بهر است

در هیضه‌خوری به جای زهر است

مجنون که ز نوش بود بی‌بهر

می‌خورد نوالهای چون زهر

می‌داد ز راه بینوائی

کالای کساد را روائی

نه نه غم او نه آنچنان بود

کز غایت او غمی توان بود

کان غم که بدو برات می‌داد

از بند خودش نجات می‌داد

در جستن گنج رنج می‌برد

بی‌آنکه رهی به گنج می‌برد

شخصی ز قبیله بنی‌سعد

بگذشت بر او چو طالع سعد

دیدش به کناره سرابی

افتاده خراب در خرابی

چون لنگر بیت خویشتن لنگ

معنیش فراخ و قافیت تنگ

یعنی که کسی ندارم از پس

بی‌فافیت است مرد بی کس

چون طالع خویشتن کمان گیر

در سجده کمان و در وفا تیر

یعنی که وبالش آن نشانداشت

کامیزش تیر در کمان داشت

جز ناله کسی نداشت همدم

جز سایه کسی نیافت محرم

مرد گذرنده چون در او دید

شکلی و شمایلی نکو دید

پرسید سخن زهر شماری

جز خامشیش ندید کاری

چون از سخنش امید برداشت

بگذشت و ورا به جای بگذاشت

زآنجا به دیار او گذر کرد

زو اهل قبیله را خبر کرد

کاینک به فلان خرابی تنگ

می‌پیچد همچو مار بر سنگ

دیوانه و دردمند و رنجور

چون دیو ز چشم آدمی دور

از خوردن زخم سفته جانش

پیدا شده مغزن استخوانش

بیچاره پدر چو زو خبر یافت

روی از وطن و قبیله برتافت

می‌گشت چو دیو گرد هر غار

دیوانه خویش در طلب کار

دیدش به رفاق گوشه‌ای تنگ

افتاده و سر نهاده بر سنگ

با خود غزلی همی سگالید

گه نوجه نمود و گاه نالید

خوناب جگر ز دیده ریزان

چون بخت خود اوفتان و خیزان

از باده بیخودی چنان مست

کاگه نه که در جهان کسی هست

چون دید پدر سلام دادش

پس دلخوشیی تمام دادش

مجنون چو صلابت پدر دید

در پای پدر چو سایه غلتید

کی تاج سرو سریر جانم

عذرم بپذیر ناتوانم

می‌بین و مپرس حالتم را

میکن به قضا حوالتم را

چون خواهم چون که در چنین روز

چشم تو ببیندم بدین روز

از آمدن تو روسیاهم

عذرت به کدام روی خواهم

دانی که حساب کار چونست

سررشته ز دست ما برونست

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:21 PM

 

