به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

نکیسا چون ز شاه آتش برانگیخت

ستای باربد آبی بر او ریخت

به استادی نوائی کرد بر کار

کز او چنگ نیکسا شد نگونسار

ز ترکیب ملک برد آن خلل را

به زیرافکن فرو گفت این غزل را

ببخاشی ای صنم بر عذرخواهی

که صد عذر آورد در هر گناهی

گر از حکم تو روزی سر کشیدم

بسی زهر پشیمانی چشیدم

گرفتم هر چه من کردم گناهست

نه آخر آب چشمم عذر خواهست

پشیمانم زهر بادی که خوردم

گرفتارم بهر غدری که کردم

قلم در حرف کش بی آبیم را

شفیع آرم بتو بی خوابیم را

ازین پس سر ز پایت برندارم

سر از خاک سرایت بر ندارم

کنم در خانه یک چشم جایت

به دیگر چشم بوسم خاک پایت

سگم وز سگ بتر پنهان نگویم

گرت جان از میان جان نگویم

نصیب من ز تو در جمله هستی

سلامی بود و آن در نیز بستی

اگر محروم شد گوش از سلامت

زبان را تازه می‌دارم به نامت

در این تب گرچه بر نارم فغانی

گرم پرسی ندارد هم زیانی

ز تو پرسش مرا امید خامست

اگر بر خاطرت گردم تمامست

نداری دل که آیی برکنارم

و گر داری من آن طالع ندارم

نمائی کز غمت غمناکم ای جان

نگوئی من کدامین خاکم ای جان

اگر تو راضیی کاین دل خرابست

رضای دوستان جستن صوابست

تو بر من تا توانی ناز میساز

که تا جانم بر آید می‌کشم ناز

منم عاشق مرا غم سازگار است

تو معشوقی ترا با غم چکار است

تو گر سازی وگرنه من برانم

که سوزم در غمت تا می‌توانم

مرا گر نیست دیدار تو روزی

تو باقی باش در عالم فروزی

اگر من جان دهم در مهربانی

ترا باید که باشد زندگانی

اگر من برنخوردم از نکوئی

تو برخوردار باش از خوبروئی

تو دایم مان که صحبت جاودان نیست

من ارمانم وگرنه باک از آن نیست

ز تو بی‌روزیم خوانند و گویم

مرا آن به که من بهروز اویم

مرا گر روز و روزی رفت بر باد

ترا هر روز روز از روز به باد

چو بر زد باربد بر خشک رودی

بدین‌تری که بر گفتم سرودی

دل شیرین بدان گرمی برافروخت

که چون روغن چراغ عقل را سوخت

چنان فریاد کرد آن سرو آزاد

کزان فریاد شاه آمد به فریاد

شهنشه چون شنید آواز شیرین

رسیلی کرد و شد دمساز شیرین

در آن پرده که شیرین ساختی ساز

هم آهنگیش کردی شه به آواز

چو شخصی کو بکوهی راز گوید

بدو کوه آن سخن را باز گوید

ازین سو مه ترانه بر کشیده

وزان سو شاه پیراهن دریده

چو از سوز دو عاشق آه برخاست

صداع مطربان از راه برخاست

ملک فرمود تا شاپور حالی

ز جز خسرو سرا را کرد خالی

بر آن آواز خرگاهی پر از جوش

سوی خرگاه شد بی‌صبر و بیهوش

در آمد در زمان شاپور هشیار

گرفتش دست و گفتا جانگه‌دار

اگر چه کار خسرو می‌شد از دست

چو خود را دستگیری دید بنشست

پس آنگه گفت کین آواز دلسوز

چه آواز است رازش در من آموز

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:09 PM

 

