تقدیم به همسر شهید زلفی...
باید جای من و امثال من باشی تا بدانی همسر یک جانباز بودن یعنی چه... آن هم یک جانباز شیمیایی...
من همسر یک شهیدم،شهیدی که خود جانباز شیمیایی بود... میدانی همسر یک جانباز شیمیایی بودن یعنی چه؟
تقدیم به همسر شهید...
باید جای من و امثال من باشی تا بدانی همسر یک جانباز بودن یعنی چه... آن هم یک جانباز شیمیایی...
من همسر یک شهیدم،شهیدی که خود جانباز شیمیایی بود... میدانی همسر یک جانباز شیمیایی بودن یعنی چه؟
یعنی نفس هایت را با نفس های او تنظیم کردن...
یعنی هر لحظه به معنای لحظه آخر... هر نگاه یعنی آخرین نگاه... هر بار چشم بر هم نهادن یعنی خداحافظی... یعنی هر لحظه ترس از دست دادنش...
هر بار که نفسش می گیرد، نفس های تو هم به شماره می افتد... یعنی تو نیز مانند او ذره ذره جان دادن...
و تو چه می دانی این لحظه ها یعنی چه؟ وقتی آرام کنار همسر خود آرمیده ای و او در گوشت زمزمه ی عشق می کند... من سال ها در گوشم تنها صدای خس خس نفس هایش زمزمه شد... تو لبخند های همسرت را به نظاره می نشستی و من تاول هایش... شب ها که تو سرت را آرام بر روی سینه همسرت می گذاشتی و آسوده می خوابیدی؛ من بارها گوشم را آرام بر روی سینه اش می گذاشتم تا بدانم نفس می کشد یا نه... قلبش می زند یا نه... این کار بارها تا صبح تکرار می شد... و تو چه می دانی همسر یک جانباز شیمیایی بودن یعنی چه... وقتی کنار سفره غذا نشسته ای و با دستانت برای همسرت لقمه می گیری و وقتی من لقمه هایم را با سُرَنگ برای او می گیرم... همسر یک جانباز شیمیایی که باشی همچون او تنها و مظلوم واقع می شوی... کسی سراغت را نمی گیرد... کسی مرهمی نمی شود برای درد هایت... به جای آنکه دیگران جوابگو باشند، تو باید جوابگو باشی و زخم زبان بشنوی، میدانی چرا؟ آخر تو همسر یک جانباز هستی،از بنیاد شهید حق مواجب می گیری،چون می گویند ما می خوریم و می بریم و حق آنها را زایل می کنیم. کسی به ما نزدیک نمی شود،چون ما تماماً دردیم و کسی طاقت دیدن یا شنیدن درد را ندارد... همه به گونه ای شانه خالی می کنند و تو را نادیده می گیرند... گاهی این رفتار حتی از نزدیکانت نشأت می گیرد... و تو به تنهایی بار این عشق بزرگ را به دوش می کشی... بار مظلومیت شوهرت... بار زن بودن خودت که باید چون مرد استوار و محکم باشی،هم برای همسرت و هم برای فرزندانت...
چون تو امانت خدا را مواظبت می کنی... امانتی که یک روز با دستان خود آن را باید تحویل خالق خود دهی... آن هم با سربلندی و افتخار، که حق امانت را خوب به جای آورده ای...
و تو چه میدانی آن لحظه چگونه لحظه ای ست... لحظه خداحافظی با یار... با سایه سرت... با تکیه گاه زندگیت... و تو چه می دانی دل کندن یعنی چه...
عشقت را به خدا می سپاری و تنها می شوی... تنهای تنها... بی تکیه گاه... و تو چه می دانی قد خم نکردن و سعی در محکم و استوار ایستادن برای باقی راه زندگی ات یعنی چه... و تو چه میدانی دوباره آغاز کردن زندگی چه عزمی می خواهد،چیزی فراتر از توانت را می طلبد... و تو چه می دانی لحظه، لحظه زندگی را با خاطرات او سپری کردن یعنی چه... هر گوشه از خانه را نگاه کردن و جلوی بغض و قطره اشک در حال غلتیدن از چشم را گرفتن یعنی چه... و تو چه می دانی پر کردن جای پدر برای فرزندان یعنی چه...
دیدن چهره های فراری دیروز که امروز با ترحم به چهره ات می نگرند یعنی چه... همان هایی که دیروز تنهایت گذاشته اند و امروز می شوند دایی دلسوز تر از مادر برای فرزندانت و بعد از مدتی نیز مدعی هم می شوند... نه نمی دانی... بخدا که نمی دانی همسر یک جانباز، آن هم یک جانباز شیمیایی یعنی چه...
می دانی؟
جسارت می خواهد نزدیک شدن به افکار زنی که روزها چون مرد با زندگی می جنگد و شبها...
بالشتش از هق هق زنانه اش خیس است...
تقدیم به بانوی صبر و بردباری
و یادگار پرستوی پر کشیده
خانم زلفی،همسر شهید زلفی

