چهارشنبه 8 تیر 1390  ساعت 8:02 PM

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت.

آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردند.وقتی به موضوع خدا رسید؛

آرایشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.

مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟

نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند.

آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.

مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.

برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.!





سه شنبه 31 خرداد 1390  ساعت 7:26 PM

خدایا..

ای مهربان،

چون محرومم سازی، کیست که روزی ام دهد؟

و چون تو خوارم خواهی، کیست که یاری ام کند؟ خداوندا، از پرتو خشم و

غضب تو، به سایه مهربانی ات پناه می برم. بارالها، اگر من سزاوار رحمت تو

نیستم، امّا تو سزاواری که به لطف و مهر بی پایانت، بر من ببخشایی.

لطیفا، اینک من با همه وجود به درگاه تو آمده ام و در سایه چتر توکّل تو آرام

گرفته ام و تو آنچه شایسته لطف و مهربانی توست، بر من جاری ساخته ای

و با پرده عفو و غفرانت مرا پوشانده ای.

خدایا، اگر اجلم دررسد و مرگم نزدیک شود و نکویی ام مرا به تو نزدیک

نگرداند، به ریسمان اعتراف به بدکاری و خطاهایم چنگ خواهم زد، تا به

بخشایش تو نایل آیم...

خدایا ..





سه شنبه 31 خرداد 1390  ساعت 7:23 PM

خدایا

توان بیرون شدن از وادی گناه در من نیست ؛

مگر آن که نسیم محبّت تو بیدارم کند و چنانم کند که تو خواهی.

پس تو را شکر گویم؛ چرا که لطفی زلال بر من جاری کردی و قلبم را

بدان از تیرگی غفلت شست وشو دادی.

خدایا ،

چونان بنده ای در من نگر که او را خواندی و او تو را پاسخ گفت و

به اطاعتش خواندی و او عمل نمود. ای همیشه با من، هرگز از آن که به

تو دل بندد، دور نخواهی شد. ای بخشنده ترین، هرگز کسی را که به

تو امید پاداش بندد، محروم نخواهی کرد. ای مهربان ترین، مرا دلی ده

که مشتاق تو باشد و زبانی که گفتارش از سر صدق باشد و چشمی

حقیقت بین که نزدیک شدن به تو را جوید.





دوشنبه 30 خرداد 1390  ساعت 5:40 PM

گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.

خدا گفت: چیزی بگو !

گنجشک گفت: خسته ام.

خدا گفت: از چه ؟

گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.

خدا گفت: مگر مرا نداری ؟

گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .

خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟


گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.

خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.

چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟

گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .

خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !

گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .

گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود





شنبه 28 خرداد 1390  ساعت 2:20 PM

خداوند به داوود (ع) وحی کرد: ای داوود! به بندگان زمینی من بگو: من دوست کسی هستم که دوستم بدارد و همنشین کسی هستم که با من همنشینی کند و همدم کسی هستم که با یاد و نام من انس گیرد و همراه کسی هستم که با من همراه شود، کسی را بر میگزینم که مرا بر گزیند و فرمانبردار کسی هستم که فرمانبردار من باشد
هرکسی قلبا مرا دوست بدارد و من بدان یقین حاصل کنم، او را به خودم بپذیرم و چنان دوستش بدارم که هیچ یک از بندگانم بر او پیشی نگیرد. براستی هر کس مرا بجوید بیابد و هرکس جز مرا بجوید مرا نیابد،
پس ای زمینیان!
رها کنید آن فریبها و اباطیل دنیا را و به کرامت و مصاحبت و همنشینی و همدمی با من بشتابید و به من خوگیرید تا به شما خوگیرم و به دوست داشتن شما بشتابم
بحارالانوار-جلد 67، ص 26 ، باب 43





جمعه 27 خرداد 1390  ساعت 8:33 PM

نمی دونم تا حالا شده توی مجالس اهل بیت یا توی روضه ها رفته باشین و یه لذت خاصی رو احساس کرده باشین یا نه ؟ حالا گوش کنین تا علتش رو براتون بگم
توی مفاتیح قبل از قسمت زیارات یه بخشی هستی  که چند تا اذن دخول از اذن دخول های حرم مطهر رو نوشته اولین اذن دخول  یه قسمتی داره خیلی جالب

در اونجا می گوییم  اللهم إنی ...اعلم ان رسولک و خلفائک علیهم السلام احیاء عندک یرزقون یرون مقامی و یسمعون کلامی و یردّون سلامی و انک حجبت عن سمعی کلامهم و فتحت باب فهمی بلذیذ مناجاتهم
یعنی خدایا من می دونم که پیغمبر و اهل بیتش نزد تو زنده هستن و از روزی های تو استفاده می کنند منو می بینن و صدای منو می شنون و جواب سلام منو می دهند  ولی خدایا تو گوش منو بستی و بین صدای اونها و گوش من یک حجاب و پرده ای هست که من صدای اونها رو نمی شنوم
ولی .....

