آنچه از من خواستى، با كاروان آورده ام
يك گلستان گل، به رسم ارمغان آورده ام
از در و ديوار عالم، فتنه ميباريد و من
بى پناهان را بدين دارالامان آورده ام
اندر ين ره از جرس هم، بانگ يارى برنخاست
كاروان را تا بدينجا، با فغان آورده ام
بسكه من، منزل به منزل، در غمت ناليده ام
همرهان خويش را چون خود، بجان آورده ام
تا نگويى زين سفر، با دست خالى آمدم
يك جهان، درد و غم و سوز نهان آورده ام
قصه ويرانه شام از نپرسى، بهترست
چون از آن گلزار، پيغام خزان آورده ام
خرمنى، موى سپيد و دامنى، خون جگر
پيكرى بى جان و جسمى ناتوان آورده ام
ديده بودم با يتيمان مهربانى ميكنى
اين يتيمان را بسوى استان آورده ام
ديده بودم، تشنگى از دل قرارت برده بود
از برايت دامنى اشك روان آورده ام
تا نثارت سازم و گردم بلاگردان تو
در كف خود، از برايت نقد جان آورده ام
نقد جان را ارزشى نبود، ولى شادم چو مور
هدايه اى، سوى سليمان زمان آورده ام
تا دل مهر نفرينت را نر نجانم ز درد
گوشه اى از درد دل را، بر زبان آورده ام
منبع : پايگاه اطلاع رساني مبلّغ