سلطان سریر صبح خیزان

سر خیل سپاه اشک ریزان

متواری راه دلنوازی

زنجیری کوی عشقبازی

قانون مغنینان بغداد

بیاع معاملان فریاد

طبال نفیر آهنین کوس

رهیان کلیسیای افسوس

جادوی نهفته دیو پیدا

هاروت مشوشان شیدا

کیخسرو بی کلاه و بی‌تخت

دل خوش کن صدهزار بی رخت

اقطاع ده سپاه موران

اورنگ نشین پشت گوران

دراجه قلعه‌های وسواس

دارنده پاس دیر بی‌پاس

مجنون غریب دل شکسته

دریای ز جوش نانشسته

یاری دو سه داشت دل رمیده

چون او همه واقعه رسیده

با آن دو سه یار هر سحرگاه

رفتی به طواف کوی آن ماه

بیرون ز حساب نام لیلی

با هیچ سخن نداشت میلی

هرکس که جز این سخن گشادی

نشنودی و پاسخش ندادی

آن کوه که نجد بود نامش

لیلی به قبیله هم مقامش

از آتش عشق و دود اندوه

ساکن نشدی مگر بر آن کوه

بر کوه شدی و میزدی دست

افتان خیزان چو مردم مست

آواز نشید برکشیدی

بی‌خود شده سو به سو دویدی

وانگه مژه را پر آب کردی

با باد صبا خطاب کردی

کی باد صبا به صبح برخیز

در دامن زلف لیلی آویز

گو آنکه به باد داده تست

بر خاک ره اوفتاده تست

از باد صبا دم تو جوید

با خاک زمین غم تو گوید

بادی بفرستش از دیارت

خاکیش بده به یادگارت

هر کو نه چو باد بر تو لرزد

نه باد که خاک هم نیرزد

وانکس که نه جان به تو سپارد

آن به که ز غصه جان برآرد

گر آتش عشق تو نبودی

سیلاب غمت مرا ربودی

ور آب دو دیده نیستی یار

دل سوختی آتش غمت زار

خورشید که او جهان فروزست

از آه پرآتشم بسوزست

ای شمع نهان خانه جان

پروانه خویش را مرنجان

جادو چشم تو بست خوابم

تا گشت چنین جگر کبابم

ای درد و غم تو راحت دل

هم مرهم و هم جراحت دل

قند است لب تو گر توانی

از وی قدری به من رسانی

کاشفته گی مرا درین بند

معجون مفرح آمد آن قند

هم چشم بدی رسید ناگاه

کز چشم تو اوفتادم ای ماه

بس میوه آبدار چالاک

کز چشم بد اوفتاد بر خاک

انگشت کش زمانه‌اش کشت

زخمیست کشنده زخم انگشت

از چشم رسیدگی که هستم

شد چون تو رسیده‌ای ز دستم

نیلی که کشند گرد رخسار

هست از پی زخم چشم اغیار

خورشید که نیلگون حروفست

هم چشم رسیده کسوفست

هر گنج که برقعی نپوشد

در بردن آن جهان بکوشد

روزی که هوای پرنیان پوش

خلخال فلک نهاد بر گوش

سیماب ستارها در آن صرف

شد ز آتش آفتاب شنگرف

مجنون رمیده دل چو سیماب

با آن دو سه یار ناز برتاب

آمد به دیار یار پویان

لبیک زنان و بیت گویان

می‌شد سوی یار دل رمیده

پیراهن صابری دریده

می‌گشت به گرد خرمن دل

می‌دوخت دریده دامن دل

می‌رفت نوان چو مردم مست

می‌زد به سر و به روی بر دست

چون کار دلش ز دست بگذشت

بر خرگه یار مست بگذشت

بر رسم عرب نشسته آنماه

بر بسته ز در شکنج خرگاه

آن دید درین و حسرتی خورد

وین دید در آن و نوحه‌ای کرد

لیلی چو ستاره در عماری

مجنون چو فلک به پرده‌داری

لیلی کله بند باز کرده

مجنون گله‌ها دراز کرده

لیلی ز خروش چنگ در بر

مجنون چو رباب دست بر سر

لیلی نه که صبح گیتی افروز

مجنون نه که شمع خویشتن سوز

لیلی بگذار باغ در باغ

مجنون غلطم که داغ بر داغ

لیلی چو قمر به روشنی چست

مجنون چو قصب برابرش سست

لیلی به درخت گل نشاندن

مجنون به نثار در فشاندن

لیلی چه سخن؟ پری فشی بود

مجنون چه حکایت؟ آتشی بود

لیلی سمن خزان ندیده

مجنون چمن خزان رسیده

لیلی دم صبح پیش می‌برد

مجنون چو چراغ پیش می‌مرد

لیلی به کرشمه زلف بر دوش

مجنون به وفاش حلقه در گوش

لیلی به صبوح جان نوازی

مجنون به سماع خرقه بازی

لیلی ز درون پرند می‌دوخت

مجنون ز برون سپند می‌سوخت

لیلی چو گل شکفته می‌رست

مجنون به گلاب دیده می‌شست

لیلی سر زلف شانه می‌کرد

مجنون در اشک دانه می‌کرد

لیلی می مشگبوی در دست

مجنون نه ز می ز بوی می مست

قانع شده این از آن به بوئی

وآن راضی از این به جستجوئی

از بیم تجسس رقیبان

سازنده ز دور چون غریبان

تا چرخ بدین بهانه برخاست

کان یک نظر از میانه برخاست

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:21 PM

 

