گریه کفّار و ملل مختلفه
بدانکه مصیبت حضرت امام حسین(علیه السلام) به قدری عظیم و بزرگ است که در جمیع عوالم امکانیه تأثیر بسزائی داشته و دارد، به نحوی که دوست و دشمن تکویناً و تشریعاً از دیدن و شنیدن آن متألم و متحسّر در بکاء و ابکاء و حزن و اندوه و عزاداری ظاهراً و باطناً، از خود آثارها نشان داده و خواهند داد، لقد جلّت و عظمت مصیبته علی جمیع أهل السموات و الأرض.گر چشم روزگار بر او فاش می گریست
خون می گذشت از سر ایوان کربلا
امام شافعی که یکی از رؤسای جماعت عامّه و اهل سنت است چنین گفته:
تاوّب غمّی و الفؤاد کئیب
و ارّق عینی فارّقاد غریب
(اندوه من بازگردید و دل من محزون است و چشم من ضعیف شد و خواب از آن دور شد).
و ممّا نفی جسمی و شیّب لمّتی
تصاریف أیام لهنّ خطوب
(و از چیزهائی که تن مرا کاهید و موهایم را سفید کرد، گردش روزهائی است که برای آنها امر بزرگی پیش آورده شده).
فمن مبلغ عنّی حسین رسالة
و إن کرهتها أنفس و قلوب
(پس کیست که از من پیغامی به حسین برساند، اگر نفس ها و دل ها مکروه خاطرشان باشد).
قتیلاً بلا جرم کأن قمیصه
صبیغ بماء الارجوان خضیب
(در حالتی که بدون گناهی کشته شده، به نحوی که گویا پیراهن او به آب ارغوان رنگ شده).
فالسیّف اعوال و للرّمح رنّة
و للخیل من بعد الصهیل نحیب
(پس برای شمشیر، فریادها و برای نیزه، ناله ها و برای اسب، پس از شیحه زدن ضجه ها است).
تزلزلت الدّنیا لآل محمد
و کاد لهم صمّ الجبال تذوب
(دنیا برای آل محمد متزلزل شد و نزدیک شد که برای ایشان کوه های سخت آب شود).
و غارت نجوم و اقشعرت کواکب
و هتّک استار و شقّ جیوب
(و ستاره ها فرو رفت و به لرزه درآمد و پرده ها پاره شد و گریبان ها چاک زده شد).
یصلّی علی المبعوث من آل هاشم
و یغزی بنوه إن ذا لعجیب
(بر مبعوث از آل هاشم -یعنی: محمد(ص)- فرستاده می شود و با فرزندان او جنگ کرده می شود. این بسیار عجب آور است).
لئن کان ذنبی حبّ آل محمد
فذلک ذنب لست منه اتوب
(اگر گناه من دوست داشتن من است آل محمد را، پس آن گناهی است که من از آن توبه نمی کنم).
هم شفعائی یوم حشری و موقفی
اذا ما بدت للناظرین خطوب
(ایشانند شفیع های من در روزی که حشر من و محلّ توقف من است زمانی است که ظاهر می شود بر بینندگان بازگشت به محشر).(1)
عظمت مصیبت امام حسین(علیه السلام)
مؤلف قاصر گوید: بدان که عظمت مصیبت حضرت ابی عبدالله الحسین(ع) چنان مصیبت بزرگی است که تمام ما سوی الله را از علویات و سفلیات و آنچه در آنها و آنچه در میان آن ها است به تزلزل و تألّم و تحسّر و ماتم و اندوه وادار کرده.اکثر آنها را تکویناً و بعضی از آن ها را تکویناً و تشریعاً، اعم از اینکه مؤمن باشند یا کافر، موحّد باشند یا مشرک، سعید باشد یا شقی، چنانچه از متقدمین باشند یا متأخرین، از بدو خلقت آدم ابوالبشر تا قیام قائم منتظر -عجل الله تعالی فرجه- طبق آیات و اخبار و احادیث و آثار متواتره و مستفیضه و صحیحه و معتبره و حسنه و موثقه و حکایات کثیره وارده از انبیاء و رسل و کتب سماویه و مراثی متنوعه از عربی و فارسی و غیر آن ها از خاصه و عامّه که اندازه اندوه و حزن و تأثر و گریه و ناله آن ها را می توان فهمید که بسیاری از ایشان با اینکه از دین اسلام خارج بوده و می باشند و از آئین مسلمانی بی بهره بودند و هستند، نسبت به آن حضرت و مصائب آن بزرگوار تاب تحمّل و طاقت خودداری نداشته و ندارند و با وصف دوری و بیگانگی، چنان نزدیکی و آشنائی از خود نشان می دهند و پیشروی می کنند
و بسا با کاملین از اهل ایمان همقدم و همراه می شوند و مانند شهدای کربلا، که به فرموده های معصومین(ع): خلاصه و زبده های خلق و افضل سایر شهدای اولین و آخرینند، با کمال خلوص و اخلاص و زیادتی شوق و اشتیاق به عزاداری و تشکیل مجالس عزا و انفاق مال و گریستن و گریانیدن، حتی جان دادن، هیچ مضایقه ای ندارند.
