منابع وكتابهائي كه برادران اهل سنت در رد محمد بن عبدالوهاب نوشته اند.

كتابهائي كه برادران اهل سنت در رد محمد بن عبدالوهاب نوشته اند

سليمان بن عبدالوهاب برادر محمد بن عبدالوهاب اولين كسي كه در رد افكار و عقايد برادرش كتابي نوشت و نام آن (فصل الخطاب في الرد علي محمد بن عبدالوهاب) است و نام اين كتاب را اسماعيل پاشا دركتاب خود بنام (ايضاح المكنون) جلد 2 ص190 چاپ بيروت، انتشارات دارالفكر 1402 آورده است.
كتاب دوم شيخ سليمان بن عبدالوهاب بنام (الصواعق الالهيه في الرد علي الوهابيه) در اين كتاب از ناداني و گمراهي و عدم صلاحيت و بي لياقتي آنها سخن به ميان آمده است.
كتاب ديگر السيف الهندي في ابانه طريقه الشيخ النجدي) نوشتة شيخ عبدا... بن عيسي الصنعاني است.
از ديگر كساني كه در رد او كتاب نوشته اند سيد علوي بن احمد حداد است كه كتابي بنام (مصباح الانام و جلاء الظلام في رد البدعي النجدي التي اضل العوام) نوشته و اين كتاب را در چاپخانه عامره در سال 1325 به چاپ رسانده است.
كتاب ديگر «التوسل بالنبي و بالصالحين» نوشته ابو حامد بن مرزوق
كتاب ديگر فضل الخطاب في رد ضلالات ابن عبدالوهاب نوشته احمد بن علي بصري
كتاب ديگر الفتوحات الاسلاميه نوشته شيخ آقا محمد بن زيني دحلان مجتهد و مرجع تقليد مكه شريف جلد 2 چاپ مصر سال 1354
كتاب ديگر مختصر با فضل است كه در اين كتاب شيخ محمد بن سليمان كردي شافعي آورده است :
« اي پسر عبدالوهاب، سلام بر كسي كه از هدايت پيروي كند، من تو را براي خدا نصيحت مي كنم كه زبان خودت را از بدگوئي مسلمين بازدار، اگر تو بطور صريح ديدي كه شخصي عقيده دارد كه چيزي از اشياء دنيا در شفا بخشيدن و يا مريض كردن، بدون تأثير دادن پروردگار مؤثر است، پس او را نصيحت كرده و راه درست را به او بنمايان و براي او استدلال كن و بگو كه بجز براي خدا تأثير بخشيدني وجود ندارد، و اگر نپذيرفت آن وقت او را تكفير كن اما اينكه تمام و يا قسمت اعظم مسلمانان را تكفير كني هرگز چنين حقي را نداري چون تو يك نفري و اگر خدا بخواهد انسان نسبت كفر را به كسي بدهد،يك نفر، سزاوارتر است تا قسمت اعظم مسلمانان چون آن يك نفر از راه مؤمنين خارج شده و خدا در قرآن فرموده است :
« هر آن كس كه خصمي كند با فرستادة خدا، پس از اينكه راه هدايت و درستي آشكار شود و راهي غير از راه مؤمنين را در پيش گيرد، او را با همان چيز همساز مي كنيم كه وي خود را دوست و همباز كرده و او را در جهنم بريان خواهيم كرد و بد مكان سكونتي است جهنم و همانا گرگ نوع گوسفندي را ميدرد و مي خورد كه از گله به دور باشد و يا در كنار آن بچرد».سپس اين جمله ها را اضافه كرده است كه :
« حاصل اينكه كساني كه از علماي مذاهب چهارگانه در رد او كتابي چه مختصر و چه گسترده نوشته اند افراد زيادي از شرق و غرب زمين هستند كه شمارش آنها مشكل است. بعضي از آنها گفته هايي از مذهب امام احمد- ابن حنبل- آورده اند كه دلالت بر دروغ گوئي محمد بن عبدالوهاب در نسبت دادن خود به مذهب احمد مي كرد.
و در آخر، كلام خود را به اين گفته ختم مي كند كه « مجموعه گفته هاي ما در اين جا آنچه را كه محمد بن عبدالوهاب از خود بنام دين ساخته و امر را بوسيله آن بر مؤمنين مشتبه كرده و خونهاي آنها را و پيروان او را حلال شمرده، باطل مي كند».
كوتاه سخن اينكه جمعاً 80 كتاب در رد وهابيت سخن گفته اند كه اين منابع فقط كتابهائي هستند كه علماي اهل تسنن در رد آئين وهابيت به رشته تحرير در آورده اند. و در صورت ضرورت رجوع شود به كتاب « وهابيت از ديدگاه مذاهب اهل سنت (ترجمة محمد باقر خالصي) ص 35 – 19 چاپ اول چاپخانه قدس/ قم به سال 1370

 


ادامه مطلب
[ جمعه 1 اسفند 1393  ] [ 4:05 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

دوازده سؤال عبد الله حيدري وهابی از شيعيان و دوازده سؤال ما از او

فهرست مطالب

مقدمه

سؤالات عبد الله حيدري از شيعيان

پنج سؤال اول:

پاسخ به پنج سوال تنها با يك روايت صحيح السند

سؤال ششم: يك سند صحيح و متصل از اهل بيت به پيامبر (ص)

پاسخ:

سؤال هفتم: سند صحيح براي ولادت امام زمان (عج)

پاسخ:

سؤال هشتم: سند خطبه شقشقيه و اثبات امامت بلا فصل تمام ائمه از اين روايت!

پاسخ:

سؤال نهم : سند معتبر براي خطبه فدكيه

پاسخ:

سؤال دهم: سند صحيح براي قرآن كريم در كتب شيعه

پاسخ:

سؤال يازدهم و دوازدهم: يك كتاب فقهي يا تفسيري از اهل بيت !

پاسخ:

دوازده سؤال ما از عبد الله حيدري

سؤال اول: دليلي براي مشروعيت خلافت خلفاي سه گانه

سؤال دوم: يک سند صحيح براي قرآن کريم

سؤال سوم: ديدگاه اميرمؤمنان عليه السلام در باره ابوبکر و عمر

سؤال چهارم: اتهام احتلام مردان غريبه در خانه عائشه

سؤال پنجم: چرا عائشه و... بر امام خود خروج کردند؟

سؤال ششم: اتهام هذيان به رسول خدا (ص)

سؤال هفتم: صحابه‌اي که به عائشه تهمت فحشا زدند

سؤال هشتم: بزغاله عائشه قرآن را تحريف کرد

سؤال نهم: تحقيق در نسب ابوبکر، عمر و ...

سؤال دهم: صحابه‌اي که به اميرمؤمنان عليه السلام فحش دادند

سؤال يازدهم: امامت اميرمؤمنان عليه السلام در منابع اهل سنت

سؤال دوازدهم: حرمت خروج بر حاکم
مقدمه

عبد الله حيدري و يا شهاب ابراهيمي[1] ، يکي از علماي وهابي ساکن مدينه منوره است که در شبکه وهابي کلمه، نور و ... برنامه‌هاي زيادي عليه شيعيان داشته است و در اين برنامه‌ها توهين‌هاي زشتي نيز به پيروان اهل بيت عليهم السلام کرده است؛ به طوري که در يک برنامه زنده به تمام زنان شيعه توهين كرد و همه خانم‌هاي شيعه را زناکار خواند .

کليپ اين توهين را مي‌توانيد از اين جا دانلود و يا تماشا نماييد.

وي مدعي شده است که از سال‌ها پيش دوازده سؤال از شيعيان پرسيده است که تا امروز پاسخ آن را دريافت نکرده است و هر کس به يکي از اين سؤالات پاسخ دهد، دوازده ميليون تومان جايزه خواهد داد.

هر چند که در شبکه ولايت و در برنامه کلمه طيبه بارها به اين سؤالات پاسخ داده شده است که در آرشيو برنامه کلمه طيبه نيز موجود است؛ اما در عين حال يک‌بار ديگر به اين سؤالات به صورت خلاصه پاسخ داده و در ادامه دوازه سؤال از ايشان خواهيم پرسيد .

اميدوار هستيم که وي شهامت پاسخ دادن به سؤالات را داشته باشد. و از خوانندگان سايت ‌و بينندگان شبكه كلمه مي‌خواهيم هر وقت که با اين شبکه تماس گرفتند، اين جواب‌ها را در پاسخ به وي مطرح و دوازده سؤال ما را از ايشان بپرسند.
سؤالات عبد الله حيدري از شيعيان

توضيح: به دليل اين که قصد داريم پنج سؤال وي را با يک روايت پاسخ دهيم و براي اين که نظم و ترتيب در پاسخ سؤالات مطرح شده رعايت شود و خواننده گرامي دچار سردرگمي نشود، ترتيب سؤالات را تغيير داده‌ايم.

دانلود کليپ طرح سؤالات توسط عبد الله حيدري
پنج سؤال اول:

در ابتدا اصل سؤالات وي را که در شبکه کلمه مطرح کرده‌است ، آورده و سپس پاسخ خواهيم داد :

1 . براي اثبات امامت حضرت علي و فرزندان گرامي ايشان يک آيه صريح از قرآن کريم يا يک حديث صحيح و صريح از پيامبر گرامي صلي الله عليه وآله وسلم يا از خود امامان دوازدگانه بر اساس قواعد رجالي شيعه بياورند.

2. حديث غدير که شهرت جهاني يافته و براي اهميت آن کتاب 11 جلدي نوشته‌اند سندي صحيح بر اساس قواعد رجالي شيعه ارائه کنند و بفرمايند که حضرت علي در اثناي انتخاب خلفاي راشدين قبل از خود چرا به آن احتجاج و استدلال نکرد و اگر کرده آن را ثابت کنيد .

3. براي اثبات فضيلت حضرت فاطمه زهرا يک حديث صحيح بر اساس قواعد رجالي شيعه از تمام منابع شيعه ارائه کنند.

4. براي اثبات اين که ادعاي تشيع اثنا عشري مبني بر محبت و پيروي از اهل بيت پيامبر گرامي مانند ادعاي مسيحيان معاصر صرفا ادعاي بي دليل نيست و واقعا ربطي به اهل بيت پيامبر گرامي دارد و اعتقادات آنان عين عقايد اهل بيت است از خود آن بزرگواران دلايل صحيح و صريحي بفرمايند.

5. علماي شيعه اثنا عشري مدعي هستند که حديث ثقلين سند مرجعيت شيعه و اساس مذهب شيعه است اولا يک سند صحيح و واضح براي حديث ثقلين ارائه کنند ثانيا بفرمايند نتيجه عملي حديث ثقلين چيست؟ يعني امروز علماي شيعه چگونه با اهل بيت در ارتباط هستند و از آن ها استفاده مي کنند از طريق کدام کتاب يا کدام شخصيت؟ از طريق امام زماني که متولد نشده؟! يا روايات جعلي راويان ملعوني که اهل بيت آنان را لعن کرده‌اند ! بفرمايند تا ساير مسلمانان هم از اهل بيت عليهم السلام استفاده کنند !.
پاسخ به پنج سوال تنها با يك روايت صحيح السند

هر چند اين سؤالات پاسخ‌هاي متعددي دارد و کتاب‌هاي روائي شيعه سرشار از رواياتي است که به اين سؤالات پاسخ داده است؛ اما براي خاموش کردن اين وهابي تنها ذکر يک روايت کفايت مي‌کند. روايتي که از نظر سندي هيچ اشکالي ندارد و تمام خواسته‌هاي ايشان را پاسخگو است.

كتاب «اصول كافي» يكى از منابع مهم و متعبر شيعيان است. مرحوم شيخ كلينى در اين كتاب، روايت ثقلين را از طريق ابو بصير از امام صادق عليه السلام با شش سند نقل كرده‌است.

در اين روايت ابو بصير از شأن نزول آيه «أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ» از محضر امام سؤال مى‌كند و امام مى‌فرمايد: اين آيه در باره حضرت امام على، امام حسن و امام حسين عليهم السلام نازل شده و آنها را «اولى الامر» معرفى نموده‌است. سپس در ادامه مناقب و فضائل بي‌نظير اهل البيت عليهم السلام و ائمه قبل از خودش را بيان کرده است.

حال متن و تفصيل روايت اين‌است:

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ وَعَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ أَبِي سَعِيدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه‌ السلام عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ «أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ».

فَقَالَ: نَزَلَتْ فِي عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ عليهم‌ السلام

فَقُلْتُ لَهُ: إِنَّ النَّاسَ يَقُولُونَ فَمَا لَهُ لَمْ يُسَمِّ عَلِيّاً وَأَهْلَ بَيْتِهِ عليهم السلام فِي كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ؟

قَالَ: فَقَالَ: قُولُوا لَهُمْ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه وآله نَزَلَتْ عَلَيْهِ الصَّلَاةُ وَلَمْ يُسَمِّ اللَّهُ‏ لَهُمْ ثَلَاثاً وَلَا أَرْبَعاً حَتَّى كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه وآله هُوَ الَّذِي فَسَّرَ ذَلِكَ لَهُمْ وَنَزَلَتْ عَلَيْهِ الزَّكَاةُ وَلَمْ يُسَمِّ لَهُمْ مِنْ كُلِّ أَرْبَعِينَ دِرْهَماً دِرْهَمٌ حَتَّى كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله هُوَ الَّذِي فَسَّرَ ذَلِكَ لَهُمْ وَنَزَلَ الْحَجُّ فَلَمْ يَقُلْ لَهُمْ طُوفُوا أُسْبُوعاً حَتَّى كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله هُوَ الَّذِي فَسَّرَ ذَلِكَ لَهُمْ

وَنَزَلَتْ {أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ} وَنَزَلَتْ فِي عَلِيٍّ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله فِي عَلِيٍّ «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ»

وَقَالَ صلى الله عليه وآله أُوصِيكُمْ بِكِتَابِ اللَّهِ وَأَهْلِ بَيْتِي فَإِنِّي سَأَلْتُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ لَا يُفَرِّقَ بَيْنَهُمَا حَتَّى يُورِدَهُمَا عَلَيَّ الْحَوْضَ فَأَعْطَانِي ذَلِكَ.

وَقَالَ: لَا تُعَلِّمُوهُمْ فَهُمْ أَعْلَمُ مِنْكُمْ وَقَالَ: إِنَّهُمْ لَنْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ بَابِ هُدًى وَلَنْ يُدْخِلُوكُمْ فِي بَابِ ضَلَالَةٍ فَلَوْ سَكَتَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله فَلَمْ يُبَيِّنْ مَنْ أَهْلُ بَيْتِهِ لَادَّعَاهَا آلُ فُلَانٍ وَآلُ فُلَانٍ وَلَكِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ أَنْزَلَهُ فِي كِتَابِهِ تَصْدِيقاً لِنَبِيِّهِ صلى الله عليه وآله {إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً} فَكَانَ عَلِيٌّ وَالْحَسَنُ وَالْحُسَيْنُ وَفَاطِمَةُ عليه السلام فَأَدْخَلَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله تَحْتَ الْكِسَاءِ فِي بَيْتِ أُمِّ سَلَمَةَ ثُمَّ قَالَ:

«اللَّهُمَّ إِنَّ لِكُلِّ نَبِيٍّ أَهْلًا وَثَقَلًا وَهَؤُلَاءِ أَهْلُ بَيْتِي وَثَقَلِي» فَقَالَتْ أُمُّ سَلَمَةَ: أَ لَسْتُ مِنْ أَهْلِكَ فَقَالَ إِنَّكِ إِلَى خَيْرٍ وَلَكِنَّ هَؤُلَاءِ أَهْلِي وَثِقْلِي.

فَلَمَّا قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله كَانَ عَلِيٌّ أَوْلَى النَّاسِ بِالنَّاسِ لِكَثْرَةِ مَا بَلَّغَ فِيهِ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله وَإِقَامَتِهِ لِلنَّاسِ وَأَخْذِهِ بِيَدِهِ فَلَمَّا مَضَى عَلِيٌّ لَمْ يَكُنْ يَسْتَطِيعُ عَلِيٌّ وَلَمْ يَكُنْ لِيَفْعَلَ أَنْ يُدْخِلَ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ وَلَا الْعَبَّاسَ بْنَ عَلِيٍّ وَلَا وَاحِداً مِنْ وُلْدِهِ إِذاً لَقَالَ الْحَسَنُ وَالْحُسَيْنُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى أَنْزَلَ فِينَا كَمَا أَنْزَلَ فِيكَ فَأَمَرَ بِطَاعَتِنَا كَمَا أَمَرَ بِطَاعَتِكَ وَبَلَّغَ فِينَا رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله كَمَا بَلَّغَ فِيكَ وَأَذْهَبَ عَنَّا الرِّجْسَ كَمَا أَذْهَبَهُ عَنْكَ.

فَلَمَّا مَضَى عَلِيٌّ عليه السلام كَانَ الْحَسَنُ عليه السلام أَوْلَى بِهَا لِكِبَرِهِ فَلَمَّا تُوُفِّيَ لَمْ يَسْتَطِعْ أَنْ يُدْخِلَ وُلْدَهُ وَلَمْ يَكُنْ لِيَفْعَلَ ذَلِكَ وَاللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ يَقُولُ: {وَأُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى‏ بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ}

فَيَجْعَلَهَا فِي وُلْدِهِ إِذاً لَقَالَ الْحُسَيْنُ أَمَرَ اللَّهُ بِطَاعَتِي كَمَا أَمَرَ بِطَاعَتِكَ وَطَاعَةِ أَبِيكَ وَبَلَّغَ فِيَّ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله كَمَا بَلَّغَ فِيكَ وَفِي أَبِيكَ وَأَذْهَبَ اللَّهُ عَنِّي الرِّجْسَ كَمَا أَذْهَبَ عَنْكَ وَعَنْ أَبِيكَ فَلَمَّا صَارَتْ إِلَى الْحُسَيْنِ عليه السلام لَمْ يَكُنْ أَحَدٌ مِنْ‏ أَهْلِ بَيْتِهِ يَسْتَطِيعُ أَنْ يَدَّعِيَ عَلَيْهِ كَمَا كَانَ هُوَ يَدَّعِي عَلَى أَخِيهِ وَعَلَى أَبِيهِ لَوْ أَرَادَا أَنْ يَصْرِفَا الْأَمْرَ عَنْهُ وَلَمْ يَكُونَا لِيَفْعَلَا ثُمَّ صَارَتْ حِينَ أَفْضَتْ إِلَى الْحُسَيْنِ عليه السلام فَجَرَى تَأْوِيلُ هَذِهِ الْآيَةِ {وَأُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى‏ بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ}

ثُمَّ صَارَتْ مِنْ بَعْدِ الْحُسَيْنِ لِعَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ثُمَّ صَارَتْ مِنْ بَعْدِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ إِلَى مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عليهم السلام

وَقَالَ الرِّجْسُ هُوَ الشَّكُّ وَاللَّهِ لَا نَشُكُّ فِي رَبِّنَا أَبَداً .

ابو بصير مى‌گويد: تفسير اين آيه را پرسيدم كه مى‏گويد: «خداوند، رسول خدا و صاحب الامر از مؤمنان را اطاعت كنيد». امام صادق عليه السلام فرمود: اين آيه در شأن على و دو فرزندش حسن و حسين (عليهم السلام) نازل شده است.

گفتم: مردمان مى‏گويند: از چه جهت نام على و خاندانش در آيه نيامده؟ امام صادق عليه السلام فرمود: شما در پاسخ آنان بگوئيد: دستور نماز خواندن به رسول خدا صلي الله عليه وآله نازل شد و سخنى از سه ركعت و چهار ركعت آن در ميان نيست. اين رسول خدا بود كه ركعات نماز را تفسير كرد.

دستور پرداخت زكات نازل شد و نگفت كه از چهل درهم يكدرهم. اين رسول خدا بود كه نصاب زكاة را تفسير كرد. دستور حج نازل شد و نگفت كه هفت نوبت طواف كنيد. اين رسول خدا بود كه مراسم طواف را تفسير كرد.

بر همين اساس، فرمان خدا نازل شد كه: «از رسول خدا و آنانى كه صاحب الامر باشند اطاعت كنيد» و حكم آن در باره على و حسن و حسين ثابت و پا بر جا ماند.

بر اساس همين دستور قرآن بود كه رسول خدا فرمود: «هر مؤمنى كه من سرپرست و مولاى او هستم، على مولى و سرپرست او خواهد بود» و فرمود: «به شما مؤمنان سفارش مى‏كنم كه از كتاب خدا و خاندان من جدا نشويد كه من از خدا درخواست كردم تا ميان قرآن و خاندانم جدائى نيفكند تا هنگام قيامت كه بر حوض كوثر دست آنان را در دست من گذارد و خدا پذيرفت».

و نيز رسول خدا فرمود: «به خاندان من درس ندهيد كه آنان از شما داناترند».

و فرمود: «خاندان من شما را از راه حق بيرون نمى‏برند و به راه ضلالت نمى‏كشانند».

اگر رسول خدا لب فرو مى‏بست و خاندان خود را معرفى نمى‏كرد، خاندان فلان و فلان مدعى مى‏شدند كه ما صاحب الامر شمائيم.

اما خداوند ـ بلند مرتبه ـ براى اين كه سخن رسولش را در معرفى خاندانش‏ تأييد كند، آيه‏اى نازل كرد و فرمود: «خداوند مى‏خواهد رجس و پليدى را از شما خاندان رسول بزدايد و شما را پاك و مطهر سازد». در خاندان رسول خدا، فقط على بود با حسن و حسين و فاطمه كه خطاب «عَنْكُمُ ويُطَهِّرَكُمْ» در باره آنان صادق بود، و لذا رسول خدا اين دسته خاص از اهل بيت را در خانه ام سلمه زير سايه عبا گرد آورد و فرمود:

«بار خدايا! هر پيامبرى، خاندانى دارد و چشم و چراغى كه از خود بجا مى‏گذارد، اينان خاندان من و چشم و چراغ من مى‏باشند».

ام سلمه همسر رسول خدا گفت: «مگر من از خاندان تو نيستم»؟

رسول خدا فرمود: «تو به سوى نيكى روانى. اما خاندان من و چشم و چراغ من همين چهار تن مى‏باشند».

از اين رو هنگامي كه رسول خدا صلي الله عليه وآله از دنيا رفت، على از همه كس به سرپرستى حقوق مردم سزاوارتر بود؛ زيرا رسول خدا در باره او سفارش فراوان كرد و دست او را گرفت و در برابر مردم برافراشت (او را به جانشيني خود انتخاب نمود).

و از اين رو بود كه چون على از دنيا رفت، نمى‏توانست و نه حاضر بود كه فرزندش محمد يا عباس يا يكتن ديگر از پسرانش را در زمره خاندان رسول خدا وارد كند، و اگر چنين مى‏كرد، دو فرزندش حسن و حسين مى‏گفتند: خداوند تبارك و تعالى فرمان ولايت را در باره ما و تو يكسان نازل كرد، رسول خدا نيز در باره ما و تو يكسان تبليغ و سفارش كرد، رجس و پليدى از ما و تو يكسان زدوده شد (چرا ديگران را در همرديف ما قرار مى‏دهى)؟

از اين رو موقعى كه على بدرود حيات گفت، حسن به امامت و صاحب الامرى سزاوارتر بود؛ زيرا از حسن بزرگتر بود. و نيز از اين جهت بود كه چون حسن بدرود حيات مى‏گفت؛ نمى‏توانست و نه حاضر بود كه فرزندان خود را در امامت و صاحب الامرى شريك كند و يا بدين جهت كه خداوند عز و جل مى‏گويد: «در منشور الهى است كه برخى از خويشان رسول خدا سزاوارتر و مقدم بر ديگران مى‏باشند» نمى‏توانست حق صاحب الامرى خود را در فرزندان خود برقرار كند و گر نه حسين مى‏گفت: خداوند به طاعت من فرمان داد چونان كه به طاعت تو و طاعت پدرت فرمان داد. رسول خدا در باره من تبليغ كرد چونان كه در باره تو و پدرت تبليغ كرد. و نيز خداوند، رجس و پليدى را از من زدود چونان كه از تو و از پدرت زدود (چرا ديگران را در رديف ما قرار مى‏دهى)؟ و چون امامت و صاحب الامرى به حسين رسيد، هيچ كس از خاندان رسول‏ خدا نمى‏توانست بر او اقامه دعوى كند، آنسان كه حسين مى‏توانست بر حسن برادرش و بر على پدرش اقامه دعوى كند. بعد از آن كه امامت و صاحب الامرى به حسين رسيد، نص خصوصى پايان گرفت و تأويل اين آيه مصداق گرفت كه گويد: «در منشور الهى، برخى از خويشان رسول خدا سزاوارتر به برخى ديگر‌اند» (حتى از مهاجرين و يا ساير مؤمنان). بعد از حسين امامت به على بن الحسين رسيد (كه تنها بازمانده او بود) و بعد از على بن الحسين به محمد بن على رسيد (كه از فرزندان ديگرش بزرگتر بود).

امام صادق عليه السلام فرمود:: رجس و پليدى زائيده شك و بى‏اعتقادى است. به خدا سوگند كه ما در باره پروردگار خود هرگز شك نمى‏كنيم.

الكليني الرازي، أبو جعفر محمد بن يعقوب بن إسحاق (متوفاى328 هـ)، الأصول من الكافي، ج1، ص287 ـ 288، (بَابُ مَا نَصَّ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ رَسُولُهُ عَلَى الْأَئِمَّةِ ع وَاحِداً فَوَاحِدا)،‌ ح1، ناشر: اسلاميه‏، تهران‏، الطبعة الثانية،1362 هـ.ش.

در روايت فوق براى متن روايت دو سند ذكر شده‌است، و در پايان روايت مرحوم شيخ كلينى چهار سند ديگر را نيز براى روايت ابو بصير ذكر كرده و مى‌گويد:

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ

وَالْحُسَيْنُ بْنُ سَعِيدٍ عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَيْدٍ عَنْ يَحْيَى بْنِ عِمْرَانَ الْحَلَبِيِّ عَنْ أَيُّوبَ بْنِ الْحُرِّ

وَعِمْرَانَ بْنِ عَلِيٍّ الْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام مِثْلَ ذَلِكَ.

الكليني الرازي، أبو جعفر محمد بن يعقوب بن إسحاق (متوفاى328 هـ)، الأصول من الكافي، ج1، ص287 ـ 288، (بَابُ مَا نَصَّ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ رَسُولُهُ عَلَى الْأَئِمَّةِ ع وَاحِداً فَوَاحِدا)،‌ ح1، ناشر: اسلاميه‏، تهران‏، الطبعة الثانية،1362 هـ.ش.
جدا سازي چهار سند اخير روايت:

براى اين‌كه تشخيص چهار سند اخير روايت براى خوانندگان محترم آسان شود،‌ ناچاريم سندها را كه در عبارت فوق آمده به صورت مجزا ذكر كنيم؛ زيرا اگر كسى به فنون علم رجال وارد نباشد، تشخيص سند ها براى او غير ممكن خواهد بود ؛ همانطور كه وقتي بار اول براي آقاي عبد الله حيدري اين روايت را مطرح كرديم ، نتوانست سندهاي آن را از يکديگر مجزا کند و با بررسي ناشيانه سند اول روايت آبروي علمي خود را به حراج گذاشت.

سند سوم روايت به اين شرح است:

محمد بن يحيي،‌ عن احمد بن محمد بن عيسي، عن الحسين بن سعيد،‌ عن النضر بن سويد،‌ عن يحيي بن عمران، عن ايوب بن الحر، عن ابو بصير الاسدي عن ابي عبد الله عليه السلا.

سند چهارم:

محمد بن يحيي،‌ عن احمد بن محمد بن عيسي، عن محمد خالد، عن النضر بن سويد....

سند پنجم:

محمد بن يحيي،‌ عن احمد بن محمد بن عيسي، عن محمد خالد، عن النضر بن سويد،‌ عن يحيي بن عمران الحلبي،‌ عن عمران بن علي الحلبي، عن ابو بصير الاسدي عن ابي عبد الله عليه السلام.

سند ششم:

محمد بن يحيي،‌ عن احمد بن محمد بن عيسي، عن الحسين بن سعيد، عن النضر بن سويد،‌ عن يحيي بن عمران الحلبي،‌ عن عمران بن علي الحلبي، عن ابو بصير الاسدي عن ابي عبد الله عليه السلام.
بررسي سند روايت

همانطورى‌كه مشاهده مى‌شود روايت فوق از ابو بصير با شش سند معتبر نقل شده است. براى اثبات صحت اين روايت با توجه به رعايت اختصار، در اين قسمت سند اول و ششم را از نظر رجالى بررسى مى‌كنيم:
سند اول روايت:
1. علي بن ابراهيم بن هاشم:

على بن ابراهيم يكى از بزرگان شيعه و استاد كلينى است كه در اواخر قرن سوم و اوائل قرن چهام مى‌زيسته و مرحوم كلينى روايت فراواني از ايشان نقل كرده‌است. با توجه به نكته فوق ايشان احتياج به توثيق هم ندارد؛ اما از آنجايى‌كه سخن مستدل شود تصريح كلام نجاشى استاد شيخ طوسى را در باره ايشان ذكر مى‌كنيم.

نجاشى در رجالش مى‌نويسد:

علي بن إبراهيم بن هاشم أبو الحسن القمي، ثقة في الحديث، ثبت، معتمد، صحيح المذهب...

على بن ابراهيم قمى، شخص موثق در روايت، پا برجا در علم روايت، مورد اطمينان و اعتماد و داراى مذهب صحيح...

النجاشي الأسدي الكوفي، ابوالعباس أحمد بن علي بن أحمد بن العباس (متوفاى450هـ)، فهرست أسماء مصنفي الشيعة المشتهر ب‍ رجال النجاشي، ص260، تحقيق: السيد موسي الشبيري الزنجاني، ناشر: مؤسسة النشر الاسلامي ـ قم، الطبعة: الخامسة، 1416هـ.

و توثيق نجاشي براى ما كافى است و نيازى به آوردن سخنان ديگر علماى رجال نيست.
2. محمد بن عيسي بن عبيد:

در باره محمد بن عيسى بن عبيد اختلاف اقوال است. نجاشى از بزرگان علماى رجال ايشان را ثقه مى‌داند و مى‌نويسد:

محمد بن عيسى بن عبيد بن يقطين بن موسى مولى أسد بن خزيمة، أبو جعفر، جليل في (من) أصحابنا، ثقة، عين، كثير الرواية، حسن التصانيف..

محمد بن عيسى بن عبيد ... شخصى گرانقدر از شيعيان،‌ موثق، مشهور و جا افتاده،‌ داراى روايات فراوان و كتاب هاى نيكو.. است.

النجاشي الأسدي الكوفي، ابوالعباس أحمد بن علي بن أحمد بن العباس (متوفاى450هـ)، فهرست أسماء مصنفي الشيعة المشتهر ب‍ رجال النجاشي، ص333، تحقيق: السيد موسي الشبيري الزنجاني، ناشر: مؤسسة النشر الاسلامي ـ قم، الطبعة: الخامسة، 1416هـ.

اما شيخ طوسى رحمة‌ الله عليه ايشان را در رجالش تضعيف كرده و تضيعف خودش را هم مستند به گفتار قميين كرده و مى‌نويسد:

محمد بن عيسى بن عبيد اليقطيني، يونسي، ضعيف علي قول القميين.

محمد بن عيسى بن عبيد يقطينى يونسى؛ بنا بر گفتار قميون ضعيف است.

الطوسي، الشيخ ابوجعفر، محمد بن الحسن بن علي بن الحسن (متوفاى460هـ)، رجال الطوسي، ص391، تحقيق: جواد القيومي الأصفهاني، ناشر: مؤسسة النشر الاسلامي ـ قم، الطبعة: الأولى، 1415هـ.

مرحوم آيت الله العظمى خويى، در ابتدا محمد بن عيسى را از طريق بررسى استاد و شاگرد اين‌گونه معرفى كرده‌است:

محمد بن عيسى بن عبيد: وقع بهذا العنوان في إسناد كثير من الروايات، تبلغ مائة وثلاثة وستين موردا ....

وروى عنه أحمد بن محمد، وأحمد بن محمد بن خالد، وأحمد بن محمد بن عيسى، والحسن بن علي الهاشمي، وسعد بن عبد الله، وسهل بن زياد، وعبد الله ابن جعفر الحميري، وعلي بن إبراهيم، وعلي بن إبراهيم بن هاشم.

و در پايان مى‌گويد: اين شخص متحد با شخص بعدى است كه ذكر مى‌شود:

أقول: هذا متحد مع من بعده.

الموسوي الخوئي، السيد أبو القاسم (متوفاى1411هـ)، معجم رجال الحديث وتفصيل طبقات الرواة، ج18، ص116، الطبعة الخامسة، 1413هـ ـ 1992م

آيت الله خويى در عنوان بعدى «محمد بن عيسى بن عبيد اليقطيني» ابتدا كلام نجاشى را بر توثيق محمد بن عيسى بن عبيد، ذكر كرده و بعد به تضعيف شيخ طوسى نيز اشاره نموده و سپس كلام شيخ را اين‌گونه نقد كرده‌است:

والوجه في ذلك، أن تضعيف الشيخ كما هو صريح كلامه هنا وفي فهرسته، مبني على استثناء الصدوق وابن الوليد إياه، من جملة الرجال الذين روى عنهم صاحب نوادر الحكمة، والذي ظهر لنا من كلامهما، أنهما لم يناقشا في محمد بن عيسى بن عبيد نفسه، فإنما ناقشا في قسمين من رواياته، وهما: فيما يروي صاحب نوادر الحكمة عنه بإسناد منقطع، ... وأما في غير ذلك فلم يظهر من ابن الوليد ولا من الصدوق ترك العمل بروايته.

والذي يكشف عن ذلك: أن الصدوق - قدس سره - تبع شيخه ابن الوليد في الاستثناء المزبور، فلم يرو في الفقيه ولا رواية واحدة، عن محمد بن عيسى، عن يونس، وقد روى فيه عن محمد بن عيسى، عن غير يونس، في نفس الكتاب في المشيخة في نيف وثلاثين موضعا غير ما ذكره في طريقه إليه، وهذا أقوى شاهد على أن الاستثناء غير مبتن على تضعيف محمد بن عيسى بن عبيد نفسه، وإنما هو لأمر يختص برواياته عن يونس، وهذا الوجه مبني على اجتهاد ابن الوليد ورأيه، ووجهه عندنا غير ظاهر.

والمتحصل: أن ابن الوليد، والصدوق، لم يضعفا محمد بن عيسى نفسه، ولم يناقشا فيه، وقد روى ابن الوليد نفسه، عن الصفار، عن محمد بن عيسى بن عبيد، عن غير يونس، .... وفي طريق الصدوق إلى محمد بن عيسى بن عبيد، هنا، ولكنه لا يروي ما يرويه محمد بن عيسى، عن يونس، بطريق منقطع، أو ما ينفرد بروايته عنه، إلا أن الشيخ - قدس سره - قد غفل عن خصوصية كلام ابن الوليد، وتخيل أن ترك ابن الوليد رواية ما يرويه محمد بن عيسى بن عبيد، عن يونس، بإسناد منقطع، أو ما ينفرد بروايته عنه، مبتن على ضعف محمد ابن عيسى، فحكم بضعفه تبعا له، ولكن الامر ليس كما تخيل، وإنما الاستثناء مبني على اجتهاد ابن الوليد ورأيه، وأما الصدوق - قدس سره - قد صرح بأنه يتبع شيخه، فلا يروي عمن ترك شيخه الرواية عنه،

.... فالمتلخص أن ابن الوليد، والصدوق لم يضعفا الرجل، وأما الشيخ فلا يرجع تضعيفه إياه إلى أساس صحيح، فلا معارض للتوثيقات المذكورة.

الامر الثاني: أن الشيخ نسب القول بغلو محمد بن عيسى بن عبيد إلى قائل مجهول، والظاهر أن هذا القول على خلاف الواقع، لقول ابن نوح أنه كان على ظاهر العدالة والثقة، وقد عرفت من كلام النجاشي وغيره جلالة الرجل من دون غمز في مذهبه.

دليل تضعيف محمد بن عسيى توسط شيخ، همانگونه كه در فهرست نيز تصريح كرده، استثناء شيخ صدوق و استادش ابن وليد (از رجال نوادر الحكمه) است. آنچه كه از كلام آنها ظاهر مى‌شود اين است‌كه شيخ صدوق و ابن وليد در خود محمد بن عيسى مناقشه نكرده‌اند؛ بلكه در دو قسم از رواياتش مناقشه كرده‌اند: آنها در روايات او كه صاحب نوادر الحكمه با سند منقطع از ايشان روايت كرده مناقشه نموده‌اند. ... اما در غير اين روايت ابن وليد و شيخ صدوق اين‌گونه نبوده‌اند عمل به روايت او را ترك كرده باشند.

آنچه براى من كشف مى‌شود اين است كه شيخ صدوق رحمة‌ الله عليه در اين استثناء از استادش ابن وليد پيروى كرده؛ از اين جهت در من لا يحضره الفقيه حتى يك روايت از محمد بن عيسى از طريق يونس روايت نكرده؛ اما در مشيخه همان كتاب سى و چند مورد از محمد بن عيسى از غير طريق يونس روايت آورده‌است.

و اين قوى ترين شاهد است بر اين‌كه استثناء مبتنى بر تضعيف محمد بن عسى بن عبيد نيست؛ بلكه اين استثناء به خاطر روايت او از يونس است. و اين وجه مبنى بر اجتهاد ابن وليد و رأى او است كه دليل آن براى ما روشن نيست.

