ماجرای‌دفن‌بسیجی‌شهید در حرم حضرت‌علی(ع)

به گزارش خادم الشهداء ، “علی کاظم” از سربازان عراقی بود که در طول جنگ ایران و عراق بیش از پانصد  بسیجی ایرانی را به شهادت رساند. وی در بخشی از خاطراتش می‌گوید:

شهداء ایرانی مستجاب الدعوه هستند. آخرهای جنگ بود که تیرخوردم و خون زیادی ازم رفته بود. ایرانی ها ما را محاصره کرده بودند، چشمانم تار می‌دید که متوجه شدم یک ایرانی داره به سمتم می آد و تیر خلاص می زنه، نفسم را حبس کردم تا نفهمه زنده هستم. تا من رو برگردوند ناگهان نفسم زد بیرون، تا فهمید زنده هستم جلویم نشست و من هم پیراهنم را به نشان اینکه اسیر شده ام جلویش گرفتم. دیدم عربی بلد است، بچه خوزستان بود.

پرسید اسمت چیه؟ گفتم علی، علی کاظم. گفت: تو اسمت علی هست و با ما می جنگی؟! شیعه هستی؟ گفتم آره. پرسید خونت کجاست؟ گفتم: نجف… تا گفتم نجف بغض این بسیجی ترکید و در حال گریه بود که گفت کجای نجف؟ گفتم اون کوچه ای که تهش به حرم حضرت علی می خوره. دیدم داره گریه می کنه.

بهم گفت: اسمت علی هست و شیعه هستی، خونت هم کنار حرم حضرت علی، عشق ما ایرانی ها است بعد داری با ما می جنگی؟؟! سرمو انداختم پایین، ولی توبه نکردم. بعد گفت: می دونی آرزوم چیه؟ گفتم: نه. گفت: آرزوم اینه که شهید بشم و به رسم شما من رو دور ضریح خوشگل علی بچرخونن و رو به روی حرم امامم دفنم کنند.

پیراهنی که تو دستام بود را گرفت و پوشید، داشت اشک می ریخت که یهو گفت: برو آزادی! گفتم چرا؟ گفت چون شیعه هستی و اسمت علی هست، برو.

پا شدم دویدم، دور شدم اما دیدم که هنوز نشسته و داره گریه می کنه، دویدم و از حال رفتم.

چشم که باز کردم دیدم تو بیمارستان هستم. همه اقوام دورم بودند، پدرم گفت: علی کاظم، تو زنده ای؟ تعجب کردم، گفتم آره، چطور؟ گفت:ِ ما تورا دفن کردیم! تعجم بیشتر شد. ادامه داد: دیروز یه جنازه اومد که صورتش کاملا سوخته بود و نمی شد تشخیص داد اما لباس تو تنش بود و تو جیبش پلاک تو بود. ما هم به رسم اعراب بردیم و دور ضریح امام علی چرخوندیم در قبرستان درست رو به روی حرم امام علی دفنش کردیم.

به شدت اشک می ریختم، همه تعجب کرده بودند. خودم را انداختم پایین تخت، سجده کردم، گفتم: خدایا من کیا را کشتم! خدایا لعنت به من. آخر هم گفتم: خدایا یعنی توبه من را قبول می کنی؟

 


یا علی(ع)
[ چهارشنبه 23 مهر 1393  ] [ 3:16 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

امام رضا(ع) بهم گفت کی و کجا شهید میشم!

به گزارش خادم الشهداء ، یه نوجوان 16 ساله بود از محله های پایین شهر تهران ... چون بابا نداشت خیلی بد تربیت شده بود خودش می گفت: گناهی نشد که من انجام ندم تا اینکه یه نوار روضه حضرت زهرا سلام الله علیها زیر و رویش کرد ...

بلند شد اومد جبهه یه روز به فرمانده مون گفت: من از بچگی حرم امام رضا علیه السلام نرفتم می ترسم شهید بشم و حرم آقا رو نبینم یک 48ساعته به من مرخصی بدین برم حرم امام رضا علیه السلام زیارت کنم و برگردم ...

اجازه گرفت و رفت مشهد...
دو ساعت توی حرم زیارت کرد و برگشت جبهه
توی وصیت نامه اش نوشته بود:
در راه برگشت از حرم امام رضا علیه السلام ، توی ماشین خواب حضرت رو دیدم
آقا بهم فرمود: حمید! اگر همینطور ادامه بدهی خودم میام می برمت...

...یه قبری برای خودش اطراف پادگان کنده بود
نیمه شبا تا سحر می خوابید داخل قبر ...
گریه می کرد و می گفت: یا امام رضا علیه السلام منتظر وعده ام
آقا جان چشم به راهم نذار...

