به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

اجازت داد شیرین باز لب را

که در گفت آورد شیرین رطب را

عقیق از تارک لؤلؤ برانگیخت

گهر می‌بست و مروارید می‌ریخت

نخستین گفت کای شاه جوانبخت

به تو آراسته هم تاج و هم تخت

به نیروی تو بر بدخواه پیوست

علم را پای باد و تیغ را دست

به بالای تو دولت را قبا چست

به بازوی تو گردون را کمان سست

ز یارت بخت باد از بخت یاری

که پشتیوان پشت روزگاری

پس آنگه تند شد چون کوه آتش

به خسرو گفت کی سالار سرکش

تو شاهی رو که شه را عشقبازی

تکلف کردنی باشد مجازی

نباشد عاشقی جز کار آنکس

که معشوقیش باشد در جهان بس

مزن طعنه مرا در عشق فرهاد

به نیکی کن غریبی مرده را یاد

مرا فرهاد با آن مهربانی

برادر خوانده‌ای بود آن جهانی

نه یکساعت به من در تیز دیده

نه از شیرین جز آوازی شنیده

بدان تلخی که شیرین کرد روزش

چو عود تلخ شیرین بود سوزش

از او دیدم هزار آزرم دلسوز

که نشنیدم پیامی از تو یکروز

مرا خاری که گل باشد بر آن خار

به از سروی که هرگز ناورد بار

ز آهن زیر سر کردن ستونم

به از زرین کمر بستن به خونم

مسی کز وی مرا دستینه سازند

به از سیمی که در دستم گدازند

چراغی کو شبم را برفروزد

به از شمعی که رختم را بسوزد

بود عاشق چو دریا سنگ در بر

منم چون کوه دایم سنگ بر سر

به زندان مانده چون آهن درین سنگ

دل از شادی و دست از دوستان تنگ

مبادا تنگدل را تنگ دستی

که با دیوانگی صعب است مستی

چو مستی دارم و دیوانگی هست

حریفی ناید از دیوانه مست

قلم در کش به حرف دست سایم

که دست حرف گیران را نشایم

همان انگار کامد تند بادی

ز باغت برد برگی بامدادی

مرا سیلاب محنت در بدر کرد

تو رخت خویشتن برگیر و برگرد

من اینک مانده‌ام در آتش تیز

تو در من بین و عبرت گیر و بگریز

هوا کافور بیزی می نماید

هوای ما اگر سرد است شاید

چو ابر از شور بختی شد نمک بار

دل از شیرین شورانگیز بردار

هوا داری مکن شب را چو خفاش

چو باز جره خور روز روباش

شد آن افسانه‌ها کز من شنیدی

گذشت آن مهربانیها که دیدی

شعیری زان شعار نو نماند است

و گر تازی ندانی جو نماند است

نه آن ترکم که من تازی ندانم

شکن کاری و طنازی ندانم

فلک را طنزگه کوی من آمد

شکن خود کار گیسوی من آمد

دلت گر مرغ باشد پر نگیرد

دمت گر صبح باشد در نگیرد

اگر صد خواب یوسف داری از بر

همانی و همان عیسی و بس خر

گر آنگه می‌زدی یک حربه چون میغ

چو صبح اکنون دو دستی میزنی تیغ

بدی دیلم کیائی برگزیدی

تبر بفروختی زوبین خریدی

برو کز هیچ روئی در نگنجی

اگر موئی که موئی در نگنجی

به زور و زرق کسب اندوزی خویش

نشاید خورد بیش از روزی خویش

گره بر سینه زن بی رنج مخروش

ادب کن عشوه را یعنی که خاموش

حلالی خور چو بازان شکاری

مکن چون کرکسان مردار خواری

مرا شیرین بدان خوانند پیوست

که بازیهای شیرین آرم از دست

یکی را تلخ‌تر گریانم از جام

یکی را عیش خوشتر دارم از نام

گلابم گر کنم تلخی چه باکست

گلاب آن به که او خود تلخ ناکست

نبیذی قاتلم بگذارم از دست

که از بویم بمانی سالها مست

چو نام من به شیرینی بر آید

اگر گفتار من تلخ است شاید

دو شیرینی کجا باشد بهم نغز

رطب با استخوان به جوز با مغز

درشتی کردنم نزخار پشتی است

بسا نرمی که در زیر درشتی است

گهر در سنگ و خرما هست در خار

وز اینسان در خرابی گنج بسیار

تحمل را بخود کن رهنمونی

نه چندانی که بار آرد زبونی

زبونی کان ز حد بیرون توان کرد

جهودی شد جهودی چون توان کرد

چو خرگوش افکند در بردباری

کند هر کودکی بروی سواری

چو شاهین باز ماند از پریدن

ز گنجشکش لگد باید چشیدن

شتر کز هم جدا گردد قطارش

ز خاموشی کشد موشی مهارش

کسی کو جنگ شیران آزماید

چو شیر آن به که دندانی نماید

سگان وقتی که وحشت ساز گردند

ز یکدیگر به دندان باز گردند

پس آنگه بر زبان آورد سوگند

به هوش زیرک و جان خردمند

به قدر گنبد پیروزه گلشن

به نور چشمه خورشید روشن

به هر نقشی که در فردوس پاکست

به هر حرفی که در منشور خاکست

بدان زنده گه او هرگز نمیرد

به بیداری که خواب او را نگیرد

به دارائی که تن‌ها را خورش داد

به معبودی که جان را پرورش داد

که بی کاوین اگر چه پادشاهی

ز من برنایدت کامی که خواهی

بدین تندی ز خسرو روی برتافت

ز دست افکند گنجی را که دریافت

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:09 PM

 

