
بعد از شهدا چه کردیم؟!
می دانیم که شهدا زنده اند و نزد پروردگارشان روزی داده می شوند. می دانیم که شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصلشان عند ربهم یرزقون اند.می دانیم که چهره های برجسته شهدا همچون ستاره درخشان راه انقلاب را نشان می دهند. می دانیم که علیرضا قزوه سروده:
شب امشب شور شیرینی است در من/ نماز گریه تسکینی است در من
به جوش آمد دوباره خون مردی/ تو اما ای دل غافل چه کردی؟
بخوان امشب به آهنگ جدایی/ " کجایید ای شهیدان خدایی" می دانیم که...
یادواره می گیریم و کنگره شهدا،پاسداشت می گیریم و به مادران و پدران شهدا نشان ملی اعطا می کنیم و به خیال خام می خواهیم یاد شهدا را زنده نگه داریم که کمتر از شهادت نیست. این دانستن ها و این مراسم بسیار زیبا و صد البته مورد نیاز است تا بلکه مقداری از نابسامانیهای فرهنگی را کاهش دهد. اما برای ترویج فرهنگ شهادت و ایثار چه کرده ایم؟برای شناخت انگیزه رهبر سیزده ساله چه کرده ایم؟ بارها نام او را به زبان آورده ایم به گونه ای که تمام ایرانیان نامش را شنیده اند،اما چند نفر می دانند که پس از شهادت او چه شد؟پس از انفجار آن تانک،چه بر سر بقیه نیروهای تجاوز گر آمد؟ و آیا می دانیم راوی این حادثه کیست؟ میدانیم شهادت چیست و به چه کسی شهید می گویند؟
نه، نه، نه،...به خدا قسم که نمی دانیم...
که اگر می دانستیم
مقام و جایگاه شهدا را نردبان رسیدن به اهداف حقیر و دنیوی خود نمی کردیم.
که اگر می دانستیم
جانبازان، این شهیدان زنده را به حال خود رها نمی کردیم.
که اگر می دانستیم
فقط در بحبوبه تبلیغات انتخاباتی از خانواده شهدا و جانبازان یاد نمی کردیم.
که اگر می دانستیم
سینمای دفاع مقدس به لودگی و دلقک بازی پر نمی شد.
که اگر می دانستیم
اختلاس هزار میلیاردی نمی کردیم در جایی که یک جانباز شیمیایی برای کرایه دستگاه تنفسی منتظر وام قرض الحسنه است.
که اگر می دانستیم
اطرافمان پر نبود از خواص بی خاصیت.
که اگر می دانستیم
هرگز فریاد (( اَین عمار)) بر نمی خاست.
که اگر می دانستیم
تمام تلاش مان برای زنده نگه داشتن فرهنگ شهادت منحصر نمی شد به چند عکس و کلیپ در سایتها و وبلاگهایمان که اگر می دانستیم....
تا به حال چند وصیتنامه از شهدا خوانده ایم؟ با بسیجی ها هستم، کسانی که خود را سرباز ولایت می دانند، با حزب اللهی ها، با ولایتی ها، بیرون از این وادی که حرجی نیست، به خودمان ایراد می گیریم که می دانیم اما به انچه می دانیم،ایمان نداریم. ما چه کرده ایم؟ ما برای ترویج و تبیین فرهنگ مجاهدت و ایثار چه کرده ایم؟ برای زنده نگه داشتن یاد شهدا که کمتر از شهادت نیست چه کر ده ایم؟
از خودمان شروع کنیم. ما که ادعا داریم در این وادی قدم می زنیم ولی تا مناسبتی نباشد و یا سفارشی، همین قلم رقصانی را نداریم و اگر داریم،خدا می داند در پشت آن چه اهداف و آرزوهایی وجود دارد. قطعاً شهدای ما که از بطن همین مردم و امثال شما برخاسته اند، مریدان حسین بن علی(علیه السلام) بودند و نهایت آمال و آرزویشان آن بود که در راه ایشان سیر و سلوک کنند و اگر بگوییم و ادعا کنیم مسیر شناخت و اندیشه و تفکر سرور و سالار شهیدان نیاز به شناخت و تفکر شهادت طلبی یاران روح الله دارد، سخنی به گزاف نگفته ایم.