پی نوشت ها :
1-بحارالانوار، ج 45، ص 274؛ شرح احقاق الحق، ج 33، ص 759؛ ینابیع المودة لذوی القربی، ج 3، ص 48 و 99؛ العوالم العلوم (الامام الحسین(ع))، ص 569، «باب ما قیل من المراثی فیه علیه السلام). این بیت های مذکور با اختلاف در این مصادر آمده است.
منبع: میرجهانی، محمد حسن، (1371)، البکاء للحسین(ع)، در ثواب گریستن و عزاداری یر حضرت سید الشهداء(ع) و وظایف عزاداری، تحقیق روح الله عباسی، قم، نشر رسالت، 1385، چاپ دوم.
ادامه مطلب

شلمچه
در پگاه باران گذشتی.
از خاکریزی شعله ور.
با نگاهی خیس به جستجوی آسمان.
بر دامان شلمچه
آسمان دو تکه شد
نیمی ستاره
نیمی آینه
و غرور دشت
با نقب های روشن
شکسته شد
ردیفی سپید
ردیفی شکوفه
(سید محمد آتشی)
ادامه مطلب

گفتند بالهایت را ندیده اند
اما یقین تو بال داشتی
دو بال
شبیه فرشتگان
اگر نه
چگونه تا اسمان پر کشیده ای
بی ان که استخوانی،خاکستری،حتی نیم پلاکی نقره
بر زمین مانده باشد؟!
ادامه مطلب
.:: وصیت شهید همت به امیران ارتش ::.
ظهر بود،همه فرماندهان،بسیجی و سپاهی و ارتشی،بعد از یک جلسه عملیاتی داخل پادگان سر پل ذهاب بودند. حاج همت،مهدی باکری،صیاد شیرازی و برداران سپاه عشق همه حضور داشتند.
امیر عقیلی،سرتیپ دوم ستاد (( لشکر 30 عملیاتی گرگان )) سر سفره ناهار،کنار حاج همت نشست.
بسم ا...؛لقمه اول را که گذاشت توی دهانش،به حاج همت گفت: حاجی! پارتی بازی می کنی ها...
حاج همت با تعجب نگاهی کرد، به امیر عقیلی گفت: چطور...؟!
امیر گفت: به این ایست بازرسی ژاندارمری و ارتش که می رسی،یک بوق می زنی،دست تکان می دهی و رد می شوی. اما به ایست بازرسی بسیج که می رسی،از دور چراغ می دی،بوق می زنی،بیست متر مانده ترمز می زنی،با لبخند از ماشین پیاده می شوی،بهشان خسته نباشید می گویی،بعد سوار ماشین می شوی و آرام آرام از کنارشان با لبخند،دست تکان می دهی و می روی.
حاج همت خندید و گفت: نه،این طوری هام نیست. تبسمی به جمع فرماندهان ارتشی و بسیجی و سپاهی در ادامه گفت: من وصیت می کنم؛ کوچک تر از آن هستم که نصیحت کنم.
بعد رو به جمع کرد، لبخندی شیرین تر،قدری بلند تر گفت: آقا! به ایست بازرسی بسیجی که رسیدی،محکم ترمز بزن.
همه دست از خوردن غذا کشیدند،بعضی ها لقمه توی دهان، با تعجب گفتند: چرا حاجی؟
شهید همت گفت: ببینید این سربازهای ارتش و ژاندارمری،چهار ماه تعلیمات اولیه می بینند،بعد یک دوره تخصصی آموزش دژبانی،که در ایست بازرسی،اول ایست بدهند،بعد تیر هوایی،بعد اگر توجه نکردند،لاستیک ماشین را هدف بگیرند،آموزش دیدند که هدف را دقیقاً (( زنده)) از ماشین پیاده کنند. بازجویی کنند. هویتش را به جا بیاورند که چه کاره است؛از کجا آمده،ماموریتش چی است.
ولی یادتان باشه،بسیجی اول می بنده به رگبار،تازه یادش می آد که باید ایست می داد.
یک مرتبه،خمپاره خنده بود که وسط سفره منفجر شد، حالا نخند کی بخند...
.:: غلامعلی نسائی ::.
ادامه مطلب
روایتی از ناراحت شدن یک شهید
این روزها که پای درد دل مادران شهدا می نشینی، دلی پر خون از اوضاع فرهنگی جامعه و به ویژه حجاب دارند؛ آن ها می گویند: (( وقتی زن های بی حجاب را می بینیم، وقتی بی بند و باری را می بینیم انگار به قلبمان خنجر می زنند )) این مادرها حق دارند؛ آخر جگر گوشه هایشان در راه حفظ دین اسلام تکه تکه شدند.