نکیسا در ترنم جادوی ساخت

پس آنگه این غزل در راهوی ساخت

بساز ای یار با یاران دلسوز

که دی رفت و نخواهد ماند امروز

گره بگشای با ما بستگی چند

شتاب عمر بین آهستگی چند

ز یاری حکم کن تا شهریاری

ندارد هیچ بنیاد استواری

به روزی چند با این سست رختی

بدین سختی چه باید کرد سختی

به عمری کو بود پنجاه یا شصت

چه باید صد گره بر جان خود بست

بسا تا به که ماند از طیرگی سرد

بسا سکبا که سگبان پخت و سگ خورد

خوش آن باشد که امشب باده نوشیم

امان باشد؟ که فردا باز کوشیم

چو بر فردا نماند امیدواری

بباید کردن امشب سازگاری

جهان بسیار شب بازی نمودست

جهان نادیده‌ای جانا چه سودست

بهاری داری ازوی بر خور امروز

که هر فصلی نخواهد بود نوروز

گلی کو را نبوید آدمی زاد

چو هنگام خزان آید برد باد

گل آن بهتر کزو گلاب خیزد

گلابی گر گذارد گل بریزد

در آن حضرت که نام زر سفالست

چو من مس در حساب آید محالست

لب دریا و آنگه قطره آب

رخ خورشید و آنگه کرم شبتاب

چو بازار تو هست از نیکوی تیز

کسادی را چو من رونق برانگیز

بخر کالای کاسد تا توانی

به کار آید یکی روزت چه دانی؟

درستی گرچه دارد کار و باری

شکسته بسته نیز آید به کاری

اگر چه زر به مهر افزون عیارست

قراضه ریزها هم در شمارست

نهادستی ز عشقم حلقه در گوش

بدین عیبم خریدی باز مفروش

تمنای من از عمر و جوانی

وصال تست وانگه زندگانی

به پیغامی ز تو راضی است گوشم

بر آیم زنی اگر زین بیش کوشم

منم در پای عشقت رفته از دست

به خلوت خورده می تنها شده مست

منم آن سایه کز بالا و از زیر

ز پایت سر نگردانم به شمشیر

نگردم از تو تابی سر نگردم

ز تو تا در نگردم برنگردم

سخن تا چند گویم با خیالت

برون رانم جنیبت با جمالت

بهر سختی که تا اکنون نمودم

چو لحن مطربان در پرده بودم

کنون در پرده خون خواهم افتاد

چو برق از پرده بیرون خواهم افتاد

چراغ از دیده چندان روی پوشد

که دیگ روغنش ز آتش نجوشد

بخسبانم ترا من می خورم ناب

که من سرمست خوش باشم تو در خواب

بجای توتیا گردت ستانم

گهی بوسه گهی دردت ستانم

سر زلفت به گیسو باز بندم

گهی گریم ز عشقت گاه خندم

چنان بندم به دل نقش نگینت

که بر دستت نداند آستینت

در آغوش آنچنان گیرم تنت را

که نبود آگهی پیراهنت را

چو لعبت باز شب پنهان کند راز

من اندر پرده چون لعبت شوم باز

گر از دستم چنین کاری بر آید

ز هر خاریم گلزاری بر آید

خدایا ره به پیروزیم گردان

چنین پیروزیی روزیم گردان

چو خسرو گوش کرد این بیت چالاک

ز حالت کرد حالی جامه را چاک

به صد فریاد گفت ای باربد هان

قوی کن جان من در کالبدهان

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:09 PM

 

چو رود باربد این پرده پرداخت

نکیسا زود چنگ خویش بنواخت

در آن پرده که خوانندش حصاری

چنین بکری بر آورد از عماری

دلم خاک تو گشت ای سرو چالاک

برافکن سایه چون سرو بر خاک

از این مشگین رسن گردن چه تابی

رسن درگردنی چون من نیابی

اگر گردن کشی کردم چو میران

رسن در گردن آیم چون اسیران

نگنجد آسمان در خانه من

دو عالم در یکی ویرانه من

نتابد پای پیلان خانه مور

نباشد پشه با سیمرغ هم زور

سپهری کی فرود آید به چاهی

کجا گنجد بهشتی در گیاهی

سری کو نزل دربان را نشاید

نثار تخت سلطان را نشاید

به جان آوردن دوشینه منگر

به جان بین کاوریدم دیده بر سر

در آن حضرت که خواهش را قدم نیست

شفیعی بایدم وان جز کرم نیست

به عذر کردن چندین گناهم

اگر عذری به دست آرم بخواهم

زنم چندان زمین را بوس در بوس

که بخشایش برآرد کوس در کوس

به چهره خاک را چندان خراشم

کزان خاک آبروئی بر تراشم

بساطت را به رخ چندان کنم نرم

که اقبالم دهد منشور آزرم

چنین خواندم ز طالع نامه شاه

که صاحب طالع پیکان بود ماه

من آن پیکم که طالع ماه دارم

چو پیکان پای از آن در راه دارم

ز جوش این دل جوشیده با تو

پیامی داشتم پوشیده با تو

بریدم تا پیامت را گذارم

هم از گنج تو وامت را گذارم

دهانم گر ز خردی کرد یک ناز

به خرده در میان آوردمش باز

زبان گر برزد از آتش زبانه

نهادم با دو لعلش در میانه

و گر زلفم سر از فرمان بری تافت

هم از سر تافتن تادیب آن یافت

و گر چشمم ز ترکی تنگیی کرد

به عذر آمد چو هندوی جوانمرد

خم ابروم اگر زه بر کمان بست

بزن تیرش ترا نیز آن کمان هست

و گر غمزه‌ام به مستی تیری انداخت

به هشیاری ز خاکت توتیا ساخت

گر از تو جعد خویش آشفته دیدم

به زنجیرش نگر چون در کشیدم

چو مشعل سر در آوردم بدین در

نهادم جان خود چون شمع بر سر

اگر خطت کمربندد به خونم

نیابی نقطه‌وار از خط برونم

و گر گیرد وصالت کار من سست

به آب دیده گیرم دامنش چست

عقیقت گر خورد خونم ازین بیش

به مروارید دندانش کنم ریش

من آن باغم که میوش کس نچیدست

درش پیدا کلیدش ناپدیدست

کسی گر جز تو بر نارم کشد دست

به عشوه زاب انگورش کنم مست

جز آن لب کز شکر دارد دهانی

ز بادامم نیابد کس نشانی

اگر چون فندقم بر سر زنی سنگ

ز عنابم نیابد جز تو کس رنگ

بر آنکس چون دهان پسته خندم

که جز تو پسته بگشاید ز قندم

کسی کو با ترنجم کار دارد

ترنج آسا قدم بر خار دارد

رطب چینی که با نخلم ستیزد

ز من جز خار هیچش برنخیزد

دهانی کو طمع دارد به سیبم

به موم سرخ چون طفلش فریبم

اگر زیر آفتاب آید ز بر ماه

بدین میوه نیابد جز تو کس راه

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:09 PM

 

