می رسد از گوشه ی مقتل صدای مادرش
ای زنازاده بیا و دست بردار از سرش
گیسوان مادر ما را پریشان می کنی؟
بی حیا با خنجرت بازی مکن با حنجرش
تو نمی بینی مگر غرق مناجات است او؟
پای خود بردار از روی لبان اطهرش
دل مسوزان بی حیا عمّه تماشا می کند
با نوک نیزه مکن پهلو به پهلو پیکرش
دست من از پوست آویزان به زیر تیغ تو
تا سپر باشد برای ناله های آخرش
نیزه بازی با تن بی سر ز من آغاز کن
طعمه ی نیزه مگردانید جسم اصغرش
از ضریح سینه اش برخیز ای چکمه به پا
پای خود مگذار روی بوسه ی پیغمبرش
دیر اگر برخیزی از جای خودت یابن الدعی
عمّه نفرین کرده دست خود برد بر معجرش
ادامه مطلب
الوداع الوداع
جان تو جان کودکان حرم
بر روی نیزه ها ببینی سرم
الوداع الوداع
ای همه ی حاصل من الوداع
سنگ صبور دل من الوداع
ادامه مطلب
این شب آخریه که داداش به همراه توأم
تو جاده های بی کسی همسفر راه توأم
دلم گرفته این شب آخر به یاد بابا به یاد مادر
با گریه دست من رو/ گرفتی توی دستات
یه دنیا حرف داری تو/ حسینیه ی چشمات
داداش حسین مظلوم
خیمه های دور و برت گرم مناجات خداست
وعده ای که دادی داداش مجاورت با انبیاست
لبخند شوق رو لب زُهیره خنده و شوخی کار بریره
شوق شهادت قلب/ عاشقا رو پر کرده
آزادگی و عشقت/ حر تو رو حر کرده
داداش حسین مظلوم
این همه عشق و عاشقی برای خاطرخواهیه
یه قافله نور پشت تو تا آسمونا راهیه
رو لب قاسم عشق برادر شد شهادت از عسل شیرین تر
طفلای من سرمستن سر بذارن رو پاهات
جون دو تاشون نذر ستاره های چشمات
داداش حسین مظلوم
ادامه مطلب
امشب شب راز ونیاز آخرین است
شام تلاوتهای قرآن مبین است
در آنطرف جمعی به صرف باده مشغول
دراینطرف ذکر ودعای اهل دین است
شام وداع زینب وجانش حسین است
دیدار خواهر با برادر بس حزین است
آنسر که زینب گیرد امشب روی سینه
فردا جدا با خنجر شمر لعین است
امشب علی اصغر درون گاهواره
فردا دریده حنجرش با تیر کین است
ماه رخ اکبر چه تابان است امشب
فردا کشیده ابرخون برآن جبین است
امشب به جمع عاشقان قاسم درخشد
فردا برایش مرگ همچون انگبین است
امشب دفاع ازحرم شد کارعباس
در پاسداری تا سحر بر روی زین است
امشب بود دستان او برقبضه ی تیغ
فردا جدا از تن به ضرب تیغ کین است
امشب رقیه در حرم آرام خوابد
فردا دوان بین خیام آتشین است
امشب بود زینب میان محرمانش
فردا اسیر ظلم آن نامحرمین است
ای کاش صبحی در پی امشب نباشد
برآل پیغمبر مصیبت در کمین است
ادامه مطلب
چه بيقراره دل با اشك و ناله باز مي خونن عاشقا رو سجاده نماز
هر كي يك گوشه اي نشسته با خدا/ توي راز و نيازه و عشق و صفا
خواهري بين خيمه مي گيره دمِ/ اعوذ بالله من الكرب و بلا
مي خونه رجز عشق هر عاشق خدایی
نعم الاميري ارباب تو جون و دلِ مايي
مظلوم حسين حسين جان
برا ساقي عشق امان نامه اومد شرر به جگر تموم خيمه زد
رو به عباس با گريه و با اشك وآه/ ميگه زينب با اضطراب و واهمه
نكنه تنها بمونه فردا حسين/ يا اباالفضل تو رو قسم به فاطمه
سالاري و دليري يا ساقي العطاشا
جون تو و حسينم ما رو نذاري تنها
مظلوم حسين حسين جان
ادامه مطلب
منکه با تو همسفر بودم دیگه از امشب بی خبر بودم
شب هجران من و تو شب مرگ منه
نمی دونی این دل من چه شوری می زنه