چون راه دیار دوست بستند

بر جوی بریده پل شکستند

مجنون ز مشقت جدائی

کردی همه شب غزل‌سرائی

هردم ز دیار خویش پویان

بر نجد شدی سرود گویان

یاری دو سه از پس اوفتاده

چون او همه عور و سرگشاده

سودا زده زمانه گشته

در رسوائی فسانه گشته

خویشان همه در شکایت او

غمگین پدر از حکایت او

پندش دادند و پند نشیند

گفتند فسانه چند نشیند

پند ار چه هزار سودمند است

چون عشق آمد چه جای پند است

مسکین پدرش بمانده در بند

رنجور دل از برای فرزند

در پرده آن خیال بازی

بیچاره شده ز چاره‌سازی

پرسید ز محرمان خانه

گفتند یکایک این فسانه

کو دل به فلان عروس دادست

کز پرده چنین به در فتادست

چون قصه شنید قصد آن کرد

کز چهره گل فشاند آن گرد

آن در که جهان بدو فروزد

بر تاج مراد خود بدوزد

وآن زینت قوم را به صد زین

خواهد ز برای قره‌العین

پیران قبیله نیز یک سر

بستند برآن مراد محضر

کان در نسفته را درآن سفت

با گوهر طاق خود کند جفت

یکرویه شد آن گروه را رای

کاهنگ سفر کنند از آنجای

از راه نکاح اگر توانند

آن شیفته را به مه رسانند

چون سید عامری چنان دید

از گریه گذشت و باز خندید

با انجمنی بزرگ برخاست

کرد از همه روی برگ ره راست

آراسته با چنان گروهی

می‌رفت به بهترین شکوهی

چون اهل قبیله دل آرام

آگاه شدند خاص تا عام

رفتند برون به میزبانی

ار راه وفا و مهربانی

در منزل مهر پی فشردند

وآن نزل که بود پیش بردند

با سید عامری به یک بار

گفتند چه حاجت است پیش‌آر

مقصود بگو که پاس داریم

در دادن آن سپاس داریم

گفتا که مرادم آشنائیست

آنهم ز پی دو روشنائیست

وانگه پدر عروس را گفت

کاراسته باد جفت با جفت

خواهم به طریق مهر و پیوند

فرزند ترا ز بهر فرزند

کاین تشنه جگر که ریگ زاده است

بر چشمه تو نظر نهاده است

هر چشمه که آب لطف دارد

چون تشنه خورد به جان گوارد

زینسان که من این مراد جویم

خجلت نبرم برآنچه گویم

معروف‌ترین این زمانه

دانی که منم درین میانه

هم حشمت و هم خزینه دارم

هم آلت مهر و کینه دارم

من در خرم و تو در فروشی

بفروش متاع اگر به هوشی

چندان که بها کنی پدیدار

هستم به زیادتی خریدار

هر نقد که آن بود بهائی

بفروش چو آمدش روائی

چون گفته شد این حدیث فرخ

دادش پدر عروس پاسخ

کاین گفته نه برقرار خویش است

میگو تو فلک به کار خویش است

گرچه سخن آبدار بینم

با آتش تیزکی نشینم

گردوستپی درین شمار است

دشمن کامیش صدهزار است

فرزند تو گر چه هست بدرام

فرخ نبود چو هست خودکام

دیوانگیی همی نماید

دیوانه حریف ما نشاید

اول به دعا عنایتی کن

وانگه ز وفا حکایتی کن

تا او نشود درست گوهر

این قصه نگفتنی است دیگر

گوهر به خلل خرید نتوان

در رشته خلل کشید نتوان

دانی که عرب چه عیب جویند

این کار کنم مرا چه گویند

با من بکن این سخن فراموش

ختم است برین و گشت خاموش

چون عامریان سخن شنیدند

جز باز شدن دری ندیدند

نومید شده ز پیش رفتند

آزرده به جای خویش رفتند

هر یک چو غریب غم رسیده

از راه زبان ستم رسیده

مشغول بدانکه گنج بازند

وان شیفته را علاج سازند

وانگه به نصیحتش نشاندند

بر آتش خار می‌فشاندند

کاینجا به از آن عروس دلبر

هستند بتان روح پرور

یاقوت لبان در بناگوش

هم غالیه پاش و هم قصب پوش

هر یک به قیاس چون نگاری

آراسته‌تر ز نو بهاری

در پیش صد آشنا که هستی

بیگانه چرا همی پرستی

بگذار کزین خجسته نامان

خواهیم ترا بتی خرامان

یاری که دل ترا نوازد

چون شکر و شیر با تو سازد

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:21 PM

 

هر روز که صبح بردمیدی

یوسف رخ مشرقی رسیدی

کردی فلک ترنج پیکر

ریحانی او ترنجی از زر

لیلی ز سر ترنج بازی

کردی ز زنخ ترنج سازی

زان تازه ترنج نو رسیده

نظاره ترنج کف بریده

چون بر کف او ترنج دیدند

از عشق چو نار می‌کفیدند

شد قیس به جلوه‌گاه غنجش

نارنج رخ از غم ترنجش

برده ز دماغ دوستان رنج

خوشبوئی آن ترنج و نارنج

چون یک چندی براین برآمد

افغان ز دو نازنین برآمد

عشق آمد و کرد خانه خالی

برداشته تیغ لاابالی

غم داد و دل از کنارشان برد

وز دل شدگی قرارشان برد

زان دل که به یکدیگر نهادند

در معرض گفتگو فتادند

این پرده دریده شد ز هر سوی

وان راز شنیده شد به هر کوی

زین قصه که محکم آیتی بود

در هر دهنی حکایتی بود

کردند بسی به هم مدارا

تا راز نگردد آشکارا

بند سر نافه گرچه خشک است

بوی خوش او گوای مشک است

یاری که ز عاشقی خبر داشت

برقع ز جمال خویش برداشت

کردند شکیب تا بکوشند

وان عشق برهنه را بپوشند

در عشق شکیب کی کند سود

خورشید به گل نشاید اندود

چشمی به هزار غمزه غماز

در پرده نهفته چون بود راز

زلفی به هزار حلقه زنجیر

جز شیفته دل شدن چه تدبیر

زان پس چو به عقل پیش دیدند

دزدیده به روی خویش دیدند

چون شیفته گشت قیس را کار

در چنبر عشق شد گرفتار

از عشق جمال آن دلارام

نگرفت هیچ منزل آرام

در صحبت آن نگار زیبا

می‌بود ولیک ناشکیبا

یکباره دلش ز پا درافتاد

هم خیک درید و هم خر افتاد

و آنان که نیوفتاده بودند

مجنون لقبش نهاده بودند

او نیز به وجه بینوائی

می‌داد بر این سخن گوائی

از بس که سخن به طعنه گفتند

از شیفته ماه نو نهفتند

از بس که چو سگ زبان کشیدند

ز آهو بره سبزه را بریدند

لیلی چون بریده شد ز مجنون

می‌ریخت ز دیده در مکنون

مجنون چو ندید روی لیلی

از هر مژه‌ای گشاد سیلی

می‌گشت به گرد کوی و بازار

در دیده سرشک و در دل آزار

می‌گفت سرودهای کاری

می‌خواند چو عاشقان به زاری

او می‌شد و می‌زدند هرکس

مجنون مجنون ز پیش و از پس

او نیز فسار سست می‌کرد

دیوانگیی درست می‌کرد

می‌راند خری به گردن خرد

خر رفت و به عاقبت رسن برد

دل را به دو نیم کرد چون ناز

تا دل به دو نیم خواندش یار

کوشید که راز دل بپوشد

با آتش دل که باز کوشد

خون جگرش به رخ برآمد

از دل بگذشت و بر سر آمد

او در غم یار و یار ازو دور

دل پرغم و غمگسار از او دور

چون شمع به ترک خواب گفته

ناسوده به روز و شب نخفته

می‌کشت ز درد خویشتن را

می‌جست دوای جان و تن را

می‌کند بدان امید جانی

می‌کوفت سری بر آستانی

هر صبحدمی شدی شتابان

سرپای برهنه در بیابان

او بنده یار و یار در بند

از یکدیگر به بوی خرسند

هر شب ز فراق بیت خوانان

پنهان رفتی به کوی جانان

در بوسه زدی و بازگشتی

بازآمدنش دراز گشتی

رفتنش به از شمال بودی

باز آمدنش به سال بودی

در وقت شدن هزار برداشت

چون آمد خار در گذر داشت

می‌رفت چنانکه آب در چاه

می‌آمد صد گریوه بر راه

پای آبله چون به یار می‌رفت

بر مرکب راهوار می‌رفت

باد از پس داشت چاه در پیش

کامد به وبال خانه خویش

گر بخت به کام او زدی ساز

هرگز به وطن نیامدی باز

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:21 PM

 

