خاطره ی ازشهید مهدي باكري


وقتى حمید باكرى فرمانده عملیات خیبر، به شهادت رسید، مرتضى یاغچیان كه به دستور مهدى باكرى، فرمانده لشكر عاشورا، به جایش منصوب شده بود، از مهدى خواست پیكر حمید را به عقب منتقل سازد.
مهدى گفت: اگر چنین امكانى براى دیگر شهدا هم هست، اجازه دارى وگرنه نباید این كار را بكنى.
این در حالى بود كه همه مى‏دانستند تا چه اندازه مهدى به حمید علاقه دارد.

 شهید مهدي باكري

منبع : ر. ك: صنوبرهاى سرخ، ص 58
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ شنبه 30 مرداد 1395  ] [ 1:13 AM ] [ ]

کلامی ازنوجوانی شهید مسعود کریمی مجد

 

زیر سایه درخت مشغول بازی بودیم. یکی از بچه ها، چشمش به سیب سرخی افتاد که توی جوی آب افتاده بود و داشت می گذشت. دست کرد سیب رو برداشت و بین بچه ها تقسیم کرد. مسعود سهمش را نگرفت و گفت: «چون نمی دونم صاحبش راضی هست یا نه، نمی خورم.»
 نوجوانی شهید مسعود کریمی مجد
منبع : کتاب دوران طلایی به نقل از کتاب زنگ عبور
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ شنبه 30 مرداد 1395  ] [ 1:11 AM ] [ ]

کلامی ازشهيد علي تجلايي



 پرحوصله باشید و در برآوردن حاجات و نیازهای زیردستان بکوشید . در قلب خود ، مهربانی و لطف به مردم را بیدار کنید . طوری رفتار نکنید که از شما کراهت داشته باشند.
شهيد علي تجلايي

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 مرداد 1395  ] [ 1:50 PM ] [ ]

خاطره ی ازشهید محمد ناصر ناصري

 

در یك زمستان سرد سردار شهید محمدناصر ناصری به بیرجند آمد. چیزی از آمدنش نگذشته بود كه قرار شد برای انجام مأموریتی همراهش به قائن بروم. ماشینی از سپاه گرفتم و دونفری راهی آنجا شدیم. چون وقت زیادی نداشت و می‌بایست دو - سه روز دیگر به منطقه برود، تصمیم گرفت در همان مأموریت سری به روستای گازار بزند و دوستان و اقوامش را ببیند. من هم چون در آنجا كاری داشتم، از آن تصمیم خوشحال شدم. آن روستا تقریباً در مسیر راه ما بود. در یكی از آبادیهای بین راه، درست موقعی كه می‌خواستم تغییر مسیر بدهم و بروم سمت گازار، دستش را گذاشت روی فرمان و گفت: چی كار داری می‌كنی؟
حیرت زده گفتم: دارم می‌روم گازار دیگه حاج آقا!
در آن آبادی یك پایگاه بسیج بود. از من خواست ماشین را آنجا ببرم. با همان حیرت و تعجب پرسیدم: برای چی؟
گفت: برای اینكه بتوانیم یك جای مطمئن پاركش كنیم.
پرسیدم: پارك برای چی حاج آقا؟
با خونسردی گفت: حالا به تو می‌گویم.
در آن زمان هوا سرد و سوزناك بود و از آسمان برف می‌بارید. وقتی علت این كار را پرسیدم، گفت: این ماشین و بنزینش مال بیت المال است و ما چون در گازار كار شخصی داریم، حق نداریم از آن استفاده كنیم.
به حرفش اعتراض كردم. اعتقاد راسخی داشتم كه او آن قدر به گردن تشكیلات حق دارد كه حتی می‌تواند ماشین را جزء املاك شخصی خودش به حساب آورد؛ ولی ایشان از آن طرز برداشت من ناراحت شد و گفت: ما برای حفظ نظام و انقلاب فقط داریم وظیفه مان را انجام می‌دهیم و نباید چنین توقعات نابجایی داشته باشیم.
درحالی كه به طرف جاده می‌رفت، ادامه داد: اینها یك رخنه‌های به ظاهر كوچك است كه شیطان از همان جاها در وجود آدم نفوذ می‌كند و كم كم كار را به جایی می‌رساند كه خدای ناكرده به اسم حق و حقوق واین حرفها، میلیون میلیون از بیت المال را می‌كشد بالا و خم به ابرو هم نمی‌آورد.
آن روز حدود یك ساعت زیر بارش برف، در آن سوز و سرما كنار جاده ایستادیم تا ماشین رسید و سوارمان كرد.

