خاطره ی ازنوجوانی شهید علی شریفی

 

پدرش می گوید: در طول مدتی که در محله خودمان زندگی می کردیم، علی آقا برای همه شناخته شده بود؛ خصوصا به لحاظ ادب و تواضعی که نسبت به من و مادرش داشت. از سر کار که به منزل می آمدم، معمولا علی توی کوچه با هم سن و سالهایش، مشغول بازی بودند. تا چشمش به من می افتاد، بازی را رها می کرد و می دوید به طرف من. خیلی مودب سلام می داد و می رفت بطرف منزل تا آمدن من را اطلاع بدهد. این کار علی، معمولا هر روز با آمدن من تکرار می شد؛ فرقی نمی کرد کجای بازی باشد. بچه های هم سن و سالش حسابی تحت تاثیر این حرکت علی قرار گرفته بودند. 
نوجوانی شهید علی شریفی
منبع : کتاب دوران طلایی به نقل از قربانگاه عشق
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ جمعه 8 مرداد 1395  ] [ 6:28 PM ] [ ]

خاطره ی از شهید محمود کاوه

آذر پنجاه و نه آمد مشهد . فرماندهء پادگان امام رضا(علیه السلام) نگه اش داشت. خیلی های دیگر را هم نگه داشت. می گفت: شما نا سلامتی نیروی این جا هم هستین . چند وقتی بمونین اموزش بدین به اونای که می خوان برن جبهه.
محمود اولش راضی نمی شد بماند . اما وقتی هم ماند سنگ تمام گذاشت توی اموزش . رس نیروها را می کشید . گاهی حتی اشک شان را هم در می اورد . بهش که اعتراض می کردند می گفت: جنگ تعارف نیست برادر این جا اگر دست و پاتون هم بشکنه بهتر از اینه که اون جا خودتون رو مفتی مفتی به کشتن بدین.

  شهیدمحمود کاوه
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ جمعه 8 مرداد 1395  ] [ 6:25 PM ] [ ]

خاطره ی از سردار شهید سید حمید میرافضلی

 

یکی از بچه ها می خواست سید را موقع نماز شب ببیند؛ برای همین شب ها راه می افتاد دنبالش تا موقع نماز از دور تماشایش کند. بعد از چند شب که دنبال سید رفت، گفت: دنبال سید می رفتم تا نماز شب خوندنش رو ببینم. دست هایش را بالا برده بود و پشت سر هم این دعا را می خواند «اللهم اجعل وفاتی قتلا فی سبیلک» و اشک تمام صورتش را پوشیده بود. سید آن قدر این دعا را تکرار کرد که من هم به گریه افتادم. داشتم از دیدن حالت سید گریه می کردم که یک مرتبه متوجه من شد و دید دارم نگاهش می کنم و اشک می ریزم. خیلی آرام بلند شد و بدون این که چیزی بگوید از آن جا دور شد.
  سردار شهید سید حمید میرافضلی

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 2:23 PM ] [ ]

خاطره ی ازطلبه شهيد مرتضي چوبداري

 

در حالي كه از دور مي‌آمد، مي‌خنديد. وقتي به ما نزديك شد، يك آيينه و يك شيشه عطر از جيبش بيرون آورد و به ما داد و گفت: «دوستان، من اين بار شهيد مي‌شوم؛ اين يادگاري را از من قبول كنيد تا هر وقت چشمتان به آن‌ها افتاد، به ياد من بيفتيد.» ما گريه كرديم و گفتيم: اين چه حرفي است كه مي‌زني؟ شهيد در جواب گفت: راست مي‌گويم؛ من اين بار شهيد خواهم شد. همان‌طور كه گفته بود، در حال خنثي كردن مين، به آرزوي ديرينه‌اش رسيد.  
طلبه شهيد مرتضي چوبداري

شادی روح شهدا صلوات

 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 2:19 PM ] [ ]

خاطره ی از شهید ابراهیم همت

 

زودتر از هر روز آمد خانه؛‌ اخمو و دمق. مي‌گفت ديگر برنمي‌گردد سر كار، به آن ميوه‌فروشي. آخر اوستا سرش داد زده بود.
خم شد صورتش را بوسيد و آهسته صداش كرد. ابراهيم بيدار شد،‌ نشست. اوستا آمده بود هرطور شده، ناراحتي آن روز را از دل او درآورد و بَرش گرداند سر كار.
اوستا مي‌گفت «صد بار اين بچه را امتحان كردم؛‌ پول زير شيشه‌ي ميز گذاشتم،‌توي دخل دم دست گذاشتم. ولي يه بار نديدم اين بچه خطا كنه.»

