
• به پسرتان اجازه میدهید تا از اتومبیلتان استفاده كند و با دوستهایش به گردش برود. یك روز وقتی از محل كارتان به خانه برمیگردید، همسرتان میگوید كه اتومبیلتان از وسط نصف شده است. شما كه این پولها برایتان چیز مهمی نیست، دستی روی سر فرزندتان میكشید و از او میخواهید تا سعی كند زودتر گواهینامه بگیرد.
• برای این كه به فامیلهایتان اثبات كنید كه میراثدار خسیسی نیستید، میهمانهای مجلس ختم آن مرحوم را به یك رستوران گران میبرید و گارسونها برایشان دو قاشق برنج، چهار بند انگشت گوشت كبابی، مقداری جعفری، یك حلقه پیاز با ضخامت نیم سانتیمتر، یك قاچ لیمو و یك عدد زیتون میآورند. چند دقیقه بعد، مبلغی معادل قیمت یك سمند سورن با رنگ سفارشی را به صندوق رستوران پرداخت میكنید.
• یك پول خوب دستتان میآید. تصمیم میگیرید آن را برای نامزدتان خرج كنید. دو ساعت در خیابان وزرا بالا و پایین میروید و جستوجو میكنید تا عطر مورد علاقه او را پیدا كنید و بخرید. آخرش هم آن را گیر نمیآورید و تصمیم میگیرید یك انگشتر قشنگ برایش بخرید. اما نظرتان عوض میشود و یك روز كه اتومبیل او را قرض گرفتهاید، آن را به خیابان سورنا میبرید و رویش یك سیستم صوتی درست و حسابی میبندید. وقتی همان شب به خانه نامزدتان میروید، او میگوید كه چون به پول نیاز داشته، اتومبیلش را یك ساعت قبل به پسرخالهاش فروخته است.
!