گوینده داستان چنین گفت

آن لحظه که در این سخن سفت

کز ملک عرب بزرگواری

بود است به خوب‌تر دیاری

بر عامریان کفایت او را

معمورترین ولایت او را

خاک عرب از نسیم نامش

خوش بودی تر از رحیق جامش

صاحب هنری به مردمی طاق

شایسته‌ترین جمله آفاق

سلطان عرب به کامگاری

قارون عجم به مال داری

درویش نواز و میهمان دوست

اقبال درو چو مغز در پوست

می‌بود خلیفه‌وار مشهور

وز پی خلفی چو شمع بی‌نور

محتاج‌تر از صدف به فرزند

چون خوشه بدانه آرزومند

در حسرت آنکه دست بختش

شاخی بدر آرد از درختش

یعنی که چو سرو بن بریزد

سوری دگرش ز بن بخیزد

تا چون به چمن رسد تذروی

سروی بیند به جای سروی

گر سرو بن کهن نبیند

در سایه سرو نو نشیند

زنده است کسی که در دیارش

ماند خلفی به یادگارش

می‌کرد بدین طمع کرمها

می‌داد به سائلان درمها

بدی به هزار بدره می‌جست

می‌کاشت سمن ولی نمی‌رست

در می‌طلبید و در نمی‌یافت

وز درطلبی عنان نمی‌تافت

و آگه نه که در جهان درنگی

پوشیده بود صلاح رنگی

هرچ آن‌طلبی اگر نباشد

از مصلحتی به در نباشد

هر نیک و بدی که در شمارست

چون در نگری صلاح کارست

بس یافته کان به ساز بینی

نایافته به چو باز بینی

بسیار غرض که در نورداست

پوشیدن او صلاح مرد است

هرکس به تکیست بیست در بیست

واگه نه کسی که مصلحت چیست

سررشته غیب ناپدیدست

پس قفل که بنگری کلیدست

چون در طلب از برای فرزند

می‌بود چو کان به لعل دربند

ایزد به تضرعی که شاید

دادش پسری چنانکه باید

نو رسته گلی چو نار خندان

چه نار و چه گل هزار چندان

روشن گهری ز تابناکی

شب روز کن سرای خاکی

چون دید پدر جمال فرزند

بگشاد در خزینه را بند

از شادی آن خزینه خیزی

می‌کرد چو گل خزینه ریزی

فرمود ورا به دایه دادن

تا رسته شود ز مایه دادن

دورانش به حکم دایگانی

پرورد به شیر مهربانی

هر شیر که در دلش سرشتند

حرفی ز وفا بر او نوشتند

هر مایه که از غذاش دادند

دل دوستیی در او نهادند

هر نیل که بر رخش کشیدند

افسون دلی بر او دمیدند

چون لاله دهن به شیر میشست

چون برگ سمن به شیر می‌رست

گفتی که به شیر بود شهدی

یا بود مهی میان مهدی

از مه چو دو هفته بود رفته

شد ماه دو هفته بر دو هفته

شرط هنرش تمام کردند

قیس هنریش نام کردند

چون بر سر این گذشت سالی

بفزود جمال را کمالی

عشقش به دو دستی آب می‌داد

زو گوهر عشق تاب می‌داد

سالی دو سه در نشاط و بازی

می‌رست به باغ دل‌نوازی

چون شد به قیاس هفت ساله

آمود بنفشه کرد لاله

کز هفت به ده رسید سالش

افسانه خلق شد جمالش

هرکس که رخش ز دور دیدی

بادی ز دعا بر او دمیدی

شد چشم پدر به روی او شاد

از خانه به مکتبش فرستاد

دادش به دبیر دانش‌آموز

تا رنج بر او برد شب و روز

جمع آمده از سر شکوهی

با او به موافقت گروهی

هر کودکی از امید و از بیم

مشغول شده به درس و تعلیم

با آن پسران خرد پیوند

هم لوح نشسته دختری چند

هر یک ز قبیله‌ای و جائی

جمع آمده در ادب سرائی

قیس هنری به علم خواندن

یاقوت لبش به در فشاندن

بود از صدف دگر قبیله

ناسفته دریش هم طویله

آفت نرسیده دختری خوب

چون عقل به نام نیک منسوب

آراسته لعبتی چو ماهی

چون سرو سهی نظاره گاهی

شوخی که به غمزه‌ای کمینه

سفتی نه یکی هزار سینه

آهو چشمی که هر زمانی

کشتی به کرشمه‌ای جهانی

ماه عربی به رخ نمودن

ترک عجمی به دل ربودن

زلفش چو شبی رخش چراغی

یا مشعله‌ای به چنگ زاغی

