روزگاری...
روزگاری سازمان ها و ادارات ما الگوهای انقلابی کشور به حساب می آمدند و خدمت در آن ارزشی بود که افتخار جهادگر بودن را نصیب می کرد،اما امروز بعضی از آنها از بیت المال استفاده بی رویه می کنند و دور از توقع است که مدیران جهادی آلوده به استفاده غیر شرعی از بیت المال شوند. بهتر است به بیان خاطره ای از یک مدیر با اخلاص جهادی، یعنی شهید حجت ا... ملاآقایی بپردازم. این خاطره شاید وجدان خفته بعضی از مدیران را بیدار کند و اصلا شهدا یکی از برکات وجودی شان همین است.
شهید ملا آقایی فرمانده مهندسی رزمی جنگ سازندگی استان تهران و به قول امام(ره)،سنگر ساز بی سنگر بود. پدر بزرگوارش نقل می کرد که: کپسول گاز خانه تمام شده بود و برای عوض کردن آن می بایست مسیر زیادی از منزل تا سر شهرک آزادیه قرچک می آمدم و کپسول گاز تهیه می کردم. حمل کپسول یازده کیلویی برای من که سنی ازم گذشته بود سخت بود. دیدم شهید حجت که تازه از جبهه اومده بود با ماشین در مقابلم ظاهر شد. خوشحال شدم که کمک کاری آمد اما در ناباوری دیدم حجت بدون توجه از کنارک گذشت و بعد از چند دقیقه نفس زنان آمد و کپسول گاز را به دوش گرفت و با هم به سمت منزل راه افتادیم. در مسیر راه گفتم: بابا جون! تو که با ماشین رفتی تا در منزل، کپسول رو هم داخل ماشین می گذاشتی که اینقدر اذیت نشی. اما حجت لبخند زد و گفت: بابا! اون ماشین برای بیت المال مسلمین است و من اجازه چنین استفاده ای ندارم.
خدایی آیا این چنین نازنینان حقشون شهادت نبود؟ کسانی که حاضر نشدند رضایت مخلوق را با سخط خالق مخلوط کنند.آیا این یک هنر نیست؟ حقا که امام شهدا(ره) فرمود: شهادت هنر مردان خداست.
ادامه مطلب
اگر جانبازی چرا حالا آمده ای؟
گفت:((دیگر از دارو خسته شده ام! بعد از ماه رمضان احساس درد در ناحیه دنده های چپم کردم وقتی به دکتر رفتم،گفتند که دچار پوکی استخوان شده ای! در دست و پایم احساس سستی می کنم...))
این وضعیت این روز های یکی دیگر از جانبازان شیمیایی ماست!
ابراهیم مقامیان پور؛ از سال 77 که متوجه شد عوارض شیمیایی آثار خود را بر روی او نمودار کرده است به فکر درمان افتاد با کلی دوندگی و مکافات بنیاد جانبازان قبول کرد که او را هم باید جزء جانبازان تحت پوشش گرفت!
گفته بودند اگر جانبازی چرا حالا آمده ای؟! سال 79 تحت عمل پیوند مغز استخوان قرار گرفت و از آن زمان تا کنون تحت درمان است.
به نظر شما آیا حق ندارد کمی هم از این دارو و درمان خسته باشد؟ این همه سال...
به هر حال اکنون وضع جسمی اش به هم ریخته،سیستم خونی اش مختل شده و عازم بیمارستان است برای درمان! بیایید همه برای سلامتی او،تمام بیماران و جانبازان دعا کنیم.
ادامه مطلب
قرار نبود تو شهید بشی
کرمانشاه بودیم. طلبه های جوان آمده بودند برای بازدید از جبهه، 30-20 نفری بودند. شب که خوابیده بودیم، دو- سه نفری بیدارم کردند و شروع کردند به پرسیدن سوال های مسخره و الکی. مثلاً می گفتند)): آبی چه رنگیه؟)) عصبی شده بودم. گفتند:(( بابا بی خیال،تو که بیدار شدی،حرص نخور بیا بریم یکی دیگه رو بیدار کنیم.))
ادامه مطلب
.:: بی تعارف،شهدا نمی گذرند ::.
