اذان با صدای شهید ابراهیم هادی

[ سه شنبه 15 مهر 1393  ] [ 2:09 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

فیلم حاج ابراهیم هادی

فیلمی که به صورت اتفاقی از شهید جاویدالاثر ابراهیم هادی در کوه های کردستان گرفته شده است

دانلود


دادش ابراهیم
[ سه شنبه 15 مهر 1393  ] [ 1:35 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

شهید جاویدالاثر ابراهیم هادی

[ سه شنبه 15 مهر 1393  ] [ 1:33 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

شهیدی که از روز اول امام حسینی بود

شادی روحش صلوات


یا زهرا
[ سه شنبه 15 مهر 1393  ] [ 9:55 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

روایت جالب پدر شهید از روز اعزام فرزندش

گروه دفاع مقدس نسیم سرخس:
قربان به زور دستم را بوسید! و بعد از آن به آغوش گرفتمش بعد ساکش را برداشت و بی درنگ به راه افتاد.

از پشت سرش که نگاه می کردم صحنه ای را دیدم که تا به حال ندیده بودم و فکرم نکنم که ببینم!
قربان روی

زمین راه نمی رفت و با هر قدمی که بر می داشت از زمین بیشتر فاصله می گرفت. آن روز عجب خداحافظی بدون تکراری بود.


 
آری بدون تکرار، قربان در تاریخ ۶۵/۷/۲۸  به جبهه اعزام شد و در تاریخ ۶۵/۹/۲۶ به آرزویش رسید و بر روی دستان جوانان سرخسی به خانه برگشت.
 
 راوی: پدر شهید قربان خواجه


پدر شهید
[ سه شنبه 15 مهر 1393  ] [ 8:03 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

مراسم سالگرد شهدای حج خونین سال66

[ دوشنبه 14 مهر 1393  ] [ 3:11 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

آستین خالی شیرِخدا

عکسی که می بینید متعلق است به شهید "اسدالله پازوکی" فرمانده گردان حمزه از لشگر27 محمدرسول الله(ص).

همانطور که می بینید، آستین دست چپ ایشان خالی است. شهید پازوکی، دست چپ خود را در عملیات "والفجر۱" در زمستان سال ۱۳۶۱ از دست داد. با این حال، تا زمان شهادتش در زمستان ۱۳۶۴ در "عملیات والفجر۸" یعنی به مدت سه سال، خط مقدم جنگ را رها نکرد و همواره در نوک پیکان حملات لشگر۲۷ قرار داشت. اینچنین خلوص و تعهدی نسبت به جنگ، حتی در سال های پرشور دهه ۶۰ نیز مثال زدنی و نادر بود.

تمامی قوانین گذشته و حال درباره رزمنده ای که یک دست خود را از دست داده باشد، حکم می کند که او از رزم معذور است و تقریبا بازنشسته محسوب می شود اما یک مجاهد فی سبیل الله، تا جان در بدن دارد، عذری از جهاد نمی شناسد و اینگونه است که دفاع مقدس مردم ایران و رزمندگانش، در دنیا نمونه و بدیلی ندارد.

پيکر پاک اسدالله را در شهرستان وارمين به خاک سپردند . شادی روحش صلوات


آستین خالی
[ دوشنبه 14 مهر 1393  ] [ 3:02 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

خانم! امانتی ‌تون رو بهتون برگردوندم ...

عمار ذابحی در گوگل پلاس نوشت:
باردار بود. همسرش بهش گفت بيا نريم كربلا؛ ممكنه بچه از دست بره.
كربلا رفتند، حالش بد شد و دكتر گفت بچه مرده!
مادر با آرامش تموم گفت: " درست می ‌شه. فقط كارش اينه كه برم كنار ضريح امام حسين (ع)؛ بعد خودشون هوای ‌ما رو دارند. "
كنار ضريح امام حسين (ع) یه مدت گريه كرد.
خواب ديد كه بانویی يه بچه رو توی بغلش گذاشته.
از خواب كه بلند شد دكتر گفت اين بچه همون بچه‌ ایه كه مرده بود نيست؛ معجزه شده!!...
مادر حاج ابراهيم همت وقتی سر بچه اش جدا شد و خواست جنازه بچه اش رو داخل قبر بذاره به حضرت زهرا (س) گفت:
خانم! امانتی ‌تون رو بهتون برگردوندم.