کوچک دهنی بزرگ سایه

چون تنگ شکر فراخ مایه

شکر شکنی به هر چه خواهی

لشگرشکن از شکر چه خواهی

تعویذ میان هم‌نشینان

در خورد کنار نازنینان

محجوبه بیت زندگانی

شه بیت قصیده جوانی

عقد زنخ از خوی جبینش

وز حلقه زلف عنبرینش

گلگونه ز خون شیر پرورد

سرمه ز سواد مادر آورد

بر رشته زلف و عقد خالش

افزوده جواهر جمالش

در هر دلی از هواش میلی

گیسوش چو لیل و نام لیلی

از دلداری که قیس دیدش

دلداد و به مهر دل خریدش

او نیز هوای قیس می‌جست

در سینه هردو مهر می‌رست

عشق آمد و جام خام در داد

جامی به دو خوی رام در داد

مستی به نخست باده سختست

افتادن نافتاده سختست

چون از گل مهر بو گرفتند

با خود همه روزه خو گرفتند

این جان به جمال آن سپرده

دل برده ولیک جان نبرده

وان بر رخ این نظر نهاده

دل داده و کام دل نداده

یاران به حساب علم خوانی

ایشان به حساب مهربانی

یاران سخن از لغت سرشتند

ایشان لغتی دگر نوشتند

یاران ورقی ز علم خواندند

ایشان نفسی به عشق راندند

یاران صفت فعال گفتند

ایشان همه حسب حال گفتند

یاران به شمار پیش بودند

و ایشان به شمار خویش بودند

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:21 PM

 

ای چارده ساله قرة‌العین

بالغ نظر علوم کونین

آن روز که هفت ساله بودی

چون گل به چمن حواله بودی

و اکنون که به چارده رسیدی

چون سرو بر اوج سرکشیدی

غافل منشین نه وقت بازیست

وقت هنر است و سرفرازیست

دانش طلب و بزرگی آموز

تا به نگرند روزت از روز

نام و نسبت به خردسالی است

نسل از شجر بزرگ خالی است

جایی که بزرگ بایدت بود

فرزندی من ندارت سود

چون شیر به خود سپه‌شکن باش

فرزند خصال خویشتن باش

دولت‌طلبی سبب نگه‌دار

با خلق خدا ادب نگه‌دار

آنجا که فسانه‌ای سکالی

از ترس خدا مباش خالی

وان شغل طلب ز روی حالت

کز کرده نباشدت خجالت

گر دل دهی ای پسر بدین پند

از پند پدر شوی برومند

گرچه سر سروریت بینم

و آیین سخنوریت بینم

در شعر مپیچ و در فن او

چون اکذب اوست احسن او

زین فن مطلب بلند نامی

کان ختم شده‌ست بر نظامی

نظم ار چه به مرتبت بلند است

آن علم طلب که سودمند است

در جدول این خط قیاسی

می‌کوش به خویشتن‌شناسی

تشریح نهاد خود درآموز

کاین معرفتی است خاطر افروز

پیغمبر گفت علم علمان

علم الادیان و علم الابدان

در ناف دو علم بوی طیب است

وان هر دو فقیه یا طبیب است

می‌باش طبیب عیسوی هش

اما نه طبیب آدمی کش

می‌باش فقیه طاعت اندوز

اما نه فقیه حیلت آموز

گر هر دو شوی بلند گردی

پیش همه ارجمند گردی

صاحب طرفین عهد باشی

صاحب طرف دو مهد باشی

می‌کوش به هر ورق که خوانی

کان دانش را تمام دانی

پالان گریی به غایت خود

بهتر ز کلاه‌دوزی بد

گفتن ز من از تو کار بستن

بی کار نمی‌توان نشستن

با این که سخن به لطف آب است

کم گفتن هر سخن صواب است

آب ار چه همه زلال خیزد

از خوردن پر ملال خیزد

کم گوی و گزیده گوی چون در

تا ز اندک تو جهان شود پر

لاف از سخن چو در توان زد

آن خشت بود که پر توان زد

مرواریدی کز اصل پاکست

آرایش بخش آب و خاکست

تا هست درست گنج و کانهاست

چون خرد شود دوای جانهاست

یک دسته گل دماغ پرور

از خرمن صد گیاه بهتر

گر باشد صد ستاره در پیش

تعظیم یک آفتاب ازو بیش

گرچه همه کوکبی به تاب است

افروختگی در آفتاب است

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:21 PM

 

