سه شنبه 31 خرداد 1390  ساعت 8:48 PM

باز این چه شورش است كه در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

سرهاى قدسیان همه بر زانوى غم است

گویا عزاى اشرف اولاد آدم است

هنوز نامت از زبانم جارى نشده كه اشك از چشمانم جارى مى شود ، مگر تو در نماز عشق چه خوانده اى كه سالهاست نامت بر زبان‌ها جارى است و پیامت همچنان منزل به منزل مى رود و از ما مى گذرد تا كجا تا به آنجا كه ندا رسد ، هذا طالب بدم مقتول به كربلا . حسین نامت چه زیباست ، چقدر با این نام آشنایم ، كدام چشم با شنیدن نامت غرق در اشك نشده ، انگار همین امروز خون پاك تورا كه خون خدا لقب گرفت، بر زمین تفتیده نینوا ریختند و هر روز از آن خون حماسه، شرف، شجاعت ، آگاهى ، ظلم‌ستیزى ، عدالت خواهى و احیاء دین مى روید. هر قطره خون آن گلوى بریده امروز شعورى را ایجاد كرده كه كاخ هاى ستمگران را به لرزه درآورده است.





سه شنبه 31 خرداد 1390  ساعت 7:45 PM

بر ماسه ها نوشتم
 


 "


  دریای هستی من از عشق توست سرشار ،

 این را به یاد بسپار  "
 



بر ماسه ها نوشتی



 

 " این آرزوی پاکی ست


اما

     به باد بسپار .... "




سه شنبه 31 خرداد 1390  ساعت 7:26 PM

خدایا..

ای مهربان،

چون محرومم سازی، کیست که روزی ام دهد؟

و چون تو خوارم خواهی، کیست که یاری ام کند؟ خداوندا، از پرتو خشم و

غضب تو، به سایه مهربانی ات پناه می برم. بارالها، اگر من سزاوار رحمت تو

نیستم، امّا تو سزاواری که به لطف و مهر بی پایانت، بر من ببخشایی.

لطیفا، اینک من با همه وجود به درگاه تو آمده ام و در سایه چتر توکّل تو آرام

گرفته ام و تو آنچه شایسته لطف و مهربانی توست، بر من جاری ساخته ای

و با پرده عفو و غفرانت مرا پوشانده ای.

خدایا، اگر اجلم دررسد و مرگم نزدیک شود و نکویی ام مرا به تو نزدیک

نگرداند، به ریسمان اعتراف به بدکاری و خطاهایم چنگ خواهم زد، تا به

بخشایش تو نایل آیم...

خدایا ..





سه شنبه 31 خرداد 1390  ساعت 7:23 PM

خدایا

توان بیرون شدن از وادی گناه در من نیست ؛

مگر آن که نسیم محبّت تو بیدارم کند و چنانم کند که تو خواهی.

پس تو را شکر گویم؛ چرا که لطفی زلال بر من جاری کردی و قلبم را

بدان از تیرگی غفلت شست وشو دادی.

خدایا ،

چونان بنده ای در من نگر که او را خواندی و او تو را پاسخ گفت و

به اطاعتش خواندی و او عمل نمود. ای همیشه با من، هرگز از آن که به

تو دل بندد، دور نخواهی شد. ای بخشنده ترین، هرگز کسی را که به

تو امید پاداش بندد، محروم نخواهی کرد. ای مهربان ترین، مرا دلی ده

که مشتاق تو باشد و زبانی که گفتارش از سر صدق باشد و چشمی

حقیقت بین که نزدیک شدن به تو را جوید.





سه شنبه 31 خرداد 1390  ساعت 7:16 PM

گویند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت.

نمازگزاران، همه او را شناختند؛ پس ، از او خواستند كه پس از نماز، بر منبر رودو پند گوید. پذیرفت.

نماز جماعت تمام شد. چشم ‏ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.

بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت:

مردم! هر كس از شما كه مى ‏داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد ، برخیزد!

كسى برنخاست.

گفت :

حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است، برخیزد!

باز كسى برنخاست.

گفت:

شگفتا از شما كه به ماندن اطمینان ندارید؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید!





سه شنبه 31 خرداد 1390  ساعت 7:00 PM

اگه امروز گناه از در و دیوار شهر و محلمون بالا میره و هیچ کدوم از کوچه هامون بوی امام زمان (عج) نمی ده ، مال اینه که من و تو دست رو دست گذاشتیم و جلوی دشمن کم آوردیم ، راحتی رو به سختی ترجیح دادیم و یادمون رفته از نسل طوفانیم.. باید دست به دست هم بدیم و یادمون بیاد وجب به وجب این خاک روش خون شهید ریخته شده ، اگه نجنگیم شرمنده امام رضا (ع)وحضرت زهرا (س) میشیم .