دوستی به کنایه می گفت این روز ها رنگ قرمز پرچم کمرنگ شده است. گفتم رنگ قرمز پرچم از خون شهداست،کمرنگ نمی شود... اما از سستی ما است که گرد و غبار فراموشی بر آن نشسته...
ادامه مطلب
تقدیم به روح پاک شهید...
آن هنگام که پیکر پاک شهید بر خاکهای سوزان دشت فرو می افتاد،من و تو در فضای کرخت شهر چشم و گوش خود را بسته بودیم. ان هنگام که ناله جانسوز مجروحی در گوشه ی بیمارستان بلند بود،من و تو در کمال آسایش و سلامت به سر می بردیم.ان هنگام که آوار خشم و کین دشمن بر سر کودکان معصوم و بی گناهی فرو ریخت،من و تو در بلند عمارتهای جهل،آرام و بی خطر خفته بودیم.ان هنگام که سر های بریده بچه ها در کردستان به بالای نیزه ها می رفت،من و تو به کدامین خیال بودیم؟
آن هنگام که غروب غم بر قلب نوجوان اسیر سنگینی میکرد،من و تو در جمع گرم خانواده آرام گرفته بودیم.ان هنگام که سرمای طاقت فرسای کردستان،دستان آن نوجوان را که برای حفاظت حریم من وتو به انجا رفته بودند،بی حس کرده بود،من وتو در کنار شوفاژ های گرم،در پشت میز های رنگارنگ،آرام و بی خبر نشسته بودیم.
بگذار حکایت این همه ایثار در کنج همان سر زمین ها مدفون شود!بگذار کسی نفهمد که چه بر سر آنها آمد!بگذار کسی نداند که غم مادران فرزند از دست داده چگونه است!بگذار در لاکهای خود فرو روند و حقایق پیرامون ما مشخص نشود!
می گویند آنها که می توانند درس بخوانند و امکانش را هم دارند،باید به دانشگاه بروند و آنهایی که می توانند بجنگند،به مرزها بروند؛هر کسی را شغلی است.زهی خیال باطل!
به خدا قسم،عده ای از همانها که دیگر در میان ما نیستند، صد ها بار بهتر از من وتو درس می خوانند؛ولی آنان همه مرارتهای اینجا(جبهه)را در عوض درس خواندن صرف، به جان خریدند...

ادامه مطلب
یک قدم دورتر از قبله
سریع وضو گرفتیم و رفتیم به طرف نمازخانه.انجا با چند تیرک چوبی و حصیر درست شده بود؛وسط یک بیابان درندشت و پر از عقرب و رطیل و سمندر و مار.حاج اقا قامت بست و ما هم به او اقتدا کردیم. من در صف دوم بودم.
رکعت اول بودیم که یه دفعه حاج اقا یه قدم به عقب برداشت.صف اول و بعد صف ما یه قدم به عقب رفت! حاج اقا به رکوع رفت.ما هم به رکوع رفتیم. حاج اقا یه قدم به عقب امد صف اول و بعد صف ما یه قدم به عقب امد! داشتم از کنجکاوی دیوانه میشدم.اخر این چه نمازی است که هر چند ثانیه باید یه قدم از قبله دور شویم؟حاج اقا سریع دو سجده را به جا اورد و بلند شد ایستاد. ما هم ایستادیم.از سرعت حاج اقا تعجب کرده بودم.
همیشه نماز را طولانی میخواند اما حالا سرعت نمازش زیاد شده بود.حاج اقا سریع قنوت بست.ما هم قنوت بستیم. حاج اقا یه قدم به عقب امد صف اول و بعد صف ما یه قدم به عقب امدیم! حالا دیگر از نمازخانه و از زیر سایبام خارج شده و در محوطه بیرون بودیم!