چو خسرو دید کان معشوق طناز

ز سر بیرون نخواهد کردن آن ناز

فسونی چند با خواهش بر آمود

فسون بردن به بابل کی کند سود

بلابه گفت کای مقصود جانم

چراغ دیده و شمع روانم

سرم را بخت و بختم را جوانی

دلم را جان و جان را زندگانی

چو گردون با دلم تا کی کنی حرب

به بستوی تهی میکن سرم چرب

به عشوه عاشقی را شاد میکن

مبارک مرده‌ای آزاد میکن

نبینی عیب خود در تند خوئی

بدینسان عیب من تا چند گوئی

چو کوری کو نبیند کوری خویش

به صد گونه کشد عیب کسان پیش

ز لعل این سنگها بیرون میفکن

به خاک افکندیم در خون میفکن

هلاکم کردی از تیمار خواری

عفاک الله زهی تیمار داری

شب آمد برف می‌ریزد چو سیماب

ز یخ مهری چو آتش روی برتاب

مکن کامشب ز برفم تاب گیرد

بدا روزا که این برف آب گیرد

یک امشب بر در خویشم بده بار

که تا خاک درت بوسم فلک‌وار

به زانوی ادب پیشت نشینم

بدوزم دیده وانگه در تو بینم

ره آنکس راست در کاشانه تو

که دوزد چشم خود در خانه تو

مدان آن دوست را جز دشمن خویش

که یابی چشم او بر روزن خویش

بر آنکس دوستی باشد حلالت

که خواهد بیشی اندر جاه و مالت

رفیقی کو بود بر تو حسدناک

به خاکش ده که نرزد صحبتش خاک

مکن جانا به خون حلق مرا تر

مدارم بیش ازین چون حلقه بر در

عذابم میدهی وان ناصوابست

بهشت است این و در دوزخ عذابست

بهشتی میوه‌ای داری رسیده

به جز باغ بهشتش کس ندیده

بهشت قصر خود را باز کن در

درخت میوه را ضایع مکن بر

رطب بر خوان رطبخواری نه بر خوان

سکندر تشنه لب بر آب حیوان

درم بگشای و راه کینه دربند

کمر در خدمت دیرینه دربند

و گر ممکن نباشد در گشادن

غریبی را یک امشب بار دادن

برافکن برقع از محراب جمشید

که حاجتمند برقع نیست خورشید

گر آشفته شدم هوشم تو بردی

ببر جوشم که سر جوشم تو بردی

مفرح هم تو دانی کرد بر دست

که هم یاقوت و هم عنبر ترا هست

لبی چون انگبین داری ز من دور؟

زبان در من کشی چون نیش زنبور؟

مکن با این همه نرمی درشتی

که از قاقم نیاید خار پشتی

چنان کن کز تو دلخوش باز گردم

به دیدار تو عشرت ساز گردم

قدم گر چه غبارآلود دارم

به دیدار تو دل خشنود دارم

و گر بر من نخواهد شد دلت راست

به دشواری توانی عذر آن خواست

مکن بر فرق خسرو سنگ باری

چو فرهادش مکش در سنگ ساری

کسی کاندازد او بر آسمان سنگ

به آزار سر خود دارد آهنگ

شکست سرکنی خون بر تن افتد

قفای گردنان بر گردن افتد

گذر بر مهر کن چون دلنوازان

به من بازی مکن چون مهره‌بازان

نه هر عاشق که یابی مست باشد

نه هر کز دست شد زان دست باشد

گهی با من به صلح و گه به جنگی

خدا توبه دهادت زین دو رنگی

سپیدی کن حقیقت یا سیاهی

که نبود مار ماهی مار و ماهی

شدی بدخو ندانم کاین چه کین است

مگر کایین معشوقان چنین است

مرا تا بیش رنجانی که خاموش

چو دریا بیشتر پیدا کنم جوش

ترا تا پیش‌تر گویم که بشتاب

شوی پستر چو شاگرد رسن تاب

مزن چندین جراحت بر دل تنگ

دلست این دل نه پولاد است و نه سنگ

به کام دشمنم کردی نه نیکوست

که بد کاریست دشمن کامی ای دوست

بده یک وعده چون گفتار من راست

مکن چندین کجی در کار من راست

به رغم دشمنان بنواز ما را

نهان میسوز و میساز آشکارا

به شور انگیختن چندین مکن زور

که شیرین تلخ گردد چون شود شور

بکن چربی که شیرینیت یارست

که شیرینی به چربی سازگارست

ترا در ابر می‌جستم چو مهتاب

کنونت یافتم چون ابر بی‌آب

چراغی عالم افروزنده بودی

چو در دست آمدی سوزنده بودی

گلی دیدم ز دورت سرخ و دلکش

چو نزدیک آمدی خود بودی آتش

عتاب از حد گذشته جنگ باشد

زمین چون سخت گردد سنگ باشد

نه هر تیغی بود با زخم هم پشت

نه یکسان روید از دستی ده انگشت

توانم من کز اینجا باز گردم

به از تو با کسی دمساز گردم

ولیکن حق خدمت می‌گزارم

نظر بر صحبت دیرینه دارم

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:09 PM

 