دوشنبه 30 خرداد 1390  ساعت 5:40 PM

گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.

خدا گفت: چیزی بگو !

گنجشک گفت: خسته ام.

خدا گفت: از چه ؟

گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.

خدا گفت: مگر مرا نداری ؟

گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .

خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟


گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.

خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.

چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟

گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .

خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !

گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .

گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود





شنبه 28 خرداد 1390  ساعت 5:31 PM

كربلا سكوت را بشكن و با ما سخن بگو، بگو كه با تو و حسينت چه كردند؟

هويزه تو هم بگو كه صحنه هاي عاشورا دوباره در تو تكرار شد. كربلا اگر آن روز يزيديان بر بدن هاي شهدا اسب نتاخته بودند امروز ديگر صداميان چطور جرأت مي كردند در كربلاي هويزه بر بدن هاي مطهر علم الهدي و ياران با وفايش تانك روانه كنند. هويزه هم حتماً صداي شكستن استخوان ها از شدت بغض و كينه صداميان در زير تانك ها را شنيده است. كربلا تا به كي مهر سكوت بر لب خواهي داشت، سخن بگو. از لحظاتي بگو كه حضرت زينب در گودال قتلگاه به دنبال پيكـر مطهـــر، بي ســر و تكه تكـــه برادرش مي گشت و آنقدر پيكر مطهر آقا زخم خورده بود كه حتي خواهر هم برادر را نمي شناخت و وقتي به مقابل پيكر برادر رسيد فرمود: انت اخي؟ انت حسيني؟

و معراج شهدا هم شاهد بود زماني را كه پيكر بي جان، استخوان هاي شكسته شده و تن بي سر برادرم را ديدم من هم گفتم: آيا تو برادر مني؟ آيا تو برادر مني؟ كربلا؛ بدن برادر من 13 سال در زير آفتاب و باد و باران مانده بود و دور از ذهن نبود كه برادرم را نشناسم، اما كربلا، تو بگو آخر چند ساعت بيشتر از شهادت مولايمان آقا ابا عبدالله نگذشته بود تو بگو مگر با بدن آقايمان چه كرده بودند كه حتي خانم زينب (س) هم برادرشان را نشناختند؟

كربلا اگر تو در شب عاشورا شاهد گريه ها، راز و نيازها و شاهد عشق بازي با محبوب عاشوراييان بودي، دو كوهه هم شهادت مي دهد، بر زمزمه ها و فريادهاي الهي العفو، الهي العفو بچه ها در دل شب و شهادت مي دهد كه عاشوراييان ايران در دل شب ها با دست خود قبر مي كندند و شهادت مي دهد كه از شدت گريه گاهي از هوش مي رفتند.

كربلا باشد تو سكوت كردي و تا آخر هم سكوت خواهي كرد. كربلا، شلمچه، دوكوهه، فكه، طلاييه و ... همه تان سكوت كنيد اما ... من سكوت نخواهم كرد به همه خواهم گفت: شهدا چگونه بودند و چگونه رفتند.

به همه خواهم گفت: ما مسئوليتي بس سنگين داريم، اگر شهداي كربلا نداي هل من ناصر حسين و شهداي ايران نداي هل من ناصرخميني را لبيك گفتند، ما هم بايد به نداي هل من ناصر سيد علي خامنه اي لبيك بگوييم.

به همه خواهم گفت: اسلام با خون حسين زنده شد و با پيام آوري و صبر خانم زينب (س) تا حال زنده مانده است.

مواظب باشيم آبروي شهيدان را حفظ كنيم. مواظب باشيم شرمندشان نشويم...





شنبه 28 خرداد 1390  ساعت 4:28 PM

سلام بر انکه پیمانش شکسته شد..


بر کسی که حرمتش شکسته شد..


سلام بر کسی که خونش ستمکارانه ریخته شد..


سلام بر کسی که با خون جراحتهایش غسل داده شد..


سلام بر انکس که جرعه نوش جام نیزه ها گردید..


سلام بر ان مظلومی که خونش مباح شمرده شد..


سلام بر انکه سرش را از قفا بریدند..


سلام بر انکه شاهرگش را بریدند..


سلام بر انکه در حمایت از دین بی یاور ماند..

سلام بر ان محاسن به خون سر خضاب شده..


سلام بر ان گونه خاک الود..