طاقت نیاوردم.در حالت قنوت روی پنجه پا بلند شدم و به جلو نگاه کردم.یاللعجب؟یه عقرب گنده زرد رنگ در حالی که دمش را بالا گرفته بود جلوی حاج اقا قدم رو میکرد!با بدبختی جلوی خنده ام را گرفتم.قنوت طولانی شد.حاج اقا سریع به رکوع رفت و دوباره همگی یه قدم به عقب امدیم!حاج اقا بلند شد و دوباره یه قدم به عقب،حاج اقا سریع سلام نماز را داد و بلند شد و الفرار!پشت سرش ما هم فرار را بر قرار ترجیح دادیم.عقرب بد مذهب انگار از حاج اقا خوشش اومده بود.با دم رو به بالا به سرعت دنبال حاج اقا میدوید.
حاج اقا فریاد زن:این بر هم زننده نماز را از من دور کنید. یکی با پوتین کوبید تو سر عقرب کافر! در بیست متری نمازخانه می خندیدیم و مستحبات پس از نماز را به جا می اوردیم!

ادامه مطلب
چقدر غافلیم...
عادت داریم هر سال فصل تابستان و زمستان که می شود یاد و عطر جبهه های غرب و جنوب بی قرارمان می کند،خیلی خوب است اما... ما یادمان می رود که شهدای منطقه عملیاتی همرزمانی دارند...
یادمان می رود که راهیان نوری هم در شهرهایمان و در نزدیکی خودمان برپاست،به میزبانی شهدایی که هنوز شهادتشان فرا نرسیده... شهدایی که هر روز شهیدند...
چقدر غافلیم از جانبازان!
چقدر غافلیم از ستارگانی که در سکوت سوسو می زنند و ما غافل از عظمتشان،شهدا را فقط مختص 8 سال دفاع مقدس کرده ایم. ما دنبال شهدا می دویم اما از نزدیک ترینها به شهدا غافلیم.می خواهیم از جبهه و شهدا بشنویم اما تنها خاک را می جوییم و غافلیم از باقی الشهدایی که با شهدا زندگی کرده اند،نفس کشیده اند و خود شهید آینده اند. غافلیم از باقی شهدایی که تقدیر الهی بر رفتنشان هست،اما کمی دیرتر تا ناگفته ها را بگویند و دست ما را بگیرند...
چقدر غافلیم از جانبازان!
آنهایی که هر سال مشتری های ثابت مناطق عملیاتی هستید راست و حسینی کلاهتان را قاضی کنید؛تا کنون به دیدار چند تن از این شهدای فردا رفته اید؟تا کنون چند بار اتفاق افتاده که به دنبال آنها بگردید و به دست بوسیشان بروید؟تا کنون چند بار شده پای درد و دلهای آنها بنشینید و جبهه را از زبان آنان بشنوید و شب عملیات را در چشمان آنها ببینید؟
نه...نه...نه سر خودتان کلاه نگذارید... غافلیم از جانبازان...
چند جانباز دردمند دیده اید؟ چرا حاضر نیستید پای دردهایشان بنشینید؟چرا؟چرا به فرزندانشان نمی اندیشیم؟فرزندانی که در آینده ای نه چندان دور مورد هجمه و اتهام قرار می گیرند که خوردید و بردید و حق ما را ندادید! چرا به مشکلاتشان نمی اندیشیم؟درست که اینها آبرو دارند اما آنقدر نگفتیم که دیگر باورش هم سخت است...اما اگر کمی همت کنی می بینی. وقتی پای صحبت دیدار جانبازان به میان می آید هزار بهانه قطار می کنی که گرفتارم،کار دارم،امتحان دارم،سعادت ندارم،شهدا نمی خوان و...! با این روحیه و اینگونه عدم حس تکلیف،تو را بخدا کلایت را قاضی کن. خجالت نمی کشی به پابوس شهدا می روی و دروغ می گویی؟ شهدا بی شهدا مگر معنی دارد؟ انگار بی وضو می روی تا به نماز جماعت برسی،بدو به رکوع برسی... تقبل الله!
دیگر تکراری است گفتن این جمله ها که: به خاطر من و تو امروزشان شکسته و زهوار در رفته است.