خلاصه اين‌كه ابن وليد و شيخ صدوق خود محمد بن عيسى را تضعيف نكرده و در خود او مناقشه‌اى ندارند. همانا خود ابن وليد از طريق صفار از محمد بن عيسى بن عبيد از غير يونس روايت نقل كرده است. .... و در طريق شيخ صدوق محمد بن عبيد قرار دارد؛ ولى ايشان آن روايتى را كه محمد بن عيسى از طريق يونس را به طريق منقطع روايت نمى‌كند يا آن روايتى را كه به تنهايى يونس در آن قرار دارد. شيخ از خصوصيت كلام ابن وليد غافل شده است و گمان كرده كه ابن وليد روايت محمد بن عيسى را از طريق يونس با سند منقطع و يا منفرد، ترك كرده، به خاطر ضعف محمد بن عيسى است و به تبع او او را تضعيف كرده‌است؛ در حالى‌كه امر اين‌گونه نيست؛ بلكه توهم و گمان است. و استثناء كار اجتهادى و رأى ابن وليد است. و شيخ صدوق نيز تصريح كرده‌است كه من استادم متابعت مى‌كنم از اين جهت از طريق راويى كه شيخش آن را ترك كرده روايت نمى‌كند.

خلاصه اين‌كه ابن وليد و شيخ صدوق محمد بن عيسى را تضعيف نكرده‌اند. و تضعيف شدن محمد بن عيسى توسط شيخ اساس درستى ندارد و از اين جهت معارض با توثيق نجاشى نيست.

امر دوم اين‌كه شيخ تضعيفش را مستند به غلو محمد بن عيسى كرده و سخن خود را در مورد غلواو به يك گوينده ناشناس نسبت داده‌است. و ظاهرا اين سخن خلاف واقع است؛ چرا كه ابن نوح محمد بن عيسى را عادل و ثقه مى‌داند و سخن نجاشى و غير او را در مورد محمد بن عيسى شناختيد.

الموسوي الخوئي، السيد أبو القاسم (متوفاى1411هـ)، معجم رجال الحديث وتفصيل طبقات الرواة، ج18، ص121- 123، الطبعة الخامسة، 1413هـ ـ 1992م

علامه حلى نيز در خلاصة‌ الاقوال روايت محمد بن عيسى را قبول دارد و با ذكر اختلاف اقوال در باره او نظرش را اين‌گونه مى‌نويسد:

والأقوى عندي قبول روايته.

الحلي الأسدي، جمال الدين أبو منصور الحسن بن يوسف بن المطهر (متوفاى726هـ) خلاصة الأقوال في معرفة الرجال، ص242، تحقيق: فضيلة الشيخ جواد القيومي، ناشر: مؤسسة نشر الفقاهة، الطبعة: الأولى، 1417هـ.
3. يونس بن عبد الرحمان:

شخص سومى‌كه در سلسله سند روايت قرار دارد، يونس بن عبد الرحمن است. نجاشى ايشان را از بزرگان اماميه و دارى منزلت بزرگ مى‌داند:

يونس بن عبد الرحمن مولى علي بن يقطين بن موسى، مولى بني أسد، أبو محمد، كان وجها في أصحابنا، متقدما، عظيم المنزلة.

يونس بن عبد الرحمان غلام على بن يقطين بن موسى است... يكى از بزرگان اصحاب ما و داراى جايگاه بزرگ و بلندى است.

النجاشي الأسدي الكوفي، ابوالعباس أحمد بن علي بن أحمد بن العباس (متوفاى450هـ)، فهرست أسماء مصنفي الشيعة المشتهر ب‍ رجال النجاشي، ص446، تحقيق: السيد موسي الشبيري الزنجاني، ناشر: مؤسسة النشر الاسلامي ـ قم، الطبعة: الخامسة، 1416هـ.

شيخ طوسى ايشان را موثق مى‌داند و در باره او مى‌نويسد:

يونس بن عبد الرحمان، مولي علي بن يقطين، ضعفه القميون، وهو ثقة.

يونس بن عبد الرحمان ... قميون او را تضعيف كرده‌اند ولى موثق است.

الطوسي، الشيخ ابوجعفر، محمد بن الحسن بن علي بن الحسن (متوفاى460هـ)، رجال الطوسي، ص346، تحقيق: جواد القيومي الأصفهاني، ناشر: مؤسسة النشر الاسلامي ـ قم، الطبعة: الأولى، 1415هـ.

ايشان در جاى ديگر نيز مى‌نويسند: گرچه او را قميون مورد طعن قرار داده‌اند ولى ايشان نزد من موثق است:

يونس بن عبد الرحمان، من أصحاب أبي الحسن موسى عليه السلام، مولي علي بن يقطين، طعن عليه القميون، وهو عندي ثقة.

الطوسي، الشيخ ابوجعفر، محمد بن الحسن بن علي بن الحسن (متوفاى460هـ)، رجال الطوسي، ص36، تحقيق: جواد القيومي الأصفهاني، ناشر: مؤسسة النشر الاسلامي ـ قم، الطبعة: الأولى، 1415هـ.
4. عبد الله بن مسكان:

عبد الله مسكان نيز در نزد علماى رجال شيعه موثق است. نجاشى مى‌گويد:

عبد الله بن مسكان أبو محمد مولى [عنزة]، ثقة، عين، روى عن أبي الحسن موسى عليه السلام.

عبد الله بن مسكان ... موثق، مشهور و جا افتاده است كه از امام كاظم عليه السلام روايت دارد.

النجاشي الأسدي الكوفي، ابوالعباس أحمد بن علي بن أحمد بن العباس (متوفاى450هـ)، فهرست أسماء مصنفي الشيعة المشتهر ب‍ رجال النجاشي، ص214، تحقيق: السيد موسي الشبيري الزنجاني، ناشر: مؤسسة النشر الاسلامي ـ قم، الطبعة: الخامسة، 1416هـ.

شيخ طوسى نيز در باره او مى‌نويسد:

عبد الله بن مسكان، ثقة. له كتاب...

عبد الله بن مسكان،‌ ثقه، و داراى كتاب است

الطوسي، الشيخ ابوجعفر، محمد بن الحسن بن علي بن الحسن (متوفاى460هـ)، الفهرست، ص168، تحقيق: الشيخ جواد القيومي،‌ ناشر: مؤسسة نشر الفقاهة،‌ چاپخانه: مؤسسة النشر الإسلامي، الطبعة الأولى1417
5. ابو بصير اسدي:

ابو بصير اسدى آخرين رواى در روايت است كه از امام صادق آن را نقل كرده‌است. اين شخص نيز در نزد علماى رجال شيعه موثق است. نجاشى در باره او مى‌نويسد:

يحيى بن القاسم أبو بصير الأسدي، وقيل: أبو محمد، ثقة، وجيه.

يحيى بن قاسم ابو بصير اسدى و گفته شده كنيه اش ابو محمد، ثقه و مشهور و مورد قبول است.

النجاشي الأسدي الكوفي، ابوالعباس أحمد بن علي بن أحمد بن العباس (متوفاى450هـ)، فهرست أسماء مصنفي الشيعة المشتهر ب‍ رجال النجاشي، ص441، تحقيق: السيد موسي الشبيري الزنجاني، ناشر: مؤسسة النشر الاسلامي ـ قم، الطبعة: الخامسة، 1416هـ.

نتيجه:

با توجه به آنچه ذكر شد،‌ همه راويان در سند اول، موثق و امامى هستند و در نهايت روايت نيز صحيح است.
بررسي سند ششم روايت :

بعد از بررسى نخستن سند روايت و اثبات صحت آن، اكنون آخرين سند نيز از نظر رجالى بررسى مى‌شود. در اين سند افراد ذيل قرار دارند:
1. محمد بن يحي العطار:

محمد بن يحياى عطار قمى، از چهره‌ شناخته شده و موثق امامى و از اساتيد مرحوم كلينى است كه رجال شناسان او را ثقه و مورد اعتماد مى‌دانند. نجاشى در باره او مى‌گويد:

محمد بن يحيى أبو جعفر العطار القمي، شيخ أصحابنا في زمانه، ثقة، عين، كثير الحديث.

محمد بن يحيى ابو جعفر عطار قمى، از اساتيد شيعيان در زمان خودش، و فرد موثق،‌ مشهور و داراى روايات فراون است.

النجاشي الأسدي الكوفي، ابوالعباس أحمد بن علي بن أحمد بن العباس (متوفاى450هـ)، فهرست أسماء مصنفي الشيعة المشتهر ب‍ رجال النجاشي، ص353، تحقيق: السيد موسي الشبيري الزنجاني، ناشر: مؤسسة النشر الاسلامي ـ قم، الطبعة: الخامسة، 1416هـ.

براساس توثيق نجاشى است كه بزرگان ديگر علماى شيعه نيز بر توثيق محمد بن يحيى اتفاق نظر دارند و اين اتفاق را آقاى نمازى شاهرودى نقل كرده‌است:

محمد بن يحيى أبو جعفر العطار الأشعري القمي: كثير الرواية، من مشائخ الكليني، شيخ أصحابنا في زمانه، ثقة بالاتفاق.

الشاهرودي، الشيخ علي النمازي (متوفاي1405هـ)، مستدركات علم رجال الحديث، ج7، ص364، ناشر: ابن المؤلف، چاپخانه: شفق – طهران، الأولى1412هـ
2. ‌ احمد بن محمد بن عيسي الاشعري:

احمد بن محمد بن عيسى اشعرى نيز از بزرگان و فقهاى گرانقدر شيعه است. نجاشى در باره او مى‌نويسد:

أحمد بن محمد بن عيسى بن عبد الله بن سعد بن مالك بن الأحوص بن السائب بن مالك بن عامر الأشعري. من بني ذخران بن عوف بن الجماهر بن الأشعر يكنى أبا جعفر، وأول من سكن قم من آبائه سعد بن مالك بن الأحوص.

..... وأبو جعفر رحمه الله شيخ القميين، ووجههم، وفقيههم، غير مدافع. وكان أيضا الرئيس الذي يلقى السلطان بها، ولقى الرضا عليه السلام.

احمد بن محمد بن عيسى بن عبد الله ... از بنى زخران بن عوف بن جماهر بن اشعر و كنيه اش ابو جعفر است. او نخستين فرد از خاندان سعد بن مالك است كه در قم سكنى گزيد. .... و ابو جعفر رحمة‌ الله عليه شيخ قميون، چهره شناخته شده و فقيه مردم قم بود. ....

النجاشي الأسدي الكوفي، ابوالعباس أحمد بن علي بن أحمد بن العباس (متوفاى450هـ)، فهرست أسماء مصنفي الشيعة المشتهر ب‍ رجال النجاشي، ص82، تحقيق: السيد موسي الشبيري الزنجاني، ناشر: مؤسسة النشر الاسلامي ـ قم، الطبعة: الخامسة، 1416هـ.

شيخ طوسى نيز بعد از اين‌كه ايشان را معرفى كرده آورده‌است:

وأبو جعفر هذا شيخ قم ووجهها وفقيهها غير مدافع، وكان أيضا الرئيس الذي يلقي السلطان بها، ولقي أبا الحسن الرضا عليه السلام.

الطوسي، الشيخ ابوجعفر، محمد بن الحسن بن علي بن الحسن (متوفاى460هـ)، الفهرست، ص69، تحقيق: الشيخ جواد القيومي،‌ ناشر: مؤسسة نشر الفقاهة،‌ چاپخانه: مؤسسة النشر الإسلامي، الطبعة الأولى1417
3. حسين بن سعيد الاهوازي:

آيت الله العظمى خويى مى‌نويسد: حسين بن سعيد اهوازى با حسين بن سعيد بن حماد متحد است:

الحسين بن سعيد الأهوازي: روى عن النضر بن سويد، وروى عنه أحمد بن محمد بن عيسى الأشعري. أقول: هذا متحد مع ما بعده.

3424 - الحسين بن سعيد بن حماد:

و شيخ طوسى در كتاب الفهرست، حسين بن سعيد بن حماد را موثق مى‌داند و او را اين‌گونه معرفى مى‌كند:

الحسين بن سعيد بن حماد بن سعيد بن مهران الأهوازي، من موالي علي بن الحسين عليهما السلام، ثقة، روى عن الرضا وأبي جعفر الثاني وأبي الحسن الثالث عليهما السلام، واصله كوفي، وانتقل مع أخيه الحسن رضي الله عنه إلى الأهواز، ثم تحول إلى قم، فنزل على الحسن بن ابان، وتوفي بقم.

حسين بن سعيد بن حماد بن سعيد بن مهران اهوازى از مواليان على بن الحسين عليهما السلام، موثق است كه از امام هشتم، ابو جعفر دوم (امام جواد)و ابو الحسن سوم (امام هادي) عليهم السلام روايت كرده‌است. و اصل او از كوفه است كه همراه برادرش حسن به اهواز آمد سپس به سوى قم و در آنجا بر حسن بن ابان وارد شد و در قم وفات يافت.

الطوسي، الشيخ ابوجعفر، محمد بن الحسن بن علي بن الحسن (متوفاى460هـ)، الفهرست، ص112، تحقيق: الشيخ جواد القيومي،‌ ناشر: مؤسسة نشر الفقاهة،‌ چاپخانه: مؤسسة النشر الإسلامي، الطبعة الأولى1417

ايشان در جاى ديگر نيز به وثاقت ايشان تصريح مى‌كند:

الحسين بن سعيد بن حماد، مولي علي بن الحسين عليهما السلام، صاحب المصنفات، الأهوازي، ثقة.

الطوسي، الشيخ ابوجعفر، محمد بن الحسن بن علي بن الحسن (متوفاى460هـ)، رجال الطوسي، ص355، تحقيق: جواد القيومي الأصفهاني، ناشر: مؤسسة النشر الاسلامي ـ قم، الطبعة: الأولى، 1415هـ.

علامه حلى نيز در خلاصة الاقوال ايشان به تعبيرات همانند: ثقة، عين و جليل القدر توصيف كرده‌است:

الحسين بن سعيد بن حماد بن مهران الأهوازي، مولى علي بن الحسين (عليهما السلام)، ثقة، عين، جليل القدر.

الحلي الأسدي، جمال الدين أبو منصور الحسن بن يوسف بن المطهر (متوفاى726هـ) خلاصة الأقوال في معرفة الرجال، ص114، تحقيق: فضيلة الشيخ جواد القيومي، ناشر: مؤسسة نشر الفقاهة، الطبعة: الأولى، 1417هـ.
4. نضر بن سويد الصيرفي:

نضر بن سويد نيز از جمله راويا موثق است كه در سند روايت قرار دارد. شيخ طوسى در باره او مى‌نويسد:

النضر بن سويد، له كتاب، وهو ثقة.

الطوسي، الشيخ ابوجعفر، محمد بن الحسن بن علي بن الحسن (متوفاى460هـ)، رجال الطوسي، ص345، تحقيق: جواد القيومي الأصفهاني، ناشر: مؤسسة النشر الاسلامي ـ قم، الطبعة: الأولى، 1415هـ.

علامه حلى نيز در مورد ايشان مى‌نويسد:

النضر بن سويد الصيرفي، من أصحاب الكاظم (عليه السلام)، ثقة كوفي، صحيح الحديث، انتقل إلى بغداد، له كتاب.

نضر بن سويد صيرفى از اصحاب امام كاظم عليه السلام موثق، اهل كوفه و داراى روايت صحيح است به بغداد منتقل شد و داراى كتابهايى است.

الحلي الأسدي، جمال الدين أبو منصور الحسن بن يوسف بن المطهر (متوفاى726هـ) خلاصة الأقوال في معرفة الرجال، ص283، تحقيق: فضيلة الشيخ جواد القيومي، ناشر: مؤسسة نشر الفقاهة، الطبعة: الأولى، 1417هـ.
5. يحيي بن عمران الحلبي:

يحيى بن عمران بن على نيز بنا بر تصريح نجاشى موثق است. ايشان در باره او مى‌نويسد:

يحيى بن عمران بن علي بن أبي شعبة الحلبي روى عن أبي عبد الله وأبي الحسن عليهما السلام، ثقة ثقة، صحيح الحديث.

يحيى بن عمران بن على بن ابى‌شعبه حلبى از امام صادق و امام كاظم عليه السلام روايت كرده و در باره ايشان دو مرتبه گفته است كه او ثقه و داراى روايت صحيح است.

النجاشي الأسدي الكوفي، ابوالعباس أحمد بن علي بن أحمد بن العباس (متوفاى450هـ)، فهرست أسماء مصنفي الشيعة المشتهر ب‍ رجال النجاشي، ص444، تحقيق: السيد موسي الشبيري الزنجاني، ناشر: مؤسسة النشر الاسلامي ـ قم، الطبعة: الخامسة، 1416هـ.

علامه حلى در خلاصة الاقوال نيز همين عبارت را دارد:

الحلي الأسدي، جمال الدين أبو منصور الحسن بن يوسف بن المطهر (متوفاى726هـ) خلاصة الأقوال في معرفة الرجال، ص294، تحقيق: فضيلة الشيخ جواد القيومي، ناشر: مؤسسة نشر الفقاهة، الطبعة: الأولى، 1417هـ.
6. عمران بن علي الحلبي

عمران بن على حلبى نيز از موثقان رجال شيعه است. نجاشى ايشان را در ترجمه احمد بن عمر بن ابى‌شعبه حلبى كه پسر عموى عمران بن على حلبى است، توثيق كرده‌است:

أحمد بن عمر بن أبي شعبة الحلبي ثقة ، روى عن أبي الحسن الرضا عليه السلام وعن أبيه من قبل ، وهو ابن عم عبيد الله وعبد الاعلى وعمران ومحمد الحلبيين، روى أبوهم عن أبي عبد الله عليه السلام ، وكانوا ثقات.

احمد بن عمران بن ابى‌شعبه حلبى ثقه است. او از امام هشتم عليه السلام روايت نقل كرده‌است. او پسر عموى عبيد الله ، عبد الاعلى و عمران و محمد حلبى است كه پدرشان از امام صادق عليه السلام روايت نقل كرده‌است. و آنها همه موثق بوده‌اند.

النجاشي الأسدي الكوفي، ابوالعباس أحمد بن علي بن أحمد بن العباس (متوفاى450هـ)، فهرست أسماء مصنفي الشيعة المشتهر ب‍ رجال النجاشي، ص98، تحقيق: السيد موسي الشبيري الزنجاني، ناشر: مؤسسة النشر الاسلامي ـ قم، الطبعة: الخامسة، 1416هـ.

توثيق عمران بن على حلبى در ضمن توثيق برادرش عبيد الله بن على است كه شيخ طوسى همه آل ابى‌شبعه را موثق مى‌داند:

عبيد الله بن علي بن أبي شعبة الحلبي ... وآل أبي شعبة بالكوفة بيت مذكور من أصحابنا ، وروى جدهم أبو شعبة عن الحسن والحسين عليهما السلام ، وكانوا جميعهم ثقات مرجوعا إلى ما يقولون.

عبيد الله بن على بن ابى‌شعبه حلبى .... و آل ابى‌شعبه در كوفه از شيعيان است و جد آنان ابو شعبه از امام حسن و امام حسين عليهما السلام روايت كرده‌است. و همه آنان ثقه بودند و مرجع مردم بودند در آنچه مى‌گفتند.

النجاشي الأسدي الكوفي، ابوالعباس أحمد بن علي بن أحمد بن العباس (متوفاى450هـ)، فهرست أسماء مصنفي الشيعة المشتهر ب‍ رجال النجاشي، ص231، تحقيق: السيد موسي الشبيري الزنجاني، ناشر: مؤسسة النشر الاسلامي ـ قم، الطبعة: الخامسة، 1416هـ.

بنا براين آل شعبه تماما گذشته از توثيق فردى، توثيق جمعى نيز دارند.
‌ 7. ابو بصير الاسدي

ترجمه ابو بصير اسدى در سند اول اين روايت گذشت .

نتيجه:

با توجه به بررسى دو سند آن كه انجام شد، اين روايت صحيح و قابل احتجاج است.

در اين روايت امام صادق عليه السلام براي اثابت ولايت اميرمؤمنان و ساير اهل البيت عليهم السلام هم به آيات قرآن استناد کرده است و هم به سخنان رسول خدا صلي الله عليه وآله. بنابراين سؤال اول ايشان پاسخ داده شده است.

در ضمن اين روايت، حديث شريف غدير نيز وجود دارد و امام صادق عليه السلام براي اثبات امامت اميرمؤمنان عليه السلام به اين حديث استناد کرده است، بنابراين سؤال دوم ايشان نيز پاسخ داده شده است.

ممکن است جناب حيدري اشکال کند که ما گفته بوديم که اميرمؤمنان عليه السلام بايد به حديث غدير ؛ آن‌هم در اثناي خلافت خلفاي سه گانه استناد کرده باشند که در اين روايت چنين چيزي وجود ندارد؛ پس سؤال پاسخ داده نشده است.

در پاسخ مي‌گوييم: اگر سؤال شما بر مبناي اهل سنت است، اميرمؤمنان عليه السلام بارها به حديث غدير استدلال کرده است که در مقاله جداگانه‌اي به اين سؤال پاسخ داده شده است که مي‌توانيد به آدرس ذيل مراجعه فرماييد :

http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=3402

و اگر سؤال خود را بر مبناي شيعيان طرح کرده‌ايد، شيعيان تفاوتي بين امام صادق و اميرمؤمنان عليهما السلام قائل نيستند[2] . از ديدگاه شيعيان هر دوي آن‌ها معصوم هستند و هيچ اشتباهي ندارند. حتي روايتي که از امام صادق عليه السلام نقل شده را مي‌توان به ساير ائمه و از جمله اميرمؤمنان عليه السلام نسبت داد؛ بنابراين لجاجت در اين زمينه فايده‌اي ندارد و بهانه‌گيري سودي به حال شما نخواهد داشت.

همچنين در اين روايت امام صادق عليه السلام به آيه تطهير استناد کرده و فرموده است که اين آيه در باره پنج تن آل عبا و از جمله فاطمه زهرا سلام الله عليها نازل شده است. بنابراين به سؤال سوم ايشان نيز پاسخ داده شده است؛ زيرا آيه تطهير عصمت پنج تن آل عبار را ثابت مي‌کند و يکي از بزرگترين فضائل آن بزرگواران و از جمله صديقه شهيده سلام الله عليها به شمار مي‌رود.

امام صادق عليه السلام در اين روايت به حديث شريف ثقلين استناد فرموده است که سؤال چهارم و پنجم جناب حيدري پاسخ داده مي‌شود.

اين روايت، ثابت مي‌کند که امام صادق عليه السلام همان اعتقادي را داشته است که امروزه شيعيان دارند و به آن افتخار مي‌کنند.

بلي ما پيروان همان کساني هستيم که رسول خدا صلي الله عليه وآله دستور پيروي و اطاعت مطلق از آن‌ها را داده است؛ اما شما پيرو چه کساني هستيد؟

شق ديگر سؤال ايشان بود که شما چگونه با اهل بيت در ارتباط هستيد؟

در پاسخ مي‌گوييم : شما که خود را به دروغ پيرو رسول خدا صلي الله عليه وآله مي‌دانيد، از چه طريقي با او در ارتباط هستيد؟

هر پاسخي شما به اين سؤال داديد، ما نيز همان پاسخ را به شما برخواهيم گرداند.
سؤال ششم: يك سند صحيح و متصل از اهل بيت به پيامبر (ص)

6 . براي اثبات اين که شيعيان اثنا عشري واقعا پيرو پيامبر گرامي صلي الله عليه وآله وسلم هستند يک سند متصل از طريق اهل بيت تا پيامبر گرامي صلي الله عليه وآله و مسلم ارائه کنند که نشان دهد روايات صحيحي از آن حضرت در اختيار دارند.
پاسخ:

در پاسخ به اين سؤال نيز صدها و بلکه هزاران روايت در کتاب‌هاي شيعه وجود دارد؛ اما براي بستن دهان اين وهابي همان طور که خودش گفته، يک روايت کافي است:

حدثني أبي (رضي الله عنه) ، قال : حدثنا سعد بن عبد الله ، قال : حدثنا أحمد بن محمد بن عيسى ، عن الحسين بن سعيد ، عن حماد بن عيسى، عن إبراهيم بن عمر اليماني ، عن أبي الطفيل ، عن أبي جعفر محمد بن علي الباقر (عليهما السلام) ، عن آبائه (عليهم السلام) ، قال: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (ع): اكْتُبْ مَا أُمْلِي عَلَيْكَ. قَالَ: يَا نَبِيَّ اللَّهِ أَتَخَافُ عَلَيَّ النِّسْيَانَ؟ فَقَالَ: لَسْتُ أَخَافُ عَلَيْكَ النِّسْيَانَ وَقَدْ دَعَوْتُ اللَّهَ لَكَ أَنْ يُحَفِّظَكَ وَلَا يُنْسِيَكَ وَلَكِنِ اكْتُبْ لِشُرَكَائِكَ.

قَالَ: قُلْتُ: وَمَنْ شُرَكَائِي يَا نَبِيَّ اللَّهِ؟ قَالَ: الْأَئِمَّةُ مِنْ وُلْدِكَ بِهِمْ تُسْقَى أُمَّتِي الْغَيْثَ وَبِهِمْ‏ يُسْتَجَابُ‏ دُعَاؤُهُمْ‏ وَبِهِمْ يَصْرِفُ اللَّهُ عَنْهُمُ الْبَلَاءَ وَبِهِمْ تَنْزِلُ الرَّحْمَةُ مِنَ السَّمَاءِ وَهَذَا أَوَّلُهُمْ.

وَأَوْمَأَ بِيَدِهِ إِلَى الْحَسَنِ (ع) ثُمَّ أَوْمَأَ بِيَدِهِ إِلَى الْحُسَيْنِ(ع) ثُمَّ قَالَ (ص) : الْأَئِمَّةُ مِنْ وُلْدِهِ.

الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين (متوفاى381هـ)، الأمالي، ص 485، تحقيق و نشر: قسم الدراسات الاسلامية - مؤسسة البعثة - قم، الطبعة: الأولى، 1417هـ.

الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين (متوفاى381هـ)، كمال الدين و تمام النعمة، ج‏1، ص 206ـ 207، تحقيق: علي اكبر الغفاري، ناشر: مؤسسة النشر الاسلامي ( التابعة ) لجماعة المدرسين ـ قم، 1405هـ . (مكتبه اهل بيت)

الطوسي، الشيخ ابوجعفر محمد بن الحسن بن علي بن الحسن (متوفاى460هـ)، الأمالي، ص 441، تحقيق : قسم الدراسات الاسلامية - مؤسسة البعثة، ناشر: دار الثقافة ـ قم ، الطبعة: الأولى، 1414هـ
بررسي سند روايت
علي بن الحسين:

8076 - علي بن الحسين بن موسى بن بابويه : قال النجاشي : " علي بن الحسين بن موسى بن بابويه القمي أبو الحسن . شيخ القميين في عصره ومتقدمهم ، وفقيههم ، وثقتهم...

وقال الشيخ ( 394 ) : " علي بن الحسين بن موسى بن بابويه القمي رضي الله عنه : كان فقيها ، جليلا ، ثقة.

الموسوي الخوئي ، السيد أبو القاسم (متوفاى1411هـ) ، معجم رجال الحديث وتفصيل طبقات الرواة، ج12، ص397ـ 398، الطبعة الخامسة ، 1413هـ ـ 1992م
سعد بن عبد الله:

قال النجاشي : سعد بن عبد الله بن أبي خلف الأشعري القمي أبو القاسم ، شيخ هذه الطائفة وفقيهها ووجهها....

وقال الشيخ ( 318 ) : سعد بن عبد الله القمي : يكنى أبا القاسم ، جليل القدر ، واسع الاخبار ، كثير التصانيف ، ثقة.

معجم رجال الحديث ، ج9، ص78
احمد بن محمد بن عيسي

902 - أحمد بن محمد بن عيسى الأشعري ... ثقة ، له كتب ، ذكره الشيخ في رجاله : في أصحاب الرضا عليه السلام.

وقال الشيخ ( 75 ) : " أحمد بن محمد بن عيسى بن عبد الله ... وأبو جعفر ( هذا ) شيخ قم ، ووجيهها ، وفقيهها.

معجم رجال الحديث ، ج3، ص87
الحسين بن سعيد

3424 - الحسين بن سعيد بن حماد : = الحسين بن دندان . قال الشيخ ( 231 ) : الحسين بن سعيد بن حماد بن سعيد بن مهران الأهوازي : من موالي علي بن الحسين عليه السلام ، ثقة.

وعده في رجاله من أصحاب الرضا عليه السلام ( 17 ) ، قائلا : " مولى علي ابن الحسين عليه السلام ، صاحب المصنفات الأهوازي ، ثقة " .

معجم رجال الحديث، ج6، ص265 ـ266.
حماد بن عيسي

3972 - حماد بن عيسى : قال النجاشي : " حماد بن عيسى أبو محمد ... وكان ثقة في حديثه ، صدوقا.

وقال الشيخ ( 242 ) : " حماد بن عيسى الجهني غريق الجحفة ، ثقة .

معجم رجال الحديث، ج7، ص236ـ237
ابراهيم بن عمر

228 - إبراهيم بن عمر اليماني... قال النجاشي : " إبراهيم بن عمر اليماني الصنعاني شيخ من أصحابنا ثقة.

معجم رجال الحديث، ج1، ص 241
ابو الطفيل عامر بن واثله

امام صادق عليه السلام در روايت مشهور ثقلين که از طريق ايشان نقل شده است، او را توثيق کرده است.

قال الوحيد في التعليقة في الخصال - بعد ذكر حديث - قال معروف بن خربوذ ، فعرضت هذا الكلام على أبي جعفر ( عليه السلام ) ، فقال ( عليه السلام ) : صدق أبو الطفيل - رحمه الله - : وفي هذا شهادة على حسن حاله ورجوعه ، لو صح كونه كيسانيا ( إنتهى ) . أقول : الحديث رواه الصدوق - قدس سره - في باب الاثنين ، تحت عنوان السؤال عن الثقلين يوم القيامة ، وقد رواه بعدة طرق ... وبعض طرق الرواية صحيح .

وحيد بهبهاني در حاشيه خود بر خصال، بعد از ذکر اين که که معروف بن خربوذ گفت: »اين روايت را بر ابو جعفر عليه السلام عرضه کردم؛ پس گفت: ابو طفيل راست گفته است» اين روايت شاهد بر حسن حال وي و رجوع او است؛ البته اگر کيساني بوده او ثابت شود.

من (خوئي) مي‌گويم: اين حديث را شيخ صدوق در باره دوم با عنوان «سؤال از ثقلين در روز قيامت» آورده است. اين روايت با چند طريق نقل شده است که بعضي از طرق آن صحيح است.

معجم رجال الحديث - السيد الخوئي - ج 10 ص 222

بنابراين، اين روايت صحيح اعلائي است و تمام مشخصات درخواستي شهاب ابراهيمي را دارا است.

هر چند که طبق مبناي شيعيان، تفاوتي بين روايات ائمه عليهم السلام با روايات رسول خدا صلي الله عليه وآله نيست. هر آن چه که يکي از ائمه بگويد، انگار که رسول خدا صلي الله عليه وآله آن را فرموده باشد، بايکديگر هيچ تفاوتي ندارند. اين مبنا و اصل و اساس مذهب شيعه است؛ اما براي بستن دهان اين وهابي لازم بود که يک روايت با مشخصات درخواستي او ارائه شود.
سؤال هفتم: سند صحيح براي ولادت امام زمان (عج)

7. براي اثبات تولد و وجود امام زمان حد اقل يک آيه صريح از قرآن کريم يا يک حديث صحيح و صريح از پيامبر گرامي صلي الله عليه وآله وسلم يا از خود امامان دوازده گانه بر اساس قواعد رجالي شيعه ارائه کنند .
پاسخ:

درخواست آيه‌اي از قرآن کريم براي تولد يک شخص، سخني است خنده‌دار و غير قابل باور براي عاقلان؛ به ويژه که امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف 245 سال بعد از تکميل قرآن کريم بر عالميان منت نهاد و چشم به جهان گشوده است .

از اين وهابي بايد سؤال کرد که آيا براي تولد ابوبکر، عمر، عثمان، عائشه و ... که قبل از نزول قرآن به دنيا آمده بودند، در قرآن کريم آيه‌اي وجود دارد؟ اگر وجود ندارد؛ پس آن‌ها اصلا وجود خارجي نداشته‌اند و اگر داشته‌اند، آيه‌اي از قرآن کريم براي ما نشان دهيد.

مهم آن است که اصل مهدويت و اين که امام عسکري عليه السلام فرزندي به دنيا خواهد آورد که او دنيا را پر از عدل و داد خواهد و اسلام را دين جهاني مي‌کند، با دليل قطعي از رسول خدا صلي الله عليه وآله و ائمه اهل بيت عليهم السلام ثابت شود که اين مطلب بيش از 3000 روايت در کتاب‌هاي شيعه و سني دارد . علاقه مندان مي‌توانند در اين زمينه به کتاب گرانسنگ منتخب الأثر نوشته حضرت آيت الله العظمي صافي گلپايگاني مراجعه فرمايند.

مهم اين است که اشخاصي امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف را بعد از تولد آن حضرت ديده باشند که اين نيز با سند‌هاي صحيح، صريح و قطعي قابل اثبات است؛ حتي از کتاب‌هاي اهل سنت.

يكى از كسانى كه به ديدار حضرت مهدى عليه السلام شرفياب شده، نائب و سفير او عثمان بن سعيد عمرى است، او در جواب سؤال عبد الله بن جعفر حميرى كه از راويان موثق است تصريح مى‌كند كه امام زمان عليه السلام را ديده‌است. مرحوم كلينى اين روايت را با سند صحيح اين‌گونه نقل كرده‌است:

مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ وَمُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى جَمِيعاً عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الْحِمْيَرِيِّ قَالَ: اجْتَمَعْتُ أَنَا وَالشَّيْخُ أَبُو عَمْرٍو رَحِمَهُ اللَّهُ عِنْدَ أَحْمَدَ بْنِ إِسْحَاقَ فَغَمَزَنِي أَحْمَدُ بْنُ إِسْحَاقَ أَنْ أَسْأَلَهُ عَنِ الْخَلَفِ فَقُلْتُ لَهُ: يَا أَبَا عَمْرٍو إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أَسْأَلَكَ عَنْ شَيْ‏ءٍ وَمَا أَنَا بِشَاكٍّ فِيمَا أُرِيدُ أَنْ أَسْأَلَكَ عَنْهُ فَإِنَّ اعْتِقَادِي وَدِينِي أَنَّ الْأَرْضَ لَا تَخْلُو مِنْ حُجَّةٍ إِلَّا إِذَا كَانَ قَبْلَ يَوْمِ الْقِيَامَةِ بِأَرْبَعِينَ يَوْماً فَإِذَا كَانَ ذَلِكَ رُفِعَتِ الْحُجَّةُ وَأُغْلِقَ بَابُ التَّوْبَةِ فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُ نَفْساً إِيمَانُهَا لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمَانِهَا خَيْراً فَأُولَئِكَ أَشْرَارٌ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَهُمُ الَّذِينَ تَقُومُ عَلَيْهِمُ الْقِيَامَةُ وَلَكِنِّي أَحْبَبْتُ أَنْ أَزْدَادَ يَقِيناً وَإِنَّ إِبْرَاهِيمَ عليه السلام سَأَلَ رَبَّهُ عَزَّ وَجَلَّ أَنْ يُرِيَهُ «كَيْفَ يُحْيِي الْمَوْتَى قَالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قَالَ بَلَى وَ لَكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي»....

ثُمَّ قَالَ: سَلْ حَاجَتَكَ فَقُلْتُ لَهُ: أَنْتَ رَأَيْتَ الْخَلَفَ مِنْ بَعْدِ أَبِي مُحَمَّدٍ عليه السلام؟ فَقَالَ: إِي وَاللَّهِ وَرَقَبَتُهُ مِثْلُ ذَا وَأَوْمَأَ بِيَدِهِ....

عبد الله بن جعفر حميرى مى‌گويد: من با عثمان بن سعيد عمروى سفير امام زمان عليه السلام در خانه احمد بن اسحاق، وكيل امام بوديم. احمد بن اسحاق به من اشاره كرد تا از جانشين امام عسكرى بپرسم، من به سفير امام زمان عثمان بن سعيد گفتم:

مى‏خواهم سؤالى مطرح كنم. سؤال من در اثر شك و ترديد نيست، زيرا كيش و آئين من بر اين است كه زمين از حجت خالى نمى‏ماند، مگر چهل روز قبل از قيامت كه در آن روز حجت خدا به آسمان پر مى‏كشد. در آن روز راه توبه و بازگشت به ايمان مسدود مى‏شود آنسان كه بعد از آن نه ايمان كسى پذيرفته شود كه تا آن روز كافر بوده است، و نه كردار شايسته مردمان مورد قبول مى‏افتد كه پاداشى بر آن مترتب گردد. مردمى كه در آن چهل روز بر روى زمين باشند بدكاره‏هاى خلق خدا هستند و عالم هستى بر سر همانان خراب مى‏شود. با اين اعتقاد و يقين، دوست دارم بر يقين خود بيفزايم. همانا ابراهيم خليل از خدا مسألت كرد تا به او نشان دهد كه چگونه مردگان را زنده مى‏كند. و خدا به او گفت: مگر اين را باور نداري؟ ابراهيم گفت: «چرا باور دارم. اما مى‏خواهم اطمينان و آرامش دل بيابم». من نيز به شما كه سفير امام زمانى وثوق كامل دارم‏....

عثمان بن سعيد گفت: سؤال خود را مطرح كن و آنچه حاجت دارى بپرس. من گفتم: «تو خودت جانشين امام حسن عسكرى را ديده‏اى؟». گفت: آرى به خدا. موقعى كه او را ديدم گردن او تا اين حد رشد كرده بود و به دست خود اشاره كرد...