این امت این همه شهید در راه اسلام فدا کرده است تا عامل و انگیزه ای باشد برای بیداری ملت های دربند،باید از رهبری اطاعت کرد،چون شرط رسیدن به خدا اطاعت محض از رهبری است. همیشه یک گروهی خود را برتر و گروه دیگر را از صحنه می رانند،این گفتار صریح امام (ره) است. بی تعارف شهدا نمی گذرند،از آن افرادی که به جای مبارزه با کفر سعی خود را صرف بحث های بی مورد و پوچ می نمایند،از آن جاه طلب هایی که جز قبضه مسئولیت ها نه برای رضای خدا کاری دیگر ندارند،از آن عده منافق که درصدد نارضایتی در بین مردمند برای مسخ کردن انقلاب اسلامی،از آن چهره به ظاهر سالم که کاری جز جاه طلبی ندارد،از آن خدا بی خبران که اسلام را برای کسب منافع دنیایی خود می خواهند،از آن سرمایه داران که قصدشان تکاثر ثروت می باشد،از آن فرصت طلبانی که تازگی سر در آورده اند و افراد حزب الله را تضعیف می کنند،از آن مسلمانانی که فقط شعار می دهند نه عمل،آن عده که اموال بیت المال را،سرمایه ملت را قبضه خود نموده و در جهت افکار پوچ و باند بازی های خود صرف می نمایند،از آن عده که در جامعه اسلامی اشاعه فساد می نمایند،از آن عده که خود را قیم مردم می نمایند ولی در عمل خلاف حق مردم کوشش می نمایند،بخدا شهدا نمی گذرند.
ادامه مطلب
*جانبازی که تنها دارایی اش عکس هایش است*
بالاخره،خانه حاج خدر را یافتم! حاجی نبود اما آنقدر بسیجی بود که حاجی صدایش کنند. خانه از بیرون کوچک بود و محقر؛ طول و عرضش هفت،هشت قد بیشتر نمی شد! در خانه را زدم! منتظر شدم تا حاجی در را باز کند،هر چقدر منتظر ماندم کسی در را باز نکرد. بارها و بارها در را با سنگی که در دست داشتم به صدا در آوردم،اما کسی نیامد... از معرف حاج خدر شنیده بودم، که حاجی نمی تواند از جایش تکان بخورد، در فکر بازگشت بودم که ناگهان چشمم به تیر چراغ برق چسبیده به خانه حاج خدر افتاد. از تیر چراغ برق بالا رفتم و از دیوار خانه به داخل حیاط پریدم،از پنجره تنها یک پا که سوخته بود دیده می شد، تکان هم نمی خورد. با خودم گفتم نکند مرده باشد! اتاق دیگر در چوبی اش بسته بود، بی شک همان اتاق حاج خدر پیر ما بود. با چند بار یاالله گفتن در را باز کردم، حاج خدر زنده بود...زنده!
انتظار داشتم با برگرداندن صورتش، با دو چشم پیر و فرسوده اش مرا نظاره گر باشند،اما حاج خدر یک چشم بیشتر نداشت. با صدایی آرام و لرزان گفت: سلام! کی هستی پسرم؟ گفتم دوست فلان کس هستم، آمده ام از طرف او به دیدنت، ببینم کم و کسری نداری! نخواستم بداند که هستم... نمی دانم چرا...
خواستم حال و روزش را بپرسم، دیدم پرسیدن ندارد! یک پای گچ گرفته! یکی چشم از حدقه بیرون آمده! دست هایی سوخته و ناکار آمد! پوستی به استخوان چسبیده و شکمی که آن را از من مخفی می کرد، بعد ها گفت سوختگی اش دیدنی نیست!
به معنای واقعی در شوک بودم. اما سوال دیگری نبود! حاجی حالت چطور است؟
- خدا را شکر. شکر خدایا!
سرم را که برگرداندم روی دیوارهای سیاه اتاقش عکس های زیادی بود! باکری بود و امینی بود و...
دید که عکس ها را نگاه می کنم، پرسید: پسر مهدی خوب است؟ چند سال دارد؟
گفتم: کدام مهدی حاجی؟
- آقا مهدی باکری دیگر!
- آهان؛ بله،بزرگ شدند ماشاالله!
- خدا را شکر؛ آخرین بار خیلی کوچک بود.