ساقی به کجا که می‌پرستم

تا ساغر می دهد به دستم

آن می که چو اشک من زلالست

در مذهب عاشقان حلالست

در می به امید آن زنم چنگ

تا باز گشاید این دل تنگ

شیریست نشسته بر گذرگاه

خواهم که ز شیر گم کنم راه

زین پیش نشاطی آزمودم

امروز نه آنکسم که بودم

این نیز چو بگذرد ز دستم

عاجزتر از این شوم که هستم

ساقی به من آور آن می لعل

کافکند سخن در آتشم نعل

آن می که گره‌گشای کارست

با روح چو روح سازگارست

گر شد پدرم به سنت جد

یوسف پسر زکی موید

با دور به داوری چه کوشم

دورست نه جور چون خروشم

چون در پدران رفته دیدم

عرق پدری ز دل بریدم

تا هرچه رسر ز نیش آن نوش

دارم به فریضه تن فراموش

ساقی منشین به من ده آن می

کز خون فسرده برکشد خوی

آن می که چو گنگ از آن بنوشد

نطقش به مزاج در بجوشد

گر مادر من رئیسه کرد

مادر صفتانه پیش من مرد

از لابه‌گری کرا کنم یاد

تا پیش من آردش به فریاد

غم بیشتر از قیاس خورداست

گردابه فزون ز قد مرد است

زان بیشتر است کاس این درد

کانرا به هزار دم توان خورد

با این غم و درد بی‌کناره

داروی فرامشیست چاره

ساقی پی بار گیم ریش است

می ده که ره رحیل پیش است

آن می‌که چو شور در سرآرد

از پای هزار سر برآرد

گر خواجه عمر که خال من بود

خالی شدنش وبال من بود

از تلخ گواری نواله‌ام

درنای گلو شکست ناله‌ام

می‌ترسم از این کبود زنجیر

کافغان کنم او شود گلوگیر

ساقی ز خم شراب خانه

پیش آرمیی چو نار دانه

آن می که محیط بخش کشتست

همشیره شیره بهشتست

تا کی دم اهل اهل دم کو

همراه کجا و هم قدم کو

نحلی که به شهد خرمی کرد

آن شهد ز روی همدمی کرد

پیله که بریشمین کلاهست

از یاری همدمان راهست

از شادی همدمان کشد مور

آنرا که ازو فزون بود زور

با هر که درین رهی هم آواز

در پرده او نوا همی ساز

در پرده این ترانه تنگ

خارج بود ار ندانی آهنگ

در چین نه همه حریر بافند

گه حله گهی حصیر بافند

در هر چه از اعتدال یاریست

انجامش آن به سازگاریست

هر رود که با غنا نسازد

برد چو غنا گرش نوازد

ساقی می مشکبوی بردار

بنداز من چاره‌جوی بردار

آن می که عصاره حیاتست

باکوره کوزه نباتست

زین خانه خاک پوش تا کی

زان خوردن زهر و نوش تا کی

آن خانه عنکوبت باشد

کو بندد زخم و گه خراشد

گه بر مگسی کند شبیخون

گه دست کسی رهاند از خون

چون پیله ببند خانه را در

تا در شبخواب خوش نهی سر

این خانه که خانه وبال است

پیداست که وقف چند سال است

ساقی ز می‌و نشاط منشین

می‌تلخ ده و نشاط شیرین

آن می که چنان که جال مرداست

ظاهر کند آنچه در نورداست

چون مار مکن به سرکشی میل

کاینجا ز قفا همی‌رسد سیل

گر هفت سرت چو اژدها هست

هر هفت سرت نهند بر دست

به گر خطری چنان نسنجی

کز وی چو بیوفتی و به رنجی

در وقت فرو فتادن از بام

صد گز نبود چنانکه یک کام

خاکی شو و از خطر میندیش

خاک از سه گهر به ساکنی پیش

هر گوهری ارچه تابناکست

منظورترین جمله خاکست

او هست پدید در سه هم کار

وان هر سه در اوست ناپدیدار

ساقی می لاله رنگ برگیر

نصفی به نوای چنگ برگیر

آن می که منادی صبوحست

آباد کن سرای روحست

تا کی غم نارسیده خوردن

دانستن و ناشنیده کردن

به گر سخنم به یاد داری

وز عمر گذشته یاد ناری

آن عمر شده که پیش خوردست

پندار هنوز در نوردست

هم بر ورق گذشته گیرش

واکرده و در نبشه گیرش

انگار که هفت سبع خواندی

یا هفت هزار سال ماندی

آخر نه چو مدت اسپری گشت

آن هفت هزار سال بگذشت؟

چون قامت ما برای غرقست

کوتاه و دراز را چه فرقست

ساقی به صبوح بامدادم

می ده که نخورده نوش بادم

آن می که چو آفتاب گیرد

زو چشمه خشک آب گیرد

تا چند چو یخ فسرده بودن

در آب چو موش مرده بودن

چون گل بگذار نرم خوئی

بگذر چو بنفشه از دوروئی

جائی باشد که خار باید

دیوانگیی به کار باید

کردی خرکی به کعبه گم کرد

در کعبه دوید واشتلم کرد

کاین بادیه را رهی درازست

گم گشتن خر زمن چه رازست

این گفت و چو گفت باز پس دید

خر دید و چو دید خر بخندید

گفتا خرم از میانه گم بود

وایافتنش به اشتلم بود

گر اشتلمی نمی‌زد آن کرد

خر می‌شد و بار نیز می‌برد

این ده که حصار بیهشانست

اقطاع ده زبون کشانست

بی‌شیر دلی بسر نیاید

وز گاو دلان هنر نیاید

ساقی می‌ناب در قدح ریز

آبی بزن آتشی برانگیز

آن می که چو روی سنگ شوید

یاقوت ز روی سنگ روید

پائین طلب خسان چه باشی

دست خوش ناکسان چه باشی

گردن چه نهی به هر قفائی

راضی چه شوی به هر جفائی

چون کوه بلند پشتیی کن

با نرم جهان درشتیی کن

چون سوسن اگر حریر بافی

دردی خوری از زمین صافی

خواری خلل درونی آرد

بیدادکشی زبونی آرد

می‌باش چو خار حربه بر دوش

تا خرمن گل کشی در آغوش

نیرو شکن است حیف و بیداد

از حیف بمیرد آدمیزاد

ساقی منشین که روز دیرست

می ده که سرم ز شغل سیرست

آن می که چراغ رهروان شد

هر پیر که خورد از او جوان شد

با یک دو سه رند لاابالی

راهی طلب از غرور خالی