فرزندان همین مادران روزهایی که در شهر ما زندگی می کردند؛ همین گونه بودند؛ آن ها سلامتی خانواده و جامعه اسلامی را می خواستند و به همین خاطر جانشان را فدا کردند و از بازماندگان خواستند که نگذارید خون ما پایمال شود. در ورق زدن برگ هایی از سیره شهدا می خوانیم نکته هایی را که دیدن صحنه هایی در جامعه روی شانه هایشان از کوه هم سنگین تر بوده...
نمونه ای از این دغدغه را در خاطره ای از شهید (( ابراهیم امیر عباسی )) می خوانیم؛ شهیدی که در روز های آغازین جنگ رتبه اول نقشه خوانی را کسب کرد و در بحث شناسایی بی نظیر بود؛ یکی از دوستان آن شهید این گونه روایت می کند:
(( یه روز با پسر هفت ساله ام می رفتیم، توی پیاده رو ابراهیم رو دیدیم همین طور که احوالپرسی می کردیم، دیدم صورت ابراهیم سرخ شد و روش رو برگردوند، فهمیدم از یه چیزی ناراحت شده! یه نگاهی به پشت سرم انداختم، دیدم یه زن بد حجاب با یه سر و وضع ناجور کنار باجه تلفن ایستاده! صدای ابراهیم منو به خودم آورد. داشت با ناراحتی می گفت: غیرت شوهرش کجا رفته؟ غیرت پدرش کجاست؟ برادرش غیرت نداره؟
بعدش هم سرشو آورد بالا و با حال عجیبی گفت: خدایا! تو شاهد باش که ما حاضر نیستیم چنین صحنه هایی ببینیم.))
و این درد تمامی ندارد تا زمانی که به خود بیاییم و بدانیم که در چه راهی قرار گرفتیم؛ و در ادامه می خوانیم گوشه ای از وصیت نامه شهید (( سعید زقانی )) را:
(( مادرم زمانی که خبر شهادتم را شنیدی گریه نکن
زمان تشیع و تدفینم گریه نکن
زمان خواندن وصیت نامه ام گریه نکن
فقط زمانی گریه کن که مردان ما غیرت را فراموش می کنند و زنان ما عفت را؛ وقتی جامعه ما را بی غیرتی و بی حجابی گرفت مادرم گریه کن که اسلام در خطر است. ))
ادامه مطلب
بیا که بی تو
بیا که بی تو اینه ها،زنگار غربت گرفته اند و قطار اشنایی ها،فریاد غریبی می کشند،هیچ کس حریم اطلسی ها را پاس نمی دارد و بر داغ لاله ها مرحم نمی گذارد.بیا که بی تو قنوت شاخه ها،اجابتی جز غروب تلخ خزان ندارد.بیا که بی تو کدام دست مهر،سر شک غم از دیدگان یتیمان بر می گیرد؟و کجاست اغوش مهربانی که دلهای زخمی را به ضیافت ابریشمی بخواند.بیا که بی تو اسمان دلم اسیر تیرگی هاست و هرگز ستاره امید در برج اقبال،رحل خوشبختی نمی افکند.ای آب،رودخانه ها عطش دیدار تو را دارند و در بستر انتظار بسوی دریای ظهور تو شتابان اند.قامتی به استواری کوه،دلی به بیکرانگی دریا،طراوتی به لطافت سبزینه ها،سینه ای به فراخی اسمانها و صمیمیتی به گرمی خورشید.باید تا تو را خواند و کاروان دلها را به منزلگاه امید کشاند.این همه را که اندکی بیش نیست،از دل شکسته ترین منتظران تاریخ دریغ مدار،که ظهور تو اجابت دعای ماست.
ادامه مطلب
* به مناسبت هشتمین سالگرد شهادت شهید جعفر زلفی زمهریر*
8 سال بدون باور نبودنت گذشت...
هر گاه که نامش را می شنوم،غبطه و حسرتش را می خورم. قد رعنا و چشمان زیبایش مبهوتم می کند، وجودش را آنطور که باید درک نکردم ولی روح بزرگش همواره در لایه های وجودی ام تنیده است و مرا یاری می کند. شهید جعفر زلفی را می گویم، همان که در شلمچه، در کربلای پنج حماسه آفرید و از آن بی بهره نماند، گاز خردل شد مونس زندگی اش؛و به راستی که جانبازان شیمیایی چقدر مظلوم هستند،مانند شمع می سوزند و آب می شوند. ویلچر؛مدد کار جانباز قطع نخاعی است،عصا به کسی که از ناحیه پا دچار قطع عضو شده،کمک زیادی می کند یا کسی که دو چشم خود را از دست داده با عصای سفید تا حدودی می تواند راه برود، اما چه کسی می تواند جای جانباز شیمیایی نفس بکشد؟ شیمیایی هم عارضه مخفی دارد و هم شخص باید به تنهایی عوارض آن را تحمل کند و کاری از کسی ساخته نیست.