آقا مهدی آدم عجیبی بود! زود عصبانی می شد و در همان حال آخر مهربانی بود!
مگر شما با آقا مهدی هم بودید؟
قبل انقلاب در همین شهر خودمان! آخر عامل انقلاب بودیم! آن قدر کتک خوردیم از این محمد رضایی ها که این چشممان را از دست دادیم. انقلاب که شد از اولین هایی بودم که اسمم را بسیجی گذاشتند! آنجاست آنجا زیر...
با دست زیر فرش پاره پاره اتاقش را نشان می داد. فرش را که کنار کشیدم دیدم تمام افتخاراتش را تمیز و مرتب داخل یک کیسه نگه داشته است! همه چیزش چندین و چند کارت بسیج در شکل و قیافه های مختلف بود.
گفتم: حاجی دیگر چه ها داری؟
دستش را برد زیر بالشتش، انتظار بیرون آوردن هر چیزی را داشتم به جز عکس قدیمی و کوچک امام را...
- این عکس را در تمام جبهه هایی که شرکت کردم با خودم در جیب داشتم.
بله؛ همه زندگی حاج خدر رزمنده همین بود! عکس امامش و رفقای رزمنده شهید، اما غصه حاج خدر چیز دیگری بود، انگار جا مانده بود از عکس های روی دیوارش...
حاج خدر را سال های بعد انقلاب، در دکه کوچکش آتش زده بودند! هیچ کس نفهمید این اقدام علیه خدر را چه کسی انجام داده بود، اما همسایه هایش می گفتند: مطمئنیم کار ضد انقلاب بود! خدر پدرشان را در آورده بود.
- خوب حاجی می گفتی، بعد انقلاب چه شد؟
- جنگ که شد هر چه نامرد روی زمین بود ریخت سرمان! شهر ما را این منافقین و حزب های نامسلمان بیشتر تهدید می کردند! از تمام این دنیا یک خانه کوچک داشتم و چند تا فرش و یخچال و ...
گفتم من که هنوز احتیاجی به این چیز ها ندارم، بچه ها فرش برای نشستن ندارند. پادگان یخچال ندارد. خانه ام را لخت کردم و هر چه بود و نبود را فرستادم جبهه! تنها خودم مانده بودم، که خودم هم عازم شدم. همه چیز را در جبهه گذاشتم و ماه ها در کوه های سیلوانا و تقریباً تمام مناطق عملیاتی دفاع کردم! مدعی هیچ چیز هم نیستم و به هیچ مسئولی هم احتیاج ندارم.
- حاجی ناهار خوردی؟ اصلاً کسی رو داری باید پیشت؟
- خدا هست پسر؛ چند ماهی هست که دیگر اصلاً نمی توانم تکان بخورم، سه روزی را در خانه مانده بودم و از آن جایی که هیچ کسی را ندارم که به من برسد سه چهار روز گرسنه ماندم و با آب و مانده غذاها خودم را سیر کردم. بعد چند روز همسایه ها فکر کردند مرده ام و عین تو از دیوار پریدند. خدا خیرشان دهد، آمدند و چند تکه ای نان برام آوردند. یک هفته ای هست که خودم را سیر می کنم!
- با نان؟ نان خالی؟ کجا هستند؟
- همان اتاق رو به رو ریختند روی زمین، نعمت خداست نمی توانم جمعش کنم! آبی هم هست! کمی هم رب در یخچال دارم! نان و رب!
خیلی سخت بود آنجا، در برابر کوه عزت و تقوا بنشینی و گریه ات در نیاید!
خدر حال و روز م را فهمید: خدا رو شکر پسر، این که چیزی نیست، هفته ها در کوه های سیلوانا گرسنه مانده ام. همه بچه ها گرسنه بودند اما به خدا هیچ چیزی از ایمانشان کم نشد. همین همسایی که برایم نان آورد گفت: آخر این حق تو نیست؛ این چه انقلابی است که با تو اینگونه می کند؟ حالش را گرفتم، گفتم جانم فدای آقا! حرف مفت نزن بچه! منت نذار، اگر نمی خواهی وردار و نان هایت را با خودت ببر...
مانده بودم با این حاج خدر چه کنم، گفتم: چرا جانبازی نگرفته ای پدر من؟
- پسر من اهل منت نیستم! یک بار از در راهم ندادند، بر گشتم و دیگر نرفتم!