... توی وصیت نامه اش ساعت و روز و مکان شهادتش رو نوشته بود
می گفت امام رضا ع بهم گفته کی و کجا شهید میشم!
حتی مکانی هم که امام رضا ع فرموده بود شهید میشی تا حالا ندیده بود...

... روز موعود خبر رسید ضد انقلاب توی یه منطقه است باید بریم سراغشون
فرمانده گفت: چند تا نیرو بیشتر نمی خوایم
همه ی بچه ها شروع کردند التماس کردن که آقا ما رو ببرید
دیدم حمید یه گوشه نشسته و نگاه می کنه
ازش سوال کردند: مگه تو دوست نداری بری به این عملیات؟
حمید خندید و گفت: شما برا اومدن التماس هاتون رو بکنید ، اونی که باید منو ببره خودش می بره...

خود فرمانده اومد و گفت : حمید تو هم بلند شو بریم ...

... بچه ها میگن وقتی وارد روستایی که ضد انقلاب بودند شدیم
حمید دستاش رو به سمت ما بلند کرد و گفت : خداحافظ

کسی اون لحظه نفهمید حمید چی میگه!
اما وقتی شهید شد و وصیت نامه اش رو باز کردیم دیدیم
دقیقا توی همون روز ، ساعت و مکانی شهیـد شده که تو وصیت نامه اش نوشته بود...

 اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا عَلیِّ ابنِ مُوسَی الرِّضا(علیه السّلام)

 خاطره ای از زندگی شهید حمید محمودی
 راوی : حاج مهدی سلحشور، همرزم شهید


امام رضا ع
[ سه شنبه 22 مهر 1393  ] [ 2:22 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

خاکی ترین سردار غرب کشور

به گزارش خادم الشهداء ، محمد بروجردی یکی از دوازده بنیانگذار سپاه پاسداران و از گزینه های اصلی فرماندهی کل سپاه بود، اما به همه عناوین پشت پا زد و در کردستان مستقر گردید. او در تمام سال های پاسداری اش، از میان مردم کرد خارج نشد و سرانجام نیز در میان آنان شربت شهادت نوشید. او جمله معروفی دارد به این قرار:"تنها کسی می تواند در کردستان کار کند و ماندگار شود که عاشق مردم کرد باشد."

محمد بروجردی، در حالی که می توانست در جبهه جنوب، فرماندهی بزرگ ترین یگان های زرهی و پیاده سپاه را بر عهده بگیرد، سپاه منطقه 8 (جبهه غرب کشور) را ترجیح داد و جان بر سر آرمان خود، یعنی برقراری ثبات و امنیت و رفاه در کردستان نهاد.

عکس زیر، تصویری استثنایی از محمد بروجردی است که در یک روستای کردنشین، در حلقه مردم روستا نشسته است و اسلحه خود را با فاصله از خود روی زمین قرار داده. این عکس درست در زمانی گرفته شده که کردستان از ناامن ترین بخش های کشور بود و لانه گروهک های مزدوری که به دنبال شکار فرزندانِ خدمتگزار ملت بودند. اما بروجردی همواره سعی داشت بدون اسلحه و با خضوع و خشوع کامل با هم وطنان کردزبان روبرو شود و شاید به همین دلیل است که این سردار، عکسی که در آن سلاح به دست گرفته باشد ندارد.

 


عشقم
[ سه شنبه 22 مهر 1393  ] [ 2:21 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

ماجرای رزمنده‌ای که خودش را فدا کرد

به گزارش خادم الشهداء ، متن زیر، خاطرات "محمد علی مشکور" رزمنده گلستانی است.

شب عملیات بستان یا همان طریق القدس باران بسیار شدیدی باریدن گرفت و ما هم با خود فکر کردیم به خاطر این باران، عملیات انجام نمی شود. در حال استراحت بودیم که حدود ساعت 5 صبح برپا دادند. دستور دادند که تجهیزات را بر داریم و به سرعت سوار ماشین ها شویم. سوار تویوتا شدیم و ما را به جلو بردند.

منطقه پر از گل بود. نیروها به محض پیاده شدن از ماشین، بدون لحظه ای توقف، مستقیم به خط مقدم می زدند. یکسری از بچه های اطلاعات عملیات جلو رفتند و در آن گل و لای عجیب و غریب که اصلا قابل وصف نیست و هر کس وارد آن می شد، به شدت زمین می خورد، جلو رفته بودند و با سختی فراوان خود را به خاکریز اول رسانده بودند.


عراقی ها فکر انجام عملیات از طرف ایران را به وجود بارانی که باریده بود، نمی کردند و همگی در حال خواب و استراحت بودند. نیروهای ما به راحتی رفتند و دیده بانان را به هلاکت رساندند. مدتی بعد که  نیروهای ما با عراقی ها درگیر شدند و سر و صدا ایجاد شد، عراقی ها منور زدند. یادم هست وقتی منور زدند، دیدم که تعدادی از بچه های ما بین خاکریز عراق و خودمان بودند و پشت سیم های خاردار روی زمین خوابیده بودند.در همان حال، پای یکی از رزمندگان بر اثر ترکش خمپاره قطع شد.

