خاطره ی از شهید محمد علي شاهمرادي

در خط پاسگاه زید یک شب شهید محمد علی شاهمرادی به همراه فرمانده تیپ 44برادر علی زاهدی (فرمانده لشگر16) به خط آمدند در بازگشت چند کیلومتر که دور می شوند متوجه می گردند آب های منطقه پاسگاه زید یکی از سیل بندها(خاکریزها) را قطع کرده به طرف مقر مهندسی تیپ سیلاب در حال جریان است.محمد علی یکی از رزمندگان همراه را به مقر مهندسی گسیل کرد تا چند دستگاه لودر وبولدوزر جهت ترميم خاکریزو قطع جریان آب بیاورد.
با رسیدن خبر بنده که جزء نیروهای مهندسی بودم همراه چند دستگاه ماشین آلات راه سازی حرکت کردم. وقتی که رسیدم دیدم شهید شاهمرادی و فرمانده تیپ هر کدام یک پل شناور موسوم به پل کوثر برداسته جلوی جریان آب گرفته اند تا شکاف بیشتر نشود چون جریان آب با هر موج بخشی از خاکریز را در خود حل می کرد. شهید شاهمرادی همین طور که پل را گرفته بود به راننده لودر می گفت خاک بریز. وقتی لودر بیل خاک را روی یک طرف پل ریخت سمت دیگرش که شهید ایستاده بود بالا رفت واو با سر داخل آب رفت.
در حالی که سراپا خیس بود از میان آب وگل در آمد وصدای قهقهه اش همه جا را پر کرد.

 شهید محمد علي شاهمرادي
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 26 اسفند 1395  ] [ 8:14 PM ] [ ]

کلامی از شهيد احمد دوستي



هرگز خدای ناکرده، نسبت به دیگران حسادت نورزیم. به خاطر غرض و مرض، کسی را ناراحت نکرده و با شخصیتِ دیگران بازی نکنیم .
 شهيد احمد دوستي

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 26 اسفند 1395  ] [ 8:13 PM ] [ ]

خاطره ی ازشهیدصیاد شیرازی

يكي از پسرهايم (اكبر) كه در امامقلي يار سرباز بود، در آستانه پيروزي انقلاب از علي دستور مي گيرد كه شما سربازان آسايشگاه را فراري بدهيد و آخر سر با دوستانتان از آنجا خارج شويد. پسرم به حرف علي گوش داد و خدا خواست كه ماشيني سوارش كرد و او را به مشهد آورد. وقتي به خانه آمد،من نفهميدم كه مخفيانه لباس‌هايش را در كارتن گذاشت و خودش به اصفهان نزد علي رفت. وقتي متوجه شدم، از برادر كوچكش اصغر پرسيدم: اكبر كجاست؟ او آرام به من اشاره كرد كه پدرش كه در طبقه پايين بود، نشنود. او دوست نداشت بچه ها تن به اين خطرها و مبارزات بدهند و مي خواست كه آنها فقط خدمت سربازي را انجام بدهند. به هر حال من توسط پسرم اصغر كه او نيز از حزب اللهي ها و مثل برادر شهيدش بود، از ماجرا آگاه شدم. اين روحيه مبارزاتي در همه پسرهايم بود و همه از علي درس گرفته بودند. 
شهیدصیاد شیرازی
منبع : شاهد یاران / روایت مادرش
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 26 اسفند 1395  ] [ 8:12 PM ] [ ]

کلامی از شهيد حسن عضدي


  خودخواه نباشید، دیگرخواه باشید. در کسب مال کوشا باشید امّا مال را به مصرف خود و دیگران برسانید پیش از آنکه مال برای شما هدف شود.
شهيد حسن عضدي

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 26 اسفند 1395  ] [ 8:11 PM ] [ ]

خاطره ی ازشهید محمد امیری کیا


دیدن یک بچه چهارساله با آن چهره معصوم و آن حالت عجیب لابلای صفوف نماز جماعت نشسته، هر شب همه نمازگزاران را به وجد می آورد؛ مخصوصا وقتی نماز تمام می شد و دستهایش را برای دعا به سمت آسمان بلند می کرد. معمولا اطرافش را می گرفتند و نگاهش کرده و لبخند ملیحی از لبهای همیشه مترنمش به ذکر صلوات دریافت می کردند... محمد خیلی سحرخیز بود. از همان دوران کودکی صبحها زود از خواب بلند می شد و به نماز اول وقت اهمیت می داد. شبها هم که همراه پدر می رفتند مسجد... مسجد شفا در خیلبان ژاله ( که الان شده خیابان مجاهدین)...
 شهید محمد امیری کیا
منبع : هفته نامه یالثارات الحسین علیه السلام، شماره 654
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 26 اسفند 1395  ] [ 8:10 PM ] [ ]

خاطره ی ازشهید مهدي باكري

صبح زود از خواب بلند شدم تا استكانها و ظرفها را بشویم. تانكر آب نزدیك دستشویی های صحرایی بود.
مشغول شستن استكانها بودم كه متوجه شدم در یكی از دستشویی ها باز و یك نفر با سطل از آن خارج شد و به طرف تانكر آب آمد. كنار تانكر كه رسید، سلام كرد و حالم را پرسید. سطل را پركرد و دوباره به سوی دستشویی ها رفت.
از پشت سر نگاهش كردم. مهارت خاصی داشت، آب را می‌ریخت و بعد داخل دستشویی را با جارویی كه داشت، می‌شست و سپس به دستشویی دیگری می‌رفت.
مشغول تماشایش بودم كه عبد الحسین محمدزاده - كه در بدر به شهادت رسید - مرا به خود آورد: رسول! تمام نشد؟
گفتم: چرا...
پرسید: اون كیه؟
گفتم: لابد یكی از نیروهای خدماتی لشكر است.
گفت: رسول! این مرد، خیلی آشنا به نظر می‌آید.
پرسیدم: مگر او را می‌شناسی؟
گفت: تو آقا مهدی باكری را تا به حال دیده ای؟
گفتم: نه.
گفت: به خدا مثل اینكه آقا مهدی است!
گفتم: تو هم ما را دست انداختی ها! فرمانده لشكر اینجا چه كار می‌كند! او یك سر دارد و هزار سودا... مگر كارش تمام شده كه بیاید توالت بشوید!
مرد سطل به دست به طرف تانكر آمد تا دوباره آن را پر كند. محمد زاده بلند شد و به طرفش رفت. من مطمئن شدم او فرمانده لشكر است؛ ولی هنوز نمی‌توانستم باور كنم. از كنار تانكر بلند شدم و سلام كردم. بعد هرچه من و عبد الحسین اصرار كردیم كه سطل را از دستشان بگیریم و كار را ادامه دهیم، قبول نكرد. كار نظافت دستشویی ها كه پایان یافت، به طرف چادر فرماندهی برگشت. غیر از من و عبد الحسین كسی شاهد آن لحظات نبود.
آقای كبیری می‌گفت: آقا مهدی را بارها در حال تمیز كردن توالتها دیده است. حتی به ما توصیه می‌كرد كه این كارها را انجام دهیم تا بچه‌ها به این كارها ارزش بدهند.

 شهید مهدي باكري
منبع : راوی: رسول اولاد ذابح، ر. ك: خداحافظ سردار، صص 23 - 25
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 26 اسفند 1395  ] [ 8:09 PM ] [ ]

کلامی از شهید سیّد کرامت صالحی دره باریک

 

 

 

 

 


 با بی‌حجابی و بدحجاب‌ها، سخت مخالفت کنید و از آن‌ها جلوگیری به عمل آورید که جوآن‌ها یتان از راه این بی‌حجابی به منجلابِ فساد کشیده می‌شوند.
شهید سیّد کرامت صالحی دره باریک

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 25 اسفند 1395  ] [ 9:31 PM ] [ ]

خاطره ی از شهيد حسين عالي

 

حسین عالی از شهدای واحد اطلاعات و عملیات و نوجوانی زابلی بود. حسین از چهره‌های خستگی‌ناپذیر واحد به شمار می‌آمد. شب عملیات كربلای 5 به عنوان مسئول محور اطلاعات، همراه گردان 410 رفت؛ چون مسیر حركت را قبلا به خوبی شناسایی كرده بود، بدون كوچك‌ترین مشكلی، گردان را پشت مواضع دشمن رساند. ما آنجا كنار سیم خاردارهای فرشی توقف كردیم و یكی از برادران تخریب، مشغول باز كردن معبر شد؛ اما عراقیها پس از چند لحظه مشكوك شدند و اولین منور را شلیك كردند. درگیری در محورهای دیگر شروع شد و كم‌كم به محور ما رسید. فرصت كافی برای باز كردن معبر نداشتیم. می‌بایست گردان را روی دژ می‌رساندم. با نگرانی به اطراف نگاه كردم. هیچ راهی برای عبور دیده نمی‌شد. ناگهان حسین به سوی سیمهای خاردار رفت و خود را روی آن انداخت و گفت: «از روی من عبور كنید، معطل نشوید!»
بچه‌ها با كراهت و ناچاری پا روی پیكر پاكش گذاشتند و به سرعت، روی دژ رفتند.

 شهيد حسين عالي
منبع : راوي: محمود اميني، ر.ك: شمیمم عشق، ص 28
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 25 اسفند 1395  ] [ 9:28 PM ] [ ]