سلام بر ان بدنی که لباسش به غنیمت برده شد..


سلام بر ان دندان که با چوب خیزران بر ان نواخته شد..


سلام بر ان سر بالا رفته بر نیزه..


سلام بر ان پیکر های عریان مانده در صحرا ها که گرگهای تجاوزگر تکه پاره شان می کردند و وحشیان درنده خو بر گرداگردشان در رفت و امد بودند..

لایوم کیومک یا ابا عبد الله





شنبه 28 خرداد 1390  ساعت 4:23 PM

دستانم بسته بود...
*بسته و ناتوان ازگشودن گره های زندگی و تمام وجودم خسته...
*خسته از تردیدهایی که در دو راهی تصمیم گیری به سراغم می آیند

مانند گیاه قطع شده ازریشه، مثل همیشه.... با نگاهی پر از نیاز و زبانی گویای راز...
با همان دستان بسته وبغض شکسته....
*به حریمت پناه آوردم و به زبان آلوده*ام واژه مبارک سلام را جاری ساختم...

*صلی الله علیک یا علی بن موسی الرضا...

گویی آبی بر آتش دل، شربتی گوارا برگلویی تشنه و بارانی نجات بخش بر کویر عطشناک وجودم، جاری شد.
چه حس غریبی ست مولای من...
کدامین دست مهربان، کوله بارخستگی را از دوش زائر روسیاهی چون من برداشت!

و کدامین نگاه مهربان، آرامش را جایگزین التهاب و اضطرابم کرد!
برمن ببخش مولای من... ناامید بودم!
ناامید نه ازدستان کریم و نه از نگاه رحیم شما... نه!

بلکه از روسیاهی خود... ازغفلتی که مانع بجا آوردن وظایف هم جواریم گشته بود...
ازدرگیریم با روزمرگی*هایی که چون زنجیر به زمین، اسیرم کرده و راه زندگیم را از آسمان جدا ساخته بودند.


وشما مثل همیشه نادیده گیر، نادیده گرفتن هایم... بخشنده خطاهایم...
*چشم پوشنده غفلت هایم...
سرگردانی*ام* را ازبین بردید... تردید را ازقلبم جدا ساختید وآرامش را بروجودم حکم فرما *کردید ورهایم کردید...
نه رها به حال خود تا مرز سرگردانی دوباره... نه.... رها از غصه هایم کردید... رها ازدلواپسی*هایم...


آقای من! چه خوب به من فهماندید که ناامیدی به هرشکل آن دراین درگاه بی معناست..

به خود می بالم که ازمیان این همه ریسمان، به ریسمان محکم درگاه شما چنگ زده ام و از میان این همه پنجره، دلم را دخیل پنجره فولادت ساختم و ازمیان این همه ساقی،
سقاخانه ات را برای سیراب شدن برگزیدم...

به یقین این من نبودم که این همه نیکی را برگزیدم و بازهم مثل همیشه، لطف بی*انتهای شما، نالایقی چون من را این چنین مشمول مرحمت ساخته...


سپاسگزارم سرور رئوف و آقای غریبم... سپاسگزارم..





شنبه 28 خرداد 1390  ساعت 4:16 PM

می گویم : آقا سلام . . . مرا می بینی ؟ صدایم را می شنوی ؟

چه می گویم ؟! تو حتی الآن دلم را هم خوانده ای ، برایم واسطه گری هم کرده ای

اصلا تو خودت مرا کشانده ای به اینجا ...

پس فقط می گویم :

آقا سلام

تو دیگر خودت می دانی که من چه هستم و چه نیستم

چه دارم و چه ندارم

چه می خواهم و چه نمی خواهم

و ...

پس من فقط می گویم :

آقا سلام

از من فقط همین کار می آید و از تو ... لطف و کرم و عنایت و شفاعت و ...

من کار خودم را می کنم و می دانم که تو هم کار خودت را می کنی

هر آنچه خودت خوب می دانی که صلاح است

پس من فقط می گویم :

آقا سلام




شنبه 28 خرداد 1390  ساعت 2:20 PM

خداوند به داوود (ع) وحی کرد: ای داوود! به بندگان زمینی من بگو: من دوست کسی هستم که دوستم بدارد و همنشین کسی هستم که با من همنشینی کند و همدم کسی هستم که با یاد و نام من انس گیرد و همراه کسی هستم که با من همراه شود، کسی را بر میگزینم که مرا بر گزیند و فرمانبردار کسی هستم که فرمانبردار من باشد
هرکسی قلبا مرا دوست بدارد و من بدان یقین حاصل کنم، او را به خودم بپذیرم و چنان دوستش بدارم که هیچ یک از بندگانم بر او پیشی نگیرد. براستی هر کس مرا بجوید بیابد و هرکس جز مرا بجوید مرا نیابد،
پس ای زمینیان!
رها کنید آن فریبها و اباطیل دنیا را و به کرامت و مصاحبت و همنشینی و همدمی با من بشتابید و به من خوگیرید تا به شما خوگیرم و به دوست داشتن شما بشتابم
بحارالانوار-جلد 67، ص 26 ، باب 43