 شهید محمد ناصر ناصري
منبع : راوی: محمدعلی پردل؛ ر. ك: كلید فتح بستان، صص 272 - 273
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 مرداد 1395  ] [ 1:48 PM ] [ ]

کلامی از شهيد غلامعلي تدبيري


 وامّا از توطئه‌های دشمنانِ نابکارِ ما که برای اسلام و انقلاب تدارک دیده، آن است که نسل‌های بعدیِ این ملّت را از اسلام و انقلاب دور سازند و آن‌ها را نسبت به قوانینِ دینِ مبینِ اسلام بی‌تفاوت نمایند و احکامِ اسلام را که زیربنای اسلام هستند، به دست فراموشی سپرده و یا سبک بشمارند و جگرگوشه‌های شما را از درِ خانۀ خدا بگیرند و به دامِ شیاطین بیندازند
شهيد غلامعلي تدبيري

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 14 مرداد 1395  ] [ 11:52 PM ] [ ]

خاطره ی ازشهید اسماعيل دقايقي

 

زمستان سال 64 درتهران زندگی می‌كردیم. اسماعیل دقایقی برای گرفتن برنج كوپنی می‌بایست مسیری را طی كند كه جز ماشینهای دارای مجوز نمی‌توانستند از آن محدوده عبور كنند. او از ناحیه پا هم ناراحتی داشت و حمل یك كیسه برنج با آن مسافت تقریباً یك كیلومتری برایش زجرآور بود. از او خواستم با خودروی سپاه برود كه نپذیرفت. گفتم: حال شما خوب نیست و پاهایت درد دارد!
گفت: اگر خواستی، همین طور پیاده می‌روم و گرنه نمی‌روم.
او كیسه 25 كیلویی برنج را روی دوشش نهاد و یك نایلون هم پر از چیزهای دیگر در دستش گرفت و به سختی به خانه آورد؛ اما حاضر نشد برای چند دقیقه از ماشین سپاه استفاده كند.

 شهید اسماعيل دقايقي
منبع : راوی: همسر شهید اسماعیل دقایقی، ر. ك: بدرقه ماه، ص 96
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 14 مرداد 1395  ] [ 11:50 PM ] [ ]

خاطره ی ازشهید محمدرضا تورجی زاده


 

 

رفتم سراغ محمد. با اصرار از او خواستم بیاید مسجد اردوگاه. چند دقیقه بعد وارد مسجد شدیم. مراسم در حال برگزاری بود. گفتم: محمد نوبت شماست. با تعجب پرسید: چی؟ گفتم: باید بخونی. این همه میهمان آمده. بهتر از تو هم برای مداحی نداریم. اما هر کاری کردم بی فایده بود. نخواند که نخواند! با هم رفتیم بیرون. گفتم: حسابی ما رو ضایع کردی! گفت: بیشتر خودم را ضایع کردم! بعد مکثی کرد و گفت: مداحی توی این مجلس برای رضای خدا نبود!  
شهید محمدرضا تورجی زاده
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ دوشنبه 11 مرداد 1395  ] [ 3:13 PM ] [ ]

خاطره ی ازسردار شهید علی تجلایی


 

رفته بودیم برای مراسم عقد. قرار بود حضرت آیت الله مدنی خطبه عقد ما را جاری کند. قبل از شروع مراسم، علی آقا رو به من کرد و گفت: شنیده ام که عروس هر چه در مراسم عقد از خدا بخواهد خدا اجابت می کند. نگاهش کردم و گفتم: چه آرزویی داری؟! در حالی که چشمان مهربانش را به زمین دوخته بود گفت: اگر علاقه ای به من داری دعا کنید و از خدا برای من شهادت بخواهید. از این کلام او تنم لرزید. چنین جمله ای برای یک عروس در چنین مراسمی بی نهایت سخت بود. سعی کردم طفره برم اما علی مرا قسم داد. بناچار قبول کردم. هنگام جاری شدن خطبه عقد از خداوند هم برای خودم و هم برای علی طلب شهادت کردم. با چشمانی پر از اشک نگاهم را به صورت علی دوختم. آثار خوشحالی در چهره اش هویدا بود. مراسم عقد او در حضور آیت الله مدنی و جمعی از پاسداران برگزار شد. نمی دانم این چه رازی بود که همه آن پاسداران، داماد مراسم و آیت الله مدنی همگی به فیض شهادت رسیدند. 
سردار شهید علی تجلایی
منبع : کتاب شهید گمنام (گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی)
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ دوشنبه 11 مرداد 1395  ] [ 3:11 PM ] [ ]

کلامی از شهيد حسن استقبالي


 (دشمنان)، تلاش می‌کنند و در صددِ تفرقه، بی‌تفاوت کردنِ مردم نسبت به مسائلِ انقلاب و اسلام و بیرون کردنِ آن‌ها از صحنه هستند و بر ماست که با قدرتی که تا به حال داشته‌ایم و حسّاسیتِ بیشتر نسبت به مسائلی که دشمن روی آن کار می‌کند، دیگر توطئه[های] آن‌ها را به یاری خداوند خنثی كنيم.
شهيد حسن استقبالي

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ شنبه 9 مرداد 1395  ] [ 2:44 PM ] [ ]

خاطره ی از شهيد محمد جهان آرا

 

در آستانه سقوط خرمشهر، شهید جهان آرا به یکی از خواهران خرمشهری که در حال خروج از شهر بود می گوید:
« تو را به خدا بروید؛ ما که دستمان به امام نمی رسد، شما بروید، هرچه هست بگویید،
شاید نگذارند با امام حرف بزنید. اگر نشد بروید توی مجلس حرف بزنید به همه بگویید؛
در نماز جمعه ها و هرکجا که شد. شهر به شهر بایستید و بگویید
بر خرمشهر چه گذشت. بگویید که چه عزیزانی را از دست دادیم...»

  شهيد محمد جهان آرا

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ شنبه 9 مرداد 1395  ] [ 2:42 PM ] [ ]