خاطره ی از شهید محمد خمسه لوئی

محمد انس و الفت عجیبی با امام زمان عجل الله فرجه داشت. خیلی اهل دعای ندبه بود و هر صبح جمعه که برای دعای ندبه می آمد و همراه ندبه دعای روز جمعه امام زمان عجل الله فرجه را می خواند. با حضرتش خلوت عجیبی داشت و درد و دل های غریب! تا زنده بود هم دعای ندبه اش ترک نشد. می گویند او هم مثل مهدی امینی و نادر علیزاده به معنای واقعی کلمه عاشق امام زمان ارواحنا الفداء بود...
شهید محمد خمسه لوئی
منبع : هفته نامه یالثارات الحسین علیه السلام، شماره 621
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ جمعه 30 تیر 1396  ] [ 10:18 AM ] [ ]

کلامی از شهيد محمود يزدانفر


انقلاب اسلامی رسالت عظیمش در منقلب کردن اقوال و افعال ماست پس بکوشید هم در درون خود و هم در جامعه این رسالت را به اتمام برسانید و اینهمه ضربات و جریانات انحرافی از بدو انقلاب تا کنون بواسطه عدم توجه کافی به همین امر بود بهمین دلیل است که گفته اند به همان میزان که در درون انقلاب نمودی در برون نیز میتوانی موفق به انجام دگرگونی شوی .
شهيد محمود يزدانفر

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 29 تیر 1396  ] [ 10:31 AM ] [ ]

خاطره ی از نوجوانی شهید محمدرضا میدان دار

آخر شب بود. نشسته بود لب حوض داشت وضو می گرفت. مادر بهش گفت: پسرم، تو که همیشه نمازت رو اول وقت می خوندی، چی شد که ...؟! البته ناراحت نباش، حتما کار داشتی که تا حالا نمازت عقب افتاده. محمدرضا لبخندی زد و بعد از اینکه مسح پاشو کشید، گفت: «الهی قربونت برم مادر! نمازم رو سر وقت، مسجد خوندم. دارم تجدید وضو می کنم تا با وضو بخوابم؛ شنیدم هر کس قبل از خواب وضو بگیره و با وضو بخوابه، ملائکه تا صبح براش عبادت می نویسن.»
نوجوانی شهید محمدرضا میدان دار
منبع : کتاب دوران طلایی به نقل از مجموعه همکلاسی آسمانی
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ جمعه 23 تیر 1396  ] [ 11:21 AM ] [ ]

کلامی از شهيد حسين علم الهدي


استعمار فرهنگي و فرهنگ زدايي از طريق تقليد تشبه رقابت مصرف‌هاي مصنوعي و سمبليك و جلب توجه است و اينجاست كه به سخن عميق محمد(ص) كه من يتشبه يقوم فهو منه كه از كلمه شبيه استفاده شده (پي مي‌بريم) اگر زندگيمان مثل اروپايي‌ها شد اگر وضع لباسهامان مثل مدلهاي ارائه داده شده زن روز و بوردا و خانم... شد خود نيز از نظر خصوصيات انساني و درك و انتخاب راه به سوي او شدن ميل كرده‌ايم .
يكنواختي و قالبي شدن انسانها در جوامع گوناگون و مخصوصاً در ملت‌ ما كه مرتباً بوسيله برنامه‌هاي فرهنگي‌مان در سطح وسيعي از طرف مسئولان امر پياده مي‌شود همه در قالبهاي ماشينيسم بخاطر بالابردن مصرف جهاني مخصوصاً جهان سوم كه دنياي صنعتي به ما تحميل مي‌كند. غارت اصالتها، منابع معنوي و از بين رفتن خصوصيات زندگي شرقي و يا اسلامي كه عبارت از مصرف هرچه كمتر و توليد هرچه بيشتر بوسيله عوامل آموزشي دگرگون مي‌شود. چرا كه اروپاي صنعتي مي‌بايست براي توليدات اضافي خود مصرف كننده پيدا كند و چه كند كه بتواند كالاي مصرفي بدهد و مواد توليدي بگيرد و منت بگذارد و خود را هم بالاترو متمدن قلمداد كند

شهيد حسين علم الهدي

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ جمعه 23 تیر 1396  ] [ 11:21 AM ] [ ]

