ارتشبد حسین فردوست، ماجرای اولین دیدار خود با تیمور بختیار را، چنین روایت کرده است:
تیمور بختیار را اولین بار در خانهاش دیدم. محمود ارم با خواهش مرا به خانه بختیار برد (ارم از افسران گروه ارفع بود و در ژاندارمری به سرلشکری رسید و از صمیمیترین دوستان من تا انقلاب بود.) معلوم بود که ارم با بختیار سوابق دوستی بسیار دارد و تیمور از او خواسته که مرا به خانهاش ببرد. خانه تیمور در یکی از خیابانهای فرعی خیابان کاخ [فلسطین فعلی] و در یک ساختمان دو طبقه و کهنه ساز بود. طبقه دوم که دو اتاق داشت، در اجاره تیمور بود و او با یک زن از ایل بختیاری و یک دختر کوچک در آنجا زندگی فقیرانه داشت. در آن موقع، تیمور بختیار سرهنگ 2 سوار و جوانی حدود سی ساله و بسیار خوش تیپ با قامت موزون و قیافه مردانه و بسیار سمپاتیک بود. خیلی احترام و محبت کرد. دو اتاق با اثاثیه کهنه و درجه سه تزیین شده و به وسیله پرده از هم جدا میشد. در یک اتاق از ما پذیرایی کرد و در اتاق دیگر، زن و دختر کوچکش بودند. آنها هم آمدند، سلام کردند و کمی نشستند و بعد به اتاق خود رفتند. صحبت تیمور بیشتر درباره شکار و کوهستانهای بختیاری دور میزد و نشان میداد که به کارهای خطرناک، علاقه وافر دارد. به سلاح نیز علاقه شدید نشان میداد و تعدادی اسلحه در خانهاش داشت که به آنها عشق میورزید. معلوم شد که با حقوق خود زندگیاش را میگذراند و هر چند از خانواده خوانین بختیاری است؛ ولی وضعی ندارد. از او خیلی خوشم آمد و تشخیص دادم که یک فرد عشایری خالص است که از کودکی، جنگ میان شاخههای ایل بختیاری را شاهد بوده و به این شیوه زندگی خو گرفته است.
استنباطم این بود که میخواهد من وضعش را ببینم و فقر فوقالعاده او را به محمدرضا بگویم تا حداقل خانه بهتری برایش تهیه کند. معلوم بود که به زن ایلیاتی و دختر کوچکش علاقه شدید دارد و دلش میخواهد برای آنها زندگی خوبی فراهم کند.
(م 11/ ص 415- 416)
منبع: تاریخ پهلوی- ج 13
ادامه مطلب
بختیار برخلاف دستور شاه، در جلسات شورای امنیت ملی شرکت نمیکرد و شاه را در جریان عملیات مهم ساواک قرار نمیداد.
شورای امنیت ملی طبق الگوی انگلستان تشکیل شده و برابر دستور شاه، موظف بود جلسات خود را به طور مرتب و هفتگی در محل کاخ مرمر برگزار نماید.
اعضای این شورا که توسط شاه انتخاب شده بودند، رئیس اداره دوم ارتش (سپهبد حاج علی کیا)، رئیس ساواک (سپهبد تیمور بختیار)، رئیس شهربانی کل کشور (سپهبد مهدی قلی علوی مقدم) و فرمانده ژاندارمری کل کشور (سرلشکر مقبلی) بودند.
تیمور بختیار در جلسات اولیه این شورا حاضر شد و از موضع بالا شروع به امر و نهی کرد و این روحیه، سبب برخورد وی با رئیس اداره دوم ارتش (سپهبد حاج علی کیا) شد، و حتی کار به فحاشی و درگیری فیزیکی کشید و تیمور بختیار دیگر به جلسات نیامد.
رقابت بین سپهبد حاج علی کیا و سپهبد تیمور بختیار، سبب شد که هر دو در جلسات خصوصی که برای "خود شیرینی" با محمدرضا شاه داشتند، یکدیگر را به تدارک کودتا متهم کرده و اسنادی را که از فعالیتهای طرف مقابل به دست آورده بودند، در اختیار شاه قرار میدادند.
