خاطره ی ازشهید صیاد شیرازی


دوست نداشت با هر كسي ارتباط ‌داشته باشد و خيلي برايش مهم بود كه طرف مقابل اهل طاعت و عبادت باشد. قبل از انقلاب هر جور آدمي در ارتش يا جاهاي ديگر ديده مي‌شد و برخي‌اهل كارهاي ناصواب بودند. علي دوست نداشت با هر كسي همراه باشد. آن سالي كه براي كلاس دوازده راهي تهران شد و در مدرسه اميركبير (دارالفنون‌) ثبت ‌نام كرد، يك نفر از آشنايان هم همراه او در مدرسه ثبت ‌نام شد.گفتيم براي هر دو يك خانه در تهران بگيريم كه آنجا درس بخوانند. او با دوستش از يك كوچه و از يك راه به مدرسه مي‌رفتند. يك روز دوستش به او گفت: "بيا از كوچه‌اي برويم كه درآنجا دخترهاي زيادي هستند و ديگر از كوچه سابق نرويم. " علي به حرفش گوش نداد و به ‌راه خود ادامه ‌داد و اين گونه بود كه از همان دوران نوجواني و جواني راه خودش را از ناپاكي‌ها جداكرد.علي ‌آن سال براي امتحان ورودي دانشكده افسري آماده شد. دوستش در آن امتحان مردود شد و مجبور بود دوباره درس بخواند و علي وارد دانشكده شد. وقتي به پدر آن پسر از اوضاع فرزندش ‌خبر دادند،او گفت‌: "چرا به من اطلاع نداده بوديد كه فرزندم اين گونه رفتار مي‌كند؟ " ولي علي دراين باره صحبتي نمي‌كرد، فقط راهش را از دوستش جدا كرده بود. خيلي پاك و نجيب بود. 

 شهیدصیاد شیرازی

منبع : شاهد یاران / روایت مادرش

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 26 فروردین 1395  ] [ 12:35 AM ] [ ]

کلامی از شهید سیدمرتضی آوینی

 

مردمان مسافر کاروان مرگند ، اما خود نمی دانند ، مرگ کاروان دار سفر زندگی است و کجاوه ثابت می نماید اما کاروان در سفر است

شهید سیدمرتضی آوینی

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 26 فروردین 1395  ] [ 12:33 AM ] [ ]

خاطره ی از شهیدعبدالله ميثمي

 

از كوچه ى پشتى مسجد حكيم كه رد مى شوى، يا از بازار كه زياد با مسجد فاصله ندارد، پنجره هاى مقبره ى مرحوم كرباسى پيدا است. چند تا حياط مخروبه دور و بر مقبره هست و چند اتاق و دخمه ى بدون استفاده. آن روزها مقبره فقط روزهاى جمعه باز بود و بعضى عيدها. تا اين كه عبداللّه شد خادم آن جا و كليدش را گرفت. در آن جا را باز مى كرد، جارو مى كشيد، گردگيرى مى كرد. در را باز مى گذاشت هر كس مى خواهد برود زيارت. مى گفت «خدمت به عالم را دوست دارم.» رحمت اللّه و مصطفى هم كمكش مى كردند. جاى خوبى بود براى كارهايى كه مى خواستند بكنند. سوراخ سنبه هايش را كه مى گشتى، خيلى چيزها پيدا مى شد; كتاب، اعلاميه، حتي دستگاه تكثير. جلسه هاى هفتگيشان را هم آن جا مى انداختند.  

شهیدعبدالله ميثمي

منبع : برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | مریم برادران

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 26 فروردین 1395  ] [ 12:31 AM ] [ ]

خاطره ی از شهید بروجردی

 

هفت ساله بود كه رفت كارگاه خياطى، پيش داداش على. اوستا به داداش گفته بود «مواظب باش دست به چرخ ها نزنه. خراب كارى بكنه من يقه ى تو رو مى گيرم.» دو هفته نشده بود، يك چرخ ديگر گذاشته بود كنار بقيه ى چرخ ها. گفته بود «براى آميرزاست.» سه ماه توى خياطى كار كرد. مزدش شد عين بقيه. مدرسه ها كه باز شد، رفت شبانه اسم نوشت. روزها كار مى كرد، شب ها درس مى خواند.
 