می خواهم کمی به عقب برگردم،عقده دل وا کنم و لب به سخن بگشایم از ناگفته های دلم...
ادامه مطلب
تقدیم به همسر شهید زلفی...
باید جای من و امثال من باشی تا بدانی همسر یک جانباز بودن یعنی چه... آن هم یک جانباز شیمیایی...
من همسر یک شهیدم،شهیدی که خود جانباز شیمیایی بود... میدانی همسر یک جانباز شیمیایی بودن یعنی چه؟
ادامه مطلب
دی... دی... دی...
عجب حجمش سنگین است این ماه، عجب ثانیه هایی را برایم زنده می کند روزهایش... گلویم این روزها سخت مهمانی به راه انداخته... باور کن حجمش آنقدر زیاد و پر درد است که در هیچ کلمه و یا جمله ای نمی گنجد... باید برای چشمانم نماز باران خواند،ابریست... اما نمی بارد...
این بغض همیشه همراه من است،گاهی می بارد،گاهی یعنی همیشه اِی عزیز جان...
اما این روزها نمی بارد... همه اش بغضی می شود درست سر راه حرف زدنم... قلبم سخت می گیرد... روزهای پر کشیدنت باز دارد تکرار می شود...
دی... دی... دی...
که عجب ماهی است این ماه،روزهایم در این ماه چون فصلش شده،سرد و سخت...
دارم تمام خاطرات این ماه را با خودم تکرار می کنم،آخرین نگاهت را... چشمهای مهربانت که پر می شد از اشک... و تو همیشه سعی می کردی آن قطره اشک را پنهان سازی تا بی صدا،و تنها در خلوت خودت با خدایت بگریی...
دلم برایت سخت تنگ شده ای مَرد...ای آرام جانم...
آن روزها را خوب به یاد دارم،آن روز ها دیگر لبخندی نبودی،آن روزها تنها روزهای درد بود... روزهای لحظه به لحظه رفتن تو و ذره ذره جان دادن من... روزهای رسیدن تو به وصال و دل کندن من...
و چه سخت است دل کندن...آن هم از تو... تویی که تمام وجودم در وجودت خلاصه شده بوده...
دی... دی... دی...
آخرین لحظه با تو بودن را خوب به یاد دارم... لحظه ای که هرگز فراموشم نخواهد شد...
روی تخت آرمیده بودی و از درد به خودت می پیچیدی... و من بهت زده به آن صحنه می نگرسیتم... اشک می ریختم... درد می کشیدم... نفس هایم هنوز هم با به یاد آوردن آن لحظه به شماره می افتد... زیر لب می گفتم نفس بکش ای آرام جانم... بمان ای بهانه زیستنم... بمان...
آخرین جمله ات را خوب به یاد دارم، مواظب خودت باش...
و رفتی...
رفتی و با رفتنت قلبم شکست...
گفتی وعده مان آن دنیا... اما زمانش را هیچ گاه نگفتی، یک ماه... یک سال... ده سال...آخر کی...
سهمم شده انتظار... دلتنگی... بیقراری... اشک...
باورم این است که همیشه هستی و حرفهایم را می شنوی و چون همیشه در جواب لبخندت را به چشمهایم هدیه می کنی ...
می دانی...
آن روزها... آن لحظه ها...هرگز فراموشم نخواهد شد...
دی ماه یعنی تکرار از دست دادنت... دی ماه یعنی حجم پر درد... دی ماه یعنی... یعنی خداحافظ بهترینم...
ادامه مطلب
دلم می خواهد خوبِ خوب بشوم! درست مثل تو که دلت پر پر می زند برای کار درستِ کار درست شدن. دلم می خواهند آنقدر خوب بشوم دیگر هیچ ورز و وبالی سنگینی نکند بال های خسته ام را. درست مثل تو که دلت لک زده برای غرق شدن در حال و هوای تابوت های پیچیده در پرچم سه رنگ- با آن کلمه الله که در قلب پرچم دلربایی می کند - و زمزمه (( کجایید ای شهیدان خدایی )). دلم می خواهد روزی برسد که وقتی باز کردم این بال های درهم شکسته و دردناک و پر جراحت را، سبک و آماده پرواز بیابمشان و تا خودِ قلب هستی، تا خود کانونِ نوری عالمین، تا خود کربلا آباد عالم اوج بگیرم. درست مثل تو که از زمین و یکنواختی و سنگینی اش خسته ای...
ادامه مطلب