یادمان نرود راهیان نوری هم در شهرهایمان برپاست،راهیان نوری که هر 12 ماه سال برپاست،این اردوها با نظارت کامل شهدا انجام می شود،هزینه اش هم رایگان است،تنها یک قلب تپنده برای باقی الشهدا می خواهد و یک جفت چشم تا این ایثارگران را در محل زندگی خود ببیند، هزینه اش فقط جهت پرواز از منزل خود تا منزل باقی الشهدا پول تاکسی و اتوبوس و مترو است.
تکلیف را شهدا مشخص کرده اند: ای برادر و خواهر به کجا می روی؟ کمی درنگ کن! آیا با کمی گریه و خواندن فاتحه بر مزار من و امثال من،مسئولیتی را که ما با رفتن خود بر دوش تو گذاشته ایم فراموش خواهی کرد یا نه؟ اما مسئولیت، ادامه دادن راه ماست. ما نظاره می کنیم که تو چه خواهی کرد!
(شهید رضا نادری اعجوبه)
ادامه مطلب

با تو بودن چه خوش است
وقتی در خود فرو می روی،وقتی ان قدر افکار و خیالات گوناگون احاطه ات می کنند که دلت می خواهد فریاد بزنی.وقتی در خودت می شکنی و اشک مفری از دل به دیده باز می کند.وقتی فکر می کنی مرده متحرکی بیش نیستی،دنیا و زندگی در نظرت هیچ معنایی ندارد و اصلا به چه عشقی زنده ای، ناگاه چیزی در درونت فرو می ریزد و دلت را می لرزاند.آنگاه ندایی از اعماق وجودت می شنوی که او را به یاد می اورد.با یاد او تو صدایش می کنی.لحظه ای با یاد و نام او آرام می گیری اما دوباره فکر میکنی و آن وقت در می یابی چه سخت است کسی را که فقط به خاطر او نفس می کشی نبینی!چه جانگداز است که هر کسی را ببینی و صدای هر کسی را بشنوی،جز آن مولایی که باعث اتصال زمین و آسمان است و اصلا دنیا بخاطر اوست که پا برجاست.پس باید تو باشی و انتظاری سبز.باید بمانی که او بیاید و دردهای کهنه تو و تمام عالم را درمان کند و تو چشم به راهش می مانی.انتظار،انتظار،انتظار...
می گویند سواری است از آفتاب،از روشنی،با ردایی سبز و شمشیری از عدل،می گویند قامت سبزی دارد و خالی بر گونه.می گویند از راه سپید می آید با بارانی از نور.می گویند کعبه میزبان قدوم پاک او و تکیه گاه او خواهد شد و نمی دانم،شاید روزی بیاید که جز مشتی پر از این پرنده چیزی در قفس نباشد.اما در انتظارش می مانم تا روزی که در باغ را خدا باز کند و عطر دل انگیز حضورش در سراسر عالم بپیچد و دنیا از نور جمالش روشن گردد.با جانی آماده قربانی شدن،چشم به راهش می مانم تا بیاید و بی قراریهایم با یک تبسم او آرام گیرند و نیم نگاهش آبی بر آتش درد فراق باشد.
آن وقت با او بودن چه خوش است و یک قطره از جام وصال او نوشیدن چه خوشگوارتر از تمامی آبهای عالم.اینک ای خوب محض!فقط تو را با نام خودت می خوانم نه تشبیه و استعاره و مجاز،که تو تنها خودت هستی، پس تو را با نام بلندت می خوانم که:ای عزیز! ببخش بر من اگر با جانی نه پاک و دلی نه روشن و اعمالی نه مقبول،مشتاق توام،اما باور کن که در سر سودایی جز عشق تو نیست و خیالم از نقش و نگار تو پر است.ای مهربان! نگاه کن که امشب هوای چشمهایم بارانی است و از این روست که امشب جان را نذر تو می کنم تا بیایی که تنها تودرد دلم را می فهمی ای خوب!