او برای این که داد نزند و از شدت درد ناله نکند. چفیه را داخل دهان خود کرده و به شدت فشار می داد و تلاش می کرد درد را درخودش نگه دارد. کوله پشتی یکی دیگر از رزمندگان که منور روی او افتاده بود، آتش گرفت. او برای اینکه از نور این آتش که به کوله پشتی افتاده بود، منطقه نیروهای ما لو نرود، خود را به پشت روی کوله پشتی انداخت و خودش آتش گرفت و همانجا به شهادت رسید.

همان لحظه ها بود که دستور رسید نیروها به خط بزنند و ما هم به سرعت بلند شدیم و به خاکریز عراقی ها حمله کردیم. سنگر عراقی ها را پاکسازی کردیم. تعدادی از عراقی ها فرار می کردند، تعدادی هم مقاومت می کردند. درگیری شدیدی اتفاق افتاد. در همان مرحله اول، حدود 80، 90 عراقی هلاک شدند. ما خاکریز اول عراق را گرفتیم. به ما گفتند که این جا تحمل کنید تا دستورات بعدی برسد. رو به روی ما دشت بازی بود و نمی دانستیم که باید چه کنیم و به کدام سمت برویم. ما هیچ آشنایی با آن محیط نداشتیم. کمی صبر کردیم، تعدادی از نیروهای ما آمدند و پیاده به سمت جلو حرکت کردند. دستور رسید که به سمت خط دوم عراقی ها حمله کنید.


فاصله ما تا خط دوم حدود 700 تا 800 متر بود.آن جا را هم گرفتیم و همان جا مستقر شدیم. ساعت حدود10، 11 صبح بود که با زحمت فراوان برای ما مقداری خوراکی آوردند. این زمانی بود که تشنگی بر ما غلبه کرده بود. جرات نمی کردیم داخل سنگر عراقی ها هم برویم. چون ممکن بود آن جا را به مین آلوده کرده باشند یا تله انفجاری گذاشته باشند.

در آن محیط، اجساد فراوان عراقی ها پراکنده بود. یکی دستش قطع شده بود. دیگری سرش قطع شده بود، صحنه بسیار ناگواری بود. ما اجساد عراقی ها را یک به یک جمع کردیم حدود 40 جسد را روی هم گذاشتیم. هر کس که می آمد و جسد 40 عراقی را یکباره با هم می دید، وحشت سر تا پایش را در بر می گرفت. به همین دلیل تلاش کردیم آنها را در گوشه ای دفن کنیم. از طرف دیگر، به خاطر آفتاب شدیدی که وجود داشت، این اجساد به زودی بوی تعفن می گرفتند و باعث آزار خود ما نیز می شدند. ساعت تقریبا 11 و نیم بود که دستور آمد به جلو بروید.


ما حدود 20 نفر بودیم. با هم حرکت کردیم. آقای احسن هم همراه ما بود. همان طور که جلو می رفتیم، ناگهان دیدیم از سمت چپ، عراقی ها ما را مورد حمله قرار داده اند. متوجه شدیم که در سمت چپ در فاصله یک کیلومتری، جاده ای وجود دارد که عراقی ها از آن جاده در حال تدارکات هستند. این جاده، جاده ای شن ریز شده بود. عراق در آن جا نیروی پیاده کرده بود و از همان نقطه ما را مورد هدف قرار می داد. آقای اکبر نجفی را که تیربار داشت، صدا کردم. تیر بار ژ-سه را روی یکی از سنگر ها که قبلا از آن عراقی ها بود، قرار دادیم و به او گفتم: این جاده با این نیروها را بزن تا آن ها جرات نکنند جلوتر بیایند، چون آن ها داشتند به صورت دشتبانی پیشروی می کنند. آقای نجفی تعداد زیادی از عراقی ها را با همان تیر بار به هلاکت رساند.
برد تیربار ژ-سه 4 کیلومتر است و فاصله عراقی ها با ما حدود 700 متر بود. من همانطور که هیجان داشتم و با صدای بلند می گفتم: اکبر بزن، اکبر بزن، دیدم که اصغر عباسی رسید. به او گفتم: تو هم بیا و با ژ-سه تیر اندازی کن . او هم شروع به تیر اندازی کرد. ناگهان اصغر گفت: اکبر نجفی که فعلا این جاست، تو بیا برویم. گفتم: آخر اکبر تنهاست، اگر اتفاقی برایش بیفتد یا تانک به این سمت بیاید، او را می زنند. ما 100 متر هم از اکبر فاصله نگرفته بودیم که ناگهان صدای گلوله آمد.

