یک شنبه 12 تیر 1390  ساعت 12:08 AM

نشانه امید و ترس


شخصی به امام صادق (ع) گفت : گروهی از دوستان شما گناه می کنند و می گویند به رحمت خدا امیدواریم !
امام فرمود: آنها دروغ می گویند که دوست ما هستند ، بلکه قومی هستند که آرزو های بی جا ، آنها را به این طرف و آن طرف می کشاند . کسی که به چیزی امیدوار باشد برای رسیدن به آن کار می کند و کسی که از چیزی ترسان است از آن دوری می نماید .

پی نوشت:
1- داستان های اصول کافی، ج 1،ص 434.





چهارشنبه 8 تیر 1390  ساعت 8:02 PM

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت.

آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردند.وقتی به موضوع خدا رسید؛

آرایشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.

مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟

نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند.

آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.

مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.

برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.!





جمعه 3 تیر 1390  ساعت 3:39 AM
خدايا !

من از آن زمان كه شنيده ام :

))
 محبوبمان ناشناس در ميان ما ميگرددو در همين فضا تنفس ميكند و وقتي ظهور كند ، همگان مي گويند كه ما پيش از اين او راديده ايم((

به همه احترام ميكنم و اگر شد سلام ..

شايد كه لااقلپاسخي هر چند به ناشناس از او بشنوم .

تا كي ما او را نشناسيم و تا كي اوناشناس باقي خواهد ماند ؟




جمعه 3 تیر 1390  ساعت 3:33 AM

نکنه میخوای بگی که برات نوکر نمیشم
نکنه میخوای بگی که از این بهتر نمیشم

نکنه میخوای بگی که دیگه عذرمو میخوای
نکنه میخوای بگی که دیگه منو نمیخوای

خدا اون روزو نیاره که برات گریم نگیره
خدا اون روزو نیاره که بی تو بختم بشه تیره

نکنه میخوای بگی که حرم جای بدا نیست
نکنه میخوای بگی که تو که جات کربلا نیست

نکنه میخوای بگی که زدستم غصه داری
نکنه می خوای بگی که دیگه دوسم نداری !!





جمعه 3 تیر 1390  ساعت 3:32 AM

مرغ حقم ذکر یاهو می زنم
دلشکسته پر به این سو می زنم
آبرویم از علی موسی الرضاست
بر درش هر روز جارو می زنم

من لباس نوکری پوشیده ام
بهر این خدمت زجان کوشیده ام
ساقی فیضم امام هشتم است
جرعه ای از ساغرش نوشیده ام

ای ملایک ای مقیمان حرم
حافظان قبر شاه محترم
بر رضا از ما رسانید این پیام
دستی از هم از ما بگیرد از کرم..

 





جمعه 3 تیر 1390  ساعت 3:27 AM

وقتی میتوانستم صحبت كنم. گفتند گوش كن...

وقتی میتوانستم بازی كنم مرا كاركردن آموختند...

وقتی كاری پیدا كردم ازدواج كردم...

وقتی ازدواج كردم بچه ها آمدند...

وقتی آنها را درك كردم مرا ترك كردند...

وقتی یاد گرفتم چگونه زندگی كنم زندگی تمام شد!!!





سه شنبه 31 خرداد 1390  ساعت 8:48 PM

باز این چه شورش است كه در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

سرهاى قدسیان همه بر زانوى غم است

گویا عزاى اشرف اولاد آدم است

هنوز نامت از زبانم جارى نشده كه اشك از چشمانم جارى مى شود ، مگر تو در نماز عشق چه خوانده اى كه سالهاست نامت بر زبان‌ها جارى است و پیامت همچنان منزل به منزل مى رود و از ما مى گذرد تا كجا تا به آنجا كه ندا رسد ، هذا طالب بدم مقتول به كربلا . حسین نامت چه زیباست ، چقدر با این نام آشنایم ، كدام چشم با شنیدن نامت غرق در اشك نشده ، انگار همین امروز خون پاك تورا كه خون خدا لقب گرفت، بر زمین تفتیده نینوا ریختند و هر روز از آن خون حماسه، شرف، شجاعت ، آگاهى ، ظلم‌ستیزى ، عدالت خواهى و احیاء دین مى روید. هر قطره خون آن گلوى بریده امروز شعورى را ایجاد كرده كه كاخ هاى ستمگران را به لرزه درآورده است.