امانتی
[ دوشنبه 14 مهر 1393  ] [ 3:01 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

جای خالی دستمال‌سرخ‌ها

خيلي دلم ميخواهد که در کنار اين همه پوسترها و بنرهايي که در سطح شهر ديده ميشود يک يادي هم از اصغر وصالي و گروه دستمال سرخ‌ها شود.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 14 مهر 1393  ] [ 2:59 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

سرداران سپاه در ساحل مدیترانه

عکسی که می بینید، در زمستان ۱۳۷۸ و در ساحل دریای مدیترانه در لبنان گرفته شده است و دو سردار شهید سپاه را در کنار یکدیگر نشان می دهد. سردار شهید «سعید مهتدی» (فرمانده وقت لشگر محمد رسول الله(ص) و سردار شهید «احمد کاظمی» (فرمانده وقت نیروی زمینی سپاه پاسداران).

این دو سردار شهید، که از سال های دفاع مقدس، دوشادوش یکدیگر و همرزم و همراه بودند، هفت سال پس از ثبت این عکس، در کنار هم و در سقوط هواپیمای نیروی زمینی سپاه، در عید قربان سال ۱۳۸۴، شربت شهادت نوشیدند.

شادی روحشان صلوات


صلوات
[ دوشنبه 14 مهر 1393  ] [ 2:58 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

چرا هیچ تکانی نمی خوریم

شهید "سعید خیرآبادی" در سال 1341 به دنیا آمد و در زمستان 1366 در منطقه عملیاتی "ماووت" شربت شهادت نوشید. از این شهید فرزانه، یادداشت هایی خواندنی و تاثیرگذار به یادگار مانده است که در این جا، یکی از آن یادداشت ها را که چند ماه پیش از شهادتش،در 14 مهر 14مهر1366 نگاشته شده است، می خوانیم:
دوستان و آشنایان می روند و ما هیچ تکانی نمی خوریم.مسئله قیامت و مرگ و قبر و عذاب را، همه و همه را فراموش کرده ایم و فقط به خوشی و خوبی فکر می کنیم و بس و شب و روز در تلاشیم که چگونه وقت خود را با چرت و پرت تلف کنیم. والسلام
شادی روحش صلوات


برگشت
[ دوشنبه 14 مهر 1393  ] [ 2:57 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

برای کسانی که می خواهند جنگ را ادامه دهند

شهید رضا عباس زاده از رزمندگان "لشگر 41 ثارالله" و فرمانده گردان 410 از این لشگر است. ایشان در سال 1341 به دنیا آمد و در 21 اسفند 1362 در "عملیات خیبر" شربت شهادت نوشید. از "رضا عباس زاده" جملات زیبا و وصیتنامه مختصری باقی مانده است. یکی از جمله های منسوب به آن شهید، از این قرار است:
"جنگ بین حق و باطل تمام شدنی نیست اما زمانی می رسد که از توپ و تانک خبری نخواهد بود و آن هایی که می خواهند این جنگ را ادامه بدهند، باید بدانند و ببینند که ما چگونه با چنگ و چنگ دندان این مملکت را به آن ها رسانده ایم. آن ها هم باید به بعدی ها برسانند" 

متن وصیتنامه شهید "رضا عباس زاده نیز در زیر آمده است:

