مرتبه
تاريخ : یک شنبه 13 بهمن 1392 

روایتی از ناراحت شدن یک شهید

 

این روزها که پای درد دل مادران شهدا می نشینی، دلی پر خون از اوضاع فرهنگی جامعه و به ویژه حجاب دارند؛ آن ها می گویند: (( وقتی زن های بی حجاب را می بینیم، وقتی بی بند و باری را می بینیم انگار به قلبمان خنجر می زنند )) این مادرها حق دارند؛ آخر جگر گوشه هایشان در راه حفظ  دین اسلام تکه تکه شدند.

فرزندان همین مادران روزهایی که در شهر ما زندگی می کردند؛ همین گونه بودند؛ آن ها سلامتی خانواده و جامعه اسلامی را می خواستند و به همین خاطر جانشان را فدا کردند و از بازماندگان خواستند که نگذارید خون ما پایمال شود. در ورق زدن برگ هایی از سیره شهدا می خوانیم نکته هایی را که دیدن صحنه هایی در جامعه روی شانه هایشان از کوه هم سنگین تر بوده...

نمونه ای از این دغدغه را در خاطره ای از شهید (( ابراهیم امیر عباسی )) می خوانیم؛ شهیدی که در روز های آغازین جنگ رتبه اول نقشه خوانی را کسب کرد و در بحث شناسایی بی نظیر بود؛ یکی از دوستان آن شهید این گونه روایت می کند:

(( یه روز با پسر هفت ساله ام می رفتیم، توی پیاده رو ابراهیم رو دیدیم همین طور که احوالپرسی می کردیم، دیدم صورت ابراهیم سرخ شد و روش رو برگردوند، فهمیدم از یه چیزی ناراحت شده! یه نگاهی به پشت سرم انداختم، دیدم یه زن بد حجاب با یه سر و وضع ناجور کنار باجه تلفن ایستاده! صدای ابراهیم منو به خودم آورد. داشت با ناراحتی می گفت: غیرت شوهرش کجا رفته؟ غیرت پدرش کجاست؟ برادرش غیرت نداره؟

بعدش هم سرشو آورد بالا و با حال عجیبی گفت: خدایا!  تو شاهد باش که ما حاضر نیستیم چنین صحنه هایی ببینیم.))

و این درد تمامی ندارد تا زمانی که به خود بیاییم و بدانیم که در چه راهی قرار گرفتیم؛ و در ادامه می خوانیم گوشه ای از وصیت نامه شهید (( سعید زقانی )) را:

(( مادرم زمانی که خبر شهادتم را شنیدی گریه نکن

زمان تشیع و تدفینم گریه نکن

زمان خواندن وصیت نامه ام گریه نکن

فقط زمانی گریه کن که مردان ما غیرت را فراموش می کنند و زنان ما عفت را؛ وقتی جامعه ما را بی غیرتی و بی حجابی گرفت مادرم گریه کن که اسلام در خطر است. ))

 




 

ارسال توسط علی صادقی
آرشيو مطالب
پیوندها
طراح قالب

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