ملک چون دید ناز آن نیازی

سپر بفکند از آن شمشیر بازی

شکایت را به شیرینی نهان کرد

ز شیرینان شکایت چون توان کرد

به شیرین گفت کای چشم و چراغم

همای گلشن و طاوس باغم

سرم را تاج و تاجم را سریری

هم از پای افکنی هم دست‌گیری

مرا دلبر تو و دلداری از تو

ز تو مستی و هم هشیاری از تو

ندارم جز توئی کانجا کشم رخت

نه تاجی به ز تو کانجا زنم تخت

گرفتم کز من آزاری گرفتی

پی خونم چرا باری گرفتی

بدین دیری که آیی در کنارم

بدین زودی مکش لختی بدارم

نکو گفت این سخن دهقان به نمرود

که کشتن دیر باید کاشتن زود

چه خواهی عذر یا جان هر دو اینک

توانی عید و قربان هر دو اینک

مکن نازی که بار آرد نیازت

نوازش کن که از حد رفت نازت

به نومیدی دلم را بیش مشکن

نشاطم را چو زلف خویش مشکن

غم از حد رفت و غمخوارم کسی نیست

توئی و در تو غمخواری بسی نیست

غمی کان با دل نالان شود جفت

بهم سالان و هم حالان توان گفت

نشاید گفت با فارغ دلان راز

مخالف در نسازد ساز با ساز

فرو گیر از سربار این جرس را

به آسانی برآر این یک نفس را

جهان را چون من و چون تو بسی بود

بود با ما مقیم اربا کسی بود

ازین دروازه کو بالا و زیرست

نخواندستی که تا دیر است دیرست

فریب دل بس است ای دل فریبم

نوازش کن که از حد شد شکیبم

بساز ای دوست کارم راکه وقت است

ز سر بنشان خمارم را که وقت است

بس است این طاق ابرو ناگشادن

به طاقی با نطاقی وا نهادن

درفرخار بر فغفور بستن

به جوی مولیان بر پل شکستن

غم عالم چرا بر خود نهادی

رها کن غم که آمد وقت شادی

به روز ابر غم خوردن صوابست

تو شادی کن که امروز آفتابست

شبیخون بر شکسته چند سازی

گرفته با گرفته چند بازی

نه دانش باشد آنکس را نه فرهنگ

که وقت آشتی پیش آورد جنگ

خردمندی که در جنگی نهد پای

بماند آشتی را در میان جای

در این جنگ آشتی رنگی برانگیز

زمانی تازه شو تا کی شوی تیز

به روی دوستان مجلس برافروز

که تا روشن شود هم چشم و هم روز

به بستان آمدم تا میوه چینم

منه خار و خسک در آستینم

ز چشم و لب در این بستان پدرام

گهی شکر گشائی گاه بادام

در این بستان مرا کو خیز و بستان

ترنج غبغب و نارنج پستان

سنان خشم و تیر طعنه تا چند

نه جنگ است این در پیکار دربند

تو ای آهو سرین نز بهر جنگی

رها کن برددان خوی پلنگی

فرود آی از سر این کبر و این ناز

فرود آورده خود را مینداز

در اندیش ار چه کبکت نازنین است

که شاهینی و شاهی در کمین است

هم آخر در کنار پستم افتی

به دست آئی و هم در دستم افتی

همان بازی کنم با زلف و خالت

که با من می‌کند هر شب خیالت

چه کار افتاده کاین کار اوفتاده

بدین درمانده چون بخت ایستاده

نه بوی شفقتی در سینه داری

نه حق صحبت دیرینه داری

گلیم خویشتن را هر کس از آب

تواند بر کشید ای دوست مشتاب

چو دورت بینم از دمساز گشتن

رهم نزدیک شد در بازگشتن

اگر خواهی حسابم را دگر کن

ره نزدیک را نزدیکتر کن

گره بگشای ز ابروی هلالی

خزینه پر گهر کن خانه خالی

نخواهی کاریم در خانه خویش

مبارک باد گیرم راه در پیش

بدان ره کامدم دانم شدن باز

چنان کاول زدم دانم زدن ساز

به داروی فراموشی کشم دست

به یاد ساقی دیگر شوم مست

به جلاب دگر نوشین کنم جام

به حلوای دگر شیرین کنم کام

ز شیرین مهر بردارم دگر بار

شکر نامی به چنگ آرم شکربار

نبید تلخ با او می‌کنم نوش

ز تلخیهای شیرین گر کنم گوش

دلم در باز گشتن چاره ساز است

سخن کوتاه شد منزل دراز است

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:08 PM

 