عراقی ها با گلوله 106 اکبر نجفی را زدند، به طوری که مغز سر او از روی ابروی بالا پرتاب شد. دوست من آقای قاسمی که از نیروهای جهاد تهران بود. آن جا بود.او دوربین داشت و پشت سر هم عکس می گرفت. در آن لحظه، 4 عکس از اکبر گرفت. به اکبر که نگاه کردم، دیدم فقط 5 فشنگ برای اکبر باقی مانده است.همه نوار های تیربار را که حدود 1000 فشنگ بود را خالی کرده بود و عراقی ها را به هلاکت رسانده بود.

اسلحه ای هم که شب و روز با آن مانوس بود و حتی شب ها زیر سرش می گذاشت و می خوابید، دقیقا در کنارش افتاده، همان لحظه سرم را برگرداندم، دیدم یکی دیگر از رفقای دیگرم هم در گوشه ای دیگر سرش قطع شده و به پشت برگشته است. یکی دیگر از دوستانم را هم همان جا دیدم که گوشتهای پایش از بالای ران تا روی پوتین کنده شده است. از زور درد به شدت داد می زد. از دیگران خواستم تا پتو بیاورند. او را داخل پتو گذاشتم و آرام به او گفتم: ذکر یا حسین بگو. او هم بلافاصله نام حسین (ع) و حضرت زهرا(س) را به زبان آورد تا تحمل درد برایش آسان تر شود.

 


فدایی
[ سه شنبه 22 مهر 1393  ] [ 2:17 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

اقامه نماز جمعه با سِرُم +عکس

خادم الشهداء؛ تعدادی از جانبازان، در حالی که بعضی از آنان به لحاظ عمومی حتی قادر به خوردن غذا نبودند و از سرم استفاده می کردند، در نماز جمعه حاضر شده و قامت شکسته خود را به نماز بسته اند.

به گزارش خادم الشهداء ، تعدادی از جانبازان دفاع مقدس در حالی که برخی از آنان به لحاظ عمومی حتی قادر به خوردن غذا نبودند و از سرم استفاده می کردند، در نماز جمعه حاضر شده و قامت شکسته خود را به نماز بسته اند.

خادم الشهداء؛ تعدادی از جانبازان، در حالی که بعضی از آنان به لحاظ عمومی حتی قادر به خوردن غذا نبودند و از سرم استفاده می کردند، در نماز جمعه حاضر شده و قامت شکسته خود را به نماز بسته اند.

 


نماز عشق
[ سه شنبه 22 مهر 1393  ] [ 2:14 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

خانه ای با اجاره خون...!

به گزارش خادم الشهداء ، «یوسف میرزایی» به سال 1343 در روستای «خطیرکلا» متولد شد. وی پس از 9 ماه حضور در جبهه، در مورخهبیست و هشتم مهر 1362 طی عملیات والفجر 4 بال در بال ملائک گشود.
آن چه در پیش رو دارید، متن کامل وصیت نامه ی تاثیر گذار و روحانی این بسیجی شهید است.


ادامه مطلب
[ سه شنبه 22 مهر 1393  ] [ 2:13 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

وقتی فرمانده عراقی فریاد زد: کشفنا الخمینی

به گزارش خادم الشهداء ، از آن روز که نام خمینی با انقلاب اسلامی ایران و عدالتخواهی مظلومان پیوند خورد، بیشمار انسان هایی که مظلومانه در چنگال ظلم و استبداد زمانه به دام افتاده بودند نور امیدی در دلشان روشن شد. در مقابل این مستکبرین بودند از ترس قیام های بعدی هر آنچه در اختیار داشتند را به کار گرفتند تا موج به راه افتاده از انقلاب ایران مرزهای را درنوردد.

8 سال جنگ از سوی ظالمین جهان بر ایران تحمیل شد تا ندای آزادی خواهی خمینی را خاموش کند تلاشی که هیچ گاه به ثمر نرسید و نام خمینی رمز پیروزی و استقامت انسان هایی شد که به دنبال پیمودن راه حق از هرآنچه داشتند گذشند. رزمندگانی که در جبهه ها مقابل دشمن ایستادگی کردند، زنانی که در پشت جبهه یاور عزیزان خود بودند، اسرایی که در اسارت همچون کوه با صلابت ایستادند و همه آنهایی که نام خمینی را بر زبان جاری ساختند.

متن زیر خاطره‌ای از "حسین شاکری فر" آزاده جنگ تحمیلی است:

"در همان روزهای نخست اسارت که حدود 28 روز از آن می گذشت و جراحت های بدن  من هنوز خوب نشده و کتفم که شکسته بود ترمیم نشده بود، نگهبان مرا صدا کرد: وین شاکری؟ (شاکری کجاست؟) ما دو نفر به این نام در آسایشگاه داشتیم. وقتی هر دو نفر ما بیرون رفتیم نگهبان مارا به محوطه ای که قدری از آسایشگاه دورتر بود برد.