نکیسا چون زد این افسانه بر ساز

ستای باربد برداشت آواز

نوا را پرده عشاق آراست

در افکند این غزل را در ره راست

مرا در کویت ای شمع نکوئی

فلک پای بز افکند است گوئی

که گر چون گوسفندم میبری سر

به پای خود دوم چون سگ بر آن در

دلم را می‌بری اندیشه‌ای نیست

ببر کز بیدلی به پیشه‌ای نیست

تنی کو بار این دل بر نتابد

بسر باری غم دلبر نتابد

چو در خدمت نباشد شخص رنجور

نباید دل که از خدمت بود دور

بسی کوشم که دل بردارم از تو

که بس رونق ندارد کام از تو

نه بتوان دل ز کارت بر گرفتن

نه از دل نیز بارت برگرفتن

بدانجان کز چنین صد جان فزونست

که جانم بی‌تو در غرقاب خونست

بدان چشم سیه کاهوشکار است

کز آهوی تو چشمم را غبار است

فرو ماندم ز تو خالی و نومید

چو ذره کو جدا ماند ز خورشید

جدا گشتم ز تو رنجور و تنها

چو ماهی کو جدا ماند ز دریا

مدارم بیش ازین چون ماه در میغ

تو دانی و سر اینک تاج یا تیغ

چو در ملک جمالت تازه شد رای

عنایت را مثالی تازه فرمای

پس از عمری که کردم دیده جایت

کم از یک شب که بوسم جای پایت

چنان دان گر لبم پر خنده داری

که بی شک مرده‌ای را زنده‌داری

ببوسی بر فروز افسرده‌ای را

ببوئی زنده گردان مرده‌ای را

مرا فرخ بود روی تو دیدن

مبارک باشد آوازت شنیدن

خلاف آن شد که از چشمم نهانی

چو از چشم بد آب زندگانی

خدائی کافرینش کرده اوست

ز تن تا جان پدید آورده اوست

امیدم هست کز روی تو دلسوز

بروز آرد شبم را هم یکی روز

چو شیرین دست برد باربد دید

ز دست عشق خود را کار بد دید

نوائی بر کشید از سینه تنگ

به چنگی داد کاین در ساز در چنگ

بزن راهی که شه بیراه گردد

مگر کاین داوری کوتاه گردد

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:09 PM

 

چو بر زد باربد زین سان نوائی

نکیسا کرد از آن خوشتر ادائی

شکفته چون گل نوروز و نو رنگ

به نوروز این غزل در ساخت با چنگ

زهی چشمم به دیدار تو روشن

سر کویت مرا خوشتر ز گلشن

خیالت پیشوای خواب و خوردم

غبارت توتیای چشم دردم

به تو خوشدل دماغ مشک بیزم

ز تو روشن چراغ صبح خیزم

مرا چشمی و چشمم را چراغی

چراغ چشم و چشم افروز باغی

فروغ از چهر تو مهر فلک را

نمک از کان لعل تو نمک را

جمالت اختران را نور داده

بخوبی عالمت منشور داده

چه می‌خوردی که رویت چون بهارست

از آن می خور که آنت سازگارست

جمالت چون جوانی جان نوازد

کسی جان با جوانی در نبازد؟

تو نیز ار آینه بر دست داری

ز عشق خود دل خود مست داری

مبین در آینه چین ای بت چین

که باشد خویشتن بین خویشتن بین

کسی آن آینه بر کف چه گیرد

که هر دم نقش دیگر کس پذیرد

ترا آیینه چشم چون منی بس

که ننماید به جز تو صورت کس

بدان داور که او دارای دهرست

که بی‌تو عمر شیرینم چو زهرست

تو با تریاک و من با زهر جان سوز

ترا آن روز وانگه من بدین روز

به ترک بی‌دلی گفتن دلت داد؟

زهی رحمت که رحمت بر دلت باد

گمان بودم که چون سستی پذیرم

در آن سختی تو باشی دستگیرم

کنون کافتادم از سستی و مستی

گرفتی دست لیکن پای بستی

بس است این یار خود را زار کشتن

جوانمردی نباشد یار کشتن

زنی هر ساعتم بر سینه خاری

مزن چون میزنی بنواز باری

حدیث بی‌زبانی بر زبان آر

میان در بسته‌ای را در میان آر

ز بی‌رختی کشیدم بر درت رخت

که سختی روی مردم را کند سخت

وگرنه من کیم کز حصن فولاد

چراغی را برون آرم بدین باد

ترا گر دست بالا می‌پرستم

به حکم زیر دستی زیر دستم

مشو در خون چون من زیر دستی

چه نقصان کعبه را از بت‌پرستی

چه داریم از جمال خویش مهجور

رها کن تا ترا می‌بینم از دور

جوانی را به یادت می‌گذارم

بدین امید روزی می‌شمارم

خوشا وقتی که آیی در برم تنگ

می نابم دهی بر ناله چنگ

بناز نیم شب زلفت بگیرم

چو شمع صبحدم پیشت بمیرم

شبی کز لعل میگونت شوم مست

بخسبم تا قیامت بر یکی دست

من وزین پس زمین بوس وثاقت

ندارم بیش از این برگ فراقت

بتو دادن عنان کار سازی

تو دانی گر کشی ور می‌نوازی

به پیشت کشته و افکنده باشم

از آن بهتر که بی تو زنده باشم

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:09 PM

 