به خدمت شمسه خوبان خلخ

زمین را بوسه داد و داد پاسخ

که دایم شهریارا کامران باش

به صاحب دولتی صاحبقران باش

مبادا بی تو هفت اقلیم را نور

غبار چشم زخم از دولتت دور

هزارت حاجت از شاهی رواباد

هزارت سال در شاهی بقاباد

کسی کو باده بر یادت کند نوش

گر آنکس خود منم بادت در آغوش

بس است این زهر شکر گون فشاندن

بر افسون خوانده‌ای افسانه خواندن

سخن‌های فسون‌آمیز گفتن

حکایت‌های بادانگیز گفتن

به نخجیر آمدن با چتر زرین

نهادن منتی بر قصر شیرین

نباشد پادشاهی را گزندی

زدن بر مستمندی ریشخندی

به صید اندر سگی توفیر کردن

به توفیر آهوئی نخجیر کردن

چو من گنجی که مهرم خاک نشکست

به سردستی نیایم بر سر دست

تو زین بازیچه‌ها بسیار دانی

وزین افسانها بسیار خوانی

خلاف آن شد که با من در نگیرد

گل آرد بید لیکن برنگیرد

تو آن رودی که پایانت ندانم

چو دریا راز پنهانت ندانم

من آن خانیچه‌ام کابم عیانست

هر آنچم در دل آید بر زبانست

کسی در دل چو دریا کینه دارد

که دندان چون صدف در سینه دارد

حریفی چرب شد شیرین بر این بام؟

کزین چربی و شیرینی شود رام؟

شکر گفتاریت را چون نیوشم

که من خود شهد و شکر می‌فروشم

زبانی تیز می‌بینم دگر هیچ

جگرسوزی و جز سوز جگر هیچ

سخن تا کی ز تاج و تخت گوئی

نگوئی سخته اما سخت گوئی

سخن را تلخ گفتن تلخ رائیست

که هر کس را درین غار اژدهائیست

سخن با تو نگویم تا نسنجم

نسنجیده مگو تا من نرنجم

قرار کارها دیر اوفتد دیر

که من آیینه بردارم تو شمشیر

سخن در نیک و بد دارد بسی روی

میان نیک و بد باشد یکی موی

درین محمل کسی خوشدل نشیند

که چشم زاغ پیش از پس ببیند

سر و سنگست نام و ننگ زنهار

مزن بر آبگینه سنگ زنهار

سخن تا چند گوئی از سر دست

همانا هم تو مستی هم سخن مست

سخن کان از دماغ هوشمند است

گر از تحت‌الثری آید بلند است

سخنگو چون سخن بیخود نگوید

اگر جز بد نگوید بد نگوید

سخن باید که با معیار باشد

که پر گفتن خران را بار باشد

یکی زین صد که می‌گوئی رهی را

نگوید مطربی لشگر گهی را

اگر گردی به درد سر کشیدن

ز تو گفتن ز من یک یک شنیدن

گرت باید به یک پوشیده پیغام

برآوردن توانی صد چنین کام

عروسی را چو من کردی حصاری

پس از عالم عروسی چشم داری

ببین در اشک مروارید پوشم

مکن بازی به مروارید گوشم

به آه عنبرینم بین که چونست

که عقد عنبرینه‌ام پر ز خونست

لب چون نار دانم بین چه خرد است

که نارم راز بستان دزد بر است

مگر بر فندق دستم زنی سنگ

که عناب لبم دارد دلی تنگ

مبارک رویم اما در عماری

مبارک بادم این پرهیزگاری

مکن گستاخی از چشمم بپرهیز

که در هر غمزه دارد دشنه تیز

هر آن موئی که در زلفم نهفته است

بر او ماری سیه چون قیر خفته است

ترا با من دم خوش در نگیرد

به قندیل یخ آتش در نگیرد

به طمع این رسن در چه نیفتم

به حرص این شکار از ره نیفتم

دلت بسیار گم می‌گردد از راه

درو زنگی بباید بستن از آه

نبینی زنگ در هر کاروانی

ز بهر پاس می‌دارد فغانی

سحر تا کاروان نارد شباهنگ

نبندد هیچ مرغی در گلو زنگ

غلط رانی که زخمه‌ات مطلق افتاد

بر ادهم می‌زدی بر ابلق افتاد

به هندوستان جنیبت می‌دواندی

غلط شد ره به بابل باز ماندی

به دریا می‌شدی در شط نشستی

به گل رغبت نمودی لاله بستی

به جان داروی شیرین ساز کردی

ولی روزه به شکر باز کردی

ترا من یار و آنگه جز منت یار؟

ترا این کار و آنگه با منت کار؟

مکن چندین بر این غمخوار خواری

که کردی پیش از این بسیار زاری

برو فرموش کن ده رانده‌ای را

رها کن در دهی وامانده‌ای را

چو فرزندی پدر مادر ندیده

یتیمانه به لقمه پروریده

چو غولی مانده در بیغوله گاهی

که آنجا نگذرد موری به ماهی

ز تو کامی ندیده در زمانه

شده تیر ملامت را نشانه

در این سنگم رها کن زار و بی زور

دگر سنگی برونه تا شود گور

چو باشد زیر و بالا سنگ بر سنگ

بپوشد گرچه باشد ننگ بر ننگ

همان پندارم ای دلدار دلسوز

که افتادم ز شبدیز اولین روز

جوانمردی کن از من بار بردار

گل افشانی بس از ره خار بردار

گل افشاندن غبار انگیختن چند

نمک خوردن نمکدان ریختن چند

بس آن کز بهر تو بیچاره گشتم

ز خان و مان خویش آواره گشتم

مرا آن روز شادی کرد بدرود

که شیرین را رها کردی به شهرود

من مسکین که و شهر مداین

چه شاید کردن (المقدور کاین)

ترا مثل تو باید سر بلندی

چه برخیزد ز چون من مستمندی

چه آنجا کن کز او آبی برآید

رگ آنجا زن کز او خونی گشاید

بنای دوستی بر باد دادی

مگر کاکنون اساس نو نهادی

گلیم نو کز او گرمی نیاید

کهن گردد کجا گرمی فزاید

درختی کز جوانی کوژ برخاست

چو خشک و پیر گردد کی شود راست

قدم برداشتی و رنجه بودی

کرم کردی خدواندی نمودی

ولیک امشب شب در ساختن نیست

امید حجره وا پرداختن نیست

هنوز این زیربا در دیگ خامست

هنوز اسباب حلوا ناتمام است

تو امشب بازگرد از حکمرانی

به مستان کرد نتوان میهمانی

چو وقت آید که گردد پخته این کار

توانم خواندنت مهمان دگربار

به عالم وقت هر چیزی پدید است

در هر گنج را وقتی کلید است

نبینی مرغ چون بی‌وقت خواند

بجای پرفشانی سر فشاند

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:08 PM

 

