سوم موبد چنان زد داستانی
که با گرگی گله راند شبانی
رباید گوسفندی گرگ خونخوار
در آویزد شبان با او به پیکار
کشد گرگ از یکی سو تا تواند
ز دیگر سو شبان تا وارهاند
چو گرگ افزون بود در چارهسازی
شبان را کرد باید خرقه بازی
سوم موبد چنان زد داستانی
که با گرگی گله راند شبانی
رباید گوسفندی گرگ خونخوار
در آویزد شبان با او به پیکار
کشد گرگ از یکی سو تا تواند
ز دیگر سو شبان تا وارهاند
چو گرگ افزون بود در چارهسازی
شبان را کرد باید خرقه بازی
چهارم مرد موبد گفت کاین راز
به شخصی ماند اندر حجله ناز
عروسی در کنارش خوب چون ماه
بدو در یافته دیوانگی راه
نه بتوان خاطر از خوبیش پرداخت
نه از دیوانگی با وی توان ساخت
هم آخر چون شود دیوانگی چیر
گریزد مرد از او چون آهو از شیر
در این اندیشه لختی قصه راندند
ورق نادیده حرفی چند خواندند
چو میمردند میگفتند هیهات
کزین بازیچه دور افتاد شهمات
ز مرده هر کسی افسانه راند
نمرده راز مرده کس نداند
مگر پیغمبران کایشان امینند
به نامحرم نگویند آنچه بینند
دوم موبد به قصری کرد مانند
که بر گردون کشد گیتی خداوند
از او شخصی فرو افتد گران سنگ
ز بیم جان زند در کنگره چنگ
ز ماندن دست و بازو ریش گردد
وز افتادن مضرت بیش گردد
شکنجه گرچه پنجهاش را کند سست
کند سر پنجه را در کنگره چست
هم آخر کار کو بیتاب گردد
هم او هم کنگره پرتاب گردد
یکی گفتا بدان ماند که در خواب
در اندازد کسی خود را به غرقاب
بسی کوشد که بیرون آورد رخت
ندارد سودش از کوشیدن سخت
چو از خواب اندر آید تاب دیده
هراسی باشد اندر خواب دیده
دگر باره بگفتش کای خردمند
طبیبانه در آموزم یکی پند
جوابش داد کای باریک بینش
جهان جان و جان آفرینش
طبیبی در یکی نکته نهفته است
خدا آن نکته را با خلق گفته است
بیا شام و بخور خوردی که خواهی
کم و بسیار نه کارد تباهی
ز بسیار و ز کم بگذر که خام است
نگهدار اعتدال اینت تمام است
دو زیرک خواندهام کاندر دیاری
رسیدند از قضا بر چشمه ساری
یکی کم خورد کاین جان میگزاید
یکی پر خورد کاین جان میفزاید
چو بر حد عدالت ره نبردند
ز محرومی و سیری هر دو مردند
دگر ره باز پرسیدش که جانها
چگونه بر پرند از آشیانها
جوابش داد کز راه ندیده
نشاید گفتن الا از شنیده
شنیدم چار موبد بود هشیار
مسلسل گشته با هم جان هر چار
در این مشکل فرو ماندند یک چند
که از تن چون رود جان خردمند
دگر ره گفت کز دور فلک خیز
زمین را با هوا شرحی برانگیز
جوابش داد به کز پند پرسی
زمینی و هوائی چند پرسی
هوا بادیست کز بادی بلرزد
زمین خاکیست کو خاکی نیرزد
جهان را اولین بطنی زمی بود
زمین را آخرین بطن آدمی بود
دگر ره گفت بعد از زندگانی
بیاد آرم حدیث این جهانی
جوابش داد پیر دانش آموز
که ای روشن چراغ عالمافروز
تو آن نوری که پیش از صحبت خاک
ولایت داشتی بر بام افلاک
ز تو گر باز پرسند آن نشانها
نیاری هیچ حرفی یاد از آنها
چو روزی بگذری زین محنتآباد
از آن ترسم کز این هم ناوری یاد
کسی کو یاد نارد قصه دوش
تواند کردن امشب را فراموش
دگر ره گفت اگر جان هست حاصل
نه نقش کالبدها هست باطل؟
چو میبینم بخواب این نقشها چیست
نگهدارنده این نقشها کیست؟
جوابش داد کز چندین شهادت
خیال مردم را با تست عادت
چو گردد خواب را فکرت خریدار
در آن عادت شود جانها پدیدار
دگر باره شه بیدار بختش
سئوالی زیرکانه کرد سختش
که گر جان را جهان چون کالبد خورد
چرا با ما کند در خواب ناورد
و گر جان ماند و از قالب جدا شد
بگو تا جان چندین کس کجا شد
جوابش داد کاین محکم سئوالست
ولی جان بی جسد دیدن محالست
نه از جان بی جسد پرسید شاید
نه بیپرگار جنبش دید شاید
چو از پرگار تن بیکار گردد
فلک را جنبش پرگار گردد