* به مناسبت هشتمین سالگرد شهادت شهید جعفر زلفی زمهریر*
8 سال بدون باور نبودنت گذشت...
هر گاه که نامش را می شنوم،غبطه و حسرتش را می خورم. قد رعنا و چشمان زیبایش مبهوتم می کند، وجودش را آنطور که باید درک نکردم ولی روح بزرگش همواره در لایه های وجودی ام تنیده است و مرا یاری می کند. شهید جعفر زلفی را می گویم، همان که در شلمچه، در کربلای پنج حماسه آفرید و از آن بی بهره نماند، گاز خردل شد مونس زندگی اش؛و به راستی که جانبازان شیمیایی چقدر مظلوم هستند،مانند شمع می سوزند و آب می شوند. ویلچر؛مدد کار جانباز قطع نخاعی است،عصا به کسی که از ناحیه پا دچار قطع عضو شده،کمک زیادی می کند یا کسی که دو چشم خود را از دست داده با عصای سفید تا حدودی می تواند راه برود، اما چه کسی می تواند جای جانباز شیمیایی نفس بکشد؟ شیمیایی هم عارضه مخفی دارد و هم شخص باید به تنهایی عوارض آن را تحمل کند و کاری از کسی ساخته نیست.
می خواهم کمی به عقب برگردم،عقده دل وا کنم و لب به سخن بگشایم از ناگفته های دلم...
ادامه مطلب
تقدیم به همسر شهید زلفی...
باید جای من و امثال من باشی تا بدانی همسر یک جانباز بودن یعنی چه... آن هم یک جانباز شیمیایی...
من همسر یک شهیدم،شهیدی که خود جانباز شیمیایی بود... میدانی همسر یک جانباز شیمیایی بودن یعنی چه؟
ادامه مطلب
دی... دی... دی...
عجب حجمش سنگین است این ماه، عجب ثانیه هایی را برایم زنده می کند روزهایش... گلویم این روزها سخت مهمانی به راه انداخته... باور کن حجمش آنقدر زیاد و پر درد است که در هیچ کلمه و یا جمله ای نمی گنجد... باید برای چشمانم نماز باران خواند،ابریست... اما نمی بارد...
این بغض همیشه همراه من است،گاهی می بارد،گاهی یعنی همیشه اِی عزیز جان...
اما این روزها نمی بارد... همه اش بغضی می شود درست سر راه حرف زدنم... قلبم سخت می گیرد... روزهای پر کشیدنت باز دارد تکرار می شود...
دی... دی... دی...
که عجب ماهی است این ماه،روزهایم در این ماه چون فصلش شده،سرد و سخت...
دارم تمام خاطرات این ماه را با خودم تکرار می کنم،آخرین نگاهت را... چشمهای مهربانت که پر می شد از اشک... و تو همیشه سعی می کردی آن قطره اشک را پنهان سازی تا بی صدا،و تنها در خلوت خودت با خدایت بگریی...
دلم برایت سخت تنگ شده ای مَرد...ای آرام جانم...
آن روزها را خوب به یاد دارم،آن روز ها دیگر لبخندی نبودی،آن روزها تنها روزهای درد بود... روزهای لحظه به لحظه رفتن تو و ذره ذره جان دادن من... روزهای رسیدن تو به وصال و دل کندن من...
و چه سخت است دل کندن...آن هم از تو... تویی که تمام وجودم در وجودت خلاصه شده بوده...
دی... دی... دی...
آخرین لحظه با تو بودن را خوب به یاد دارم... لحظه ای که هرگز فراموشم نخواهد شد...
روی تخت آرمیده بودی و از درد به خودت می پیچیدی... و من بهت زده به آن صحنه می نگرسیتم... اشک می ریختم... درد می کشیدم... نفس هایم هنوز هم با به یاد آوردن آن لحظه به شماره می افتد... زیر لب می گفتم نفس بکش ای آرام جانم... بمان ای بهانه زیستنم... بمان...
آخرین جمله ات را خوب به یاد دارم، مواظب خودت باش...
و رفتی...
رفتی و با رفتنت قلبم شکست...
گفتی وعده مان آن دنیا... اما زمانش را هیچ گاه نگفتی، یک ماه... یک سال... ده سال...آخر کی...
سهمم شده انتظار... دلتنگی... بیقراری... اشک...
باورم این است که همیشه هستی و حرفهایم را می شنوی و چون همیشه در جواب لبخندت را به چشمهایم هدیه می کنی ...
می دانی...
آن روزها... آن لحظه ها...هرگز فراموشم نخواهد شد...
دی ماه یعنی تکرار از دست دادنت... دی ماه یعنی حجم پر درد... دی ماه یعنی... یعنی خداحافظ بهترینم...
ادامه مطلب
دلم می خواهد خوبِ خوب بشوم! درست مثل تو که دلت پر پر می زند برای کار درستِ کار درست شدن. دلم می خواهند آنقدر خوب بشوم دیگر هیچ ورز و وبالی سنگینی نکند بال های خسته ام را. درست مثل تو که دلت لک زده برای غرق شدن در حال و هوای تابوت های پیچیده در پرچم سه رنگ- با آن کلمه الله که در قلب پرچم دلربایی می کند - و زمزمه (( کجایید ای شهیدان خدایی )). دلم می خواهد روزی برسد که وقتی باز کردم این بال های درهم شکسته و دردناک و پر جراحت را، سبک و آماده پرواز بیابمشان و تا خودِ قلب هستی، تا خود کانونِ نوری عالمین، تا خود کربلا آباد عالم اوج بگیرم. درست مثل تو که از زمین و یکنواختی و سنگینی اش خسته ای...
ادامه مطلب