این وضعیت سبب شد شاه بیدار شود و بفهمد که هم سپهبد حاج علی کیا و هم سپهبد بختیار (روسای رکن دوم ارتش و ساواک) خواب و خیالهای خطرناکی در مخیله خود میپرورانند و اگر دیر بجنبد، باز هم باید تاج و تخت را بگذارد و به خارج بگریزد(!) این بود که هر دو نفر را به طور ناگهانی و غیر مترقبه از کار بر کنار کرد!
(م 7/ ص 524- 525)
ادامه مطلب
صرف نظر از فساد، زن بارگی، دزدی، تجاوز به نوامیس مردم و قتل و جنایات گوناگون سپهبد بختیار، آنچه سبب گردید وی برکنار شود، اطلاعاتی بود که از چندی قبل، شاه درباره نزدیکی او با آمریکاییها به دست آورده بود؛ به خصوص گفت و گوهایش در دیدار با کندی، ریاستجمهوری امریکا! شاه از مدتها قبل متوجه فزونطلبی تیمور بختیار و مداخلاتش در امور غیر نظامی، حتی مسخره کردن مجلس و نمایندگان شده بود؛ به همین جهت، با ترفند مخصوص، بین او و سپهبد حاجی علی کیا، رئیس اداره دوم، [ضد اطلاعات ارتش] اختلاف انداخت تا هم مانع اتحاد آنها شود و هم حقیقت وقایع کشور را درک کند.
(م 6/ ص 651)
ادامه مطلب
ویلیام شوکراس در کتاب خاطرات خود، آوارگی شاه را چنین توصیف می کند:
در اواسط فوریه که شاه بیش از یک ماه بود در مراکش به سر می برد، در میان دیپلمات های مقیم آن کشور، به شدت شایع شد که رفتار حسن با او سرد شده است. مقامات آن کشور، گفت و گو از «مردی که برای شام آمده بود» (و پس از صرف شام نمی رفت) می کردند و این مطلب را روشن ساخته بودند که شاه باید پیش از کنفرانس سران اسلامی که قرار بود در آوریل در مغرب تشکیل شود، از آن جا برود.
شاه نمی توانست باور کند که حسن او را اخراج خواهد کرد. خود او هیچ گاه چنین عملی با پادشاهی که در گرفتاری دست و پا می زد، نمی کرد. وقتی جعفر بهبهانیان که هنوز در مراکش به سر می برد و مشغول نامه نگاری به بانک هایی بود که شاه در آنها حساب داشت، به شاه گفت که حسن مایل است او هرچه زودتر از کشورش خارج شود، شاه باور نکرد.
شاه روزهایش را به شنیدن رادیو و گردش در باغ و صحبت با امیراصلان افشار یا فرهاد سپهبدی، سفیر ایران یا مطالعه در کتابخانه می گذراند. برای او هنوز امکان نداشت بفهمد که در کشورش چه حوادثی روی داده است و چرا. (م 6 / ص 144)
منبع: تاریخ پهلوی - ج 4
ادامه مطلب
فریده دیبا، مادر فرح در خاطرات خود می نویسد:
محمدرضا در دو سال آخر حکومت، به هیچ چیز علاقه و توجه نشان نمی داد. تعیین دخترم فرح به عنوان نایب السلطنه و بعداً تعیین شورای سلطنت، فقط به این خاطر بود که پزشکان فرانسوی و اسرائیلی به محمدرضا گفته بودند او مدت زیادی زنده نخواهد ماند.
بعداً به مشکل «پروستات»، بزرگ شدن «کبد» هم اضافه شده...
محمدرضا در روزهای پایان عمر سلطنت خود، فقط شاهد بر باد رفتن سلطنت پهلوی نبود؛ او شاهد دود شدن شمع وجود خود نیز بود.
شب ها به طور مرتب جلسات احضار ارواح در نیاوران برگزار می شد و محمدرضا با استفاده از چند حاضر کننده ی ارواح و مدیوم های نیرومند، تلاش می کرد روح پدرش را احضار و از او کسب راهنمایی کند.