(این تیکه خیلی مهمه )

.. ولی خدایا  تو باب فهم منو باز کردی و من لذت مناجات با اهل بیت رو می فهمم و از صحبت کردن و مناجات کردن با اونها لذت می برم





سه شنبه 24 خرداد 1390  ساعت 11:43 PM

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم.

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید

خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!

خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد

ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد…

بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری

 





سه شنبه 24 خرداد 1390  ساعت 11:02 PM

الهی ؛

« تنهایم » اگر چه با « تن ها » یم.

بر من گران است با دیگران بودن و به یاد تو نبودن.

دیگران سوداگران بازار مكاره دنیایند

و بردگی خود فراموش كرده اند

و من نیز دل به بردگی نفس خویش داده ام.

پس دشمنی به غیر نیست كه « خود » نیز می تواند دشمن باشد.

و چه تلخ و گزنده است كه انسان ، دشمن خود باشد

و خود را به دست خویش به نیستی بكشاند.

پس هم ما را با دوستانت آشنایی و دوستی ده

و هم خودمان را خیرخواه خویش قرار ده

و دشمن دشمنانت كن تا از بدی ها به دور مانیم ؛

همچنان كه پیامبر رحمتت چنین كرد.





سه شنبه 24 خرداد 1390  ساعت 10:56 PM

الو ... الو ... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟
پس چرا کسی جواب نمیده ؟
یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...
- بله با کی کار داری کوچولو ؟
خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده
- بگو من میشنوم
کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...
- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟
- فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :
ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ... چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...
و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود ...
 





سه شنبه 24 خرداد 1390  ساعت 10:25 PM

روزى جوانكى ناامید كه بغض همه ى وجودش را فرا گرفته بود؛

روى به آسمان كرد و فریاد كشید:

خداوندا چرا من همیشه باید تنها باشم؟

چرا هر كس كه مرا دوست دارد، پس از مدتى مرا فراموش میكند؟

در این حال بغض جوانك پاره شد و اشك از چشمانش سرازیر گشت.

آنگاه ندایى از آسمان بر جوانك آمد:

اى جوان؛ من نیز سالیان سال است كه تنهایم

و همه چون تو، به وقت تنهایى، نام مرا صدا میزنند!

جوانك پرسید آخر چرا این گونه است؟

ولى دیگر صدایى به گوش نرسید؛

در این حال آسمان رعد و برقى زد؛

و نم نم باران بود كه قطره قطره بر صورت جوانك فرود مى آمد؛

و اشكهایش را پاك میكرد...


 

 





سه شنبه 24 خرداد 1390  ساعت 10:22 PM

فرشته تصمیمش را گرفته بود.پیش خدا رفت و گفت:"خدایا...میخواهم زمین را از نزدیک ببینم.اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه.دلم بی تاب تجربه ای زمینی است."
خداوند درخواست فرشته را پذیرفت...

فرشته گفت:"تا بازگردم...بال هایم را اینجا می سپارم.این بال ها در زمین چندان به کار من نمی ایند."

خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت:"بال هایت را به امانت نگاه می دارم...اما بترس که زمین اسیرت نکند...زیرا خاک زمینم دامنگیر است..."فرشته گفت:"باز می گردم...حتما باز می گردم.این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد."

فرشته به زمین امد و از دیدن ان همه فرشته ی بی بال تعجب کرد.او هرکه را که می دید...به یاد می اورد...زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود.اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت باز نمی گردند؟

روزها گذشت...و با گذشت هر روز فرشته چیزی از یاد برد...و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از ان گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی اورد...نه بالش را نه قولش را...

فرشته فراموش کرد......فرشته در زمین ماند......فرشته هرگز به بهشت بر نگشت...هرگز...

 





سه شنبه 24 خرداد 1390  ساعت 10:15 PM

«خاک سرد بر سر آتش»   

شیطان گفت: آن چنان عبادتت می کنم که انس و جن نکرده باشند.

شیطان گفت: سر سپرده ی درگاه تو می شوم.

خدا گفت: نه عبادتت را می خواهم و نه سر سپردگی ات را. آنچه را می گویم می خواهم.

شیطان گفت: تو من را در خلقت مقدم ساختی و از آتش سوزان جانم دادی حال چگونه سر دربرابر خاکی سرد فرو آورم.

خدا گفت: همان که تو را از آتشی سوزان بر آورد خاک سرد را گرمای آتش برتری داد.

شیطان گفت: سجده نمی کنم.

خدا گفت: چگونه است که بر سجده ای بی تابی اما تاب طاعت بی مثال داری؟

شیطان گفت: سجده نمی کنم.

خدا گفت: در پس پرده رحمتی بزرگ است اگر سجده کنی.

شیطان گفت: سجده نمی کنم.