شنبه 28 خرداد 1390  ساعت 12:19 AM


 

روزی حضرت رسول اكرم صلى ‏الله علیه و آله خطاب به حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) نمود و فرمود: یا على ششصد هزار گوسفند را دوست داری یا ششصد دینار و یا ششصد هزار كلمه؟

 

على (علیه السلام) فرمود: ششصد هزار كلمه را دوست دارم.

رسول گرامى صلى‏الله علیه و آله فرمود: على جان من ششصد هزار كلمه را جمع كردم در شش كلمه:


 

اول: وقتى كه دیدى مردم مشغولند به فضیلت، تو مشغول باش بواجبات.


 

دوم: وقتى كه تو دیدى مردم به عمل دنیا مشغولند تو به عمل آخرت مشغول باش.


 

سوم: هنگامى كه دیدى مردم مشغولند به عیب جویى كردن از دیگران، تو مشغول باش به عیب خودت.


 

چهارم: وقتى كه دیدى مردم به زینت دنیا مشغولند تو به زینت آخرت مشغول باش.


 

پنجم: وقتى كه دیدى مردم به زیادى عمل به عبادت مشغول هستند تو با حقیقت عمل مشغول باش.


ششم: وقتى كه دیدى مردم مشغول هستند به دامن گرفتن دیگران و متوسل شدن در خانه این و آن، تو متوسل باش به خالق (او است كه همه كارها را درست مى‏كند نه مردم). اگر انسان خداوند تبارك و تعالى را رها كند و متوسل به دیگران شود خداوند هم او را رها مى‏كند اگر اطاعت از خداى سبحان بشود خداوند همه را مطیع امر او قرار مى‏دهد.




جمعه 27 خرداد 1390  ساعت 8:36 PM

يه استادی داشتم خدا رحمتش کنه  اين قضيه را از قول او ميگم
تو بازار برده فروشا ديدن يه غلامی رو  آوردن بفروشنش اين غلام زير لب زمزمه ای داشت رفتن جلو ديدن اين غلام داره می گه آقای من! ارباب من! درسته من غلام خوبی برای تو نبودم،  اما تو خوب مولايی برای من بودی اقای من اگه تو مرا بفروشی هزاران غلام بهتر از من گيرت مياد اما ارباب من اگه تو من رو بفروشی ديکه کجا اربابی به خوبی تو  پيدا کنم ؟‌
گر چه سيه رو شدم غلام تو هستم
خواجه مگر غلام سياه ندارد.





جمعه 27 خرداد 1390  ساعت 8:33 PM

نمی دونم تا حالا شده توی مجالس اهل بیت یا توی روضه ها رفته باشین و یه لذت خاصی رو احساس کرده باشین یا نه ؟ حالا گوش کنین تا علتش رو براتون بگم
توی مفاتیح قبل از قسمت زیارات یه بخشی هستی  که چند تا اذن دخول از اذن دخول های حرم مطهر رو نوشته اولین اذن دخول  یه قسمتی داره خیلی جالب

در اونجا می گوییم  اللهم إنی ...اعلم ان رسولک و خلفائک علیهم السلام احیاء عندک یرزقون یرون مقامی و یسمعون کلامی و یردّون سلامی و انک حجبت عن سمعی کلامهم و فتحت باب فهمی بلذیذ مناجاتهم
یعنی خدایا من می دونم که پیغمبر و اهل بیتش نزد تو زنده هستن و از روزی های تو استفاده می کنند منو می بینن و صدای منو می شنون و جواب سلام منو می دهند  ولی خدایا تو گوش منو بستی و بین صدای اونها و گوش من یک حجاب و پرده ای هست که من صدای اونها رو نمی شنوم
ولی .....

(این تیکه خیلی مهمه )

.. ولی خدایا  تو باب فهم منو باز کردی و من لذت مناجات با اهل بیت رو می فهمم و از صحبت کردن و مناجات کردن با اونها لذت می برم






  • تعداد صفحات :4
  •    
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
Powered By Rasekhoon.net