نکیسا چون زد این طیاره بر چنگ

ستای باربد برداشت آهنگ

به آواز حزین چون عذرخواهان

روان کرد این غزل را در سپاهان

سحرگاهان که از می مست گشتم

به مستی بر در باغی گذشتم

بهاری مشگبو دیدم در آن باغ

به چنگ زاغ و در خون چنگ آن زاغ

گل صد برگ با هر برگ خاری

به زندان کرده گنجی در حصاری

حصاری لعبتی در بسته بر من

حصاری قفل او نشکسته دشمن

بهشتی پیکری از جان سرشتش

ز هر میوه درختی در بهشتش

ز چندان میوه‌های تازه و تر

ندیدم جز خماری خشک در سر

پری روئی که در دل خانه کرده

دلم را چون پیری دیوانه کرده

به بیداری دماغم هست رنجور

کز اندیشه‌ام نمی‌گردد پری دور

و گر خسبم به مغزم بر دهد تاب

پری وارم کند دیوانه در خواب

پری را هم دل دیوانه جوید

در آبادی نه در ویرانه جوید

همانا کان پری روی فسون سنج

در آن ویرانه زان پیچید چون گنج

گر آن گنج آید از ویرانه بیرون

به تاجش بر نهم چون در مکنون

بخواب نرگس جادوش سوگند

که غمزه‌اش کرد جادو را زبان بند

به دود افکندن آن زلف سرکش

که چون دودافکنان در من زد آتش

به بانگ زیورش کز شور خلخال

در آرد مرده صد ساله را حال

به مروارید دیباهای مهدش

به مروارید شیرین کار شهدش

به عنبر سودنش بر گوشه تاج

به عقد آمودنش بر تخته عاج

به نازش کز جبایت بی‌نیاز است

به عذرش کان بسی خوشتر ز ناز است

به طاق آن دو ابروی خمیده

مثالی زان دو طغرا بر کشیده

بدان مژگان که چون بر هم زند نیش

کند زخمش دل هاروت را ریش

به چشمش کز عتابم کرد رنجور

به چشمک کردنش کز در مشو دور

بدان عارض کز او چشم آب گیرد

ز تری نکته بر مهتاب گیرد

بدان گیسو که قلعه‌اش را کمند است

چو سرو قامتش بالا بلند است

به مارافسائی آن طره و دوش

به چنبر بازی آن حلقه و گوش

بدان نرگس که از نرگس گرو برد

بدان سنبل که سنبل پیش او مرد

بدان سی و دو دانه لولو تر

که دارد قفلی از یاقوت بر در

به سحر آن دو بادام کمربند

به لطف آن دو عناب شکر خند

به چاه آن زنخ بر چشمه ماه

که دل را آب از آن چشمه است و آن چاه

به طوق غبغبش گوئی که آبی

معلق گشته است از آفتابی

بدان سیمین دو نار نرگس افروز

که گردی بستد از نارنج نوروز

به فندق‌های سیمینش ده انگشت

که قاقم را ز رشک خویشتن کشت

بدان ساعد که از بس رونق و آب

چو سیمین تخته شد بر تخت سیماب

بدان نازک میان شوشه اندام

ولیکن شوشه‌ای از نقره خام

به سیمین ساق او گفتن نیارم

که گر گویم به شب خفتن نیارم

به خاکپای او کز دیده بیش است

به دو سوگند من بر جای خویش است

که گر دستم دهد کارم به دستش

میان جان کنم جای نشستش

ز دستم نگذرد تا زنده باشم

جهان را شاه و او را بنده باشم

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:09 PM

 

نکیسا چون زد این افسانه بر چنگ

ستای باربد برداشت آهنگ

عراقی وار بانگ از چرخ بگذاشت

به آهنگ عراق این بانگ برداشت

نسیم دوست می‌یابد دماغم

خیال گنج می‌بیند چراغم

کدامین آب خوش داد چنین جوی

کدامین باد را باشد چنین بوی

مگر وقت شدن طاوس خورشید

پرافشان کرد بر گلزار جمشید

مگر سروی ز طارم سر برآورد

که ما را سربلندی بر سر آورد

مگر ماه آمد از روزن در افتاد

که شب را روشنی در منظر افتاد

مگر باد بهشت اینجا گذر کرد

که چندین خرمی در ما اثر کرد

مگر باز سپید آمد فرا دست

که گلزار شب از زاغ سیه رست

مگر با ماست آب زندگانی

که ما را زنده دل دارد نهانی

مگر اقبال شمعی نو برافروخت

که چون پروانه غم را بال و پر سوخت

مگر شیرین ز لعل افشاند نوشی

که از هر گوشه‌ای خیزد خروشی

بگو ای دولت آن رشک پری را

که باز آور به ما نیک اختری را

ترا بسیار خصلت جز نکوئیست

بگویم راست مردی راستگوئیست

منم جو کشته و گندم دروده

ترا جو داده و گندم نموده

مبین کز توسنی خشمی نمودم

تواضع بین که چون رام تو بودم

نبرد دزد هندو را کسی دست

که با دزدی جوانمردیش هم هست

ندارم نیم دل در پادشاهی

ولیکن درد دل چندان که خواهی

لگدکوب غمت زان گشت روحم

که بخت بد لگد زد بر فتوحم

دلم خون گرید از غم چون نگرید

کدامین ظالم از غم خون نگرید

تنم ترسد ز هجران چون نترسد

کدامین عاقل از مجنون نترسد

چو بی‌زلف تو بیدل بود دستم

دل خود را به زلفت باز بستم

به خلوت با لبت دارم شماری

وز اینم کردنی‌تر نیست کاری

گرم خواهی به خلوت بار دادن

به جای گل چه باید خار دادن

از آن حقه که جز مرهم نیاید

بده زانکو به دادن کم نیاید

چه باشد کز چنان آب حیاتی

به غارت برده‌ای بخشی زکاتی

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:09 PM

 

