خاطره ی ازشهید عبد الكريم رئيسي

زمانى كه عراق جزیره مجنون را بمباران شیمیایى كرد، تعداد زیادى از نیروهاى اسلام به شدّت مجروح شدند و بى‏هوش روى زمین افتادند. عبد الكریم رئیسى حالش خیلى وخیم بود. در عین حال بالا سر یكى از مجروحان كه بسیجى 14 ساله‏اى بود، نشسته بود. گفتم: «عبد الكریم! زود باش، باید به عقب برگردید، چرا نشسته‏اى؟!»
گفت: «آقا سید! نمى‏توانم این بچه را همین‏طور اینجا تنها بگذارم. هرطور شده باید او را از اینجا ببرم.‌»
به هر زحمتى بود، آن نوجوان را عقب فرستادیم. وقتى سراغ عبد الكریم رفتیم، بى‏هوش روى زمین افتاده بود. بدنش بر اثر عامل شیمیایى سیاه شده بود. او را به بیمارستان انتقال دادیم؛ اما بعد از مدتى كوتاه به شهادت رسید

 شهید عبد الكريم رئيسي
منبع : راوى: سید مرتضى هاشمى، ر. ك: در امتداد دیروز، ص 48
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 25 اسفند 1395  ] [ 9:26 PM ] [ ]

خاطره ی ازشهید مهدي خندان


وقتی سردار مهدی خندان، معاونت تیپ عمار از لشكر محمد رسول اللّه صلی الله علیه وآله، بوی عملیات والفجر 4 را استشمام كرد، خود را به منطقه رساند و با سختی زیاد توانست نظر حاج همت (فرمانده لشكر) را برای شركت در عملیات، جلب نماید. او در عملیات، به عنوان تخریب چی كار می‌كرد. بعد از آنكه معبری در میدان مین زد و پشت سیمهای خاردار كلافی شكل رسید، مدتی برای گرفتن سیم چین به انتظار نشست؛ ولی وقتی به آن دست پیدا نكرد، با دستهای خود شروع به بازكردن كلافها كرد. تیرهای ضد هوایی دشمن از كنار سیمها و از بالای سر مهدی می‌گذشتند. سرانجام حلقه‌های بلند كلافها از هم باز شد و او با سر وارد كلافها شد و وسط آنها نشست و با دستهای زخمی مشغول بازكردن ردیف دیگر سیم خاردار شد. با هر تكانی كه می‌خورد، خارهای بیشتری در تنش فرو می‌رفت. سرانجام ردیف آخر را هم باز كرد و خود را به طرف دیگر كلافها كشاند. لباسهایش به خارها گیر كرده، پاره پاره شده بود. با آنكه خون زیادی از بدنش رفته بود، روی دو پایش ایستاد و با صدای بلند گفت: «اِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ ینْصُرْكُمْ» این را در حالی گفت كه فاصله زیادی با دشمن نداشت. در آن لحظات، خط آتش دشمن درست روی میدان مین و سیمهای خاردار متمركز شده بود. ناگهان، هاله‌ای از سرخی تیرها مهدی را فرا گرفت و او تكانی خورد و در حالی كه دستهایش باز بود، به روی سیمها افتاد و به شهادت رسید. وی كسی بود كه حاج همت به او لقب شیر كوهستان داد.  
شهید مهدي خندان
منبع : راوی: برادر علی جزمانی، ر. ك: قله 1904، ص 165
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 25 اسفند 1395  ] [ 9:24 PM ] [ ]

کلامی از شهيد سعيد زقاقي


 مادرم زماني كه خبر شهادتم را شنيدي گريه نكن ...زمان تشييع و تدفينم گريه نكن ...زمان خواندن وصيت نامه ام گريه نكن...فقط زماني گريه كن كه مردان ما غيرت را فراموش مي كنند و زنان ما عفت را ...وقتي جامعه ما را بي غيرتي و بي حجابي گرفت مادرم گريه كن كه اسلام در خطر است .
شهيد سعيد زقاقي

شادی روح شهدا صلوات

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 25 اسفند 1395  ] [ 9:23 PM ] [ ]

