بمان که روشنی دیده ی ترم باشی
شبیه آیینه ای در برابرم باشی
هوای خیمه ی من بی نگاه تو سرد است
بمان که مایه ی دل گرمی حرم باشی
چه شد که از ته گودال سر در آوردی
تو زینت سر دوش پیمبرم باشی
در این شلوغی گودال تنگ، قول بده
کمی مراقب پهلوی مادرم باشی
تو در بلندترین نیزه منزلت کردی
به این بهانه مگر سایه ی سرم باشی
جواب خنده ی دشمن به خواهرت با کیست
مگر تو قول ندادی برادرم باشی
تو آفتابی و بالای نیزه هم که شده
بمان که روشنی دیده ی ترم باشی
ادامه مطلب
خواب دیدم در این شب غربت
خواب دستی عجیب و خون آلود
خواب دیدم که پیکرم خواهر
طعمه ی گرگ های وحشی بود
اضطرابی به جانم افتاده
که بیان کردنش میسّر نیست
یک جوان مرد با شرف زینب
بین این سی هزار لشگر نیست
ماجراهای عصر فردا را
در نگاه تر تو می بینم
راضیم به رضای معبودم
تا سحر بوته خار می چیینم
شب آخر وصیتی دارم
در نماز شبت دعایم کن
ظهر فردا به خنده ای خواهر
راهی وادی منایم کن
باغ سر سبز خاطراتت را
غصه پاییز می کند زینب
گوش کن شمر خنجر خود را
آن طرف تیز می کند زینب
ادامه مطلب
داری عقیله خواهر من گریه می کنی
آیینهٔ برابر من گریه می کنی
از لا به لای خیمه دلم تا مدینه رفت
خیلی شبیه مادر من گریه می کنی
دل شوره می چکد ز نگاه سه ساله ام
وقتی کنار دختر من گریه می کنی
من از برای معجر تو گریه می کنم
تو از برای حنجر من گریه می کنی
امشب برای ماندن من نذر می کنی
فردا برای پیکر من گریه می کنی
امشب نشسته ای و مرا باد می زنی
فردا به جسم بی سر من گریه می کنی
ادامه مطلب
شب تا سحر یک ریز صحرا گریه می کرد
پیش از طلوع صبح، فردا گریه می کرد
تقدیر می خواهد دلش فردا نیاید
آخر چرا دنیا سرا پا گریه می کرد
فردا چه روزی است در تاریخ عالم
یحیی(1) برایش پیش تر ها گریه می کرد
در آسمان خورشید دیگر خواهد آمد
بر روی نی این بار، دنیا گریه می کرد
آخر چرا قابیلیان بی رحم هستید
وقتی سراسیمه، اهورا گریه می کرد
دیگر چه می خواهید تا بیدار گردید
عالم نمی بینید آیا گریه می کرد
آزاده می بودید اگر، دل رحم بودید
تیغ از تمامیِ زوایا گریه می کرد
سر از ذیبح قبله ی ایمان بریدید
وقتی که خنجر بی محابا گریه می کرد
شب با وجود زخم های بس عمیقش ...
باید ورق می خورد اما... گریه می کرد
1. یحی بن زکریا از پیامبران الهی که مانند امام حسین سر بریده شد
***
با تشکر از آقای نژاد هاشمی برای ارسال این شعر
ادامه مطلب
شب شب اشک و تماشاست اگر بگذارند
لحظه ها با تو چه زیباست اگر بگذارند
فکر یک لحظه بدون تو شدن کابوس است
با تو هر ثانیه رویاست اگر بگذارند
مثل قدش قدمش لحن پیمبر وارش
روی فرزند تو زیباست اگر بگذارند
غنچه آخر چقدر آب مگر می خواهد؟
عمر طفل تو به دنیاست اگر بگذارند
ساقیت رفته و ای کاش که او برگردد
مشک او حامل دریاست اگر بگذارند
آب مال خودشان چشم همه دل واپس
خیمه ها تشنه سقاست اگر بگذارند
قامتش اوج قیام است قیامت کرده است
قد سقای تو رعناست اگر بگذارند
سنگ ها در سخنت هم نفس هلهله ها
لحن قرآن تو گیراست اگر بگذارند
تشنه ای آه و دارد لب تو می سوزد
آب مهریهٔ زهراست اگر بگذارند
بر دل مضطرب و منتظر خواهر تو
یک نگاه تو تسلاست اگر بگذارند
آمد از سمت حرم گریه کنان عبدالله
مجتبای تو همین جاست اگر بگذارند
رفتی و دختر تو زمزمه دارد که کفن
کهنه پیراهن باباست اگر بگذارند
ادامه مطلب
هر که بیرونی بُد از مجلس گریخت
رشته الفت ز همراهان گسیخت
دور شد از شکّـر ستانش مگس
وز گلستان مرادش، خار و خس
خلوت از اغیار شد پرداخته
وز رقیبان، خانه خالی ساخته
پیر میخواران، به صدر اندر نشست
احتیاط خانه کرد و در ببست
محرمانِ راز خود را خواند پیش
جمله را بنشاند، پیرامون خویش
با لب خود گوششان انباز کرد
در ز صندوق حقیقت، باز کرد
جمله را کرد از شراب عشق، مست
یادشان آورد آن عهد الست
گفت شاباش این دل آزادتان
باده خوردستید، بادا یادتان
یادتان باد ای به دلتان شور می
آن اشارت های ساقی پی ز پی
اینک از هر گوشه یی جـّـم غفیر
مر شما را می زند ساقی صفیر
کاین خمار آن باده را بد در قفا
هان و هان آن وعده را باید وفا
گوشه ی چشمی نماید گاه گاه
سوی مستان می کند، خوش خوش نگاه
ادامه مطلب
مُردم از دل واپسی بس که پریشان خاطرم
سایه ات تا بر سرم باشد خدا را شاکرم
دیگر از امروز یک لحظه مشو از من جدا
تو شبیه کعبه باش و من شبیه زائرم
در نماز شب دعا کردم نبینم داغ تو
تو سلامت باشی اما من بمیرم حاضرم
تو به فکر حنجرت باش و غم من را مخور
دختر زهرایم و در حفظ معجر ماهرم
دست خود روی سرم بگذار و یا ستار گو
بوی خاک چادر مادر گرفته چادرم
ناز کم کن ای نگار نازنینم یا حسین
ترس من این است داغت را ببینم یا حسین
ادامه مطلب
در خیمه ها صدای خدایا بلند شد
زینب برای پرسش آیا؛ بلند شد
فریاد وا حسین؛ ز اعماق سینه اش
تا گشت با خبر ز قضایا بلند شد
پرسید غرق ناله که آقا چه می شود؟
تکلیف زینبت شب فردا چه می شود؟
سجاده باز کرده ای و ناله می کُنی
باران شدی و توبه ی صد ساله می کُنی
گاهی خروج می کنی از خیمه گاه خود
خیره نگاه جانب آن چاله می کُنی
انگار این عمل؛ عمل دل به خواه توست
این تکّه از زمین نکند؛ قتله گاه توست
امشب فضای خیمه پُر از عطر سیب توست
زینب اسیر گریه؛ ز حال عجیب توست
حرفی بزن عزیز دل من که خواهرت
مضطر ترینِ ناله امن یجیب توست
اشکت به من اجازه آوازه می دهد
دل شوره ام خبر ز غمی تازه می دهد
یک لحظه کن نظر به من زار و مضطرت
آری منم که زل زده ام در برابرت
از بس که محو ذات خداوند اقدسی
اصلاً محل نمی دهی امشب به خواهرت
از جان من عروج مکن روح پیکرم
حرفی مزن ز رفتن خود؛ ای برادرم
ادامه مطلب
گفت: ای گروه هر که ندارد هوای ما
سر گیرد و برون رود از کربلای ما
ناداده تن به خواری و ناکرده ترک سر
نتوان نهاد پای به خلوتسرای ما
تا دست و رو نشست به خون می نیافت کس
راه طواف بر حرم کبریای ما
این عرصه نیست جلوه گه روبه و گراز
شیرافکن است بادیه ی ابتلای ما
همراز بزم ما نبوَد طالبان جاه
بیگانه باید از دو جهان آشنای ما
برگردد آنکه با هوس کشور آمده
سر ناورد به افسر شاهی گدای ما
ما را هوای سلطنت مُلک دیگر است
کاین عرصه نیست در خور فرّ همای ما
یزدان ذوالجلال به خلوت سرای قدس
آراسته ست بزم ضیافت برای ما
برگشت هر که طاقت تیر و سنان نداشت
چون شاه تشنه کار به شمر و سَنان نداشت
ادامه مطلب
ای خدا با تو من امشب سر سودا دارم
شوق دیدار تو در صحنۀ فردا دارم
تا كه جاوید بماند به جهان دین نبی
بهر قربانیِ او اكبر زیبا دارم
تا كنم پیروی از آن پدر مظلومم
بهر شق القمری حامی و سقا دارم
تا كنم شاد دل فاطمه و قلب حسن
طفل شش ماهه و هم قاسم رعنا دارم
تا كه رونق بدهم مستی بازار غمت
خواهر خون جگر و زینب كبری دارم
دخت ویرانه نشین و پسر بیماری
بهر ماندن وسط آتش اعدا دارم
نیمه جانی ز عطش مانده به پیكر بهرِ-
-نیزه و سم ستور این دل صحرا دارم
هر كه خواهد كه غنیمت ببرد گو آید
كهنه پیراهن و انگشتر اعلا دارم
سر اگر هست فقط در ره تو از بهرِ-
-نیزه و مطبخ و هم دیر نصاری دارم
بهر جانبازی در راه تو تا فردا ظهر
ناله و زمزمه و شیون و غوغا دارم
ادامه مطلب
ما همه بندۀ آزاد تو هستیم حسین
هر چه جز عهد تو دیدیم، شکستیم حسین
ما همان یار قدیمیم که از صبح الست
همه در عالم زر با تو نشستیم حسین
آن زمانی که نه دل بود و نه ما خلق شدیم
قید جان را زده و دل به تو بستیم حسین
ما می وصل تو با دست خدا نوشیدیم
تا دم مرگ همه بادهپرستیم حسین
مستی بادۀ جنت چه کند با دل ما
ما که از آب دم تیغ تو مستیم حسین
دست عباس علمدارت اگر قطع شود
ما برای تو سراپا همه دستیم حسین
گو دو صدبار سر از پیکر ما بردارند
ما همینیم، همینیم که هستیم، حسین
پیش زهرا و علی روز جزا شاهد باش
رشتۀ عهد تو هرگز نگسستیم حسین
تو همان روی خدایی که ز ما دل بردی
ما همان بندۀ پیمان الستیم حسین
تا که با قامت جان پیش تو تعظیم کنیم
عاشق ترک تن و ترک سَر استیم حسین
وصف ما تا ابدیت سخن «میثم» توست
که ز هر دام، به توفیق تو رستیم حسین
ادامه مطلب
»امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
ظهر فردا بدنش زیر سم اسبان است«
امشب از جام دعا، جام نمازش، مست است
ظهر فردا که شود بر سر نی رقصان است
امشب از شوق شهادت به جهان میخندد
ظهر فردا ز غمش، جنّ و بشر گریان است
بوی پیراهن یوسف همه جا میپیچد
ظهر فردا همهی کرب و بلا، کنعان است
مرده بودیم ولی عشق تو احیامان کرد
تا ابد در رگ ما، خون تو در جریان است
ادامه مطلب
به اشک و سوز و مناجات، سر کنید امشب
به شوق مرگ، شب خود سحر کنید امشب
به پیش نیزه و شمشیر و تیر و سنگ، همه
به خنده سینۀ خود را سپر کنید امشب
نماز وتر بخوانید و سجدۀ آخر
دعا به زینب خونینجگر کنید امشب
کمالتان پر و بال عروجتان گشته
به قلۀ ابدیت سفر کنید امشب
شما به مکتب توحید، زندگی دادید
مباد آنکه ز مردن حذر کنید امشب
دل شب است بیایید دخت زهرا را
ز ایستادگی خود خبر کنید امشب
کنون که آب روان را به رویتان بستند
ز اشک شوق، لب خویش تَر کنید امشب
اگر که عاشق دیدار جد من هستید
به صورت علیاکبر نظر کنید امشب
جوان من بدنش قطعهقطعه خواهد شد
رواست گریه به حال پدر کنید امشب
شرار آتش شعرش همه ز سوز شماست
دعا به «میثم» ما بیشتر کنید امشب
ادامه مطلب
حجـاج کربلا کـه ز کعبـه سـلامشان
صحرای سرخ خون شده بیتالحرامشان
پــرواز میکننــد بــه دور امـامشان
لبریـز گشته کاسـۀ صبــر تمـامشان
در انتظار صبح گرفتند سـر بـه کف
از شوق مرگ بر لبشان خندۀ شعف
جون و زهیر و عابس و ضرغامه و حبیب
آمـاده تـا شونـد سراپـا به خون خضیب
بر خود زدند تـا دل دریـای خون نهیب
از دست داده در پی ایثـار جان، شکیب
خالی ز خویش و پر ز عطش بود جامشان
در عیـن سجـده حـال و هـوای قیامشان
ناگـه امام، غنچـۀ معجزنمـا گشود
با بهتـرین خطابـه خداوند را ستود
آنگاه رو به جـانب انصـار خود نمود
کای بر وفا و غیرت و ایثارتان درود!
ای عمـر جاودانـۀ دنیـا حقیرتــان
چشمی ندیده در همه عالم نظیرتان
اینجا حسین و مکتب خون و شهادت است
میـدان جاننثـاری و عشق و ارادت است
در بحر خون شنای شهادت عبادت است
بـر رهـروان عشق، شهـادت ولادت است
اینجا عروج ما همه در خون تپیدن است
جـان دادن و جمـال خداونـد دیدن است
اینجـا بغـل گشـوده شهادت برایتـان
اینجـا بــود کنــار خداونـد جایتــان
خون خداست در یم خون، خونبهایتان
لبخنـد میزنـد بـه خـدا زخمهایتان
یا سینه را به تیغ شهادت سپر کنید
یا اینکه مخفیانه از اینجـا حذر کنید
ادامه مطلب