همان صاحب سخن پیر کهن سال

چنین آگاه کرد از صورت حال

که چون بی‌شاه شد شیرین دلتنگ

به دل بر می‌زد از سنگین دلی سنگ

ز مژگان خون بی‌اندازه می‌ریخت

به هر نوحه سرشگی تازه می‌ریخت

چو مرغی نیم کشت افتادن و خیزان

ز نرگس بر سمن سیماب ریزان

مژه بر نرگسان مست می‌زد

ز دست دل به سر بر دست می‌زد

هوا را تشنه کرد از آه بریان

زمین را آب داد از چشم گریان

نه دست آنکه غم را پای دارد

نه جای آنکه دل بر جای دارد

چو از بی‌طاقتی شوریده دل شد

از آن گستاخ روئیها خجل شد

به گلگون بر کشید آن تنگدل تنگ

فرس گلگون و آب دیده گلرنگ

برون آمد بر آن رخش خجسته

چو آبی بر سر آتش نشسته

رهی باریک چون پرگار ابروش

شبی تاریک چون ظلمات گیسوش

تکاور بر ره باریک می‌راند

خدا را در شب تاریک می‌خواند

جهان پیمایش از گیتی نوردی

گرو برده ز چرخ لاجوردی

به آیین غلامان راه برداشت

پی شبدیز شاهنشاه برداشت

بهر گامی که گلگونش گذر کرد

به گلگون آب دیده خاک تر کرد

همی شد تا به لشکرگاه خسرو

جنیبت راند تا خرگاه خسرو

زبان پاسبانان دید بسته

حمایل‌های سرهنگان گسسته

همه افیون خور مهتاب گشته

ز پای افتاده مست خواب گشته

به هم بر شد در آن نظاره کردن

نمی‌دانست خود را چاره کردن

ز درگاه ملک می‌دید شاپور

که می‌راند سواری پر تک از دور

به افسونها در آن تابنده مهتاب

ملک را برده بود آن لحظه در خواب

برون آمد سوی شیرین خرامان

نکرد آگه کسی را از غلامان

بدو گفت ای پری پیکر چه مردی

پری گر نیستی اینجا چه گردی

که شیر اینجا رسد بی‌زور گردد

و گر مار آید اینجا مور گردد

چو گلرخ دید در شاپور بشناخت

سبک خود را ز گلگون اندر انداخت

عجب در ماند شاپور از سپاسش

فراتر شد که گردد روشناسش

نظر چون بر جمال نازنین زد

کله بر آسمان سر بر زمین زد

بپرسیدش که چون افتاد رایت

که ما را توتیا شد خاک پایت

پری پیکر نوازشها نمودش

به لفظ مادگان لختی ستودش

گرفتش دست و یکسو برد از آن پیش

حکایت کرد با او قصه خویش

از آن شوخی و نادانی نمودن

خجل گشتن پشیمانی فزودن

وزان افسانه‌های خام گفتن

سخن چون مرغ بی‌هنگام گفتن

نمود آنگه که چون شه بارگی راند

دلم در بند غم یکبارگی ماند

چنان در کار خود بیچاره گشتم

که منزلها ز عقل آواره گشتم

وزان بیچارگی کردم دلیری

کند وقت ضرورت گور شیری

تو دولت بین که تقدیر خداوند

مرا در دست بدخواهی نیفکند

چو این برخواسته برخواست آمد

به حکم راست آمد راست آمد

کنون خود را ز تو بی‌بیم کردم

به آمد را به تو تسلیم کردم

دو حاجت دارم و در بند آنم

برآور زانکه حاجتمند آنم

یکی شه چون طرب را گوش گبرد

جهان آواز نوشانوش گیرد

مرا در گوشه تنها نشانی

نگوئی راز من شه را نهانی

بدان تا لهو و نازش را ببینم

جمال جان نوازش را ببینم

دوم حاجت که گر یابد به من راه

به کاوین سوی من بیند شهنشاه

گر این معنی بجای آورد خواهی

بکن ترتیب تا ماند سیاهی

و گرنه تا ره خود پیش گیرم

سر خویش و سرای خویش گیرم

چو روشن گشت بر شاپور کارش

به صد سوگند شد پذرفتگارش

بر آخر بست گلگون را چو شبدیز

در ایوان برد شیرین را چو پرویز

دو خرگه داشتی خسرو مهیا

بر آموده به گوهر چون ثریا

یکی ظاهر ز بهر باده خوردن

یکی پنهان ز بهر خواب کردن

پریرخ را بسان پاره نور

سوی آن خوابگاه آورد شاپور

گرفتش دست و بنشاندش بر آن دست

برون آمد در خرگه فرو بست

به بالین شه آمد دل گشاده

به خدمت کردن شه دل نهاده

زمانی طوف می‌زد گرد گلشن

زمانی شمع را می‌کرد روشن

ز خواب خوش در آمد ناگهان شاه

جبین افروخته چون بر فلک ماه

ستایش کرد بر شاپور بسیار

که‌ای من خفته و بختم تو بیدار

به اقبال تو خوابی خوب دیدم

کز آن شادی به گردون سر کشیدم

چنان دیدم که اندر پهن باغی

به دست آوردمی روشن چراغی

چراغم را به نور شمع و مهتاب

بکن تعبیر تا چون باشد این خواب

به تعبیرش زبان بگشاد شاپور

که چشمت روشنی یابد بدان نور

بروز آرد خدای این تیره شب را

بگیری در کنار آن نوش لب را

بدین مژده بیا تا باده نوشیم

زمین را کیمیای لعل پوشیم

بیارائیم فردا مجلسی نو

به باده سالخورد و نرگسی نو

چو از مشرق بر آید چشمه نور

برانگیزد ز دریا گرد کافور

می کافور بو در جام ریزیم

