به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

نخستین بار گفتش کز کجائی

بگفت از دار ملک آشنائی

بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند

بگفت انده خرند و جان فروشند

بگفتا جان فروشی در ادب نیست

بگفت از عشقبازان این عجب نیست

بگفت از دل شدی عاشق بدینسان؟

بگفت از دل تو می‌گوئی من از جان

بگفتا عشق شیرین بر تو چونست

بگفت از جان شیرینم فزونست

بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب

بگفت آری چو خواب آید کجا خواب

بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک

بگفت آنگه که باشم خفته در خاک

بگفتا گر خرامی در سرایش

بگفت اندازم این سر زیر پایش

بگفتا گر کند چشم تو را ریش

بگفت این چشم دیگر دارمش پیش

بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ

بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ

بگفتا گر نیابی سوی او راه

بگفت از دور شاید دید در ماه

بگفتا دوری از مه نیست در خور

بگفت آشفته از مه دور بهتر

بگفتا گر بخواهد هر چه داری

بگفت این از خدا خواهم به زاری

بگفتا گر به سر یابیش خوشنود

بگفت از گردن این وام افکنم زود

بگفتا دوستیش از طبع بگذار

بگفت از دوستان ناید چنین کار

بگفت آسوده شو که این کار خامست

بگفت آسودگی بر من حرام است

بگفتا رو صبوری کن درین درد

بگفت از جان صبوری چون توان کرد

بگفت از صبر کردن کس خجل نیست

بگفت این دل تواند کرد دل نیست

بگفت از عشق کارت سخت زار است

بگفت از عاشقی خوشتر چکار است

بگفتا جان مده بس دل که با اوست

بگفتا دشمنند این هر دو بی دوست

بگفتا در غمش می‌ترسی از کس

بگفت از محنت هجران او بس

بگفتا هیچ هم خوابیت باید

بگفت ار من نباشم نیز شاید

بگفتا چونی از عشق جمالش

بگفت آن کس نداند جز خیالش

بگفت از دل جدا کن عشق شیرین

بگفتا چون زیم بی‌جان شیرین

بگفت او آن من شد زو مکن یاد

بگفت این کی کند بیچاره فرهاد

بگفت ار من کنم در وی نگاهی

بگفت آفاق را سوزم به آهی

چو عاجز گشت خسرو در جوابش

نیامد بیش پرسیدن صوابش

به یاران گفت کز خاکی و آبی

ندیدم کس بدین حاضر جوابی

به زر دیدم که با او بر نیایم

چو زرش نیز بر سنگ آزمایم

گشاد آنگه زبان چون تیغ پولاد

فکند الماس را بر سنگ بنیاد

که ما را هست کوهی بر گذرگاه

که مشکل می‌توان کردن بدو راه

میان کوه راهی کند باید

چنانک آمد شد ما را بشاید

بدین تدبیر کس را دسترس نیست

که کار تست و کار هیچ کس نیست

به حق حرمت شیرین دلبند

کز این بهتر ندانم خورد سوگند

که با من سر بدین حاجت در آری

چو حاجتمندم این حاجت برآری

جوابش داد مرد آهنین چنگ

که بردارم ز راه خسرو این سنگ

به شرط آنکه خدمت کرده باشم

چنین شرطی به جای آورده باشم

دل خسرو رضای من بجوید

به ترک شکر شیرین بگوید

چنان در خشم شد خسرو ز فرهاد

که حلقش خواست آزردن به پولاد

دگر ره گفت ازین شرطم چه باکست

که سنگ است آنچه فرمودم نه خاکست

اگر خاکست چون شاید بریدن

و گر برد کجا شاید کشیدن

به گرمی گفت کاری شرط کردم

و گر زین شرط برگردم نه مردم

میان دربند و زور دست بگشای

برون شو دست برد خویش بنمای

چو بشنید این سخن فرهاد بی‌دل

نشان کوه جست از شاه عادل

به کوهی کرد خسرو رهنمونش

که خواند هر کس اکنون بی ستونش

به حکم آنکه سنگی بود خارا

به سختی روی آن سنگ آشکارا

ز دعوی گاه خسرو با دلی خوش

روان شد کوهکن چون کوه آتش

بر آن کوه کمرکش رفت چون باد

کمر دربست و زخم تیشه بگشاد

نخست آزرم آن کرسی نگهداشت

بر او تمثال‌های نغز بنگاشت

به تیشه صورت شیرین بر آن سنگ

چنان بر زد که مانی نقش ارژنگ

پس آنگه از سنان تیشه تیز

گزارش کرد شکل شاه و شبدیز

بر آن صورت شنیدی کز جوانی

جوانمردی چه کرد از مهربانی

وزان دنبه که آمد پیه پرورد

چه کرد آن پیرزن با آن جوانمرد

اگرچه دنبه بر گرگان تله بست

به دنیه شیر مردی زان تله رست

چو پیه از دنیه زانسان دید بازی

تو بر دنبه چرا پیه می‌گدازی

مکن کین میش دندان پیر دارد

به خوردن دنبه‌ای دلگیر دارد

چو برنج طالعت نمد ذنب دار

ز پس رفتن چرا باید ذنب وار

ادامه مطلب
جمعه 20 مرداد 1396  - 8:49 PM

 

ز نزدیکان خود با محرمی چند

نشست و زد درین معنی دمی چند

که با این مرد سودائی چه سازیم

بدین مهره چگونه حقه بازیم

گرش مانم بدو کارم تباهست

و گر خونش بریزم بی گناهست

بسی کوشیدم اندر پادشائی

مگر عیدی کنم بی‌روستائی

کند بر من کنون عید آن مه نو

که کرد آشفته‌ای را یار خسرو

خردمندان چنین دادند پاسخ

که ای دولت به دیدار تو فرخ

کمین مولادی تو صاحب کلاهان

به خاک پای تو سوگند شاهان

جهان اندازه عمر درازت

سعادت یار و دولت کار سازت

گر این آشفته را تدبیر سازیم

نه ز آهن کز زرش زنجیر سازیم

که سودا را مفرح زر بود زر

مفرح خود به زر گردد میسر

نخستش خواند باید با صد امید

زرافشانی بر او کردن چو خورشید

به زر نز دلستان کز دین بر آید

بدین شیرینی از شیرین بر آید

بسا بینا که از زر کور گردد

بس آهن کو به زر بی‌زور گردد

گرش نتوان به زر معزول کردن

به سنگی بایدش مشغول کردن

که تا آن روز کاید روز او تنگ

گذارد عمر در پیکار آن سنگ

چو شه بشنید قول انجمن را

طلب فرمود کردن کوهکن را

در آوردندش از در چون یکی کوه

فتاده از پسش خلقی به انبوه

نشان محنت اندر سر گرفته

رهی بی‌خویش اندر بر گرفته

ز رویش گشته پیدا بی‌قراری

بر او بگریسته دوران به زاری

نه در خسرو نگه کرد و نه در تخت

چو شیران پنجه کرد اندر زمین سخت

غم شیرین چنان از خود ربودش

که پروای خود و خسرو نبودش

ملک فرمود تا بنواختندش

بهر گامی نثاری ساختندش

ز پای آن پیل بالا را نشاندند

به پایش پیل بالا زر فشاندند

چو گوهر در دل پاکش یکی بود

ز گوهرها زر و خاکش یکی بود

چو مهمان را نیامد چشم بر زر

ز لب بگشاد خسرو گنج گوهر

به هر نکته که خسرو ساز می‌داد

جوابش هم به نکته باز می‌داد

ادامه مطلب
جمعه 20 مرداد 1396  - 8:49 PM

 