ملک بار دگر گفت از دل افروز

به گفتن گفتن از ما می‌رود روز

مکن با من حساب خوبروئی

که صد ره خوبتر زانی که گوئی

فروغ چشمی ای دوری ز تو دور

چراغ صبحی ای نور علی نور

به دریا مانی از گوهر فشانی

ولی آب تو آب زندگانی

تو در آیینه دیدی صورت خویش

به چشم من دری صدبار ازان بیش

ترا گر بر زبان گویم دلارام

دهانم پر شکر گردد بدین نام

گرت خورشید خوانم نیز هستی

که مه را بر فلک رونق شکستی

دل شکر دران تاریخ شد تنگ

که یاقوت تو بیرون آمد از سنگ

سهی سرو آن زمان شد در چمن سست

که سیمین نار تو بر نارون رست

رطب و استخوان آن شب شکستند

که خرمای لبت را نخل بستند

ارم را سکه رویت کلید است

وصالت چون ارم زان ناپدید است

قمر در نیکوی دل داده توست

شکر مولای مولا زاده توست

گلت چون با شکر هم خواب گردد

طبرزد را دهان پر آب گردد

به هر مجلس که شهدت خوان درارد

به صورتهای مومین جان در آرد

صدف چون بر گشاید کامراکام

کند در وام از آن دندان در فام

گر از یک موی خود نیمی فروشی

بخرم گر به اقلیمی فروشی

بدین خوبی که رویت رشک ما هست

مبین در خود که خودبینی گناهست

مبادا چشم کس بر خوبی خویش

که زخم چشم خوبی را کند ریش

مریز آخر چو بر من پادشاهی

بدین سان خون من در بی گناهی

اگر شاهی نشان گوهرت کو

و گر شیرینی آخر شکرت کو

رها کن جنگ و راه صلح بگشای

نفاق‌آمیز عذری چند بنمای

نه بد گفتم نه بد گوئیست کارم

و گر گفتم یکی را صد هزارم

اگر چه رسم خوبان تند خوئیست

نکوئی نیز هم رسم نکوئیست

خداوندان اگر تندی نمایند

به رحمت نیز هم لختی گرایند

مکن بیداد با یار قدیمی

که گر تندی نگارا هم رحیمی

چو باد از آتشم تا کی گریزی

نه من خاک توام؟ آبم چه ریزی

ز تو با آنکه استحقاق دارم

سر از طوق نوازش طاق دارم

همه دانندگان را هست معلول

که باشد مستحق پیوسته محروم

مرا تا دل بود دلبر تو باشی

ز جان بگذر که جان‌پرور تو باشی

گر از بند تو خود جویم جدائی

ز بند دل کجا یابم رهائی

بس این اسب جفا بر من دواندن

گهم در خاک و گه در خون نشاندن

به شیرینی صلا در شهر دادن

به تلخی پاسخی چون زهر دادن

مرا سهل است کین بار آزمودم

مبارک باد بسیار آزمودم

بسا رخنه که اصل محکمی‌هاست

بسا انده که در وی خرمی‌هاست

جفا کردن نه بس فرخنده فالیست

مکن کامشب شبی آخر نه سالیست

دلم خوش کن که غمخوار آمدستم

ترا خواهم بدین کار آمدستم

چو شمع از پای ننشینم بدین کار

که چون من هست شیرین جوی بسیار

همانا شمع از آن با آب دیده است

که او نیز از لب شیرین بریده‌است

گره بر دل چرا دارد نی قند

مگر کو نیز شیرین راست در بند

چرا نخل رطب بر دل خورد خار

مگر کو هم به شیرین شد گرفتار

همیدون شیر اگر شیرین نبودی

به طفلی خلق را تسکین نبودی

به شیرینی روند این یک دو مسکین

تو شیرینی و ایشان نیز شیرین؟

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:08 PM

 