خدا گفت: حال به تو می گویم. آنچه در این هزار سال عبادت کردی جز خود پرستی در نقاب خدا پرستی نبود. انکه خدا را برای لحظه ای حتی عبادت کند٬ کجا سر از امر او می پیچد.

خدا گفت: تا کنون خود را پرستیدی و زین پس رهایت می کنم و سایه ی رحمت خود دورت می کنم تا در عیان بپرستی آنچه را دوست داری.

 و شیطان سجده نکرد و بیرون شد و علم انتقام بر گرفت و پیراهن رزم بر تن کرد.

پس مواظب خودمون باشیم دوستان

 





سه شنبه 24 خرداد 1390  ساعت 10:09 PM

الهى ! از من آهى و از تو نگاهى .

الهى ! عمرى آه در بساط نداشتم و اینك جز آه در بساط ندارم .

الهى ! غبطه ملایكه اى را مى خورم كه جز سجود نمى دانند، كاش حسن از ازل تا ابد در یك سجده بود.

الهى ! تا كى عبدالهوى باشم ، به عزت تو عبدالهو شدم .

الهى ! سست از آن كه مست تو نیست كیست ؟

الهى ! همه این و آن را تماشا كنند و حسن خود را، كه عجیب تر از خود نیافت . الهى ! دل بى حضور چشم بى نور است ، این دنیا را نمى بیند و آن ، عقبى را. الهى ! همه حیوانات را در كوه و جنگل مى بینند و حسن در شهر و ده .

الهى ! هر كه شادى خواهد بخواهد، حسن را اندوه پیوسته و دل شكسته ده . الهى ! آن كه خوب را حباله اصطیاد مبشرات نكرده است ، كفران نعمت گرانبهائى كرده است .

الهى ! مراجعات از مهاجرت به سویت تعرب بعد از هجرت است و تویى كه نگهدار دل هایى .

الهى ! آن كه در نماز جواب سلام نمى شنود، هنوز نمازگزار نشده ، ما را با نمازگزاران بدار.

الهى ! خوشا آن كه بر عهدش استوار است و همواره محو دیدار است .

الهى ! آن كس تاج عزت بر سر دارد كه حلقه ارادتت را در گوش دارد و طوق عبودیت را در گردن

 





سه شنبه 24 خرداد 1390  ساعت 9:53 PM

خدای من ، زمانی زیادی بود که یقه ذهن مرا سوالاتی فراگرفته بودند و رها نمی کردند و ذهن مرا درگیر با خود ساخته بودند و آن سوالات این بود  که :

 

چشمانم به روی هر آنچه که خواسته بود ، بسته شود باز شد ،  پس چرا نعمت بینایی را از من نمی گیرد؟

سیل سخن ، سد سکوت مرا شکست و به همراه خود هر آنچه که او خواستار آن نبوده را آورده است . پس چرا نعمت گفتار را از من نمی گیرد؟

دروازه گوش هایم را روی همگان ، چه خوب  و چه بد ، گشودم . پس چرا نعمت شنوایی را از من نمی گیرد؟

مگر نه اینکه پاهای  فطرتم در مرداب ناسپاسی در حال فرو رفتن است. پس چرا مرا از روزی دادن خویش محروم نمی کند؟

مگر نه اینکه همه موهبت ها و نعمات ، محصول لطف و رحمت او است .  پس چرا آنها را قطع نمی کند از این بنده نا سپاس ؟

 

در آن وانفسای در گیری به خاطرم آمد جوابی را که بواسطه موسی (ع) به آن بنده عصیان گر و سرکش رساندی که :

 

 (( تو اگر بندگی نمی کنی ما همچنان خدای تو هستیم و خدایی می کنیم و روزیت را فرو می فرستیم .))

 

و در این هنگام بود که دیگر ذهنم از دست سوالات ، رهایی یافت.

 بار خدایا مرا آنچنان کن که تو خواستار آنی .

 

آمین یا رب العالمین 





سه شنبه 24 خرداد 1390  ساعت 9:26 PM

وقتی توی دلت یک حس قشنگی داشتی

 

یک حسی که بهت میگه : هی تو! پاشو خدا رو ببین!

 

وقتی حس کردی خیلی دلت میخواد خدا رو پیدا کنی

 

بهتره قبلش اینو بدونی که

 

طبق قاعده "دل به دل راه داره" این حس در تو ایجاد شده چون

 

قبل از تو خداست که بدجور منتظره صداتو در حالیکه داری باهاش خیلی دوستانه و

 

عاشقانه حرف می زنی بشنوه... شدید مشتاقت شده...

 

سعی کن نگاه منتظرش رو همه جا ببینی!

 

اینقدر طولش نده که مجبور شه صدات کنه!

 

 رسیدی اون بالا ما رو هم نگاه کن!






  • تعداد صفحات :2
  •    
  • 1  
  • 2  
Powered By Rasekhoon.net