خاطره ی ا زشهید ابراهیم همت

سر تا پاش خاكي بود. چشم‌هاش سرخ شده بود؛ از سوز سرما. دو ماه بود نديده بودمش.
- حداقل يه دوش بگير، يه غذايي بخور. بعد نماز بخون.
سر سجاده ايستاد. آستين‌هاش را پايين كشيد و گفت «من با عجله اومدم كه نماز اول وقتم از دست نره.»
كنارش ايستادم. حس مي‌كردم هر آن ممكن است بيفتد زمين. شايد اين‌جوري مي‌توانستم نگهش دارم.

 شهید ابراهیم همت
منبع : برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | مريم برادران
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ یک شنبه 22 اسفند 1395  ] [ 1:21 PM ] [ ]

کلامی از شهيد قاسم شعباني


 اي امت حزب‌الله، بدانيد كه امروز ايران است كه رسالت اسوه بودن را به عهده دارد، و اين پرچم را به دوش مي‌كشد و بايد استقامت كنيم و بيدار باشيم .
شهيد قاسم شعباني

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ یک شنبه 22 اسفند 1395  ] [ 1:20 PM ] [ ]

خاطره ی ازشهید مهدی زین الدین

بچه هاى سپاه، جسدهايشان را، كنار هم، لب شيار پيدا كردند. وقتى گروهكى ها، ماشين را به گلوله مى بندند، مجيد در دم شهيد مى شود، و مهدى را كه مى پرد بيرون، با آر پى جى مى زنند.
هفت صبح، بى سيم زدند دو نفر تو جاده ى بانه - سردشت به كمين گروهك ها خورده اند. برويد، ببنيد كى هستند و بياوريدشان عقب.
رسيديم. ديديم پشت ماشين افتاده اند. به هر دوشان تير خلاص زده بودند. اول نشناختيم. توى ماشين را كه گشتيم، كالك عملياتى و يك سررسيد پيدا كرديم. اسم فرمان ده گردان ها و جزئيات عمليات را تويش نوشته بودند.
بى سيم زديم عقب. قضيه را گفتيم. دستور دادند باز هم بگرديم. وقتى قبض خمسش را توى داشبرد پيدا كرديم، فهميدم خود زين الدين است.

 شهید مهدی زین الدین
منبع : برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | احمد جبل عاملی
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ یک شنبه 22 اسفند 1395  ] [ 1:18 PM ] [ ]

کلامی از شهید اکبر باباجانی ریزی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 مسئله‌ای که الآن در نظرم هست، مسئلۀ فحشاست؛ بگیرید جلوی آن را! اگر نگیرید، دامنگیرِ همه می‌شود… بزرگترین مرض و میکروب و بیماری است در بین جامعه که نقشۀ آن را دشمن کشیده است و در بین جوانان، منتشر کرده است و این آخرین ضربه بوده است و شما باید جلوی آن را بگیرید.
شهید اکبر باباجانی ریزی

شادی روح شهدا صلوات

 

 

 
 


ادامه مطلب
[ یک شنبه 22 اسفند 1395  ] [ 11:04 AM ] [ ]

خاطره ی ازشهید حسین خلخالی

 

 

حسین خیلی غیرتی بود. اگر از دوستانش کسی به خانه شان می آمد آنها را می برد داخل یکی از اتاقها تا مادر و خواهرانش را نبینند. آن زمانی که 16 ساله بود، هنوز در تهران زندگی می کردند. شبها که از سر کار بر می گشت و می دید دختران همسایه در کوچه نشسته اند ناراحت می شد. یک شب به مادرش گفت: مادر چرا آنها در کوچه می نشینند؟ مادر جواب داد: مگر اختیار دختران همسایه با من است؟ اگر خواهرانت در کوچه نشسته بودند می توانستی از من سوال کنی. حسین گفت: نباید آنها در کوچه باشند. این دختران هم خواهران و ناموس ما هستند. مادر با ملایمت گفت: من که نمی توانم به دختر مردم بگویم که در کوچه نشین. حسین گفت: خودم به آنها می گویم. یک شب که از سر کار به خانه بر می گشت به دختران همسایه گفت: خواهرها چرا جلوی در نشسته اید؟ دخترها جواب دادند چون بی کاریم. حسین از سر تا انتهای کوچه به دخترانی که جلوی در نشسته بودند گفت: از فردا شب همه به خانه ما بیایید و آنجا بنشینید، به مادرم هم می گویم تا برای شما چای و میوه آماده کند. من اگر فردا شب بیایم و یکی از شما در کوچه نشسته باشید؛ هر اتفاقی افتاد از من دلخور نشوید. بعد از این اتفاق دیگر کسی جلوی در ننشست!
شهید حسین خلخالی
منبع : هفته نامه یالثارات الحسین علیه السلام، شماره 652
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ یک شنبه 22 اسفند 1395  ] [ 1:08 AM ] [ ]