ز راه پاسخ آن ماه قصب پوش

ز شکر کرد شه را حلقه در گوش

گشاد از درج گوهر قفل یاقوت

رطب را قند داد و قند را قوت

مثالی داد مه را در سواری

براتی مشک و در پرده‌داری

ستون سرو را رفتن در آموخت

چو غنچه تیز شد چون گل برافروخت

به خدمت بوسه زد بر گوشه بام

که باشد خشت پخته عنبر خام

چو نوبت داشت در خدمت نمودن

برون زد نوبتی در دل ربودن

نخستین گفت کای دارای عالم

بر آورده علم بالای عالم

ز چین تا روم در توقیع نامت

قدر خان بنده و قصر غلامت

نه تنها خاک تو خاقان چین است

چنینت چند خاکی بر زمین است

هران پالوده‌ای کو خود بود زرد

به چربی یا به شیرینی توان خورد

من آن پالوده روغن گذارم

که جز نامی ز شیرینی ندارم

بلی تا گشتم از عالم پدیدار

ترا بودم به جان و دل خریدار

نه پی در جستجوی کس فشردم

نه جز روی تو کس را سجده بردم

ندیدم در تو بوی مهربانی

بجز گردن کشی و دل گرانی

حساب آرزوی خویش کردن

به روی دیگران در پیش کردن

نه عشق این شهوتی باشد هوائی

کجا عشق و تو ای فارغ کجائی

مرا پیلی سزد کو را کنم بند

تو شاهی بر تو نتوان بیدق افکند

به مهمانی غزالی چون شود شیر

ز گنجکشی عقابی کی شود سیر

تو گر سروی و من پیش تو خاشاک

نه آخر هر دو هستیم از یکی خاک

سپند و عود بر مجمر یکی دان

بخور و دود و خاکستر یکی دان

کبابی باید این خان را نمک سود

مگس در پای پیلان کی کند سود

زبانت آتشی خوش میفروزد

خوش آن باشد که دیگت را نسوزد

چو سیلی کامدی در حوض ماهی

مراد خویشتن را برد خواهی

ز طوفان تو خواهم کرد پرهیز

بر این در خواه بنشین خواه برخیز

کمند افکندنت بر قلعه ماه

چه باید چون نیابی بر فلک راه

به شب بازی فلک را در نگیری

به افسون ماه را در بر نگیری

در ناسفته را گر سفت باید

سخن در گوش دریا گفت باید

بر باغ ارم پوشیده شاخست

غلط گفتم در روزی فراخست

من آبم نام آب زندگانی

تو آتش نام آن آتش جوانی

نخواهم آب و آتش در هم افتد

کز ایشان فتنه‌ها در عالم افتد

به ار تا زنده باشم گرد آنکس

نگردم کز من او را بس بود بس

برو هم با شکر میکن شکاری

ترا با شهد شیرین نیست کاری

شکر بوسی لب کس را نشاید

مگر دندان که او خردش بخاید

به شیرین بوسه را بازار تیز است

که شیرینی لبش را خانه خیز است

به شیرین از شکر چندین مزن لاف

که از قصاب دور افتد قصب باف

دو باشد منجنیق از روی فرهنگ

یکی ابریشم اندازد یکی سنگ

به شکر نشکند شیرینی کس

لب شیرین بود شکر شکن بس

ترا گر ناگواری بود از این بیش

ز شکر ساختی گلشکر خویش

شکر خواهی و شیرین نیز خواهی

شکار ماه کن یا صید ماهی

هوای قصر شیرینت تمامست

سر کوی شکر دانی کدامست

من از خون جگر باریدن خویش

نپردازم بسر خاریدن خویش

نیاید شه پرستی دیگر از من

پرستاری طلب چابک‌تر از من

بیاد من که باد این یاد بدرود

نوا خوش می‌زنی گر نگسلد رود

به تندی چند گوئی با اسیران

تو میگو تا نویسندت دبیران

ز غم خوردن دلی آزاد داری

به دم دادن سری پرباد داری

چه باید با تو خون خوردن به ساغر

به دم فربه شدن چون میش لاغر

ز تو گر کار من بد گشت بگذار

خدائی هست کو نیکو کند کار

نشینم هم در این ویرانه وادی

بر انگیزم منادی بر منادی

که با شیرین چه بازی کرد پرویز

عروس اینجا کجا کرد او شکر ریز

بس آن یک ره که در دام اوفتادم

هم از نرخ و هم از نام اوفتادم

چو شد در نامها نامم شکسته

در بی‌نام و ننگان باد بسته

ز در بستن رقیبم رسته باشد

خزینه به که او در بسته باشد

ز قند من سمرها در جهانست

در قصرم سمرقندی از آنست

اگر بردر گشادن نیستم دست

توانم بر تو از گیسو رسن بست

گرم باید چو می در جامت آرم

به زلف چون رسن بر بامت آرم

ولی باد از رسن پایت ربود است

رسن بازی نمی‌دانی چه سود است

همان به کانچه من دیدم بداغت

نسوزم روغن خود در چراغت

ز جوش خون دل چون باز گفتم

شبت خوش باد و روزت خوش که رفتم

بگفت این و چو سرو از جای برخاست

جبین را کج گرفت و فرق را راست

پرند افشاند و از طرف پرندش

جهان پر شد ز قالبهای قندش

بدان آیین که خوبان را بود دست

ز نخدان می‌گشاد و زلف می‌بست

جمال خویش را در خز و خارا

به پوشیدن همی کرد آشکارا

گهی می‌کرد نسرین را قصب پوش

گهی می‌زد شقایق بر بناگوش

گهی بر فرق بند آشفته می‌بود

گره می‌بست و بر مه مشک میسود

به زیور راست کردن دیر میشد

که پایش بر سر شمشیر میشد

ز نیکو کردن زنجیر خلخال

نه نیکو کرد بر زنجیریان حال

ز گیسو گه کمر می‌کرد و گه تاج

بدان تاج و کمر شه گشته محتاج

شقایق بستنش بر گردن ماه

کمند انداخته بر گردن شاه

در آن حلواپزی کرد آتشی نرم

که حلوا را بسوزد آتش گرم

چو هر هفت آنچه بایست از نکوئی

بکرد آن خوبروی از خوبروئی

به شوخی پشت بر شه کرد حالی

ز خورشید آسمان را کرد خالی

در آن پیچش که زلفش تاب می‌داد

سرینش ساق را سیماب می‌داد

به گیسوی رسن‌وار از پس پشت

چو افعی هر که را می‌دید می‌کشت

بلورین گردنش در طوق سازی

بدان مشگین رسن می‌کرد بازی

دلی کز عشق آن گردن همی مرد

رسن در گردنش با خود همی برد

به رعنائی گذشت از گوشه بام

ز شاه آرام شد چون شد دلارام

بسی دادش به جان خویش سوگند

که تا باز آمد آن رعنای دلبند

نشست و لولو از نرگس همی ریخت

بدان آب از جهان آتش برانگیخت

بهر دستان که دل شاید ربودن

نمود آنچ از فسون باید نمودن

عملهائی که عاشق را کند سست

عجب چست آید از معشوقه چست

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:08 PM

 