بسم رب الشهداء و الصدیقین

سلام به رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران امام خمینی و با درود به ارواح شهیدان راه حق و آزادی به ویژه سرور شهیدان عالم حضرت ابا عبدالله الحسین(ع) و با درود به تمامی امت قهرمان و شهیدپرور ایران اینجانب رضا عباس زاده فرزند غلامرضا به شماره شناسنامه ۱۹۶ صادره از سه قریه نوق رفسنجان متولد ۱۳۴۲ در نهایت صحت و سلامت بنا به وظیفه شرعی مبادرت به نوشتن این وصیت نامه کردم.
ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون
مپندارید که شهیدان راه خدا مرده اند بلکه زنده به حیات ابدی شدند و در نزد خدا روزی می خورند
به فرمان امامم اسلحه بر دوش گرفته و با کفر و صدامیان می جنگم تا به جهانیان نشان دهم که که فرزند اسلام از جنگ نمی هراسد می جنگم تا بفهمانم آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند می جنگم تا به ندای هل من ناصر ینصرنی حسین زمان خمینی پاسخ گفته و بنیان حکومت کفر پیشگان را براندازم می جنگیم تا به پیروی از حسین بن علی(ع) بگویم اگر بناست با مردن و کشته شدنم درخت اسلام بارور و آبیاری شود پس ای خمپاره ها ای گلوله ها سینه ام را شکافته و بدنم را تکه تکه کنید که چه شیرین است چنین مرگی،مرگی که در راه حق باشد و چه گواراست شربت شهادت،شهادتی که در راه اسلام باشد ولی ای جهانخواران این را بدانید که من اگر بمیرم صدها چو من زنده شوند.
و همگی به نابودی … آری هر قطره قطره خون ما باعث مستحکمی شدن اسلام و سرنگونی شماست دیگر روزگار چپاول گذشته دیگر تمام ملت ها روش مبارزه را فهمیدند.دیگر جهانیان می دانند مکتب می تواند به این همه سلاحها که برای نابودیش تاخته اند مقابله کند.
به امید گوشه چشمی….
اللهم صل علی محمد و آل محمد
ما تا ظهور ایستاده ایم
اللهم عجل لولیک الفرج

شادی روح پاکش صلوات

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 14 مهر 1393  ] [ 2:56 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

یکی از آخرین ساک‌ها

از زمانی که گردان های سپاه به تیپ و لشگر تبدیل شدند، در هر یگانی، یک واحد تعاون تشکیل شد. یکی از وظایف واحد تعاون، دریافت وسایل شخصی رزمنده پیش از عملیات و تحویل آن ها به خانواده او در صورت شهادتش بود.

عکسی که می بینید، نامه ای از واحد تعاون گردان مخابرات از "تیپ نبی اکرم(ص)" به واحد تعاونِ کل همان تیپ است. موضوع نامه، تحویل ساک و وسایل شخصی برادر "یزدان مومنی فر" می باشد.

این رزمنده، حدود ۱۰ روز قبل از تنظیم این نامه، در عملیات "مرصاد" به شهادت رسیده است. محتویات ساک شخصی این شهید جالب توجه است. همه آن چه که یک نوجوان بسیجی از خود بجا گذاشته است:

یک ساک آبی رنگ- یک کوله پشتی عراقی- یک صندوق جامه و وسایل شخصی-سه عدد شلوار تکی-یک عدد بلوز نظامی-یک فانسقه-یک کمربند-یک حوله آبی رنگ-دو عدد زیرپیراهن-سه عدد شورت-یک پیراهن قهوه ای-دو متر پارچه توری مشکی-مقداری کتاب سال چهارم دبیرستان-مقداری کتاب دعا و مناجات-یک کیف سیاه رنگ که دارای مقداری عکس و یک آیینه و چند جزوه آزمون عمومی دانشگاه و یک جفت کفش کتانی آبی رنگ و دو عدد خمیردندان و سه عدد مسواک به تعاون رزمی تحویل داده شد.

این ساک یکی از آخرین ساک‌های شهدا است که پس از آتش بس به خانواده یکی از شهدای آخرین عملیات دفاع مقدس تحویل شده است.


شاهد
[ دوشنبه 14 مهر 1393  ] [ 2:53 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

نامه‌ای که رئیس جمهور برای پسرم فرستاد

عکسی که می بینید، جمعی از فرماندهان سپاه را در جوار پیر و مرادشان، حضرت امام خمینی نشان می دهد.

در این عکس، نفری که دست خود را روی شانه حضرت امام قرار داده، به فیض شهادت نایل شده است. ایشان "حسن درویش" فرمانده وقت "تیپ۱۵ امام حسن(ع)" می باشد. این سردار بی ادعا، تا پایان سال ۱۳۶۱، فرماندهی تیپ مزبور را بر عهده داشت و سرانجام در "عملیات بدر" شربت شهادت نوشید.