گریه می کنم ای شه غریب کربلا شده پر از عطر سیب
حسین
بوی دوری میده آزارم بی تو داداش از همه بیزارم
قراره من در به در شم توی این صحراها؟
بگیرم فردا تو مقتل ذکر واغربتا
میشه که بگی منو می بری؟ سخت میشه برام بی برادری
حسین
لشگر صد، یک تن اباالفضله کاشف الکرب من اباالفضله
گر چه قلب من ز غربت پر درد و غمه
صدای پاهای عباس قوت قلبمه
اگه اون نبود دلبری نبود سر خواهرت معجری نبود
حسین
ادامه مطلب

یک اسب میان خیمه ها پیدا شد
در سینه ی دشت شیونی برپا شد
بغضی که نهفته در قلم موی تو بود
بر بوم چکید و عصر عاشورا شد
ادامه مطلب
تقدیم به
استاد محمود فرشچیان
آفریدگار تابلو حماسی عصر عاشورا
-------------------------------------------
جوشنی از زخم بر تن اشک افشان ذوالجناح
بازگشت آشفته یال از گرد میدان ذوالجناح
تا برد از قتلگاه گل خبر بر خیمه ها
یال را تر کرد با خون شهیدان ذوالجناح
تا کنار خیمه های منتظر خود را رساند
حلقه ای را دید گرد خویش گریان ذوالجناح
حلقه زد بر دور مرکب اهلبیت سوگوار
اشکباران اهلبیت و اشکریزان ذوالجناح
زینب آمد از میان خیمه بیرون با شتاب
دید بر گشته است بی صاحب ز میدان ذوالجناح
گیسوان خویش را آغشته با خون کرده بود
تا ببندد با حسین اینگونه پیمان ذوالجناح
پرسش از حال برادر کرد اما در جواب
ریخت تنها از دو چشمش خون غلطان ذوالجناح
کودکی پرسید بابا کو جوابی چون نداشت
کرد یال خویش در پاسخ پریشان ذوالجناح
گاه میسایید سم بر سنگ گاه از همدلی
نرم می بوئید روی و موی طفلان ذوالجناح
برده اند اسپان نجابت را همه از او به ارث
گرچه حیوان بود اما داشت وجدان ذوالجناح
بود حیوان لیک تا آخر به میدان ایستاد
تا دهد درس فدا کاری به انسان ذوالجناح
بود حیوان لیک در میدان ایثار و شرف
گوی سبقت برده بود از انس و از جان ذوالجناح
بود حیوان لیک در رتبت فراتر زآدمی
اولین حیوان که خورد از آب حیوان ذوالجناح
آنقدراز بی کسی بر سنگها کوبید سر
تا که داد آخر به رسم عاشقان جان ذوالجناح
کاش من جای تو میبودم در آن ظهر غریب
ای غبار سم تو کحل دو چشمان ذوالجناح
بازنویسی: پانزدهم اسفند ماه هشتاد و هشت
ژوهانسبورگ
ادامه مطلب
عاشورا به روایت خورشید...
عطشان ترین و خسته ترین رودها ،فرات
واکن گره ز بغض دل خویش، یا فرات
زان ظهر آتش و عطش و خون سخن بگو
هستم به درد و داغ دلت آشنا، فرات
ای ردّ دردهای زلال، اشک ماندگار
بر چهره ی بلا زده ی کربلا، فرات
از بسکه اشک ریخته شد در حکایتت
آب از سرت گذشت دگر بینوا فرات
دستت به دست ماه منیری رسیده بود
دستی که شد ز قامت آن مه جدا، فرات
دیدی فرود ضربت شمشیر کینه را
بر دست غیرت خلف مرتضی ،فرات
روحت به مشک بود و به دریا رسیده بود
سد شد مسیر و ریختی آخر کجا، فرات
دیدی شکسته کشتی آل نبی و بعد
گشتی محیط محنت و بحر بلا فرات؟
دیدم من آنچه را که ندیدی ز داغ دوست
داغی که زد شرر به دل خیمه ها، فرات
آن صید دست و پا زده در خون حسین بود
من شاهد تلاطم خون خدا فرات
تابیدم و ز تاب من آن دشت تف گرفت
از تشنگان دشت نکردم حیا، فرات
□
خورشید خون گریست و مکثی غریب کرد
پهنای سرخی اش ز افق بود تا فرات
دلمویه های غربت او ناتمام ماند
خورشید رفت و دهشت شب بود با فرات...