به آنجا که رسیدیم دیدم گروهی از بعثیهای عراقی دور هم حلقه زده اند که در میان آنها یکی از افسران فرمانده هم بود. اول، مخصات هر دوی ما را پرسیدند. کسی که هم نام من بود سرباز بود و مشخصاتی که آنها دنبالش بودند را نداشت، برای همین او را به آسایشگاه فرستادند و من را نگه داشتند. بعد از من سوال کردند: انت روحانی؟ من متوجه شدم که آنها فهمیده اند من روحانی هستم و به اصطلاح لو رفته ام.

وقتی فرمانده از من پرسید تو روحانی هستی برا اینکه وانمود کنم متوجه نشده ام جواب دادم: منظورت چیست؟ مترجم سخن فرمانده را ترجمه کرد. من جواب دادم: من دانش آموز هستم. اما مترجم از قول فرمانده به من گفت: ما خمینی را کشف کرده ایم (کشفنا الخمینی). منظور او این بود که یک روحانی را شناسایی کرده اند. آنها چنان ذوق زده شده بودند که گویی معدن طلا کشف کرده اند و با آب و تاب می گفتند: ما یک خمینی کشف کرده ایم. فرمانده می گفت: خمینی برای ما مهم است. ما اسیران را دسته بندی کرده ایم و اگر از همه دست برداریم، از خمینی دست بردار نیستیم. البته پاسدار خمینی و بسیجی هم ارزش دارند، ولی قیمت خمینی خیلی بیشتر است. من در روز مبادله در مقابل یک خمینی که یک نفر را نمی گیرم، بلکه چندین نفر می گیرم.

 خلاصه بعد از اینکه چندین بار سوال کرد و ما انکار کردیم، دستور داد مرا بزنند. ناگهان ان جمع با هرچه در دست داشتند به من حمله کردند و بر سر و صورت و نقاط مجروح بدنم زدند تا جایی که مرگ را به چشم خود دیدم. در این میان فقط به یک چیز دلخوش بودم و آن اینکه به من گفته اند خمینی و نام مرا در کنار نام خمینی قرار داده اند. این برای من نهایت افتخار و عزت بود."

 


خمینی
[ سه شنبه 22 مهر 1393  ] [ 2:11 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

بدون اینکه عکس دخترش را ببیند شهید شد

عملیات شروع شده بود. گردان ما خط شکن بود. همه چیز داشت خوب پیش می رفت که یک دفعه خوردیم به یه کانال پر از سیم خاردارهای حلقوی. باید هرجور بود از این مانع رد می شدیم. یه دفعه متوجه شدیم عراقی ها دارن بهمون نزدیک می شن. اگه مارو می دیدند عملیات لو می رفت و بچه ها قتل عام می شدند. چاره ای جز عبور نبود.

توی فکر بودیم که یه دفعه فرمانده خودش رو انداخت روی سیم خاردارهای حلقوی. داشتیم از تعجب شاخ درمی آوردیم. گفت از روی من رد بشین و برین جلو تا عراقی ها نیومدند. هیچ کس حاضر نشد رد بشه تا اینکه مارو به جان امام قسم داد. با گریه از روش رد شدیم. آخرین نفر من بودم، دستم رو گرفت. غرق خون شده بود و صداش در نمی یومد. اشاره کرد به پاکتی که توی جیبش بود و بهم فهموند که بردارم. فکر کردم وصیت نامه اش رو نوشته، برداشتم.

عراقی ها نزدیک شده بودند باید می رفتیم تا من رو نبینند. وقتی داشتیم میرفتیم گریه ام گرفته بود، برگشتم و به فرمانده ام نگاه کردم دیدم آروم داره اشک می ریزه و به سختی دستاش رو به سمتم تکون می ده. فکر کردم داره باهام خداحافظی می کنه، خودم رو انداختم پشت یه خاکریز. پاکت نامه فرمانده رو باز کردم. خشکم زد. به جای وصیت نامه یه عکس دیدم، عکس دخترش بود، دختری که تازه به دنیا اومده بود و هنوز ندیده بودش. تازه فهمیدم تکون دادن دستاش برا خداحافظی نبوده میخواسته بگه برگرد تا برای یه بار هم که شده عکس دخترم رو ببینم و از دنیا برم.

راوی: سید یاسر موسوی

عملیات شروع شده بود. گردان ما خط شکن بود. همه چیز داشت خوب پیش می رفت که یک دفعه خوردیم به یه کانال پر از سیم خاردارهای حلقوی. باید هرجور بود از این مانع رد می شدیم. یه دفعه متوجه شدیم عراقی ها دارن بهمون نزدیک می شن. اگه مارو می دیدند عملیات لو می رفت و بچه ها قتل عام می شدند. چاره ای جز عبور نبود.