الكليني الرازي، أبو جعفر محمد بن يعقوب بن إسحاق (متوفاى328 هـ)، الأصول من الكافي، ج1، ص330، ناشر: اسلاميه‏، تهران‏، الطبعة الثانية،1362 هـ.ش.
بررسي سند روايت:
محمد بن عبد الله بن جعفر بن الحسين :

قال النجاشي : محمد بن عبد الله بن جعفر بن الحسين بن جامع بن مالك الحميري ، أبو جعفر القمي : كان ثقة ، وجها ، كاتب صاحب الامر عليه السلام.

معجم رجال الحديث - السيد الخوئي - ج 17 ص 247
محمد بن يحيى أبو جعفر العطار :

قال النجاشي : " محمد بن يحيى أبو جعفر العطار القمي ، شيخ أصحابنا في زمانه ، ثقة ، عين ، كثير الحديث

معجم رجال الحديث - السيد الخوئي - ج 19 ص 33
عبد الله بن جعفر بن الحسن :

قال النجاشي : " عبد الله بن جعفر بن الحسن بن مالك بن جامع الحميري أبو العباس القمي ، شيخ القميين ووجههم...

وقال الشيخ ( 441 ) : " عبد الله بن جعفر الحميري القمي يكنى أبا العباس ، ثقة.

معجم رجال الحديث - السيد الخوئي - ج 11 ص148 ـ 149
أحمد بن إسحاق بن عبد الله بن سعد :

قال النجاشي : أحمد بن إسحاق بن عبد الله بن سعد بن مالك بن الأحوص الأشعري ، أبو علي القمي : وكان وافد القميين ، وروى عن أبي جعفر الثاني ، وأبي الحسن عليهما السلام ، وكان خاصة أبي محمد عليه السلام.

وقال الشيخ ( 78 ) : " أحمد بن إسحاق بن عبد الله بن سعد بن مالك بن الأحوص الأشعري أبو علي : كبير القدر ، وكان من خواص أبي محمد عليه السلام ، ورأى صاحب الزمان عليه السلام وهو شيخ القميين ووافدهم.

معجم رجال الحديث - السيد الخوئي - ج 2 ص 52
عثمان بن سعيد العمري :

عده الشيخ في رجاله ( تارة ) في أصحاب الهادي عليه السلام ( 36 ) قائلا : " عثمان بن سعيد العمري ، يكنى أبا عمرو السمان ، ويقال له الزيات ، خدمه ( الهادي ) عليه السلام ، وله إحدى عشرة سنة ، وله إليه عهد معروف " ، و ( أخرى ) في أصحاب العسكري عليه السلام ( 22 ) ، قائلا : " عثمان بن سعيد العمري الزيات ، ويقال له السمان ، يكنى أبا عمرو ، جليل القدر ، ثقة ، وكيله ( العسكري ) عليه السلام ".

وذكره الشيخ في السفراء الممدوحين وأثنى عليه ، وروى عدة روايات في مدحه وجلالته .

معجم رجال الحديث - السيد الخوئي - ج 12 ص122 ـ 123

سند اين روايت صحيح اعلائى است و تمام روات آن از برترين راويان تاريخ شيعه هستند و ثابت مي‌کند که عده‌اي از شيعيان، امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف را از نزديک و در زمان حيات پدر شريفش ديده است. آيا دليل قوي‌تر و محکم‌تر از اين براي اثبات تولد يک شخص يافت مي‌شود؟
سؤال هشتم: سند خطبه شقشقيه و اثبات امامت بلا فصل تمام ائمه از اين روايت!

8. خطبه شقشقيه که شهرت فراواني يافت اولا سند صحيحي براي اثبات آن بفرمايند و ثانيا از متن خطبه شقشقيه امامت بلا فصل حضرت علي و فرزندان گرامي ايشان را ثابت کنيد.
پاسخ:

درخواست سند براي خطبه شقشقيه ، کار شايسته‌اي به نظر مي‌رسد که ما در مقاله جداگانه‌اي به اين مهم پرداخته و هفت سند براي اين خطبه از کتاب‌هاي شيعه ذکر کرده‌ايم. از ديدگاه شيعيان وقتي روايتي بيش از سه سند داشته باشد «مستفيض» به شمار مي‌رود و نيازي به بررسي سندي ندارد؛ البته با شرايطي که علما ذکر کرده‌اند.

علاقه‌مندان مي‌توانند براي مطالعه اين مقاله به آدرس ذيل مراجعه فرمايند:

http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=15505

اما اين که از ما بخواهند امامت بلا فصل اميرمؤمنان و ساير ائمه اهل البيت عليهم السلام را از اين خطبه ثابت کنيم؛ مثل اين مي‌ماند که از عبد الله حيدري بخواهيم مثلا نبوت رسول خدا صلي الله عليه وآله را فقط از سوره فاتحه يا سوره توحيد ثابت کند . آيا خواهد توانست؟ آيا به ما نخواهد گفت که موضوع سوره فاتحه اثبات نبوت نيست؛ بلکه اثبات نبوت از ديگر آيات قرآن قابل اثبات است .

کسي براي اثبات امامت بلا فصل آن حضرت و فرزندانش به خطبه شقشقيه استناد نکرده است؛ چون موضوع اين خطبه اين مسأله نيست . موضوع خطبه شقشقيه اثبات غاصب بودن خلفاي سه گانه و مظلوميت اميرمؤمنان عليه السلام که براي هر خواننده‌اي ثابت مي‌شود.

ما در مقاله جداگانه‌اي، رواياتي را از زبان اميرمؤمنان عليه السلام از نهج البلاغه در باره امامت آن حضرت آروده‌ايم که علاقه‌مندان مي‌توانند به آدرس ذيل مراجعه کنند:

http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=700

بهتر است جناب شهاب ابراهيمي براي طرح سؤال از شيعيان کمي بيشتر دقت کند و اين گونه خود را مضحکه عام و خاص ننمايند.
سؤال نهم : سند معتبر براي خطبه فدكيه

9. براي اثبات خطبه فدکيه که به حضرت فاطمه رضي الله عنها منسوب است سند صحيح و معتبري بر اساس قواعد رجالي شيعه ارائه کنند.
پاسخ:

اين خطبه نيز در کتاب‌هاي شيعه ده‌ها سند دارد که طبق مباني رجالي شيعه نيازي به بررسي سندي ندارد .

ان شاء الله در مقاله جداگانه‌اي اين أسناد را بررسي و حتي صحت آن را از ديدگاه علماي اهل سنت ثابت خواهيم کرد. اين مقاله به زودي و بعد از ويرايش نهائي در سايت و در قسمت مقالات قرار خواهد گرفت.
سؤال دهم: سند صحيح براي قرآن كريم در كتب شيعه

10 . علماي شيعه اثنا عشري براي اثبات اين که واقعا به همين قرآن کريم ايمان کامل دارند سندي براي اثبات آن از طريق اهل بيت عليهم السلام که مدعي هستند دينشان را از آن‌ها مي‌گيرند ارائه کنند تا مسلمانان باور کنند ادعايشان درست است.
پاسخ:

قرآن کريم، معجزه جاويدان رسول خدا صلي الله عليه وآله است که تمام مسلمانان در تمام اعصار اين قرآن را سينه به سينه براي نسل‌هاي بعدي به يادگار گذاشته‌اند. حتي نوشته‌ها و دستخط‌هايي از اصحاب رسول خدا صلي الله عليه وآله نيز وجود دارد که هيچ تفاوتي با قرآن امروزي مسلمانان ندارند.

درخواست سند براي قرآن کريم، يا از روي جهالت و ناداني است يا اين که با هدف زير سؤال بردن حجيت آن و تشکيک در صحت آن مطرح شده است.

درخواست سند براي برترين معجزه رسول خدا صلي الله عليه وآله در حقيقت زير سؤال بردن نبوت و رسالت آن حضرت است . زماني که غير مسلمانان از ما درخواست مي‌کنند که نبوت رسول خدا را ثابت کنيم، يکي از دلايل ما معجزه بودن قرآن کريم است واين که در طول 1400 سال هيچ کس نتوانسته همانند يک سوره از آن را بياورد . کسي که براي چنين معجزه‌اي طلب سند مي‌کند، در حقيقت قصد دارد اين اعجاز را به چالش بکشد و زير سؤال ببرد .

بنابراين به وهابي‌ها توصيه مي‌کنيم اگر با تحريک دشمنان قرآن کريم چنين سؤالي را مطرح کرده‌اند، از خواب غفلت بيدار شوند و بيش از اين با اعتقادات مسلمانان بازي نکنند. و اگر از روي جهالت و ناداني مطرح شده است که هيچ حرفي براي گفتن نمي‌ماند.

سند شيعيان براي قرآن کريم، تمام مسلمانان در تمام اعصار است؛ پس نيازي به طرح افراد مشخص و ذکر نام آنان نيست.

اما جالب است بدانيد که سند مطرح شده توسط وهابي‌ها که با افتخار آن را در شبکه‌هايشان فرياد مي‌زنند، سندي است ضعيف و غير قابل احتجاج

سندي که آن‌ها براي قرآن کريم ذکر کرده‌اند اين چنين است:

عثمان بن عفان ـ أبي عبد الرحمن السلمي ـ عاصم بن أبي النجود ـ حفص بن سليمان.

با بررسي رجالي تک تک راويان اين سند ، مشخص خواهد شد که همگي آن‌ها ضعيف و غير قابل اعتماد هستند و حتي برخي از آن‌ها مفتخر به دريافت لقب «کذاب» و «جاعل حديث» از بزرگان اهل سنت شده‌اند.

براي اثبات ضعف اين سند، تنها کافي است که دو نفر آخر بررسي شود
عاصم بن أبي النجود

عاصم بن أبي النجود، کسي است که علماي اهل سنت تصريح کرده‌اند از نظر حافظه مشکل داشته است و نمي‌توانسته روايات را به خوبي حفظ و به ديگران منتقل کند.

مزي در تهذيب الکمال در شرح او مي‌نويسد:

ذكره محمد بن سعد في الطبقة الثانية من أهل الكوفة ، قال : وهو مولى لبني جذيمة بن مالك بن نصر بن قعين بن أسد ، وكان ثقة ، إلا أنه كان كثير الخطأ في حديثه.

وَقَال يعقوب بن سفيان : في حديثه اضطراب ، وهو ثقة.

قال : وسألت أبا زرعة عنه ، فقال : ثقة ، فذكرته لابي ، فقال : ليس محله هذا ، أن يقال : إنه ثقة ، وقد تكلم فيه ابن علية. فقال : كان كل من كان اسمه عاصم ، سئ الحفظ.

قال : وذكره أبي فقال : محله عندي محل الصدق ، صالح الحديث ، ولم يكن بذاك الحافظ.

وَقَال ابن خراش : في حديثه نكرة.

وَقَال أبو جعفر العقيلي : لم يكن فيه إلا سوء الحفظ.

وَقَال الدَّارَقُطْنِيُّ : في حفظه شئ .

تهذيب الكمال، ج13، ص476 ـ478

روشن است که براي قبول يک روايت تنها وثاقت راوي کافي نيست (هرچند که برخي از علماي اهل سنت او را موثق هم نمي‌دانند) بلکه حافظه قوي او نيز نقش اساسي در قبول روايت دارد و علماي بزرگ اهل سنت تصريح کرده‌اند که عاصم بن أبي النجود حافظه‌اش مشکل داشته است.

وقتي شخصي در نقل روايات مشکل داشته باشد و حافظه‌اش ياري نکند؛ چطور مي‌تواند در نقل کلام خدا قابل اعتماد باشد؟ از کجا معلوم که حافظه او در نقل قرآن نيز اشتباه نکرده باشد؟

به ويژه که عقيل هاشمي کارشناس شبکه کلمه گفته بود که حتي يک جرح براي اسقاط روايت يک راوي کافي است؛ هر چند که اظهار نظر او غير علمي و غير کارشناسانه است؛ ولي براي استفاده عليه خود او و ديگر کارشناسان شبکه کلمه کاربرد دارد.
حفص بن سليمان

راوي ديگر سند قرآن پيروان سقيفه، حفص بن سليمان است که عده‌اي از علماي اهل سنت او را «کذاب» «وضاع» و ... لقب داده‌اند.

مزي در تهذيب الکمال وي را اين گونه توصيف مي‌کند.

وَقَال عبد الرحمن بن أَبي حاتم ، عن عَبد الله بن أحمد فيما كتب إليه عَن أبيه : متروك الحديث.

وكذلك قال عُمَر بن محمد بن شعيب الصابوني ، عن حنبل بن إسحاق ، عن أحمد بن حنبل.

وَقَال أبو قدامة السرخسي ، وعثمان بن سَعِيد الدرامي عن يحيى بن مَعِين : ليس بثقة.

وَقَال علي ابن المديني : ضعيف الحديث وتركته على عمد.

وقَال البُخارِيُّ : تركوه.

وَقَال مسلم : متروك.

وَقَال النَّسَائي : ليس بثقة ولا يكتب حديثه.

وَقَال في موضع آخر : متروك .

وَقَال صالح بن محمد البغدادي : لا يكتب حديثه ، وأحاديثه كلها مناكير.

وَقَال زكريا بن يحيى الساجي : يحدث عن سماك ، وعلقمة بن مرثد ، وقيس بن مسلم ، وعاصم أحاديث بواطيل.

وَقَال أبو زُرْعَة : ضعيف الحديث.

وَقَال عبد الرحمن بن أَبي حاتم : سَأَلتُ أبي عنه ، فقال : لا يكتب حديثه ، هو ضعيف الحديث ، لا يصدق ، ومتروك الحديث.

وَقَال عبد الرحمن بن يوسف بن خراش : كذاب متروك يضع الحديث. وَقَال الحاكم أبو أحمد : ذاهب الحديث.

وَقَال أبو أحمد بن عدي ، عن الساجي ، عن أحمد بن محمد البغدادي ، عن يحيى بن مَعِين : كان حفص بن سُلَيْمان ، وأبو بكر بن عياش من أعلم الناس بقراءة عاصم ، وكان حفص أقرأ من أبي بكر ، وكان كذابا ، وكان أبو بكر صدوقا.

تهذيب الكمال ، ج7 ، ص13 ـ 15

آيا کسي که کذاب، وضاع، ذاهب الحديث، منکر الحديث، متروک الحديث و ... لقب گرفته، مي‌تواند براي اثبات صحت قرآن کريم که بزرگترين کتاب مسلمانان است و اثبات، توحيد، نبوت، معاد و تمام عقائد، اعمال و ... به آن بستگي کامل دارد، قابل اعتماد باشد؟

البته ما مي‌دانيم که چون حفص بن سليمان، عاصم بن أبي النجود و ابو عبد الرحمن سلمي از شاگردان اميرمؤمنان عليه السلام و از شيعيان آن حضرت بوده‌اند، توسط علماي اهل سنت تضعيف شده‌اند؛ اما عليه پيروان سقيفه و اثبات گمراهي آنان قابل استفاده است.

پيروان اهل بيت عليهم السلام از اين به بعد مي‌توانند در مناظرات شان از اين قضيه به خوبي استفاده کنند. هر وقت که يک سني به آيه‌اي از قرآن کريم استناد کرد، بايد از او درخواست شود که سند صحيح براي قرآن ارائه کند . و اگر گفت قرآن نياز به سند ندارد، بايد از او خواست که از کارشناسان وهابي شبکه کلمه اظهار بيزاري نموده و اعتراف کنند که در اين زمينه حق با شيعيان است ، قرآن کريم معجزه جاويدان رسول خدا است و نيازي به سند ندارد .
سؤال يازدهم و دوازدهم: يك كتاب فقهي يا تفسيري از اهل بيت !

11. علماي شيعه اثنا عشري همواره ادعا مي‌کنند که تفسير قرآن کريم را فقط امامان معصوم مي‌فهمند بنابراين امت اسلامي مي‌خواهد تفسير قرآن کريم را از اهل بيت گرامي عليهم السلام بياموزد حال علماي شيعه بفرمايند که کدام تفسير از اهل بيت را در اختيار دارند و مسلمانان براي فهم قرآن کريم به کدام تفسير مراجعه کنند.

12. علماي شيعه اثنا عشري همواره گوش جهانيان را کر کرده‌اند که پيرو امامان معصوم و امام جعفر صادق عليهم السلام هستند . امت اسلامي مي‌خواهد فقه امام جعفر صادق و اهل بيت پيامبر گرامي را بشناسد و بياموزد لطفا يک کتاب فقهي از اهل بيت و بخصوص امام جعفر صادق صاحب مذهب جعفري يا از شاگردان ايشان که فقه حضرت صادق را مدون کرده‌اند با سند صحيح ارائه کنند تا مسلمانان استفاده نمايند.
پاسخ:

عالم وهابي از شيعيان درخواست کرده‌اند که اگر پيرو اهل بيت عليهم السلام هستيد، يک کتاب تفسيري و يک کتاب فقهي از خود آن حضرات به ما نشان دهيد تا معلوم شود که شما واقعا پيران آن‌ها هستيد.

در پاسخ مي‌گوييم: مگر شما پيرو رسول خدا صلي الله عليه وآله نيستيد؟

مگر خداوند نفرموده است که آن حضرت وظيفه دارند قرآن کريم را براي مسلمانان تفسير کنند؟

مگر نه اين است که بايد در تمام احکام فقهي، اعتقادي و ... بايد به سخنان رسول خدا صلي الله عليه وآله مراجعه کرد؟

پس اي علماي پيرو سقيفه ! يک کتاب تفسيري به ما نشان دهيد که خود آن حضرت نوشته باشد؟ يک کتاب فقهي به ما نشان دهيد که خود آن حضرت با دستان مبارکش نوشته باشد تا همه مردم دنيا بدانند که شما پيرو رسول خدا صلي الله عليه وآله هستيد .

اگر شما کتاب تفسيري و فقهي از آن حضرت نداريد و در عين حال خود را پيرو آن حضرت مي‌دانيد، ما نيز از ائمه اهل بيت عليهم السلام کتابي نداريم که خود آنان نوشته باشد و در عين حال همانند شما مي‌توانيم خود را پيرو رسول خدا صلي الله عليه واله و اهل بيت آن حضرت بدانيم.

اگر شما تفسير بالمأثور داريد و نظرات رسول خدا صلي الله عليه وآله را از طريق روايات منقول مي‌فهميد، ما نيز تفسير بالمأثور داريم و هزاران روايت صحيح السندي که از رسول خدا و اهل البيت عليهم السلام نقل شده است و براي ما حجت است و راهگشا .

نمونه کوچک روايات تفسيري شيعيان، همان روايتي است که در جواب پنج سؤال اول مطرح شد . در اين روايت که با سند صحيح اعلائي نقل شده است امام صادق عليه السلام آياتي از قرآن کريم را تفسير و امامت ائمه اهل البيت عليهم السلام را از قرآن کريم ثابت کرده است.

اين هم پاسخ دوازده سؤال عبد الله حيدري

اما سؤالاتي که ما از او داريم و اميد وار هستيم که به اين سؤالات پاسخ قانع کننده ارائه کند.
دوازده سؤال ما از عبد الله حيدري
سؤال اول: دليلي براي مشروعيت خلافت خلفاي سه گانه

شما اعتقاد داريد که خلافت ابوبکر، عمر و عثمان، بعد از رسول خدا صلي الله عليه وآله مشروع بوده است؛ پس يک آيه صريح از قرآن کريم؛ و يا يک روايت صريح و صحيح از رسول خدا صلي الله عليه وآله؛ و يا يک دليل عقلي که عقل سالم آن را بپذيرد؛ و يا يک دليل قطعي از اجماع صحابه: مبني بر مشروعيت خلافت ابوبکر ، عمر و عثمان ارائه کنيد تا مشروعيت خلافت اين سه نفر بر همگان ثابت شود.

ذکر اين نکته ضروري است که اگر آقاي حيدري به آيه و يا روايتي استناد کند، همين استناد ، سبب فروپاشي اصل و اساس مذهب او خواهد؛ زيرا طبق مبناي اهل سنت، امامت و خلافت بعد از رسول خدا صلي الله عليه وآله يک امر عادي و انتخابي است نه امر الهي و انتصابي، نه خداوند خليفه را انتخاب کرده است و نه رسول او.

بنابراين استدلال به آيه و روايت؛ يعني به چالش کشيدن اصل و اساس مذهب اهل سنت و ويران کردن مبناي اعتقادي آن‌ها در باره خلافت؛ پس بايد منتظر ماند که او از عقل ، اجماع ، قياس ، استحسان و ... دليل بياورد که پيشاپيش جواب همه آن‌ها آماده است؛ هر چند که اگر به آيات و روايات نيز استناد کند، بي‌پاسخ نخواهد ماند.
سؤال دوم: يک سند صحيح براي قرآن کريم

يک سند صحيح براي قرآن کريم که شما مدعي هستيد نياز به سند دارد، ارائه کنيد تا مسلمانان متوجه شوند قرآني که شما اين همه از آن دم مي‌زنيد و ديگران را به مناظره بر اساس آن دعوت مي‌کنيد، يک سند صحيح و متصل تا رسول خدا صلي الله عليه وآله دارد.

اگر قرآن شما سند صحيح ندارد، چگونه نبوت رسول خدا صلي الله عليه وآله، معاد و حتي مشروعيت دين خود را ثابت مي‌کنيد؟

تا زماني که نتوانيد صحت قرآن را با سند صحيح ثابت کنيد، هيچ استدلالي از شما پذيرفته نخواهد شد.

کليپ ارائه سند قرآن توسط وهابي‌ها
سؤال سوم: ديدگاه اميرمؤمنان عليه السلام در باره ابوبکر و عمر

طبق روايت صحيح السندي که در صحيح مسلم و ديگر کتاب‌هاي معتبر اهل سنت وجود دارد، اميرمؤمنان عليه السلام؛ ابوبکر و عمر را «دروغگو ، گنه‌کار، حيله‌گر، خائن ؛ ظالم ، فاجر و ...» مي‌دانسته.[3]

از طرف ديگر در صحيح بخاري و مسلم اوصاف ذکر شده در باره ابوبکر و عمر، از ويژگي‌هاي قطعي منافقان شمرده شده است.[4]

حال نظر شما در اين باره چيست؟ آيا اميرمؤمنان عليه السلام نعوذ بالله اشتباه کرده که آن دو نفر را منافق معرفي کرده و يا آنان واقعا اين چنين بوده‌اند؟ (اين سؤالي بود که پيش از اين گريه شما را در برنامه زنده درآورد).

کليپ گريه عبد الله حيدري
سؤال چهارم: اتهام احتلام مردان غريبه در خانه عائشه

طبق فتواي بزرگان اهل سنت، هر کس به يکي از أصحاب به ويژه همسران رسول خدا صلي الله عليه وآله طعن بزند و به آنان دشنام دهد، زنديق است و بايد کشته شود.[5]

از طرف ديگر در صحيح مسلم و همچينن صحيح سنن أبي داود تهمت بسيار زشتي به ام المؤمنين عائشه زده شده است و آن اين که او مردان غريبه را در خانه خود راه مي‌داد، آن مردان شب را تا صبح در خانه عائشه (طبق گفته الباني در کنار عائشه) مي‌گذراندند و صبح با حالت احتلام از آن‌جا خارج مي‌شدند.[6]

اتاق عائشه آن قدر كوچك بوده است كه وقتي رسول خدا صلي الله عليه وآله مي‌خواستند نماز بخوانند، مجبور مي شدند، پاي عائشه را جمع كنند

و ديگر کارشناس وهابي ادعا کرده که اين اتاق حد اکثر دو متر در يک متر بوده است.

کليپ هاشمي در باره اتاق عائشه.

کليپ خدمتي در باره اتاق عائشه

در چنين اتاق کوچکي چطور ممکن است که مردان غريبه وارد و شب تا صبح آن جا مانده باشند و صبح نيز با حالت احتلام آن جا را ترک کنند؟

آيا نقل اين قضيه تهمت به همسر رسول خدا صلي الله عليه وآله نيست؟ کسي که چنين تهمتي به وي زده است، چه حکمي دارد؟ آيا نيز زنديق است و خارج از ملت اسلام؟

نظر شما در باره اين توهين زشت نسبت به عائشه چيست؟ آيا اهل سنت که صحيح مسلم را صحيح‌ترين کتاب بعد از قرآن مي‌دانند، به عائشه توهين نکرده‌اند؟ (اين سؤالي بود که گريه آقاي خدمتي را در برنامه زنده درآورد). نظر شما چيست؟

کليپ گريه خدمتي
سؤال پنجم: چرا عائشه و... بر امام خود خروج کردند؟

طبق روايات صحيح السند عائشه فرماندهي جنگ جمل را به عهده داشت[7] و از ابتدا قصد جنگ با اميرمؤمنان عليه السلام را داشت[8] و در واقع حضرت با کسي درگيري نداشت تا عائشه براي اصلاح فتنه از حجابي که خدا براي او واجب کرده بود[9]، خارج شود.

آيا خروج عائشه عليه اميرمؤمنان عليه السلام خروج بر امام به حساب مي‌آيد يا خير؟ طبق روايات صحيح السند شما اگر کسي بدون بيعت با يک امام از دنيا برود به مرگ جاهلي مرده است [10] امام عائشه، طلحه ، زبير و ... چه کسي بوده است؟
سؤال ششم: اتهام هذيان به رسول خدا (ص)

طبق روايات بخاري و مسلم، هنگامي که رسول خدا صلي الله عليه وآله در آخرين لحظات عمر خود، قصد وصيت داشت، عمر بن خطاب و تعدادي از صحابه اجازه اين کار را ندادند و گفتند: «هجر رسول الله».[11]

اما هنگامي که ابوبکر مي‌خواست وصيت نامه بنويسد، بي‌هوش شد . وقتي به هوش آمد، ديد که عثمان نام عمر را نوشته است . به او گفت: اگر نام خود را هم مي‌نوشتي شايسته بودي.[12]

حال سؤال اين است که چطور رسول خدا صلي الله عليه وآله در هنگام نوشتن هذيان گفت؛ اما ابوبکر که عمر را انتخاب کرد هذيان نگفت و انتخابش تا قيامت بر همگان حجت و قابل پيروي است .
سؤال هفتم: صحابه‌اي که به عائشه تهمت فحشا زدند

طبق اعتقاد اهل سنت، تمام صحابه عادل هستند و هيچکدام از آن‌ها عمدا دروغ نمي‌گويند . از طرف ديگر در صحيح بخاري و مسلم آمده است که تعدادي از أصحاب که در جنگ بدر حاضر بودند و جزء السابقون الأولون هستند و در بيعت رضوان نيز حاضر بوده‌اند؛ از جمله حسان بن ثابت و مسطح بن أثاثه و ... به عائشه اتهام فحشاء زده‌اند .[13]

آيا آن‌ها نيز عادل هستند و راست گفته‌اند؟ اگر همه صحابه عادل هستند؛ پس آن‌ها بايد حقيقت را در باره عائشه گفته باشند. اگر دروغ گفته‌اند و به همسر پيامبر تهمت فحشاء زده‌اند؛ پس عادل نيستند.

پاسخ شما از اين قضيه چيست؟
سؤال هشتم: بزغاله عائشه قرآن را تحريف کرد

شما بارها در شبکه‌هايتان گفته‌ايد که هر کس قائل به تحريف قرآن باشد، کافر است. از طرف ديگر در روايتي که الباني نيز آن را معتبر دانسته، ام المؤمنين عائشه معتقد بوده بزغاله او آياتي از قرآن خورده و موجب تحريف قرآن گرديده است. آيا شما حاضر هستيد که عائشه و بزغاله او را تکفير کنيد؟[14]
سؤال نهم: تحقيق در نسب ابوبکر، عمر و ...

شما هميشه در شبکه‌هايتان در باره ولادت اميرمؤمنان عليه السلام در خانه کعبه بحث کرده‌ايد و آن را زير سؤال برده‌ايد؛ اما سؤال اين است که چرا يکبار در باره نسب ابوبکر[15] ، عمر، معاويه و ... در شبکه‌هايتان بحث نمي‌کنيد و از رواياتي که در باره نسب ابوبکر و ... با سند معتبر آمده است، پاسخ نمي‌دهيد؟
سؤال دهم: صحابه‌اي که به اميرمؤمنان عليه السلام فحش دادند

طبق اعتقاد شما، هر کس به يکي از صحابه توهين کند و يا دشنام دهد، زنديق است و بايد کشته شود،[16] از طرف ديگر آقاي ابن تيميه اعتراف مي‌کند که بسياري از صحابه با اميرمؤمنان عليه السلام دشمن بوده، با آن حضرت جنگيده‌اند و به ايشان دشنام مي‌داده‌اند.[17]

همچنين در صحيح بخاري و مسلم آمده است که ابوبکر به پسرش فحاشي کرده است، عائشه به زينب همسر گرامي رسول خدا صلي الله عليه وآله فحش داده و زينب نيز به او فحش داده است و صدها مورد ديگر .[18]

با توجه به اين که روايات حرمت سب صحابه در نزد اهل سنت مستقيما خطاب به خود صحابه است و مخالفت با اين دستور رسول خدا صلي الله عليه وآله براي صحابه گناهي بزرگتر از سايرين است؛ آيا حکم زنديق و قتل در باره اين دسته از صحابه جاري است يا خير؟
سؤال يازدهم: امامت اميرمؤمنان عليه السلام در منابع اهل سنت

طبق روايات معتبر اهل سنت، رسول خدا صلي الله عليه وآله در مورد حضرت علي عليه السلام از القاب «خليفتي في کل مؤمن من بعدي»[19] «امام المتقين» «سيد المسلمين»[20] «أولي الناس بکم بعدي»[21] «ولي کل مؤمن من بعدي» «مولي کل مؤمن ومؤمنة»[22] «باب مدينة علم النبي».[23] و ... استفاده کرده است و حتي امثال الباني وهابي اين روايات را تصحيح کرده‌اند.

از طرف ديگر هيچ کدام از اين صفات در باره ابوبکر، عمر و عثمان نيامده است؛ حال سؤال اين است که چرا مي‌گوييد پيامبر صلي الله عليه وآله حضرت علي عليه السلام را به عنوان جانشين خود تعيين نکرده است؟

آيا شما سخن پيامبر را حجت نمي‌دانيد و يا خود را از آن حضرت داناتر مي‌دانيد؟
سؤال دوازدهم: حرمت خروج بر حاکم

طبق روايات صحيح السندي که در صحيح بخاري، مسلم و ساير کتاب‌هاي اهل سنت با سند صحيح وجود دارد، خروج بر حاکم ؛ حتي اگر فاسق و کافر باشد حرام است و هر کس حتي يک وجب از سلطان دور شود و بميرد به مرگ جاهلي مرده است. حتي عبد الله بن عمر با استناد به همين روايات با يزيد و حجاج بيعت کرد .

و نيز تعدادي از بزرگان اهل سنت؛ همانند ابوبکر ابن عربي، ابن جوزي، ابن تيميه ، ابن کثير و ... عمل امام حسين عليه السلام را به خاطر خروج عليه يزيد تقبيح کرده‌اند.[24]

همچنين بزرگان وهابيت؛ از جمله عبد العزيز بن عبد الله بن باز، مقبل بن هادي الوادعي ، ناصر الدين الباني و ... فتوا داده‌اند که حتي خروج عليه حاکم جائر و کافر جايز نيست.[25]

حال سؤال اين است که خون اين همه افراد بي‌گناهي که با تحريک شما و شبکه هاي وهابيت در نقاط مختلف دنيا بويژه سوريه مي‌ريزد به گردن کيست؟ آيا کساني که در اين جنگ‌ها کشته مي‌شوند، به مرگ جاهلي نمرده‌اند؟

منتظر پاسخ‌هاي عبد الله حيدري خواهيم ماند
به نقل از مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)

پی نوشت

[1] . وي در يک برنامه زنده تلويزيوني اعتراف کردند که در برخي از موارد به خاطر مصالحي اسم خود را تغيير داده و خود را شهاب ابراهيمي معرفي کرده است. البته شايد اسم اصلي ايشان همين باشد و به دروغ و به خاطر مصالح ديگر خود را عبد الله حيدري معرفي کرده‌اند !!! شايد هم اسم سومي دارد که ما از آن اطلاع نداريم . شايد.

[2] . أشهد أن هذا سابق لكم فيما مضى وجار لكم فيما بقي وأن أرواحكم ونوركم وطينتكم واحدة طابت وطهرت بعضها من بعض. (عيون أخبار الرضا ( ع ) - الشيخ الصدوق - ج 2 ص 307). بخش‌هايي از زيارت نامه جامعه کبيره.

[3] . فلما تُوُفِّيَ رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم قال أبو بَكْرٍ أنا وَلِيُّ رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم فَجِئْتُمَا تَطْلُبُ مِيرَاثَكَ من بن أَخِيكَ وَيَطْلُبُ هذا مِيرَاثَ امْرَأَتِهِ من أَبِيهَا فقال أبو بَكْرٍ قال رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم ما نُورَثُ ما تركنا صَدَقَةٌ فَرَأَيْتُمَاهُ كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا وَاللَّهُ يَعْلَمُ إنه لَصَادِقٌ بَارٌّ رَاشِدٌ تَابِعٌ لِلْحَقِّ ثُمَّ تُوُفِّيَ أبو بَكْرٍ وأنا وَلِيُّ رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم وَوَلِيُّ أبي بَكْرٍ فَرَأَيْتُمَانِي كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا

النيسابوري القشيري ، ابوالحسين مسلم بن الحجاج (متوفاى261هـ)، صحيح مسلم، ج 3 ص 1378، ح1757، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.

فَلَمَّا قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) قَالَ أَبُو بَكْرٍ: أَنَا وَلِيُّ رَسُولِ اللَّهِ (ص) بَعْدَهُ، أَعْمَلُ فِيهِ بِمَا كَانَ يَعْمَلُ رَسُولُ اللَّهِ (ص) فِيهَا، ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَى عَلِيٍّ وَالْعَبَّاسِ، فَقَالَ: وَأَنْتُمَا تَزْعُمَانِ أَنَّهُ فِيهَا ظَالِمٌ فَاجِرٌ، وَاللَّهُ يَعْلَمُ أَنَّهُ فِيهَا صَادِقٌ بَارٌّ تَابِعٌ لِلْحَقِّ، ثُمَّ وُلِّيتُهَا بَعْدَ أَبِي بَكْرٍ سَنَتَيْنِ مِنْ إِمَارَتِي، فَعَمِلَتُ فِيهَا بِمَا عَمِلَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) وَأَبُو بَكْرٍ، وَأَنْتُمَا تَزْعُمَانِ أَنِّي فِيهَا ظَالِمٌ فَاجِر.

الصنعاني، ابوبكر عبد الرزاق بن همام (متوفاى211هـ)، المصنف، تحقيق حبيب الرحمن الأعظمي، ج 5 ص 470 ، ح 9772، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الثانية، 1403هـ.

النميري البصري، ابوزيد عمر بن شبة (متوفاى262هـ)، تاريخ المدينة المنورة، ج 1 ص 127، ح563، تحقيق علي محمد دندل وياسين سعد الدين بيان، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1417هـ-1996م.

الاسفرائني ، أبو عوانة يعقوب بن إسحاق (متوفاى316هـ) ، مسند أبي عوانة ، ج 4 ص 247، ح6668، ناشر : دار المعرفة – بيروت

التميمي البستي، محمد بن حبان بن أحمد ابوحاتم (متوفاى354 هـ)، صحيح ابن حبان بترتيب ابن بلبان، ج 14 ص 577، ح6608، تحقيق: شعيب الأرنؤوط، ناشر:مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الثانية، 1414هـ ـ 1993م.

([4]) . حدثنا سُلَيْمَانُ أبو الرَّبِيعِ قال حدثنا إِسْمَاعِيلُ بن جَعْفَرٍ قال حدثنا نَافِعُ بن مَالِكِ بن أبي عَامِرٍ أبو سُهَيْلٍ عن أبيه عن أبي هُرَيْرَةَ عن النبي صلى الله عليه وسلم قال آيَةُ الْمُنَافِقِ ثَلَاثٌ إذا حَدَّثَ كَذَبَ وإذا وَعَدَ أَخْلَفَ وإذا أؤتمن خَانَ

البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاى256هـ)، صحيح البخاري، ج 1 ص 21، ح33، بَاب عَلَامَةِ الْمُنَافِقِ ، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

حدثنا أبو بَكْرِ بن أبي شَيْبَةَ حدثنا عبد اللَّهِ بن نُمَيْرٍ ح وحدثنا بن نُمَيْرٍ حدثنا أبي حدثنا الْأَعْمَشُ ح وحدثني زُهَيْرُ بن حَرْبٍ حدثنا وَكِيعٌ حدثنا سُفْيَانُ عن الْأَعْمَشِ عن عبد اللَّهِ بن مُرَّةَ عن مَسْرُوقٍ عن عبد اللَّهِ بن عَمْرٍو قال قال رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم أَرْبَعٌ من كُنَّ فيه كان مُنَافِقًا خَالِصًا وَمَنْ كانت فيه خَلَّةٌ مِنْهُنَّ كانت فيه خَلَّةٌ من نِفَاقٍ حتى يَدَعَهَا إذا حَدَّثَ كَذَبَ وإذا عَاهَدَ غَدَرَ وإذا وَعَدَ أَخْلَفَ وإذا خَاصَمَ فَجَرَ غير أَنَّ في حديث سُفْيَانَ وَإِنْ كانت فيه خَصْلَةٌ مِنْهُنَّ كانت فيه خَصْلَةٌ من النِّفَاقِ .

النيسابوري القشيري ، ابوالحسين مسلم بن الحجاج (متوفاى261هـ)، صحيح مسلم، ج 1 ص 78،ح58، بَاب بَيَانِ خِصَالِ الْمُنَافِقِ ، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.