وز این دریا در آن زورق گریزیم

رخ شاه از طرب چون لاله بشکفت

چو نرگس در نشاط این سخن خفت

سحرگه چون روان شد مهد خورشید

جهان پوشید زیورهای جمشید

برآمد دزدی از مشرق سبک دست

عروس صبح را زیور به هم بست

بجنبانید مرغان را پر و بال

برآوردند خوبان بانگ خلخال

در آمد شهریار از خواب نوشین

دلش خرم شده زان خواب دوشین

ز نو فرمود بستن بارگاهی

که با او بود کوهی کم ز کاهی

بر آمد نوبتی را سر بر افلاک

نهان شد چشم بد چون گنج در خاک

کشیده بارگاهی شصت بر شصت

ستاده خلق بر در دست بر دست

به سرهنگان سلطانی حمایل

درو درگه شده زرین شمایل

ز هر سو دیلمی گردن به عیوق

فرو هشته کله چون جعد منجوق

به دهلیز سراپرده سیاهان

حبش را بسته دامن در سپاهان

سیاهان حبش ترکان چینی

چو شب با ماه کرده همنشینی

صبا را بود در پائین اورنگ

ز تیغ تنگ چشمان رهگذر تنگ

طناب نوبتی یک میل در میل

به نوبت بسته بر در پیل در پیل

ز گردک‌های دورادور بسته

مه و خورشید چشم از نور بسته

در این گرد ک نشسته خسرو چین

در آن دیگر فتاده شور شیرین

بساطی شاهوار افکنده زربفت

که گنجی برد هر بادی کز او رفت

ز خاکش باد را گنج روان بود

مگر خود گنج باد آورد آن بود

منادی جمع کرده همدمان را

برون کرده ز در نامحرمان را

نمانده در حریم پادشائی

وشاقی جز غلامان سرائی

ادب پرور ندیمانی خردمند

نشسته بر سر کرسی تنی چند

نهاده توده توده بر کرانها

ز یاقوت و زمرد نقل دانها

به دست هر کسی بر طرفه گنجی

مکلل کرده از عنبر ترنجی

ملک را زر دست افشار در مشت

کز افشردن برون می‌شد از انگشت

لبالب کرده ساقی جام چون نوش

پیاشی کرده مطرب نغمه در گوش

نشسته باربد بربط گرفته

جهان را چون فلک در خط گرفته

به دستان دوستان را کیسه پرداز

به زخمه زخم دلها را شفا ساز

ز دود دل گره بر عود می‌زد

که عودش بانگ بر داود می‌زد

همان نغمه دماغش در جرس داشت

که موسیقار عیسی در نفس داشت

ز دلها کرده در مجمر فروزی

به وقت عود سازی عود سوزی

چو بر دستان زدی دست شکرریز

به خواب اندر شدی مرغ شب‌آویز

بدانسان گوش بربط را بمالید

کز آن مالش دل بر بط بنالید

چو بر زخمه فکند ابرشیم ساز

در آورد آفرینش را به آواز

نکیسا نام مردی بود چنگی

ندیمی خاص امیری سخت سنگی

کز او خوشگوتری در لحن آواز

ندید این چنگ پشت ارغنون ساز

ز رود آواز موزون او برآورد

غنا را رسم تقطیع او درآورد

نواهائی چنان چالاک می‌زد

که مرغ از درد پر بر خاک می‌زد

چنان بر ساختی الحان موزون

که زهره چرخ میزد گرد گردون

جز او کافزون شمرد از زهره خود را

ندادی یاریی کس باربد را

در آن مجلس که عیش آغاز کردند

به یک جا چنگ و بربط ساز کردند

نوای هر دو ساز از بربط و چنگ

بهم در ساخته چون بوی با رنگ

ترنمشان خمار از گوش می‌برد

یکی دل داد و دیگر هوش می‌برد

به ناله سینه را سوراخ کردند

غلامان را به شه گستاخ کردند

ملک فرمود تا یکسر غلامان

برون رفتند چون کبک خرامان

مغنی ماند و شاهنشاه و شاپور

شدند آن دیگران از بارگه دور

ستای باربد دستان همی زد

به هشیاری ره مستان همی زد

نکیسا چنگ را خوش کرده آغاز

فکنده ارغنون را زخمه بر ساز

ملک بر هر دو جان انداز کرده

در گنج و در دل باز کرده

چو زین خرگاه گردان دور شد شاه

بر آمد چون رخ خرگاهیان ماه

بگرد خرگه آن چشمه نور

طوافی کرد چون پروانه شاپور

ز گنج پرده گفت آن هاتف جان

کز این مطرب یکی را سوی من خوان

بدین درگه نشانش ساز در چنگ

که تا بر سوز من بردارد آهنگ

به حسب حال من پیش آورد ساز

بگوید آنچه من گویم بدو باز

نکیسا را بر آن در برد شاپور

نشاندش یک دو گام از پیشگه دور

کز این خرگاه محرم دیده بر دوز

سماع خرگهی از وی در آموز

نوا بر طرز این خرگاه میزن

رهی کو گویدت آن راه میزن

از این سو باربد چون بلبل مست

ز دیگر سو نکیسا چنگ در دست

فروغ شمعهای عنبر آلود

بهشتی بود از آتش باغی از دود

نوا بازی کنان در پرده تنگ

غزل گیسوکشان در دامن چنگ

به گوش چنگ در ابریشم ساز

فکنده حلقه‌های محرم آواز

ملک دل داده تا مطرب چه سازد

کدامین راه و دستان را نوازد

نگار خرگهی با مطرب خویش

غم دل گفت کاین برگو میندیش

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:09 PM

 