ادامه مطلب
بگذار تا بمیرم و تنها نبینمت
تنها به روی سینه صحرا نبینمت
امشب بیا که بوسه زنم برگلوی تو
شاید بمیرم از غم و فردا نبینمت
می ترسم از نگاه به گودال آن طرف
دارم دعا به زیر لب آن جا نبینمت
غم نیست گرچه بر بدنم کعب نی خورد
من نذرکردهام که به نیها نبینمت
امشب برای من تو دعاکن که شام بعد
بی سر به روی دامن زهرا ببینمت
ادامه مطلب
شب است و بوی جدایی ز کربلا آید
صدای ناله زینب ز نینوا آید
صدای خواندن قرآن ز حنجر اکبر
برای دفعه آخر چه با صفا آید
هنوز ماه مدینه محافظ حرم است
کنار خیمه طفلان صدای پا آید
نشسته بانوی مظلومه با برادر خود
سخن ز غربت و هجران در آن سرا آید
هر آنچه دشت هراسش همیشه، خواهد دید
امان زلحظه فرداکه پر بلا آید
دوباره پهلوی بشکسته را عیان بیند
که روی خاک به صورت غم آشنا آید
هنور یار نرفته، چنین پریشان است
چه میکند که سر او به نیزهها آید
ادامه مطلب
هر كه سرباز خدا نیست نماند، برود
وان كه پابند وفا نیست نماند، برود
مى كشد پرده تاریك شبانگاه به دشت
هر كه را شرم و حیا نیست نماند، برود
رود آهسته چنان موج سیاهى در شب
هر كه را ترس خدا نیست نماند، برود
دجله آغشته به خوناب پریشانى ماست
هر كه آشفته ما نیست نماند، برود
تشنه دشت بلا هیچ نمى جوید آب
آن كه سیراب بلا نیست نماند، برود
رشته نازك پنهان تعلّق دارد
آن كه آزاد و رها نیست نماند، برود
هر كه آیینه خود را به تماشا نشكست
محرم اهل ولا نیست نماند، برود
بر سر تربت ما لاله شفا مى گیرد
هر كه در فكر شفا نیست نماند، برود
آخرین سجده عشق است به محراب نیاز
هر كه هم بال دعا نیست نماند، برود
ادامه مطلب
از نگاهت خوب فهمیدم که بار آخر است
این که می بینم تو را - امشب قرار آخر است
چشم در چشم تو می دوزم، تو می گویی به من
با زبان بی زبانی این بهار آخر است
صبح فردا از ترک های زمین خون می چکد
با خَطِ خون می نویسم انتظار آخر است
می روی و در غبار حادثه گم می شوی
می رسی و می نویسم این غبار آخر است
بر مدار عشق می چرخی و می اُفتی زمین
عشق می گوید که برخیزی! مدار آخر است
عشق می ریزد زمین از گوشه ی چشمان تو
چشم هایت قسمتی از شاه کار آخر است
قسمتی دیگر کبود بغض های زینب است
کربلا در کربلا این یادگار آخر است
شعله می پاشند روی خیمه ها، روی دلم
گفته بودی در غزل! این شعله زار آخر است
روی خاک افتاده خورشید و نگاهم می کند
از نگاهش خوب می فهمم که بار آخرست...
ادامه مطلب
شب عاشورا
امشب ای مردم غفلت زده، مهلت بدهید
تا که «حر» سوی ره راست ز بیراهه شود
اصغرم را بگذارید که تا فردا صبح
سن قربان شدنش کامل و، شش ماهه شود
ادامه مطلب














