خاطره ی از شهيد ابراهيم همت

 

روز سوم عمليات بود. حاجي هم مي‌رفت خط و برمي‌گشت. آن روز،‌ نماز ظهر را به او اقتدا كرديم. سر نماز عصر،‌ يك حاج آقاي روحاني آمد. به اصرار حاجي، نماز عصر را ايشان خواند. مسئله‌ي دوم حاج آقا تمام نشده،‌ حاجي غش كرد و افتاد زمين. ضعف كرده بود و نمي‌توانست روي پا بايستد. سرم به دستش بود و مجبوري، گوشه‌ي سنگر نشسته بود. با دست ديگر بي‌سيم را گرفته بود و با بچه‌ها صحبت مي‌كرد؛‌ خبر مي‌گرفت و راهنمائي مي‌كرد. اين‌جا هم ول كن نبود.
 
 شهيد ابراهيم همت

منبع : برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | مريم برادران

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 24 فروردین 1395  ] [ 2:03 PM ] [ ]

کلامی از شهيد حسين ثامني

 

 


 

اي مسئولين توجه داشته باشيد امروز مسئوليت حفاظت از خون شهيدان در درجه اول به عهده شماست مبادا بين صحبت و رفتارتان با اين ملت شهيدپرور با مقامات بالاتر فرق كند، خود را عاقل و متعهد و حافظ اسلام و ديگران را بدخواه و جاهل ندانيد، در خود بيشتر دقت كنيد، مبادا جلوي خدمت مخلصان را بگيريد.

شهيد حسين ثامني

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 24 فروردین 1395  ] [ 2:00 PM ] [ ]

خاطره ی از شهید برونسی

 

 

یک جوان بنام دادیر قال را از گردان اخراج کرده بودند و داشت می رفت دفتر قضایی. شهید برونسی همراه او رفت دفتر قضایی و گفت: آقا من این رو می خوام ببرم. گفتند: این به درد شما نمی خوره آقای برونسی. گفت: شما چه کار دارید؟ من می خوام ببرمش... همان دادیر قال شد فرمانده گروهان ویژه و مدتی بعد هم شهید شد. بعد از شهادت دادیر قال، یک روز حاجی به فرمانده قبلی او گفت:شما این جوونها را نمی شناسین، یکبار نمازش رو نمی خونه، کم محلی می کنه، یا یه شوخی می کنه، سریع اخراجش می کنین؛ اینها رو باید با زبون بیارین تو راه، اگه قرار باشه کسی برای ما کار کنه، همین جوونها هستن.  

 شهید برونسی

منبع : منبع : کتاب شهید برونسی

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 24 فروردین 1395  ] [ 1:59 PM ] [ ]

خاطره ی از شهید بروجردی

 

رفته بود فلسطين دوره ببيند. نمانده بود. گفته بود «اون جورى كه فكر مى كردم نبود. كلى مسلمان و ماركسيست قاطى هم شده اند نمى دونند چكار مى خواهند بكنند». برگشتنى توى صف بازرسى فرودگاه، نگهبان بهش گفته بود «هِلُو مستر! بفرمائيد برويد، پليز!» فكر كرده بود محمد خارجى است. او هم گفته بود «خيلى ممنون! دست شما درد نكنه». طرف جا خورده بود. چند تا فحش داده بود، گفته بود «برو وايسا آخر صف!». 

شهید بروجردی

منبع : برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | عباس رمضانی

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 24 فروردین 1395  ] [ 1:58 PM ] [ ]

خاطره ی از شهيد عباس بابايي

 

روزی هنگام مرخصی به زادگاهم رفتم. پس از مراجعت به پایگاه، خانواده‌ام را مقابل منزل پیاده كرده، برای انجام كاری، خواستم بیرون از پایگاه بروم؛ ولی ماشین روشن نشد، مجبور شدم آن را تا مسافت زیادی هُل بدهم و تا مقابل مسجد پایگاه بكشانم. شخصی از مسجد بیرون آمد و به من سلام كرد. وقتی فهمید ماشین روشن نمی‌شود، گفت: در ماشین طناب داری؟ پرسیدم: طناب برای چه می‌خواهی؟ گفت: می‌خواهم ماشین را بكسل كنم. گفتم: شما كه ماشین نداری... گفت: عیبی ندارد، اگر طناب داری، به من بده. بعد از آنكه طناب را گرفت، یك سرش را به ماشین و سر دیگرش را به كمر خود بست و ماشین را كشید. من از این جریان ناراحت شدم و خیلی اصرار كردم كه آن كار را نكند؛ ولی نتوانستم مانع او بشوم. به هر ترتیب تا مسافتی ماشین را كشاند. ناگهان متوجه شدم چند خودروی سواری و نظامی كنار ما ایستاده‌اند و همگی به آن شخص می‌گویند: «جناب سرهنگ! سلام، كمك نمی‌خواهید»؟ وقتی دیدم همه او را سرهنگ خطاب كردند، از خجالت عقب عقب رفته، داخل جوی آب افتادم. ایشان مرا بیرون آورد و خنده كنان گفت: «چرا داخل جوی آب رفتی؟ می‌خواهی شنا كنی؟ من با ترس و خجالت گفتم: ‌جناب سرهنگ! ببخشید، شما را نشناختم! گفت: به من نگو جناب سرهنگ، من هم آدمی مثل تو هستم. وقتی از ایشان اسمش را پرسیدم، گفت: برادر كوچك شما، عباس بابایی هستم. تا گفت عباس بابایی، فهمیدم فرمانده پایگاه است. تمام بدنم بخاطر خجالت و شرمندگی توأم با ترس، از عرق خیس شد...  

 شهيد عباس بابايي

منبع : راوي: حميد احمدي، ر.ك: سروهاي سرخ، ص206 ـ204

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 24 فروردین 1395  ] [ 1:55 PM ] [ ]

خاطره ی از شهید احمد كاظمي

 

در عملیات آزادسازی خرمشهر، هنگامی كه عراق، دفاع پرحجم و سختی تشكیل داد، بسیاری از رزمندگان ما شهید و یا مجروح شدند. در یكی از خاكریزها فردی را دیدم كه آرپی‌چی به دست بود و مرتب جای خود را تغییر می‌داد و به سمت دشمن شلیك می‌كرد. همین امر باعث شد اندك نیروهای باقی مانده، با روحیة بالا فعالیت كنند. اگر خاكریز، قبل از رسیدن نیروهای كمكی سقوط می‌كرد، وضعیت خط بحرانی می‌شد. در دل خود، آن آرپی‌چی زن را تحسین می‌كردم. وقتی پشت خاكریز رسیدم، آرپی‌جی‌زن را دیدم. او كسی جز احمد كاظمی نبود كه یك تنه ایستاد تا نیروهای كمكی از راه برسند و خط سقوط نكند.

 
  شهید احمد كاظمي

منبع : راوي: سيد ناصر حسيني، ر.ك: فاتحان خرمشهر، شهيد كاظمي، ص 55

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 24 فروردین 1395  ] [ 1:41 PM ] [ ]