سه شنبه 31 خرداد 1390  ساعت 7:45 PM

بر ماسه ها نوشتم
 


 "


  دریای هستی من از عشق توست سرشار ،

 این را به یاد بسپار  "
 



بر ماسه ها نوشتی



 

 " این آرزوی پاکی ست


اما

     به باد بسپار .... "




سه شنبه 31 خرداد 1390  ساعت 7:26 PM

خدایا..

ای مهربان،

چون محرومم سازی، کیست که روزی ام دهد؟

و چون تو خوارم خواهی، کیست که یاری ام کند؟ خداوندا، از پرتو خشم و

غضب تو، به سایه مهربانی ات پناه می برم. بارالها، اگر من سزاوار رحمت تو

نیستم، امّا تو سزاواری که به لطف و مهر بی پایانت، بر من ببخشایی.

لطیفا، اینک من با همه وجود به درگاه تو آمده ام و در سایه چتر توکّل تو آرام

گرفته ام و تو آنچه شایسته لطف و مهربانی توست، بر من جاری ساخته ای

و با پرده عفو و غفرانت مرا پوشانده ای.

خدایا، اگر اجلم دررسد و مرگم نزدیک شود و نکویی ام مرا به تو نزدیک

نگرداند، به ریسمان اعتراف به بدکاری و خطاهایم چنگ خواهم زد، تا به

بخشایش تو نایل آیم...

خدایا ..





سه شنبه 31 خرداد 1390  ساعت 7:23 PM

خدایا

توان بیرون شدن از وادی گناه در من نیست ؛

مگر آن که نسیم محبّت تو بیدارم کند و چنانم کند که تو خواهی.

پس تو را شکر گویم؛ چرا که لطفی زلال بر من جاری کردی و قلبم را

بدان از تیرگی غفلت شست وشو دادی.

خدایا ،

چونان بنده ای در من نگر که او را خواندی و او تو را پاسخ گفت و

به اطاعتش خواندی و او عمل نمود. ای همیشه با من، هرگز از آن که به

تو دل بندد، دور نخواهی شد. ای بخشنده ترین، هرگز کسی را که به

تو امید پاداش بندد، محروم نخواهی کرد. ای مهربان ترین، مرا دلی ده

که مشتاق تو باشد و زبانی که گفتارش از سر صدق باشد و چشمی

حقیقت بین که نزدیک شدن به تو را جوید.





سه شنبه 31 خرداد 1390  ساعت 7:16 PM

گویند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت.

نمازگزاران، همه او را شناختند؛ پس ، از او خواستند كه پس از نماز، بر منبر رودو پند گوید. پذیرفت.

نماز جماعت تمام شد. چشم ‏ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.

بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت:

مردم! هر كس از شما كه مى ‏داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد ، برخیزد!

كسى برنخاست.

گفت :

حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است، برخیزد!

باز كسى برنخاست.

گفت:

شگفتا از شما كه به ماندن اطمینان ندارید؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید!





سه شنبه 31 خرداد 1390  ساعت 7:00 PM

اگه امروز گناه از در و دیوار شهر و محلمون بالا میره و هیچ کدوم از کوچه هامون بوی امام زمان (عج) نمی ده ، مال اینه که من و تو دست رو دست گذاشتیم و جلوی دشمن کم آوردیم ، راحتی رو به سختی ترجیح دادیم و یادمون رفته از نسل طوفانیم.. باید دست به دست هم بدیم و یادمون بیاد وجب به وجب این خاک روش خون شهید ریخته شده ، اگه نجنگیم شرمنده امام رضا (ع)وحضرت زهرا (س) میشیم .





دوشنبه 30 خرداد 1390  ساعت 5:40 PM

گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.

خدا گفت: چیزی بگو !

گنجشک گفت: خسته ام.

خدا گفت: از چه ؟

گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.

خدا گفت: مگر مرا نداری ؟

گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .

خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟


گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.

خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.

چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟

گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .

خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !

گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .

گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود





شنبه 28 خرداد 1390  ساعت 5:31 PM

كربلا سكوت را بشكن و با ما سخن بگو، بگو كه با تو و حسينت چه كردند؟

هويزه تو هم بگو كه صحنه هاي عاشورا دوباره در تو تكرار شد. كربلا اگر آن روز يزيديان بر بدن هاي شهدا اسب نتاخته بودند امروز ديگر صداميان چطور جرأت مي كردند در كربلاي هويزه بر بدن هاي مطهر علم الهدي و ياران با وفايش تانك روانه كنند. هويزه هم حتماً صداي شكستن استخوان ها از شدت بغض و كينه صداميان در زير تانك ها را شنيده است. كربلا تا به كي مهر سكوت بر لب خواهي داشت، سخن بگو. از لحظاتي بگو كه حضرت زينب در گودال قتلگاه به دنبال پيكـر مطهـــر، بي ســر و تكه تكـــه برادرش مي گشت و آنقدر پيكر مطهر آقا زخم خورده بود كه حتي خواهر هم برادر را نمي شناخت و وقتي به مقابل پيكر برادر رسيد فرمود: انت اخي؟ انت حسيني؟

و معراج شهدا هم شاهد بود زماني را كه پيكر بي جان، استخوان هاي شكسته شده و تن بي سر برادرم را ديدم من هم گفتم: آيا تو برادر مني؟ آيا تو برادر مني؟ كربلا؛ بدن برادر من 13 سال در زير آفتاب و باد و باران مانده بود و دور از ذهن نبود كه برادرم را نشناسم، اما كربلا، تو بگو آخر چند ساعت بيشتر از شهادت مولايمان آقا ابا عبدالله نگذشته بود تو بگو مگر با بدن آقايمان چه كرده بودند كه حتي خانم زينب (س) هم برادرشان را نشناختند؟

كربلا اگر تو در شب عاشورا شاهد گريه ها، راز و نيازها و شاهد عشق بازي با محبوب عاشوراييان بودي، دو كوهه هم شهادت مي دهد، بر زمزمه ها و فريادهاي الهي العفو، الهي العفو بچه ها در دل شب و شهادت مي دهد كه عاشوراييان ايران در دل شب ها با دست خود قبر مي كندند و شهادت مي دهد كه از شدت گريه گاهي از هوش مي رفتند.

كربلا باشد تو سكوت كردي و تا آخر هم سكوت خواهي كرد. كربلا، شلمچه، دوكوهه، فكه، طلاييه و ... همه تان سكوت كنيد اما ... من سكوت نخواهم كرد به همه خواهم گفت: شهدا چگونه بودند و چگونه رفتند.

به همه خواهم گفت: ما مسئوليتي بس سنگين داريم، اگر شهداي كربلا نداي هل من ناصر حسين و شهداي ايران نداي هل من ناصرخميني را لبيك گفتند، ما هم بايد به نداي هل من ناصر سيد علي خامنه اي لبيك بگوييم.

به همه خواهم گفت: اسلام با خون حسين زنده شد و با پيام آوري و صبر خانم زينب (س) تا حال زنده مانده است.

مواظب باشيم آبروي شهيدان را حفظ كنيم. مواظب باشيم شرمندشان نشويم...





شنبه 28 خرداد 1390  ساعت 4:28 PM

سلام بر انکه پیمانش شکسته شد..


بر کسی که حرمتش شکسته شد..


سلام بر کسی که خونش ستمکارانه ریخته شد..


سلام بر کسی که با خون جراحتهایش غسل داده شد..


سلام بر انکس که جرعه نوش جام نیزه ها گردید..


سلام بر ان مظلومی که خونش مباح شمرده شد..


سلام بر انکه سرش را از قفا بریدند..


سلام بر انکه شاهرگش را بریدند..


سلام بر انکه در حمایت از دین بی یاور ماند..

سلام بر ان محاسن به خون سر خضاب شده..


سلام بر ان گونه خاک الود..


سلام بر ان بدنی که لباسش به غنیمت برده شد..


سلام بر ان دندان که با چوب خیزران بر ان نواخته شد..


سلام بر ان سر بالا رفته بر نیزه..


سلام بر ان پیکر های عریان مانده در صحرا ها که گرگهای تجاوزگر تکه پاره شان می کردند و وحشیان درنده خو بر گرداگردشان در رفت و امد بودند..

لایوم کیومک یا ابا عبد الله






  • تعداد صفحات :4
  •    
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
Powered By Rasekhoon.net