مرتبه
تاريخ : شنبه 30 آذر 1392 

سوم دی...

 

یک... دو... سه...

دارم سالهای نبودنت را می شمارم. بغض گلویم را فشار می دهد، آخر هر روز این سالها برایم به اندازه ی ماهها می گذرد. خسته شدم... تا کی سهم از بودنت تنها یک قاب عکس باشد؟خسته شدم از بس روزها به دروغ خندیدم،خسته شدم از بس خودم را محکم نشان دادم... خسته شدم...

روز که جای خود را به شب می دهد،حقیقت من نیز آشکار می شود... آن زمان که همه خوابند و من قاب عکست را در آغوش می گیرم و ساعتها با تو حرف می زنم و اشک می ریزم...

صدای هق هق هایم را می شنوی؟

تا کی صبوری؟ تا کی انتظار؟ پس کی مرا سر قرارمان خواهی برد؟

دلم سخت برایت تنگ شده است... برای خنده هایت... نگاه مهربانت... صدای مردانه ات...

دلم برای ذره ذره بودنت تنگ شده...

من آماده ام... سالهاست،که بیایم به وعده گاهمان، تو بگو... کی می آیی؟

هنوز بعد از این همه سال،دلم سخت برایت می تپد... بی قرارت می شود... بهانه ات را می گیرد...

تو بگو... چگونه آرامَش کنم ای آرام جانم... باید تو خود باشی تا این دل آرام گیرد،دلی که سخت دوستت دارد... عاشقانه هم دوستت دارد...



ادامه مطلب
 

ارسال توسط علی صادقی
مرتبه
تاريخ : یک شنبه 24 آذر 1392 

خیلی ها شلمچه را با غروبش می شناسند،غروب که می شود،سرخی آسمان که جای خورشید را می گیرد،حزن عجیبی می ریزد در دل های عاشق،آدم انگار دیوانه می شود.انگار یک عالمه حقیقت،یک عالمه ذکر،یک عالمه صدا و ناله می خواهند هجوم بیاورند به مغزت و تو در امان نیستی از همه اینها...

عجیب است...

آدم در هجوم این همه باشد و لذت ببرد،عشق بازی کند،خودش را بیندازد روی خاک و خاک را مشت کند و توی دستهایش بگیرد.

خیلی ها شلمچه را با غروبش می شناسند. اصلاً نذر می کنند که غروب به شلمچه برسند. نجوای غروب شلمچه با بقیه ساعات روز فرق می کند،فقط باید یکبار امتحانش کنی...

 



ادامه مطلب
 

ارسال توسط علی صادقی
مرتبه
تاريخ : پنج شنبه 21 آذر 1392 

من فرزند جانباز هستم

 

صدای خنده هاشون کل کوچه رو پر کرده بود. بابای مریم پشت دو چرخه رو گرفته بود و مریم با غرور رکاب می زد. یه بغض کوچیک پرید توی گلوی زهرا...

دستاشو محکم تر پشت صندلی چرخدار گرفت و آروم تر از قبل بابا رو هل داد.

اسم حال عجیبش رو نمی دونست. اما می فهمید انگار یه جای کار داره می لنگه.

دست به سینه ایستاد جلوی باباش و گفت:

- حالا نوبت توئه.

 



ادامه مطلب
 

ارسال توسط علی صادقی
مرتبه
تاريخ : شنبه 16 آذر 1392 

بابای مظلوم من...

 

من یکی یکدانه بابا هستم. من بابا را خیلی دوست دارم. بابای من، بهترین بابای دنیاست،همیشه من را اینگونه صدا می زند:"نفس بابا..."

و من با شنیدن این دو کلمه، به سمت بابا می روم و خود را در آغوشش رها می کنم...

بچه می شوم و چون کودکی هایم برایش ناز می کنم، بابا هم سرم را نوازش می کند و بوسه ای بر پیشانی ام می نشاند، و مرا غرق در عشق پدری اش می کند...

اما گاهی بابا یادش می رود که من نفس او هستم،آن هم لحظه ایست که بابا موجی می شود،آن موقع دیگر هیچ کس را نمی شناسد... داد می زند... فحش می دهد... هر چه را که ببیند پرت می کند... مامان گریه می کند و خودش را در آغوش بابا می اندازد و بابا برای اینکه خود را از دستان مامان رها کند، به او فحش می دهد و او را به سمتی پرت می کند...

دیروز بابا دوباره موجی شد، مامان سعی می کرد تا او را آرام کند،ولی نتوانست. بابا بی محابا هر چه دم دستش می دید به این طرف و آن طرف پرت می کرد...

مامان به سمت بابا رفت... بابا مامان را هل داد... مامان روی زمین افتاد...

به سمت بابا رفتم. بابا را در آغوش گرفتم...صدایش کردم...گریه کردم... اما آرام نشد...

بابا من را هل داد...بلند شدم و این بار محکم تر بابا را بغل کردم... اما به یکباره چیزی بر سرم فرود آمد،احساس کردم سرم داغ شده...

هنوز بابا را محکم در آغوش گرفته بودم...

نمی دانم چقدر گذشته بود، اما بابا دیگر فریاد نمی زد،آرام سرم را از روی سینه اش بلند کردم...

لباس بابا غرق در خون بود...

نگاهی به چشمانش کردم،آرام اشک می ریخت،دوباره شده بود همان بابای مظلوم من،لبخندی بر صورت پر اشکش زدم. تنها یک جمله از بابا شنیدم و بعد روی دستان بابا چشمانم بسته شد: "خدایا نفسم..."



ادامه مطلب
 

ارسال توسط علی صادقی
مرتبه
تاريخ : دوشنبه 4 آذر 1392 

ساحت جاودانگی

 

محرم ها که می آیند، صحبت از بی وفایی کوفی هاست. کوفی ها، آدم های بی ثبات خطرناکی بوده اند که مَثل شده اند در بی وفایی... و این خطرناک که می گویم؛ از بی ثلاتی آنها بوده است. مسلمان که بی ثبات باشد در دین و ایمان خویش، آخر و عاقبت خطرناکی دارد. اما پرسش اینجاست که اگر فقط کوفه بی وفا بود، پس چرا سایر بلاد اسلامی حسین علیه السلام را تنها گذاشتند! و آنگاه به این پاسخ می رسم که اگر کوفه هم نبود، که اگر کوفه هم حسین علیه السلام را دعوت نمی کرد، باز حسین علیه السلام بی کس و بی ناصر، در میان دشمنان تنها می ماند. یعنی در دنیای به این بزرگی، جایی برای حسین علیه السلام نبود و تمام دنیا کوفه بود و بی وفا. و استناد سخنم به کلام سیدالشهدا علیه السلام است که چون اهل حرمش خواستند تا به مدینه باز گرداند ایشان را؛ فرمودند: هیهات! اگر پرنده قطا را رها می کردند، آرام می گرفت و می آسود.



ادامه مطلب
 

ارسال توسط علی صادقی
آرشيو مطالب
پیوندها
طراح قالب

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