[5] . قثنا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَوْنٍ، قثنا عَلِيُّ بْنُ يَزِيدَ الصُّدَائِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنِي أَبُو شَيْبَةَ الْجَوْهَرِيُّ، عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ، قَالَ: قَالَ أُنَاسٌ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ (ص): يَا رَسُولَ اللَّهِ، أَنَّا نُسَبُّ، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): «مَنْ سَبَّ أَصْحَابِي فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللَّهِ، وَالْمَلائِكَةِ، وَالنَّاسِ أَجْمَعِينَ، لا يَقْبَلُ اللَّهُ مِنْهُ صَرْفًا وَلا عَدْلا».

از أنس بن مالك نقل شده است كه گروهي از اصحاب به رسول خدا(ص) عرض كردند كه گروهي به ما فحش مي‌دهند؛ آن حضرت فرمود: هر كس به اصحاب من دشنام دهد ، لعنت خدا، ملائكه و تمام مردم بر او باد. خداوند هيچ عملي را از او نخواهد پذيرفت.

الشيباني، ابوعبد الله أحمد بن حنبل (متوفاى241هـ)، فضائل الصحابة، ج 1 ص 52، تحقيق د. وصي الله محمد عباس، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1403هـ – 1983م.

فمن طعن فيهم أو سبّهم، فقد خرج من الدين ومرق من ملّة المسلمين.

هركس كه به صحابه طعنه بزند و يا به آنان دشنام دهد ، از دين بيرون رفته و از امت اسلام خارج شده است.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، الكبائر ج 1 ص 237، ناشر : دار الندوة الجديدة ـ بيروت.

وقد قال إمام عصره أبو زرعة الرازي من أجل شيوخ مسلم إذا رأيت الرجل ينتقص أحدا من أصحاب رسول الله صلى الله عليه وسلم فاعلم أنه زنديق .

ابوزرعه رازي كه پيشواي زمان خود و از برترين استادان مسلم نيشابوري بوده ، گفته است: اگر ديدي كه شخصي، به يكي از اصحاب رسول خدا (ص) عيب مي‌گيرد، بدان او كه او زنديق است

الهيثمي، ابوالعباس أحمد بن محمد بن علي ابن حجر (متوفاى973هـ)، الصواعق المحرقة علي أهل الرفض والضلال والزندقة، ج 2 ص 608، تحقيق عبد الرحمن بن عبد الله التركي - كامل محمد الخراط، ناشر: مؤسسة الرسالة - لبنان، الطبعة: الأولى، 1417هـ - 1997م.

تكملة اختلف في ساب الصحابي ... وعن بعض المالكية يقتل.

در باره دشنام دهنده به صحابه، اختلاف شده است، از برخي از مالكي‌ها نقل شده است كه او كشته مي‌شود

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852 هـ)، فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج 7 ص 36 ، تحقيق: محب الدين الخطيب، ناشر: دار المعرفة - بيروت.

[6] . افرادي که در خانه عائشه محتلم شده‌اند:

عبد اللَّهِ بن شِهَابٍ الْخَوْلَانِيِّ

مسلم نيشابورى در صحيح خود مى‌نويسد كه عبد الله بن شهاب خولانى از كسانى است كه در خانه عائشه محتلم شده است:

وحدثنا أَحْمَدُ بن جَوَّاسٍ الْحَنَفِيُّ أبو عَاصِمٍ حدثنا أبو الْأَحْوَصِ عن شَبِيبِ بن غَرْقَدَةَ عن عبد اللَّهِ بن شِهَابٍ الْخَوْلَانِيِّ قال كنت نَازِلًا على عَائِشَةَ فَاحْتَلَمْتُ في ثَوْبَيَّ فَغَمَسْتُهُمَا في الْمَاءِ...

از عبد الله بن شهاب خولانى نقل شده است كه من بر خانه عائشه وارد شدم؛ پس در لباس خود محتلم شدم و سپس لباسم در آب فروبردم...

النيسابوري القشيري، ابوالحسين مسلم بن الحجاج (متوفاي261هـ)، صحيح مسلم، ج1، ص239 ح 290، كِتَاب الطَّهَارَةِ، بَاب حُكْمِ الْمَنِيِّ، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار إحياء التراث العربي ـ بيروت.

هَمَّامِ بن الحرث

ابوداود سجستانى در سنن خود كه يكى از صحاح سته اهل سنت به شمار مى‌رود، مى‌نويسد كه همام بن الحرث نيز از كسانى است كه در خانه عائشه محتلم شده است:

حدثنا حَفْصُ بن عُمَرَ عن شُعْبَةَ عن الْحَكَمِ عن إبراهيم عن هَمَّامِ بن الحرث أَنَّهُ كان عِنْدَ عَائِشَةَ رضي الله عنها فَاحْتَلَمَ فَأَبْصَرَتْهُ جَارِيَةٌ لِعَائِشَةَ وهو يَغْسِلُ أَثَرَ الْجَنَابَةِ من ثَوْبِهِ....

از همام بن حرث نقل شده است كه او در نزد عائشه بود كه محتلم شد؛ پس كنيزى او ديد كه اثر جنابت را از لباسش مى‌شويد....

السجستاني الأزدي، ابوداود سليمان بن الأشعث (متوفاي 275هـ)، سنن أبي داود، ج1، ص101، ح371، كِتَاب الطَّهَارَةِ، بَاب الْمَنِيِّ يُصِيبُ الثَّوْبَ، تحقيق: محمد محيي الدين عبد الحميد، ناشر: دار الفكر.

مردي از قبيله نخع

احمد بن حنبل مى‌نويسد كه مردى از قبيله نخع بر عائشه وارد و در خانه او محتلم شد:

ان رَجُلاً مِنَ النخغ كان نَازِلاً على عَائِشَةَ فَاحْتَلَمَ فَأَبْصَرَتْهُ جَارِيَةٌ لِعَائِشَةَ وهو يَغْسِلُ أَثَرَ الْجَنَابَةِ من ثَوْبِهِ أو يَغْسِلُ ثَوْبَهُ....

مردى از قبيله نخع بر عائشه وارد و سپس محتلم شد؛ پس كنيز عائشه او در حال شستن اثر جنابت ديد...

الشيباني، ابوعبد الله أحمد بن حنبل (متوفاي241هـ)، مسند أحمد بن حنبل، ج6، ص125، ح24983، ناشر: مؤسسة قرطبة – مصر.

مردي گمنام

مسلم نيشابورى در روايت ديگر مى‌نويسد كه مردى در خانه عائشه محتلم شد؛ اما از بردن نام او خوددارى كرده است:

وحدثنا يحيى بن يحيى أخبرنا خَالِدُ بن عبد اللَّهِ عن خَالِدٍ عن أبي مَعْشَرٍ عن إبراهيم عن عَلْقَمَةَ وَالْأَسْوَدِ أَنَّ رَجُلًا نَزَلَ بِعَائِشَةَ فَأَصْبَحَ يَغْسِلُ ثَوْبَهُ فقالت عَائِشَةُ: إنما كان يُجْزِئُكَ إن رَأَيْتَهُ أَنْ تَغْسِلَ مَكَانَهُ...

ابومشعور از علقمه و أسود نقل كرده است كه مردى بر عائشه وارد (و جنب شد) صبح در حال شستن لباسش بود كه عائشه به او گفت: همين كه جاى منى را بشويى كفايت مى‌كند....

النيسابوري القشيري، ابوالحسين مسلم بن الحجاج (متوفاي261هـ)، صحيح مسلم، ج1، ص238 ح288، كِتَاب الطَّهَارَةِ، بَاب حُكْمِ الْمَنِيِّ، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار إحياء التراث العربي ـ بيروت.

مهمان عائشه كه ملحفه زرد بر روي خود انداخته بود

ترمذى در مسند خود مى‌نويسد كه مهمانى در خانه عائشه وارد شد، عائشه ملحفه زردى بر روى او انداخت و او در خواب محتلم شد:

حدثنا هَنَّادٌ حدثنا أبو مُعَاوِيَةَ عن الْأَعْمَشِ عن إبراهيم عن هَمَّامِ بن الحرث قال ضَافَ عَائِشَةَ ضَيْفٌ فَأَمَرَتْ له بِمِلْحَفَةٍ صَفْرَاءَ فَنَامَ فيها فَاحْتَلَمَ فَاسْتَحْيَا أَنْ يُرْسِلَ بها وَبِهَا أَثَرُ الِاحْتِلَامِ فَغَمَسَهَا في الْمَاءِ ثُمَّ أَرْسَلَ بها فقالت عَائِشَةُ لِمَ أَفْسَدَ عَلَيْنَا ثَوْبَنَا إنما كان يَكْفِيهِ أَنْ يَفْرُكَهُ بِأَصَابِعِهِ وَرُبَّمَا فَرَكْتُهُ من ثَوْبِ رسول اللَّهِ e بِأَصَابِعِي قال أبو عِيسَى هذا حَدِيثٌ حَسَنٌ صَحِيحٌ.

همام بن حرث گفت: شخصى مهمان عائشه شد، عائشه دستور داد كه ملحفه زردى بر روى او بيندازند، پس مهمان خوابيد و محتلم شد؛ مرد خجالت كشيد كه ملحفه را بفرستد؛ در حالى كه اثر جنابت در آن ديده مى‌شود؛ پس آن را در آب فرو كرد؛ سپس آن را فرستاد. پس عائشه گفت: لباس ما را از بين بردى، كافى بود كه اثر جنابت را با ناخن‌هاى مى‌خراشيدى؛ گاهى من آن را از لباس رسول خدا (ص) با انگشتانم مى‌تراشيدم. ابوعسى (ترمذي) گويد: اين روايت «حسن» و «صحيح» است.

الترمذي السلمي، ابوعيسي محمد بن عيسي (متوفاي 279هـ)، سنن الترمذي، ج1، ص199، ح116، كِتَاب أبواب الطَّهَارَةِ، بَاب ما جاء في الْمَنِيِّ يُصِيبُ الثَّوْبَ، تحقيق: أحمد محمد شاكر وآخرون، ناشر: دار إحياء التراث العربي ـ بيروت.

آقاي الباني روايتي را تصحيح كرده است كه بر طبق آن، مرد غريبه در کنار عائشه بوده که محتلم شده است:

حدثنا حَفْصُ بن عُمَرَ عن شُعْبَةَ عن الْحَكَمِ عن إبراهيم عن هَمَّامِ بن الحرث أَنَّهُ كان عِنْدَ عَائِشَةَ رضي الله عنها فَاحْتَلَمَ فَأَبْصَرَتْهُ جَارِيَةٌ لِعَائِشَةَ وهو يَغْسِلُ أَثَرَ الْجَنَابَةِ من ثَوْبِهِ....

صحيح أبي داود ، ج2، ص214، ح397

لغت شناسان عرب مي‌دانند که کلمه «عند» زماني به کار مي‌رود که هدف متکلم فهماندن نهايت قرب و نزديکي بين دو چيز باشد؛ چنانچه ابن منظور در لسان العرب مي‌نويسد:

وأَما عِنْدَ: فَحُضُورُ الشي ءِ ودُنُوُّه وفيها ثلاث لغات: عِنْدَ وعَنْدَ وعُنْدَ، وهي ظرف في المكان والزمان، تقول: عِنْدَ الليلِ وعِنْدَ الحائط ... قال الأَزهري: وهي بلغاتها الثلاث أَقْصى نِهاياتِ القُرْبِ ولذلك لم تُصَغَّرْ.

اما کلمه عند: به معناي حضور چيزي در نزديکي چيز ديگر است. عند به صورت صورت خوانده مي‌شود « عِنْدَ وعَنْدَ وعُنْدَ». اين کلمه ظرف است براي مکان و زمان. چناچه مي‌گويي: در شب و در کنار ديوار . ازهري گفته: هر سه لغت کلمه «عند» به معناي نهايت نزديکي و قرب بين دو چيز است؛ به همين دليل اصل مصغر ندارد.

الأفريقي المصري، جمال الدين محمد بن مكرم بن منظور (متوفاى711هـ)، لسان العرب، ج 3 ص 309، ناشر: دار صادر - بيروت، الطبعة: الأولى.

اين روايت که الباني نيز آن را تصحيح کرده است، ثابت مي‌کند که آن شخص در کنار عائشه بوده (نزديک‌ترين مکان نسبت به او ) و محتلم شده است.

[7] . حدثنا عُثْمَانُ بن الْهَيْثَمِ حدثنا عَوْفٌ عن الْحَسَنِ عن أبي بَكْرَةَ قال لقد نَفَعَنِي الله بِكَلِمَةٍ سَمِعْتُهَا من رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم أَيَّامَ الْجَمَلِ بَعْدَ ما كِدْتُ أَنْ أَلْحَقَ بِأَصْحَابِ الْجَمَلِ فَأُقَاتِلَ مَعَهُمْ قال لَمَّا بَلَغَ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم أَنَّ أَهْلَ فَارِسَ قد مَلَّكُوا عليهم بِنْتَ كِسْرَى قال لَنْ يُفْلِحَ قَوْمٌ وَلَّوْا أَمْرَهُمْ امْرَأَةً .

البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاى256هـ)، صحيح البخاري، ج 4 ص 1610، ح4163 ، كتاب بدأ الخلق ، بَاب كِتَابِ النبي صلى الله عليه وسلم إلى كِسْرَى وَقَيْصَرَ، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

6686 حدثنا عُثْمَانُ بن الْهَيْثَمِ حدثنا عَوْفٌ عن الْحَسَنِ عن أبي بَكْرَةَ قال لقد نَفَعَنِي الله بِكَلِمَةٍ أَيَّامَ الْجَمَلِ لَمَّا بَلَغَ النبي صلى الله عليه وسلم أَنَّ فَارِسًا مَلَّكُوا ابْنَةَ كِسْرَى قال لَنْ يُفْلِحَ قَوْمٌ وَلَّوْا أَمْرَهُمْ امْرَأَةً.

البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاى256هـ)، صحيح البخاري، ج 6 ص 2600، كِتَاب الْفِتَنِ ، بَاب الْفِتْنَةِ التي تَمُوجُ كَمَوْجِ الْبَحْرِ، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

اين روايت ثابت مي‌کند عائشه فرمانده جنگ جمل بوده است؛ چون اين صحابي از پيوستن به لشکر عائشه، خودداري کرده است و دليل آن را نيز شنيدن روايتي از پيامبر صلي الله عليه وآله ذکر مي‌کند که در آن فرماندهي زن‌ها را تقبيح شده است.

[8] . طبرى با سند معتبر نقل مى‌كند كه فتنه‌گران جمل، قبل از حركت از مكه، با يكديگر مشورت كردند و گفتند كه ما به جنگ على عليه السلام خواهيم رفت:

حدثني أحمد بن زهير قال حدثنا أبي قال حدثنا وهب بن جرير بن حازم قال سمعت أبي قال سمعت يونس بن يزيد الأيلي عن الزهري قال: ثم ظَهَرَا يَعْنِي طلحةُ والزُبِيرُ إلى مكةَ بَعْدَ قَتْلِ عُثْمَانَ رضي الله عنه بأربعةَ أشْهُرٍ وابنُ عامرٍ بَها يَجُرُّ الدُّنْيَا وقَدِمَ يعلى بنُ اُمَيّةَ مَعَهُ بِمَالٍ كَثِيْرٍ وزيادةٍ على أربعمائة بَعِيْرٍ فَاجْتَمَعُوا في بيتِ عائشةَ رضي الله عنها فأرادوا الرأي فقالوا: نَسِيْرُ إلى عليٍ فَنُقَاتِلُهُ.

فقال بَعْضُهُم: ليس لكم طاقةٌ بأهْلِ المَدِيْنَةِ ولَكِنَّا نَسِيْرُ حتى نَدْخُلُ البَصْرَةَ والكُوفَةَ ولِطَلْحَةَ بالكُوْفةِ شِيْعَةٌ وَهَوَى وللزُّبَيْرِ بالبَصْرَةِ هَوَى ومَعُوْنَةً فَاَجْتَمَعَ رَأيُهُم عَلَى أن يَسِيْرُوا إلى البَصْرةِ وإلى الكُوْفَةِ فَأعْطَاهُم عَبْدُ اللهِ بنُ عَامِرٍ مالاًَ كَثِيْراً وَإبِلاً فَخَرَجُوا فِي سَبْعَمِائَةَ رَجُلٍ مِنْ أهْلِ المَدِيْنَةِ وَمَكَّةَ وَلَحِقَهُم النَّاسُ حَتَّى كَانُوا ثلاثةَ آلافِ رَجُلٍ.

فَبَلَغَ عَلِيًّا مَسِيْرَهُمْ فَأَمَرَ عَلَى المَدِيْنَةِ سَهْلُ بنُ حُنَيْفِ الأنْصَارِي وَخَرَجَ فَسَارَ حتى نَزَلَ ذَاقارٍ وَكانَ مَسِيرُهُ إليها ثمانَ لَيَالٍ وَمَعَهُ جَمَاعَةٌ مِنْ أهْلِ المَدِيْنَةِ.

طلحه و زبير، بعد از كشته شدن عثمان چهار ماه در مكه ماندند. ابن عامر در آن جا به دنبال مال دنيا بود، يعلى بن أميه همراه با اموال زياد و چهار صد شتر به آن جا آمد. همه آن‌ها در خانه عائشه جمع شدند و نظر دادند و گفتند: ما مى‌خواهيم به سوى على برويم و با او بجنگيم.

برخى از آن‌ها گفتند: شما طاقت مردم مدينه را نداريد، ولى به سوى بصره و كوفه مى‌رويم؛ چون طلحه در كوفه طرفدار و زبير در بصره هوادار و همكار دارند. پس نظر همگى آن‌ها اين شد كه به سوى بصره و كوفه بروند.

پس عبد الله بن عامر، اموال و شترهاى فراوانى به آن‌ها دارد و با هفت نفر از اهل مكه و مدينه حركت كردند و با ساير مردمى كه به آن‌ها ملحق شدند، به سه هزار مردم رسيدند.

وقتى خبر حركت آن‌ها به اميرمؤمنان عليه السلام رسيد، سهل بن حنيف را امير آن شهر كرد و خودش به سوى ذى قار حركت و در طول هشت شب به آن جا رسيد و گروهى از مردم مدينه نيز همراه آن حضرت بودند.

الطبري، أبو جعفر محمد بن جرير بن يزيد بن كثير بن غالب (متوفاى310)، تاريخ الطبري، ج3، ص8، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت.

بنابراين، قصد آن‌ها از فتنه جمل، جنگ با اميرمؤمنان عليه السلام بود نه اصلاح امت. و اگر به بصره رفتند، براى اين كه بود كه فكر مى‌كردند، يارانى دارند و مى‌توانند در اين جنگ پيروز شوند و به حكومت برسند.

[9] . وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى... . (الأحزاب/33).

[10] . طبق اعتقاد اهل سنت، هيچ کس حق ندارد، بر حاکم خود خروج کند؛ حتي اگر ظالم باشد؛ حتي اگر دستوري بر خلاف دستور خدا و رسول او بدهد. ان شاء الله به زودي مقاله مفصلي در اين باره در سايبت قرار خواهد گرفت. فعلا به نقل چند روايت بسنده مي‌کنيم :

پيامبر (ص): هر كس يك وجب از سلطان دور شود، به مرگ جاهلي مي‌ميرد (سند صحيح)

6645 حدثنا مُسَدَّدٌ عن عبد الْوَارِثِ عن الْجَعْدِ عن أبي رَجَاءٍ عن بن عَبَّاسٍ عن النبي صلى الله عليه وسلم قال: من كَرِهَ من أَمِيرِهِ شيئا فَلْيَصْبِرْ فإنه من خَرَجَ من السُّلْطَانِ شِبْرًا مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً.

6646 حدثنا أبو النُّعْمَانِ حدثنا حَمَّادُ بن زَيْدٍ عن الْجَعْدِ أبي عُثْمَانَ حدثني أبو رَجَاءٍ الْعُطَارِدِيُّ قال سمعت بن عَبَّاسٍ رضي الله عنهما عن النبي (ص) قال: من رَأَى من أَمِيرِهِ شيئا يَكْرَهُهُ فَلْيَصْبِرْ عليه فإنه من فَارَقَ الْجَمَاعَةَ شِبْرًا فَمَاتَ إلا مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً.

صحيح البخاري، ج6، ص2588 ، كتاب الفتن، بابُ قَوْلِ النَّبِىِّ - صلى الله عليه وسلم - «سَتَرَوْنَ بَعْدِى أُمُورًا تُنْكِرُونَهَا».

1848 حدثنا شَيْبَانُ بن فَرُّوخَ حدثنا جَرِيرٌ يَعْنِي بن حَازِمٍ حدثنا غَيْلَانُ بن جَرِيرٍ عن أبي قَيْسِ بن رِيَاحٍ عن أبي هُرَيْرَةَ عن النبي(ص) أَنَّهُ قال من خَرَجَ من الطَّاعَةِ وَفَارَقَ الْجَمَاعَةَ فَمَاتَ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً وَمَنْ قَاتَلَ تَحْتَ رَايَةٍ عِمِّيَّةٍ يَغْضَبُ لِعَصَبَةٍ أو يَدْعُو إلى عَصَبَةٍ أو يَنْصُرُ عَصَبَةً فَقُتِلَ فَقِتْلَةٌ جَاهِلِيَّةٌ وَمَنْ خَرَجَ على أُمَّتِي يَضْرِبُ بَرَّهَا وَفَاجِرَهَا ولا يتحاش من مُؤْمِنِهَا ولا يَفِي لِذِي عَهْدٍ عَهْدَهُ فَلَيْسَ مِنِّي وَلَسْتُ منه.

1848 وحدثني زُهَيْرُ بن حَرْبٍ حدثنا عبد الرحمن بن مَهْدِيٍّ حدثنا مَهْدِيُّ بن مَيْمُونٍ عن غَيْلَانَ بن جَرِيرٍ عن زِيَادِ بن رِيَاحٍ عن أبي هُرَيْرَةَ قال قال رسول اللَّهِ (ص) من خَرَجَ من الطَّاعَةِ وَفَارَقَ الْجَمَاعَةَ ثُمَّ مَاتَ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً وَمَنْ قُتِلَ تَحْتَ رَايَةٍ عِمِّيَّةٍ يَغْضَبُ لِلْعَصَبَةِ وَيُقَاتِلُ لِلْعَصَبَةِ فَلَيْسَ من أُمَّتِي وَمَنْ خَرَجَ من أُمَّتِي على أُمَّتِي يَضْرِبُ بَرَّهَا وَفَاجِرَهَا لَا يَتَحَاشَ من مُؤْمِنِهَا ولا يَفِي بِذِي عَهْدِهَا فَلَيْسَ مِنِّي.

صحيح مسلم ج 3 ص 1476

بَاب وُجُوبِ مُلَازَمَةِ جَمَاعَةِ الْمُسْلِمِينَ عِنْدَ ظُهُورِ الْفِتَنِ وفي كل حَالٍ وَتَحْرِيمِ الْخُرُوجِ على الطَّاعَةِ وَمُفَارَقَةِ الْجَمَاعَةِ

كشتن كساني كه اختلاف بيندازند، جايز است (سند صحيح)

1852 حدثني أبو بَكْرِ بن نَافِعٍ وَمُحَمَّدُ بن بَشَّارٍ قال بن نَافِعٍ حدثنا غُنْدَرٌ وقال بن بَشَّارٍ حدثنا محمد بن جَعْفَرٍ حدثنا شُعْبَةُ عن زِيَادِ بن عِلَاقَةَ قال سمعت عَرْفَجَةَ قال سمعت رَسُولَ اللَّهِ  يقول إنه سَتَكُونُ هَنَاتٌ وَهَنَاتٌ فَمَنْ أَرَادَ أَنْ يُفَرِّقَ أَمْرَ هذه الْأُمَّةِ وَهِيَ جَمِيعٌ فَاضْرِبُوهُ بِالسَّيْفِ كَائِنًا من كان.

1852 وحدثني عُثْمَانُ بن أبي شَيْبَةَ حدثنا يُونُسُ بن أبي يَعْفُورٍ عن أبيه عن عَرْفَجَةَ قال سمعت رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم يقول من أَتَاكُمْ وَأَمْرُكُمْ جَمِيعٌ على رَجُلٍ وَاحِدٍ يُرِيدُ أَنْ يَشُقَّ عَصَاكُمْ أو يُفَرِّقَ جَمَاعَتَكُمْ فَاقْتُلُوهُ.

صحيح مسلم ج 3 ص 1480، كِتَاب الْإِمَارَةِ، بَاب حُكْمِ من فَرَّقَ أَمْرَ الْمُسْلِمِينَ وهو مُجْتَمِعٌ

هركس بخواهد خليفه خود را عوض كند ، نزد خدا حجتي ندارد (سند معتبر)

وعن ربعي قال أتيت حذيفة ليالي سار الناس إلى عثمان فقال سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول من فارق الجماعة واستبدل الإمارة لقي الله ولا حجة له

منهاج السنة النبوية ج 8 ص 352 ، اسم المؤلف: أحمد بن عبد الحليم بن تيمية الحراني أبو العباس الوفاة: 728 ، دار النشر : مؤسسة قرطبة - 1406 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : د. محمد رشاد سالم

المستدرك على الصحيحين ج 3 ص 4558 ، اسم المؤلف: محمد بن عبدالله أبو عبدالله الحاكم النيسابوري الوفاة: 405 هـ ، دار النشر : دار الكتب العلمية - بيروت - 1411هـ - 1990م ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : مصطفى عبد القادر عطا

خروج بر حاكم در نزد صحابه ، در روايات اهل سنت

عمر: حتي اگر حاكم دينت را نقص كرد، صبر كن (سند صحيح)

سند روايت صحيح:

(33013)- [34275 ] حَدَّثَنَا وَكِيعٌ، قَالَ: حَدَّثَنَا سُفْيَانُ، عَنْ إبْرَاهِيمَ بْنِ عَبْدِ الْأَعْلَى، عَنْ سُوَيْدِ بْنِ غَفَلَةَ، قَالَ: قَالَ لِي عُمَرُ: يَا أَبَا أُمَيَّةَ، إنِّي لَا أَدْرِي لَعَلِّي أَنْ لَا أَلْقَاكَ بَعْدَ عَامِي هَذَا، فَاسْمَعْ وَأَطِعْ وَإِنْ أُمِّرَ عَلَيْكَ عَبْدٌ حَبَشِيٌّ مُجَدَّعٌ، إنْ ضَرَبَكَ فَاصْبِرْ، وَإِنْ حَرَمَكَ فَاصْبِرْ، وَإِنْ أَرَادَ أَمْرًا يَنْتَقِصُ دِينَكَ، فَقُلْ: سَمْعٌ وَطَاعَةٌ، دَمِي دُونَ دِينِي، فَلَا تُفَارِقِ الْجَمَاعَةَ.

مصنف ابن أبي شيبة ج 6 ص 544.

(30)- أنا خَلَفُ بْنُ أَيُّوبَ، أَخْبَرَنَا إِسْرَائِيلُ، عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عَبْدِ الأَعْلَى، عَنْ سُوَيْدِ بْنِ غَفَلَةَ، قَالَ: أَخَذَ عُمَرُ بِيَدِي، فَقَالَ:

«يَا أَبَا أُمَيَّةَ، إِنِّي وَاللَّهِ لا أَدْرِي لَعَلَّنَا لا نَلْتَقِي بَعْدَ يَوْمِنَا هَذَا، فَاتَّقِ رَبَّكَ كَأَنَّكَ تَرَاهُ إِلَى يَوْمٍ تَلْقَاهُ، وَأَطِعِ الإِمَامَ، وَإِنْ كَانَ عَبْدًا حَبَشِيًّا مُجَدَّعًا، إِنْ ضَرَبَكَ فَاصْبِرْ، وَإِنْ جَرَمَكَ فَاصْبِرْ، وَإِنْ أَهَانَكَ فَاصْبِرْ، وَإِنْ أَمَرَكَ بِأَمْرٍ يَنْقُصُ دِينَكَ، فَقُلْ: سَمْعًا وَطَاعَةً دَمِي دُونَ دِينِي، فَلا تُفَارِقِ الْجَمَاعَةَ».

الأموال لابن زنجويه، ج1، ص34 .

[11] . حدثنا قَبِيصَةُ حدثنا بن عُيَيْنَةَ عن سُلَيْمَانَ الْأَحْوَلِ عن سَعِيدِ بن جُبَيْرٍ عن بن عَبَّاسٍ رضي الله عنهما أَنَّهُ قال يَوْمُ الْخَمِيسِ وما يَوْمُ الْخَمِيسِ ثُمَّ بَكَى حتى خَضَبَ دَمْعُهُ الْحَصْبَاءَ فقال اشْتَدَّ بِرَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم وَجَعُهُ يوم الْخَمِيسِ فقال ائْتُونِي بِكِتَابٍ أَكْتُبْ لَكُمْ كِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَدًا فَتَنَازَعُوا ولا يَنْبَغِي عِنْدَ نَبِيٍّ تَنَازُعٌ فَقَالُوا هَجَرَ رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم قال دَعُونِي فَالَّذِي أنا فيه خَيْرٌ مِمَّا تدعونني إليه .

البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاى256هـ)، صحيح البخاري، ج3، ص 1111، ح2888، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

[12] . حدَّثَنَا شَبَابَةُ بْنُ سَوَّارٍ الْفَزَارِيُّ، حَدَّثَنَا عَبْدُ الْعَزِيزِ بْنُ أَبِي سَلَمَةَ الْمَاجِشُونُ، عَنْ زَيْدِ بْنِ أَسْلَمَ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: كَتَبَ عُثْمَانُ بْنُ عَفَّانَ عَهْدَ الْخَلِيفَةِ مِنْ بَعْدِ أَبِي بَكْرٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، فَأَمَرَهُ أَنْ لا يُسَمِّيَ أَحَدًا، وَتَرَكَ اسْمَ الرَّجُلِ، قَالَ: فَأُغْمِيَ عَلَى أَبِي بَكْرٍ إِغْمَاءَةً، فَأَخَذَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ الْعَهْدَ فَكَتَبَ فِيهِ اسْمَ عُمَرَ، قَالَ: فَأَفَاقَ أَبُو بَكْرٍ، قَالَ: فَقَالَ: " أَرِنَا الْعَهْدَ " قَالَ: فَإِذَا فِيهِ اسْمُ عُمَرَ، فَقَالَ: " مَنْ كَتَبَ هَذَا " فَقَالَ عُثْمَانُ: أَنَا، فَقَالَ: " رَحِمَكَ اللَّهُ، وَجَزَاكَ الْخَيْرَ، فَوَاللَّهِ لَوْ كَتَبْتَ نَفْسَكَ لَكُنْتَ لِذَلِكَ أَهْلا .

اللالكائي ، أبو القاسم هبة الله بن الحسن بن منصور (متوفاى418هـ) ، شرح أصول اعتقاد أهل السنة والجماعة من الكتاب والسنة وإجماع الصحابة ، ج7، ص1403، تحقيق : د. أحمد سعد حمدان ، ناشر : دار طيبة - الرياض – 1402هـ

العبدي ، الحسن بن عرفة (متوفاى257هـ)، جزء ابن عرفة، ص62، تحقيق: عبد الرحمن بن عبد الجبار الفريوائي، ناشر: دار الأقصى ـ الكويت، الطبعة: الأولى، 1985م.

براي اطلاع بيشتر در باره نحوه انتخاب عمر به آدرس ذيل مراجعه فرماييد:

http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=1475

[13] . بخارى به نقل از خود عائشه مى‌نويسد:

عَنْ عَائِشَةَ، أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم خَطَبَ النَّاسَ فَحَمِدَ اللَّهَ وَأَثْنَى عَلَيْهِ وَقَالَ مَا تُشِيرُونَ عَلَىَّ فِي قَوْمٍ يَسُبُّونَ أَهْلِي مَا عَلِمْتُ عَلَيْهِمْ مِنْ سُوءٍ قَطُّ.

عائشه از رسول خدا (ص) روايت مى کند که براى مردم سخنرانى نمودند؛ پس ستايش و ثناى خداوند کرده و فرمودند: در مورد گروهى که خانواده من (عائشه در قضيه افك) را دشنام مى‌دهند و من در گذشته از ايشان هيچ بدى نديده‌ام، چه نظرى را به من پيشنهاد مى کنيد؟

البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج6، ص2683، ح 6936، كِتَاب الِاعْتِصَامِ بِالْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ، بَاب قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَى « وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ»، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة ـ بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 ـ 1987.

بخارى، در باره كسانى كه به عائشه تهمت زدند، مى‌نويسد:

وقال عُرْوَةُ أَيْضًا لم يُسَمَّ من أَهْلِ الْإِفْكِ أَيْضًا إلا حَسَّانُ بن ثَابِتٍ وَمِسْطَحُ بن أُثَاثَةَ وَحَمْنَةُ بِنْتُ جَحْشٍ في نَاسٍ آخَرِينَ لَا عِلْمَ لي بِهِمْ غير أَنَّهُمْ عُصْبَةٌ كما قال الله تَعَالَى وَإِنَّ كِبْرَ ذلك يُقَالُ له عبد اللَّهِ بن أُبَيٍّ بن سَلُولَ.

عروه نقل مى كند كه كسى از اهل افك (تهمت زننده‌گان به عائشه) نام برده نشده؛ جز حسان بن ثابت و مسطح بن اثاثه و حمنة دختر جحش. مردم ديگرى نيز بودند كه من چيزى نمى دانم؛ جز آنكه آن‌ها يك گروه (عصبه) بودند؛ همانگونه كه خداوند عزوجل فرموده است؛ اگر چه كسى كه اين قضيه را بزرگ جلوه داده، نامش عبد الله بن أبى سلول بوده.

البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج4، ص1518، ح3910، كِتَاب الْمَغَازِي، بَاب حديث الْإِفْكِ، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة ـ بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 ـ 1987.

اجراي حد قذف بر صحابه

در مصادر اهل سنت، رواياتى وارد شده است كه رسول خدا بعد از نزول آيه برائت عائشه، تهمت زنندگان را حد قذف زد؛ از جمله حسان بن ثابت، مسطح بن أثاثة و حمنة بن جحش.

قرطبى، مفسر پرآوازه اهل سنت در اين باره مى‌نويسد:

المشهور من الأخبار والمعروف عند العلماء أن الذي حد حسان ومسطح وحمنة ولم يسمع بحد لعبد الله بن أبي روى أبو داود عن عائشة رضي الله عنها قالت: لما نزل عذري قام النبي صلى الله عليه وسلم فذكر ذلك وتلا القرآن فلما نزل من المنبر أمر بالرجلين والمرأة فضربوا حدهم وسماهم: حسان بن ثابت ومسطح بن أثاثة وحمنة بنت جحش وفي كتاب الطحاوي ثمانين ثمانين قال علماؤنا وإنما لم يحد عبد الله بن أبي لأن الله تعالى قد أعد له في الآخرة عذابا عظيما فلو حد في الدنيا لكان ذلك نقصا من عذابه في الآخرة وتخفيفا عنه.

ديدگاه معروف علما اين است و روايات مشهور نيز دلالت كه رسول خدا، حسان، مسطح و حمنة را حد زده است و شنيده نشده است كه عبد الله بن أبى را نيز حد زده باشد.

ابوداود از عائشه نقل كرده است كه وقتى عذر (پاك بودن) من نازل شد، رسول خدا ايستاد،‌ اين مطلب را ياد‌آور شد و قرآن خواند، وقتى از منبر پايين آمد، دستور داد كه دو مرد و يك زن را حد بزنند و حسان بن ثابت، مسطح بن أثاثة وحمنة بن ججش را نام برد.

در كتاب طحاوى آمده است كه به هر كدام هشتاد ضربه شلاق زدند، دانشمندان ما گفته‌اند كه عبد الله بن أبى را حد نزد؛ زيرا خداوند وعده داده است كه او را در آخرت عذاب سختى نمايد و اگر در اين دنيا حد زده مى‌شد، از عذاب قيامت او كاسته مى‌شود و تخفيفى براى او بود.

الأنصاري القرطبي، ابوعبد الله محمد بن أحمد (متوفاي671هـ)، الجامع لأحكام القرآن، ج12، ص201، ناشر: دار الشعب – القاهرة.

البته اين گفته او كه «چون قرار است در آخرت عبد الله بن أبى عذاب سختى شود؛ پس رسول خدا (ص‌‌) او را حد نزده است» سخنى است نسنجيده؛ زيرا پيامبر (ص) مامور به اجراى حدود الهى بودند و ترك حدود، خود يكى از گناهان كبيره است! و به همين جهت، پيامبر (ص) حتى رجم يهود را به خاطر زنا، ترك نكردند! چه رسد به يك منافق از مسلمانان!

بنابراين يا عبد الله بن أبى را نيز حد زده است كه اين وجه دليلى ندارد، يا او جزء تهمت زنندگان نبوده است؛ بلكه اهل سنت خواسته‌اند كه ثابت كنند كه تهمت زنندگان به عائشه منافق بوده‌اند نه از بزرگان اصحاب.

آلوسى نيز مى‌گويد:

وفي البحر أن المشهور حدّ حسان ومسطح وحمنة.

مشهور اين است كه رسول خدا (ص)؛ حسّان، مسطح و حمنته را حد زده است.

الآلوسي البغدادي الحنفي، أبو الفضل شهاب الدين السيد محمود بن عبد الله (متوفاي1270هـ)، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم والسبع المثاني، ج18، ص116، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.

و ابن حزم اندلسى مى‌گويد:

فَبَعْدَ نُزُولِ هذه الْآيَةِ جَلَدَ رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم مِسْطَحَ بن أُثَاثَةَ وَحَسَّانَ بن ثَابِتٍ وَحَمْنَةَ بِنْتَ جَحْشٍ.

بعد از نزول اين آيه رسول خدا (ص)؛ مسطح بن أثاثه، حسّان بن ثابت، وحمنة بنت حجش را تازيانه زد.

إبن حزم الأندلسي الظاهري، ابومحمد علي بن أحمد بن سعيد (متوفاي456هـ)، المحلي، ج11، ص130، تحقيق: لجنة إحياء التراث العربي، ناشر: دار الآفاق الجديدة ـ بيروت.

حسان بن ثابت، همان كسى است كه در زمان جاهليت شاعر انصار بود و در زمان اسلام «شاعر رسول الله» لقب گرفت.

بخارى در صحيح خود مى‌نويسد:

حدثنا حَفْصُ بن عُمَرَ حدثنا شُعْبَةُ عن عَدِيِّ بن ثَابِتٍ عن الْبَرَاءِ رضي الله عنه قال قال النبي صلى الله عليه وسلم لِحَسَّانَ اهْجُهُمْ أو هَاجِهِمْ وَجِبْرِيلُ مَعَكَ.

براء بن عازب گفته است كه رسول خدا به حسّان گفت: هجو كن (جواب كسانى را كه شعرهاى زشت در باره رسول خدا مى‌سرودند با شعر بده) جبرئيل با تو است.

البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج3، ص1176، ح3041، كِتَاب بَدْءِ الْخَلْقِ، بَاب ذِكْرِ الْمَلَائِكَةِ، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة ـ بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 ـ 1987.

و أبوداود در مسند خود نقل مى‌كند:

حدثنا محمد بن سُلَيْمَانَ الْمِصِّيصِيُّ لُوَيْنٌ ثنا بن أبي الزِّنَادِ عن أبيه عن عُرْوَةَ وَهِشَامٍ عن عُرْوَةَ عن عَائِشَةَ رضي الله عنها قالت كان رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم يَضَعُ لِحَسَّانَ مِنْبَرًا في الْمَسْجِدِ فَيَقُومُ عليه يَهْجُو من قال في رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم فقال رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم إِنَّ رُوحَ الْقُدُسِ مع حَسَّانَ ما نَافَحَ عن رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم.

عروه از عائشه نقل كرده است كه رسول خدا براى حسّان منبرى در مسجد نهاده بود؛ پس او روى منبر مى‌نشست و كسانى را كه پيامبر خدا را هجو كرده بودند، هجو مى‌كرد. پس رسول خدا (ص) فرمود: روح القدس (جبرئيل) با حسّان است، زمانى كه از رسول خدا پشتيبانى مى‌كرد.

السجستاني الأزدي، سليمان بن الأشعث ابوداود (متوفاي 275هـ)، سنن أبي داود، ج4، ص304، ح5015، تحقيق: محمد محيي الدين عبد الحميد، ناشر: دار الفكر؛

المزي، ابوالحجاج يوسف بن الزكي عبدالرحمن (متوفاي742هـ)، تهذيب الكمال، ج6، ص21، تحقيق: د. بشار عواد معروف، ناشر: مؤسسة الرسالة ـ بيروت، الطبعة: الأولى، 1400هـ – 1980م؛

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاي852هـ)، الإصابة في تمييز الصحابة، ج2، ص64، تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل ـ بيروت، الطبعة: الأولى، 1412هـ ـ 1992م.

مسطح بن أثاثه نيز از كسانى كه در جنگ بدر حضور داشته و همراه پدرش در همان سال‌هاى نخست ايمان آورده و قطعا جزء سابقون الأولون است؛ چناچه در صحيح بخارى آمده است:

بَاب تَسْمِيَةُ من سُمِّيَ من أَهْلِ بَدْرٍ في الْجَامِعِ الذي وَضَعَهُ أبو عبد اللَّهِ على حُرُوفِ الْمُعْجَمِ... مَعْنُ بن عَدِيٍّ الْأَنْصَارِيُّ مِسْطَحُ بن أُثَاثَةَ بن عَبَّادِ بن الْمُطَّلِبِ بن عبد مَنَافٍ مِقْدَادُ بن عَمْرٍو الْكِنْدِيُّ....

باب نام‌هاى كسانى از اهل بدر كه ابو عبد الله (بخاري) در كتاب الجامع (صحيح بخاري) به ترتيب حروف الفبا مرتب كرده است... معن بن عدى انصارى، مسطح بن أثاثة بن عباد بن المطلب بن عبد مناف، مقداد بن عمرو كندى و...

البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج4، ص1477، كِتَاب الْمَغَازِي، بَاب تَسْمِيَةُ من سُمِّيَ من أَهْلِ بَدْرٍ...، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة ـ بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 ـ 1987.

و ابن تيميه حرانى مى‌نويسد:

فان الذين قذفوا عائشة أم المؤمنين كان فيهم مسطح بن اثاثة وكان من أهل بدر.

از كسانى به عائشه تهمت زنا زدند، مسطح بن أثاثة بود كه او در جنگ بدر نيز حضور داشته است.

ابن تيميه الحراني الحنبلي، ابوالعباس أحمد عبد الحليم (متوفاي 728 هـ)، كتب ورسائل وفتاوي شيخ الإسلام ابن تيمية، ج7، ص487، تحقيق: عبد الرحمن بن محمد بن قاسم العاصمي النجدي، ناشر: مكتبة ابن تيمية، الطبعة: الثانية.

[14] . عن عَائِشَةَ قالت لقد نَزَلَتْ آيَةُ الرَّجْمِ وَرَضَاعَةُ الْكَبِيرِ عَشْرًا وَلَقَدْ كان في صَحِيفَةٍ تَحْتَ سَرِيرِي فلما مَاتَ رسول اللَّهِ صلي الله عليه وآله وسلم وَتَشَاغَلْنَا بِمَوْتِهِ دخل دَاجِنٌ فَأَكَلَهَا. ( حسن ) (تعليق على ابن ماجه).

صحيح سنن إبن ماجه، ج2 ، ص148

[15] . حدثنا محمد بن عَمْرِو بن خَالِدٍ الْحَرَّانِيُّ حدثني أبي ثنا بن لَهِيعَةَ عن أبي الأَسْوَدِ عن عُرْوَةَ قال أبو بَكْرٍ الصِّدِّيقُ اسْمُهُ عبد اللَّهِ بن عُثْمَانَ بن عَامِرِ بن عَمْرِو بن كَعْبِ بن سَعْدِ بن تَيْمِ بن مُرَّةَ شَهِدَ بَدْرًا مع رسول اللَّهِ صلى اللَّهُ عليه وسلم وَأُمُّ أبي بَكْرٍ رضي اللَّهُ عنه أُمُّ الْخَيْرِ سَلْمَى بنتُ صَخْرِ بن عَامِرِ بن عَمْرِو بن كَعْبِ بن سَعْدِ بن تَيْمِ بن مُرَّةَ بن كَعْبِ بن لُؤَيِّ بن غَالِبِ بن فِهْرِ بن مَالِكٍ.

الطبراني، ابوالقاسم سليمان بن أحمد بن أيوب (متوفاى360هـ)، المعجم الكبير، ج 1 ص 51، تحقيق: حمدي بن عبدالمجيد السلفي، ناشر: مكتبة الزهراء - الموصل، الطبعة: الثانية، 1404هـ – 1983م.

رواه الطبراني وإسناده حسن.

الهيثمي، ابوالحسن علي بن أبي بكر (متوفاى 807 هـ)، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج 9 ص 40، ناشر: دار الريان للتراث/‏ دار الكتاب العربي - القاهرة، بيروت – 1407هـ.

اين روايت ثابت مي‌کند که پدر ابوبکر با دختر برادر خود ازدواج کرده است که قطعا ازدواجي است حرام و غير شرعي و حتي در زمان جاهليت نيز چنين ازدواج‌هايي سابقه نداشته است.

تعدادي از بزرگان اهل سنت تصريح کرده‌اند که مادر ابوبکر دختر عموي او بوده است:

وأمه : أم الخير سلمى بنت صخر بن عامر بن عمرو بن كعب بن سعد بن تيم بن مرة بن كعب , وهي ابنة عم أبي بكر الصديق .

إبن منده الأصبهاني ، أبو عبد الله محمد بن إسحق (متوفاى395هـ) ، فتح الباب في الكنى والألقاب ، ج 1 ص 107، تحقيق : أبو قتيبة نظر محمد الفاريابي ، ناشر : مكتبة الكوثر - السعودية - الرياض ، الطبعة : الأولى ، 1417هـ - 1996م.

قلت لابن داب من أم أبي بكر فقال أم الخير هذا اسمها وهي ابنة عم أبي بكر.

الأنصاري ، أبو عبد الله محمد بن علي بن أحمد بن حديدة (متوفاى1381هـ)، المصباح المضيء في كتاب النبي الأمي ورسله إلى ملوك الأرض من عربي وعجمي، ج 1 ص 32، تحقيق : محمد عظيم الدين ، ناشر : عالم الكتب - بيروت - 1405هـ.

در باره نسب عمر و معاويه که بحث زياد است و دوستان به مقالات اختصاصي در سايت‌هاي مختلف مراجعه فرمايند.

[16] . پيش از اين در طرح سؤال چهارم، مدارک اين مطلب به تفصيل ارائه شد.

[17] . الرابع أن الله قد اخبر انه سيجعل للذين آمنوا وعملوا الصالحات ودا وهذا وعد منه صادق ومعلوم أن الله قد جعل للصحابة مودة في قلب كل مسلم لا سيما الخلفاء رضي الله عنهم لَا سِيَّمَا أَبُو بَكْرٍ وَعُمَرُ؛ فَإِنَّ عَامَّةَ الصَّحَابَةِ وَالتَّابِعِينَ كَانُوا يَوَدُّونَهُمَا، وَكَانُوا خَيْرَ الْقُرُونِ. وَلَمْ يَكُنْ كَذَلِكَ عَلِيٌّ، فَإِنَّ كَثِيرًا مِنَ الصَّحَابَةِ وَالتَّابِعِينَ كَانُوا يُبْغِضُونَهُ وَيَسُبُّونَهُ وَيُقَاتِلُونَهُ.

چهارم: خداوند خبر داده است: «مسلّماً كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده‏اند، خداوند رحمان محبّتى براى آنان در دلها قرار مى‏دهد!» و روشن است كه خداوند محبت صحابه را در دل هر مسلمانى قرار داده است؛ به ويژه خلفا و به ويژه ابوبكر و عمر؛ چرا كه تمام صحابه و تابعين اين دو نفر را دوست داشتند و (آن زمان) بهترين قرن‌ها بود. اما در باره على اين چنين نبود؛ زيرا بسيارى از صحابه و تابعين بغض على را در دل داشتند، او را سب مى‌كردند و با او مى‌جنگيدند.

ابن تيميه الحراني الحنبلي، ابوالعباس أحمد عبد الحليم (متوفاى 728 هـ)، منهاج السنة النبوية، ج7، ص 137ـ138، تحقيق: د. محمد رشاد سالم، ناشر: مؤسسة قرطبة، الطبعة: الأولى، 1406هـ.

از كلام ابن تيميه دو مطلب استفاده مى‌شود:

1. اميرمؤمنان عليه السلام مؤمن نبود و عمل صالح انجام نداده بود؛ به همين خاطر خداوند محبت او را دل‌هاى صحابه و تابعين قرار ندارد؛ با اين كه در قرآن وعده داده محبت مؤمنان را در دل همگان قرار دهد؛

2. بسيارى از صحابه و تابعين، بغض على بن أبى طالب عليه السلام را در دل داشتند، به آن حضرت فحش مى‌دادند و با او مى‌جنگيدند.

براي اطلاع بيشتر در اين زمينه به آدرس ذيل مراجعه فرماييد :

http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=15825

[18] . براي اطلاع از اين موارد مقاله ذيل را با دقت بخوانيد:

http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=maghalat&id=154

[19] . عمرو بن أبى عاصم در كتاب السنة خود مى‌نويسد:

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْمُثَنَّى، حَدَّثَ نَا يَحْيَى بْنُ حَمَّادٍ، حَدَّثَنَا أَبُو عَوَانَةَ، عَنْ يَحْيَى بْنِ سُلَيْمٍ أَبِي بَلْجٍ، عَنْ عَمْرِو بْنِ مَيْمُونٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): ...

وَخَرَجَ النَّاسُ فِي غَزْوَةِ تَبُوكَ، فَقَالَ عَلِيٌّ: أَخْرُجُ مَعَكَ، قَالَ: «لا»، قَالَ: فَبَكَى، قَالَ: «أَفَلا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى، إِلا أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِيٍّ، وَأَنْتَ خَلِيفَتِي فِي كُلِّ مُؤْمِنٍ مِنْ بَعْدِي».

ابن عباس از رسول خدا (ص) نقل مى‌كند كه مردم به جنگ تبوك رفتند، على (ع) به رسول خدا (ص) عرض كرد، من هم با شما خارج شوم؟ فرمود: خير . ابن عباس گفت: پس على (ع) گريه كرد. رسول خدا فرمود: آيا راضى نمى‌شوى كه منزلت تو براى من همانند منزلت هارون براى موسى باشد، جز اين كه تو پيامبر نيستى و اين كه تو بعد از من ، جانشين من در ميان همه مؤمنان هستي؟

الشيباني، عمرو بن أبي عاصم الضحاك (متوفاى242هـ)، السنة، ج 2، ص603 ، تحقيق: محمد ناصر الدين الألباني، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الأولى، 1400هـ.

نسائى در خصائص اميرمؤمنان عليه السلام، با همان سند و با اين تعبير نقل كرده است:

أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْمُثَنَّى، قَالَ: حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ حَمَّادٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا الْوَضَّاحُ ، وَهُوَ أَبُو عَوَانَةَ، قَالَ: حَدَّثَنَا يَحْيَى، قَالَ: حَدَّثَنَا عَمْرُو بْنُ مَيْمُونٍ، قَالَ: " إِنِّي لَجَالِسٌ إِلَى ابْنِ عَبَّاسٍ... .

وَخَرَجَ بِالنَّاسِ فِي غَزْوَةِ تَبُوكَ، فَقَالَ عَلِيٌّ: أَخْرُجُ مَعَكَ؟ فَقَالَ: لا، فَبَكَى، فَقَالَ: أَمَا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى، إِلا أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِيٍّ؟ ثُمَّ قَالَ: أَنْتَ خَلِيفَتِي، يَعْنِي فِي كُلِّ مُؤْمِنٍ مِنْ بَعْدِي.

النسائي، ابوعبد الرحمن أحمد بن شعيب بن علي (متوفاى303 هـ)، خصائص اميرمؤمنان علي بن أبي طالب، ج 1، ص50 ، تحقيق: أحمد ميرين البلوشي، ناشر: مكتبة المعلا - الكويت الطبعة: الأولى، 1406 هـ.

بررسي سند روايت:

عمرو بن أبي عاصم:

عمرو بن الضحاك، نويسنده كتاب، هر چند كه به اندازه پسرش (احمد بن عمرو بن الضحاك، نويسنده الآحاد والمثاني) مشهور نيست؛ ولى او از اساتيد ابن ماجه قزوينى است و بزرگان اهل سنت او را توثيق كرده‌اند.

ابن حجر عسقلانى در شرح حال او مى‌نويسد:

عمرو بن الضحاك بن مخلد البصري ولد أبي عاصم النبيل ثقة كان على قضاء الشام من الحادية عشرة مات سنة اثنتين وأربعين ق .

عمرو بن الضحاك، ثقه است و از سال يازدهم (قرن سوم) قاضى شام بوده است.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852هـ)، تقريب التهذيب، ج1 ص423، رقم:5052 ، تحقيق: محمد عوامة، ناشر: دار الرشيد - سوريا، الطبعة: الأولى، 1406 - 1986.

و ابن حبان شافعى در باره او مى‌گويد:

عمرو بن أبى عاصم النبيل يروى عن أبيه ثنا عنه محمد بن الحسن بن قتيبة وغيره من شيوخنا كان على قضاء الشام مستقيم الحديث.

عمرو بن أبى عاصم، كه از پدرش روايت شنيده ، محمد بن الحسن و ديگر بزرگان ما از او روايت نقل كرده‌اند و قاضى شام بوده، احاديثش درست است.

التميمي البستي، ابوحاتم محمد بن حبان بن أحمد (متوفاى354 هـ)، الثقات، ج 8 ص 486، رقم: 14580، تحقيق السيد شرف الدين أحمد، ناشر: دار الفكر، الطبعة: الأولى، 1395هـ – 1975م.

محمد بن المثنى :

از روات بخارى، مسلم و ساير صحاح سته، ذهبى او را اين چنين مى‌ستايد:

محمد بن المثنى أبو موسى العنزي الحافظ عن بن عيينة وعبد العزيز العمي وعنه الجماعة وأبو عروبة والمحاملي ثقة ورع مات 252 ع .

محمد بن موسى، حافظ (كسى كه يك صد هزار حديث حفظ است)، ثقه و پرهيزگار بود.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستة، ج2 ص214، رقم: 5134 ، تحقيق محمد عوامة، ناشر: دار القبلة للثقافة الإسلامية، مؤسسة علو - جدة، الطبعة: الأولى، 1413هـ - 1992م.

ابن حجر در باره او مى‌گويد:

محمد بن المثنى بن عبيد العنزي بفتح النون والزاي أبو موسى البصري المعروف بالزمن مشهور بكنيته وباسمه ثقة ثبت من العاشرة وكان هو وبندار فرسي رهان وماتا في سنة واحدة ع .

محمد بن المثنى، ثقه و استوار بود.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852هـ)، تقريب التهذيب، ج1 ، ص505، رقم: 6264 ، تحقيق: محمد عوامة، ناشر: دار الرشيد - سوريا، الطبعة: الأولى، 1406 - 1986.

يحيى بن حماد:

از روات بخارى، مسلم و ساير صحاح سته، ذهبى در شرح حال او مى‌نويسد:

يحيى بن حماد الشيباني مولاهم ختن أبي عوانة وراويته له عن عكرمة بن عمار وشعبة وعنه البخاري والدارمي والكديمي ثقة متأله توفي 215 خ م ت س ق

يحيى بن حماد از عكرمه بن عمار و شعبه روايت شنيده و بخارى، دارمى و كديمى از او نقل كرده، مورد اعتماد و خدا شناس بود.

الكاشف ج2 ص364، رقم: 6158

ابن حجر عسقلانى مى‌گويد:

يحيى بن حماد بن أبي زياد الشيباني مولاهم البصري ختن أبي عوانة ثقة عابد من صغار التاسعة مات سنة خمس عشرة خ م خد ت س ق .

يحيى بن حماد، مورد اعتماد و عابد بود.

تقريب التهذيب ج1 ص589، رقم:‌7535

أَبُو عَوَانَةَ، وضّاح بن عبد الله

از روات، بخارى، مسلم و ساير صحاح سته، ذهبى او را «ثقه» و «متقن» مى‌داند:

وضاح بن عبد الله الحافظ أبو عوانة اليشكري مولى يزيد بن عطاء سمع قتادة وابن المنكدر وعنه عفان وقتيبة ولوين ثقة متقن لكتابه توفي 176 ع

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستة، ج2 ص349، رقم:6049، تحقيق محمد عوامة، ناشر: دار القبلة للثقافة الإسلامية، مؤسسة علو - جدة، الطبعة: الأولى، 1413هـ - 1992م.

ابن حجر نيز مى‌نويسد:

وضاح بتشديد المعجمة ثم مهملة اليشكري بالمعجمة الواسطي البزاز أبو عوانة مشهور بكنيته ثقة ثبت من السابعة مات سنة خمس أو ست وسبعين ع

وضاح، ثقه، استوار و از طبقه هفتم روات بود.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852هـ)، تقريب التهذيب،ج1، ص580، رقم: 7407، تحقيق: محمد عوامة، ناشر: دار الرشيد - سوريا، الطبعة: الأولى، 1406 - 1986.

أَبِو بَلْجٍ، يحيى بن سليم بن بلج:

مزى در تهذيب الكمال مى‌نويسد:

أبو بلج الفزاري الواسطي، ويُقال: الكوفي، وهو الكبير، اسمه: يحيى بن سليم بن بلج...

قال إسحاق بن منصور، عن يحيى بن مَعِين: ثقة. وكذلك قال محمد بن سعد، والنَّسَائي، والدار قطني. وقَال البُخارِيُّ: فيه نظر. وَقَال أبو حاتم: صالح الحديث، لا بأس به.

ابوبلج فزارى، اسحاق بن منصور از يحيى بن معين نقل كرده است كه او «ثقه» است، همچنين محمد بن سعد، نسائى و دارقطنى او را توثيق كرده‌اند. بخارى گفته: در او اشكال است، ابوحاتم گفته: حديثش صالح است و در خود او اشكالى نيست.

المزي، ابوالحجاج يوسف بن الزكي عبدالرحمن (متوفاى742هـ)، تهذيب الكمال،ج33، ص162، تحقيق: د. بشار عواد معروف، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1400هـ – 1980م.

ذهبى در كتاب الكاشف در باره او مى‌نويسد:

أبو بلج الفزاري يحيى بن سليم أو بن أبي سليم عن أبيه وعمرو بن ميمون الأودي وعنه شعبة وهشيم وثقه بن معين والدارقطني وقال أبو حاتم لا بأس به وقال البخاري فيه نظر 4

يحيى بن سليم، يحيى بن معين و دارقطنى او را توثيق كرده‌اند،‌ ابوحاتم گفته: اشكالى در او نيست و بخارى گفته: در او اشكالى است.

الكاشف ج2 ص414، رقم:6550

و ابن حجر در لسان الميزان مى‌گويد:

يحيى بن سليم ان أبو بلج الفزاري عن عمرو بن ميمون وعنه شعبة وهشيم وثقه بن معين والنسائي والدارقطني.

يحيى بن معين، نسائى و دارقطنى او را توثيق كرده‌اند.

لسان الميزان ج7 ص432، رقم:5209

و در تقريب التهذيب او را صدوق دانسته؛ اما گفته است كه برخى وقت‌ها اشتباه مى‌كرده:

أبو بلج بفتح أوله وسكون اللام بعدها جيم الفزاري الكوفي ثم الواسطي الكبير اسمه يحيى بن سليم أو بن أبي سليم أو بن أبي الأسود صدوق ربما أخطأ من الخامسة 4

ابو بلج، بسيار راستگو است؛ ولى گاهى اشتباه مى‌كرده است.

تقريب التهذيب ج1 ص625، رقم: 8003.

عَمْرِو بْنِ مَيْمُونٍ

از روات بخارى، مسلم و ساير صحاح سته:

عمرو بن ميمون الأودي عن عمر ومعاذ وعنه زياد بن علاقة وأبو إسحاق وابن سوقة كثير الحج والعبادة وهو راجم القردة مات 74 ع

عمرو بن ميميون، زياد به حج مى‌رفت و اهل عبادت بود، او همان كسى است كه ميمون را سنگسار كرد.

الكاشف ج2 ص89، رقم: 4237

عمرو بن ميمون الأودي أبو عبد الله ويقال أبو يحيى مخضرم مشهور ثقة عابد نزل الكوفة مات سنة أربع وسبعين وقيل بعدها ع.

عمرو بن ميمون كه به او أبويحيى گفته مى‌شود، مخضرم (كسى كه زمان جاهليت و اسلام را درك كرده)، مشهور، مورد اعتماد و اهل عبادت بود.

تقريب التهذيب ج1 ص427، رقم:5122.

قضيه سنگسار كردن ميمون در جاهليت را بخارى در صحيح خود نقل كرده است:

حدثنا نُعَيْمُ بن حَمَّادٍ حدثنا هُشَيْمٌ عن حُصَيْنٍ عن عَمْرِو بن مَيْمُونٍ قال رأيت في الْجَاهِلِيَّةِ قِرْدَةً اجْتَمَعَ عليها قِرَدَةٌ قد زَنَتْ فَرَجَمُوهَا فَرَجَمْتُهَا مَعَهُمْ.

نعيم بن حماد از هشيم بن حصين از عمرو بن ميمون روايت کرده است که وي گفت: در جاهليت، ميموني را ديدم که زنا کرده بود، پس گروهي از ميمون ها دور وي جمع شده و او را سنگسار کردند؛ من نيز به همراه ايشان او را سنگسار کردم !!!

البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاى256هـ)، صحيح البخاري،ج3، ص1397، ح3636، کتاب مناقب الأنصار، باب القسامة في الجاهلية، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

ابْنِ عَبَّاسٍ

صحابى.

نتيجه آن كه سند روايت، هيچ اشكالى ندارد و خلافت و جانشينى اميرمؤمنان عليه السلام را ثابت مى‌كند.

براي اطلاع بيشتر به آدرس ذيل مراجعه فرماييد :

http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=15444

[20] . روايت اول:

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ، ثنا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْحَضْرَمِيُّ، ثنا أَبُو بَكْرِ بْنُ أَبِي شَيْبَةَ، ثنا أَحْمَدُ بْنُ مُفَضَّلٍ، حَدَّثَنَا جَعْفَرٌ الأَحْمَرُ، عَنْ هِلالٍ أَبِي أَيُّوبَ الصَّيْرَفِيِّ، عَنْ أَبِي كَثِيرٍ الأَنْصَارِيِّ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَسْعَدَ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): انْتَهَيْتُ لَيْلَةَ أُسْرِيَ بِي إِلَى السِّدْرَةِ الْمُنْتَهَى، فَأُوحِيَ إِلَيَّ فِي عَلِيٍّ بِثَلاثٍ:

«أَنَّهُ إِمَامُ الْمُتَّقِينَ، وَسَيِّدُ الْمُسْلِمِينَ، وَقَائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِينَ إِلَى جَنَّاتِ النَّعِيمِ».

عبد الله بن سعد گويد: رسول خدا (ص) فرمود: هنگامي كه در شب معراج به سدرة المنتهي رسيدم، خداوند به من در باره علي (ع) سه چيز وحي كرد:

به راستي كه او پيشواي پرهيزگاران، سردار مسلمانان و جلودار روسفيدان به سوي بهشت سرشار از نعمت خداوند است.

رَوَاهُ رَبَاحُ بْنُ خَالِدٍ، وَيَحْيَى بْنُ أَبِي كَثِيرٍ، عَنْ جَعْفَرٍ الأَحْمَرِ مِثْلَهُ،

وَرَوَاهُ غَسَّانُ، عَنْ إِسْرَائِيلَ، عَنْ هِلالٍ الْوَزَّانِ، عَنْ رَجُلٍ مِنَ الأَنْصَارِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَسْعَدَ،

وَقَالَ عَمْرُو بْنُ الْحُسَيْنِ، عَنْ يَحْيَى بْنِ الْعَلاءِ، عَنْ هِلالٍ الْوَزَّانِ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَسْعَدَ بْنِ زُرَارَةَ، عَنْ أَبِيهِ.

الأصبهاني، ابو نعيم أحمد بن عبد الله (متوفاى430هـ)، معرفة الصحابة ، ج 3 ص 1587 ، تحقيق: عادل بن يوسف العزازي ، ناشر: دار الوطن للنشر.

بررسي سند روايت:

أبو جعفر محمد بن محمد بن أحمد بن عبد الله المقري البغدادي

1281 محمد بن محمد بن أحمد أبو جعفر المقرئ سكن البصرة وحدث بها عن أبى شعيب الحراني والحسن بن على المعمري والحسين بن الكميت الموصلي وخلف بن عمرو العكبري والاحوص بن المفضل الغلابي حدثنا عنه الحسين بن على النيسابوري ومحمد بن على بن حبيب المتوثي وعيسى بن غسان ثلاثتهم بالبصرة وأبو نعيم الأصبهاني وكان ثقة

تاريخ بغداد ، اسم المؤلف: أحمد بن علي أبو بكر الخطيب البغدادي الوفاة: 463 ، دار النشر : دار الكتب العلمية - بيروت - -

تاريخ بغداد ج 3 ص 221

أبو جعفر محمد بن عبد الله بن سليمان المطين الخضرمي

682 مطين الحافظ الكبير أبو جعفر محمد بن عبد الله بن سليمان الحضرمي الكوفى رأى أبا نعيم ... وقد صنف المسند وغير ذلك وله تاريخ صغير قال أبو بكر بن أبي دارم الحافظ كتبت عن مطين مائة ألف حديث وسئل عنه الدارقطني فقال ثقة جبل ... وبكل حال فمطين ثقة مطلقا.

تذكرة الحفاظ ج2 ص662

تذكرة الحفاظ ، اسم المؤلف: أبو عبد الله شمس الدين محمد الذهبي ، دار النشر : دار الكتب العلمية - بيروت ، الطبعة : الأولى

أَبُو بَكْرِ بْنُ أَبِي شَيْبَةَ

439 خ م د س ق أبو بكر بن أبي شيبة الحافظ عديم النظير الثبت النحرير عبد الله بن محمد بن أبي شيبة إبراهيم بن عثمان ... وعنه أبو زرعة والبخاري ومسلم وأبو داود وابن ماجة وأبو بكر بن أبي عاصم وبقي بن مخلد والبغوي وجعفر الفريابي

قال أحمد أبو بكر صدوق هو أحب الي من أخيه عثمان وقال العجلي ثقة حافظ

وقال الفلاس ما رأيت احفظ من أبي بكر بن أبي شيبة وكذا قال أبو زرعة الرازي

وقال الخطيب كان أبو بكر متقنا حافظا صنف المسند والاحكام والتفسير.

تذكرة الحفاظ ج2 ص432

تذكرة الحفاظ ، اسم المؤلف: أبو عبد الله شمس الدين محمد الذهبي ، دار النشر : دار الكتب العلمية - بيروت ، الطبعة : الأولى

أحمد بن المفضل القرشي

12106 أحمد بن المفضل الكوفى أبو على يروى عن أسباط بن محمد ووكيع روى عنه يعقوب بن سفيان وأهل بلده وكان قديم الموت

الثقات ج8 ص28

الثقات ، اسم المؤلف: محمد بن حبان بن أحمد أبو حاتم التميمي البستي ، دار النشر : دار الفكر - 1395 - 1975 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : السيد شرف الدين أحمد

88 أحمد بن المفضل الكوفي عن الثوري وإسرائيل وعنه الحنيني وأبو زرعة وطائفة شيعي صدوق د س

الكاشف ج1 ص203

الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستة ، اسم المؤلف: حمد بن أحمد أبو عبدالله الذهبي الدمشقي ، دار النشر : دار القبلة للثقافة الإسلامية , مؤسسة علو - جدة - 1413 - 1992 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : محمد عوامة

( أحمد بن المفضل .أبو عليّ الكوفيّ . عن : وكيع ، وأسياط بن نصر . وعنه : يعقوب الفسويّ ، وأهل الكوفة . قال ابن حبّان : ثقة ، قديم الموت .

تاريخ الإسلام ج16 ص54

تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام ، اسم المؤلف: شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان الذهبي ، دار النشر : دار الكتاب العربي - لبنان/ بيروت - 1407هـ - 1987م ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : د. عمر عبد السلام تدمرى

جعفر بن زياد الأحمر

940 جعفر بن زياد الأحمر الكوفي صدوق يتشيع من السابعة مات سنة سبع وستين ل ت س .

تقريب التهذيب ج1 ص140

تقريب التهذيب ، اسم المؤلف: أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل العسقلاني الشافعي ، دار النشر : دار الرشيد - سوريا - 1406 - 1986 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : محمد عوامة

67 جعفر بن زياد الأحمر ت س عن بيان بن بشر صدوق شيعي قال ابن حبان هزل عن الثقات بأشياء في القلب منها وقواه غيره

ذكر أسماء من تكلم فيه وهو موثق ، اسم المؤلف: محمد بن أحمد بن عثمان بن قايماز الذهبي أبو عبد الله ، دار النشر : مكتبة المنار - الزرقاء - 1406 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : محمد شكور أمرير المياديني

ذكر من تكلم فيه وهو موثق ج1 ص59

220 جعفر بن زياد الأحمر كوفى ثقة

معرفة الثقات ج1 ص268

معرفة الثقات من رجال أهل العلم والحديث ومن الضعفاء وذكر مذاهبهم وأخبارهم ، اسم المؤلف: أبي الحسن أحمد بن عبد الله بن صالح العجلي الكوفي نزيل طرابلس الغرب ، دار النشر : مكتبة الدار - المدينة المنورة - السعودية - 1405 - 1985 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : عبد العليم عبد العظيم البستوي.

قال عَبد الله بن أحمد بن حنبل ، عَن أبيه : صالح الحديث.

وَقَال عَباس الدُّورِيُّ وأبو بكر بن أَبي خيثمة ومحمد بن عثمان بن أَبي شَيْبَة ، عن يحيى بن مَعِين : ثقة ، زاد محمد : وكان من الشيعة.

تهذيب الكمال ج5 ص40

تهذيب الكمال ، اسم المؤلف: يوسف بن الزكي عبدالرحمن أبو الحجاج المزي ، دار النشر : مؤسسة الرسالة - بيروت - 1400 - 1980 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : د. بشار عواد معروف

هلال بن أيوب الصيرفي

11527 هلال الصيرفي أبو أيوب يروى عن أبى كثير روى عنه جعفر الأحمر

الثقات ، اسم المؤلف: محمد بن حبان بن أحمد أبو حاتم التميمي البستي الوفاة: 354 ، دار النشر : دار الفكر - 1395 - 1975 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : السيد شرف الدين أحمد

الثقات ج 7 ص 572

2730 هلال بن أيوب الصيرفي وليس بالوزان عن أبي كثير روى عنه جعفر الأحمر

التاريخ الكبير ج8 ص207

التاريخ الكبير ، اسم المؤلف: محمد بن إسماعيل بن إبراهيم أبو عبدالله البخاري الجعفي ، دار النشر : دار الفكر ، تحقيق : السيد هاشم الندوي.

أفلح مولي أبي أيوب ، أبو كثير الأنصاري:

549 أفلح مولى أبي أيوب الأنصاري أبو عبد الرحمن وقيل أبو كثير مخضرم ثقة من الثانية مات سنة ثلاث وستين م .

تقريب التهذيب ج1 ص114

تقريب التهذيب ، اسم المؤلف: أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل العسقلاني الشافعي ، دار النشر : دار الرشيد - سوريا - 1406 - 1986 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : محمد عوامة.

عبد الله بن أسعد بن زرارة :

صحابي

[21] . أبونعيم إصفهاني در كتاب معرفة الصحابة در شرح حال وهب بن حمزه مي‌نويسد:

(6007)- [6541] حَدَّثَنَا سُلَيْمَانُ بْنُ أَحْمَدَ، ثنا أَحْمَدُ بْنُ عَمْرٍو الْبَزَّارُ، وَأَحْمَدُ بْنُ يَحْيَى بْنِ زُهَيْرٍ، قَالا: ثنا مُحَمَّدُ بْنُ عُثْمَانَ بْنِ كَرَامَةَ، ثنا عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ مُوسَى، ثنا يُوسُفُ بْنُ صُهَيْبٍ، عَنْ رُكَيْنٍ، عَنْ وَهْبِ بْنِ جَمْرَةَ (حمزة) قَالَ: صَحِبْتُ عَلِيًّا مِنَ الْمَدِينَةِ إِلَى مَكَّةَ، فَرَأَيْتُ مِنْهُ بَعْضَ مَا أَكْرَهُ، فَقُلْتُ: لَئِنْ رَجَعْتُ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ (ص) لأَشْكُوَنَّكَ إِلَيْهِ، فَلَمَّا قَدِمْتُ لَقِيتُ رَسُولَ اللَّهِ (ص) فَقُلْتُ: رَأَيْتُ مِنْ عَلِيٍّ كَذَا وَكَذَا، فَقَالَ:

«لا تَقُلْ هَذَا، فَهُوَ أَوْلَى النَّاسِ بِكُمْ بَعْدِي».

ركين از «وهب بن حمزه» نقل كرده كه گفت: از مدينه تا مكه با على (عليه السّلام) همراه بودم. در اين مسير، كارهائى انجام داد كه براي من خوشايند نبود، براى همين گفتم: وقتي پيش رسول خدا صلى الله عليه وآله برگشتم، از تو پيش آن حضرت شكايت خواهم كرد. وقتي به مدينه رسيدم، رسول خدا صلى الله عليه وآله ملاقات كردم و گفتم: از علي (عليه السلام) چنين و چنان ديدم؛ پس رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود:

اين سخن را نگو؛ چرا كه او بعد از من، بر همه مردم اولويت دارد.

الأصبهاني، ابو نعيم أحمد بن عبد الله (متوفاى430هـ)، معرفة الصحابة ، ج 5 ص 2723 ، ح 6501 ، طبق برنامه الجامع الكبير.

المناوي، محمد عبد الرؤوف بن علي بن زين العابدين (متوفاى 1031هـ)، فيض القدير شرح الجامع الصغير، ج 4 ص 357 ، ناشر: المكتبة التجارية الكبري - مصر، الطبعة: الأولى، 1356هـ.

السيوطي، جلال الدين أبو الفضل عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاى911هـ)، جامع الاحاديث (الجامع الصغير وزوائده والجامع الكبير)، ج 8 ص 250 ، طبق برنامه الجامع الكبير.

الهندي، علاء الدين علي المتقي بن حسام الدين (متوفاى975هـ)، كنز العمال في سنن الأقوال والأفعال، ج 11 ص 281، ح32961 ، تحقيق: محمود عمر الدمياطي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1419هـ - 1998م.

بررسي سند روايت:

ابونعيم إصفهاني:

أبو نعيم . أحمد بن عبد الله بن أحمد بن إسحاق بن موسى بن مهران. الإمام الحافظ الثقة العلامة شيخ الإسلام أبو نعيم المهراني الأصبهاني الصوفي الأحول سبط الزاهد محمد بن يوسف البناء وصاحب الحلية.

وكان حافظا مبرزا عالي الإسناد تفرد في الدنيا بشيء كثير من العوالي وهاجر إلى لقيه الحفاظ . قال أبو محمد السمرقندي سمعت أبا بكر الخطيب يقول لم أر أحد أطلق عليه اسم الحفظ غير رجلين أبو نعيم الأصبهاني وأبو حازم العبدويي.

ابونعيم، امام ، حافظ، مورد اعتماد، علامه و شيخ الإسلام، نوه محمد بن يوسف بناء و صاحب كتاب حلية الأولياء است.

او حافظ ماهر، داراي سند‌هاي كوتاه بود، روايات بسياري با سند كوتاه را تنها او نقل كرده، حافظان براي ملاقات با او مهاجرت مي‌كردند. ابومحمد سمرقندي گفته كه از ابوبكر خطيب شنيديم كه مي‌گفت: نديدم كسي اسم «حافظ» را به صورت مطلق به كار ببرد ؛ مگر بر دو نفر:‌ أبونعيم إصفهاني و ابوحازم عبدوي.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج17 ص453 ، تحقيق : شعيب الأرناؤوط , محمد نعيم العرقسوسي ، ناشر : مؤسسة الرسالة - بيروت ، الطبعة : التاسعة ، 1413هـ .

الطبراني:

ذهبي در كتاب العبر در باره او مي‌گويد:

وفيها الطبراني الحافظ العلم مسند العصر أبو القاسم سليمان بن أحمد بن أيوب اللخمي في ذي القعدة بأصبهان وله مائة سنة وعشرة أشهر .

وكان ثقة صدوقا واسع الحفظ بصيرا بالعلل والرجال والأبواب كثير التصانيف... .

در آن سال (360هـ) طبراني از دنيا رفت، او حافظ (كسي كه صد هزار حديث حفظ است)، بلند آوازه، مسند زمان خود (كسي كه در آن زمان مردم به او سند مي‌دادند) در ذي القعده در شهر اصفهان از دنيا رفت؛ در حالي كه صد سال و ده ماه عمر داشت .

او مورد اعتماد، راستگو، داراي حافظه سرشار، آشنا به علم رجال و ابواب حديث بود و كتاب‌هاي زيادي نوشته است.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، العبر في خبر من غبر، ج 2 ص 321 ، تحقيق: د. صلاح الدين المنجد، ناشر: مطبعة حكومة الكويت - الكويت، الطبعة: الثاني، 1984.

و در تذكرة الحفاظ مي‌نويسد:

الطبراني الحافظ الامام العلامة الحجة بقية الحفاظ أبو القاسم سليمان بن أحمد بن أيوب بن مطير اللخمي الشامي الطبراني مسند الدنيا ولد سنة ستين ومائتين وسمع في سنة ثلاث وسبعين.. وصنف أشياء كثيرة وكان من فرسان هذا الشأن مع الصدق والأمانة.

طبراني، حافظ، پيشوا، علامه، حجت (كسي كه سي‌صد هزار حديث حفظ است) و بازمانه حافظان بود. كتاب‌هاي زيادي نوشت و يكي از پهلوانان علم حديث بود ؛ با اين كه راستگو و أمانت‌دار نيز بود.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، تذكرة الحفاظ، ج 3 ص 912، رقم: 875 ، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى.

أَحْمَدُ بْنُ عَمْرٍو الْبَزَّارُ:

بزار، صاحب مسند مشهور، بي‌نياز از تعريف و تمجيد و خود از بزرگان تاريخ اهل سنت است، ذهبي در باره او مي‌نويسد:

البزار . الشيخ الإمام الحافظ الكبير أبو بكر أحمد بن عمرو بن عبد الخالق البصري البزار صاحب المسند الكبير...

بزار، شيخ، پيشوا، و حافظ بزرگ و صاحب مسند كبير بود ... .

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج 13 ص 554 ، تحقيق : شعيب الأرناؤوط , محمد نعيم العرقسوسي ، ناشر : مؤسسة الرسالة - بيروت ، الطبعة : التاسعة ، 1413هـ .

و در ديگر كتاب خود مي‌نويسد:

البزار الحافظ العلامة أبو بكر أحمد بن عمرو بن عبد الخالق البصري...

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، تذكرة الحفاظ، ج 2 ص 653، رقم: 675 ، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى.

سيوطي نيز در باره او مي‌نويسد:

651 البزار الحافظ العلامة الشهير أبو بكر أحمد بن عمرو بن عبد الخالق البصري صاحب المسند الكبير المعلل ..

بزار، حافظ و علامه پرآوازه ، صاحب كتاب مسند كبير بود.

السيوطي، جلال الدين أبو الفضل عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاى911هـ)، طبقات الحفاظ، ج 1 ص 289 ، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1403هـ.

أَحْمَدُ بْنُ زُهَيْرٍ التُّسْتَرِيُّ

از اين جا در حقيقت روايت با دو سند نقل شده است، يكي از طريق بزار و ديگري از طريق أحمد بن زهير تستري؛ هر چند كه اثبات وثاقت أحمد بن بزار، براي اثبات صحت روايت كفايت مي‌كند؛ اما در عين حال ما وضعيت أحمد بن زهير تستري را نيز بررسي خواهيم كرد.

ذهبي در شرح حال او مي‌نويسد:

التستري الحافظ الحجة العلامة الزاهد أبو جعفر أحمد بن يحيى بن زهير أحد الاعلام... قال الحافظ أبو عبد الله بن منده ما رأيت في الدنيا احفظ من أبي جعفر التستري.

تستري، حافظ، حجت (كسي كه سي‌صد هزار حديث حفظ است) علامه، پرهيزگار و يكي از مشاهير بود. عبد الله بن منده گفته: من در دنيا كسي را قوي‌تر از ابوجعفر تستري در حفظ نديدم.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، تذكرة الحفاظ، ج 2 ص 757، رقم: 759 ، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى.

و سيوطي در باره او مي‌نويسد:

التستري الحافظ الحجة العلامة الزاهد أبو جعفر أحمد بن يحيى بن زهير أحد الأعلام مكثر جود وصنف وقوى وضعف وبرع في هذا الشأن حدث عنه ابن حبان والطبراني . قال أبو عبد الله بن منده ما رأيت في الدنيا أحفظ من أبي إسحاق بن حمزة وسمعته يقول ما رأيت في الدنيا أحفظ من أبي جعفر التستري.

تستري، حافظ، حجت ، علامه و زاهد، يكي از مشاهيري كه زياد روايت نقل كرده است. او پرتلاش بود، كتاب نوشت، در باره قوت و ضعف روايت نظر مي‌داد و پرهيزگار بود.

السيوطي، جلال الدين أبو الفضل عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاى911هـ)، طبقات الحفاظ، ج 1 ص 321 ، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1403هـ.

مُحَمَّدُ بْنُ عُثْمَانَ بْنِ كَرَامَةَ

از روات بخاري، و ساير صحاح سته؛ مزي در تهذيب الكمال در باره او مي‌نويسد:

رَوَى عَنه : البخاري ، وأبو داود ، والتِّرْمِذِيّ ، وابن ماجة... وأبو حاتم الرازي ، وَقَال : صدوق. وَقَال أبو العباس بن عقدة : سمعت محمد بن عَبد الله بن سُلَيْمان ، وداود بن يحيى يقولان : كان صدوقا.

وَقَال أبو محمد عَبد الله بن علي بن الجارود : ذكرته لمحمد بن يحيى فأحسن القول فيه. وذكره ابنُ حِبَّان في كتاب الثقات .

بخاري، ابوداود، ترمذي إبن ماجه و همچنين ابوحاتم رازي از او روايت نقل كرده‌اند و ابوحاتم گفته ك او زياد راستگو بود. ابن عقده گفته كه از محمد بن عبد الله بن سليمان و داود بن يحيى شنيدم كه مي‌گفتند: او بسيار راستگو بود.

عبد الله بن علي بن الجارود گفته: من از او در پيش محمد بن يحيي ياد كردم؛ پس سخنان بسيار خوبي در باره او گفت. ابن حبان نيز نام او را در زمره روات ثقه آورده است .

المزي، ابوالحجاج يوسف بن الزكي عبدالرحمن (متوفاى742هـ)، تهذيب الكمال، ج26 ص93 ، تحقيق: د. بشار عواد معروف، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1400هـ – 1980م.

ذهبي در الكاشف مي‌نويسد:

محمد بن عثمان بن كرامة العجلي مولاهم عن أبي أسامة وطبقته وعنه البخاري وأبو داود والترمذي وابن ماجة وابن صاعد والمحاملي وابن مخلد صاحب حديث صدوق مات 256 في رجب خ د ت ق

محمد بن عثمان بن كرامه، از ابوأسامه و هم دوره‌هاي او روايت نقل كرده‌اند، بخاري، ابوداود، ترمذي و ... از او روايت نقل كرده‌اند، او صاحب حديث و بسيار راستگو بود.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستة، ج2 ص200، رقم:5044 ، تحقيق محمد عوامة، ناشر: دار القبلة للثقافة الإسلامية، مؤسسة علو - جدة، الطبعة: الأولى، 1413هـ - 1992م.

و در سير أعلام النبلاء از او با عنوان «امام، محدث و ثقه» ياد كرده است :

ابن كرامة خ د ت ق . الإمام المحدث الثقة أبو جعفر محمد بن عثمان بن كرامة... .

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج 12 ص 296 ، تحقيق : شعيب الأرناؤوط , محمد نعيم العرقسوسي ، ناشر : مؤسسة الرسالة - بيروت ، الطبعة : التاسعة ، 1413هـ .

و إبن حجر عسقلاني نيز او را «ثقه» دانسته است :

محمد بن عثمان بن كرامة بفتح الكاف وتخفيف الراء الكوفي ثقة من الحادية عشرة مات سنة ست وخمسين خ د ت ق

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852هـ)، تقريب التهذيب، ج1 ص496، رقم:6134 ، تحقيق: محمد عوامة، ناشر: دار الرشيد - سوريا، الطبعة: الأولى، 1406 - 1986.

عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ مُوسَى

راوي بعد عبيد الله بن موسي است كه او نيز در صحيح بخاري، مسلم و ساير صحاح سته روايت دارد. مزي در تهذيب الكمال مي‌نويسد:

وَقَال أبو بكر بن أَبي خيثمة ، عن يحيى بن مَعِين : ثقة. وَقَال معاوية بن صالح : سألت يحيى بن مَعِين عنه ، فقال : اكتب عنه فقد كتبنا عنه. وَقَال أبو حاتم : صدوق ، ثقة ، حسن الحديث ، وأبو نعيم أتقن منه ، وعُبَيد الله أثبتهم في اسرائيل ، كان اسرائيل يأتيه فيقرأ عليه القرآن. وَقَال أحمد بن عَبد الله العجلي : ثقة ، وكان عالما بالقرآن ، رأسا فيه.

ابوبكر بن أبي خيثمة از يحيي بن معين نقل كرده كه او ثقه بود. معاوية بن صالح گفته از يحيي بن معين در باره او سؤال كردم، گفت: رواياتي را كه او نقل مي‌كند، بنويسيد؛ به درستي كه من روايات او را نوشته‌ام. ابوحاتم گفته: بسيار راستگو و مورد اعتماد بود، أحاديث نيكو نقل كرده بود؛ اما ابونعيم از او استوارتر و عبيد الله از او در روايتي كه از اسرائيل نقل شده، قوي‌تر بود. اسرائيل پيش او مي‌آمد و قرآن را براي او مي‌خواند. احمد بن عبد الله عجلي گفته: ثقه، آگاه به علوم قرآني و از سران اين علم بود.

و در ادامه مي‌نويسد:

روى له الجماعة.

تمام نويسندگان صحاح سته از او روايت نقل كرده‌اند.

المزي، ابوالحجاج يوسف بن الزكي عبدالرحمن (متوفاى742هـ)، تهذيب الكمال، ج19 ص168 ، تحقيق: د. بشار عواد معروف، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1400هـ – 1980م.

ابن حجر در باره او مي‌نويسد:

عبيد الله بن موسى بن باذام العبسي الكوفي أبو محمد ثقة كان يتشيع من التاسعة قال أبو حاتم كان أثبت في إسرائيل من أبي نعيم واستصغر في سفيان الثوري مات سنة ثلاث عشرة على الصحيح ع

عبيد الله بن موسي، مورد اعتماد و متمايل به شيعه بود ابوحاتم گفته: در روايت اسرائيل از أبونعيم قوي‌تر بود...

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852هـ)، تقريب التهذيب، ج1 ص375، رقم:4345 ، تحقيق: محمد عوامة، ناشر: دار الرشيد - سوريا، الطبعة: الأولى، 1406 - 1986.

و ذهبي در الكاشف مي‌نويسد :

عبيد الله بن موسى أبو محمد العبسي الحافظ أحد الأعلام على تشيعه وبدعته سمع هشام بن عروة وإسماعيل بن أبي خالد وابن جريج وعنه البخاري والدارمي وعبد والحارث بن محمد ثقة مات في ذي القعدة سنة 213 ع .

او يكي از حافظان و مشاهير به شمار مي‌آيد؛ با اين كه شيعه و بدعت‌گذار بود. بخاري، دارمي و ... از او روايت نقل كرده‌اند ، ثقه بود و در ذي القعده سال 213 از دنيا رفت.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستة، ج1 ص687، رقم: 3593 ، تحقيق محمد عوامة، ناشر: دار القبلة للثقافة الإسلامية، مؤسسة علو - جدة، الطبعة: الأولى، 1413هـ - 1992م.

يُوسُفُ بْنُ صُهَيْبٍ

مزي در تهذيب الكمال مي‌نويسد:

قال إسحاق بن منصور عن يحيى بن مَعِين ، وأبو داود : ثقة . وَقَال أبو حاتم : لا بأس به. وَقَال النَّسَائي : ليس به بأس. وذكره ابنُ حِبَّان في كتاب"الثقات" .

إسحاق بن منصور به نقل از يحيي بن معين و ابوداود نوشته كه او ثقه بود. ابوحاتم و نسائي گفته: هيچ اشكالي در او نيست. ابن حبان نيز نام او را در كتاب ثقات آورده.

المزي، ابوالحجاج يوسف بن الزكي عبدالرحمن (متوفاى742هـ)، تهذيب الكمال، ج32 ص434 ، تحقيق: د. بشار عواد معروف، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1400هـ – 1980م.

ذهبي مي‌گويد:

يوسف بن صهيب عن الشعبي وابن بريدة وعنه القطان وأبو نعيم ثقة د ت س

يوسف بن صهيب از شعبي و ابن بريده روايت نقل كرده و ثقه بود.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستة، ج2 ص399، رقم:6437 ، تحقيق محمد عوامة، ناشر: دار القبلة للثقافة الإسلامية، مؤسسة علو - جدة، الطبعة: الأولى، 1413هـ - 1992م.

ابن حجر در تقريب التهذيب مي‌نويسد:

يوسف بن صهيب الكندي الكوفي ثقة من السادسة د ت س

يوسف بن صهيب ثقه و از طبق ششم روات بود.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852هـ)، تقريب التهذيب، ج1 ص611، رقم:7868 ، تحقيق: محمد عوامة، ناشر: دار الرشيد - سوريا، الطبعة: الأولى، 1406 - 1986.

ركين بن الربيع:

ركين بن ربيع از ثقات تابعين و از روات صحيح مسلم و ساير صحاح سته است . مزي در تهذيب الكمال در باره او مي‌نويسد:

قال عَبد الله بن أحمد بن حنبل ، عَن أبيه ، وعثمان بن سَعِيد الدارمي ، عن يحيى بن مَعِين ، والنَّسَائي : ثقة. وَقَال أبو حاتم : صالح .

روى له البخاري في كتاب"الأدب"والباقون.

عبد الله بن احمد بن حنبل از پدرش و عثمان الدارمي از يحيي بن معين ونسائي نقل كرده است كه او ثقه بود. ابوحاتم گفت: درستكار بود. بخاري در ادب المفرد و ساير نويسندگان صحاح سته ( ازجمله مسلم) از او روايت نقل كرده‌اند.

المزي، ابوالحجاج يوسف بن الزكي عبدالرحمن (متوفاى742هـ)، تهذيب الكمال، ج9 ص225 ، تحقيق: د. بشار عواد معروف، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1400هـ – 1980م.

ذهبي در الكاشف تصريح مي‌كند كه احمد بن حنبل او را توثيق كرده است :

ركين بن الربيع بن عميلة الفزاري عن أبيه وابن عمر وعنه حفيده الربيع بن سهل وشعبة ومعتمر وثقه أحمد م ع

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستة، ج1 ص398، رقم:1588 ، تحقيق محمد عوامة، ناشر: دار القبلة للثقافة الإسلامية، مؤسسة علو - جدة، الطبعة: الأولى، 1413هـ - 1992م.

ابن حجر عسقلاني نيز او را «ثقه» دانسته است :

ركين بالتصغير بن الربيع بن عميلة بفتح المهملة الفزاري أبو الربيع الكوفي ثقة من الرابعة مات سنة إحدى وثلاثين بخ م 4

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852هـ)، تقريب التهذيب، ج 1 ص 210، رقم: 1956 ، تحقيق: محمد عوامة، ناشر: دار الرشيد - سوريا، الطبعة: الأولى، 1406 - 1986.

وَهْبِ بْنِ حَمْزَةَ

آخرين راوي اين روايت، وهب بن حمزه است كه از أصحاب رسول خدا صلي الله عليه وآله و خود ناقل ماجرا است.

ابن أثير الجزري، عز الدين بن الأثير أبي الحسن علي بن محمد (متوفاى630هـ)، أسد الغابة في معرفة الصحابة، ج 5 ص 474 ، تحقيق عادل أحمد الرفاعي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1417 هـ - 1996 م.

ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاى 597 هـ)، تلقيح فهوم أهل الأثر في عيون التاريخ والسير ، ج 1 ص 190، باب «تسمية أصحاب الرسول (ص) ومن رآه... و ج 1 ص 223 ، باب «ذكر من روى عن رسول الله (ص) من جميع أصحابه...» ، ناشر : شركة دار الأرقم بن أبي الأرقم - بيروت ، الطبعة : الأولى، 1997م.

بنابراين سند اين روايت كاملا صحيح است و هيچ اشكال و ايرادي بر ‌آن وارد نيست.

براي اطلاع بيشتر در باره سند و دلالت اين روايت به آدرس ذيل مراجعه فرماييد:

http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=14176

[22] . روايت اول: عبد الله بن عباس

ابوداود طيالسى در مسند خود مى‌نويسد:

حَدَّثَنَا أَبُو عَوَانَةَ، عَنْ أَبِي بَلْجٍ، عَنْ عَمْرِو بْنِ مَيْمُونٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، أَنّ رَسُولَ اللَّهِ (ص) قَالَ لِعَلِيٍّ:

«أَنْتَ وَلِيُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ بَعْدِي».

از إبن عباس نقل شده است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله خطاب به على (عليه السلام) فرمود:

«تو ولى هر مؤمنى بعد از من هستي».

الطيالسي البصري، سليمان بن داوود ابوداوود الفارسي (متوفاى204هـ)، مسند أبي داوود الطيالسي،ج1، ص360، ح2752، ناشر: دار المعرفة - بيروت.

بررسي سند روايت

أَبُو عَوَانَةَ، وضّاح بن عبد الله

از روات، بخارى، مسلم و ساير صحاح سته، ذهبى او را «ثقه» و «متقن» مى‌داند:

وضاح بن عبد الله الحافظ أبو عوانة اليشكري مولى يزيد بن عطاء سمع قتادة وابن المنكدر وعنه عفان وقتيبة ولوين ثقة متقن لكتابه توفي 176 ع

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستة، ج2 ص349، رقم:6049، تحقيق محمد عوامة، ناشر: دار القبلة للثقافة الإسلامية، مؤسسة علو - جدة، الطبعة: الأولى، 1413هـ - 1992م.

ابن حجر نيز مى‌نويسد:

وضاح بتشديد المعجمة ثم مهملة اليشكري بالمعجمة الواسطي البزاز أبو عوانة مشهور بكنيته ثقة ثبت من السابعة مات سنة خمس أو ست وسبعين ع

وضاح، ثقه، استوار و از طبقه هفتم روات بود.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852هـ)، تقريب التهذيب،ج1، ص580، رقم: 7407، تحقيق: محمد عوامة، ناشر: دار الرشيد - سوريا، الطبعة: الأولى، 1406 - 1986.

أَبِو بَلْجٍ، يحيى بن سليم بن بلج:

مزى در تهذيب الكمال مى‌نويسد:

أبو بلج الفزاري الواسطي، ويُقال: الكوفي، وهو الكبير، اسمه: يحيى بن سليم بن بلج...

قال إسحاق بن منصور، عن يحيى بن مَعِين: ثقة. وكذلك قال محمد بن سعد، والنَّسَائي، والدار قطني. وقَال البُخارِيُّ: فيه نظر. وَقَال أبو حاتم: صالح الحديث، لا بأس به.

ابوبلج فزارى، اسحاق بن منصور از يحيى بن معين نقل كرده است كه او «ثقه» است، همچنين محمد بن سعد، نسائى و دارقطنى او را توثيق كرده‌اند. بخارى گفته: در او اشكال است، ابوحاتم گفته: حديثش صالح است و در خود او اشكالى نيست.

المزي، ابوالحجاج يوسف بن الزكي عبدالرحمن (متوفاى742هـ)، تهذيب الكمال،ج33، ص162، تحقيق: د. بشار عواد معروف، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1400هـ – 1980م.

ذهبى در كتاب الكاشف در باره او مى‌نويسد:

أبو بلج الفزاري يحيى بن سليم أو بن أبي سليم عن أبيه وعمرو بن ميمون الأودي وعنه شعبة وهشيم وثقه بن معين والدارقطني وقال أبو حاتم لا بأس به وقال البخاري فيه نظر 4

يحيى بن سليم، يحيى بن معين و دارقطنى او را توثيق كرده‌اند،‌ ابوحاتم گفته: اشكالى در او نيست و بخارى گفته: در او اشكالى است.

الكاشف ج2 ص414، رقم:6550

و ابن حجر در لسان الميزان مى‌گويد:

يحيى بن سليم ان أبو بلج الفزاري عن عمرو بن ميمون وعنه شعبة وهشيم وثقه بن معين والنسائي والدارقطني.

يحيى بن معين، نسائى و دارقطنى او را توثيق كرده‌اند.

لسان الميزان ج7 ص432، رقم:5209

و در تقريب التهذيب او را صدوق دانسته؛ اما گفته است كه برخى وقت‌ها اشتباه مى‌كرده:

أبو بلج بفتح أوله وسكون اللام بعدها جيم الفزاري الكوفي ثم الواسطي الكبير اسمه يحيى بن سليم أو بن أبي سليم أو بن أبي الأسود صدوق ربما أخطأ من الخامسة 4

ابو بلج، بسيار راستگو است؛ ولى گاهى اشتباه مى‌كرده است.

تقريب التهذيب ج1 ص625، رقم: 8003.

بديهى است كه جمله بخارى «فيه نظر»، نمى‌تواند در برابر توثيقات بزرگان علم رجال اهل سنت، تضعيف محسوب شود و به صحت روايت ضرر بزند؛ چرا كه بزرگانى همچون يحيى بن معين، دارقطنى، نسائى، محمد بن سعد و ابن أبى حاتم او را توثيق كرده‌اند و تضعيف بخارى در برابر توثيقات اين بزرگان تاب مقاومت ندارد؛ چنانچه بدر الدين عينى در باره روايتى كه از ابوالمنيب عبيد الله بن عبد الله نقل شده است مى‌گويد:

فإن قلت: في إسناده أبو المنيب عبيد الله بن عبد الله، وقد تكلم فيه البخاري وغيره. قلت: قال الحاكم: وثقه ابن معين، وقال ابن أبي حاتم: سمعت أبي يقول: هو صالح الحديث، وأنكر على البخاري إدخاله في الضعفاء، فهذا ابن معين إمام هذا الشأن وكفى به حجة في توثيقه إياه.

اگر بگويى كه در سند آن ابو المنيب عبيد الله بن عبد الله است كه بخارى و ديگران به او اشكال گرفته‌اند، مى‌گويم: حاكم گفته كه ابن معين او را توثيق كرده، ابوحاتم گفته كه از پدرم شنيدم كه مى‌گفت: او صالح الحديث است؛ اما بخارى منكر شده و او را در زمره ضعفاء آورده است؛ اما يحيى بن معين، پيشواى اين كار (علم رجال) است، براى حجيت روايت، توثيق او، توسط يحيى بن معين كفايت مى‌كند.

العيني الغيتابي الحنفي، بدر الدين ابومحمد محمود بن أحمد (متوفاى 855هـ)، عمدة القاري شرح صحيح البخاري،ج7، ص11، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.

وضعيت يحيى بن سليم نيز تقريبا به همين صورت است، بخارى او را تضعيف كرده‌ ـ البته اگر بگوييم كه «فيه نظر» تضعيف باشد ـ؛‌ اما يحيى بن معين و ديگر ائمه رجال اهل سنت او را توثيق كرده‌اند؛ پس بر طبق گفته آقاى بدر الدين عينى، تضعيف بخارى ارزشى ندارد و تنها توثيق يحيى بن معين، براى اثبات حجيت روايت كفايت مى‌كند.

حتى اگر فرض كنيم كه اشكال بخارى تأثير گذار باشد، بازهم روايت از حجيت ساقط نمى‌شود و حد اكثر يحيى بن سليم مى‌شود «مختلف فيه» و روايت «مختلف فيه» از ديدگاه اهل سنت، دست‌كم داراى درجه «حسن» است و روايت حسن نيز از ديدگاه آن‌ها حجت است و در حجيت با روايت صحيح تفاوتى ندارد.

البانى وهابى نيز روايت يحيى بن سليم را «حسن» دانسته است:

1188 - إسناده حسن ورجاله ثقات رجال الشيخين غير أبي بلج واسمه يحيى بن سليم بن بلج قال الحافظ صدوق ربما أخطأ.

سند روايت «حسن» است، تمام راويان آن ثقه و از راويان بخارى و مسلم هستند؛‌ غير از أبوبلج كه ابن حجر گفته او بسيار راستگو است؛ ولى گاهى اشتباه مى‌كرده.

ألباني، محمد ناصر (متوفاى1420هـ)، ظلال الجنة،ج1، ص27، ج2، ص338، ناشر: المكتب الإسلامي – بيروت، الطبعة: الثالثة – 1413هـ ـ 1993م.

البته البانى روايت «أنت ولى كل مؤمن بعدي» را با همين سند، صحيح مى‌داند و صراحتا اعتراف مى‌كند كه اين روايت صحيح است كه در ادامه به سخن او اشاره مى‌شود.

نتيجه آن كه: يحيى بن سليم از ديدگاه، يحيى بن معين، دارقطنى، ابن أبى‌حاتم، البانى و... موثق و روايتش «صحيح» و يا دست‌كم «حسن» است.

عَمْرِو بْنِ مَيْمُونٍ

از روات بخارى، مسلم و ساير صحاح سته:

عمرو بن ميمون الأودي عن عمر ومعاذ وعنه زياد بن علاقة وأبو إسحاق وابن سوقة كثير الحج والعبادة وهو راجم القردة مات 74 ع

عمرو بن ميميون، زياد به حج مى‌رفت و اهل عبادت بود، او همان كسى است كه ميمون را سنگسار كرد.

الكاشف ج2 ص89، رقم: 4237

عمرو بن ميمون الأودي أبو عبد الله ويقال أبو يحيى مخضرم مشهور ثقة عابد نزل الكوفة مات سنة أربع وسبعين وقيل بعدها ع.

عمرو بن ميمون كه به او أبويحيى گفته مى‌شود، مخضرم (كسى كه زمان جاهليت و اسلام را درك كرده)، مشهور، مورد اعتماد و اهل عبادت بود.

تقريب التهذيب ج1 ص427، رقم:5122.

قضيه سنگسار كردن ميمون در جاهليت را بخارى در صحيح خود نقل كرده است:

حدثنا نُعَيْمُ بن حَمَّادٍ حدثنا هُشَيْمٌ عن حُصَيْنٍ عن عَمْرِو بن مَيْمُونٍ قال رأيت في الْجَاهِلِيَّةِ قِرْدَةً اجْتَمَعَ عليها قِرَدَةٌ قد زَنَتْ فَرَجَمُوهَا فَرَجَمْتُهَا مَعَهُمْ.

نعيم بن حماد از هشيم بن حصين از عمرو بن ميمون روايت کرده است که وي گفت: در جاهليت، ميموني را ديدم که زنا کرده بود، پس گروهي از ميمون ها دور وي جمع شده و او را سنگسار کردند؛ من نيز به همراه ايشان او را سنگسار کردم !!!

البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاى256هـ)، صحيح البخاري،ج3، ص1397، ح3636، کتاب مناقب الأنصار، باب القسامة في الجاهلية، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

ابْنِ عَبَّاسٍ

صحابى.

همين روايت را احمد بن حنبل و حاكم نيشابورى به صورت مفصل نقل كرده‌اند:

(2942)- [3052] حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ حَمَّادٍ، حَدَّثَنَا أَبُو عَوَانَةَ، حَدَّثَنَا أَبُو بَلْجٍ، حَدَّثَنَا عَمْرُو بْنُ مَيْمُونٍ، قَالَ: إِنِّي لَجَالِسٌ إِلَى ابْنِ عَبَّاسٍ، إِذْ أَتَاهُ تِسْعَةُ رَهْطٍ، فَقَالُوا: يَا أَبَا عَبَّاسٍ، إِمَّا أَنْ تَقُومَ مَعَنَا، وَإِمَّا أَنْ يُخْلُونَا هَؤُلَاءِ، قَالَ: فَقَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ: بَلْ أَقُومُ مَعَكُمْ، قَالَ: وَهُوَ يَوْمَئِذٍ صَحِيحٌ قَبْلَ أَنْ يَعْمَى، قَالَ: فَابْتَدَءُوا فَتَحَدَّثُوا، فَلَا نَدْرِي مَا قَالُوا، قَالَ: فَجَاءَ يَنْفُضُ ثَوْبَهُ، وَيَقُولُ: أُفْ وَتُفْ، وَقَعُوا فِي رَجُلٍ لَهُ عَشْرٌ، وَقَعُوا فِي رَجُلٍ، قَالَ لَهُ النَّبِيُّ (ص): " لَأَبْعَثَنَّ رَجُلًا لَا يُخْزِيهِ اللَّهُ أَبَدًا، يُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ "...

إِنَّهُ لَا يَنْبَغِي أَنْ أَذْهَبَ إِلَّا وَأَنْتَ خَلِيفَتِي ". قَالَ: وَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ: "أَنْتَ وَلِيِّي فِي كُلِّ مُؤْمِنٍ بَعْدِي".

عمرو بن ميمون مى‏گويد: با عبد اللَّه بن عباس نشسته بودم، افرادى كه در نه گروه بودند نزد او آمدند و گفتند: يا برخيز و با ما بيا و يا شما ما را با ابن عباس تنها گذاريد. اين ماجرا زمانى بود كه ابن عباس بينا بود و هنوز كور نشده بود. ابن عباس گفت: من با شما مى‏آيم [آنان به گوشه‏اى رفتند و] با ابن عباس مشغول گفت و گو شدند. من نمى‏فهميدم چه مى‏گويند. پس از مدتى عبد اللَّه بن عباس در حالى كه لباسش را تكان مى‏داد تا غبارش فروريزد آمد و گفت: اف و تف بر آنان، به مردى دشنام مى‏دهند و از او عيب‏جويى مى‏كنند كه ده ويژگى براى اوست؛

[يك‏]- رسول‌خدا (ص) فرمود: «مردى را روانه ميدان مى‏كنم كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش هم او را دوست دارند هرگز خدا او را خوار نمى‏كند»... .

شايسته نيست كه من بروم؛ مگر اين كه تو جانشين من باشى. ابن عباس مى‌گويد كه رسول خدا صلي الله عليه وآله به على (عليه السلام) فرمود: تو بعد از من بر هر مؤمنى ولى هستى.

الشيباني، ابوعبد الله أحمد بن حنبل (متوفاى241هـ)، فضائل الصحابة، ج2، ص685، ح3062، تحقيق د. وصي الله محمد عباس، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1403هـ – 1983م؛

مسند أحمد بن حنبل، ج1، ص3053، ح3062، ناشر: مؤسسة قرطبة – مصر.؛

الطبراني، ابوالقاسم سليمان بن أحمد بن أيوب (متوفاى360هـ)، المعجم الكبير، ج12، ص98، تحقيق: حمدي بن عبدالمجيد السلفي، ناشر: مكتبة الزهراء - الموصل، الطبعة: الثانية، 1404هـ – 1983م؛

ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله (متوفاى571هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل،ج42، ص100، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر - بيروت – 1995؛

ابن كثير الدمشقي، ابوالفداء إسماعيل بن عمر القرشي (متوفاى774هـ)، البداية والنهاية،ج7، ص339، ناشر: مكتبة المعارف – بيروت؛

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852هـ)، الإصابة في تمييز الصحابة،ج4، ص568، تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل - بيروت، الطبعة: الأولى، 1412هـ - 1992م.

حاكم نيشابورى متوفاى405هـ بعد از نقل اين روايت مى‌گويد:

هذا حديث صحيح الإسناد ولم يخرجاه بهذه السياقة.

اين روايت سندش صحيح است؛ ولى بخارى متوفاى256هـ و مسلم به اين صورت نقل نكرده‌اند.

النيسابوري، محمد بن عبدالله، المستدرك علي الصحيحين، ج3، ص143، دار الكتب العلمية ـ بيروت، الأولى، 1411هـ.

ذهبى متوفاى748هـ نيز در تلخيص المستدرك بعد از نقل اين روايت گفته:

صحيح.

المستدرك علي الصحيحين و بذيله التلخيص للحافظ الذهبي، ج3، ص134، كتاب معرفة الصحابة، باب ذكر اسلام امير المؤمنين، طبعة مزيدة بفهرس الأحاديث الشريفة، دارالمعرفة، بيروت،1342هـ.

ابن عبد البر قرطبى بعد از نقل اين روايت مى‌گويد:

قال أبو عمر رحمه الله هذا إسناد لا مَطْعَنٌ فيه لأحد لصحته وثقة نَقَلَتِه... .

ابو عمر (ابن عبد البر) گفته: اين سندى است كه هيچ كس حق اشكال به آن را ندارد؛ چرا كه سند آن صحيح و تمام راويان آن موثق هستند.

ابن عبد البر النمري القرطبي المالكي، ابوعمر يوسف بن عبد الله بن عبد البر (متوفاى 463هـ)، الاستيعاب في معرفة الأصحاب،ج3 ص1091 ـ 1092، تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل - بيروت، الطبعة: الأولى، 1412هـ.

حافظ ابوبكر هيثمى متوفاى807 هـ نيز بعد از اين روايت مى‌گويد:

رواه أحمد والطبراني في الكبير والأوسط باختصار ورجال أحمد رجال الصحيح غير أبي بلج الفزاري وهو ثقة وفيه لين.

اين روايت را احمد و طبرانى متوفاى360هـ در معجم كبير و معجم اوسط به صورت خلاصه نقل كرده‌اند، راويان احمد همگى راويان صحيح بخارى متوفاى256هـ هستند؛ غير از أبى بلج فزارى كه او نيز مورد اعتماد و در او اشكالى است.

الهيثمي، علي بن أبي بكر، مجمع الزوائد، ج9، ص120، دار الريان للتراث/‏ دار الكتاب العربي ـ القاهرة، بيروت ـ 1407هـ.

حتى البانى وهابى كه روايت أبوبلج را در جاى ديگر «حسن» دانسته، در اين جا تصحيح مى‌كند و مى‌گويد:

و أما قوله: «وهو ولي كل مؤمن بعدي». فقد جاء من حديث ابن عباس، فقال الطيالسي ( 2752 ): حدثنا أبو عوانة عن أبي بلج عن عمرو بن ميمون عنه " أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال لعلي: " أنت ولي كل مؤمن بعدي ".

و أخرجه أحمد (1 / 330 - 331) ومن طريقه الحاكم (3 / 132 - 133) و قال: «صحيح الإسناد»، و وافقه الذهبي، و هو كما قالا.

اما اين گفته پيامبر (ص) كه: «او ولى هر مؤمنى بعد از من است» از طريق ابن عباس نقل شده است. طيالسى گفته: ابوعوانه از ابوبلج از عمرو بن ميمون از ابن عباس نقل كرده است كه رسول خدا خطاب به على فرمود: تو ولى هر مؤمنى بعد از من هستى.

احمد نيز آن را نقل كرده و حاكم نيز از همين طريق آن را نقل كرده و گفته: سندش صحيح است، ذهبى نيز با نظر او موافقت كرده است. سند روايت همان گونه است است كه حاكم و ذهبى گفته‌اند (صحيح است).

ألباني، محمد ناصر (متوفاى1420هـ)، السلسلة الصحيحة المجلدات الكاملة، ج5، ص222، ذيل روايت: 2223

نتيجه اين كه: روايت «أَنْتَ وَلِيِّي فِي كُلِّ مُؤْمِنٍ بَعْدِي» از ديدگاه بزرگانى همچون حاكم نيشابورى، شمس الدين ذهبى و على بن أبى بكر هيثمى، محمد ناصر البانى و... صحيح و تمام راويان آن ثقه هستند.

براي اطلاع بيشتر در باره ساير أسناد و دلالت روايت به آدرس ذيل مراجعه فرماييد:

http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=14213

[23] . روايت اول: ابوطاهر سلفى

ابوطاهر سلفى اين روايت را با تعبير «أنا دار الحكمة وعلي بابها» با سند صحيح نقل كرده و تمام راويان آن از ديدگاه اهل سنت موثق هستند :

(48)- [48 ] حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْكَشِّيُّ، نَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الدَّوْسِيُّ، نَا شَرِيكٌ، عَنْ سَلَمَةَ بْنِ كُهَيْلٍ، عَنِ الصُّنَابِحِيِّ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: " أَنَا دَارُ الْحِكْمَةِ وَعَلِيٌّ بَابُهَا "

السلفي، أبو طاهر (متوفاى 576هـ)، الجزء الثالث من المشيخة البغدادية لأبي طاهر السلفي، ص16، ح48، مصدر المخطوط: الأسكوريال، طبق برنامه جوامع الكم.

اين كتاب را از آدرس ذيل مي‌توانيد دانلود كنيد:

http://shamela.ws/index.php/book/30621

بررسي سند روايت:

إبراهيم بن عبد الله بن مسلم الكشي:

ذهبى در باره او مى‌گويد:

الكجي. الشيخ الإمام الحافظ المعمر شيخ العصر أبو مسلم إبراهيم بن عبدالله بن مسلم بن ماعز بن مهاجر البصري الكجي صاحب السنن

ولد سنة نيف وتسعين ومئة وثقة الدارقطني وغيره وكان سريا نبيلا متمولا عالما بالحديث وطرقه عالي الإسناد.

ابراهيم كجى، شيخ، امام و حافظ (كسى كه بيش از يك صد هزار روايت حفظ بوده) بود، عمرش طولانى و استاد زمان خود بود. دار قطنى و ديگران او را توثيق كرده‌اند، بزرگ قوم، شريف و بزرگوار، سرمايه‌دار، آگاه به علم حديث و طرق روايت او با سند‌هاى كوتاه بود.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج13، ص423، تحقيق : شعيب الأرناؤوط , محمد نعيم العرقسوسي ، ناشر : مؤسسة الرسالة - بيروت ، الطبعة : التاسعة ، 1413هـ .

محمد بن عبد الله بن الزبير الدوسي:

ابن حجر در شرح حال او مى‌نويسد:

6017 محمد بن عبد الله بن الزبير بن عمر بن درهم الأسدي أبو أحمد الزبيري الكوفي ثقة ثبت إلا أنه قد يخطىء في حديث الثوري.

محمد بن عبد الله زبيرى، ثقه و استوار بوده؛ مگر اين كه گاهى در روايتى از سفيان ثورى نقل كرده، دچار اشتباه شده است.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852هـ)، تهذيب التهذيب، ج1، ص487، ناشر: دار الفكر - بيروت، الطبعة: الأولى، 1404 - 1984 م.

اشبتاه او در روايت از ثورى دليل بر ضعف او و ضعف اين روايت نمى‌شود؛ چرا كه اين روايت را از ثورى نقل نكرده است.

شمس الدين ذهبى او را اين گونه ستوده است:

محمد بن عبد الله بن الزبير بن عمر بن درهم الحافظ الكبير المجود أبو أحمد الزبيري الكوفي مولى بني أسد.

محمد بن عبد الله، حافظ بزرگ و كسى كه خيلى خوب روايات را مى‌خواند، بود....

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج9، ص529، تحقيق: شعيب الأرناؤوط , محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.

شريك بن عبد الله بن الحارث بن شريك بن عبد الله:

از روات بخارى (تعليقا) مسلم و ساير صحاح سته،‌ ذهبى در باره او مى‌گويد:

2276 شريك بن عبد الله أبو عبد الله النخعي القاضي أحد الأعلام عن زياد بن علاقة وسلمة بن كهيل وعلي بن الأقمر وعنه أبو بكر بن أبي شيبة وعلي بن حجر وثقه بن معين وقال غيره سيء الحفظ وقال النسائي ليس به بأس هو أعلم بحديث الكوفيين من الثوري قاله بن المبارك توفي 177 عاش اثنتين وثمانين سنة خت 4 م متابعة.

شريك بن عبد الله نخعى، از يكى سرشناسان بود، ابن معين او را توثيق كرده و گفته از نظر حافظه خوب نبود، نسائى گفته: اشكالى در او نيست او داناترين شخص به حديث كوفى‌ها از ثورى بوده است.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستة، ج1، ص485، تحقيق محمد عوامة، ناشر: دار القبلة للثقافة الإسلامية، مؤسسة علو - جدة، الطبعة: الأولى، 1413هـ - 1992م.

سلمة بن كهيل:

2046 سلمة بن كهيل أبو يحيى الحضرمي من علماء الكوفة رأى زيد بن أرقم وروى عن أبي جحيفة وعلقمة وعنه سفيان وشعبة ثقة له مائتا حديث وخمسون حديثا مات 121 ع

سلمة بن كهيل، ثقه است و دويست و پنجاه حديث از او (در صحاح سته) نقل شده است.

الكاشف ج1، ص454

أبو عبد الله الصنابحي:

3952 عبد الرحمن بن عسيلة بمهملتين مصغر المرادي أبو عبد الله الصنابحي ثقة من كبار التابعين قدم المدينة بعد موت النبي صلى الله عليه وسلم بخمسة أيام.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852هـ)، تقريب التهذيب، ج1 ص346، تحقيق: محمد عوامة، ناشر: دار الرشيد - سوريا، الطبعة: الأولى، 1406 - 1986.

شرح حال ابوطاهر سلفي:

از آن جائي كه ممكن است كسى اشكال بگيرد كه ما ابوطاهر سلفي و كتاب او را نمى‌شناسيم، در اين جا به صورت كوتاه به معرفى و كتابش خواهيم پرداخت .

شمس الدين ذهبى در كتاب سير أعلام النبلاء ، حدود 30 صفحه در وصف او سخن گفته است كه ما به اختصار برخى از كلمات او در سيايش ابوطاهر سلفي مي‌آوريم:

السلفي . هو الإمام العلامة المحدث الحافظ المفتي شيخ الإسلام شرف المعمرين أبو طاهر أحمد بن محمد بن أحمد بن محمد بن إبراهيم الأصبهاني الجرواني ...

قال الحافظ المنذري سمعت الحافظ بن المفضل يقول عدة شيوخ الحافظ السلفي بأصبهان تزيد على ست مئة نفس ومشيخته البغدادية خمسة وثلاثون جزءا ...

وكان أوحد زمانه في علم الحديث وأعرفهم بقوانين الرواية والتحديث... وقال أبو سعد السمعاني في ذيله السلفي ثقة ورع متقن متثبت فهم حافظ ... .

سلفي، همان كسي كه پيشوا، علامه، محدث ، حافظ (كسي كه بيش از يك صد هزار حديث حفظ است) فتوا دهنده، شيخ الإسلام ، آبروي معمرين (آبروي كساني كه زياد عمر كرده‌اند) بود .

حافظ منذري گفته كه از حافظ بن مفضل شنيدم كه مي‌گفت: تعداد اساتيد حافظ سلفي در اصفهان بيش از شش صد نفر بود و كتاب مشيخ البغدادية او ، سي جزء داشت .

او يگانه زمان خود در دانش حديث و آشناترين آن‌ها به قوانين روايت و نقل حديث بود. ابوسعد سمعاني در شرح حال سفلفي گفته: او ثقه، پرهيزگار، استوار، باهوش و فهم قوي و حافظ بود.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج 21 ص 5 ـ 24 ، تحقيق : شعيب الأرناؤوط , محمد نعيم العرقسوسي ، ناشر : مؤسسة الرسالة - بيروت ، الطبعة : التاسعة ، 1413هـ .

حاجي خليفه در باره كتاب مشيخة البغدادية مي‌نويسد:

المشيخة البغدادية للشيخ الامام أبى طاهر أحمد بن محمد السلفي الأصبهاني المتوفى 576 ست وسبعين وخمسمائة جمع فيها الجمع الغفير مع فوائد مالا توصف مالا تحصى جملتها تزيد على مائة جزء

كشف الظنون ج 2 ص 1696

مشيخه بغداديه، از شيخ ، امام أبو طاهر سلفي، مطالب بسياري همراه با فوايدي كه قابل توصيف و شمارش نيست، در آن جمع كرده است كه همه آن‌ها از صد جزء نيز بيشتر هستند .

نتيجه: سند اين روايت كاملا صحيح است.

براي اطلاع بيشتر در باره ساير سند‌هاي اين روايت و پاسخ به شبهات پيرامون آن به آدرس ذيل مراجعه فرماييد :

http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=13350

[24] . پاورپوينت اين مطلب را مي‌توانيد از آدرس ذيل دانلود فرماييد:

http://www.valiasr-aj.com/image_user/haydari/yazidiyan.pptx

[25] . مدارک حرمت خروج بر حاکم در سؤال پنجم ارائه شد و ان شاء الله در مقاله جداگانه تمام مدارک موجود را تقديم خوانندگان عزيز خواهيم کرد.


ادامه مطلب
[ جمعه 1 اسفند 1393  ] [ 4:05 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

صحبت کردن خدا با معاویه!!

از انس بطور مرفوع آمده است: " همه اصحابم جز معاويه بن ابى سفيان را "در بهشت" ديدم، تنها او را هشتاد "يا هفتاد" سال نديدم و بعد آن بسويم آمد در حالى كه روى شترى از مشك خوشبو تر كه داخل آن از رحمت خدا و چهار دست و پايش از زبرجد بوده سوار بوده است و به او گفتم: معاويه؟ جواب داد: لبيك يا محمد به او گفتم: در اين هشتاد سال كجا بودى؟ گفت: در باغستانى زير عرش خدايم بودم كه او با من مناجات مى كرد و من با او، او به من دورد مى- فرستاد و من به او، و مى گفت: اين در عوض فحشهائى است كه در دنيا به تو داده اند.

اين حديث از ساخته هاى عبد الله بن حفص وكيل است.

ابن عدى گفته است: اين حديث ساختگى است، شك ندارم كه او سازنده آن است.

و خطيب گفته است:اين حديث از لحاظ سند و متن باطل است و مى دانيم كه سازنده آن وكيل است، و سندهاى رجالش همه مورد اعتمادند جزخودش.

و ذهبى در ميزانش، بعد از ذكر آن، از طريق ابن عدى گفته است:براى ابن عدى شايسته نبوده كه از اين دجال كور چشم كور دل روايت كند، كسى كه خداوند در باره اش فرموده است: "كسى كه در اين دنيا كور باشد در آخرت نيز كور و گمراه است ".

و در شرح حال عبيد الله بن سليمان گفته است: از او عبد الرزاق، با خير باطلى روايت كرده که او آفت آن به شمار مى رود.

و ابن حجر در لسان الميزان جلد 4 صفحه 105 گفته است: اين خبر را ابن عساكر چنين آورده است: " من وارد بهشت مى شوم، همه يارانم جز معاويه را در آنجا مى يابم كه پس از هفتاد سال او را مى بينم و به او ميگويم: معاويه كجا بودى؟ در جواب مى گويد:زير عرش خدايم بودم كه با دستش به من تحفه مى داد آنگاه فرمود: اين در عوض فحشهائى است كه در دنيا به شما داده اند ".

ابن عساكر گفته است: اين حديث نادرست است و در آن چند نفراز افراد گمنام قرار دارند.

 


ادامه مطلب
[ جمعه 1 اسفند 1393  ] [ 4:04 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

بهانه های توهین به پیامبر اسلام

بهانه های توهین به پیامبر اسلام (1) فیلمی که در فضای مجازی به نام بی گناهی مسلمانان ( Innocence of Muslims ) پخش شد دلهای مسلمانان و انسانهای آزاده جهان را به درد آورد . در این فیلم که قسمت هایی از آن در سایت یوتیوب قرار داده شد نسبت های شرم آور و ناجوانمردانه ای به پیامبر اسلام داده شد . به راستی ریشه این تهمت ها و دروغ ها نسبت به ساحت مقدس پیامبر اسلام کجاست ؟ چه شد که چنین موجی علیه اسلام و پیامبر عظیم الشأن به وجود آمد ؟ چه کسانی بهانه توهین به پیامبر اسلام را فراهم کردند؟

با کاوشی دقیق در منابع تاریخی می توان سرنخ این توهین ها را به راحتی به دست آورد .

توهین اول : سلمان رشدی نویسنده آیات شیطانی

اولین توهینی که در سطح جهانی علیه پیامبر اسلام مطرح شد ، توسط مسلمان زاده ای هندی به نام سلمان رشدی بود. وی کتابی تحت عنوان آیات شیطانی نوشت و جنجال بزرگی در سطح بین المللی به وجود آورد.

(تصویر سلمان رشدی نویسنده مرتد)

در این کتاب نسبت به ساحت مقدس پیامبر اسلام و همسران آن حضرت توهین های بسیاری شده است . بخش مهمی از این داستان که برای مسلمانان توهین‌آمیز تلقی گردیده‌است شامل بازگویی دگرگون شدهٔ زندگی محمد (در رمان با نام «ماهوند» یا «پیامبر») در شهر مکه (در رمان با نام «جاهلیه») می باشد. در میان این حکایت، بخش آیات شیطانی روایت می‌شود که در آن پیامبر ابتدا خبر از وحی آیاتی در پشتیبانی از بت‌های شرک‌آلود دیرینه می‌دهد ولی بعد آن را لغزشی برخاسته از القائات شیطانی عنوان می‌دارد.

آری ، مهم ترین بخش توهین آمیز این کتاب مربوط به افسانه ای است که در کتب اهل سنت روایت شده است . سلمان رشدی نام کتاب خود را از همین قسمت اخذ کرده و برخی آیات کتاب الهی را شیطانی خوانده است. این افسانه در کتب اهل سنت به داستان غرانیق معروف گشته است که مختصری از آن را بیان می کنیم.

خلاصة افسانه از اين قرار است که رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) علاقه‌مند بود تا به نحوي، مشرکان را جذب کند. او آرزو مي‌کرد که خداوند آياتي نازل کند تا مناسبات او را با قومش بهبود بخشد. در اين هنگام آيات سوره ‹النجم› نازل شد تا رسيد به اين آيات (أَ فَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَالْعُزَّي * وَمَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْري)؛ ‹آيا لات و عُزّا را ديده‏ايد و مَنات آن بت سومي ديگر را؟› (نجم: 19 و 20)

در اين وقت شيطان دو آيه بر زبان رسول‌الله جاري کرد، ‹تلک غرانيق العلي و ان شفاعتهن لترضي›؛ ‹آنان پرستوهاي اوج گيرنده‌اند و شفاعت آنان مايه خشنودي يا اميد است›.

اين تمجيد از بت‌ها، سبب خشنودي مشرکان شد. در همان لحظه، رسول خدا ( صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به آية سجده رسيد و مسلمان و کافر همه به سجده افتادند. شب هنگام که جبرئيل براي عرض آيات، نزد آن حضرت آمد. اين جملات را رد کرد و گفت: تو براي مردم چيزي خواندهاي که او نازل نکرده است؟!

سلمان رشدی بر این پایه کتاب خود را آیات شیطانی نام نهاد و به این بهانه به تمسخر وحی و جبرئیل و شخصیت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) پرداخت .

متاسفانه این روایت در کتب اهل سنت یافت می شود و برخی ازبزرگان این مذهب بر آن مهر صحت زدند و اینچنین بهانه تمسخر پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) را فراهم نمودند.

بزرگان اهل سنت و وهابیت که افسانه غرانیق را صحیح می دانند:

1- ابن تیمیه

وی می نویسد : وتنازعوا هل يجوز أن يسبق على لسانه ما يستدركه الله تعالى ويبينه له بحيث لا يقره على الخطأ كما نقل أنه ألقى على لسانه صلى الله عليه وسلم تلك الغرانيق العلى وإن شفاعتهن لترتجى ثم إن الله تعالى نسخ ما ألقاه الشيطان وأحكم آياته فمنهم من لم يجوز ذلك ومنهم من جوزه إذ لا محذور فيه فإن الله تعالى «يَنْسَخُ مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللَّهُ آيَاتِهِ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ * لِيَجْعَلَ مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ فِتْنَةً لِّلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ » .منهاج السنة ، ج1 ، ص471

ترجمه :و علما اختلاف كردند آيا جايز است كه بر زبان پيامبر چيزي جاري شود كه خدا آن را بر او نازل نكرده باشد و به گونه اي بيان شود كه او احتمال خطا ندهد همانگونه كه نقل شده است كه شيطان بر او القا كرده است و خداي متعال آيه خود را مستقر ساخته است پس عده اي از علما كساني هستند كه اجازه نمي دهند و عده اي اجازه مي دهند زيرا از اجازه آن مشكلي پيش نمي آيد چون خداي متعال مي فرمايد : «يَنْسَخُ مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللَّهُ آيَاتِهِ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ * لِيَجْعَلَ مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ فِتْنَةً لِّلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ »

ناصرالدین البانی درباره نظر ابن تیمیه می نویسد : وبعد كتابة ما تقدم رأيت شيخ الإسلام ابن تيمية يميل إلى تثبيت القصة بالقدر المذكور وأن قوله : " تلك الغرانيق العلى . . . " لم يلفظ به الرسول صلى الله عليه و سلم وإنما ألقاه الشيطان في أسماعهم .

ترجمه : بعد از نوشتن آنچه که گذشت دیدم که ابن تیمیه ثابت کردن این قصه میل دارد با این تفاوت که پیامبر (صلی الله علیه و آله ) عبارت (تلک الغرانیق العلی...) را به زبان نیاورد . بلکه شیطان آن را به مردم تلقین کرد.

نصب المجانیق لنسف قصة الغرانیق ص 63

2- جلال الدین سیوطی

وی در تفسیر درالمنثور می نویسد:وأخرج البزار والطبراني وابن مردويه والضياء في المختارة بسند رجاله ثقات من طريق سعيد بن جبير عن ابن عباس قال إن رسول الله صلى الله عليه وسلم قرأ أفرأيتم اللات والعزى ومنات الثالثة الأخرى تلك الغرانيق العلى وان شفاعتهن لترتجي ففرح المشركون بذلك وقالوا قد ذكر آلهتنا فجاء جبريل فقال اقرأ على ما جئتك به فقرأ أفرأيتم اللات والعزى ومنات الثالثة الأخرى تلك الغرانيق العلى وان شفاعتهن لترتجي فقال ما أتيتك بهذا هذا من الشيطان فأنزل الله وما أرسلنا من قبلك من رسول ولا نبي الا إذا تمنى إلى آخر الآية.

ترجمه :بزار و طبراني و ابن مردويه و ضياء در المختاره با سندي كه راويان آن ثقه هستند روايت كرده اند به طريق خود از سعيد بن جبير از ابن عباس گفت : هما نا رسول خدا قرائت كردند آيات مي بينيد افرايتم اللات والعزي ومنات الثالثة الاخري تلك الغرانيق العلي وان شفاعتهن لترتجي پس مشركين خوشحال شدند و گفتند خدايان ما را به نيكي ياد كرد پس جبرئيل نازل شد و گفت : بخوان آنگونه كه بر تو نازل كردم دو مرتبه همانگونه قرائت كرد جبرئيل گفت من اينها را به تو نازل نكردم اينها از شيطان است سپس خدا اين آيه را نازل كرد كه و ما هيچ رسول و نبي را قبل از تو نفرستاديم مگر اينكه شيطان دوست دارد ...

3- ابن حجر عسقلانی

وی بعد از نقل روایات آیات شیطانی می نویسد :

لكن كثرة الطرق تدل على أن للقصة أصلاً مع أنّ لها طريقين آخرين مرسلين رجالهما على شرط الصحيحين.

اما روايات متعدد ثابت مي كند كه اين قضه واقعيت دارد با اين كه دو روايت مرسل در رابطه با اين ماجرا وجود دارد اما راويان آن دو روايت شرائط صحت روايات صحيحين را دارا هستند .

... وجميع ذلك لا يتمشى على القواعد فإن الطرق إذا كثرت وتباينت مخارجها دل ذلك على أن لها أصلا وقد ذكرت أن ثلاثة أسانيد منها على شرط الصحيح .

فتح الباري، ج 8، ص 333 - 334 سورة الحج.

... و همه اين روايات شايد موافق با قواعد علم رجال نباشد ولي اگر اسانيد يك روايت زياد شد و با هم متفاوت بود، نشانگر اين است كه اين روايت حقيقت دارد و ياد آور شديم كه سه سند از اسانيد آن مطابق شروط صحيح است .

نقد افسانه غرانیق در کتب شیعه

بزرگان شیعه در طول تاریخ بارها ابطال این افسانه را ثات کرده اند و در نقد این خرافه مطالب بسیاری نوشته اند که خوانندگان را به تفاسیر شیعه ذیل آیات سوره نجم ارجاع می دهیم .

از میان صدها تفسیر شیعه در این زمینه تنها به کلام آیت الله العظمی مکارم شیرازی (دام ظله العالی) اکتفا می کنیم . ایشان در بیانی خلاصه و جامع در جواب چنین افسانه ای می نویسند:در بعضى از كتب اهل سنت روايات عجيبى در اينجا از ابن عباس نقل شده كه: پيامبر خدا ص در مكه مشغول خواندن سوره" النجم" بود، چون به آياتى كه نام بتهاى مشركان در آن بود رسيد (أَ فَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى‏) در اين هنگام شيطان اين دو جمله را بر زبان او جارى ساخت:

(تلك الغرانيق العلى، و ان شفاعتهن لترتجى!).

(اينها پرندگان زيباى بلند مقامى هستند و از آنها اميد شفاعت است!) «1».

در اين هنگام مشركان خوشحال شدند و گفتند محمد ص تا كنون نام خدايان ما را به نيكى نبرده بود، در اين هنگام پيامبر ص سجده كرد و آنها هم سجده كردند، جبرئيل نازل شد و به پيامبر ص اخطار كرد كه اين دو جمله را براى تو نياورده بودم، اين از القائات شيطان بود در اين موقع آيات مورد بحث (وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ ...) نازل گرديد و به پيامبر ص و مؤمنان هشدار داد! گر چه جمعى از مخالفان اسلام براى تضعيف برنامه‏هاى پيامبر ص به گمان اينكه دستاويز خوبى پيدا كرده‏اند اين قضيه را با آب و تاب فراوان نقل كرده و شاخ و برگهاى زيادى به آن داده‏اند ولى قرائن فراوان نشان مى‏دهد كه اين يك حديث مجعول و ساختگى است كه براى بى اعتبار جلوه دادن قرآن و كلمات پيامبر اسلام ص وسيله شيطان‏صفتان جعل شده است زيرا:

اولا- به گفته محققان، راويان اين حديث افراد ضعيف و غير موثقند، و صدور آن از ابن عباس نيز به هيچوجه معلوم نيست، و به گفته" محمد بن اسحاق" اين حديث از مجعولات زنادقه مى‏باشد و او كتابى در اين باره نگاشته است.

ثانيا- احاديث متعددى در مورد نزول سوره نجم و سپس سجده كردن پيامبر و مسلمانان در كتب مختلف نقل شده، و در هيچيك از اين احاديث سخنى از افسانه غرانيق نيست، و اين نشان مى‏دهد كه اين جمله بعدا به آن افزوده شده است.

ثالثا- آيات آغاز سوره نجم صريحا اين خرافات را ابطال مى‏كند آنجا كه مى‏گويد وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى‏:" پيامبر از روى هواى نفس سخن نمى‏گويد آنچه مى‏گويد تنها وحى الهى است" اين آيه با افسانه فوق چگونه سازگار است؟

رابعا- آياتى كه بعد از ذكر نام بتها در اين سوره آمده، همه بيان مذمت بتها و زشتى و پستى آنها است و با صراحت مى‏گويد: اينها اوهامى است كه شما با پندارهاى بى اساس خود ساخته‏ايد و هيچگونه كارى از آنها ساخته نيست (إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُسُ وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدى‏. با اين مذمتهاى شديد چگونه ممكن است چند جمله قبل از آن، مدح بتها شده باشد بعلاوه قرآن صريحا يادآور شده كه خدا تمامى آن را از هر گونه تحريف و انحراف و تضييع حفظ مى‏كند چنان كه در آيه 9 سوره حجر مى‏خوانيم:" إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ".

خامسا- مبارزه پيامبر ص با بت و بت پرستى يك مبارزه آشتى ناپذير و پى‏گير و بى وقفه از آغاز تا پايان عمر او است، پيغمبر ص در عمل نشان داد كه هيچگونه مصالحه و سازش و انعطافى در مقابل بت و بت پرستى- حتى در سخت ترين حالات- نشان نمى‏دهد، چگونه ممكن است چنين الفاظى بر زبان مباركش جارى شود.

و سادسا- حتى آنها كه پيامبر اسلام ص را از سوى خدا نمى‏دانند و مسلمان نيستند او را انسانى متفكر و آگاه و مدبر مى‏دانند كه در سايه تدبيرش به بزرگترين پيروزيها رسيد، آيا چنين كسى كه شعار اصليش لا اله الا اللَّه و مبارزه آشتى ناپذير با هر گونه شرك و بت پرستى بوده، و عملا نشان داده است كه در ارتباط با مساله بتها حاضر به هيچگونه سازشى نيست، چگونه ممكن است برنامه اصلى خود را رها كرده و از بتها اين چنين تجليل به عمل آورد؟! از مجموع اين بحث بخوبى روشن مى‏شود كه افسانه غرانيق ساخته و پرداخته دشمنان ناشى و مخالفان بيخبر است كه براى تضعيف موقعيت قرآن و پيامبر ص چنين حديث بى اساس را جعل كرده‏اند. لذا تمام محققان اسلامى اعم از شيعه و اهل تسنن اين حديث را قويا نفى و تضعيف كرده‏اند و به جعل جاعلين نسبت داده‏اند . البته بعضى از مفسران توجيهى براى اين حديث ذكر كرده‏اند كه بر فرض ثبوت اصل حديث، قابل مطالعه بود و آن اينكه:" پيامبر اسلام ص آيات قرآن را آهسته و با تانى مى‏خواند، و گاه در ميان آن لحظاتى سكوت مى‏كرد، تا دلهاى مردم آن را بخوبى جذب كند، هنگامى كه مشغول تلاوت آيات سوره نجم بود و به آيه" أَ فَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى‏" رسيد بعضى از شيطان صفتان (مشركان لجوج) از فرصت استفاده كرده و جمله تلك الغرانيق العلى و ان شفاعتهن لترتجى را در اين وسط با لحن مخصوصى سر دادند تا هم دهن كجى به سخنان پيامبر ص كنند و هم كار را بر مردم مشتبه سازند، ولى آيات بعد به خوبى از آنها پاسخ گفت و بت پرستى را شديدا محكوم كرد" و از اينجا روشن مى‏شود اينكه بعضى خواسته‏اند داستان غرانيق را نوعى انعطاف از ناحيه پيامبر ص نسبت به بت پرستان به خاطر سرسختى آنها و علاقه پيامبر ص به جذب آنان به سوى اسلام بدانند و از اين راه تفسير كنند، مرتكب اشتباه بزرگى شده‏اند، و نشان مى‏دهد كه اين توجيه‏گران موضع اسلام و پيامبر ص را در برابر بت و بت پرستى درك نكرده‏اند و مدارك تاريخى كه مى‏گويد دشمنان هر بهايى را حاضر شدند به پيامبر ص در اين زمينه بپردازند و او قبول نكرد و ذره‏اى از برنامه خود عدول ننمود نديده‏اند، و يا عمدا تجاهل مى‏كنند.


ادامه مطلب
[ جمعه 1 اسفند 1393  ] [ 4:02 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

ناراحتی علی ع ازعمر طبق نقل بخاری ومسلم :

بخارى و مسلم نقل كرده‌اند كه علی (علیه السلام) پس از شهادت حضرت زهرا (علیها السلام) كسى را نزد ابوبكر فرستاد و او را به حضور طلبید و سفارش نمود كه عمر را همراه خودش نیاورد؛ چون آن حضرت دوست نداشت چهره خلیفه دوم را ببیند: «فَأَرْسَلَ إِلَى أَبِی بَكْر أَنِ ائْتِنَا، وَلاَ یَأْتِنَا أَحَدٌ مَعَكَ، كَرَاهِیَةً لِمَحْضَرِ عُمَرَ». البخاری الجعفی، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله (متوفای256هـ)، صحیح البخاری، ج 4، ص 1549، ح3998، كِتَاب الْمَغَازِی، بَاب غَزْوَةِ خَیْبَرَ، تحقیق د. مصطفى دیب البغا، ناشر: دار ابن كثیر، الیمامة - بیروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987؛ النیسابوری، مسلم بن الحجاج أبو الحسین القشیری (متوفای261هـ)، صحیح مسلم، ج 3، ص 1380، ح1759، كِتَاب الْجِهَادِ وَالسِّیَرِ، بَاب حُكْمِ الْفَیْءِ، تحقیق: محمد فؤاد عبد الباقی، ناشر: دار إحیاء التراث العربی - بیروت.

 


ادامه مطلب
[ جمعه 1 اسفند 1393  ] [ 3:58 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

ابوحنیفه را بهتر بشناسیم

نمونه هایی از نظرات بزرگان اهل سنت نسبت به ابوحنیفه

نظر سفيان بن عُيِيْنه در مورد ابوحنيفه

بخاري در كتاب تاريخ صغير نقل مي‌كند:

أنّ سفيان لما نعي أبو حنيفة، قال: الحمد للّه، كان ينقض الإسلام عروة، ما ولد في الإسلام أشأم منه

وقتي سفيان، خبر مرگ ابوحنيفه را شنيد، خدا را شكر كرد و گفت: او اسلام را تكه تكه مي كرد و در اسلام، شوم تر از او بدنيا نيامده است.

التاريخ الصغير للبخاري، ج2، ص93 - تاريخ بغداد، ج13، ص418

خطيب بغدادي كه از شخصيت‌هاي برجسته اهل سنت است، در تاريخ بغداد، ج13، ص401 از جناب حُنيني - كه ذهبي در حق او مي‌گويد: الامام الحافظ - نقل مي‌كند:

از مالك (رئيس مالكي ها) شنيدم كه مي گفت: در اسلام، فرزندي شوم تر از ابوحنيفه به‌ دنيا نيامده است.

همچنين ابن عبد البر در كتاب الإنتقاء في فضائل الثلاثة الأئمة الفقهاء، ص150 مي‌گويد:

سفيان ثوري همان تعبيري را كه مالك درباره ابوحنيفه گفته، نقل مي‌كند:

ابوحنيفه، شرترين مولودي است كه در اسلام به دنيا آمده است.

در تاريخ بغداد از مالك بن انس نقل مي‌كند:

فتنه ابوحنيفه، ضررش بر اين امت، بيشتر از فتنه ابليس است.

تاريخ بغداد للخطيب بغدادي، ج13، ص396

نظر شافعي در مورد ابوحنيفه

در كتاب حلية الأولياء از قول شافعي نقل مي‌كند:

كتاب ابوحنيفه را نگاه كردم و 120 يا 130 ورق داشت. 80 ورق آن درباره وضوء و نماز بود و اينها، يا مخالف كتاب خدا بود يا مخالف سنت رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) يا اختلاف اقوال يا تناض يا خلاف قياس.

حلية الأولياء لأبي نعيم، ج10، ص103

نظر احمد بن حنبل در مورد ابوحنيفه

خطيب بغدادي از احمد بن حنبل نقل مي‌كند:

قول ابوحنيفه و سرگين، نزد من مساوي است.

تاريخ بغداد للخطيب بغدادي، ج13، ص413

(با پوزش از عزيزان اهل سنت حنفي، ما فقط كلام احمد بن حنبل را ترجمه كرديم و قصد جسارت نداريم)

طبراني از احمد بن حنبل نقل مي‌كند:

ابوحنيفه دروغ مي‌گويد و شايسته نيست كه اصحاب ابوحنيفه از او چيزي نقل كنند.

المعجم طبراني، ج7، ص17

خوب حال که نظرات بزرگان اهل سنت را راجع به ابوحنیفه شنیدید بد نیست نمونه هایی از برخورد و مناظره های او را با بزرگان شیعه ذکر کنیم.

نمونه اول : ابوحنيفه پيشواى فرقه حنفى مى گويد:
روزى به خانه امام صادق عليه السلام رفتم كه آن حضرت را ملاقات كنم .
اجازه ملاقات خواستم ، امام عليه السلام اجازه نداد.
در اين وقت عده اى از مردم كوفه آمدند. امام عليه السلام به آنها اجازه ملاقات داد. من هم با آنها داخل خانه شدم . چون به محضرش رسيدم ، گفتم :
- فرزند رسول خدا! بهتر است كسى را به كوفه بفرستيد تا مردم را از دشنام اصحاب حضرت محمد صلى الله عليه و آله باز داريد. من بيش از ده هزار نفر را مى دانم كه به ياران و اصحاب پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله دشنام مى دهند.
حضرت فرمود:
- مردم از من قبول نمى كنند. گفتم :
- چه كسى از شما نمى پذيرد، شما فرزند پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هستيد.
امام عليه السلام فرمود:
- تو يكى از آنها هستى كه حرفهاى مرا نمى پذيرى . اكنون بدون اجازه داخل خانه من شدى و بدون اجازه من نشستى و بدون اجازه من شروع به سخن نمودى . سپس فرمود:
- شنيدم تو بر مبناى قياس فتوا مى دهى ؟
گفتم : آرى !
حضرت فرمود:
- واى بر تو! نخستين كسى كه در مقابل فرمان خداوند به قياس گرفتار شد، شيطان بود. آن گاه كه خداوند به او دستور داد به آدم سجده كند.
گفت :
- من سجده نمى كنم . زيرا كه مرا از آتش آفريدى و آدم را از گل و آتش برتر است . بنابراين با قياس نمى توان حق را پيدا كرد. براى اينكه مطلب را خوب بفهمى از تو مى پرسم :
- اى ابوحنيفه ! به نظر شما كشتن كسى به ناحق مهمتر است يا زنا؟
گفتم : كشتن كسى به ناحق ، فرمود:
- پس چرا براى اثبات قتل ، خداوند دو شاهد قرار داده و در زنا چهار شاهد؟ آيا اين دو تا را به يكديگر مى توان قياس نمود؟
گفتم : نه ! فرمود: بول كثيف تر است يا منى ؟
گفتم : بول .
فرمود: پس چرا خداوند در بول دستور مى دهد وضو بگيريد و در منى غسل كنيد؟ آيا اين دو را مى توان به يكديگر قياس كرد؟
گفتم : نه !
فرمود: آيا نماز مهمتر است يا روزه ؟
گفتم : نماز.
فرمود: پس چرا بر زن حائض قضاى روزه واجب است ولى قضاى نماز واجب نيست ؟ آيا اينها را به يكديگر مى توان قياس نمود؟
گفتم : نه !
فرمود: آيا زن ضعيف تر است يا مرد؟
گفتم : زن .
فرمود: پس چرا خداوند در ارث براى مرد دو سهم قرار داده و براى زن يك سهم ؟ آيا اين حكم با قياس درست مى شود؟
گفتم : نه !
فرمود: چرا خداوند دستور داده است كه اگر كسى ده درهم دزدى كند بايد دست او قطع شود ولى اگر كسى دست كسى را قطع كند، ديه آن پانصد درهم است ؟ آيا اين حكم با قياس سازگار است ؟
گفتم : نه !
فرمود: شنيده ام در تفسير اين آيه كه خداوند مى فرمايد:
- ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم ، يعنى روز قيامت درباره نعمتها از شما پرسيده خواهد شد. گفته ايد منظور از نعمتها، غذاهاى لذيذ و آبهاى خنك در تابستان مى خورند، مى باشد.
گفتم : آرى ! من اينطور معنى كرده ام .
فرمود: اگر كسى تو را دعوت كند و غذاى لذيذ و گوارا در اختيار تو بگذارد، پس از آن بر تو منت گذارد، درباره چنين آدمى چگونه قضاوت مى كنى ؟
گفتم : مى گويم آدم بخيلى است .
فرمود: آيا خداوند بخيل است در روز قيامت راجع به غذاها و آبهايى كه به ما داده ، مورد سوال قرار دهد؟ .
گفتم : پس مقصود از نعمتهايى كه خداوند مى فرمايد انسان درباره آن مورد سؤ ال قرار مى گيرد چيست ؟
فرمود: مقصود نعمت دوستى و محبت ما خاندان پيامبر است .

نمونه دوم :

ابوحنيفه مى گويد:
من خدمت حضرت صادق عليه السلام رسيدم تا چند مساءله بپرسم . گفتند:
حضرت خوابيده است . منتظر نشستم تا بيدار شود، در اين وقت پسر بچه پنج يا شش ساله اى را كه بسيار خوش سيما و باوقار و زيبا بود، ديدم ، پرسيدم :
اين پسر بچه كيست ؟
گفتند:
موسى بن جعفر عليه السلام است .
عرض كردم :
- فرزند رسول خدا! نظر شما درباره گناهان بندگان چيست و از كه سر مى زند؟
چهار زانو نشست و دست راست را روى دست چپش گذاشت و فرمود:
- ابوحنيفه ! سؤ ال كردى اكنون جوابش را بشنو! آن گاه كه شنيدى و ياد گرفتى عمل كن !
گناهان بندگان از سه حال خارج نيست :
1. يا خداوند به تنهايى اين گناهان را انجام مى دهد.
2. يا خدا و بنده هر دو انجام مى دهند.
3. يا فقط بنده انجام مى دهد.
اگر خداوند به تنهايى انجام مى دهد پس چرا بنده اش را كيفر مى دهد بر كارى كه انجام نداده است . با اين كه خداوند عادل و رحيم و حكيم است .
و اگر خدا و بنده هر دو با هم هستند،
چرا شريك قوى شريك ضعيف خود را مجازات مى كند در خصوص كارى كه خودش شركت داشته و كمكش نموده است .
سپس فرمود:
- ابوحنيفه آن دو صورت كه محال است .
ابوحنيفه : بلى ! صحيح است .
فرمود:
- بنابراين ، فقط يك صورت باقى مى ماند و آن اينكه بنده به تنهايى گناهان را انجام مى دهد و به تنهايى مسؤ ول اعمال خود مى باشد.

