خاطره ی از شهیدمسعود كفيل افشاري

 

زمانی كه مسعود كفیل افشاری، مسئول امور مالی سپاه مراغه بود، دستور داد: دیگر برای سپاه نان تازه نگیرید! از این حرف شگفت زده شدم. مطمئن بودم مسئله مهمی پیش آمده است وگرنه، مسعود چنین سخنی نمی‌گفت. از دیگران كه مسئله را پرسیدم، ضمن تأیید دستور مسعود گفتند: مسعود، اتاقی را كه خرده نان و نانهای خشك را در آن می‌ریختند دیده است.... با این گزارش، همه چیز را فهمیدم. دیگر برای سپاه نان تازه نیاوردند و همه بچه‌ها، حتی خود مسعود از خرده نانها استفاده كردند. وی معتقد بود بیت المال نباید به هدر برود  

شهیدمسعود كفيل افشاري

منبع : ر. ك: گلهای عاشورایی، ج 2، ص 160.

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 31 فروردین 1395  ] [ 11:50 PM ] [ ]

کلامی ازشهید سيد مرتضي آويني

 

 

و ما دریافته ایم که همه قدرت ها در مشتی نهفته که به راه خدا گره خورده است اگر انسان پای در راه خدا بگذارد و بر ترس از مرگ غلبه کند هیچ قدرتی در برابر او یارای ایستادگی ندارد

.شهید سيد مرتضي آويني

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 31 فروردین 1395  ] [ 11:49 PM ] [ ]

کلامی از شهید سردار حاج نورعلی شوشتری

 

 

دیروز از هرچه بود گذشتیم وامروز از هرچه بودیم.آنجا پشت خاک ریز بودیم اینجا در پناه میز.دیروز دنبال گمنامی بودیم امروز موظبیم ناممان گم نشود.جبهه بوی ایمان می داد واینجا ایمانمان بو می دهد.خدایا آزادمان کن تا اسیر نشویم.

 از دست نوشته های شهید سردار حاج نورعلی شوشتری

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 31 فروردین 1395  ] [ 11:48 PM ] [ ]

خاطره ی از شهید ابراهیم همت

 

قصه‌ي همت،‌ بعضي صفحاتش،‌ مثل قصه‌ي خيلي‌هاي ديگر است و بعضي‌هاش فقط مال خود او است. او هم قصه‌ي به دنيا آمدنش هرچه بود،‌ مثل همه‌ي ما‌ وقتي آمد گريست. بچگي كرد. تا بزرگ شود، تسبيح تربت‌ها خورد. مدرسه رفت. حتي گاهي از معلمش كتك خورد و گاهي به دوستانش پس‌گردني زد. بعضي تابستان‌ها كار كرد. دوست داشت داروسازي بخواند،‌ ولي در كنكور قبول نشد. بعد دانش‌سرا رفت و معلمي كرد. او هم قهر و عشق،‌ هر دو،‌ را داشت. خنديد و خنداند. زندگي كرد. هم‌راه شد. رفت و گرياند. تنها چيزي كه او را در اين دو‎ْر ماندني كرد،‌ راهي بود كه به دل‌ها باز كرد و عشقي كه آفريد. قصه‌اش،‌ قصه‌ي دوستي است كه هم‌راه شد،‌ همسري است كه عشق ورزيد، پدري است كه دل كَند. قصه‌ي زندگي او گاه صفحه‌هايي دارد كه به افسانه مي‌ماند، اگر به آسمان راهي نداشته باشي.  

 شهید ابراهیم همت

منبع : برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | مريم برادران

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 31 فروردین 1395  ] [ 11:47 PM ] [ ]

کلامی از شهيد صادق مزدستان

 

وقتی تابوتها می گذرند ماندگان ز خجلت در پناه دیوارها پنهان می شوند . اما هر روز از این گذر شهیدی می گذرد . و من و تو هر روز در گریزیم.

 از دست نوشته هاي شهيد صادق مزدستان

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 31 فروردین 1395  ] [ 11:47 PM ] [ ]

خاطره ی از شهید ذبيح الله عامري

 

زمانى كه اعلام شد آزادگان كشورمان برمى‏گردند، پدرم را در خواب دیدم. لباس سفیدى به تن داشت و روى آن لكه‏هاى خون بود. به من گفت: «دخترم! من نمى‏آیم، منتظر من نباشید.‌» همسر شهید در خاطره‏اى از ذبیح اللّه گوید: «عملیات آزادسازى خرمشهر بود. ما امیدى به بازگشت او نداشتیم. وقتى آمد، آرنجهایش زخمى بود. علت را پرسیدم. گفت: «از بس آتش شدید بود، مجبور بودیم مجروحان را روى پشت خود بگذاریم و سینه خیز برویم.‌» ذبیح اللّه عامرى در تاریخ 28/11/64 با گلوله مستقیم توپ به شهادت رسید.
 