با ذره‌نشین چو نور خورشید

تو کی و نشاطگاه جمشید

بگذار معاش پادشاهی

کاوارگی آورد سپاهی

از صحبت پادشه به پرهیز

چون پنبه خشک از آتش تیز

زان آتش اگرچه پر ز نورست

ایمن بود آن کسی که دورست

پروانه که نور شمعش افروخت

چون بزم نشین شمع شد سوخت

ساقی نفسم ز غم فروبست

می که ده که به می زغم توان رست

آن می که صفای سیم دارد

در دل اثری عظیم دارد

دل نه به نصیب خاصه خویش

خائیدن رزق کس میندیش

بر گردد بخت از آن سبک رای

کافزون ز گلیم خود کشد پای

مرغی که نه اوج خویش گیرد

هنجار هلاک پیش گیرد

ماری که نه راه خود بسیچد

از پیچش کار خود بپیچد

زاهد که کند سلاج‌پوشی

سیلی خورد از زیاده کوشی

روبه که زند تپانچه با شیر

دانی که به دست کیست شمشیر

ساقی می‌مغز جوش درده

جامی به صلای نوش درده

آن می که کلید گنج شادیست

جان داروی گنج کیقبادیست

خرسندی را به طبع در بند

می‌باش بدانچه هست خرسند

جز آدمیان هرآنچه هستند

بر شقه قانعی نشستند

در جستن رزق خود شتابند

سازند بدان قدر که یابند

چون وجه کفایتی ندارند

یارای شکایتی ندارند

آن آدمی است کز دلیری

کفر آرد وقت نیم سیری

گر فوت شود یکی نواله‌ش

بر چرخ رسد نفیر و ناله‌ش

گرتر شودش به قطره‌ای بام

در ابر زبان کشد به دشنام

ور یک جو سنگ تاب گیرد

خرسنگ در آفتاب گیرد

شرط روش آن بود که چون نور

زالایش نیک و بد شوی دور

چون آب ز روی جان نوازی

با جمله رنگها بسازی

ساقی زره بهانه برخیز

پیش آرمی مغانه برخیز

آن می‌که به بزم ناز بخشد

در رزم سلاح و ساز بخشد

افسرده مباش اگر نه سنگی

رهوارتر آی اگرنه لنگی

گرد از سر این نمد فرو روب

پائی به سر نمد فروکوب

در رقص رونده چون فلک باش

گو جمله راه پر خسک باش

مرکب بده و پیادگی کن

سیلی خور و روگشادگی کن

بار همه میکش ار توانی

بهتر چه ز بار کش رهانی

تا چون تو بیفتی از سر کار

سفت همه کس ترا کشد بار

ساقی می ارغوانیم ده

یاری ده زندگانیم ده

آن می‌که چو با مزاج سازد

جان تازه کند جگر نوازد

زین دامگه اعتکاف بگشای

بر عجز خود اعتراف بنمای

در راه تلی بدین بلندی

گستاخ مشو به زرومندی

با یک سپر دریده چون گل

تا چند شغب کنی چو بلبل

ره پر شکن است پر بیفکن

تیغ است قوی سپر بیفکن

تا بارگی تو پیش تازد

سربار تو چرخ بیش سازد

یکباره بیفت ازین سواری

تا یابی راه رستگاری

بینی که چو مه شکسته گردد

از عقده رخم رسته گردد

ساقی به نفس رسید جانم

تر کن به زلال می دهانم

آن می که نخورده جای جانست

چون خورده شود دوای جانست

فارغ منشین که وقت کوچ است

در خود منگر که چشم لوچ است

تو آبله پای و راه دشوار

ای پاره کار چون بود کار

یا رخت خود از میانه بربند

یا در به رخ زمانه در بند

صحبت چو غله نمی‌دهد باز

جان در غله‌دان خلوت انداز

بی‌نقش صحیفه چند خوانی

بی‌آب سفینه چند رانی

آن به که نظامیا در این راه

بر چشمه زنی چو خضر خرگاه

سیراب شوی چو در مکنون

از آب زلال عشق مجنون

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:21 PM

 

چون گوهر سرخ صبحگاهی

بنمود سپیدی از سیاهی

آن گوهر کان گشاده من

پشت من و پشت زاده من

گوهر به کلاه کان برافشاند

وز گوهر کان شه سخن راند

کاین بیکس را به عقد و پیوند

درکش به پناه آن خداوند

بسپار مرا به عهدش امروز

کو نو قلم است و من نوآموز

تا چون کرمش کمال گیرد

اندرز ترا به فال گیرد

کان تخت نشین که اوج سایست

خرد است ولی بزرگ رایست

سیاره آسمان ملک است

جسم ملک است و جان ملک است

آن یوسف هفت بزم و نه مهد

هم والی عهد و هم ولیعهد

نومجلس و نو نشاط و نومهر

در صدف ملک منوچهر

فخر دو جهان به سر بلندی

مغز ملکان به هوش‌مندی

میراث‌ستان ماه و خورشید

منصوبه گشای بیم و امید

نور بصر بزرگواران

محراب نماز تاجداران

پیرایهٔ تخت و مفخر تاج

کاقبال به روی اوست محتاج

ای از شرف تو شاهزاده

چشم ملک اختسان گشاده

ممزوج دو مملکت به شاهی

چون سیب دو رنگ صبحگاهی

یک تخم به خسروی نشانده

از تخمه کیقباد مانده

در مرکز خط هفت پرگار

یک نقطه نو نشسته بر گار

ایزد به خودت پناه دارد

وز چشم بدت نگاه دارد

دارم به خدا امیدواری

کز غایت ذهن و هوشیاری

آنجات رساند از عنایت

کماده شوی بهر کفایت

هم نامه خسروان بخوانی

هم گفته بخردان بدانی

این گنج نهفته را درین درج

بینی چو مه دو هفته در برج

دانی که چنین عروس مهدی

ناید ز قران هیچ عهدی

گر در پدرش نظر نیاری

تیمار برادرش بداری

از راه نوازش تمامش

رسمی ابدی کنی به نامش

تا حاجتمند کس نباشد

سر پیش و نظر ز پس نباشد

این گفتم و قصه گشت کوتاه

اقبال تو باد و دولت شاه

آن چشم گشاده باد از این نور

وین سرو مباد ازان چمن دور

روی تو به شاه پشت بسته

پشت و دل دشمنان شکسته

زنده به تو شاه جاودانی

چون خضر به آب زندگانی

اجرام سپهر اوج منظر

افروخته باد از این دو پیکر

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:21 PM

 