ادامه مطلب
سلام
امیدوارم حال تمومی بازدیدکنندگانم خوب وآروم باشه
ی چندوقتی هست ی طرح ازطرف اداره اوقاف راه اندازی شده
خواستم ب شماهم اطلاع بدم تا درصورت تمایل دراین طرح فرهنگی شرکت نمایید
وازفیوضات معنوی آن بهره مندشوید
برااطلاعات بیشترازیان طرح معنوی ب آدرس زیرمراجعه نمایید
http://rasekhoon.net/forum/thread/758329/page1/
تعجیل درظهورآقا(عج الله صلوات)
ادامه مطلب
اتوبان بلا تکلیفی یک طرفه است
چند سالی است که بعد از جنگ خشکسالی شده و زمستانی نداریم.اصلا دیگر حال خواندن دعای کمیل،ندبه،توسل و زیارت عاشورا را نداریم.چرا که همیشه مشغول نگاه کردن به این سریال و ان برنامه هستیم،همه فیلم ها و سریال های معروف سینمایی و شخصیت های آن را می شناسند.
اما باکری ها و برزگری ها را کسی به خاطر نمی اورد.این روز ها با خط سریع السیر بی تقوایی و بی حیایی زودتر به مقصد می رسیم.اورژانس امر به معروف ضعیف و خیابان امر به منکر شلوغ است و اتوبان بلا تکلیفی نیز یک طرفه است.در ادارات باید از خط ویژه...عبور کنی و گرنه در ترافیک نا اشنایی این اتاق و ان اتاق و فردا و پس فردا می مانی. غیبت واجب است و صداقت حرام و ایثار و فداکاری مکروه،درختان ربا خوب بار میدهد،غربت در اینجا بیداد میکند و حضرت ولی عصر(عج) از همه غریب تر است.
پولداری و خوشبختی حرف اول را میزند،با سواد ها بی مدرکند و بی سواد ها بامدرک،جنگل های گناه ها روز به روز وسیع تر میشوند و نفس کشیدن سخت تر.عکس های دوران وفاداری را می سوزانند و بعضی ها به اسم تمدن به گردنشان زنگوله می اندازند و ابرو می گیرند و لباس خواهر و برادر کوچکتر را می پوشند و افتخار میکنند.بچه ها پیتزا و همبرگر را درست تلفظ میکنند و وقتشان را با بازیهای کامپیوتری می گذرانند اما با کلمات قرانی بیگانه اند.انها می نشینند و دسته جمعی ((ایسان)) و فیلم ((هری پاتر)) را با لذت تمام تماشا میکنند برای سیلی خوردن یک هنرپیشه گریه میکنند و دیگر وقت ندارند که به سیلی خوردن حضرت فاطمه(س) فکر و خون دل خوردن های حضرت علی(ع) را لمس کنند. انهایی که میخواهند عشق را از فیلم های هندی یاد بگیرند نه از امام حسین(ع) و حضرت زینب(س)،شجاعت را در فیلم های امریکایی می بینند نه در عملیات شریکی شهید چمران و شهدای گمنام.کاش شهدا را فراموش نکنیم،
کاش تنین صدای شهید اوینی را با صدای(مایکل جکسون)عوض نکنیم،کاش مثل ان روزها ایثار و فداکاری را در خون داشته باشیم،کاش غیبت و بدگویی نکنیم،کاش اختلافات شخصی را در کارهای اداری دخالت ندهیم و کاش و کاش و کاش...
ادامه مطلب
قهرمان من
در نزدیکترین لحظه های طلوع،ان زمان که به تیری از روشنایی،خواب از چشم فرار کرد،دیده باز کردم و دیدم که قهرمان من تو بودی.در نزدیکترین لحظه های غروب،زمانی که ارامش سوی من امد و در روح و جان من نشست،ارام چشمهایم را برای یک رویای شیرین بستم و در عمق حلاوت یک ارامش،دیدم که قهرمان من تویی.
سبک امدی چون نسیم و روح فسرده را جان بخشیدی.و سبک و بی صدا رفتی و اندیشه را به ((اندیشیدن)) وا داشتی.خواب بودم یا بیدار،زنده بودم یا مرده،اگاه بودم یا نا اگاه،نمی دانم!اما می دانم که نامت را پرسیدم و تو لبخند زدی.اما می دانم که نشانت را جستم و تو بی نشان شدی.اما می دانم که پرسیدم اهل کجایی؟چرا اینجایی؟چرا می جنگی؟چرا می میری؟چرا...