یکی محرم ز نزدیکان درگاه

فرو گفت این حکایت جمله با شاه

که فرهاد از غم شیرین چنان شد

که در عالم حدیثش داستان شد

دماغش را چنان سودا گرفته است

کزان سودا ره صحرا گرفته است

ز سودای جمال آن دل‌افروز

برهنه پا و سر گردد شب و روز

دلم گوید به شیرین دردمند است

بدین آوازه آوازش بلند است

هراسی نز جوان دارد نه از پیر

نه از شمشیر می‌ترسد نه از تیر

دلش زان ماه بی پیوند بینم

به آوازیش ازو خرسند بینم

ز بس کارد به یاد آن سیم تن را

فرامش کرده خواهد خویشتن را

کند هر هفته بر قصرش سلامی

شود راضی چو بنیوشد پیامی

ملک چون کرد گوش این داستان را

هوس در دل فزود آن دلستان را

دو هم میدان بهم بهتر گرانید

دو بلبل بر گلی خوشتر سرانید

چو نقدی را دو کس باشد خریدار

بهای نقد بیش آید پدیدار

دل خسرو به نوعی شادمان شد

که با او بی‌دلی هم داستان شد

به دیگر نوع غیرت برد بریار

که صاحب غیرتش افزود در کار

در آن اندیشه عاجز گشت رایش

به حکم آنکه در گل بود پایش

چو بر تن چیره گردد دردمندی

فرود آید سهی سرو از بلندی

نشاید کرد خود را چاره کار

که بیمار است رای مرد بیمار

سخن در تندرستی تندرست است

که در سستی همه تدبیر سست است

طبیب ار چند گیرد نبض پیوست

به بیماری به دیگر کس دهد دست

ادامه مطلب
جمعه 20 مرداد 1396  - 8:49 PM

 

چو دل در مهر شیرین بست فرهاد

برآورد از وجودش عشق فریاد

به سختی می‌گذشتش روزگاری

نمی‌آمد ز دستش هیچ کاری

نه صبر آنکه دارد برک دوری

نه برک آنکه سازد با صبوری

فرو رفته دلش را پای در گل

ز دست دل نهاده دست بر دل

زبان از کار و کار از آب رفته

ز تن نیرو ز دیده خواب رفته

چو دیو از زحمت مردم گریزان

فتان خیزان‌تر از بیمار خیزان

گرفته کوه و دشت از بیقراری

وزو در کوه و دشت افتاده زاری

سهی سروش چو شاخ گل خمیده

چو گل صد جای پیراهن دریده

ز گریه بلبله وز ناله بلبل

گره بر دل زده چون غنچه دل

غمش را در جهان غمخواره‌ای نه

ز یارش هیچگونه چاره‌ای نه

دو تازان شد که از ره خار می‌کند

چو خار از پای خود مسمار می‌کند

نه از خارش غم دامن دریدن

نه از تیغش هراس سر بریدن

ز دوری گشته سودائی به یکبار

شده دور از شکیبائی به یکبار

ز خون هر ساعت افشاندی نثاری

پدید آوردی از رخ لاله زاری

ز ناله بر هوا چون کله بستی

فلک‌ها را طبق در هم شکستی

چو طفلی تشنه کابش باید از جام

نداند آب را و دایه را نام

ز گرمی برده عشق آرام او را

به جوش آورده هفت اندام او را

رسیده آتش دل در دماغش

ز گرمی سوخته همچون چراغش

ز مجروحی دلش صد جای سوراخ

روانش برهلاک خویش گستاخ

بلا و رنج را آماج گشته

بلا ز اندازه رنج از حد گذشته

چنان از عشق شیرین تلخ بگریست

که شد آواز گریش بیست در بیست

دلش رفته قرار و بخت مرده

پی دل می‌دوید آن رخت برده

چنان در می‌رمید از دوست و دشمن

که جادواز سپندو دیو از آهن

غمش دامن گرفته و او به غم شاد

چو گنجی کز خرابی گردد آباد

ز غم ترسان به هشیاری و مستی

چو مار از سنگ و گرگ از چوب دستی

دلش نالان و چشمش زار و گریان

جگر از آش غم گشته بریان

علاج درد بی‌درمان ندانست

غم خود را سر و سامان ندانست

فرو مانده چنین تنها و رنجور

ز یاران منقطع وز دوستان دور

گرفته عشق شیرینش در آغوش

شده پیوند فرهادش فراموش

نه رخصت کز غمش جامی فرستد

نه کس محرم که پیغامی فرستد

گر از درگاه او گردی رسیدی

بجای سرمه در چشمش کشیدی

و گر در راه او دیدی گیائی

به بوسیدی و بر خواندی ثنائی

به صد تلخی رخ از مردم نهفتی

سخن شیرین جز از شیرین نگفتی

چنان پنداشت آن دلداه مست

که سوزد هر که را چون او دلی هست

کسی کش آتشی در دل فروزد

جهان یکسر چنان داند که سوزد

چو بردی نام آن معشوق چالاک

زدی بر یاد او صد بوسه بر خاک

چو سوی قصر او نظاره کردی

به جای جامه جان را پاره کردی

چو وحشی توسن از هر سو شتابان

گرفته انس با وحش بیابان

ز معروفان این دام زبون گیر

برو گرد آمده یک دشت نخجیر

یکی بالین گهش رفتی یکی جای

یکی دامنش بوسیدی یکی پای

گهی با آهوان خلوت گزیدی

گهی در موکب گوران دویدی

گهی اشک گوزنان دانه کردی

گهی دنبال شیران شانه کردی

به روزش آهوان دمساز بودند

گوزنانش به شب همراز بودند

نمدی روز و شب چون چرخ ناورد

نخوردی و نیاشامیدی از درد

بدان هنجار کاول راه رفتی

اگر ره یافتی یک ماه رفتی

اگر بودیش صد دیوار در پیش

ندیدی تا نکردی روی او ریش

و گر تیری به چشمش در نشستی

ز مدهوشی مژه بر هم نبستی

و گر پیش آمدی چاهیش در راه

ز بی پرهیزی افتادی در آن چاه

دل از جان بر گفته وز جهان سیر

بلا همراه در بالا و در زیر

شبی و صد دریغ و ناله تا روز

دلی و صد هزاران حسرت و سوز

ره ار در کوی و گر در کاخ کردی

نفیرش سنگ را سوراخ کردی

نشاطی کز غم یارش جدا کرد

به صد قهر آن نشاط از دل رها کرد

غمی کان با دلش دمساز می‌شد

دو اسبه پیش آن غم باز می‌شد

ادیم رخ به خون دیده می‌شست

سهیل خویش را در دیده می‌جست

نخفت ار چند خوابش ببایست

که در بر دوستان بستن نشایست

دل از رخت خودی بیگانه بودش

که رخت دیگری در خانه بودش

از آن بدنقش او شوریده پیوست

که نقش دیگری بر خویشتن بست

نیاسود از دویدن صبح تا شام

مگر کز خویشتن بیرون نهد گام

ز تن می‌خواست تا دوری گزیند

مگر با دوست در یک تن نشیند

نبود آگه که مرغش در قفس نیست

به میدان شد ملک در خانه کس نیست

چنان با اختیار یار در ساخت

که از خود یار خود را باز نشناخت

اگر در نور و گر در نار دیدی

نشان هجر و وصل یار دیدی

ز هر نقشی که او را آمدی پیش

به نیک اختر زدی فال دل خویش

کسی در عشق فال بد نگیرد

و گر گیرد برای خود نگیرد

هر آن نقشی که آید زشت یا خوب

کند بر کام خویش آن نقش منسوب

به هر هفته شدی مهمان آن حور

به دیداری قناعت کردی از دور

دگر ره راه صحرا برگرفتی

غم آن دلستان از سر گرفتی

شبانگاه آمدی مانند نخجیر

وزان حوضه بخوردی شربتی شیر

جز آن شیر از جهان خوردی نبودش

برون زان حوض ناوردی نبودش

به شب زان حوض پایه هیچ نگذشت

همه شب گرد پای حوض می‌گشت

در آفاق این سخن شد داستانی

فتاد این داستان در هر زبانی

ادامه مطلب
جمعه 20 مرداد 1396  - 8:49 PM

 