شهید ذبيح الله عامري

منبع : ر. ك: تا كوى نیكنامى، ص 33و 34

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 31 فروردین 1395  ] [ 11:46 PM ] [ ]

کلامی از شهید دکتر بهشتی

 

 

همین که زن برای خدا و از روی آگاهی بتواند بخش عظیمی از جامعه را در میدان خانه و خانواده، خوب اداره کند، این جهاد است.

شهید دکتر بهشتی

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 31 فروردین 1395  ] [ 11:45 PM ] [ ]

خاطره ی از شهيد محمد جواد تند گويان

 

به خاطر آنكه قاب عكس صدام را شكسته بودم، مرا به گودالی كه هشتاد و یك پله از زمین فاصله داشت، بردند. آنجا شبیه یك مرغ‌دانی بود. وقتی مرا در سلولم حبس كردند، از بس كوچك بود، می‌بایست به حالت خمیده در آن قرار می‌گرفتم. آن سلول درست به اندازة ابعاد یك میز تحریر بود. شب فرا رسید و كلیه‌هایم از شدت سرما به درد آمده بود. به هر طریق كه بود، شب را به صبح رساندم. تحملم تمام شده بود. با پا محكم به در سلول كوبیدم. نگهبان كه فارسی بلد بود، گفت: چیه؟ چرا داد می‌زنی؟ گفتم: یا مرا بكشید یا از اینجا بیرون بیاورید كه كلیه‌ام درد می‌كند. اگر دوایی هست برایم بیاورید! دارم می‌میرم. او در سلول را باز كرد و چند متر جلوتر در یك محوطه بازتر كشاند و گفت: همین جا بمان تا برگردم. در آنجا متوجه یك پیرمرد ناتوان شدم. او در حالی كه سكوت كرده بود، به چشمانم زل زد. بی‌مقدمه پرسید: ایرانی هستی؟ جوابش را ندادم. دوباره تكرار كرد. گفتم: آره، چه كار داری؟ پرسید: مرا می‌شناسی؟ گفتم: نه از كجا بشناسم؟ گفت: اگر ایرانی باشی، حتما مرا می‌شناسی. گفتم: اتفاقا ایرانی‌ام؛ ولی تو را نمی‌شناسم. پرسید: وزیر نفت ایران كیست؟ گفتم: نمی‌دانم. گفت: ... نام محمد جواد تندگویان را نشنیده‌ای؟ گفتم: آری، شنیده‌ام. پرسید: كجاست؟ گفتم: احتمالاً شهید شده. سری تكان داد و گفت: تندگویان شهید نشده و كاش شهید می‌شد. دیگر همه چیز را فهمیدم. بغض گلویم را گرفته بود. فقط نگاهش می‌كردم. نگاه به بدنی كه از بس با اتوی داغ به آن كشیده بودند، مثل دیگ سیاه شده بود...، گفتم: اگر پیامی داری بهم بگو. گفت: این سیاه چال، طبقة زیرین پادگان هوانیروز الرشید است... گفت: ... پیام من مرزداری از وطن است... صبوری من است. نگذارید وطن به دست نااهلان بیفتد. نگذارید دشمن به خاك ما تعرض كند. استقامت، ‌تنها راه نجات ملت ماست. بگذارید كشته شویم، اسیر شویم؛ ولی سرافرازی ملت به اسارت نیفتد. گفتم: به خدا قسم... پیامت را به ایرانیان می‌رسانم. خم شدم دستش را ببوسم كه نگذاشت...  

 شهيد محمد جواد تند گويان

منبع : راوي: عيسي عبدي، ر.ك: ساعت به وقت بغداد، ج1، ص89 – 86.

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 31 فروردین 1395  ] [ 11:42 PM ] [ ]

کلامی از شهید بهمن دُرولی

 

 خدایا تو شهادت را نصیبم کن، خود چگونه شهید شدن را انتخاب خواهم نمود، خدایا تو شهادت را نصیبم کن که خود عشق و عاشقی را به حد اعلای آن خواهم رساند، خدایا آن گونه خواهم بود که تمام وجودم شیفتگی عشق رسیدن به وصال و حضور به درگاهت را گواه بگیرند.

 شهید بهمن دُرولی

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 31 فروردین 1395  ] [ 11:41 PM ] [ ]