توی فکر بودیم که یه دفعه فرمانده خودش رو انداخت روی سیم خاردارهای حلقوی. داشتیم از تعجب شاخ درمی آوردیم. گفت از روی من رد بشین و برین جلو تا عراقی ها نیومدند. هیچ کس حاضر نشد رد بشه تا اینکه مارو به جان امام قسم داد. با گریه از روش رد شدیم. آخرین نفر من بودم، دستم رو گرفت. غرق خون شده بود و صداش در نمی یومد. اشاره کرد به پاکتی که توی جیبش بود و بهم فهموند که بردارم. فکر کردم وصیت نامه اش رو نوشته، برداشتم.

عراقی ها نزدیک شده بودند باید می رفتیم تا من رو نبینند. وقتی داشتیم میرفتیم گریه ام گرفته بود، برگشتم و به فرمانده ام نگاه کردم دیدم آروم داره اشک می ریزه و به سختی دستاش رو به سمتم تکون می ده. فکر کردم داره باهام خداحافظی می کنه، خودم رو انداختم پشت یه خاکریز. پاکت نامه فرمانده رو باز کردم. خشکم زد. به جای وصیت نامه یه عکس دیدم، عکس دخترش بود، دختری که تازه به دنیا اومده بود و هنوز ندیده بودش. تازه فهمیدم تکون دادن دستاش برا خداحافظی نبوده میخواسته بگه برگرد تا برای یه بار هم که شده عکس دخترم رو ببینم و از دنیا برم.

راوی: سید یاسر موسوی


دخترم
[ سه شنبه 22 مهر 1393  ] [ 2:10 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

با یار آشنا سخن آشنا بگو

عکسی به من نشون داد، یه پسر نوزده ، بیست ساله ای بود.
گفت اسمش عبدالمطلب اکبری هست. این بنده ی خدا زمان جنگ مکانیک بود.
در ضمن ناشنوا هم بود. یه پسر عمو داشت به نام غلامرضا اکبری که شهید شد.
وقتی غلامرضا شهید شد، یه روز عبدالمطلب سر قبرش نشسته بود و با زبان کرولالی
خودش با ما حرف میزد. ما هم گفتیم: چی می گی بابا... محلش نذاشتیم ....
هرچی سروصدا کرد هیچکس محلش نذاشت. وقتی دید ما نمی فهمیم، بغل دست
قبر پسر عموی شهیدش با انگشتش یه دونه چار چوب قبر کشید و روش نوشت
شهید عبدالمطلب اکبری بعد به ما نگاه کرد و خندید، ما هم خندیدیم.
گفتیم شوخیش گرفته، دید همه ی ما داریم می خندیم، طفلک هیچی نگفت
سرش رو انداخت پائین یه نگاهی به سنگ قبر کرد و با دست پاکش کرد.
سرش رو پائین انداخت و اروم رفت. فرداش هم رفت جبهه، 10 روز بعد جنازه اش
رو اوردند دقیقا توی همین جایی که با انگشت کشیده بود خاکش کردند.
وصیت نامه اش خیلی کوتاه بود.
این جوری نوشته بود:

بسم الله الرحمن الرحیم


یک عمر هرچی گفتم به من می خندیدند، یک عمر هر چه میخواستم به مردم محبت کنم
فکر کردند من ادم نیستم، مسخره ام می کردند.
یک عمر هر چیجدی گفتم، به شوخی گرفتند.
یک عمر کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم، خیلی تنها بودم
اما مردم! حالا که ما رفتیم بدونید، هر روز با اقام حرف میزدم
و اقا بهم گفت:
تو شهید میشی!
جای قبرم رو هم بهم نشون داد.
این رو هم گفتم اما باور نکردید!

" به نقل از حجت الاسلام انجوی نژاد"


شهید
[ سه شنبه 22 مهر 1393  ] [ 11:30 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

شاگرد ممتاز دبیرستان "هوشیار"

دبیرستانِ دکتر هوشیار، از مراکز آموزشی قدیمی در شهرستان ارومیه است. این دبیرستان، سوابق درخشانی در طول حیات خود دارد. بی شک یکی از بزرگ ترین افتخارات این دبیرستان، تحصیل "مهدی باکری" در این دبیرستان است.

"مهدی باکری" 10 سال پس از فارغ التحصیل شدن از این دبیرستان، به فرماندهی لشگریان آدربایجانی در جنگ ایران و رژیم بعث(لشگر31 عاشورا) رسید و در سال 1363، در عملیات بدر، شربت شهادت نوشید.

عکسی که می بینید، کارت دانش آموزی شهید"مهدی باکری است."


ممتاز
[ سه شنبه 22 مهر 1393  ] [ 7:54 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

جوادی! فلسفه بخوان،عرفان بخوان!