پری پیکر نگار پرنیان پوش

بت سنگین دل سیمین بنا گوش

در آن وادی که جائی بود دلگیر

نخوردی هیچ خوردی خوشتر از شیر

گرش صدگونه حلوا پیش بودی

غذاش از مادیان و میش بودی

از او تا چارپایان دورتر بود

ز شیر آوردن او را دردسر بود

که پیرامون آن وادی به خروار

همه خر زهره بد چون زهره مار

ز چوب زهر چون چوپان خبر داشت

چراگاه گله جای دگر داشت

دل شیرین حساب شیر می‌کرد

چه فن سازد در آن تدبیر می‌کرد

که شیر آوردن از جائی چنان دور

پرستاران او را داشت رنجور

چو شب زلف سیاه افکند بر دوش

نهاد از ماه زرین حلقه در گوش

در آن حقه که بود آن ماه دلسوز

چو مار حلقه می‌پیچید تا روز

نشسته پیش او شاپور تنها

فرو کرده ز هر نوعی سخنها

از این اندیشه کان سرو سهی داشت

دل فرزانه شاپور آگهی داشت

چو گلرخ بیش او آن قصه بر گفت

نیوشنده چو برگ لاله بشکفت

نمازش برد چون هندو پری را

ستودش چون عطارد مشتری را

که هست اینجا مهندس مردی استاد

جوانی نام او فرزانه فرهاد

به وقت هندسه عبرت نمائی

مجسطی دان و اقلیدس گشائی

به تیشه چون سر صنعت بخارد

زمین را مرغ بر ماهی نگارد

به صنعت سرخ گل را رنگ بندد

به آهن نقش چین بر سنگ بندد

به پیشه دست بوسندش همه روم

به تیشه سنگ خارا را کند موم

به استادی چنین کارت بر آید

بدین چشمه گل از خارت بر آید

بود هر کار بی‌استاد دشوار

نخست استاد باید آنگهی کار

شود مرد از حساب انگشتری گر

ولیک از موم و گل نز آهن و زر

گرم فرماندهی فرمان پذیرم

به دست آوردنش بر دست گیرم

که ما هر دو به چین همزاد بودیم

دو شاگرد از یکی استاد بودیم

چو هر مایه که بود از پیشه برداشت

قلم بر من فکند او تیشه برداشت

چو شاپور این حکایت را بسر برد

غم شیر از دل شیرین بدر برد

چو روز آیینه خورشید دربست

شب صد چشم هر صد چشم بربست

تجسس کرد شاپور آن زمین را

بدست آورد فرهاد گزین را

به شادروان شیرین برد شادش

به رسم خواجگان کرسی نهادش

در آمد کوهکن مانند کوهی

کز او آمد خلایق را شکوهی

چو یک پیل از ستبری و بلندی

به مقدار دو پیلش زورمندی

رقیبان حرم به نواختندش

به واجب جایگاهی ساختندش

برون پرده فرهاد ایستاده

میان در بسته و بازو گشاده

در اندیشه که لعبت باز گردون

چه بازی آردش زان پرده بیرون

جهان ناگه شبیخون سازیی کرد

پس آن پرده لعبت بازیی کرد

به شیرین خنده‌های شکرین ساز

در آمد شکر شیرین به آواز

دو قفل شکر از یاقوت برداشت

وزو یاقوت و شکر قوت برداشت

رطب‌هائی که نخلش بار می‌داد

رطب را گوشمال خار می‌داد

به نوش‌آباد آن خرمان در شیر

شکر خواند انگبین را چاشنی گیر

ز بس کز دامن لب شکر افشاند

شکر دامن به خوزستان برافشاند

شنیدم نام او شیرین از آن بود

که در گفتن عجب شیرین زبان بود

ز شیرینی چه گویم هر چه خواهی

بر آوازش بخفتی مرغ و ماهی

طبرزد را چو لب پرنوش کردی

ز شکر حلقه‌ها در گوش کردی

در آن مجلس که او لب برگشادی

نبودی تن که حالی جان ندادی

کسی را کان سخن در گوش رفتی

گر افلاطون بدی از هوش رفتی

چو بگرفت آن سخن فرهاد در گوش

ز گرمی خون گرفتش در جگر جوش

برآورد از جگر آهی شغب ناک

چو مصروعی ز پای افتاد بر خاک

به روی خاک می‌غلتید بسیار

وز آن سر کوفتن پیچید چون مار

چو شیرین دیدکان آرام رفته

دلی دارد چو مرغ از دام رفته

هم از راه سخن شد چاره سازش

بدان دانه به دام آورد بازش

پس آنگه گفت کی داننده استاد

چنان خواهم که گردانی مرا شاد

مراد من چنان است ای هنرمند

که بگشائی دل غمگینم از بند

به چابک دستی و استاد کاری

کنی در کار این قصر استواری

گله دور است و ما محتاج شیریم

طلسمی کن که شیر آسان بگیریم

ز ما تا گوسفندان یک دو فرسنگ

بباید کند جوئی محکم از سنگ

که چوپانانم آنجا شیر دوشند

پرستارانم این جا شیر نوشند

ز شیرین گفتن و گفتار شیرین

شده هوش از سر فرهاد مسکین

سخن‌ها را شنیدن می‌توانست

ولیکن فهم کردن می ندانست

زبانش کرد پاسخ را فرامشت

نهاد از عاجزی بر دیده انگشت

حکایت باز جست از زیر دستان

که مستم کور دل باشند مستان

ندانم کوچه می‌گوید بگوئید

ز من کامی که می‌جوید بجوئید

رقیبان آن حکایت بر گرفتند

سخن‌هائی که رفت از سر گرفتند

چو آگه گشت از آن اندیشه فرهاد

فکند آن حکم را بر دیده بنیاد

در آن خدمت به غایت چابکی داشت

که کار نازنینان نازکی داشت

از آنجا رفت بیرون تیشه در دست

گرفت از مهربانی پیشه در دست

چنان از هم درید اندام آن بوم

که می‌شد زیر زخمش سنگ چون موم

به تیشه روی خارا می‌خراشید

چو بید از سنگ مجرا می‌تراشید

به هر تیشه که بر سنگ آزمودی

دو هم سنگش جواهر مزد بودی

به یک ماه از میان سنگ خارا

چو دریا کرد جوئی آشکارا

ز جای گوسفندان تا در کاخ

دو رویه سنگها زد شاخ در شاخ

چو کار آمد به آخر حوضه‌ای بست

که حوض کوثرش زد بوسه بر دست

چنان ترتیب کرد از سنگ جوئی

که در درزش نمی‌گنجید موئی

در آن حوضه که کرد او سنگ بستش

روان شد آب گفتی زاب دستش

بنا چندان تواند بود دشوار

که بنا را نیاید تیشه در کار

اگر صد کوه باید کند پولاد