دگر ره لعبت طاوس پیکر

گشاد ز درج لؤلؤ تنگ شکر

روان کرد از عقیق آن نقش زیبا

سخن‌هائی نگارین‌تر ز دیبا

کزان افزون که دوران جهانست

شب و روز و زمین و آسمانست

جهانداور جهاندار جهان باد

زمانه حکم کش او حکمران باد

به فراشی کواکب در جنابش

به سرهنگی سعادت در رکابش

مرا در دل ز خسرو صد غبار است

ز شاهی بگذر آن دیگر شمار است

هنوزم ناز دولت مینمائی

هنوز از راه جباری در آئی

هنوزت در سر از شاهی غرور است

دریغا کاین غرور از عشق دور است

تو از عشق من و من بی نیازی

ترا شاهی رسد یا عشقبازی

درین گرمی که باد سرد باید

دل آسانست با دل درد باید

نیاز آرد کسی کو عشق باز است

که عشق از بی‌نیازان بی‌نیاز است

نسازد عاشقی با سرفرازی

که بازی برنتابد عشق بازی

من آن مرغم که بر گل‌ها پریدم

هوای گرم تابستان ندیدم

چو گل بودم ملک بانوی سقلاب

کنون دژ بانوی شیشه‌ام چو جلاب

چو سبزه لب به شیر برف شستم

چو گل بر چشمه‌های سرد رستم

درین گور گلین و قصر سنگین

به امید تو کردم صبر چندین

چو زر پالودم از گرمی کشیدن

فسردم چون یخ از سردی چشیدن

نه دستی کین جرس بر هم توان زد

نه غمخواری که با او دم توان زد

همه وقتی ترا پنداشتم یار

همه جائی ترا خواندم وفادار

تو هرگز در دلم جائی نکردی

چو دلداران مدارائی نکردی

مرا دیگر ز کشتن کی بود بیم

که جان کردم به شمشیر تو تسلیم

ترازو بر زمین چون یابد آهنگ

حسابش خاک بهتر داند از سنگ

گرم عقلی بود جائی نشینم

وگرنه بینم از خود آنچه بینم

گر از من خود نیاید هیچ کاری

که بر شاید گرفت از وی شماری

زنم چندان تظلم در زمانه

که هم تیری نشانم بر نشانه

چرا باید که چون من سرو آزاد

بود در بند محنت مانده ناشاد

هنوزم در دل از خوبی طربهاست

هنوزم در سر از شوخی شغب‌هاست

هنوزم هندوان آتش پرستند

هنوزم چشم چون ترکان مستند

هنوزم غنچه گل ناشکفته است

هنوزم در دریائی نسفته است

هنوزم لب پر آب زندگانیست

هنوزم آب در جوی جوانیست

رخم سر خیل خوبان طراز است

کمینه خیل تاشم کبر و ناز است

ولی نعمت ریاحین را نسیمم

ولیعهد شکر در یتیمم

چراغ از نور من پروانه گردد

مه نو بیندم دیوانه گردد

عقیق از لعل من بر سر خورد سنگ

گل رویم ز روی گل برد رنگ

ترنج غبغبم را گر کنی یاد

ز نخ بر خود زند نارنج بغداد

چو سیب رخ نهم بر دست شاهان

سبد واپس برد سیب سپاهان

به هر در کز لب و دندان ببخشم

دلی بستانم و صد جان ببخشم

من آرم در پلنگان سرفرازی

غزالان از من آموزند بازی

گوزن از حسرت این چشم چالاک

ز مژگان زهر پالاید نه تریاک

گر آهو یک نظر سوی من آرد

خراج گردنم بر گردن آرد

به نازی روم را در جستجویم

به بوئی باختن در گفتگویم

بهار انگشت کش شد در نکوئی

هر انگشتم و صد چون است گوئی

بدین‌تری که دارد طبع مهتاب

نیارد ریختن بر دست من آب

چو یاقوتم نبیذ خام گیرد

برشوت با طبرزد جام گیرد

بهشت از قصر من دارد بسی نور

عیار از نار پستانم برد حور

به غمزه گرچه ترکی دل ستانم

به بوسه دل نوازی نیز دانم

ز بس کاورده‌ام در چشم هانور

ز ترکان تنگ چشمی کرده‌ام دور

ز تنگی کس به چشمم در نیاید

کسی با تنگ چشمان بر نیاید

چو بر مه مشگ را زنجیر سازم

بسا شیرا کزو نخجیر سازم

چو لعلم با شکر ناورد گیرد

تو مرد آر آنگهی نامرد گیرد

شکر همشیره دندان من شد

وفا هم شهری پیمان من شد

جهانی ناز دارم صد جهان شرم

دری در خشم دارم صد در آزرم

لب لعلم همان شکر فشانست

سر زلفم همان دامن کشانست

ز خوش نقلی که می در جام ریزم

شکر در دامن بادام ریزم

اگرچه نار سیمین گشت سیبم

همان عاشق کش عاقل فریبم

رخم روزی که بفروزد جهان را

به زرنیخی فروشد ارغوان را

ز رعنائی که هست این نرگس مست

نیالاید به خون هر کسی دست

چه شورشها که من دارم درین سر

چه مسکینان که من کشتم بر این در

برو تا بر تو نگشایم به خون دست

که در گردن چنین خونم بسی هست

نخورده زخم دست راست بردار

به دست چپ کند عشقم چنین کار

تو سنگین دل شدی من آهنین جان

چنان دل را نشاید جز چنین جان

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:08 PM

 

دگر باره جهاندار از سر مهر

به گلرخ گفت کای سرو سمن چهر

طبر خون با سهی سروت قرین باد

طبرزد با طبر خون همنشین باد

دهان جز من از جام لبت دور

سر جز من ز طوق غبغبت دور

عتابت گرچه زهر ناب دارد

گذر بر چشمه نوشاب دارد

نمی‌گویم که بر بالا چرائی

بلا منمای چون بالا نمائی

سهی سرو ترا بالا بلند است

به بالاتر شدن نادلپسند است

نثاری را که چشمم می‌فشاند

کدامین منجنیق آنجا رساند

مرا بر قصر کش یک میل بالا

نثار اشک بین یک پیل بالا

چو بر من گنج قارون میفشاندی

چو قارونم چرا در خاک ماندی

دل اینجا در کجا خواهم گشادن

تن اینجا سر کجا خواهم نهادن

ثچو حلقه گر بیابم بر درت بار

درت را حلقه می‌بوسم فلک‌وار

شوم چون حلقه در طرق بر دوش

خطا گفتم که چون در حلقه در گوش

مکن بر من جفا کز هیچ راهی

ندارم جز وفاداری گناهی

و گر دارم گناه آن دل رحیم است

گناه آدمی رسم قدیم است

همه تندی مکن لختی بیارام

رها کن توسنی چون من شدم رام

شبانی پیشه کن بگذار گرگی

مکن با سر بزرگان سر بزرگی

نشاید خوی بد را مایه کردن

بزرگان را چنین بی‌پایه کردن

چو خاک انداختی بر آستانم

نه آنگاهیت خاک‌انداز خوانم؟

مگو کز راه من چون فتنه برخیز

چو برخیزم تو باشی فتنه‌انگیز

مکن کاین ظلم را پرواز بینی

گر از من نی ز گیتی باز بینی

نه هر خوانی که پیش آید توان خورد

نه هرچ از دست برخیزد توان کرد

نه هر دستی که تیغ نیز دارد

به خون خلق دست آویز دارد

من این خواری ز خود بیم نه از تو

گناه از بخت بد بینم نه از تو

جرس بی‌وقت جنبانید کوسم

دهل بی وقت زد بانگ خروسم

وگرنه در دمه سوزم که دیدی

چنین روزی بدین روزم که دیدی

غلط گفتم که عشقست این نه شاهی

نباشد عشق بی‌فریاد خواهی

بکن چندان که خواهی ناز بر من

مزن چون راندگان آواز بر من

اگر بر من به سلطانی کنی ناز

بگو تا خط به مولائی دهم باز

اگر گوشم بگیری تا فروشی

کنم در بیعت بیعت خموشی

و گر چشمم کنی سر پیش دارم

پس این چشم دگر در پیش آرم

کمر بندیت را بینم به خونم

کله داریت را دانم که چونم

اگر گردم سرم بر خنجر از تو

به سر گردم نگردانم سر از تو

مرا هم جان توئی هم زندگانی

گر آخر کس نمی‌داند تو دانی

به هشیاری و مستی گاه و بیگاه

نکردم جز خیالت را نظرگاه

کسی جز من گر این شربت چشیدی

سر و کارش به رسوائی کشیدی

به خلوت جامه از غم می‌دریدم

به زحمت جامه نو می‌بریدم

بدان تا لشگر از من برنگردد

بنای پادشاهی در نگردد

نه رندی بوده‌ام در عشق رویت

که طنبوری به دست آیم به کویت

جهانداور منم در کار سازی

جهاندار از کجا و عشق بازی

ولی چون نام زلفت می‌شنیدم

به تاج و تخت بوئی می‌خریدم

به تن با دیگری خرسند بودم

ز دل تا جان ترا دربند بودم

به فتوای کژی آبی نخوردم

برون از راستی کاری نکردم

اگر گامی زدم در کامرانی

جوان بودم چنین باشد جوانی

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:08 PM

 

چو خسرو دید ماه خرگهی را

چمن کرد از دل آن سرو سهی را

بهشتی دید در قصری نشسته

بهشتی وار در بر خلق بسته

ز عشق او که یاری بود چالاک

ز کرسی خواست افتادن سوی خاک

به عیاری ز جای خویش برجست

برابر دست خود بوسید و بنشست

زبان بگشاد با عذری دلاویز

ز پرسش کرد بر شیرین شکر ریز

که دایم تازه باش ای سرو آزاد

سرت سبز و رخت سرخ و دلت شاد

جهان روشن به روی صبح خندت

فلک در سایه سرو بلندت

دلم را تازه کرد این خرمی‌ها

خجل کردی مرا از مردمی‌ها

ز گنج و گوهر و منسوج و دیبا

رهم کردی چو مهد خویش زیبا

ز نعلکهای گوش گوهر آویز

فکندی لعل‌ها در نعل شبدیز

ز بس گوهر که در نعلم کشیدی

به رخ بر رشته لعلم کشیدی

همین باشد نثار افشان کویت

به رویت شادم ای شادی به رویت

به من در ساختی چون شهد با شیر

ز خدمتها نکردی هیچ تقصیر

ولی در بستنت بر من چرا بود

خطا دیدم نگارا یا خطا بود

زمین وارم رها کردی به پستی

تو رفتی چون فلک بالا نشستی

نگویم بر توام بالائیی هست

که در جنس سخن رعنائیی هست

نه مهمان توام؟ بر روی مهمان

چار در بایدت بستن بدینسان

نشاید بست در بر میهمانی

که جز تو نیستش جان و جهانی

کریمانی که با مهمان نشینند

به مهمان بهترک زین باز بینند

مگر ماهی تو یا حورای پریوش

که نزدیکت نباشد آمدن خوش

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:08 PM

 