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 14 مهر 1393  ] [ 2:41 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

حاج قاسم‌ در کنار پیشمرگان کُرد

[ دوشنبه 14 مهر 1393  ] [ 2:36 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

اگر مدعی خدمت به اسلام هستی حتما بخوان

«صدرالله فنی» به سال 1334 در بهبهان متولد شد.او در تاریخ 25 دی ماه 1366 در حالی به شهادت رسید که فرماندهی قرارگاهِ سپاهِ شانزدهم رمضان را بر عهده داشت. آن چه خواهید خواند، خاطره ای است کوتاه اما تاثیرگذار از آن سردار شهید عزیز.آنان که دستی در سفره ی بیت المال دارند و داعیه ی خدمت به اسلام، بخوانند و حواس خود را جمع کنند.

بعد از تمام شدن وقت نهار، از جلوی تدارکاتِ سپاه شوش رد می شدم که دیدم مهندس «صدرالله فنی» بالای یکی ازکیسه‌های کمک های مردمی که نان خشک محلی داخلش بود ایستاده و نان خشک می‌خورد. ظرف آبی هم کنار دستش بود که گاهی با آن لب تر می کرد. از دیدن این منظره منقلب شدم و رفتم خدمتشان و گفتم: برادر فنی! غذا که هست. اگه بگید، بچه ها میارن خدمتتون.
جواب داد: ممنونم. خدا خیرت بده. شما دعا کن خدا بابت همین چار تیکه نون خشک از من بگذره، چون من کاری واسه اسلام انجام ندادم.

 


مدعی
[ شنبه 12 مهر 1393  ] [ 10:05 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

دست و پاهایم را ببندید و به طرف قبر بکشید!

به گزارش خادم الشهداء ، «حبیب الله شاکرمی» به سال 1343 در بروجرد متولد شد. وی 22 سال بعد،مشرف به خلعت بسیجی، در سرزمین «شلمچه»، و طی عملیات «کربلای 5»، به تاریخ 26 دی ماه 1365، پنجه بر بام عرش گرفت و بر بساط «عندربهم یرزقون» نشست.
از «حبیب الله شاکرمی» وصیت نامه ای بر جای مانده است که در این روزهای پایانی سال، به کار دل تکانی، بسیار می آید. وصیت نامه ای ساده، خالی از ظرافت های ادبی، اما تاثیر گذار و روح نواز.  متن کامل این وصیت نامه به قرار زیر است:

بسم الله الرحمن الرحيم

هرفردي از افراد بشر وقتي به خود مي آيد از خودش مي پرسد به كجا مي روم به جز از اين زندگي ؟به كجا مي انجامد این زندگی؟

همان طوري كه پرسش از مبدا نيز فطري است این که من نبودم، پيدا شدم، چه كسي مرا پديد آورد؟ اين جانب كه يك تحليل عقلي مختصر کردم، دریافتم ،کسی که به مبداء آفرينش معتقد است نمي تواند معاد را انکار كند و اين افكار مرا وادار به نوشتن وصيت نامه مي كند .چون حس مي كنم كه چند روزي ديگر در اين دنيا هستم بنابراين بر آن شدم كه وصيت نامه خودم را تعيين كنم كه شايد اين وصيت نامه بر روي يك سري از افراد تاثير گذارد.

پدر و مادر! چند روز ديگر به ميدان انتخاب مي روم. جایي بايد انتخاب كرد که با چه كسي مي خواهي معامله كني و من با توجه به آن كه چند سالي است كه خدايم را كه رب و همه چيز من مي باشد شناختم، جز ندامت و توبه به درگاهش و سجده كردن در درگاهش و درخواست استغفار چيزي نداشتم .

تصميم گرفتم در اين ميدان و در اين عرصه تجارتم ،تجارتی سودمندانه كنم و به خاطر همين در این بين هر چه داشتم؛ پدر و مادر ،خواهر ،برادر - گذاردم تا آن چيزي را كه نداشتم به دست آورم .براي ساختنش از خانه ام به سوي نور هجرت كردم و اكنون در ازاي لقاء يار، جانم را مي دهم كه البته آن هم متعلق به يار است و امانت است در پيش من.

