جمعه 3 تیر 1390  ساعت 3:32 AM

مرغ حقم ذکر یاهو می زنم
دلشکسته پر به این سو می زنم
آبرویم از علی موسی الرضاست
بر درش هر روز جارو می زنم

من لباس نوکری پوشیده ام
بهر این خدمت زجان کوشیده ام
ساقی فیضم امام هشتم است
جرعه ای از ساغرش نوشیده ام

ای ملایک ای مقیمان حرم
حافظان قبر شاه محترم
بر رضا از ما رسانید این پیام
دستی از هم از ما بگیرد از کرم..

 





شنبه 28 خرداد 1390  ساعت 4:23 PM

دستانم بسته بود...
*بسته و ناتوان ازگشودن گره های زندگی و تمام وجودم خسته...
*خسته از تردیدهایی که در دو راهی تصمیم گیری به سراغم می آیند

مانند گیاه قطع شده ازریشه، مثل همیشه.... با نگاهی پر از نیاز و زبانی گویای راز...
با همان دستان بسته وبغض شکسته....
*به حریمت پناه آوردم و به زبان آلوده*ام واژه مبارک سلام را جاری ساختم...

*صلی الله علیک یا علی بن موسی الرضا...

گویی آبی بر آتش دل، شربتی گوارا برگلویی تشنه و بارانی نجات بخش بر کویر عطشناک وجودم، جاری شد.
چه حس غریبی ست مولای من...
کدامین دست مهربان، کوله بارخستگی را از دوش زائر روسیاهی چون من برداشت!

و کدامین نگاه مهربان، آرامش را جایگزین التهاب و اضطرابم کرد!
برمن ببخش مولای من... ناامید بودم!
ناامید نه ازدستان کریم و نه از نگاه رحیم شما... نه!

بلکه از روسیاهی خود... ازغفلتی که مانع بجا آوردن وظایف هم جواریم گشته بود...
ازدرگیریم با روزمرگی*هایی که چون زنجیر به زمین، اسیرم کرده و راه زندگیم را از آسمان جدا ساخته بودند.


وشما مثل همیشه نادیده گیر، نادیده گرفتن هایم... بخشنده خطاهایم...
*چشم پوشنده غفلت هایم...
سرگردانی*ام* را ازبین بردید... تردید را ازقلبم جدا ساختید وآرامش را بروجودم حکم فرما *کردید ورهایم کردید...
نه رها به حال خود تا مرز سرگردانی دوباره... نه.... رها از غصه هایم کردید... رها ازدلواپسی*هایم...


آقای من! چه خوب به من فهماندید که ناامیدی به هرشکل آن دراین درگاه بی معناست..

به خود می بالم که ازمیان این همه ریسمان، به ریسمان محکم درگاه شما چنگ زده ام و از میان این همه پنجره، دلم را دخیل پنجره فولادت ساختم و ازمیان این همه ساقی،
سقاخانه ات را برای سیراب شدن برگزیدم...

به یقین این من نبودم که این همه نیکی را برگزیدم و بازهم مثل همیشه، لطف بی*انتهای شما، نالایقی چون من را این چنین مشمول مرحمت ساخته...


سپاسگزارم سرور رئوف و آقای غریبم... سپاسگزارم..





شنبه 28 خرداد 1390  ساعت 4:16 PM

می گویم : آقا سلام . . . مرا می بینی ؟ صدایم را می شنوی ؟

چه می گویم ؟! تو حتی الآن دلم را هم خوانده ای ، برایم واسطه گری هم کرده ای

اصلا تو خودت مرا کشانده ای به اینجا ...

پس فقط می گویم :

آقا سلام

تو دیگر خودت می دانی که من چه هستم و چه نیستم

چه دارم و چه ندارم

چه می خواهم و چه نمی خواهم

و ...

پس من فقط می گویم :

آقا سلام

از من فقط همین کار می آید و از تو ... لطف و کرم و عنایت و شفاعت و ...

من کار خودم را می کنم و می دانم که تو هم کار خودت را می کنی

هر آنچه خودت خوب می دانی که صلاح است

پس من فقط می گویم :

آقا سلام




پنج شنبه 26 خرداد 1390  ساعت 11:39 PM

سلام به اون آقا،که لقبش امام رئوفه

 

سلام به امام هشتم که مرد و نامرد،رفیق و نارفیق دوستش دارن؛

به خاطر همینم،رضا صداش می کنند

 

سلام به امام رضا که حتی آهوهای صحرا و بیابون هم دوسش دارن.

 

سلام به امام رضا(علیه السلام)

 

خیلی فکر کردم که این چند سوالی که می خوام ازت بپرسم با چه حرفی

شروع کنم؛به هر جای مخم که سر زدم،دیدم نوشته یارضا(ع) به همین

خاطر یه چند تا سلام به آقا دادم تا هم زبون من باز بشه همدل شما روشن؛

بذارین خودمونی بگم؛

آی رفیق.....