 شهید ابراهیم همت
منبع : برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | مريم برادران
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 6 مرداد 1395  ] [ 5:53 PM ] [ ]

کلامی ازشهيد رضا حيدري زاد


 باید بدانیم اَیادیِ ابرجنایتکاران ساکت نخواهند بود و غیر از جنگ، از طریقِ دیگر از قبیل فسادِ اخلاق، اعتیاد، منکرات وارد خواهند شد.
شهيد رضا حيدري زاد

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 6 مرداد 1395  ] [ 5:51 PM ] [ ]

خاطره ی ازشهید مهدی زین الدین

 

يكى دوبار كه رفت ديدار امام، تا چند روز حال عجيبى داشت. ساكت بود. مى نشست و خيره مى شد به يك نقطه.
مى گفت «آدم امام رو مى بينه، تازه مى فهمه اسلام يعنى چه. چه قدر مسلمون بودن راحته. چه قدر شيرينه.»
مى گفت «دلش مثل درياست. هيچ چيز نمى تونه آرامششو به هم بزنه. كاش نصف اون صبر و آرامش، توى دل ما بود.»

 شهید مهدی زین الدین
منبع : برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | احمد جبل عاملی
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ دوشنبه 4 مرداد 1395  ] [ 12:51 AM ] [ ]

کلامی ازشهيد جمال تاجيك



 خداوندا، از جان، مال، و خون خود در راه تو و در راه اسلام تو و در راه فرستاده تو و در راه نايب امام زمان(عجل الله تعال فرجه الشريف) تو، امام خميني، رهبركبير انقلاب، و مردم انقلابي واقعي مي‌گذرم تا جهاني با عدل اسلامي و حكومت اسلامي در كنار قرآن و در پناه تو داشته باشيم.
شهيد جمال تاجيك

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ دوشنبه 4 مرداد 1395  ] [ 12:50 AM ] [ ]

خاطره ی ازشهيدان احمد كاظمي و مهدي باكري



حاج احمد كاظمی و مهدی باكری به رفاه بچه‌ها توجه و دقت خاصی داشتند و آنها را مانند فرزندان و برادران خود دوست داشتند و به آنها عشق می‌ورزیدند. بچه‌ها نیز نسبت به آنها این‌گونه بودند. موقعی كه آقا مهدی یا حاج احمد برای بچه‌ها صحبت می‌كردند، بچه‌ها آنها را در آغوش می‌گرفتند و نمی‌گذاشتند ماشین‌شان حركت كند. هر دو در حفظ بیت‌المال معروف بودند و نیروهایشان را طوری بار آورده بودند كه در حفظ بیت‌المال كوشا باشند.
اگر انبار لجستیك لشكر 8 نجف را كه حاج احمد تحویل داد، بازدید می‌كردید، متوجه می‌شدید كه به اندازه یك لشكر امكانات لجستیك در آن هست. می‌گفتند: بعضی از امكانات استفاده نشده بود یا اگر هم استفاده شده بود، كاملاً تمیز و نو بود. هر روز از خودروها و امكانات لشكر بازرسی می‌شد كه ماشینها و وسایل خراب نشود. آنها خیلی ساده و خودمانی با رزمندگان و نیروهای تحت امر خود سخن می‌گفتند و بچه‌های لشكر عاشورا و نجف احساس آرامش و راحتی می‌كردند.

 شهيدان احمد كاظمي و مهدي باكري
منبع : راوي: مصطفي مولوي، ر.ك: فاتح خرمشهر، ص162 و 163
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ دوشنبه 4 مرداد 1395  ] [ 12:49 AM ] [ ]