چون وعده الهي حق است كه هر كس به جان و مال با خداوند تبارک و تعالي معامله كند خدا نيز او را وعده خوشبختي مي دهد، لذا انتخابم را با ورود در گروه نور كه مقدمه معامله با خداست، آن هم با جان قرار دادم .

مي خواهم دعا كنيد تا خداوند كريم مرگ مرا شهادتم قرار دهد، چرا كه به راستي ديوانه «الله» هستم و براي لقايش جان بي ارزشم را نثار مي كنم و افسوس كه جز اين تحفه ناچيز ،چيز ديگري در محيط ندارم و از خداوند مي خواهم كه شهادتم را طوري قرار دهد كه بدنم در راه رسيدن به او پودر شود چون مي دانم تنها به اين وسيله است كه شايستگي ظهور در پيشگاه خداوند را خواهم داشت و از خداوند مي خواهم كه در آخرين لحظات عمرم امام زمان را به من نشان دهد، چون خيلي علاقه عجيبي به آن مولا دارم .

پدر و مادر! مي خواهم امتحان كنم شما را كه چه قدر به اسلام پاي بند هستند و آن امتحان اين است:

در نبودم خنده بر لبهايتان باشد تا اين خنده تيري باشد بر قلب كور دل ها و در ضمن مي خواهم در مجلس بزرگ داشتم سخن از مظلوميت امام علي( ع)گفته شود و همچنين مظلوميت سرور و سالارمان امام حسين (ع).

اي مردم! «حبيب» يك عمر بنده به درگاه خداوند يكتا بود.«حبيب» را يك عمر خداوند مي خواند ولي از درگاهش فراري بود. «حبيب» را يك عمر معشوق از بلا نجات مي داد ولي سپاس نمي گفت. از شما يك  تقاضا دارم؛ تو را به خدا در اين آخرين لحظات كه به خاكم مي سپاريد ،مانع فرار من از درگاه خداوند شويد دست ها و پاهايم را اگر دست وپايي داشتم با يك طناب ببنديد و مرا بر روي زمين بكشيد و به طرف قبر ببريد تا خداوند به خاطر شما انسان هاي مخلص مرا عفو كند .

والسلام

حبيب شاه كرمي

بنده ي كوچك خداوند

 

 


قبر
[ شنبه 12 مهر 1393  ] [ 10:04 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

حال و هوای دو رفیق وقت خداحافظی

به گزارش خادم الشهداء ، سیاوش حبیب الهی به سال 1336 متولد شد. وی حرفه عکاسی را از روزنامه کیهان سال 61 آغاز کرده و با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه رفت تا تصاویری از رشادت فرزندان خمینی(ره) کبیر را برای تاریخ ثبت کند. عکس پیش رو در تهران به ثبت رسیده سال 1364 که روز اعزام رزمندگان است و حال و هوای دگرگون دو رفیق را نشان می دهد که ممکن است دیدار بعدی شان به قیامت افتاده باشد.

 


خداحافظ رفیق
[ شنبه 12 مهر 1393  ] [ 9:36 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

فرمانده ای که بدون اجازه نیروهایش نماز نخواند!

  خادم الشهداء؛ خورشید کم کم غروب کرد و هوا تاریک شد و هور هم مثل بچه ها که از پاتکی سخت به چادرها برگشته بودند و هر کدام گوشه ای رفته و خواب آرام سرشان را در آغوش گرفته، ساکت بود...

خاطرات 8سال دفاع مقدس و بازگو کردن گوشه ای از سیره عملی فرماندهان دفاع مقدس همچون گنجینه ای ارزشمند برای نه تنها نسل های آینده بلکه در جامعه برای ترویج فرهنگ ایثار و شهادت در برابر هجمه های ضدفرهنگی دشمن نقش بسزایی داشته و همچنین هدایت کننده نسل های جوان در این برهه از زمان است.

خورشید کم کم غروب کرد و هوا تاریک شد و هور هم مثل بچه ها که از پاتکی سخت به چادرها برگشته بودند و هرکدام گوشه ای رفته و خواب آرام سرشان را در آغوش گرفته، ساکت بود که ناگهان صدای بلمی سکوت هور را شکست.