خاطره ی از شهید جوادي


در مشهد، بارها شاهد بودم كه از محمدباقر می‌پرسیدند: شما در جبهه چه كار می‌كنی؟ چه مسئولیتی داری؟ می‌گفت: «من افتخارم این است كه برای بسیجیها جاروكشی می‌كنم.» بعضی وقتها هم می‌گفت: «آبدارچی هستم.» اینها را طوری جدی می‌گفت كه كسی دچار شك و تردید نمی‌شد. خود من قبل از اینكه اهواز بروم، اصلاً فكرش را هم نمی‌كردم كه او حتی فرمانده دسته باشد، چه رسد به اینكه مسئولیت بالاتری داشته باشد. شاید همین چیزها بود كه حس كنجكاوی‌ام را برانگیخت تا برای یكبار هم كه شده، همراه او به جبهه بروم. بعد از اصرار زیاد، یك روز راضی شد مرا ببرد.
فكر می‌كنم رفتیم طرف محور سلمان، اطراف خرمشهر. آنجا برخورد نیروها با او با محبت و تواضع بیشتری همراه بود. او همان جا هم با لباس بسیجی‌اش این طرف و آن طرف می‌رفت. مدت زیادی از آمدن ما نگذشته بود كه یك موتورسوار از گرد راه رسید و همین كه عینكش را برداشت و سلام كرد، فهمیدم بسیار عصبانی است. به محمدباقر گفت: فرمانده شما در این محور كیست؟
محمدباقر لبخندی زد و به نرمی گفت: خدا قوت اخوی! مشكلی پیش آمده؟
او با همان ناراحتی گفت: شما فقط بگو فرمانده این محور كیست؟
محمدباقر جلو رفت و دست به شانه‌اش گذاشت و گفت: حالا بیا پایین! صحبت می‌كنیم.
او سمج‌تر از قبل گفت: می‌گی فرمانده كیست یا بروم از یكی دیگر بپرسم؟
محمدباقر گفت: خیلی خوب، بیا پایین تا من ببرمت پیش فرمانده.
محمدباقر دست او را گرفت و رفتند چهل - پنجاه متر آن طرف‌تر و حدود بیست دقیقه با هم صحبت كردند و من ندیدم كه آنها پیش فرمانده بروند. وقتی برگشتند، نمی‌دانم محمدباقر به او چه گفته بود كه برخوردش 180 درجه فرق كرده بود. با كلّی معذرت خواهی خداحافظی كرد و رفت.
همان شب یا شب بعد كه تك و تنها در سنگر نشسته بودم، بین خواب و بیداری زنگ تلفن قورباغه‌ای مرا به خود آورد. گوشی را برداشتم، كسی از آن طرف گفت: سنگر فرماندهی؟
از شنیدن كلمه فرماندهی تعجب كردم. طرف دوباره گفت: الو! سنگر فرماندهی؟
دستپاچه گفتم: اینجا كسی نیست آقا!
گفت: یعنی چه؟ پس تو كی هستی كه گوشی را برداشتی؟
وقتی دید چیزی نمی‌گویم، با ناراحتی گفت: بنا بود یك ماشین بیاید تو خط شلمچه، چرا نیومد؟
گفتم: ببخشید! من از هیچی خبر ندارم.
با حالت مشكوكی پرسید: ببینم اسم تو چیه؟
گفتم: محمدصادق جوادی.
گفت: با آقای صادق جوادی چه نسبتی داری؟
گفتم: برادرش هستم.
با خنده و تعجب گفت: به! تو برادر فرمانده محوری و نمی‌دونی چی به چیه!
مكث كرد و ادامه داد: بدو برو دنبال برادرت و بگو بیاد پای گوشی.
آقا صادق وقتی فهمید من از سمت او اطلاع پیدا كرده‌ام، گفت: «ما همه بسیجی هستیم؛ منتها یكی مسئولیتش بیشتر است و یكی كم‌تر.»
آن روز آقا صادق به من فهماند كه درباره این موضوع نباید به كسی چیزی بگویم. من هم تا زمان شهادتش كه دو، سه ماه بعد بود، این راز را پیش خود نگه داشتم.»

شهید جوادي
منبع : راوی: محمدصادق جوادی؛ ر. ك: كلید فتح بستان، صص 156 - 159
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ جمعه 23 تیر 1396  ] [ 11:19 AM ] [ ]

خاطره ی از نوجوانی شهید رضا عامری


به سال اول دبیرستان که رسید، مادرم یک کلید خونه ساخت و داد دستش که وقتی از مدرسه برگشت و یه وقت خونه نبودیم، پشت در نمونه. کلید می انداخت به در، باز می کرد و بعدش هم زنگ می زد و بلند می گفت: یا الله، یا الله؛ بعدش می اومد توی حیاط. اگر ما توی حیاط نبودیم یا چیزی نمی گفتیم، دم در ساختمان که می رسد، یا کلید می زد توی شیشه و دوباره می گفت: یا الله. بعد وارد می شد. می گفت: می خوام خیالم راحت بشه نامحرم خونه نیست.
نوجوانی شهید رضا عامری
منبع : کتاب دوران طلایی به نقل از سفر بیست و پنجم
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 20 تیر 1396  ] [ 7:13 PM ] [ ]

کلامی از شهید ناصر بختیاری


آگاه باشيد كه در اين برهه از زمان مسئوليت سنگيني بر دوش داريد. شما پاسدار خون هاي ريخته شده براي اسلام عزيز هستيد و بايد شما عزيزان پيام خون شهيدان و شعار آنها را با كار و كوشش در راه خدا به جهانيان صادر نمائيد، و ثابت كنيد كه مي توانيم در پناه اسلام غير وابسته به ابرقدرت ها باشيم
شهید ناصر بختیاری

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 20 تیر 1396  ] [ 6:56 PM ] [ ]

خاطره ی از شهید بارفروش

صبح وقتی روی خاکریز مقر گردان، در اردوگاه شهید عرب نشسته بودم کنارم آمد. برادر شهید بود و خضوع در چهره اش موج می زد. با هم صحبت می کردیم. پرسید: نماز شب را به من یاد می دهی؟ گفتم: یادت می دهم، به شرط آنکه از خدا برای من هم توفیق خواندن بخواهی. پس از آن همیشه در نیمه های شب در حال خواندن نماز شب بود. او شهید بارفروش بود که با تحمل تشنگی فراوان در جاده فاو- ام القصر به مولایش اقتدا کرد و به شهادت رسید.
شهید بارفروش
منبع : کتاب حکایت سرخ، انتشارات حدیث نینوا
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ دوشنبه 19 تیر 1396  ] [ 8:08 PM ] [ ]