زمانی آیت الله جوادی آملی جبهه مشرف شده بودند تا ملاقاتی با بسیجیان داشته باشند.

در میان رزمندگان نوجوان باصفایی بود که ۱۴ سال داشت. پایین ارتفاع چشمه ای بود و باران گلوله از سوی عراقی ها می بارید. لذا فرماندهان گفتند برای وضو هم به آنجا نروید. بالا بنشینید و همانجا تیمم کنید.

هنگامی که آیت الله جوادی تشریف آوردند، دیدند که آن نوجوان ۱۴ ساله داشت به سمت چشمه می رفت برای وضو. بسیجیان هر چه فریاد زدند نرو خطرناک است، آن نوجوان گوش نکرد.

آخر متوسل شدند به این عالم وارسته، حضرت آیت الله جوادی آملی که آقا! شما کاری بکنید. آقا نوجوان را صدا کردند که عزیزم کجا می روی؟ گفت میروم پایین وضو بگیرم.

گفتند پسر عزیزم! پایین خطرناک است. فرماندهان گفتند می توانی تیمم کنی. شما تکلیفی ندارید. همان نماز با تیمم کافی است.

نوجوان نگاهی بسیار زیبا به چشمان مبارک این عارف بزرگوار کرد و لبخند زیبایی زد و گفت بگذارید حاج آقا نماز آخرمان را با حال بخوانیم و رفت وضو گرفت و یک نماز باحالی خواند و برگشت.

دقایقی بعد قرار بود عده ای از بسیجیان بروند جلو و با عراقی ها درگیر شوند. اتفاقا یکی از آنها همین نوجوان ۱۴ ساله بود. یکی دو ساعت بعد آیت الله جوادی را صدا کردند و گفتند حاج آقا بیاید پایین ارتفاع. دیدند جنازه ی آوردند. آیت الله جوادی آملی نشستند و دیدند همان نجوان با همان لبخند زیبا پرکشیده و رفته.

آیت الله جوادی آملی کنار جنازه اش روی خاک نشستند، عمامه از سر برداشتند و خاک بر سر مبارکشان ریختند و گفتند :
جوادی! فلسفه بخوان. جوادی! عرفان بخوان. امام به اینها چه یاد داد که به ما یاد نداد؟!
من به او می گویم نرو و او می گوید بگذار نماز آخرم را با حال بخوانم. تو از کجا می دانستی که این نماز، نماز آخر توست؟


نظری کن شهید
[ سه شنبه 22 مهر 1393  ] [ 7:50 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

مقبول ترین تلاوت قرآن

عکسی که می بینید، احتمالا در بهار 1361 و در خوزستان گرفته شده است. نوجوان بسیجی در سنگر موسوم به حفره روباهی، که معمولا در خط آتش حفر می شود، مشغول قرائت قرآن است.

هیچ شکی نیست که این قرائت، مقبول ترین قرائت ها است به درگاه حضرت حق(جل و علا). قرائتی که در نزدیک ترین حالات یک بنده، آن هم نوجوان و کم گناه، و در نزدیک ترین مکان به آسمان، یعنی میدان جهاد فی سبیل الله، انجام می شود. کاش قسمت و روزی ما هم قرار گیرد.


قرآن
[ سه شنبه 22 مهر 1393  ] [ 7:49 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

یادگار«مدافع حرم» در آغوش حاج قاسم

عکسی که می بینید، فرزند خردسال شهید اکبر شهریاری را در آغوش سردار حاج قاسم سلیمانی، فرمانده نیروی قدس سپاه نشان می دهد.

اکبر شهریاری در بهمن ماه سال ۱۳۹۲ در نبرد با مزدوران تکفیری استکبار جهانی، در سوریه شربت شهادت نوشید و پیکر پاکش در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد.


یادگاری
[ سه شنبه 22 مهر 1393  ] [ 7:43 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

شهید جاده ای به سوی خویشتن

حسین ابراهیمی در وبلاگ "سرباز صفر جنگ نرم" نوشت:
آه،آه از غربت اسم آسمان در میان خاک،آه از تمسخر پرواز،از سوی کسانی که به ماندن در قفس عادت کرده اند،آه آه آه.
 
شهید عاشقی است که عقل رفاه زده دنیای امروز  او را درک نمی کند ، شهید از دنیای دیگری نیامده اما نگاهش برای ما آشنا نیست،نگاهی که به جمال خالق زیبایی ها افتاده است.
 
شهید زنده است و می بیند آیا کسی سلاح افتاده او  را برداشته یا همه به دنبال صلاح خویشند، در حالی که نه خویش را  می شناسند و نه صلاح خویش را.
 
امیر عاشقان می فرماید: تعجب می کنم از کسی که در زندگی دنبال گمشده ای می گردد در حالی که خویش را گم کرده و آنرا طلب نمی کند!.
 
آری شهید جاده ای به سوی خویشتن است،همان خویشتنی که در دنیای امروز ما گم شده است،وقتی خود را بیابی و گوهر خویش را بشناسی،بهایی جز وصل حضرت جمیل برای خود نخواهی شناخت و تنها شادی دنیا رسیدن به این مرتبت است که شهدا در قهقهه مستانه و شادی وصولشان عند ربهم یرزقونند.


شهید
[ سه شنبه 22 مهر 1393  ] [ 7:43 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

معراج در هور

این تصویر طی سال های دفاع مقدس در منطقه عملیاتی "مجنون" گرفته شده است و گروهی از رزمندگان را در حال اقامه نماز ظهر نشان می دهد. آرامش تصویر نشان می دهد که این عکس قطعا پس از عملیات و در خطِ پدافندی گرفته شده است. خطِ پدافندی در "هور" سخت ترین محورهای پدافندی در سال های جنگ به شمار می رفت. رزمندگان در این خطوط باید صبر و حوصله و خصوصا تحمل فراوانی داشته باشند. برای درک بهتر این ویژگی های این منطقه، باید با کسانی که آن شرایط را به مدت طولانی درک کرده باشند پرسیده شود. این عکس زیباتر از آن است که به شرح و توضیحی نیاز داشته باشد. رزمندگانی که در سخت ترین شرایط ِ خطِ پدافندی منطقه "هور"، بسر می برند و در برابر قدرت نظامی پشتیبانی شده از سوی ده ها کشور، سینه سپر کرده اند، در لحظه نماز که معراج مومنان است، در برابر معبود خویش چگونه عاشقانه  ایستاده اند. یاد آن روزهای خوب بخیر


هوری
[ سه شنبه 22 مهر 1393  ] [ 7:31 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

بوی خوش

عمار ذابحی:
بوی خوش
یک آن ایستاد . شامه اش را پر کرد از هوا .
جلو رفتم و پرسیدم چی شده ؟
علی آقا جواب داد : " از این مکان عجب بوی خوشی میاد ! "
کار شناسایی تمام شد و مسیر برگشت را می آمدیم که به ما گفت همین جا بایستید .
و خودش از ما جدا شد و نقطه ای رسید که در مسیر رفت به آن بو اشاره کرد .
همان جا ایستاد و بعد یک گام برداشت .
مین ِ جهنده ی والمر تا زانوش بالا آمد .و.......
شهید علی چیت سازیان


بوی خوش
[ سه شنبه 22 مهر 1393  ] [ 7:29 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

نشانی از ناجوانمردی

عکسی که می بینید، در اواسط سالهای دفاع مقدس گرفته شده است.این عکس، معبری را در یک منطقه مسکونی غیرنظامی شهری  نشان می دهد که مدت کوتاهی پیش از عکسبرداری، مورد بمباران هوایی ارتش بعث عراق قرار گرفته است. تعدادی از واحدهای مسکونی در کنار خیابان، منهدم شده و بر یکی از دیوارهای آسیب دیده، این نوشته به چشم می خورد: "برای فتح کربلا، پیش به سوی جبهه ها"

در آن سوی خیابان، گودالی دیده می شود که بر اثر اصابت بمب بر ایجاد شده و تقریبا یک باند خیابان را از بین برده است.

در این عکس، جلوه ای دردناک و حزن انگیز از جنگ دیده می شود. دشمن بعثی معمولا زمانی که رزمندگان در خطوط مقدم نبرد، دست به عملیات می زدند، حمله هوایی به مناطق مسکونی، خصوصا شهرهایی که یگان های اصلی را در عملیات تشکیل می دادند، بخشی از مقابله به مثل قطعی دشمن به شمار می رفت. این رویه ناجوانمردانه، در سه سال پایانی جنگ، شدت گرفت و موشک باران مناطق مسکونی پایتخت و دیگر شهرهای بزرگ هم به آن اضافه شد.

آری برادر! این است آنچه بر این سرزمین، در زمانی نه چندان دور گذشته است.


ناجوانمردی
[ سه شنبه 22 مهر 1393  ] [ 7:25 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

آخرین شهید خوزستان در راه دفاع از حرم

عکسی که می بینید، متعلق است به شهید "جبار دریساوی" از سرزمین لاله گون خوزستان که در روز ۱۷ مهر ماه ۹۳ به دست مزدوران تکفیری در سوریه به شهادت رسید.

ایشان پس از شهیدان «علی عسکری طاقانکی» و «سید مهدی موسوی»، سومین شهیدی است که مردم شهیدپرور خوزستان، در راه دفاع از حرم حضرت زینب کبری (س) تقدیم نموده اند.


مدافع حرم
[ یک شنبه 20 مهر 1393  ] [ 3:15 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

رزمنده

[ یک شنبه 20 مهر 1393  ] [ 1:36 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]