کلامی از شهيد علي آراسته



 مردم عزيز ايران! شما در آزمايش الهي قرار گرفته‌ايد و تا به حال از عهده‌ي آن برآمده‌ايد سعي كنيد از اين به بعد هم همان‌گونه باشيد و افتخار كنيد كه خداوند شما را وسيله‌ي نجات اسلام قرار داده است.
شهيد علي آراسته

شادی روح شهدا صلوات

 


ادامه مطلب
[ یک شنبه 22 اسفند 1395  ] [ 1:07 AM ] [ ]

خاطره ی ازشهید بروجردی

  

 

 

هفده سالش كه شد ازدواج كرد; با دختر خاله اش.
عروسيش خانه پدرزنش بود; توى برّ بيابان. همه را كه دعوت كرده بودند، شده بودند پنج شش نفر. خودش گفته بود «به كسى نگوئيم سنگين تره!»
همسايه ها بو برده بودند محمد از رژيم خوشش نمى آيد. مى گفتند «پسر فلانى خراب كاره»
عروسيش را ديده بودند. گفته بودند «ازدواجش هم مثل مسلمون ها نيست.»
 
شهید بروجردی
منبع : برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | عباس رمضانی
شادی روح شهدا صلوات

  


ادامه مطلب
[ یک شنبه 22 اسفند 1395  ] [ 1:06 AM ] [ ]

خاطره ی از حجت الاسلام سيد علي اكبر ابوترابي


 

بین بچه ها اختلاف افتاده بود، فشار دشمن هم روز به روز بیشتر می شد. من روحانی اردوگاه بودم و هرچه تلاش کردم اختلاف ها را کم کنم نتوانستم.
بعثی ها آزادباش چهار آسایشگاه را کردند یک ساعت. جیره ی آب و غذایمان را هم کم کردند. بعضی ها مریض شدند.
یک شب دلم شکست. دست به دامن حضرت زهرا شدم و ازش کمک خواستم.
خواب دیدم در بیابانی سرگردانم. خسته و ناامید بودم گریه ام گرفت.
بانویی نورانی آمد و پرسید: چرا گریه می کنی؟
گفتم :گرفتار و خسته ام.
گفت: نگران نباش فردا علی اکبرم را به کمکت می فرستم.
از خواب پریدم ، نیمه شب بود. بعضی بچه ها از صدای گریه ام بیدار شده بودند.
پرسیدند: چی شده؟
چیزی نگفتم و خوابیدم. فردا نزدیک های ظهر شنیدم چند اسیر را به اردوگاه آوردند می گفتند یکی شان آقای ابوترابی است.
آن موقع حاج آقا را نمی شناختم وقتی دیدمش بااشتیاق دستم را در دست هایش گرفت و از وضع اردوگاه پرسید همه چیز را برایش تعریف کردم خلاصه کلی باهم حرف زدیم در آخر پرسیدم: می شود نام کوچک شما را بدانم؟
گفت: علی اکبر
یاد خوابم افتادم و حال عجیبی بهم دست داد با خودم می گفتم آیا حاج آقا تعبیر خواب من است.
خیلی نگذشت که اوضاع را درست کرد.

  حجت الاسلام سيد علي اكبر ابوترابي
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ یک شنبه 22 اسفند 1395  ] [ 1:03 AM ] [ ]