وقتی بلم به نزدیکی ساحل رسید سریع پایین پرید و به کمک دستش گفت بلم را با طناب محکم ببند.

آستین های دستش را بالا زد و وضو گرفت به سمت چادر ها رفت به اولین چادر که رسید با صدایی آرام یا الله گفت و از رزمنده هایی که در آن بودند اجازه گرفت که می توانم در گوشه ای از این چادر نماز بخوانم .که رزمنده ها گفتند می خواهی فانوس روشن کنی ، ما خسته ایم برو چادر دیگر.

عذرخواهی کرد و از چادر بیرون رفت.کمی آن طرف از تمامی چادرها روی زمین، سنگریزه ها را کنار زد ، پوتین هایش را درآورد و شروع کرد به نماز خواندن الله اکبر ...

کمک دست هم بعد از بستن بلم به سمت چادرها امد . چادر اولی را  کنار زد و گفت:شما حاجی را ندید ؟ بچه ها گفتند: حاجی کیه؟! گفت: فرمانده بصیر!

گفتند: نه

دوباره گفت: آیا کسی نیامد اینجا برای نماز خواندن ؟

که بچه ها انگاری که آب سردی در همان حال خستگی برسرشان پاشیده باشد سراسیمه از جا بلند شدند و گفتند او حاج بصیر فرمانده لشکر بود؟که کمک دست حاجی گفت: چطور؟

گفتند:یک مردی آمد و اجازه خواست که اینجا نماز بخواند که گفتیم ما خسته هستیم و فانوس را روشن نکن ،عذر خواهی کرد و رفت.

کمک دست حاجی تا از چادر خارج شود بچه ها از چادر بسرعت بیرون آمدند و برای پیدا کردن حاجی به هر چادری سرمی زدند که بالاخره فرمانده را پیدا کردند.دل توی دلشان نبود که نکند توبیخ شوند و یا حاجی به آنها برخوردی داشته باشد.

وقتی بچه ها کنار حاجی که روی زمین نشسته بود و ذکر می گفت جمع شدند، گفت:چه شده؟ بچه ها که سرشان پایین بود گفتند: حاجی ما را ببخشید ما نمی دانستیم که ...حاجی حرفشان را قطع کرد و گفت :من رزمنده هایی مثل شما میخواهم که صادقانه چیزی را طلب می کنند. این حق شما بوده گرچه نمی توانم همه خواسته هایتان را برآورده کنم و از روی شما شرمنده ام. بروید و استراحت کنید که  روز سختی در پیش داریم.

هورالعظیم منطقه ای مردابی در جنوب غرب کشور است از چزابه تا سمت جنوب و منطقه طلائیه قریب به 100 کیلومتر طول و عرضش از 8 تا 18 کیلومتر و عمق آن نیز از نیم متر تا هشت متر می رسد. منطقه ای که در جنگ هشت سال دفاع مقدس در اکثر عملیاتهایی همچون بدر،خیر و الفجر مقدماتی و ...نقش مهمی داشت.

 


نماز
[ شنبه 12 مهر 1393  ] [ 9:33 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

رفتاری که پیرمرد را شرمنده کرد

  خادم الشهداء؛ پیرمرد بدون مکث و با لهجه‌ شیرین لریش گفت:« مرتیکه بی‌ همه چیز! سهم پسرم رو بالا کشیده، نمی‌ ذاره پسرم یه تیکه زمین کوچیک گیرش بیاد؛ خدایا خودت حق پسرم رو از این علی آبادی فلان فلان شده بگیر.»