بر جوش دلا که وقت جوش است

گویای جهان چرا خموش است

میدان سخن مراست امروز

به زین سخنی کجاست امروز

اجری خور دسترنج خویشم

گر محتشمم ز گنج خویشم

زین سحر سحرگهی که رانم

مجموعه هفت سبع خوانم

سحری که چنین حلال باشد

منکر شدنش وبال باشد

در سحر سخن چنان تمامم

کایینه غیب گشت نامم

شمشیر زبانم از فصیحی

دارد سر معجز مسیحی

نطقم اثر آنچنان نماید

کز جذر اصم زبان گشاید

حرفم ز تبش چنان فروزد

کانگشت بر او نهی بسوزد

شعر آب ز جویبار من یافت

آوازه به روزگار من یافت

این بی‌نمکان که نان خورانند

در سایه من جهان خورانند

افکندن صید کار شیر است

روبه ز شکار شیر سیر است

از خوردن من به کام و حلقی

آن به که ز من خورند خلقی

حاسد ز قبول این روائی

دور از من و تو به ژاژ خائی

چون سایه شده به پیش من پست

تعریض مرا گرفته در دست

گر پیشه کنم غزل‌سرائی

او پیش نهد دغل درآئی

گر ساز کنم قصایدی چست

او باز کند قلایدی سست

بازم چو به نظم قصه راند

قصه چه کنم که قصه خواند

من سکه زنم به قالبی خوب

او نیز زند ولیک مقلوب

کپی همه آن کند که مردم

پیداست در آب تیره انجم

بر هر جسدی که تابد آن نور

از سایه خویش هست رنجور

سایه که نقیصه ساز مردست

در طنز گری گران نورداست

طنزی کند و ندارد آزرم

چون چشمش نیست کی بود شرم

پیغمبر کو نداشت سایه

آزاد نبود از این طلایه

دریای محیط را که پاکست

از چرک دهان سگ چه باکست

هرچند ز چشم زرد گوشان

سرخست رخم ز خون جوشان

چون بحر کنم کناره‌شوئی

اما نه ز روی تلخ‌روئی

زخمی چو چراغ می‌خورم چست

وز خنده چو شمع می‌شوم سست

چون آینه گر نه آهنینم

با سنگ دلان چرا نشینم

کان کندن من مبین که مردم

جان کندن خصم بین ز دردم

در منکر صنعتم بهی نیست

کالا شب چارشنبهی نیست

دزد در من به جای مزدست

بد گویدم ارچه بانگ دزدست

دزدان چو به کوی دزد جویند

در کوی دوند و دزد گویند

در دزدی من حلال بادش

بد گفتن من وبال باشد

بیند هنر و هنر نداند

بد می‌کند اینقدر نداند

گر با بصر است بی‌بصر باد

وز کور شد است کورتر باد

او دزدد و من گدازم از شرم

دزد افشاریست این نه آزرم

نی‌نی چو به کدیه دل نهاد است

گو خیزد و بیا که در گشاد است

آن کاوست نیازمند سودی

گر من بدمی چه چاره بودی

گنج دو جهان در آستینم

در دزدی مفلسی چه بینم

واجب صدقه‌ام به زیر دستان

گو خواه بدزد و خواه بستان

دریای در است و کان گنجم

از نقب زنان چگونه رنجم

گنجینه به بند می‌توان داشت

خوبی به سپند می‌توان داشت

مادر که سپندیار دادم

با درع سپندیار زادم

در خط نظامی ار نهی گام

بینی عدد هزار و یک نام

والیاس کالف بری ز لامش

هم با نود و نه است نامش

زینگونه هزار و یک حصارم

با صد کم یک سلیح دارم

هم فارغم از کشیدن رنج

هم ایمنم از بریدن گنج

گنجی که چنین حصار دارد

نقاب در او چکار دارد؟

اینست که گنج نیست بی‌مار

هرجا که رطب بود خار

هر ناموری که او جهانداشت

بدنام کنی ز همرهان داشت

یوسف که ز ماه عقد می‌بست

از حقد برادران نمی‌رست

عیسی که دمش نداشت دودی

می‌برد جفای هر جهودی

احمد که سرآمد عرب بود

هم خسته خار بولهب بود

دیر است که تا جهان چنین است

پی نیش مگس کم انگبین است

تا من منم از طریق زوری

نازرد زمن جناح موری

دری به خوشاب نشستم

شوریدن کار کس نجستم

زآنجا که نه من حریف خویم

در حق سگی بدی نگویم

بر فسق سگی که شیریم داد

(لاعیب له) دلیریم داد

دانم که غضب نهفته بهتر

وین گفته که شد نگفته بهتر

لیکن به حساب کاردانی

بی‌غیرتی است بی‌زبانی

آن کس که ز شهر آشنائیست

داند که متاع ما کجائیست

وانکو به کژی من کشد دست

خصمش نه منم که جز منی هست

خاموش دلا ز هرزه گوئی

می‌خور جگری به تازه‌روئی

چون گل به رحیل کوس می‌زن

بر دست کشنده بوس می‌زن

نان خورد ز خون خویش می‌دار

سر نیست کلاه پیش می‌دار

آزار کشی کن و میازار

کازرده تو به که خلق بازار

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:21 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 38

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5109229
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث