مرتبه
تاريخ : دوشنبه 23 دی 1392 

* به مناسبت هشتمین سالگرد شهادت شهید جعفر زلفی زمهریر*

 

8 سال بدون باور نبودنت گذشت...

 

هر گاه که نامش را می شنوم،غبطه و حسرتش را می خورم. قد رعنا و چشمان زیبایش مبهوتم می کند، وجودش را آنطور که باید درک نکردم ولی روح بزرگش همواره در لایه های وجودی ام تنیده است و مرا یاری می کند. شهید جعفر زلفی را می گویم، همان که در شلمچه، در کربلای پنج حماسه آفرید و از آن بی بهره نماند، گاز خردل شد مونس زندگی اش؛و به راستی که جانبازان شیمیایی چقدر مظلوم هستند،مانند شمع می سوزند و آب می شوند. ویلچر؛مدد کار جانباز قطع نخاعی است،عصا به کسی که از ناحیه پا دچار قطع عضو شده،کمک زیادی می کند یا کسی که دو چشم خود را از دست داده با عصای سفید تا حدودی می تواند راه برود، اما چه کسی می تواند جای جانباز شیمیایی نفس بکشد؟ شیمیایی هم عارضه مخفی دارد و هم شخص باید به تنهایی عوارض آن را تحمل کند و کاری از کسی ساخته نیست.

می خواهم کمی به عقب برگردم،عقده دل وا کنم و لب به سخن بگشایم از ناگفته های دلم...

* به مناسبت هشتمین سالگرد شهادت شهید جعفر زلفی زمهریر*

 

8 سال بدون باور نبودنت گذشت...

 

هر گاه که نامش را می شنوم،غبطه و حسرتش را می خورم. قد رعنا و چشمان زیبایش مبهوتم می کند، وجودش را آنطور که باید درک نکردم ولی روح بزرگش همواره در لایه های وجودی ام تنیده است و مرا یاری می کند. شهید جعفر زلفی را می گویم، همان که در شلمچه، در کربلای پنج حماسه آفرید و از آن بی بهره نماند، گاز خردل شد مونس زندگی اش؛و به راستی که جانبازان شیمیایی چقدر مظلوم هستند،مانند شمع می سوزند و آب می شوند. ویلچر؛مدد کار جانباز قطع نخاعی است،عصا به کسی که از ناحیه پا دچار قطع عضو شده،کمک زیادی می کند یا کسی که دو چشم خود را از دست داده با عصای سفید تا حدودی می تواند راه برود، اما چه کسی می تواند جای جانباز شیمیایی نفس بکشد؟ شیمیایی هم عارضه مخفی دارد و هم شخص باید به تنهایی عوارض آن را تحمل کند و کاری از کسی ساخته نیست.

می خواهم کمی به عقب برگردم،عقده دل وا کنم و لب به سخن بگشایم از ناگفته های دلم...

می خواهم از ادبش بگویم در مقابل خانواده اش،که همیشه سر تعظیم داشت در مقابل پدر،و سینه اش پر بود از عشق به مادر؛با وجود شیمیایی و تن بیمارش اما هر وقت پدر یا مادراو را فرامی خواندند،او بی هیچ بهانه ای ساعتها مسافتی بسیار طولانی را می پیمود تا به رسم ادب خود را به آنها برساند،گویی او تنها فرزند آنها بود، و این از آن رو بود که قدر زحمات سالهای دیرینه آنها را می دانست و اکنون خود را موظف به خدمت آنها می دانست. وظیفه ای که انگار تنها به دوش او بود و لا غیر...حتی زمستان ها که هوا خیلی سر بود و سینه اش صاف نمی شد و گاهی هم بوی خون می گرفت،باز هم شانه خالی نمی کرد از این وظیفه و با آن حال نامساعد،هر وقت مادر او را فرا می خواند خود را شتابان به آنها می رساند. نام پدر را که می شنید وجودش پُر می شد از حس تکلیف... حس تکلیفی که انگار تنها در وجود او بود و لا غیر...