اگه کسی که توی مردابه و می خواد بره یه جای خوب،اول باید از اون

مرداب،از اون کثیفی ها خودشو بیرون بکشه؛ اون لجن و کثافت ها رو

ازخودش دور کنه،بدنش رو تمیز کنه و......

داداش ببین؛لپ کلام کسی می تونه دنبال حال باشه که خودش با حال باشه......

باید دلشو  از گناه پاک کنه تا امام رضا بخرتش ؛ نه بخر،لااقل یه نگاه

 بهش بکنه که.......

بخدا یه دنیا؛حسرت و آرزوی یه اشاره ابرو از امام رضا رو دارن.

منم اگه امروز اسمم در نیومد نگم فلانی باعثش بود،باباجون یه ذره در بسته

دل رو باز کنم،ببینم که چی ریختم توش که نمی خرش؟!!!

بگذار که بگذریم که جاده طولانی است..................

از هر چه بگذریم امام رضا با صفاتره!

(فقط یه چیز دیگه: ...دیر نشه رفیق.........)

                   

 عاشقی را عاشقیت لازم است          





پنج شنبه 26 خرداد 1390  ساعت 11:37 PM

به نام حق

آروم آروم تو خیابون قدم میزنی اما عجله تو چشمات موج میزنه
انتهای خیابونو نگاه میکنی یک گنبد می‌بینی با دو تا گلدسته
چراغای حرم از دور به شب جلوه‌ای دو چندان بخشیده. چراغای رنگارنگ در اطراف گنبد فراوونه. دوست داری ساعتها نگاشون کنی اما با دیدن این صحنه پاهات قدرت میگیره و با همه توان به سمتش روونه میشی
با خودت فکر میکنی که هنگام وصل شدن چي بگی
چشمتو از گنبد بر نمیداری هر چه جلوتر میروی و نزدیکتر میشی اضطرابت بیشتر میشه
حالا دیگه روبه‌روی حرم ایستادی. نگاه میکینی همون موقع دلت میشکنه و دوست داری آسمون چشماتو به بارون اشک مهمون کنی
قدمات ملایم شده و دیگر اون شتاب اولیه رو نداره آروم آروم پیش میری
صدای مناجات آروم به گوشت میرسه
انگار در حال قدم زدن تو عرش هستی
احساس میکنی که دنیا زیر پای توئه و داری از بالا زمینو نگاه میکنی
همه جا روشنه یک گنبد طلایی که نور ظاهریش مشهدو روشن کرده و نور واقعیش عالمو روبه روی توئه به سمتش قدم بر میداری گوشه‌ای میشینی و گنبد و گلدسته چراغونی شده رو نگاه میکنی
دل شکستهت شکسته‌تر میشه
بغضت میشکنه
اشکی که ساعتهاست گوشه‌ی چشمت جا گرفته آروم آرام رو گونه‌هات ميريزه و زبان قفل شده‌ت باز میشه
حتما خیلی حرفها با آقایت داری

 

واسه اون گنبد زرین، پشت کوههای خراسون
واسه اون صحن مطهر، تو غروب کنار ایوون
واسه کفترای معصوم که تو آسمون میگردن
واسه آدمای مغموم که میان دخیل می بندن
واسه اون هوای تازه، که پر از عطر گلابه
اگه دستم به ضریحت برسه واسم یه خوابه
واسه اون ساحت پاکی که درش همیشه بازه
واسه دستای نیازی که به سوی تو درازه
چقدر آرزو دارم لب حوض وضو بگیرم
یا که از تربت پاکت، مث یاسها بو بگیرم
واسه اون اوج شکفتن، تو عالم زیارت
واسه اون لحظه‌ای که آدم، میرسه به بی نهایت
دل من تنگه میدونی، تو که ماه آسمونی





پنج شنبه 26 خرداد 1390  ساعت 11:13 PM

آقای من ، چه زود تمام شد لحظه های با توبودن

روزها زود سپری می شدند

چقدر زود تمام شد لحظه های زیبای با تو بودن

یادش بخیر ، انگار لحظه ایی قبل بود که با دوستان برای سفر به دیار تو بار سفر بستیم

چه زود گذشت

آقای من می دانم که می دانی ، اما می گویم: می روم ، اما دلم پیش تو مانده است

دلم گره خورده است به پنجره ی فولاد

گره خورده به صحن گوهرشادت

در کنار حریم تو ، قولهایی داده ام ...

نمی دانم آیا می توانم عمل کنم به آنچه قول داده ام؟!






Powered By Rasekhoon.net