زبون باشد به دست آدمیزاد

چه چاره کان بنی‌آدم نداند

به جز مردن کزان بیچاره ماند

خبر بردند شیرین را که فرهاد

به ماهی حوضه بست و جوی بگشاد

چنان کز گوسفندان شام و شبگیر

به حوض آید به پای خویشتن شیر

بهشتی پیکر آمد سوی آن دشت

بگرد جوی شیر و حوض برگشت

چنان پنداشت کان حوض گزیده

نکرد است آدمی هست آفریده

بلی باشد ز کار آدمی دور

بهشت و جوی شیر و حوضه و حور

بسی بر دست فرهاد آفرین کرد

که رحمت بر چنان کس کاین چنین کرد

چو زحمت دور شد نزدیک خواندش

ز نزدیکان خود برتر نشاندش

که استادیت را حق چون گذاریم

که ما خود مزد شاگردان ندرایم

ز گوهر شب چراغی چند بودش

که عقد گوش گوهر بند بودش

ز نغزی هر دری مانند تاجی

وزو هر دانه شهری راخراجی

گشاد از گوش با صد عذر چون نوش

شفاعت کرد کاین بستان و بفروش

چو وقت آید کزین به دست یابیم

ز حق خدمتت سر بر نتابیم

بر آن گنجینه فرهاد آفرین خواند

ز دستش بستد و در پایش افشاند

وز آنجا راه صحرا تیز برداشت

چو دریا اشک صحرا ریز برداشت

ز بیم آنکه کار از نور می‌شد

به صد مردی ز مردم دور می‌شد

ادامه مطلب
جمعه 20 مرداد 1396  - 8:48 PM

شفاعت کرد روزی شه به شاپور

که تا کی باشم از دلدار خود دور

بیار آن ماه را یک شب درین برج

که پنهان دارمش چون لعل در درج

من از بهر صلاح دولت خویش

نیارم رغبتی کردن به دو بیش

که ترسم مریم از بس ناشکیبی

چو عیسی برکشد خود را صلیبی

همان بهتر که با آن ماه دلدار

نهفته دوستی ورزم پری‌وار

اگر چه سوخته پایم ز راهش

چو دست سوخته دارم نگاهش

گر این شوخ آن پریرخ را ببیند

شود دیوی و بر دیوی نشیند

پذیرفتار فرمان گشت نقاش

که بندم نقش چین را در تو خوش باش

به قصر آمد چو دریائی پر از جوش

که باشد موج آن دریا همه نوش

حکایت کرد با شیرین سرآغاز

که وقت آمد که بر دولت کنی ناز

ملک را در شکارت رخش تند است

ولیک از مریمش شمشیر کند است

از آن او را چنین آزرم دارد

که از پیمان قیصر شرم دارد

بیا تا یک سواره برنشینیم

ره مشگوی خسرو بر گزینیم

طرب می‌ساز با خسرو نهانی

سر آید خصم را دولت چو دانی

بت تنها نشین ماه تهی رو

تهی از خویشتن تنها ز خسرو

به تندی بر زد آوازی به شاپور

که از خود شرم دارای از خدا دور

مگو چندین که مغزم را برفتی

کفایت کن تمام است آنچه گفتی

نه هر گوهر که پیش آید توان سفت

نه هرچ آن بر زبان آید توان گفت

نه هر آبی که پیش آید توان خورد

نه هرچ از دست برخیزد توان کرد

نیاید هیچ از انصاف تو یادم

به بی‌انصافیت انصاف دادم

از این صنعت خدا دوری دهادت

خرد ز این کار دستوری دهادت

بر آوردی مرا از شهریاری

کنون خواهی که از جانم بر آری

من از بی‌دانشی در غم فتادم

شدم خشک از غم اندر نم فتادم

در آنجان گر ز من بودی یکی سوز

به گیسو رفتمی راهش شب و روز

خر از دکان پالان گر گریزد

چو بیند جو فروش از جای خیزد

کسادی چون کشم گوهر نژادم

نخوانده چون روم آخر نه بادم

چو ز آب حوض تر گشتست زینم

خطا باشد که در دریا نشینم

چه فرمائی دلی با این خرابی

کنم با اژدهائی هم نقابی

چو آن درگاه را در خور نیفتم

به زور آن به که از در درنیفتم

ببین تا چند بار اینجا فتادم

به غمخواری و خواری دل نهادم

نیفتاد آن رفیق بی‌وفا را

که بفرستد سلامی خشک ما را

به یک گز مقنعه تا چند کوشم

سلیح مردمی تا چند پوشم

روانبود که چون من زن شماری

کله‌داری کند با تاجداری

قضای بد نگر کامد مرا پیش

خسک بر خستگی و خار بر ریش

به گل چیدن بدم در خار ماندم

به کاری می‌شدم دربار ماندم

چو خود بد کردم از کس چون خروشم

خطای خود ز چشم بد چه پوشم

یکی را گفتم این جان و جهانست

جهان بستد کنون دربند جانست

نه هرکس که آتشی گوید زبانش

بسوزاند تف آتش دهانش

ترازو را دو سر باشد نه یکسر

یکی جو در حساب آرد یکی زر

ترازوئی که ما را داد خسرو

یکی سر دارد آن هم نیز پر جو

دلم زان جو که خرباری ندارد

به غیر از خوردنش کاری ندارد

نمانم جز عروسی را در این سنگ

که از گچ کرده باشندش به نیرنگ

عروس گچ شبستان را نشاید

ترنج موم ریحان را نشاید

بسی کردم شگرفیها که شاید

که گویم وز توام شرمی نیاید

چه کرد آن رهزن خونخواره من

جز آتش پاره‌ای درباره من

من اینک زنده او با یار دیگر

ز مهر انگیخته بازار دیگر

اگر خود روی من روئیست از سنگ

در او بیند فرو ریزد ازین ننگ

گرفتم سگ صفت کردندم آخر

به شیر سگ نپروردندم آخر

سگ از من به بود گر تا توانم

فریبش را چو سگ از در نرانم

شوم پیش سگ اندازم دلی را

که خواهد سگ دل بی‌حاصلی را

دل آن به کو بدان کس وا نبیند

که در سگ بیند و در ما نه بیند

مرا خود کاشکی مادر نزادی

و گر زادی بخورد سگ بدادی

بیا تا کژ نشینم راست گویم

چه خواریها کز او نامد برویم

هزاران پرده بستم راست در کار

هنوزم پرده کژ می‌دهد یار

شد آبم و او به موئی تر نیامد

چنان کابی به آبی بر نیامد

چگونه راست آید رهزنی را

که ریزد آبروی چون منی را

فرس با من چنان در جنگ راند است

که جای آشتی رنگی نماند است