جوابش داد سرو لاله رخسار

که دایم باد دولت بر جهاندار

فلک بند کمر شمشیر بادت

تن پیل و شکوه شیر بادت

سری کز طوق تو جوید جدائی

مباد از بند بیدادش رهائی

به چشم نیک بینادت نکو خواه

مبادا چشم بد را سوی تو راه

مزن طعنه که بر بالا زدی تخت

کنیزان ترا بالا بود رخت

علم گشتم به تو در مهربانی

علم بالای سر بهتر تو دانی

من آن گردم که از راه تو آید

اگر گرد تو بالا رفت شاید

تو هستی از سر صاحب کلاهی

نشسته بر سریر پادشاهی

من ار عشقت بر آورده فغانی

به بامی بر چو هندو پاسبانی

جهانداران که ترکان عام دارند

به خدمت هندوئی بر بام دارند

من آن ترک سیه چشمم بر این بام

که هندوی سپیدت شد مرا نام

و گر بالای مه باشد نشستم

شهنشه را کمینه زیر دستم

دگر گفتی که آنان کار جمندند

چنین بر روی مهمان در نبندند

نه مهمانی توئی باز شکاری

طمع داری به کبک کوهساری

و گر مهمانی اینک دادمت جای

من اینک چون کنیزان پیش بر پای

به صاحب ردی و صاحب قبولی

نشاید کرد مهمان را فضولی

حدیث آنکه در بستم روا بود

که سرمست آمدن پیشم خطا بود

چو من خلوت نشین باشم تو مخمور

ز تهمت رای مردم کی بود دور

ترا بایست پیری چند هشیار

گزین کردن فرستادن بدین کار

مرا بردن به مهد خسرو آیین

شبستان را به من کردن نو آیین

چو من شیرین سواری زینی ارزد

عروسی چون شکر کاوینی ارزد

تو می‌خواهی مگر کز راه دستان

به نقلانم خوری چون نقل مستان

به دست آری مرا چون غافلان مست

چو گل بوئی کنی اندازی از دست

مکن پرده دری در مهد شاهان

ترا آن بس که کردی در سپاهان

تو با شکر توانی کرد این شور

نه با شیرین که بر شکر کند زور

شکر ریز ترا شکر تمام است

که شیرین شهد شد وین شهد خام است

دو لختی بود در یک لخت بستند

ز طاووس دو پر یک پر شکستند

دو دلبر داشتن از یکدلی نیست

دو دل بودن طریق عاقلی نیست

سزاوار عطارد شد دو پیکر

تو خورشیدی تو را یک برج بهتر

رها کن نام شیرین از لب خویش

که شیرینی دهانت را کند ریش

تو از عشق من و من بی‌نیازی

به من بازی کنی در عشقبازی

مزن شمشیر بر شیرین مظلوم

ترا آن بس که بردی نیزه در روم

چو سلطان شو که با یک گوی سازد

نه چون هندو که باده گوی بازد

زده گوئی بده سوئیست ناورد

ز یک گوئی به یک گوئی رسد مرد

مرا از روی تو یک قبله در پیش

ترا قبله هزار از روی من بیش

اگر زیبا رخی رفت از کنارت

ازو زیباتر اینک ده هزارت

ترا مشگوی مشگین پر غزالان

میفکن سگ بر این آهوی نالان

ز دور اندازی مشکوی شاهم

که در زندان این دیر است چاهم

شوم در خانه غمناکی خویش

نگه دارم چو گوهر پاکی خویش

گل سر شوی ازین معنی که پاکست

بسر برمی‌کنندش گرچه خاکست

بیاساید همه شب مرغ و ماهی

ثنیاسایم من از جانم چه خواهی

منم چون مرغ در دامی گرفته

دری در بسته و بامی گرفته

چو طوطی ساخته با آهنین بند

به تنهائی چو عنقا گشته خرسند

تو در خرگاه و من در خانه تنگ

ترا روزی بهشت آمد مرا سنگ

چو من با زخم خو کردم درین خار

نه مرهم باد در عالم نه گلزار

دور روز عمر اگر داد است اگر دود

چنان کش بگذرانی بگذرد زود

بلی چون رفت باید زین گذرگاه

ز خارا به بریدن تا ز خرگاه

برین تن گو حمایل بر فلک بست

به سرهنگی حمایل چون کنی دست

به گوری چون بری شیر از کنارم

که شیرینم نه آخر شیر خوارم

نه آن طفلم که از شیرین زبانی

به خرمائی کلیجم را ستانی

درین خرمن که تو بر تو عتابست

به یک جو با منت سالی حسابست

چو زهره ارغنونی را که سازم

بیازارم نخست آنگه نوازم

چو آتش گرچه آخر نور پاکم

به اول نوبت آخر دودناکم

نخست آتش دهد چرخ آنگهی آب

به حال تشنگان در بین و دریاب

به فیاضی که بخشد با رطب خار

که بی‌خارم نیابد کس رطب‌وار

رطب بی‌استخوان آبی ندارد

چو مه بی‌شب و من شیرینم ای شاه

بسی هم صحبتت باشد درین پوست

ولیکن استخوان من مغزم ای دوست

تو در عشق من از مالی و جاهی

چه دیدی جز خداوندی و شاهی

کدامین ساعت از من یاد کردی

کدامین روزم از خود شاد کردی

کدامین جامه بر یادم دریدی

کدامین خواری از بهرم کشیدی

کدامین پیک را دادی پیامی

کدامین شب فرستادی سلامی

تو ساغر می‌زدی با دوستان شاد

قلم شاپور می‌زد تیشه فرهاد

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:08 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 38

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5109840
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث