امشب شب تجدید پیمان با حسین است
این آخرین شام امام عالمین است
امشب حسین از کوفیان مهلت گرفته
از یک یکِ یاران خود بیعت گرفته
دلهای مشتاق شهادت بی قرارند
عشاق حق سر در گریبان ناله دارند
هرکس که فردا با خدا دارد ملاقات
مشغول تسبیح است و قرآن و مناجات
دردانه جا بر زانوی بابا بگیرد
بارانِاشک از گونة مولا بگیرد
گاهی ز صحرا خارها را می زداید
گاهی نظر بر زیور دختر نماید
زینب سرِشب تا سحر در اضطراب است
هم فکر هجر یار ، هم قحطی آب است
صحبت سرِ بی سر شدن تنها نباشد
آه از دمی که معجر زنها نباشد
امشب غم دل گفتن و پاسخ شنیدن
فردا اسیری رفتن و سیلی چشیدن
وقتی سپاه و خیمه بی عباس گردند
آماج سیلی غنچه های یاس گردند
امشب حسین تسکین دهد بر قلب خواهر
فردا میان قتلگه در خون شناور
امشب حسین با خواهرش در سوز و آه است
فردا به زیر سم اسبان سپاه است
***
منبع : وبلاگ حاج محمود ژولیده
ادامه مطلب
بغلم کن که دل آرام کند خواهر تو
بوسه این بار بگیرم عوض مادر تو
سر من را تو در آغوش بگیر آهسته
ناز کم کن که دگر پیر شده خواهر تو
با دو دستی که تو را جامه به تن پوشاندم
میکنم رخت اسیری به تن دختر تو
به خدا طاقت این غصّه ندارد زینب
ساربان دست کُنَد پیش من انگشتر تو
با چه وضعی به روی دست بگیرم جسمت
بسکه پاشیده ز هم عضوِ تن و پیکر تو
***
شاعر : احسان محسنی فر
منبع : وبلاگ امام رئوف
ادامه مطلب
کنون که برق نگاه تو در نگاه من است
زبان خموش؛ ولیکن نظر پُر از سخن است
به من مگو که بسازم ز درد دوری تو
پس از تو حالت من لحظهلحظه سوختن است
من از شکایت تو از زمانه دانستم
که سرنوشت من و تو ز هم جدا شدن است
نمیشود که بسوی مدینه برگردیم؟!
دل غریب من اینجا هوایی وطن است
سپرده کهنه لباسی برای تو مادر
چقدر کرده سفارش: «حسین من بیکفن است»
چقدر نیزه برای تن تو ساختهاند
چقدر مرکبشان بیقرار تاختن است
چقدر چشم جسارت به خیمه میافتد
هراس من همه از «سایهسر» نداشتن است
مرا رها مکن اینجا که خصم بیپرواست
مرا رها مکن اینجا که شمر بددهن است
***
منبع : وبلاگ امام رئوف
ادامه مطلب
من از آتش زدن بال و پرت میترسم
شب به پایان برسد از سحرت میترسم
این جماعت همه در فکر عذابت هستند
آه از آتش روی جگرت میترسم
غم چشمان تو با قبل تفاوت دارد
بی من زار نرو از سفرت میترسم
اصلا امشب چقدر توصیه داری آقا
دارم از اینهمه اما اگرت میترسم
چشم من خورد به اکبر جگرم سوخت حسین
من ز پاشیدن جسم پسرت میترسم
تیرهایی که سه شعبست مهیا کردند
از تهاجم سوی چشم قمرت میترسم
رحم بر طفل صغیر تو ندارند اینها
خیلی از تیر و گلوی ثمرت میترسم
زنده ای و بسوی خیمه ی تو می آیند
ته گودال ز چشمان ترت میترسم
ادامه مطلب
می شود روشنی خیمه بمانی تا صبح
مونسم باشی و شب را برسانی تا صبح
می شود رَحم كنی حرفِ جدایی نزنی
تا پیِ چاره مـرا سر نَـدَوانی تا صبح
منتت دارم و می خواهم اگر راهی هست
مَحضِ این خاطرِ آشُفته بمانی تا صبح
چه به روزِ تو می آرند خدا می داند
زنده نگذاردم این دل نگرانی تا صبح
روبـرویِ تو اگـر گریه اَمـانم بدهد
بر نـدارم نِگَه از رویِ تو آنی تا صبح
دهـنِ خشك و لـبِ پُر تَرَكَت نگذارد
دلِ رنجـورِ مرا تـاب و توانی تا صبح
بُغض پـا پیچِ گلویم شـده و می ترسم
كار دستم دهد این سوز نهانی تا صبح
هول كردم به زمین خوردم و می خواهی
خاك از چادر زینب بتكانی تا صبح
بنشین سیر نگاهت كنم ای یوسفِ عشق
لحظه ها می رود و نیست زمانی تا صبح
می شود فـاتحۀ پـوشیـه و روسریِ
خواهرِ خونجگر از پیش بخوانی تا صبح
چشمِ بارانیتان می دهد امشب خبرم
از بَلایی كه قرار است بیاید به سرم
وای بر حالِ دلِ خواهرِ تو فردا عصر
می خورد چنگ به بال و پرِ تو فردا عصر
آسمان را ز عطش دود فقط خواهی دید
رَمقی نیست به چشمِ ترِ تو فردا عصر
سرِ شش ماهۀ تو می شود آویز به پوست
ارباً ارباست علی اكبرِ تو فردا عصر
می بَرد لشكری از نیزه حوالیِ حرم
تكه تـكه تـنِ آب آورِ تـو فردا عصر
تك و تنها وسطِ دشت و بیابان چه كند؟
دامنش سوخت اگر دخترِ تو فردا عصر
چنگِ یك مُشت سنان در طمعِ گیسویت
می زند پَرسه به دور و بَرِ تو فردا عصر
هر قدر نیزه و شمشیر و تبر جمع كنند
بیـشتر كشف شود پیـكرِ تـو فردا عصر
چكمه ای سرخ می افتد به رویِ سینۀ تو
خنجری كُنـد رویِ حنجرِ تو فردا عصر
سخت دعـواست سرِ جایـزۀ بیشتری
بـیـنِ گودال بـرایِ سـرِ تو فردا عصر
آخرین خواهشم این است دعا كن برسم
زودتـر از نـفـسِ آخـر تـو فردا عصر
ادامه مطلب
این شب آخری چه زود میگذره
شب وداع عاشق و دلبره
عزیز من نوبتی هم که باشه
نوبت اون وصیت مادره
اجازه میدی که روتو ببوسم؟!
این دم آخری موتو ببوسم
بذار به جای علی و فاطمه
با گریه زیر گلوتو ببوسم
امشبمون ایشالله فردا نشه
خیمه ی ما بدون سقا نشه
رباب داره خدا خدا میکنه
حرمله پاش به خیمه ها وا نشه
برو ولی به فکر خواهرت باش
به فکر گریه های دخترت باش
دیگه سفارش نکنم عزیزم
مراقبه رگایه حنجرت باش
اگه بری من می مونم با کوفه
کینه داره از پدر ما کوفه
باشه برو ولی نگفتی آخر
با حرمله چطور برم تا کوفه
نگو که غارت میکنن تنت رو
نگو...نگو...نگو که گردنت رو...
حیفه که غارت بشه ، مادرم دوخت
با بازوی شکسته پیرهنت رو
بگو که بسته با طناب نمیشم
وارد مجلس شراب نمیشم
حریف شام و کوفه میشم اما
حریف گریه ی رباب نمیشم
الهی غصه های سخت نبینم
سرت رو بالای درخت نبینم
دعا بکن توو مجلس شرابش
پا رو سرت پایین تخت نبینم
ادامه مطلب
بین گودال و حرم،عطر فروشم فردا
تن عریان تو را با چه بپوشم فردا؟
من ببینم که تو بی پیرهنی می میرم
تکیه ی بر نیزه ی غربت بزنی، می میرم
چقدر دلهره و غم سرِ پیری دارم!
پدرم گفت که یک روز اسیری دارم
پدرم گفت که یک روز بلا می بینم
سرِ نی، زلف پریشان تو را می بینم
ادامه مطلب
ما سینه زنان عصر تاسوعاییم
در فکر عزای روز عاشوراییم
شادی نکنیم در شب قتل حسین
چون شامل لعن حضرت زهراییم
ادامه مطلب
خیمهها را یکییکی گشتم
تا که امشب تو را نگاه کنم
تا دل سیر گریهای بکنیم
تا دَمِ صبح آه آه کنم
پشتِ این خیمهها،چرا بر خاک؟
فکرِ این تشنهی صدایت باش
خارها را که حال میچینی
جان من فکر دستهایت باش
تازه خوابیدهاند طفلانت
سایهیِ میرِ خیمه کم نشود
دلِ من میتپد دعای کن
بی علمدار این حرم نشود
هرچه خواستم رباب بس بکند
آنهمه آه و ناله را که نشد
هرچه میخواستم ببافم باز
گیسوانِ سه ساله را که نشد
اصغر امشب که خواب رفته ولی
حال و احوال مادرش پیداست
با خودش تا به صبح میگوید
که سفیدیِ حنجرش پیداست
خواب دیده که شیرخواره یِ او
لبش از آفتاب خشک شده
کاش میشد بگیرد از شیرش
حیف شیر رباب خشک شده
جان مادر بیا و از پیش
من نه طفلان بی پناه نرو
هرکجا می روی برو اما
سمت گودال قتلگاه نرو
ادامه مطلب