نکیسا بر طریقی کان صنم خواست

فرو گفت این غزل در پرده راست

مخسب ای دیده دولت زمانی

مگر کز خوشدلی یابی نشانی

برآی از کوه صبر ای صبح امید

دلم را چشم روشن کن به خورشید

بساز ای بخت با من روزکی چند

کلیدی خواه و بگشای از من این بند

ز سر بیرون کن ای طالع گرانی

رها کن تا توانی ناتوانی

به عیاری برآر ای دوست دستی

برافکن لشگر غم را شکستی

جگر در تاب و دل در موج خونست

گر آری رحمتی وقتش کنونست

نه زین افتاده‌تر یابی ضعیفی

نه زین بیچاره‌تر یابی حریفی

اگر بر کف ندانم ریخت آبی

توانم کرد بر آتش کبابی

و گر جلاب دادن را نشایم

فقاعی را به دست آخر گشایم

و گر نقشی ندانم دوخت آخر

سپند خانه دانم سوخت آخر

و گر چینی ندانم در نشاندن

توانم گردی از دامن فشاندن

میندازم چو سایه بر سر خاک

که من خود اوفتادم زار و غمناک

چو مه در خانه پروینیت باید

چو زهره درد بر چینیت باید

سرایت را بهر خدمت که خواهی

کنیزی می‌کنم دعوی نه شاهی

مرا پرسی که چونی زارزویم

چو میدانی و می‌پرسی چه گویم

غریبی چون بود غمخوار مانده

ز کار افتاده و در کار مانده

چو گل در عاشقی پرده دریده

ز عالم رفته و عالم ندیده

چو خاک آماجگاه تیر گشته

چو لاله در جوانی پیر گشته

به امیدی جهان بر باد داده

به پنداری بدین روز اوفتاده

نه هم پشتی که پشتم گرم دارد

نه بختی کز غریبان شرم دارد

مثل زد غرفه چون می‌مرد بی‌رخت

که باید مرده را نیز از جهان بخت

ز بی کامی دلم تنها نشین است

بسازم گر ترا کام اینچنین است

چو برناید مرا کامی که باید

بسازم تا ترا کامی بر آید

مگر تلخ آمد آن لب را وجودم

که وقت ساختن سوزد چو عودم

مرا این سوختن سوری عظیمست

که سوز عاشقان سوزی سلیمست

نخواهم کرد بر تو حکم رانی

گرم زین بهترک داری تو دانی

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:09 PM

 