چو ما را نیست پشمی در کلاهش

کشیدم پشم در خیل و سپاهش

ز بس سر زیر او بردن خمیدم

ز بس تار غمش خود را ندیدم

دلم کورست و بینائی گزیند

چه کوری دل چه آن کس کو نه بیند

سرم می‌خارد و پروا ندارم

که در عشقش سر خود را بخارم

زبانم خود چنین پر زخم از آنست

که هرچ او می‌دهد زخم زبانست

سزد گر با من او همدم نباشد

ز کس بختم نبد زو هم نباشد

بدین بختم چنو همخوابه باید

کز او سرسام را گرمابه پاید

دلم می‌جست و دانستم کز ایام

زیانی دید خواهم کام و ناکام

بلی هست آزموده در نشانها

که هر کش دل جهد بیند زیانها

کنونم می‌جهد چشم گهربار

چه خواهم دید بسم‌الله دگربار

مرا زین قصر بیرون گر بهشت است

نباید رفت اگر چه سرنبشت است

گر آید دختر قیصر نه شاپور

ازین قصرش به رسوائی کنم دور

به دستان می‌فریبندم نه مستم

نیارند از ره دستان به دستم

اگر هوش مرا در دل ندانند

من آن دانم که در بابل ندانند

سر اینجا به بود سرکش نه آنجا

که نعل اینجاست در آتش نه آنجا

اگر خسرو نه کیخسرو بود شاه

نباید کردنش سر پنجه با ماه

به ار پهلو کند زین نرگس مست

نهد پیشم چو سوسن دست بر دست

و گر با جوش گرمم بر ستیزد

چنان جوشم کز او جوشن بریزد

فرستم زلف را تا یک فن آرد

شکیبش را رسن در گردن آرد

بگویم غمزه را تا وقت شبگیر

سمندش را به رقص آرد به یک تیر

ز گیسو مشک بر آش فشانم

چو عودش بر سر آتش نشانم

ز تاب زلف خویش آرم به تابش

فرو بندم به سحر غمزه خوابش

خیالم را بفرمایم که در خواب

بدین خاکش دواند تیز چون آب

مرا بگذار تا گریم بدین روز

تو مادر مرده را شیون میاموز

منم کز یاد او پیوسته شادم

که او در عمرها نارد به یادم

ز مهرم گرد او بوئی نگردد

غم من بر دلش موئی نگردد

گر آن نامهربان از مهر سیر است

زمانه بر چنین بازی دلیر است

شکیبائی کنم چندان که یک روز

درآیداز در مهر آن دل‌افروز

کمند دل در آن سرکش چه پیچم

رسن در گردن آتش چه پیچم

زمینم من به قدر او آسمان‌وار

زمین را کی بود با آسمان کار

کند با جنس خود هر جنس پرواز

کبوتر با کبوتر باز با باز

نشاید باد را در خاک بستن

نه باهم آب و آتش را نشستن

چو وصلش نیست از هجران چه ترسم

تنی نازنده از زندان چه ترسم

بود سرمایه‌داران را غم بار

تهیدست ایمن است از دزد و طرار

نه آن مرغم که بر من کس نهد قید

نه هر بازی تواند کردنم صید

گر آید خسرو از بتخانه چین

ز شورستان نیابد شهد شیرین

اگر شبدیز توسن را تکی هست

ز تیزی نیز گلگون را رگی هست

و گر مریم درخت قند کشته است

رطب‌های مرا مریم سرشته است

گر او را دعوی صاحب کلاهی است

مرا نیز از قصب سربند شاهی است

نخواهم کردن این تلخی فراموش

که جان شیرین کند مریم کند نوش

یکی درجست و دریا در کمین یافت

یکی سرکه طلب کرد انگبین یافت

همه ساله نباشد سینه بر دست

به هرجا گرد رانی گردنی هست

نبودم عاشق ار بودم به تقدیر

پشیمانم خطا کردم چه تدبیر

مزاحی کردم او درخواست پنداشت

دروغی گفتم او خود راست پنداشت

دل من هست از این بازار بی‌زار

قسم خواهی به دادار و به دیدار

سخن را رشته بس باریک رشتم

و گرچه در شب تاریک رشتم

چنین تا کی چو موم افسرده باشم

برافروزم و گر نه مرده باشم

به نفرینش نگویم خیر و شر هیچ

خداوندا تو می‌دانی دگر هیچ

لب آنکس را دهم کو را نیاز است

نه دستی راست حلواکان دراز است؟

بهاری را که بر خاکش فشانی

از آن به کش برد باد خزانی

گرفتار سگان گشتن به نخجیر

به از افسوس شیران زبون گیر

بیا گو گر منت باید چو مردان

به پای خود کسی رنجه مگردان

هژبرانی که شیران شکارند

به پای خود پیام خود گذارند

چو دولت پای بست اوست پایم

به پای دیگران خواندن نیایم

به دوش دیگران زنبیل سایند؟

به دندان کسان زنجیر خایند؟

چه تدبیر از پی تدبیر کردن

نخواهم خویشتن را پیر کردن

به پیری می‌خورم؟ بادم قدح خرد

که هنگام رحیل آخور زند کرد

به نادانی در افتادم بدین دام

به دانائی برون آیم سرانجام

مگر نشنیدی از جادوی جوزن

که داند دود هر کس راه روزن

مرا این رنج و این تیمار دیدن

ز دل باید نه از دلدار دیدن

همه جا دزد از بیگانه خیزد

مرا بنگر که دزد از خانه خیزد

به افسون از دل خود رست نتوان

که دزد خانه را دربست نتوان

چو کوران گر نه لعل از سنگ پرسم

چرا ده بینم و فرسنگ پرسم

دل من در حق من رای بدزد

به دست خود تبر بر پای خود زد

دلی دارم کز او حاصل ندارم

مرا آن به که دل با دل ندارم

دلم ظالم شد و یارم ستمکار

ازین دل بی‌دلم زین یار بی‌یار

شدم دلشاد روزی با دل‌افروز

از آن روز اوفتادستم بدین روز

غم روزی خورد هرکس به تقدیر

چو من غم روزی اوفتادم چه تدبیر

نهان تا کی کنم سوزی به سوزی

به سر تا کی برم روزی به روزی

مرا کز صبر کردن تلخ شد کام

سزد گر لعبت صبرم نهی نام

اگر دورم ز گنج و کشور خویش

نه آخر هستم آزاد سر خویش

نشاید حکم کردن بر دو بنیاد

یکی بر بی‌طمع دیگر بر آزاد

وزان پس مهر لولو بر شکر زد

به عناب و طبرزد بانگ بر زد

که گر شه گوید او را دوست دارم