بحار: ج 48، ص 175

نمونه سوم : روزى ابوحنيفه محضر امام صادق عليه السلام رسيد، عرض كرد:
من فرزندت موسى امام كاظم را ديدم كه نماز مى خواند و مردم از جلوى او عبور مى كردند و آنها را مانع نمى شد، در حالى كه اين كار خوب نيست .
حضرت صادق عليه السلام فرمود:
فرزندم موسى را صدا بزنيد! چون خدمت پدر آمد، حضرت به او فرمود: ابوحنيفه مى گويد:
تو مشغول نماز بوده اى و مردم از جلويت رفت و آمد مى كردند، آنها را نهى نكرده اى ؟
در پاسخ عرض كرد: پدر جان ! آن كس كه من براى او نماز مى خواندم از همه به من نزديكتر بود، زيرا خداوند مى فرمايد:
ما به انسان از رگ گردنش نزديكتر هستيم .
امام صادق عليه السلام او را به سينه چسبانيد و فرمود:
فدايت شوم كه اسرار الهى در قلب تو وجود دارد .

بحار: ج 10، ص 204 و ج 48، ص 171 و ج 83، ص 297 و 299 .

نمونه چهارم : روزى ابوحنيفه - پيشواى حنفى ها - با مومن طاق صحابه مخلص امام صادق عليه السلام ملاقات كرد، پرسيد:
شما شيعيان به رجعت اعتقاد داشته و آن را مسلم مى دانيد؟
مومن طاق گفت : آرى !
ابوحنيفه گفت :
پس اكنون هزار درهم نقره به من قرض بده وقتى كه به اين جهان بازگشتم هزار دينار طلا به تو مى دهم . مومن طاق گفت :
به يك شرط مى دهم كه شخصى ضامن شود كه تو هنگام بازگشت به صورت انسان خواهى بود، نه به صورت خوك . چون اينكه هركس متناسب اعمالش ظاهر خواهد شد و من مى ترسم تو روز رجعت در قيافه خوك باشى و من نتوانم طلب خود را وصول نمايم.

بحار: ج 47، ص 399

نمونه پنجم : پس از وفات امام صادق عليه السلام روزى ابوحنيفه ، مومن طاق را ديد، به عنوان نكوهش گفت :
امام تو وفات كرد.
مؤ من طاق پاسخ داد:
آرى ! ولى امام تو شيطان تا قيامت زنده است .
انه من المنتظرين الى يوم الوقت المعلوم

بحار: ج 47، ص 399

نمونه ششم : او روزى به خانه امام صادق آمد، امام از اندرون خانه خارج گرديد و نزد او آمد، در حالى كه به عصا تكيه داده بود.
ابوحنيفه گفت : اين عصا چيست ، با اينكه سن و سال شما به حدى نرسيده كه عصا به دست بگيرى .
امام فرمود: آرى نيازى به عصا ندارم ، ولى چون اين عصا يادگار پيامبر ص است و از آنحضرت باقى مانده ، مى خواهم به آن تبرك بجويم .
ابوحنيفه عرض كرد: اگر من مى دانستم كه اين عصا، از پيامبر ص است ، بر مى خاستم و آن را مى بوسيدم .
امام فرمود: عجبا! سپس آستينش را بالا زد و فرمود:
اى نعمان ! سوگند به خدا مى دانى كه اين پوست و موى بازوى من ، پوست و موى رسول خدا است ، ولى آن را نمى بوسى و با من مخالفت مى كنى .
ابوحنيفه بر جست تا دست حضرت را ببوسد، ولى حضرت ، آستينش را كشيد، و به تظاهر او توجه نكرد.

نمونه هفتم : بهلول از شاگردان حضرت صادق بود. در زمان منصور خليفه عباسى مى زيست . در آن روزها منصور دنبال بهانه اى مى گشت تا بدان وسيله حضرت صادق را به قتل رسانده ، اصحاب و شاگردان آن پيشواى عاليقدر اسلام را متفرق سازد. يكى از اين بهانه جوئيها اين بود كه از بهلول خواستند گواهى دهد كه امام صادق قصد دارد بر ضد بنى عباس قيام كند و خلافت را تصاحب نمايد تا اين كه با اين تهمت حضرت را بازداشت نموده و شهيد كنند، و بدين گونه بزرگترين مانع حكومت بنى عباس را از ميان بردارند.
بهلول از حضرت كسب تكليف كرد امام صادق هم دستور داد خود را به ديوانگى بزند و بى وقار نشان دهد. او نيز چنين كرد و به ديوانه مشهور شد، ولى در حقيقت عاقل ترين مردم عصر بود.
بهلول با ابوحنيفه امام اعظم اهل تسنن گفتگو داشته كه همه جالب و خواندنى است . از جمله داستان زير است :
روزى بهلول مطابق معمول در شهر كوفه سوار چوبدستى خود شده و در كوچه و بازار مى گشت . در ميان راه از در مسجد ابوحنيفه گذشت و ديد كه ابوحنيفه بر منبر نشسته و مردم را موعظه مى كند.
او نيز همانجا ايستاد و لحظه اى به سخنان ابوحنيفه گوش داد. بهلول شنيد كه ابوحنيفه مى گويد: جعفر بن محمد حضرت صادق عقيده دارد كه كارها با اختيار از بندگان خدا سر مى زند، در صورتى كه آنچه بندگان انجام مى دهند در حقيقت خواسته خداست ، و آنها از خود اختيارى ندارند!
ديگر اين كه وى مى گويد: خداوند موجود است ولى نمى شود او را ديد، در صورتى كه اين نيز دروغ است و هر موجودى ديدنى است !
همين كه بهلول اين سخنان را شنيد دست برد و كلوخى از زمين برداشت و سر ابوحنيفه را هدف گرفت و به سوى او پرتاب نمود.
كلوخ به سر وى اصابت كرد و آنرا شكست و خون بر رويش جارى گشت ! سپس سوار چوب خود شد و با بچه ها به ميان كوچه ها دويد.
ابو حنيفه از حركت ناهنجار بهلول خشمگين شد. آنگاه از منبر به زير آمد و يكراست رفت نزد خليفه و از وى شكايت نمود.
وقتى خليفه ابوحنيفه را با آن حال ديد، ناراحت شد و فى الحال دستور داد بهلول را هر كجا هست پيدا كنند و بياورند.
چون بهلول را حاضر كردند، خليفه پرسيد: چرا با پيشواى مسلمين چنين كردى ؟
بهلول گفت : از خود وى علت آنرا سؤ ال كن !! او مى گويد، جعفربن محمد عقيده دارد كه بندگان از خود اختيار دارند، در صورتى كه دروغ است و تمام كارها از خداست . اگر اعتقاد امام اعظم اين باشد، پس سر او را خداوند با اين كلوخ شكسته است ، تقصير من چيست ؟!
و نيز مى گويد: جنس از هم جنس خود متاءثر نمى شود و عذاب نمى بيند، وقتى ابوحنيفه خود از خاك است و اين كلوخ نيز از خاك مى باشد، چرا بايد از هم جنس خود متاءثر و ناراحت شود؟!
همچنين او معتقد است كه : هر موجودى بايد ديده شود، خليفه از وى سؤ ال كند، آيا اين درد كه او از اين زخم احساس مى كند، و امام اعظم را رنج مى دهد، ديده مى شود؟! اين را گفت و از نزد خليفه بيرون رفت .

انوار نعمانيه ، سيد نعمت الله جزائرى طبع جديد، جلد دوم ص 265

نمونه هشتم : فضال در عصر حضرت امام ششم عليه السلام مى زيست و با ابوحنيفه امام اعظم اهل تسنن همعصر بود.
فضال مردى مطلع ، باهوش و حاضر جواب بود. روزى از كنار مجلس ‍ درس ابوحنيفه گذشت . ابوحنيفه ميان انبوه شاگردان خويش نشسته بود و درس مى گفت ، و مطالب فقه و حديث را براى آنان املا مى نمود. فضال ايستاد و لحظه اى ابوحنيفه و شاگردانش را تماشا كرد، سپس رو كرد به يكى از دوستانش كه با وى بود و گفت : بخدا تا ابوحنيفه را شرمنده نكنم ، از اينجا نمى روم .
آنگاه نزديك رفت و به ابوحنيفه سلام كرد. ابوحنيفه و تمام حاضران مجلس جواب سلامش را به گرامى دادند.
فضال گفت : اى ابوحنيفه ! خداوند تو را بيامرزد، من برادرى دارم كه معتقد است بهترين فرد مسلمان بعد از پيغمبر، على بن ابيطالب است ، ولى من مى گويم او ابوبكر است و بعد از او عمر بهترين افراد مسلمين صدر اسلام مى باشند، اكنون تو چه مى گوئى و چه عقيده دارى ؟
ابوحنيفه سر به زير افكند و كمى فكر كرد سپس سر برداشت و گفت : همين كه قبر ابوبكر و عمر پهلوى قبر پيغمبر صلى الله عليه و آله است ، خود بهترين دليل بزرگوارى آنهاست ، مگر نمى دانى آن ها در كنار قبر پيغمبر آرميده اند؟!
چه دليلى براى نشان دادن عظمت آنها از اين روشنتر مى توان يافت ؟ فضال با خونسردى گفت : من اين موضوع را به برادرم گفته ام ، ولى او جواب داد كه اگر محل دفن آنها متعلق به پيغمبر صلى الله عليه و آله بوده ، ابوبكر و عمر در اشغال آن موضوع كه هيچگونه حقى نسبت به آن نداشته اند، به پيغمبر ظلم نموده اند.
و چنانچه آن محل ملك آن ها بوده و به پيغمبر صلى الله عليه و آله بخشيدند، كارى زشت و نابجا كرده اند.
زيرا بعد از هبه و بخشش ، دوباره آنرا تصاحب نموده و پيمان خود را شكسته اند!
ابوحنيفه با شنيدن اين مطلب لحظه اى انديشيد و سپس گفت : محل دفن ابوبكر نه مال آنها بوده و نه تعلق به پيغمبر داشته است ! بلكه چون عايشه دختر ابوبكر و حفصه دختر عمر، زنان پيغمبر صلى الله عليه و آله بودند، لذا به ملاحظه حقى كه دختران آنها بر پيغمبر داشته اند، شايستگى دفن در آن محل را پيدا كرده اند.
فضال گفت : اتفاقا اين مطلب را هم به برادرم گفتم ، ولى او جواب داد كه : وقتى پيغمبر به جهان باقى شتافت نه زن داشت ، و مى دانيم كه همه آن ها جمعا يك هشتم اموال پيغمبر را به ارث مى بردند.
اين هشت يك هم با مقايسه با نه زن پيغمبر، سهم هر يك نسبت به محيط خانه اى كه پيغمبر در آنجا دفن شده است . از يك وجب تجاوز نمى كند! بنابراين چگونه ابوبكر و عمر استحقاق محلى بيش از اين را دارند كه در آنجا دفن شوند؟! برادرم گفت : از اين كه بگذريم چطور شد كه عايشه و حفصه زنان پيغمبر و دختران ابوبكر و عمر از آنحضرت ارث مى بردند، ولى فاطمه زهرا دختر پيغمبر صلى الله عليه و آله را از ارث آن حضرت منع كردند؟!
ابوحنيفه تا اين را شنيد رو كرد به شاگردانش و گفت : اى مردم ! اين مرد را از اينجا دور كنيد كه بخدا قسم ، رافضى خبيثى است !

مجالس شيخ مفيد، و سفينة البحار، جلد دوم ص 370.


ادامه مطلب
[ جمعه 1 اسفند 1393  ] [ 3:57 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

فتوای یک عالم سنی: اجبار به بستن مغازه ها در اوقات نماز، بدعتی از سوی وهابیت است

خبر فارسی ›› خبر ›› جام نیوز
فتوای یک عالم سنی: اجبار به بستن مغازه ها در اوقات نماز، بدعتی از سوی وهابیت است
در حالی که باز بودن مغازه ها و مراکز تجاری و بنگاه های اقتصادی در هنگام اوقات نماز در عربستان از نظر عقل و شرع نزد اهل تسنن و تشیع بلامانع و جایز است، مفتی های وهابی سعودی آن را حرام دانسته و برای آن مجازات سنگینی به اجرا در می آورند. به گزارش سرویس دینی جام نیوز، بعضی از وبسایت ها به نقل از "عبدالله العویلط" پژوهشگر شرعی و عضو هیئت تحقیق و دادستان، گفته اند که بستن اماکن تجاری در اوقات نماز، شرعا و عقلا بدعتی بی اساس است که شریعت چیزی در این رابطه نگفته و از مقتضیات عقل سالم هم نمی باشد. این بدعت توسط وهابیون تندرو جعل شده است .


ادامه مطلب
[ جمعه 1 اسفند 1393  ] [ 3:57 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

گوشه‌ای از فضایل امام علی(ع) در قرآن

پروانۀ حق همواره بر گرد شمع وجود علي عليه‌السلام در گردش است، كه فرمود: عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ يَدُورُ حَيْثُمَا دَار.

مقدمه

پروانۀ حق همواره بر گرد شمع وجود علي عليه‌السلام در گردش است، كه فرمود: عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ يَدُورُ حَيْثُمَا دَار، در ادامه به چند آيه كه در كتاب حضرت حق راجع به امام علي عليه‌السلام نازل شده اشاره‌اي خواهيم داشت.

آیه‌ای که فقط حضرت علی «علیه السلام» به آن عمل نمود.

در قرآن آیه‏ای است که فقط و فقط حضرت علی «علیه السلام» به آن عمل نموده است و هیچ کس جز ایشان به این آیه عمل نکرده، فخر رازی در تفسیرش می‏نویسد: از حضرت علی «علیه السلام» روایت شده که فرمودند: در کتاب خدا آیه‏ای می باشد که عمل نکرد به آن احدی بعد از من. من یک دینار داشتم آن را به ده درهم تبدیل کردم، پیش از نجوی با پیامبر دو درهمش را صدقه دادم. پس از آن آیه نسخ شد و لذا هيچ كس به آن آيه عمل نکرد. آيه را با هم می خوانیم:

يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقَةً ذلِكَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ أَطْهَرُ فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ؛ ای کسانی که ایمان آورده‏اید هنگامی که خواستید با رسول خدا نجوی کنید، قبل از آن صدقه بدهید، این برای شما بهتر و پاکیزه تر است و اگر توانایی نداشته باشید خداوند غفور و رحیم است. (سوره حجرات، آيه 12)

این آیه زمانی نازل شد که گروهی از مردم، خصوصاً از اغنیا مرتباً مزاحم پیامبر می‏شدند و با ایشان نجوی می‏کردند، کاری که مایه اندوه دیگران و کسب امتیاز بی دلیل برای اینان بود بعلاوه موجب تضییع اوقات گرانبهای پیامبر «صلی الله علیه وآله وسلم» می‏شد. این آیه هم آزمونی برای این افراد و هم کمکی به مستمندان و وسیله مؤثری برای کم کردن مزاحمت‌ها بود.

جالب اینکه این دستور تأثیر عجیبی گذاشت و آزمون جالبی شد و همگی جز یک نفر از دادن صدقه و نجوی خودداری کردند و او امیر المؤمنین علی «علیه السلام» بود.

اینجا بود که آنچه لازم بود روشن شود و آنچه مسلمانان باید از این دستور بفهمند و درس بگیرند معلوم شد. اما بعضی با قبول این موضوع اصرار دارند که فضیلت بودن آن را برای امیر المومنین «علیه السلام» انکار کنند، (از جمله فخر رازی) که می‏گوید: اگر بزرگان صحابه به این کار اقدام نکردند نیازی به آن ندیدند، یا وقت کافی نداشتند یا فکر می کردند این کار باعث ناراحتی فقرا می شود و ... .

به نظر می رسد که گویا ایشان در متن آیه بعد دقت نفرموده‏اند که خداوند به عنوان سرزنش می فرماید: أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقاتٍ فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ تابَ اللَّهُ عَلَيْكُم‏؛ آیا از فقر ترسیدید که قبل از نجوا صدقه ندادید و بخل کردید؟ حتی در ذیل آیه تعبیر به توبه می‏کند و از این جا روشن می‏شود که اقدام بر صدقه و نجوی با پیامبر «صلی الله علیه وآله وسلم» کار مطلوبی بوده و گرنه سرزنش و توبه نداشت.

مقایسه!

«حلیمه سعدیه» مادر رضاعی رسول خدا «صلی الله علیه وآله وسلم» بود. او دختری داشت به نام حره که از شیعیان و دوست داران حضرت علی «علیه اسلام» بود. در زمان پیری، وی روزی به مجلس «حجاج» رفت. حجاج به او گفت:

شنیده‌ام تو عقیده داری «علی بن ابیطالب علیه السلام» از صحابه برتر است؟ حره گفت: هر که این حرف را زده، دروغ گفته است. زیرا من عقیده دارم که امیر المؤمنین نه تنها بر صحابه، بلکه بر تمام پیامبران به غیر از رسول اکرم «صلی الله علیه وآله وسلم» برتری دارد.

حجاج با شنیدن این اعتراف، جسورانه فریاد زد: وای بر تو! آیا علی «علیه السلام» را از پیامبران اولوالعزم برتر می‏دانی؟

حره پاسخ داد: من او را برتر نمی‏دانم، بلکه خداوند او را بر تمام انبیا برتری داده و به این مورد در قرآن نیز گواهی داده است.

حجاج گفت: اگر بتوانی این موضوع را از قرآن اثبات نمایی نجات می‏یابی و گرنه دستور می‏دهم که در همین مجلس گردن تو را بزنند.

حره: برای اثبات حرفم حاضرم و بر این عقیده پا فشاری می‏کنم.

اما راجع به حضرت آدم «علیه السلام» قرآن می فرماید: چون آن حضرت به درخت ممنوعه نزدیک شد، خداوند عمل او را نپذیرفت، {و حضرت آدم را ظالم خواند.} اما خداوند در قرآن خطاب به حضرت علی «علیه السلام» می‏فرماید: عمل شما خانواده عصمت و طهارت مقبول درگاه پروردگار است.

در جایی دیگر می گوید که خداوند به حضرت آدم «علیه السلام» فرمود: به این درخت نزدیک نشوید. ولی حضرت آدم ترک اولی و به آن درخت نزدیک شد و از میوه آن چید، اما خداوند همه چیز دنیا را برای امیر المؤمنین حلال کرد اما حضرت به دنیا نزدیک نشد.

اما راجع به حضرت نوح «علیه السلام» خداوند در قرآن می‏فرماید: او دارای زن بدکار و کافر بود. در حالی که حضرت علی «علیه السلام» همسری داشت که خداوند رضای خود را در رضای او قرار داده بود.

اما درباره حضرت ابراهیم «علیه السلام» وی به خداوند عرض کرد: خداوندا به من نشان بده که چگونه مردگان را زنده می کنی؟

خداوند فرمود: مگر ایمان نیاورده‏ای؟

حضرت ابراهیم عرض کردند: ایمان آورده‏ام ولی می‏خواهم قلبم مطمئن شود. اما امیر المومنین «علیه السلام» فرمودند: اگر پرده‏ها عقب رود تا غیب را ببینم برای من هیچ فرقی نمی‌کند و به یقینم افزوده نمی‌گردد. یعنی حضرت امیر به قدری به قیامت ایمان دارد که گویی هر لحظه قیامت را می‌بینند.

اما در مورد حضرت موسی «علیه السلام» وقتی خداوند به او امر کرد که برای دعوت فرعون برود حضرت موسی گفت: می‏ترسم مرا بکشد چون یک نفر از آنها را کشته‏ام.

در حالی که در آن شب که کفار تصمیم گرفتند رسول اکرم «صلی الله علیه وآله» را به قتل برسانند و چهل نفر شمشیر زن دور خانه پیغمبر جمع شده بودند، پیامبر اکرم «صلی الله علیه وآله» فرمود: یا علی! آیا جای من می‏خوابی؟

حضرت علی «علیه السلام» عرض کردند: آیا جان شما در امان خواهد بود؟

پیامبر فرمود: آری.

امیر المؤمنین عرض کردند: جان من به فدای شما و حضرت در بستر پیامبر خوابید و نترسید.

درباره حضرت عیسی «علیه السلام» در روایت داریم که حضرت مریم در عبادتگاه زندگی می‏کرد وقتی وضع حملش نزدیک شد ندا رسید که اینجا عبادتگاه است نه زایشگاه. در نتیجه حضرت مریم از مسجد القصی بیرون رفت و در بیابان کنار درختی وضع حمل نمود. اما وقتی مادر حضرت علی «علیه السلام» ایشان را حامله بود پرده کعبه را گرفت و خداوند را به حق مولودش قسم داد، ناگهان کعبه شکافته شد و ایشان در داخل خانه خدا که اکنون قبله مسلمانان جهان است حضرت علی «علیه السلام» را به دنیا آوردند.

به هر صورت حجاج خونخوار و ستمگر به قدری از این سخنان مبهوت شد که علاوه بر اینکه به حره آزاری نرساند بلکه به او خلعت و پاداش هم داد.

کدامین روز؟

پیامبر اکرم «صلی الله علیه وآله» بیست و سه سال به رسالت مشغول بودند، هر سال سیصد و شصت و پنج روز است، پس مجموعاً ایام رسالت پیامبر تقریباً هشت هزار و سیصد و نود پنج روز می‏شود.

در یکی از آیه‏ها نازل شد که:

1- امروز تمام کفار از شما مسلمانان مأیوس شدند؛ «ألیوم یئس الذین کفروا من دینکم»

2- امروز دین شما را کامل نمودم؛ «الیوم أکملت لکم دینکم»

3- امروز نعمتهای خود را بر شما تمام کردم؛ «و أتممت علیکم نعمتی»

4- امروز مکتب اسلام را برای شما به عنوان یک دین پذیرفتم؛ «ورضیت لکم الاسلام دینا»

آنچه مسلم است، این است که این روز از روزهای عادی نیست بلکه از روزهای مهم و حساس می‏باشد، ما روزهای حساس ایام بعثت را نام می‏بریم تا ببینیم این آیه با کدام یک قابل تطبیق است.

1- آیا روز اول مبعث است؟

هرگز، زیرا روز اول نه دین کامل شده بود و نه کفار مأیوس شده بودند.

2- آیا روز تبلیغ علنی اسلام است که پیامبر بعد از سه سال فعالیتهای مخفیانه به فرمان خدا مأمور شد دعوت خود را آشکار کند؟

هرگز، زیرا آن روز تازه آغاز راه بود و هنوز کاری انجام نگرفته بود.

3- آیا روز هجرت یا تولد حضرت زهرا «سلام الله علیها» و یا روز فتح، در جنگ بدر است؟

هرگز، زیرا سالها بعد از هجرت و جنگ بدر و تولد حضرت زهرا «سلام الله علیها» بر پیامبر آیاتی نازل می شد و نباید آن روزها را روز اکمال دین دانست.

4- آیا می‏توان آن روزی را که خدا با این چهار وصف بیان فرموده، روز فتح مکه، در سال هشتم هجرت یا روز تصفیه زائران مشرک مکه، در سال نهم دانست؟

هرگز، زیرا در فتح مکه تنها کفار مکه مأیوس شدند، نه همه کفار، و تازه از سال هشتم تا سال دهم که پیغمبر رحلت فرمود دهها آیه و دستور نازل شد و لذا نمی‏توان سال هشتم را سال اکمال دین و اتمام نعمت دانست.

5- آیا ممکن است آن روز، روز عرفه‌ای باشد که پیامبر با مردم در حج مشغول انجام مراسم حج بودند؟

هرگز، زیرا انجام مراسم حج همراه پیامبر جزئی از دین است نه تمام دین.

کوتاه سخن آنکه ما باید کنجکاوی کنیم تا ببینیم آن روز کدام است؟ بعد از بررسی روزها بر می‏خوریم به روز غدیرخم که هشت روز بعد از عید غدیر و عید قربان است. تقریباً دو ماه و نیم قبل از وفات پیامبر بود که ایشان با مردم مراسم حج را انجام دادند و بر می‏گشتند که رسیدند به منطقه‏ای که مردم از هم جدا می شدند و اهل هر منطقه‏ای به سوی سرزمین خود باز می‏گشتند که دستور نصب حضرت علی «علیه اسلام» آمد و پیامبر حضرت علی «علیه اسلام» را از طرف خدا برای رهبری امت نصب فرمود و آیه سه از سورۀ مائده نازل شد که:

1- امروز کفار مأیوس شدند، زیرا تهمت های – شاعر، ساحر و مجنون – کفار نتوانست کاری کند، جنگهای بدر و خیبر و خندق و ... هم به سود اسلام تمام شد و توطئه‏ها هم خنثی گشت، تنها روزنه امید کفار مرگ پیامبر بود چون پیش خود حساب کرده بودند که پیامبر پیر شده و فرزند پسر هم ندارد و جانشین هم تعیین نکرده، با مرگ او سر و صداها می‏خوابد، اما همین که دیدند در روز غدیر شخصی به نام «علی» که از هر فرزندی لایق‏تر است، منصوب شد، امید کفار به یأس مبدل گشت.

2- آن روز دین هم کامل شد چون در کنار قانون، حاکم آمد؛ در کنار دستور، مجری نصب شد؛ در کنار طرح، الگو معرفی شد و برای ماشین اسلام راننده معین شد. آری دین بی رهبر همچون داروی بی پزشک نمی‏تواند کامل باشد.

3- امروز نعمتهای الهی درباره شما مسلمانان به اتمام رسید، آری، براستی تمام نعمت‏ها منهای نعمت رهبری ناقص است. چون رهبر است که با هدایت خود مردم را وادار می‏کند که نعمت‏های الهی را در مسیر واقعی آن بکار برند.

4- امروز که شما دارای قانون و حاکم شدید اسلام با تمام ابعادش کامل شد و من چنین مکتبی را برای شما می‏پذیرم و برای شما داشتن چنین آئینی را می‏پسندم.

حضرت علی «علیه السلام» نفس پیامبر

فَمَنْ حَآجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءكُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءكُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةُ اللّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ ؛ پس هر کس با تو در مقام مجادله بر آید درباره حضرت عیسی علیه السلام پس از آنکه به وحی خدا از احوال او آگاه شدی بگو: بیایید ما و شما با فرزندان و زنان خود مباهله کنیم (در حق یکدیگر نفرین کنیم) تا لعن و عذاب خدا را بر هر طرف که دروغگو می‏باشد وارد سازیم. (سوره آل عمران، آيه61)

به گفته علامه طباطبايي در تفسیر المیزان تمام مفسرین و اهل حدیث اتفاق دارند و تاریخ هم تأیید کرده که رسول اکرم «صلوات الله عليه و آله» برای مباهله با نصاری جز علی و فاطمه و حسنین «علیهما السلام» کس دیگری را حاضر نفرمود. یعنی برای مباهله تنها به خود و علی «علیه السلام» که مصداق انفسنا بود و به امام حسن و امام حسین «علیهما السلام» که مصداق ابناءنا محسوب می‏شدند و به حضرت فاطمه «سلام الله علیها» که مصداق نساءنا بودند اکتفا نمودند و امتثال امر الهی را به وجود این انوار ملکوتی انجام دادند.

پس حضرت علی «علیه السلام» نفس پیامبر است و این تعبیر می‌رساند که حضرت علی «علیه السلام» از تمام انبیا و اوصیا به جز وجود مقدس پیامبر اکرم «صلی الله علیه و آله وسلم» افضل هستند.

چرا نام حضرت علی «علیه اسلام» در قرآن نیامده است؟

ما پیش از آنکه به این سؤال جواب بدهیم سخنی از شهید دستغیب «ره» را که در کتاب امامت ایشان آمده نقل می‏کنیم، ایشان می‏فرمایند:

از جمله آیاتی که در شأن حضرت علی «علیه السلام» است، اهدنا الصراط المستقیم می باشد. عده ای از مفسرین عامه تصریح کرده‏اند که صراط مستقیم در قرآن مجید، صراط علی بن ابیطالب «علیه السلام» است. در آیۀ اهدنا الصراط المستقیم در سوره حمد، فراء که یکی از قراء قرآن و مفسرین بزرگ عامه است، می‏نویسد: یعنی صراط علی بن ابیطالب علیه السلام و ذریه‏اش.

اما جواب سؤال

اولاً: نام دیگران هم نیست.

ثانیاً: مواردی در قرآن داریم که چون با سلیقه افراد جور در نمی‏آید، آن را با کمال شهامت از مسیر حقیقی خود خارج کرده‏اند و حتی در مواردی می گفتند: که مسائلی را که در زمان پیامبر حلال بوده بنده حرام می‏کنم!

آیا با این روحیه اگر نام حضرت علی علیه السلام در قرآن ذکر می‏شد، برای قرآن خطر نداشت؟ و قرآن در معرض رد و ایراد و اثبات و انکار و تحریف قرار نمی‏گرفت.

ثالثاً: ما اگر صفات و معیارهایی به مردم بدهیم تا خودشان آن را تطبیق بدهند و انتخاب کنند، بهتر است از آنکه نام ببریم. به عبارتی تعلیق حکم بر وصف به اصطلاح ابلغ است.

حال، به چند آیه‏ای از آیاتی که در شأن حضرت امیر علیه السلام است، اشاره‏ای کوتاه خواهیم نمود. انشاء الله

کاری که فرشته ها هم نکردند

وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْري نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ؛ و بعضی از مردم برای کسب خشنودی خدا جان خود را می فروشند و خداوند نسبت به بندگان مهربان است. (سوره بقره، آيه 207)

خلاصه ماجرا از این قرار است که: مشرکان مکه قرار گداشتند از هر قبیله ای یک نفر را برای کشتن پیامبر انتخاب کنند و آن حضرت را دسته جمعی از بین ببرند تا بنی هاشم به خونخواهی پیامبر «صلی الله علیه وآله وسلم» قیام نکنند و با این عمل از شر پیامبر راحت شوند. پیامبر «صلی الله علیه وآله وسلم» از نقشه آنان با خبر شد و حضرت علی «علیه السلام» برای اینکه پیامبر به سلامت از مکه خارج شود، آماده شد در بستر ایشان بخوابد.

همینکه حضرت علی «علیه السلام» در آن شب خطرناک به جای پیامبر خوابیدند خداوند به دو فرشته عزیز خود جبرائیل و میکائیل فرمود: من عمر یکی از شما را طولانی تر قرار دادم، کدام یک حاضر هستید ایثار کنید و زندگی دیگری را برخود مقدم دارید و فدای دیگری شوید؟ هیچکدام از آنها حاضر نشدند. خداوند فرمود: اینک مشاهده کنید که چگونه علی ابن ابیطالت «علیه السلام» حاضر است جان خود را فدای رسول خدا کند. این آیه نازل شد و خدا از حضرت علی «علیه السلام» به خاطر این کار خطیر تقدیر نمود.

منابع و مآخذ

1. قرآن کریم

2. تفسیر المیزان، علامه طباطبایی (ره)، ج3، چاپ چهارم، 1376.

3. تفسیر نمونه، جمعی از نویسندگان، ج2، پ بیست و چهارم، تهران، دارالکتاب اسلامیه، 1371.

4. تفسیر نور، محسن قرائتی، چاپ چهارم، قم:مؤسسه در راه حق، 1375

5. تفسیر کبیر، فخر رازی، چاپ سوم، جلد 29.

6. امامت، محسن قرائتی، چاپ یازدهم، قم: دفتر انتشارات اسلامی، 1375

7. امامت، آیت الله دستغیب، شیراز:دفتر نشر محراب و دفتر نشر سعادت.

8. ولایت و امامت، آیت الله دستغیب، تهران، واحد کودکان و نوجوانان بنیاد بعثت، 1365.

9. إعلام الورى بأعلام الهدى‏،‌ شيخ طبرسى‏، چاپ سوم، تهران: اسلاميه‏، 1390 ق‏. ‏

به نقل :پایگاه خبری وتحلیلی اهل بیت ع .


ادامه مطلب
[ جمعه 1 اسفند 1393  ] [ 3:56 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

پاسخ آیت‌الله بهجت(ره) به شبهه توسل و بوسیدن ضریح

حضرت آیت‌الله العظمی بهجت(ره) در کتاب «پرسش‌های شما، پاسخ‌های آیت‌الله بهجت» در پاسخ به این سؤال که چرا وهابی‌ها بوسیدن ضریح و توسل به اولیای الهی را شرک می‌دانند؟ می‌فرمایند:

«ابن تیمیه» که بوسیدن ضریح و توسل به اولیای خدا را شرک و حرام می‌داند، به خود اشکال می‌کند که اگر به ما بگویید: پس چه طور استلام، حجرالأسود و تقبیل و بوسیدن و تبرک به آن در حج، و نیز طواف کردن بر گرد بیت‌الله الحرام، از پیغمبر اکرم (ص) مأثور و سنت است؟ در جواب می‌گوییم: «هکذا وردا!»؛ در شریعت چنین وارد شده است!‌

آیا می‌شود چیزی شرک باشد و استثنائاً مشروع بوده و در شرع وارد شده باشد؟! اگر پیغمبری قائل به شرک باشد و دعوت به شرک کند، آیا کسی سخن او را باور می‌کند؟! آیا شرک فقط در خصوص حجر‌الأسود و طواف مانعی ندارد؟!

و آیا اساساً شرک (که نقلا ممتنع است) قابل تخصیص است؟! طواف کردن بر گرد خانه‌ خدا که از سنگ است هم همین طور، زیرا تعظیم یک سنگ و چرخیدن بر دور احجار و تعظیم آن‌ها به نظر شما شرک و کفر است ولی مستثنی است.

آیا خدا و رسول که ما را به حج و طواف خانه‌ خود - که از اعظم واجبات و مراتب بندگی در اسلام است - دعوت کرده‌اند، به شرک و کفر دعوت کرده‌اند؟! و آیا خود پیغمبر هم در طواف خانه‌ خدا و استلام حجر به نوعی شرک و کفر مرتکب و معتقد بوده است؟! آری، ائمه و شیوخ المسلمین که «یطاعون و لا یعصون» (از آن‌ها طاعت می‌شود و هرگز از آنان نافرمانی نمی‌شود) این گونه سخنان را می‌گویند!

اگر کسی کافر باشد و از طرفی به اهل بیت (ع) هم محبت داشته باشد سودی برای او خواهد داشت؟!

 


ادامه مطلب
[ جمعه 1 اسفند 1393  ] [ 3:56 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

بت فروشى معاویة بن أبی سفیان

از مسروق چنین نقل شده: معاویه چند مجسّمه مسى را براى فروش به هندوستان فرستاد. مسروق با دیدن این محموله گفت: به خدا سوگند، اگر مطمئن بودم که معاویه مرا نمى کشد، این محموله را غرق مى کردم، امّا از این مى ترسم که مرا شکنجه دهد و گمراهم نماید.
تعریف شما از صحابه چیست؟به غیرازاین است که صحابه خودمیبایست الگویی برای مسلمانان باشند؟آیا ازصحابه بودن برایشان افتخارمصاحبت با رسولخدا«صلی الله علیه وآله وسلم»بس است؟نبایست فرامین خداوند وپیامبر«صلی الله علیه وآله وسلم»را اجراکنند؟نباید الگویی برای مسلمانان باشند درانجام خوبیها ونیکیها؟
حال سوالی دیگرحکم بت پرستی وبت فروشی چیست؟آیا به کسی که بت می فروشد میتوان لقب مسلمانی راداد؟وازآن مهمتر وی را ازکبارصحابه تلقی کرد ووی را الگویی برای مسلمانان قرارداد؟!!!
بت فروشى معاویة بن ابوسفیان، در المبسوط این گونه آمده است: از مسروق چنین نقل شده: معاویه چند مجسّمه مسى را براى فروش به هندوستان فرستاد. مسروق با دیدن این محموله گفت: به خدا سوگند، اگر مطمئن بودم که معاویه مرا نمى کشد، این محموله را غرق مى کردم، امّا از این مى ترسم که مرا شکنجه دهد و گمراهم نماید. به خدا سوگند، نمى دانم معاویه چگونه انسانى است؟! انسانى که شیطان، کارهاى زشتش را براى او زیبا جلوه داده، یا انسانى که از آخرت نامید گشته و به کامجویى در دنیا مى پردازد؟!
المبسوط فى الفقه الحنفى: ۲۴ / ۴۶، کتاب الإکراه.
من از کتب شیعه آدرس ندادم که متّهم به تهمت ودروغ شوم از کتب برادران اهل تسنن آدرس ارائه کردم، پس هرلفظی درمورد ما بکاررود،قبل ازهرچیزی متوجه علماوبزرگان اهل تسنّن خواهد شد.
اما بیایید نکاتی را با هم بگذارانیم طبق این حدیث:
شاید برخی بگویند این قضیه قبل از مبعوث شدن پیامبر«صلی الله علیه وآله» واسلام ظاهری معاویه باشداما همان طورکه درحدیث آمد:مسروق با دیدن این محموله گفت: به خدا سوگند، اگر مطمئن بودم که معاویه مرا نمى کشد، این محموله را غرق مى کردم حال یک سوال اگر این حادثه قبل ازبعثت پیامبر اعظم باشد قائدتاً مسروق نیز باید برای بت ها احترام خاصی بگذارد ومطمئناً اگر قبل ازبعثت وایمان آوردن باشد مسروق نیز طبیعتاً انها راپرستش می کرده ودلیلی ندارد که اون محموله راغرق کندپس باید این ماجراپس از بعثت باشد که مسروق ازبتها متنفربوده که به فکرغرق کردن انها بوده است.
بهترنیست اشخاصی را مطیع شویم والگو بدانیم که خودشایسته ی الگوشدن باشند!؟؟
به نقل:سایت تحقیقاتی اسلام پرس
Islam-Press.Net
Mega World News


ادامه مطلب