آخر پدرش هم بیمار بود،دیابت داشت و نیاز به رسیدگی،همیشه این مسافت طولانی را تا خانه پدر طی می کرد و او را به دکتر می برد،حواسش بود تا قند پدر بالا نرود،در وجودش دریایی بود از سخاوت و مهربانی، بوی یک عالمه مرد خدایی می داد،درد خود را هرگز عیان نمی کرد و لبخند هرگز از چهره اش محو نمی شد. می خندید و می خنداند.آنقدر شوخ طبع بود که هیچ کس حتی نزدیکانش درد و فشاری که بر جسم و روحش تحمیل می شد را نمی فهمید،شاید هم می فهمیدند و...

بگذار ساده بگویم هیچ کس او را نشناخت،هیچ کس به فریادش نرسید،آن موقع که می بایست می بودند،هیچ کس نبود. در اوج مردانگی و چون کوه بودنش،مظلوم بود و تا آخر عمرش مظلوم ماند،آنقدر زخم زبان شنید تا روحش خسته شد،آنقدر فریاد زد و صدایش را کسی نشنید تا برای همیشه ساکت شد...

نگفتن هایش همه بغض می شد درست سر راه حرف زدنش و چشمانش بارانی می شد...

تنها سهمش از این دنیا یک کپسول اکسیژن بود و اسپری های تنفسی اش و صدها قرص رنگارنگ که وعده ی غذایی اش را پر می کردند. اما با این وجود باز هم شاکر بود و لبخند می زد، لبخندی که خود رنجنامه ای مفصل بود از تمام آن سالها...

با وجود آنکه همه او را فراموش کرده بودند، اما او به یاد همه بود و از هیچ کمکی نسبت به آنها دریغ نمی کرد،آخر او مَرد بود،مردی که با تمامی مردها فرق داشت،درونش خالی بود از بی توجهی به آدمها،فرقی نمی کرد آن فرد که باشد،چون او همیشه به مولایش حسین علیه السلام اقتدا می کرد و هر دستی که از جانب کمک به سویش دراز می شد بی پاسخ نمی گذاشت...

بگذار کمی جلوتر بروم،از روز های آخر بگویم،از پروازش بگویم،از دلی که سخت بی قرار بود و تاب ماندن نداشت،باید می رفت،باید سر قراری که با خدا و مولایش حسین علیه السلام و دوستان شهیدش گذاشته بود،می رفت...و در آخر در یک روز سرد زمستانی روح بلندش به ملکوت اعلی پیوست.

و داستان تازه شروع شد.

البته نه برای او،که برای بازماندگانش، کسانی که تازه فهمیدند جعفر که بود و چه شد...تازه انگار می خواستند قدر وجودش را بدانند آنها که خود را به خواب زده بودند. داستان همان نوش داروی بعد از مرگ سهراب همیشگی...

راستی تو رفتی،اما فهمیدی بعد از رفتنت چه شد؟ بگذار من برایت بگویم...پدر تنها ماند... پدر سخت بیمار شد...مادر تنها ماند در رفت و آمد این بیمارستان ها، پاهایش دیگر توان نداشت، پدر تنها خدا و مادر را داشت،پدر بعد تو بی کس شد،قندش بالا رفت...پایش قطع شد... و مادر همچنان تنها بود... پدر در اوج بیماری جز خدا و مادر کسی را نداشت...آه دیگر چه بگویم...اصلاً می خواهی آخرش را برایت بگویم؟ پدر در اوج بیماری وتنهایی...غریبانه پر کشید و رفت... و حالا مادر تنهای تنها شده... دیگر نمی توانم،دیگر مرا یارای نگاشتنم نیست. باز این بغض چند ساله سر باز کرده،این تنها قطره ای از ناگفته های دلم بود در این هشت سال،باید تو خود می بودی و می دیدی،اما حتماً از آن بالا می بینی، مگر نه؟




 

ارسال توسط علی صادقی
آرشيو مطالب
پیوندها
طراح قالب

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