بگو کاین عشوه ناید در شمارم

و گر گوید بدان صبحم نیاز است

بگو بیدار منشین شب دراز است

و گر گوید به شیرین کی رسم باز

بگو با روزه مریم همی ساز

و گر گوید بدان حلوا کشم دست؟

بگو رغبت به حلوا کم کند مست

و گر گوید کشم تنگش در آغوش

بگو کاین آرزو بادت فراموش

و گر گوید کنم زان لب شکرریز

بگو دور از لبت دندان مکن تیز

و گر گوید بگیرم زلف و خالش

بگو تا هانگیری هاممالش

و گر گوید نهم رخ بر رخ ماه

بگو با رخ برابر چون شود شاه

و گر گوید ربایم زان زنخ گوی

بگو چوگان خوری زان زلف بر روی

و گر گوید به خایم لعل خندان

بگو از دور می‌خور آب دندان

گر از فرمان من سر برگراید

بگو فرمان فراقت راست شاید

فراقش گر کند گستاخ بینی

بگو برخیزمت یا می نشینی

وصالش گر بگوید زان اویم

بگو خاموش باشی تا نگویم

فرو می‌خواند ازین مشتی فسانه

در او تهدیدهای مادگانه

عتابش گرچه می‌زد شیشه بر سنگ

عقیقش نرخ می‌برید در جنگ

چو بر شاپور تندی زد خمارش

ز رنج دل سبک‌تر گشت بارش

به نرمی گفت کای مرد سخنگوی

سخن در مغز تو چون آب در جوی

اگر وقتی کنی بر شه سلامی

بدان حضرت رسان از من پیامی

که شیرین گوید ای بدمهر بدعهد

کجا آن صحبت شیرین‌تر از شهد

مرا ظن بود کز من برنگردی

خریدار بتی دیگر نگردی

کنون در خود خطا کردی ظنم را

که در دل جای کردی دشمنم را

ازین بیداد دل در داد بادت

ز آه تلخ شیرین یاد بادت

چو بخت خفته یاری را نشائی

چو دوران سازگاری را نشانی

بدین خواری مجویم گر عزیزم

خط آزادیم ده گر کنیزم

ترا من همسرم در هم نشینی

به چشم زیر دستانم چه بینی

چنین در پایه زیرم مکن جای

وگرنه بر درت بالا نهم پای

به پلپل دانه‌های اشک جوشان

دوانم بر در خویشت خروشان

نداری جز مراد خویشتن کار

نباید بود ازینسان خویشتن‌دار

چو تو دل بر مراد خویش داری

مراد دیگران کی پیش داری

مرا تا خار در ره می‌شکستی

کمان در کار ده ده می‌شکستی

بخار تلخ شیرین بود گستاخ

چو شیرین شد رطب خار است بر شاخ

به باغ افکندت پالود خونم

چو بر بگرفت باغ از در برونم

نگشتم ز آتشت گرم ای دل‌افروز

به دودت کور می‌کردم شب و روز

جفا زین بیش؟ که اندامم شکستی

چو نام‌آور شدی نامم شکستی

عمل‌داران چو خود را ساز بینند

به معزولان ازین به باز بینند

به معزولی به چشمم در نشستی

چو عامل گشتی از من چشم بستی

به آب دیده کشتی چند رانم

وصالت را به یاری چند خوانم

چو بی‌یار آمدی من بودمت یار

چو در کاری نباشد با منت کار

چو کارم را به رسوائی فکندی

سپر بر آب رعنائی فکندی

برات کشتنم را ساز دادی

به آسیب فراقم باز دادی

نماند از جان من جز رشته تائی

مکش کین رشته سر دارد به جائی

مزن شمشیر بر شیرین مظلوم

ترا آن بس که راندی نیزه بر روم

چو نقش کارگاه رومیت هست

ز رومی کار ارمن دور کن دست

ز باغ روم گل داری به خرمن

مکن تاراج تخت و تاج ارمن

مکن کز گرمی آتش زود خیزد

وز آتش ترسم آنگه دود خیزد

هزار از بهر می خوردن بود یار

یکی از بهر غم خوردن نگهدار

مرا در کار خود رنجور داری

کشی در دام و دامن دور داری

خسک بر دامن دوران میفشان

نمک بر جان مهجوران میفشان

ترا در بزم شاهان خوش برد خواب

ز بنگاه غریبان روی بر تاب

رها کن تا در این محنت که هستم

خدای خویشتن را می‌پرستم

به دام آورده گیر این مرغ را باز

دیگر باره به صحرا کرده پرواز

مشو راهی که خر در گل بماند

ز کارت بی‌دلان را دل بماند

مزن آتش در این جان ستمکش

رها کن خانه‌ای از بهر آتش

در این آتش که عشق افروخت بر من

دریغا عشق خواهد سوخت خرمن

غمت بر هر رگم پیچید ماری

شکستم در بن هر موی خاری

نه شب خبسم نه روز آسایشم هست

نه از تو ذره‌ای بخشایشم هست

صبوری چون کنم عمری چنین تنگ

به منزل چون رسم پائی چنین لنگ

ز اشک و آه من در هر شماری

بود دریا نمی دوزخ شراری

در این دریا کم آتش گشت کشتی

مرا هم دوزخی خوان هم بهشتی

وگرنه بر در دوزخ نهانی

چرا می‌جویم آب زندگانی

مرا چون بد نباشد حال بی تو؟

که بودم با تو پار امسال بی تو

ترا خاکی است خاک از در گذشته

مرا آبی است آب از سر گذشته

بر آب دیده کشتی چند رانم

وصالت را به یاری چند خوانم

همه کارم که بی تو ناتمام است

چنین خام از تمناهای خام است

نه بینی هر که میرد تا نمیرد

امید از زندگانی برنگیرد

خرد ما را به دانش رهنمون است

حساب عشق ازین دفتر برون است

بر این ابلق کسی چابک سوار است

که در میدان عشق آشفته کار است

مفرح ساختن فرزانگان راست

چو شد پرداخته دیوانگان راست

به عشق اندر صبوری خام کاری است

بنای عاشقی بر بی‌قراری است

صبوری از طریق عشق دور است

نباشد عاشق آنکس کو صبور است

بدینسان گرچه شیرین است رنجور

ز خسرو باد دایم رنج و غم دور

چو بر شاپور خواند این داستان را

سبک بوسید شاپور آستان را

که از تدبیر ما رای تو بیش است

همه گفتار تو بر جای خویش است

وزان پس گر دلش اندیشه سفتی

سخن با او نسنجیده نگفتی

سخن باید بدانش درج کردن

چو زر سنجیدان آنگه خرج کردن

ادامه مطلب
جمعه 20 مرداد 1396  - 8:48 PM

 