شهید بروجردی

منبع : برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | عباس رمضانی

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 24 فروردین 1395  ] [ 3:45 PM ] [ ]

کلامی از شهيد حسن علي قنبري

 

ما براي حفظ اسلام و قرآن و براي نشر عدل و فضيلت و احقاق حقوق محرومان و احياي دستورات اسلام و ساختن مباني طريقت و آزادي قيام كرده ايم.

شهيد حسن علي قنبري

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 24 فروردین 1395  ] [ 3:44 PM ] [ ]

خاطره ی از شهید بيژن بهتويي

 

بیژن بهتویى در 5 دى 1360 در بستان به شهادت رسید. این در حالى بود كه 16 سال بیشتر نداشت. فرمانده وى پیرامون شهادت و ایثار بیژن مى‏گوید: «در روزهاى اوّل عملیات، در محاصره دشمن قرار گرفتیم. ما داخل سنگر پناه گرفته بودیم و از نظر مهمّات در تنگنا بودیم. كسى جرئت نمى‏كرد از سنگر بیرون برود. فقط بیژن بود كه مرتّب از سنگر بیرون مى‏رفت و از آن طرف خاك‏ریز براى ما مهمّات مى‏آورد. بعد از آن، شروع به جنگ با تانكها كرد. تعدادى از تانكها را با آرپى‏جى زد و سپس با نارنجك سراغشان رفت. ناگهان هنگام منفجر كردن یكى از تانكها به زمین افتاد و به شدت مجروح شد و خیلى از قسمتهاى بدنش بر اثر انفجار سوخت. خواستم او را از زمین بلند كرده، به عقب بازگردانم كه ممانعت كرد. هر چه اصرار كردم، نپذیرفت. سرانجام گفت: «اینجا محاصره شده است اگر بمانید، دشمن شما را اسیر مى‏كند.‌» سپس گفت: «برو، اگر شرایط مناسب بود، بعداً بیایید و بقیه شهدا و مجروحین را برگردانید. اگر توانستید، مرا هم برگردانید!»  

شهید بيژن بهتويي

منبع : ر. ك: همین پنج نفر، ص 57 و 58

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 24 فروردین 1395  ] [ 3:43 PM ] [ ]

خاطره ی از شهید ابراهيم همت

 

پيشانيش از زور درد چروك افتاده بود. چهره اش در هم مچاله شده بود. انگار هر آن جمع‌تر مي‌شد. بايد عقب نشيني مي‌كرديم و حاجي نگران بود كه فرصت عقب بردن شهدا را نداشته باشيم. بچه‌ها كه شهيد مي‌شدند، چهره‌ي حاجي برافروخته‌تر مي‌شد. ولي اين كه نتوانيم شهدا را عقب ببريم، براش خيلي دردناك بود. آن شب تا صبح خيلي به حاجي فشار آمد. سعي مي‌كرد با بچه‌ها شهدا را بكشند عقب. ولي لحظه‌ي آخر، عجيب بود. حاجي نمي‌توانست از جبهه جدا شود. همه را فرستاده بود عقب. اما خودش گوشه كنار،‌دنبال بدن يكي از بچه‌ها مي‌گشت.  

 شهید ابراهيم همت

منبع : برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | مريم برادران

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 24 فروردین 1395  ] [ 3:41 PM ] [ ]

کلامی از شهیدمجيد تاجيك

 

اين را بدانيد كه فقط ولايت فقيه مي‌توان ايران و جهان را از گودال بزرگ منجلاب فساد و تباهي بيرون بكشد و به سوي جامعه اسلامي هدايت كند.

شهیدمجيد تاجيك

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 24 فروردین 1395  ] [ 3:40 PM ] [ ]