من برای امام و انقلاب جنگیدم! نه برای خودم.
- از مسئولین کسی پیشت می آید؟
- خدا رحمتشان کند، چند تا از شهیدان آمدند، اما بعد ها آنها هم رفتند پیش دوستانشان، نمی دانم چرا مانده ام؛ اما باز هم شکر، شکر.
اتاق حاج خدر لامپ نداشت. اتاق حاج خدر بعدر از غروب تاریک می شود. اتاق حاج خدر بخاری اش استاندارد نبود. اتاق حاج خدر دودکشش درست و حسابی به دیوار وصل نشده بود. اتاق حاج خدر سیاه سیاه بود. قرص های حاج خدر چند قدم آن طرف تر افتاده بود و دستش به آنها نمی رسد. حاج خدر از وقتی از بیمارستان مرخص شده بود، چند تا قرص بیشتر نخورده بود. تسبیح حاج خدر روی میخ دیوار، تار عنکبوت بسته بود، خودش می گفت: چند وقتی هست می خواهم با تسبیح صلوات بفرستم، دستم نمی رسد!! هر کس می آید یادم می رود بگویم که آن را به من بدهد!
در آخر گفت: وصیت کرده ام، بعد از مرگم این خانه را بفروشند و صرف بسیج کنند!
هیچ جمله ای توان ورود به ذهنم را نداشت! حداقل کارهایی را که می توانستم برایش انجام دادم. لامپ اتاقش را عوض کردم! غذایش را آماده کردم!
موعد وداع گفتم: حاجی، کاری نداری؟ من بروم؟
- برو پسرم. فقط خیلی تشنه ام! از آن پشت آب بیاور!
فلاکس چایی را که همسایه اش صبح ها برایش پر می کند را تمام کرده بود! آب میوه ای برایش مهیا کردم!
دست های حاج خدر توان گرفتن آب میوه را در دست نداشت! می ریخت روی لباسش! آب میوه خنک را از دستانم می نوشید، با خودم گفتم: مرد جبهه های جنگ، حجّکم مقبول حاجی.
در مسیر بازگشت، به هیچ چیز جز این کوه مردانگی فکر نمی کردم، در فکر آقایانی بودم که برای میزهایشان چه ها نمی کنند و این مرد برای انقلاب چه ها نکرده است؟
شاید فردا حاج خدر در قافله همرزمانش باشد...
بگذار برود، خدر، با زمینی ها غریبه است...
ادامه مطلب
در آینه شفاف هنر متعهد
((میراث شهیدان را پاس بداریم))
در سی و سومین سالگشت بهار عاشقی... هنر قدسی در عزلت و غربت! چه باید کرد؟!
یادش بخیر! زمانی دری گشوده شده بود از جهنم سوزان دنیایمان تا جنت المأوی. کوته فکرها،ظاهرش را می دیدند که جنگ بود و اهالی خدا،باطنش را می دیدند که عنایت گسترده خداوندی بود به ملتی که برای رضای خدا، قیام کرده بودند.
خداوند سبحان اراده کرده بود که گلچین کند بهترین های امت خمینی(ره) را. علت و سببش آن بود که جوان های دلداده روح خدا، آن همه قلب ها و روان شان را پاک و زلال کرده بودند که مورد توجه رب العالمین قرار گرفتند.
ادامه مطلب
من هم یک روز سالم بودم و برای رفاه حال مردمم ریه ام خردلی شد. به خدا واگیر دار نیست! از من هراس نداشته باشید. من امنیت را برای شما به ارمغان آورده ام، من از کیان و خاک ایران با چنگ و دندان دفاع کردم. من با قامتی همچون سرو ایستادم و خواهم ایستاد. از من نهراسید...
خدایا! حاشا به کرمت و حاشا به همت مروٌجین فرهنگ ایثار و شهادت و حاشا به مسئولان که چرا اطلاع رسانی اینقدر ضعف دارد که بعد از حدود 30 سال هنوز آگاهی مردم منفی است و به جای ترویج فرهنگ ایثار و شهادت،ضد فرهنگ ترویج می دهیم.
.:: یک واقعه تلخ::.
اشک در چشمانش حلقه زده،نفس های خردلیش به سختی می لرزد،سرفه امانش را بریده،بغض گلوی خردلیش را آزار می دهد. حالش اضطراری شده بود،او در شب بخاطر داشتن دو چشم خردلی نمی تواند رانندگی کند،آن شب تنها در خانه مانده بود،خلاصه سرفه امانش نداد و تنگی نفس شدید او را به چند قدمی مرگ نزدیک کرد. با تاکسی تلفنی محل تماس می گیرد اما سرویس ندارد،خانه اش به خیابان اصلی نزدیک بوده،به کنار خیابان می آید و به یک راننده اشاره می کند: دربست!راننده اعلام می کند:چند! جانباز واقعه با صدای گرفته،کیف خود را جلو راننده می گیرد و می گوید:هر چه می خواهی بردار،پسر5000 تومان برمی دارد،سرفه های پی در پی او راننده را ناراحت می کند و صبر بر او مستولی می شود و می پرسد: خدا بد ندهد چه شده؟ او که عادت ندارد عاجز و ناتوان دیده شود،می گوید:(( این یادگار دفاع مقدس است)) جوان 20 ساله توضیح بیشتری می خواهد و بعد جانباز شیمیایی بیان می کند: من جانباز شیمیایی هستم،راننده با شنیدن این کلام پا را بر ترمز ماشین می کوبد و می گوید: این بیماری واگیر دار است و با پرداخت3000 تومان از باقی پول ادامه می دهد: من نمی توانم شما را برسانم،فوری پیاده شوید و سپس فرار را بر قرار ترجیح می دهد. با رفتن راننده جانباز خود را اخرین لحظات به بیمارستان شهید فقیهی شیراز می رساند و مورد مداوا قرار می گیرد. به گفته پزشکان معالج دقایقی دیرتر می رسید به آرزوی دیرینه خود یعنی شهادت نائل می آمد و امروز به جای بیان واقعه راننده جوان،خبر شهادت جانبازی دیگر را بر تیتر جراید می خواندید که خود در به آرزو رساندن یکی از یادگاری ها،ناخواسته دست داشته بود.
این واقعه مربوط به محمود قائمی جانباز 70 درصد شیمیای است.
انگار برخی فراموش کرده اند،همه باید بدانند و بشناسند که آن که مورد هجمه قرار گرفته،که بوده و چه کرده است و آن راننده که از روی عدم آگاهی رفتاری نامناسب نشان داد بداند که محمود قائمی که سال ها از حال او خردتر بود چه کسی و با چه رشادت هایی بوده و دست به چه کار بزرگی زده است که او و همنوعان او اکنون اینگونه با قهرمانان کشور رفتاری کودکانه می کنند. مطمئناً اگر به ملاقاتشان بروی هرگز باور نخواهی کرد که پشت این ظاهر آراسته و سر برافراشته چه درد ها خوابیده است،تا صدای سرفه شان گوش دلت را نوازش ندهد،متوجه تن بیمارشان نمی شوی.
نه در منابع علمی و نه در تجارب به دست آمده توسط پزشکان،تاکنون کسی با تعامل و ارتباط فیزیکی و حتی غذایی گزارش نشده که این بیماری به کسی سرایت کرده باشد و قابل انتقال از فردی به فرد دیگری باشد. این بیماری تنها در روزهایی که عامل شیمیایی زده می شد و بر روی لباس رزمندگان و تن مجروح شان بود،به شیرزنانی که تن مجروحان و لباس هایشان را شستشو می دادند به طور خفیف انتقال پیدا کرده بود،نه این که امروز پس از 30 سال از جانباز شیمیایی به فرد دیگری انتقال یابد.
یک کلام با مسئولان
و اما درسی که باید از این اتفاق ناگوار گرفت،رسانه های گروهی،مطبوعات،فضای مجازی و وبلاگها،سایت ها،صدا و سیما،آموزش و پرورش و مسئولان مربوطه را به همتی مضاعف و اقدامی فوری برای خبر رسانی به مردم دال بر اینکه عارضه شیمیایی هرگز واگیر دار نیست و به محض مشاهده یک اسطوره صبر و مقاومت در وخامت حال،او را بدون هیچ هراسی و آسوده خاطر به مراکز درمانی هدایت کنند.
ادامه مطلب