یکی از این احضار کنندگان ارواح که تبحر زیادی در این کار داشت، استوار بازنشسته ی ارتش شاه و دیگری یک نویسنده ی کهنسال روزنامه ی اطلاعات بود که دومی به علت پیری، قادر به احضار روح نبود و فقط در جلسات شرکت می کرد تا صحت عمل احضار کننده ی اولی را به عینه معاینه نماید.
فرح که یک بار در این جلسات شرکت کرده بود، می گفت: محمدرضا توانست با ارواح چند تن از نخست وزیران سابق هم ارتباط بگیرد...
ما کاملاً شاهد خرد شدن و در هم ریختن جسم و اعصاب و روان شاه بودیم. چطور می توان از یک چنین انسانی که تا چنین اندازه بیمار است، انتظار برخورد با متجاسرین و سرکوب قیام مردم را داشت؟!
از همه بدتر این که، مشاوران نزدیک شاه نظیر آقای مهندس اردشیر زاهدی، مرتباً به او توصیه می کردند هرچه زودتر ایران را ترک کند؛ زیرا برای آمریکاییان و انگلیسیان، جان محمدرضا و خانواده اش کوچکترین اهمیتی ندارد و حتی آن ها ترجیح می دهند خانوادهی پهلوی در ایران قتل عام شوند تا این، درس عبرتی برای سایر حکومت های وابسته به اردوگاه غرب باشد و بدانند، در صورت به خطر انداختن منافع کمپانی های غربی، به چه سرنوشتی دچار خواهند گردید!
دخترم فرح می گفت: اینها همه خواب و خیال و توهم است؛ زیرا پرزیدنت کارتر در ملاقات با او پشتیبانی از محمدرضا و سلطنت پهلوی را مورد تأیید قرار داده است.
طرح پرزیدنت کارتر این بود که محمدرضا برای مدتی از کشور خارج شود تا بختیار بر اوضاع مسلط گردد و پس از فرو نشستن موج هیجانات، شاه به ایران برگردد و یا به نفع فرزند ارشدش (ولیعهد) از سلطنت کناره گیری نماید.
اما محمدرضا این اظهارات کارتر را دروغ های پوچ می نامید و می گفت، آمریکایی ها می خواهند او را از کشور بیرون کنند تا بنای سلطنت پشت سر او فرو بریزد!
محمدرضا مرتباً سفرهای مخفیانه ی ژنرال «رابرات هایزر» فرمانده ی نیروهای ناتو در آلمان غربی به تهران را متذکر می شد و می گفت: «این مردک مأموریت دارد وفاداری ارتش نسبت به شخص وی را خنثی نماید!» (م 4 / ص 395)
منبع: تاریخ پهلوی- جلد
ادامه مطلب
- آسیب وچالش های انقلاب
- دانستنی هایی درباره انقلاب
- وقایع پیروزی انقلاب
- دستاوردهای انقلاب
- دهه فجر در کلام ولایت
- معرفی کتاب
- پرسش وپاسخ درباره انقلاب
- آلبوم تصاویر انقلاب
- نمادهای انقلابی
- انقلاب اسلامی ونهضت بیداری اسلامی
- مطالب تولیدی خودم
- اشعار فجر
- مقالاتی پیرامون دهه فجر
- کلیپ های دهه فجر
- احادیث فجر
- عاقبت پهلوی
- کل بازديد : 79025
- تاريخ ايجاد وبلاگ: دوشنبه 21 بهمن 1392
- تعداد کل نظرات : 0
- تعداد کل پست ها : 176
- آخرين بروز رساني : دوشنبه 9 آذر 1394
![]() فلكه در ساختمان كميته مشترك، اتاقهاي بازجويي از همه طرف به يك حصار استوانه منتهي مي شد، كه با ميله هاي آهني مشبك، اتاقها را از فضاي رو به حياط جدا مي كرد، كه زنداني را به آن ميله ها مي بستند يا براي اينكه ورم كف پاها بخوابد و زنداني تحمل شلاق دوباره را داشته باشد، در آن فضا مي دواندند. هرگاه زنداني از حركت مي ايستاد بازجوها با زدن كابل به سر و روي زنداني، وي را وادار به حركت مي كردند.به اين دايره اطراف اتاقهاي بازجويي، اصطلاحا فلكه مي گفتند. ![]()
|



