عاقبت دانستم اینجا هستی،ولی اهل اینجا نیستی،نام داری اما گمنامی،نشان داری اما در بی نشانی سفر می کنی. عاقبت دانستم که دانستن تو در طریقت توست.دانستم که باید راه تو را رفت تا به شناخت تو رسید دانستم باید...دانستم تو از جنس ادمهای کوچه و بازار نیستی؛پس شناسایی تو از جنس دیگریست.
از جنسی مانند برگ تازه روییده گل سرخ،یا گلبرگهای خونرنگ الاله قرمز. دانستم شناسایی تو زمانی ممکن است که تو لمس شوی،حس شوی،بو شوی،چشیده شوی،فهم تو در ذهن نمی گنجد،درک تو در مغز جای نمی گیرد؛اری! درک تو از جنس عرفان است.پس باید راه افتاد و در راه تو گام نهاد و لحظه های تو را،لحظه به لحظه تجربه کرد.
از دور، با تعریف،با شنیدن،با خواندن،می شود به تو نزدیک شد؛اما مگر می شود به عمق تو رسید؟! راه تو راه عرفان است و عرفان،اموزشی نیست.را تو راه ایمان است،و ایمان شنیدنی نیست.راه تو راه عمل است، و عمل شعاری نیست.راه تو راه همه خوبیهاست و را خوبی ها را نمی توان فقط در شلوغ دانش و درس و کتاب یاد گرفت؛می دانی چرا؟چون تو از جنس عشقی.
ای بی خبر از سوختن و سوختنی عشق امدنی است،نه اموختنی
ادامه مطلب
پیام شهید احمد علی سرابی:((ای برادر مسئول!چرا کار امروز را به فردا می اندازی؟ای برادر مسئول!بدان که دنیای امروز،فردای قیامت را در پی دارد و همیشه پشتیبان مردم باشید و مردم را ناراضی نکنید.))
نباید مردم را نسبت به نظام بد بین کرد،نباید اسیبی به اعتقاد مردم برسد،همه باید متحد باشیم و برای انسجام و اتحاد هر چه بیشتر تلاش کنیم.مسئولان باید کار خود را به درستی انجام دهند تا خوشبینی عمومی همواره حاصل باشد.مردم ولی نعمت ما هستند و باید در جهت رضایت خاطر انان،به طور جدی تر و فراگیر تری،تلاش و حرکت کنیم.
نظام،حاصل این خون ها،زحمات و رهبری های امام بزرگوار و رهبری معظم انقلاب اسلامی است ونقش مردم در این راستا،همواره پر رنگ و حساس بوده و نباید صرفا شعار داد بلکه باید برای اعتماد سازی عمومی و کسب رضایت خاطر مردم،کار و تلاش کرد و مسئولیت ها را بدرستی و با تعهد کامل انجام داد.
انتقاد کردن،کاری سهل و اسان است اما باید دید که این افراد منتقد،خودشان در زمان انجام کارها و امور خودشان چقدر قابلیت و توانایی دارند.باید برای تقویت،توسعه و ارتقای فعالیت ها و خدمات نهاد ها و دستگاههای نظام اسلامی بیشتر تلاش کرد.باید موقع شناس و هوشیار باشیم و بدانیم که با خونسردی نمی توان نظام را اداره کرد و نظام را باید با حساسیت و دلسوزی حفظ کرد.
(چیزی که برخی امروزه انگار فراموش کرده اند،شاید هم خود را به فراموشی زده اند،یادتان نرود محکمه خون شهدا محکمه عدلی است که ما باید جوابگو باشیم.)
ادامه مطلب
شهید جاویدالاثر «مهدی باکری» از بچههای همین انقلاب است و چند سالی هم از شهادتش نمیگذرد؛ او یکی از هزاران شهیدی است که بیتالمال و نحوه استفاده از آن برایش خیلی اهمیت داشت، طوری که حتی راضی نمیشد یک کلمه هم با خودکار بیتالمال نوشته شود.
ادامه مطلب