شباهنگام کاهوی ختن گرد

ز ناف مشک خود خود را رسن کرد

هزار آهو بره لبها پر از شیر

بر این سبزه شدند آرامگه گیر

ملک چون آهوی نافه دریده

عتاب یار آهو چشم دیده

ز هر سو قطره‌های برف و باران

شده بارنده چون ابر بهاران

ز هیبت کوه چون گل می‌گدازید

ز برف ارزیز بر دل می‌گدازید

به زیر خسرو از برف درم ریز

نقاب نقره بسته خنگ شبدیز

زبانش موی شد وز هیچ روئی

به مشگین موی در نگرفت موئی

بسی نالید تا رحمت کند یار

به صد فرصت نشد یک نکته بر کار

نفیرش گرچه هر دم تیزتر بود

جوابش هر زمان خونریزتر بود

چو پاسی از شب دیجور بگذشت

از آن در شاه دل رنجور بگذشت

فرس می‌راند چون بیمار خیزان

ز دیده بر فرس خوناب ریزان

سر از پس مانده میشد با دل ریش

رهی بی‌خویشتن بگرفته در پیش

نه پای آنکه راند اسب را تیز

نه دست آن که برد پای شبدیز

سرشک و آه راه ره توشه بسته

ز مروارید بر گل خوشه بسته

درین حسرت که آوخ گر درین راه

پدیدار آمدی یا کوه یا چاه

مگر بودی درنگم را بهانه

بماندی رختم این جا جاوادانه

گهی می‌زد ز تندی دست بر دست

گهی دستارچه بر دیده می‌بست

چو آمد سوی لشکرگاه نومید

دلش می‌سوخت از گرمی چو خورشید

درید ابر سیاه از سبز گلشن

بر آمد ماهتابی سخت روشن

شهنشه نوبتی بر چرخ پیوست

کنار نوبتی را شقه بر بست

نه از دل در جهان نظاره می‌کرد

بجای جامه دل را پاره می‌کرد

به آسایش نمودن سر نمی‌داشت

سر از زانوی حسرت برنمی‌داشت

ندیم و حاجب و جاندار و دستور

همه رفتند و خسرو ماند و شاپور

به صنعت هر دم آن استاد نقاش

بر او نقش طرب بستی که خوش باش

زدی بر آتش سوزان او آب

به رویش در بخندیدی چو مهتاب

دلش دادی که شیرین مهربانست

بدین تلخی مبین کش در زبانست

اگر شیرین سر پیکار دارد

رطب دانی که سر با خار دارد

مکن سودا که شیرین خشم ریزد

ز شیرینی به جز صفرا چه خیزد

مرنج از گرمی شیرین رنجور

که شیرینی به گرمی هست مشهور

ملک چون جای خالی دید از اغیار

شکایت کرد با شاپور بسیار

که دیدی تا چه رفت امروز با من

چه کرد آن شوخ عالم سوز با من

چه بی‌شرمی نمود آن ناخدا ترس

چو زن گفتی کجا شرم و کجا ترس

کله چون نارون پیشش نهادم

به استغفار چون سرو ایستادم

تبر بر نارون گستاخ میزد

به دهره سرو بن را شاخ میزد

نه زان سرما نوازش گرم گشتش

نه دل زان سخت روئی نرم گشتش

زبانش سر بسر تیر و تبر بود

یکایک عذرش از جرمش بتر بود

بلی تیزی نماید یار با یار

نه تا این حد که باشد خار با خار

ز تیزی نیز من دارم نشانی

مرا در کالبد هم هست جانی

اگر هاروت بابل شد جمالش

و گر سر بابل هندوست خالش

ز بس سردی که چون یخ شد سرشتم

فسون هر دو را بر یخ نوشتم

غمش را کز شکیبائی فزونست

من غمخواره می‌دانم که چونست

سرشت طفل بد را دایه داند

بد همسایه را همسایه داند

مرا او دشمنی آمد نهانی

نهفته کین و ظاهر مهربانی

چه خواهش کان نکردم دوش با او

نپذرفت و جدا شد هوش با او

سخنهای خوش از هر رسم و راهی

بگفتم سالی و نشنید ماهی

شب آمد روشنائی هم نبخشید

شکست و مومیائی هم نبخشید

اگر چه وصل شیرین بی‌نمک نیست

وزو شیرین‌تری زیر فلک نیست

مرا پیوند او خواری نیرزد

نمک خوردن جگرخواری نیرزد

به زیر پای پیلان در شدن پست

به از پیش خسیسان داشتن دست

به آب اندر شدن غرفه چو ماهی

از آن به کز وزغ زنهار خواهی

به ناخن سنگ بر کندن ز کهسار

به از حاجت به نزد ناسزاوار

همه کس در در آب پاک یابد

کسی کو خاک جوید خاک یابد

چرا در سنگ ریزه کان کنم کان

چه بی‌روغن چراغی جان کنم جان

چه باید ملک جان دادن به شوخی

که بنشیند کلاغش بر کلوخی

مرا چون من کسی باید به ناموس

که باشد همسر طاوس طاوس

نخستین خاک را بوسید شاپور

پس آنگه زد بر آتش آب کافور

کز این تندی نباید تیز بودن

جوانمردیست عذرانگیز بودن

ستیز عاشقان چون برق باشد

میان ناز و وحشت فرق باشد

اگر گرمست شیرین هست معذور

که شیرینی به گرمی هست مشهور

نه شیرین خود همه خرما دهانی

ندارد لقمه بی‌استخوانی

گرت سر گردد از صفرای شیرین

ز سر بیرون مکن سودای شیرین

مگر شیرین از آن صفرا خبر داشت

که چندان سر که در زیر شکر داشت

چو شیرینی و ترشی هست در کار

از این صفرا و سودا دست مگذار

عجب ناید ز خوبان زود سیری

چنانک از سگ سگی وز شیر شیری

شبه با در بود عادت چنین است

کلید گنج زرین آهنین است

به جور از نیکوان نتوان بریدن

بباید ناز معشوقان کشیدن

همه خوبان چنین باشند بدخوی

عروسی کی بود بیرنگ و بی‌بوی

کدامین گل بود بی‌زحمت خار

کدامین خط بود بی‌زخم پرگار

ز خوبان توسنی رسم قدیمست

چو مار آبی بود زخمش سلیمست

رهائی خواهی از سیلاب اندوه

قدم بر جای باید بود چون کوه

گر از هر باد چون کاهی بلرزی

اگر کوهی شوی کاهی نیرزی

به ار کامت به ناکامی برآید

که بوی عنبر از خامی برآید

بر آن مه ترکتازی کرد نتوان

که بر مه دست یازی کرد نتوان

زنست آخر در اندر بند و مشتاب

که از روزن فرود آید چو مهتاب

مگر ماه و زن از یک فن در آیند

که چون دربندی از روزن در آیند

چه پنداری که او زین غصه دورست

نه دورست او ولی دانم صبورست

گر از کوه جفا سنگی در افتد

ترا بر سایه او را بر سر افتد

و گر خاری ز وحشت حاصل آید

ترا بر دامن او را بر دل آید

یک امشب ار صبوری کرد باید

شب آبستن بود تا خود چه زاید

ندارد جاودان طالع یکی خوی

نماند آب دایم در یکی جوی

همه ساله نباشد کامکاری

گهی باشد عزیزی گاه خواری

بهر نازی که بر دولت کند بخت

نباید دولتی را داشتن سخت

کجا پرگار گردش ساز گردد

به گردش گاه اول باز گردد

هر آن رایض که او توسن کند رام

کند آهستگی با کره خام

به صبرش عاقبت جائی رساند

که بروی هر که را خواهد نشاند

به صبر از بند گردد مرد رسته

که صبر آمد کلید کار بسته

گشاید بند چون دشوار گردد

بخندد صبح چون شب تار گردد

امیدم هست کاین سختی سرآید

مراد شه بدین زودی برآید

بدین وعده ملک را شاد می‌کرد

خرابی را به رفق آباد می‌کرد

ز دولت بر رخ شه خال میزد

چو اختر می‌گذشت او فال میزد

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:09 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 38

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5109211
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث