خاطره ی از شهید مهدی زین الدین

از رئيس بازى بعضى بالادستى ها دل خور بود.
مى گفت «مى گن تهران جلسه است. ده پانزده نفر كارهامونو تعطيل مى كنيم مى آييم. سيزده چهارده ساعت راه، براى يك جلسه ى دو ساعته; آخرشم هيچى. شما يكى دو نفريد. به خودتون زحمت بدين، بياين منطقه، جلسه بگذارين.»

 شهید مهدی زین الدین
منبع : برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | احمد جبل عاملی
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 24 اسفند 1395  ] [ 8:16 AM ] [ ]

کلامی از شهيد اكبر آقا بابايي

 

 

 


 به خانواده و دوستان عزیزم سفارش می‌کنم دست از اسلامِ عزیز برنداشته و اسلام عزیز را که سال ها در غربت بوده یاری کنند و از ولایت تا پای جان دفاع نمایند و بدانند که اسلام بدون ولایت، یعنی اسلامِ بدون علی در هر زمان.
شهيد اكبر آقا بابايي

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 24 اسفند 1395  ] [ 8:14 AM ] [ ]

خاطره ی ازشهید ابراهیم همت

فرمان‌ده دست تكان داد. حاجي از راننده خواست بايستد. از پنجره‌ي ماشين كه نيمه‌باز بود، سلام و احوالپرسي كردند. فرمان‌ده به حاجي گفت «اين بسيجي رو هم برسونين پايگاهش.»
- حالا براي چي اومده بودي اين‌جا؟‌
بسيجي به كفش‌هاش اشاره كرد و گفت «اينا ديگه داغون شده. اومده بودم اگه بشه يه جفت بگيرم، ولي انگار قسمت نبود.»
حاجي دولا شد. درِ داشبورد ماشين را باز كرد و يك جفت كفش در آورد «بپوش! ببين اندازه است؟»
كفش‌هاش را كند، و سريع كفش‌هايي را كه حاجي داده بود پوشيد «به! اندازه است.»
خودم اين كفش‌ها را براي حاجي خريده بودم؛ از انديمشك. كفش‌هايي را كه به بسيجي‌ها مي‌دادند نمي‌پوشيد. همين امروز پنجاه جفت كفش از انبار گرفته بود. ولي راضي نشد يك جفت براي خودش بردارد.
حاجي لبخندي زد و گفت «خب پات باشه.» بسيجي همين‌طور كه توي جيب‌هاش دنبال چيزي مي‌گشت گفت «حالا پولش چه‌قدر مي‌شه؟» و حاجي خيلي آرام، انگار به چيزي فكر مي‌كرد گفت «دعا كن به جون صاحبش.»

 شهید ابراهیم همت
منبع : برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | مريم برادران
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ یک شنبه 22 اسفند 1395  ] [ 1:32 PM ] [ ]

خاطره ی ازشهيد شيخ محمد حسن ابراهيمي

 

 

 


بعد از شهادت محمدحسن، آقايي به خانه ما آمد و گفت: شهيد ابراهيمي مرا هدايت كرد و هميشه به ايشان مديونم. اسمش يوسف بود. گردن‌بندي داشت با نقش شمشير امام علي عليه‌السلام كه رويش نوشته شده بود: لافتي الا علي لاسيف الا ذوالفقار. مي‌گفت شهيد آن را به او هديه داده است. گردن‌بند را به فاطمه داد و گفت يادگاري پدرش، بهتر است پيش خودش باشد.  
شهيد شيخ محمد حسن ابراهيمي (رايزن فرهنگي ايران در گويان كه بدستور سيا سلاخي شد )
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ یک شنبه 22 اسفند 1395  ] [ 1:29 PM ] [ ]

کلامی از شهيد كريم احمد نژاد


 انسانی فعّال و دلسوز باشید تا احساسِ مسئولیّت در شما باشد، نه [اینکه] منزوی زندگی کنید و کاری به کار کسی نداشته باشید.
شهيد كريم احمد نژاد

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ یک شنبه 22 اسفند 1395  ] [ 1:28 PM ] [ ]

خاطره ی ازشهیدعبدالله ميثمي

در عالم رؤیا با یك نفر كه راهنما بود، به طرف تپه‏هاى شرق اردوگاه تیپ المهدى در دشت عباس حركت كردیم، تا اینكه به باغ و بوستان بسیار زیبایى رسیدیم. از دیدن مناظر زیبا شگفت‏زده شدم و از خواب بیدار گشتم. بعد از بیدار شدن، به همان سو كه در خواب راهنمایى شده بودم، حركت كردم. با خود گفتم: شاید حكمتى در كار باشد. حدود 2 الى 3 كیلومتر از اردوگاه دور شدم، تا اینكه به پشت همان تپه‏اى كه در خواب دیده بودم، رسیدم. در آنجا آثار سوختن به چشم مى‏خورد. جلوتر رفتم و به سنگر بزرگى رسیدم كه پر از قرآن و كتاب دعا بود. بعضى از آنها آتش گرفته بود. از این بابت سخت دچار ناراحتى شدم. در عین حال چیز عجیبى مشاهده كردم: آتش فقط حاشیه كتابها را از بین برده بود و به كلمات شریفه آنها صدمه نرسیده بود. یكى از آن قرآنها را برداشتم به اردوگاه آوردم و به بچه‏ها نشان دادم. همه دچار تعجّب شدند. همراه بچه‏ها مجدداً به آن سنگر آمدیم. فهمیدیم كه بدون استثنا، فقط حاشیه قرآنها سوخته و به آیات الهى اصلاً صدمه‏اى نرسیده است. در آنجا یك گونى كتاب دعا و قرآن بود. آن را به اردوگاه آوردیم و به دیگران نشان دادیم. همه از دیدن آن شگفت زده شدند. بعداً فهمیدیم كه منافقین به این كار اقدام كرده بودند 
شهیدعبدالله ميثمي
منبع : برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | مریم برادران
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ یک شنبه 22 اسفند 1395  ] [ 1:27 PM ] [ ]

خاطره ی ازشهید مهدی زین الدین

خواهرش پيراهن برايش فرستاده بود. من هم يك شلوار خريدم، تا وقتى از منطقه آمد، با هم بپوشد.
لباس ها را كه ديد، گفت «تو اين شرايط جنگى، وابسته ام مى كنين به دنيا.»
گفتم «آخه يه وقتايى نبايد به دنياى ماهام سر بزنى؟»
بالأخره پوشيد.
وقتى آمد، دوباره همان لباس هاى كهنه تنش بود.
چيزى نپرسيدم. خودش گفت «يكى از بچه هاى سپاه عقدش بود. لباس درست و حسابى نداشت.»

 شهید مهدی زین الدین
منبع : برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | احمد جبل عاملی
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ یک شنبه 22 اسفند 1395  ] [ 1:24 PM ] [ ]