خاطره ی از شهید رضا چراغی
در یکی از عملیاتها، بعلت اینکه یکی از لشگرها نتوانسته بود خط را بشکند و ما خط را شکسته بودیم، بین ما و تعداد زیادی از نیروهای بسیجی، بواسطه میدان مین وسیع، فاصله افتاده بود. آنها برای مدتی در آنجا بودند و دسترسی به آنها میسر نبود. بالاخره شهید چراغی به همراه شهید کریم و شهید نورانی با ماشین جلو رفته و خود را به نیروهای بسیجی رساندند. حالات بچه ها به دلیل غربتی که منطقه را فرا گرفته بود دیدنی بود. از همه دردناک تر آنکه، آنها به محض دیدن ما، ضمن ابراز خوشحالی گفتند: « چی شده، راه گم کردید، اومدید اینجا»؟ شهید چراغی در حالی که بغض گلویش را گرفته بود، شروع به بیرون کشیدن میله های موانع نمود و خطاب به شهید نورانی گفت: « محسن! من جواب این بچه ها را چگونه بدهم؟ من فرمانده این بسیجیها می باشم در حالی که اینها اینجا مانده اند و من غافل هستم.» او همان جا ماند و نیروها را به عفب هدایت کرد و با بیسیم تقاضای آمبولانس و نیروی کمکی نمود. چهره رضا در آن روز بسیار تاراحت و پریشان بود و تا همه نیروها را به عقب نفرستاد، آرام نگرفت.
شهید رضا چراغی
منبع : راوی: داود احمدپور منبع: کتاب چراغی
شادی روح شهدا صلوات
ادامه مطلب