خاطره ی از حجت الاسلام سيد علي اكبر ابوترابي

اوایل اسارت ما را به موصل یک قدیم بردند.
بعضی از اسرای آنجا اهالی شهرهای مرزی بودند که در روزهای اول جنگ اسیر شده بودند.
باهم رابطه خوبی نداشتیم، اتاق هایمان را از هم جدا کردیم آنها رفتند یک طرف اردوگاه و ما هم طرف دیگر.
عراقی ها از دودستگی ما خشنود بودند
مدتی بعد حاج آقای ابوترابی را به اردوگاه ما آوردند. وقتی موضوع را فهمید؛ خیلی ناراحت شد.
یک روز گفت: امروز ناهارتون رو بردارید و برید با اونها غذا بخورید.
ما هم همان کار را کردیم.
اوضاع کم کم عوض شد، آنها که نماز نمی خواندند هم می آمدند کنار ما در صف نماز جماعت.

  حجت الاسلام سيد علي اكبر ابوترابي
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 24 اسفند 1395  ] [ 7:21 PM ] [ ]

خاطره ی ازشهیدعبدالله ميثمي

بند هفت، هفت تا اتاق داشت و يك سالن بيست مترى. جا نبود. دو طرف راه روى دومترى را هم تخت زده بودند. تخت هاى سه طبقه آهنى كف چوبى، با يك پتو كه هم زيرانداز بود، هم بالش، هم روانداز.
تازه واردها بايد روى زمين مى خوابيدند. تخت مال سابقه دارها بود. عبداللّه شب ها جايش را مى داد به يكى از تازه واردها.
مى گفت نصفه شب كه مى خواهد از تخت بيايد پايين براى نماز، سر و صدا مى شود. اما روزها جاش طبقه ى سوم تخت بود. مى نشست آن بالا و كتاب مى خواند.

 شهیدعبدالله ميثمي
منبع : برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | مریم برادران
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 24 اسفند 1395  ] [ 7:17 PM ] [ ]

کلامی از شهيد قباد شمس الديني

 


 مسئولین بدانند اگر عهد خود با شهداء را فسخ کنند یا حقی به نام شهداء از مظلومی پایمال شود او را نمی بخشیم ، این حکومت خون نمی دهد شکم ها از مال دنیا پر شود ، خون می دهد تا اسلام ناب محمدی برقرار باشد و عدالت و برابری حاکم شود .
شهيد قباد شمس الديني

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 24 اسفند 1395  ] [ 7:01 PM ] [ ]

خاطره ی ازشهيد دكتر مفتح

 

آقای مفتح برخوردش بیشتر با آخوندها بود. در آنجا نشوونمای آقای مفتح سبب کمرنگ شدن آدمهایی چون آقای مصلح می شد. به عنوان مثال آقای مصلح در مراسمی که در دانشگاه برای تجلیل از شاه می گرفتند، حضور پیدا می کرد وآقای مفتح حتی یک بار هم نرفتند. یک روز به عنوان روز شکرگزاری همه کلاسها را تعطیل کرده بودند، اما دانشگاه باز بود، ایشان کلاس را تعطیل هم نکرد... در دانشکده چند بار گفته شد که آقای مصلح و دیگران کلاسهایشان را تعطیل کرده اند، شما چرا تعطیل نمی کنی؟ ایشان با یک ریشخند می گفتند، چرا باید کلاسم را تعطیل کنم؟ چه اتفاقی افتاده است؟ آن روزها می گفتند روز رفع خطر از ذات مبارک ملوکانه. ایشان می فرمود، کی این اتفاق افتاده؟ چه خبر شده؟ ... در همان جلسه عده ای گفتند استاد! چرا تعطیل نمی کنید؟ ایشان گفتند وخصمنا قد قال بالتعطیلی و ساواک را خیلی ظریف به عنوان خصمنا به دانشجویان شناساندند و دانشجویان کف زدند و ایشان به شوخی گفتند، می توانید سر ما را به باد بدهید؟ ما داریم بحث فلسفی می کنیم. چرا حرفهای دیگری می زنید؟ که دانشجویان دوباره کف زدند. دانشجویان خیلی مواظب بودند که آقای مفتح چه می گوید.  
شهيد دكتر مفتح
منبع : برگرفته ازماهنامه شاهد ياران
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 24 اسفند 1395  ] [ 6:59 PM ] [ ]