کلامی ازشهید مهدی زین الدین


 

بعد از شهادتش، يكى از بچه ها خوابش را ديده بود; توىمكه داشته زيارت مىكرده. يك عده هم همراهش بوده اند. گفته بود«تواينجاچىكارمىكنى؟»
جواب داده بوده«به خاطرنمازهاىاول وقتم،اينجاهم فرمانده ام.»

 شهید مهدی زین الدین
منبع : برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | احمد جبل عاملی
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ جمعه 26 شهریور 1395  ] [ 12:43 AM ] [ ]

کلامی از شهيد تقي جوكار


 برادر و خواهر، اگر پاک و تزکیه نشوید، نمی‌توانید روی دانش‌آموزان اثر بگذارید زیرا آنچه از دل برآید بر دل نشیند. همه‌اش نگویید کتاب باید تمام شود، اگر کتاب به تنهایی تمام شود، این می‌شود تخصّصِ بدون ایمان و می‌شود آن جوانی که ناجوانمردانه، بمب روی سر مردم می‌ریزد و از همه مهم‌تر، قرآن می‌فرماید: «وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَ الحْکْمَه»(جمعه/2) ، آن‌گاه خود می‌توانی روی کاری که انجام داده‌ای حساب کنی و بگویی من چند دانش‌آموز ساختم که علم را در راهِ آزادی انسان‌های تحتِ ستم و عدالتِ جهانی به کار می‌بَرد.
شهيد تقي جوكار

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 25 شهریور 1395  ] [ 12:11 PM ] [ ]

خاطره ی ازشهید ابراهیم همت

 

به زحمت جارو را از دستش گرفتم. داشت محوطه را آب و جارو مي‌كرد. كار هر روز صبحش بود.
ناراحت شد و گفت «بذار خودم جارو كنم، اين جوري بدي‌هاي درونم هم جارو مي‌شن.»

 شهید ابراهیم همت
منبع : برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | مريم برادران
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 25 شهریور 1395  ] [ 12:27 AM ] [ ]

خاطره ی ازشهیدصیاد شیرازی

 

دوست نداشت با هر كسي ارتباط ‌داشته باشد و خيلي برايش مهم بود كه طرف مقابل اهل طاعت و عبادت باشد. قبل از انقلاب هر جور آدمي در ارتش يا جاهاي ديگر ديده مي‌شد و برخي‌اهل كارهاي ناصواب بودند. علي دوست نداشت با هر كسي همراه باشد. آن سالي كه براي كلاس دوازده راهي تهران شد و در مدرسه اميركبير (دارالفنون‌) ثبت ‌نام كرد، يك نفر از آشنايان هم همراه او در مدرسه ثبت ‌نام شد.گفتيم براي هر دو يك خانه در تهران بگيريم كه آنجا درس بخوانند. او با دوستش از يك كوچه و از يك راه به مدرسه مي‌رفتند. يك روز دوستش به او گفت: بيا از كوچه‌اي برويم كه درآنجا دخترهاي زيادي هستند و ديگر از كوچه سابق نرويم. علي به حرفش گوش نداد و به ‌راه خود ادامه ‌داد و اين گونه بود كه از همان دوران نوجواني و جواني راه خودش را از ناپاكي‌ها جداكرد.علي ‌آن سال براي امتحان ورودي دانشكده افسري آماده شد. دوستش در آن امتحان مردود شد و مجبور بود دوباره درس بخواند و علي وارد دانشكده شد. وقتي به پدر آن پسر از اوضاع فرزندش ‌خبر دادند،او گفت‌: چرا به من اطلاع نداده بوديد كه فرزندم اين گونه رفتار مي‌كند؟ ولي علي دراين باره صحبتي نمي‌كرد، فقط راهش را از دوستش جدا كرده بود. خيلي پاك و نجيب بود. 
شهیدصیاد شیرازی
منبع : شاهد یاران / روایت مادرش
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 24 شهریور 1395  ] [ 12:30 PM ] [ ]

کلامی از شهيد خليل نقي زاده


 تنها توصیه‌ام که روی آن تأکید می‌کنم به همۀ برادرانی که در سنگر علم و دانش تلاش می‌کنند، این است که فرهنگ را زنده نگه دارند زیرا که تاکنون هر چه کشیده‌ایم، از عدمِ شناختِ فرهنگ بوده و ابرقدرت‌ها خوب، این مسئله را درک کرده‌اند که تنها راهِ ابتذال ملّت‌ها، از بین بردنِ اصالتِ فرهنگی آن‌هاست چنانکه در دورانِ رژیمِ سابق، مسئله به عنوانِ سنگرِ علم و دانش مفهومِ اصلی خود را از دست داده بود.
شهيد خليل نقي زاده

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ دوشنبه 22 شهریور 1395  ] [ 12:18 PM ] [ ]

خاطره ی از شهید ابراهیم همت


حاجي، اين آخرين حرف ماست. به امام بگو همون‌طور كه به ما گفت عاشورايي بجنگيد،‌ عاشورايي جنگيديم. سلام ما رو به امام برسون.
حاجي بي‌سيم را دست به دست كرد. دل توي دلش نبود. به التماس گفت «شما رو به خدا بي‌سيم رو قطع نكنين، حرف بزنين!»
چند روز مي‌شد كه بچه‌ها توي كانال كميل گير كرده بودند؛ بدون آب و مهمات. چند بار منطقه دست به دست شده بود. خيلي‌ها زخمي و شهيد شده بودند. جبهه داشت از دست مي‌رفت. حاجي آرام و قرار نداشت. يك‌دفعه بي‌سيم را ول كرد و زد بيرون. راه مي‌رفت و مثل مجنون‌ها با خودش حرف مي‌زد.
نمي‌خواستم حاجي در اين شرايط برود جلو. ديگر عصباني شده بود. سرم داد زد «مگه نمي‌دوني حضرت علي درباره‌ي فرمان‌ده چي گفته‌ن؟ فرمان‌ده بايد در قلب نبرد باشد،‌ جايي كه جنگ نمايان است. حالا تو هي كاري كن كه من ديرتر برسم.»
كلاش را برداشت و پريد پشت موتور كه با اكبر زجاجي بروند خط. شايد راهي براي بچه‌ها پيدا كنند.

 شهید ابراهیم همت
منبع : برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | مريم برادران

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ یک شنبه 21 شهریور 1395  ] [ 12:31 PM ] [ ]

خاطره ی ازشهید ذبيح الله عامري


زمانى كه اعلام شد آزادگان كشورمان برمى‏گردند، پدرم را در خواب دیدم. لباس سفیدى به تن داشت و روى آن لكه‏هاى خون بود. به من گفت: «دخترم! من نمى‏آیم، منتظر من نباشید.‌»
همسر شهید در خاطره‏اى از ذبیح اللّه گوید: «عملیات آزادسازى خرمشهر بود. ما امیدى به بازگشت او نداشتیم. وقتى آمد، آرنجهایش زخمى بود. علت را پرسیدم. گفت: «از بس آتش شدید بود، مجبور بودیم مجروحان را روى پشت خود بگذاریم و سینه خیز برویم.‌»
ذبیح اللّه عامرى در تاریخ 28/11/64 با گلوله مستقیم توپ به شهادت رسید.

 شهید ذبيح الله عامري
منبع : ر. ك: تا كوى نیكنامى، ص 33و 34
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 17 شهریور 1395  ] [ 6:36 PM ] [ ]

خاطره ی ازشهید جلیل موذن خوش الحان


 

از بارزترین خصلتهای جلیل افتادگی و تواضع او بود. با آنکه از خانواده مرفهی بود ولی هرگز این را به زبان نمی آورد. آنقدر متواضع و خاکی بود که اصلا فکرش را هم نمی کردی که از چنان موقعیتی برخوردار باشد. در برخوردهایش بسیار سعه صدر و تواضع و صبر داشت. به معنای واقعی کلمه خاکی بود. 
شهید جلیل موذن خوش الحان
منبع : هفته نامه یالثارات الحسین علیه السلام، شماره 623
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 16 شهریور 1395  ] [ 11:00 AM ] [ ]

خاطره ی ازشهید سید احمد محسنیان


 

 

سید احمد، عاشق پیامبر صلی الله علیه و آله و خاندان پاکش بود. همینطوری که نگاهش می کردی، حرف زدنش، افعالش، حرکات و سکناتش، همه و همه تو را یاد مطالبی می انداخت که از خلق و خوی پیامبر صلی الله علیه و آله خوانده و شنیده ای. خیلی خلق و خویش محمدی بود؛ مهربان، آرام و صبور، خویشتن دار و خنده رو... سید از آنهایی بود که خیلی از خوبیها را یک جا در خودش جمع کرده بود.
 شهید سید احمد محسنیان
منبع : هفته نامه یالثارات الحسین علیه السلام، شماره 632
شادی روح شهدا صلوات


 


ادامه مطلب
[ جمعه 12 شهریور 1395  ] [ 6:32 PM ] [ ]

خاطره ی ازشهيد آقاسي زاده


 

مدتی بود عراقیها بچه‌های ما را از پتروشیمی به رگبار می‌بستند. جلوی نیروهای خودی خاكریز و سنگری نبود تا رزمندگان اسلام از آن استفاده كرده، دشمن را مورد هدف قرار دهند. مهندس آقاسی‌زاده نیز در مأموریت ارومیه بود. وقتی از ارومیه بازگشت، به او گفتند: ‌یك ماه است می‌خواهیم اینجا خاكریز بزنیم؛ اما كسی داوطلب نمی‌شود.
صبح كه از خواب برخاستیم، مهندس را ندیدیم. بعداً متوجه شدیم ایشان شبانه راننده لودر را بیدار كرده و به او گفته بود: «حاضری با هم به بهشت برویم؟» راننده پاسخ داد: «هر چه شما بگویید‌» مهندس به او گفت: «دستگاه را روشن كن. من روی بیل لودر می‌نشینم و تو حركت كن. اگر رفتیم، با هم می‌رویم و اگر ماندیم، با هم می‌مانیم.‌» راننده كه چنین شهامتی را از آقاسی‌زاده دید، گفت: «من كه از شما كم‌تر نیستم، چشم!»
بعد شروع به خاكریز زدن می‌كنند و موفق هم می‌شوند.

 شهيد آقاسي زاده
منبع : راوي: پدر شهيد، ر.ك: شهاب،‌ ص 138 و 139
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 10 شهریور 1395  ] [ 4:53 PM ] [ ]