هوا آنچنان سرد بود که نمی‌شد مستقیم رو برو را نگاه کرد، اسماعیل قدش بلند بود، سرش رو پایین انداخته بود؛ کتف‌هایش رو کمی جمع کرده بود و با سرعت به سمت محل کارش در حرکت بود. نزدیک در ورودی، پیرمردی رو دید که روی زمین نشسته و زیر لب، غر و لُند می‌کند.
ـ پدرجان، چرا اینجا نشستی؟
پیرمرد انگار کسی مُهر دلش رو برداشته باشه، شروع کرد به بد و بیراه گفتن و داد و بیداد کردن! اسماعیل آرام دست پیرمرد رو گرفت و گفت:«گوش‌هام اونقدر یخ زده که حرف‌هایت رو نمی‌شنوم؛ بیا بریم داخل کمی گرم بشیم، ببینم مشکلت چیه!؟»
پیرمرد بدون مکث و با لهجه‌ی شیرین لریش گفت:« مرتیکه بی‌همه چیز! سهم پسرم رو بالا کشیده، نمی‌ذاره پسرم یه تیکه زمین کوچیک گیرش بیاد؛ خدایا خودت حق پسرم رو از این علی آبادی فلان فلان شده بگیر.»
تازه دوزاریش افتاد که چی شده. آخه اخیراً به عنوان رئیس هیأت هفت نفره‌ای منصوب شده بود که وظیفه‌شون، تقسیم زمین بین مردم بود؛ که باید بر اساس اولویت‌ها، زمین‌ها رو به مردم واگذار می‌کردن.
حالا زبان پیرمرد تازه فعال شده بود و فحش و ناسزا بود که نثار علی آبادی می‌کرد. وقتی پیرمرد یواش یواش آروم شد، اسماعیل نگاهی بهش کرد و آروم‌تر از دفعات قبل گفت : «بیا بریم داخل، علی آبادی هرجا باشه دیگه باید پیداش بشه؛ نشین اینجا، سرما می‌خوریا...»
پیرمرد قبول نکرد و گفت:«اینقدر اینجا می‌شینم تا اون مرتیکه پیداش بشه!»
اسماعیل رفت داخل و بدون اینکه به اصل ماجرا اشاره‌ای کنه، به همکارانش گفت:« من زورم به این پیرمرد نرسید! ببینید میتونید راضیش کنید بیاد تو!؟ امروز خیلی سرده...»؛ و بعد وارد اتاقش شد.
دو نفر از همکارانش، جلوی در رفتن و با اصرار از پیرمرد خواستن که بیاد داخل؛ ولی اون با عصبانیت گفت:«تا علی آبادی نیاد و تکلیف منو روشن نکنه، من پامو تو این اداره نمی‌ذارم.»
ـ ولی علی آبادی که توی اداره ست!
پیرمرد با تعجب نگاهی به اون دو نفر کرد و گفت:« ولی من الان دو ساعته که اینجام! کی اومد که من ندیدمش!؟»
با همون ابروهای بالا رفته و تعجب زیاد وارد اداره شد و به سمت اتاقی که بهش نشون دادن حرکت کرد. تا در اتاق رو باز کرد، دید اسماعیل پشت یه میز نشسته و با ورود پیرمرد، یه سلام علیک جانانه باهاش کرد و گفت:« خب خدا رو شکر، بالاخره اومدی !»
پیرمرد خیره به اسماعیل نگاه کرد و گفت:« علی آبادی تویی؟!!»
اسماعیل با نگاهی پر از خنده و آرامش به سمت پیرمرد رفت و اون رو روی یکی از صندلی‌ها نشوند.
ـ خب باباجون، بگو ببینم، مشکل پسرت چیه؟
پیرمرد که دیگه نایی برای حرف زدن نداشت، زیر لب گفت:« می، میگن شما توی تعاونی مسکن، زمینش رو بالا کشیدی!؟»
اسماعیل ابروهاش رو کمی جمع کرد و گفت:« اسم پسرت چیه؟!»
پیرمرد اسم و فامیل پسرش رو گفت و اسماعیل توی دفاتر شروع کرد به گشتن؛ هنوز خیلی نگشته بود که اسم پسر پیرمرد رو پیدا کرد، اون جوون بی‌انصاف چند ماه پیش زمینش رو تحویل گرفته بود و واسه اینکه کسی با خبر نشه! به پدرش گفته بود که علی آبادی زمینم رو نمیده...
اشک توی چشمای پیرمرد جمع شده بود و ...
برگی از خاطرات شهید سرافراز اسماعیل علی آبادیان

 


پیرمرد