باران، فکر می کردم آنقدر مصیبت آقایمان اباعبدالله (ع) و یارانشان برایت عظیم است، که شبهای دهه اول حسابی می باری!
باران، فکر می کردم می باری به جبران ظهر داغ و سوزان کربلای سال 61 هجری! به جبران اشکهایی که برای علی اصغر و علی اکبر و عباس و زینب و رقیه نباریدی! فکر کردم می باری، تا علی اصغرهای ما تشنه نمانند!
باران، من نمی دانم، اما شاید همان سال که در کربلا تابستان بود، در آن طرف زمین که زمستان بود، آنقدر باریدی و باریدی که سیل جاری شد!
اما این را خوب می دانم که بعداً در کربلا آنقدر باریدی که آن سرزمین خشک و بی آب و علف را به یمن حضور اباعبدالله (ع) و یارانشان، تبدیل به "شهر کربلا" کردی!
اما بیا و به خاطر ماه خون اباعبدالله (ع)، به حرمت علی اصغر 6ماهه و رقیه 3ساله، بر ما رحمی کن و بر ما ببار.
منبع : rahpouyan.ir