چو بدر از جیب گردون سر برآورد

زمین عطف هلالی بر سر آورد

ز مجلس در شبستان رفت خسرو

شده سودای شیرین در سرش نو

چو بر گفتی ز شیرین سرگذشتی

دهان مریم از غم تلخ گشتی

در آن مستی نشسته پیش مریم

دم عیسی بر او می‌خواند هر دم

که شیرین گرچه از من دور بهتر

ز ریش من نمک مهجور بهتر

ولی دانم که دشمن کام گشتست

به گیتی در به من بدنام گشتست

چو من بنوازم و دارم عزیزش

صواب آید که بنوازی تو نیزش

اجازت ده کزان قصرش بیارم

به مشکوی پرستاران سپارم

نبینم روی او گر باز بینم

پر آتش باد چشم نازنینم

جوابش داد مریم که ای جهانگیر

شکوهت چون کواکب آسمان‌گیر

خلافت را جهان بر در نهاده

فلک بر خط حکمت سر نهاده

اگر حلوای تر شد نام شیرین

نخواهد شد فرود از کام شیرین

ترا بی‌رنج حلوائی چنین نرم

برنج سرد را تا کی کنی گرم

رطب خور خار نادیدن ترا سود

که بس شیرین بود حلوای بی‌دود

مرا با جادوئی هم حقه‌سازی؟

که بر سازد ز بابل حقه‌بازی

هزار افسانه از بر بیش دارد

به طنازی یکی در پیش دارد

ترا بفریبد و ما را کند دور

تو زو راضی شوی من از تو مهجور

من افسونهای او را نیک دانم

چنین افسانها را نیک خوانم

بسا زن کو صد از پنجه نداند

عطارد را به زرق از ره براند

زنان مانند ریحان سفالند

درون سو خبث و بیرون سو جمالند

نشاید یافتن در هیچ برزن

وفا در اسب و در شمشیر و در زن

وفا مردی است بر زن چون توان بست

چو زن گفتی بشوی از مردمی دست

بسی کردند مردان چاره‌سازی

ندیدند از یکی زن راست بازی

زن از پهلوی چپ گویند برخاست

مجوی از جانب چپ جانب راست

چه بندی دل در آن دور از خدائی

کزو حاصل نداری جز بلائی

اگر غیرت بری با درد باشی

و گر بی‌غیرتی نامرد باشی

برو تنها دم از شادی برآور

چو سوسن سر به آزادی برآور

پس آنگه بر زبان آورد سوگند

به هوش زیرک و جان خردمند

به تاج قیصر و تخت شهنشاه

که گر شیرین بدین کشور کند راه

به گردن برنهم مشگین رسن را

بر آویزم ز جورت خویشتن را

همان به کو در آن وادی نشیند

که جغد آن به که آبادی نبیند

یقین شد شاه را چون مریم این گفت

که هرگز در نسازد جفت با جفت

سخن را از در دیگر بنی کرد

نوازش می‌نمود و صبر می‌کرد

سوی خسرو شدی پیوسته شاپور

به صد حیلت پیامی دادی از دور

جوابش هم نهانی باز بردی

ز خونخواری به غمخواری سپردی

از آن بازیچه حیران گشت شیرین

که بی او چون شکیبد شاه چندین

ولی دانست کان نز بی‌وفائیست

شکیبش بر صلاح پادشائیست

ادامه مطلب
جمعه 20 مرداد 1396  - 8:48 PM

در آمد باربد چون بلبل مست

گرفته بربطی چون آب در دست

ز صد دستان که او را بود در ساز

گزیده کرد سی لحن خوش آواز

ز بی لحنی بدان سی لحن چون نوش

گهی دل دادی و گه بستدی هوش

ببربط چون سر زخمه در آورد

ز رود خشک بانک تر در آورد

اول گنج باد آورد

چوباد از گنج باد آورد راندی

ز هر بادی لبش گنجی فشاندی

دوم گنج گاو

چو گنج گاو را کردی نواسنج

برافشاندی زمین هم گاو و هم گنج

سوم گنج سوخته

ز گنج سوخته چون ساختی راه

ز گرمی سوختی صد گنج را آه

چهارم شادروان مروارید

چو شادروان مروارید گفتی

لبش گفتی که مروارید سفتی

پنجم تخت طاقدیسی

چو تخت طاقدیسی ساز کردی

بهشت از طاقها در باز کردی

ششم و هفتم ناقوسی و اورنگی

چو ناقوسی و اورنگی زدی ساز

شدی ارونگ چون ناقوس از آواز

هشتم حقه کاوس

چو قند ز حقه کاوس دادی

شکر کالای او را بوس دادی

نهم ماه بر کوهان

چون لحن ماه بر کوهان گشادی

زبانش ماه بر کوهان نهادی

دهم مشک دانه

چو برگفتی نوای مشک دانه

ختن گشتی ز بوی مشک خانه

یازدهم آرایش خورشید

چو زد زارایش خورشید راهی

در آرایش بدی خورشید ماهی

دوازدهم نیمروز

چو گفتی نیمروز مجلس افروز

خرد بی‌خود بدی تا نیمه روز

سیزدهم سبز در سبز

چو بانگ سبز در سبزش شنیدی

ز باغ زرد سبزه بر دمیدی

چهاردهم قفل رومی

چو قفل رومی آوردی در آهنگ

گشادی قفل گنج از روم و از زنگ

پانزدهم سروستان

چو بر دستان سروستان گذشتی

صبا سالی به سروستان نگشتی

شانزدهم سرو سهی

و گر سرو سهی را ساز دادی

سهی سروش به خون خط باز دادی

هفدهم نوشین باده

چو نوشین باده را در پرده بستی

خمار باده نوشین شکستی

هیجدهم رامش جان

چو کردی رامش جان را روانه

ز رامش جان فدا کردی زمانه

نوزدهم ناز نوروز یا ساز نوروز

چو در پرده کشیدی ناز نوروز

به نوروزی نشستی دولت آن روز

بیستم مشگویه

چو بر مشگویه کردی مشگ مالی

همه مشگو شدی پرمشک حالی

بیست و یکم مهرگانی

چو نو کردی نوای مهرگانی

ببردی هوش خلق از مهربانی

بیست و دوم مروای نیک

چو بر مروای نیک انداختی فال

همه نیک آمدی مروای آن سال

بیست و سوم شبدیز

چو در شب بر گرفتی راه شبدیز

شدندی جمله آفاق شب خیز

بیست و چهارم شب فرخ

چو بر دستان شب فرخ کشیدی

از آن فرخنده‌تر شب کس ندیدی

بیست و پنجم فرخ روز

چو یارش رای فرخ روز گشتی

زمانه فرخ و فیروز گشتی

بیست و ششم غنچه کبک دری

چو کردی غنچه کبک دری تیز

ببردی غنچه کبک دلاویز

بیست و هفتم نخجیرگان

چو بر نخجیرگان تدبیر کردی

بسی چون زهره را نخجیر کردی

بیست و هشتم کین سیاوش

چو زخمه راندی از کین سیاوش

پر از خون سیاوشان شدی گوش

بیست و نهم کین ایرج

چو کردی کین ایرج را سرآغاز

جهان را کین ایرج نو شدی باز

سی‌ام باغ شیرین

چو کردی باغ شیرین را شکربار

درخت تلخ را شیرین شدی بار

نواهائی بدینسان رامش انگیز

همی زد باربد در پرده تیز

بگفت باربد کز بار به گفت

زبان خسروش صدبار زه گفت

چنان بد رسم آن بدر منور

که بر هر زه بدادی بدره زر

به هر پرده که او بنواخت آن روز

ملک گنجی دگر پرداخت آن روز

به هر پرده که او بر زد نوائی

ملک دادش پر از گوهر قبائی

زهی لفظی که گر بر تنگ دستی

زهی گفتی زهی زرین به دستی

درین دوران گرت زین به پسندند

زهی پشمین به گردن وانه بندند

ز عالی همتی گردن برافراز

طناب هرزه از گردن بینداز

به خرسندی طمع را دیده بر دوز

ز چون من قطره دریائی در آموز

که چندین گنج بخشیدم به شاهی

وز آن خرمن نجستم برگ کاهی

به برگی سخن را راست کردم

نه او داد و نه من درخواست کردم

مرا این بس که پر کردم جهان را

ولی نعمت شدم دریا و کان را

نظامی گر زه زرین بسی هست

زه تو زهد شد مگذارش از دست

بدین زه گر گریبان را طرازی

کنی بر گردنان گردن فرازی

ادامه مطلب
جمعه 20 مرداد 1396  - 8:48 PM

چهارم روز مجلس تازه کردند

غناها را بلند آوازه کردند

به بخشیدن در آمد دست دریا

زمین گشت از جواهر چون ثریا

ملک چون شد ز نوش ساقیان مست

غم دیدار شیرین بردش از دست

طلب فرمود کردن باربد را

وزو درمان طلب شد درد خود را

ادامه مطلب
جمعه 20 مرداد 1396  - 8:48 PM

 

چو شاهنشاه صبح آمد بر اورنگ

سپاه روم زد بر لشگر زنگ

بر آمد یوسفی نارنج در دست

ترنج مه زلیخا وار بشکست

شد از چشم فلک نیرنگ سازی

گشاد ابرویها در دلنوازی

در پیروزه گون گنبد گشادند

به پیروزی جهان را مژده دادند

زمانه ایمن از غوغا و فریاد

زمین آسوده از تشنیع و بیداد

به فال فرخ و پیرایه نو

نهاده خسروانی تخت خسرو

سراپرده به سدره سر کشیده

سماطینی به گردون بر کشیده

ستاده قیصر و خاقان و فغفور

یک آماج از بساط پیشکه دور

به هر گوشه مهیا کرده جائی

برو زانو زده کشور خدائی

طرفداران که صف در صف کشیدند

ز هیبت پشت پای خویش دیدند

کسی کش در دل آمد سر بریدن

نیارست از سیاست باز دیدن

ز بس گوهر کمرهای شب‌افروز

در گستاخ بینی بسته بر روز

قبا بسته کمرداران چون پیل

کمربندی زده مقدار ده میل

در آن صف کاتش از بیم آب گشتی

سخن گر زر بدی سیماب گشتی

نشسته خسرو پرویز بر تخت

جوان فرو جوان طبع و جوان بخت

در رویه کرد تخت پادشائیش

کشیده صف غلامان سرائیش

ز خاموشی در آن زرینه پرگار

شده نقش غلامان نقش دیوار

زمین را زیر تخت آرام داده

به رسم خاص بار عام داده

به فتح‌الباب دولت بامدادان

ز در پیکی در آمد سخت شادان

زمین بوسید و گفتا شادمان باش

همیشه در جهان شاه جهان باش

تو زرین بهره باش از تخت زرین

که چوبین بهره شد بهرام چوبین

نشاط از خانه چوبین برون تاخت

که چوبین خانه از دشمن به پرداخت

شهنشاه از دل سنگین ایام

مثل زد بر تن چوبین بهرام

که تا بر ما زمانه چوب زن بود

فلک چوبک‌زن چوبینه تن بود

چو چوب دولت ما شد برآور

مه چوبینه چوبین شد به خاور

نه این بهرام اگر بهرام گور است

سرانجام از جهانش بهره گور است

اگر بهرام گوری رفت ازین دام

بیا تا بنگری صد گور بهرام

اگر بهرام گوری رفت ازین دام

بیا تا بنگری صد گور بهرام

جهان تا در جهان یاریش می‌کرد

تمنای جهانداریش می‌کرد

کجا آن شیر کز شمشیر گیری

چو مستان کرد با ما شیر گیری

کجا آن تیغ کاتش در جهان زد

تپانچه بر درفش کاویان زد

بسا فرزانه را کو شیرزاد است

فریب خاکیان بر باد داد است

بسا گرگ جوان کز روبه پیر

به افسون بسته شد در دام نخجیر

از آن بر گرگ روبه راست شاهی

که روبه دام بیند گرگ ماهی

بسا شه کز فریب یافه گویان

خصومت را شود بی‌وقت جویان

سرانجام از شتاب خام تدبیر

به جای پرنیان بر دل نهد تیر

ز مغروری کلاه از سر شود دور

مبادا کس به زور خویش مغرور

چراغ ارچه ز روغن نور گیرد

بسا باشد که از روغن بمیرد

خورش‌ها را نمک رو تازه دارد

نمک باید که نیز اندازه دارد

مخور چندان که خرما خار گردد

گوارش در دهن مردار گردد

چنان خور کز ضرورتهای حالت

حرام دیگران باشد حلالت

مقیمی را که این دروازه باید

غم و شادیش را اندازه باید

مجو بالاتر از دوران خود جای

مکش بیش از گلیم خویشتن پای

چو دریا بر مزن موجی که داری

مپر بالاتر از اوجی که داری

به قدر شغل خود باید زدن لاف

که زر دوزی نداند بوریا باف

چه نیکو داستانی زد هنرمند

هلیله با هلیله قند با قند

نه فرخ شد نهاد نو نهادن

ره و رسم کهن بر باد دادن

به قندیل قدیمان در زدن سنگ

به کالای یتیمان بر زدن چنگ

هر آنکو کشت تخمی کشته بر داد

نه من گفتم که دانه زو خبر داد

نه هر تخمی درختی راست روید

نه هر رودی سرودی راست گوید

به سرهنگی حمایل کردن تیغ

بسا مه را که پوشد چهره در میغ

تو خونریزی مبین کو شیر گیرد

که خونش گیرد ارچه دیر گیرد

از این ابلق سوار نیم زنگی

که در زیر ابلقی دارد دو رنگی

مباش ایمن که باخوی پلنگ است

کجا یکدل شود آخر دو رنگ است

ستم در مذهب دولت روا نیست

که دولت با ستمگار آشنا نیست

خری در کاهدان افتاد ناگاه

نگویم وای بر خر وای بر کاه

مگس بر خوان حلوا کی کند پشت

به انجیری غرابی چون توان کشت

به سیم دیگران زرین مکن کاخ

کزین دین رخنه گردد کیسه سوراخ

نگه دار اندرین آشفته بازار

کدین گازر از نارج عطار

مشو خامش چو کار افتد به زاری

که باشد خامشی نوعی ز خواری

شنیدستم که در زنجیر عامان

یکی بود است ازین آشفته نامان

چو با او سختی نابالغی جنگ

به بالغ‌تر کسی برداشتی سنگ

بپرسیدند کز طفلان خوری خار

ز پیران کین کشی چون باشد این کار

بخنده گفت اگر پیران نخندند

کجا طفلان ستمکاری پسندند

چو دست از پای ناخشنود باشد

به جرم پای سر مأخوذ باشد

به جباری مبین در هیچ درویش

که او هم محتشم باشد بر خویش

ز عیب نیک مردم دیده بر دوز

هنر دیدن ز چشم بد میاموز

هنر بیند چو عیب این چشم جاسوس

تو چشم زاغ بین نه پای طاوس

ترا حرفی به صد تزویر در مشت

منه بر حرف کس بیهوده انگشت

به عیب خویش یک دیده نمائی؟

به عیب دیگران صد صد گشائی ؟

نه کم ز آیینه‌ای در عیب جوئی

به آیینه رها کن سخت روئی

حفاظ آینه این یک هنر بس

که پیش کس نگوید غیبت کس

چو سایه رو سیاه آنکس نشیند

که واپس گوید آنچ از پیش بیند

نشاید دید خصم خویش را خرد

که نرد از خام دستان کم توان برد

مشو غره بر آن خرگوش زرفام

که بر خنجر نگارد مرد رسام

که چون شیران بدان خنجر ستیزند

بدو خون بسی خرگوش ریزند

در آب نرم رو منگر به خواری

که تند آید گه زنهار خواری

بر آتش دل منه کو رخ فروزد

که وقت آید که صد خرمن بسوزد

به گستاخی مبین در خنده شیر

که نه دندان نماید بلکه شمشیر

هر آنکس کو زند لاف دلیری

ز جنگ شیر یابد نام شیری

چو کین خواهی ز خسرو کرد بهرام

ز کین خسروان خسرو شدش نام

به ارباکم ز خود خود را نسنجی

کز افکندن وز افتادن برنجی

ستیزه با بزرگان به توان برد

که از همدستی خردان شوی خرد

نهنگ آن به که در دریا ستیزد

کز آب خرد ماهی خرد خیزد

چو خسرو گفت بسیاری درین باب

بزرگان ریختند از دیدگان آب

فرود آمد ز تخت آن روز دلتنگ

روان کرده ز نرگس آب گلرنگ

سه روز اندوه خورد از بهر بهرام

نه با تخت آشنا می‌شد و نه با جام

ادامه مطلب
جمعه 20 مرداد 1396  - 8:48 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 38

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5109307
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث