تفاوتهای میان مذاهب اهل سنت

لطفا تفاوتهاي اصلي ميان مذاهب اهل سنت را نام ببريد؟ منظورم اين است كه چه تفاوتهايي در عقايد آنها است كه باعث شده از يكديگر جدا شوند و مذهب جدايي تشكيل دهند؟

برای پاسخ به این سوال لازم است که اعتقادات هر یک از این مذاهب بررسی شود آنوقت به تفاوتهای آنها پی خواهیم برد:
حنفی
اینان پيروان ابوحنيفه اند، که به اهل راي نیز معروفند زيرا ابوحنيفه قائل به راي است چنانكه بعد از صدور هر فتوايي و حكمي عنوان مي‌كرد اين نظر ماست. اوبا اهل حديث مخالف بود وتنها در شرايطي اقدام به قبول احاديث متواتر مي‌كرد كه از تابعين نقل شده باشد و حديث و خبر مفرد را قبول نداشت.
اين شيوه او مي‌تواند بخاطر متكلم بودن او و تأثيرش در روش فقهي وي باشد. همچنين او قياس و استحسان را هم به‌عنوان اصول در اجتهاد پذيرفت.
مذهب حنفي برهفت اصل استوار است كه عبارت‌اند از:
1. قرآن
2. سنت
3. قول صحابه
4. قياس و راي
5. استحسان
6. اجماع
7. عرف
در باب ايمان و كفر، ابوحنفيه معتقد به زياد و كم بودن آنها نيست و اصل ايمان و كفر را تصديق و انكار مي‌داند.
وي همچنين در بحث جبر و اختيار به آزادي عمل انسان معتقد است و فعل آدمي را در مصدرش مدنظر قرار مي‌دهد با استناد به اين جمله او: اعمال بشر نسبت به قضا و قدر مانند شعاعهاي خورشيد است به خود خورشيد.
از ويژگيهاي ابوحنفيه كه جميع محققين و فقها بر آن اتفاق نظر دارند صراحت و بي باكي او در دادن فتوي است و تسامح و اغماض از خصايص فتاواي او مي‌باشد.
مالکی
شاخه مالكي از مذاهب فقهي و پيرو ابوعبدالله مالك بن انس از ائمه چهار گانه سنت وجماعت است. او امام دارالهجره و امام المدينه مي‌گويند.
وي در سالهاي ۹۰ تا ۹۵ هجري قمري در مدينه متولد شده‌است. وفات وي را در فاصله سالهاي ۱۷۴ تا ۱۷۹ مي‌دانند.
منابع استنباط مالكيه ده چیز است:
۱ قرآن كريم
۲ سنت
۳ اجماع
۴ قياس
۵ اسـتـحـسـان
۶ اسـتـصـحـاب
۷ مـصـالـح مرسله
۸ سـد ذرائع
۹ عرف
۱۰ قـول صحابي
ويژگيهاي فقه مالكي
انعطاف پذيري در اصول
او عـام و مـطـلـق كـتـاب و سنت را قطعي ندانست، بلكه درهـاي تـخـصـيـص و تـقييد را به طور كامل گشود.
وي در كنار اين مساله اصول را به يكديگر پـيـونـدمـي داد تـا از مـيان آنها فقهي پخته و همسو با احكام عقل و همخوان با آن چه نزد مردم پذيرفته‌است پديد آيد.
مـراعـات كـردن مصلحت
خواه اين مهم از طريق قياس و استحسان حاصل شوديا ازطريق مـصـالـح مرسله و سد ذرايع و يا هر طريق ديگري.
او بدين ترتيب درهاي بسياري را براي از ميان بردن تنگنا و دور كردن سختي و مشقت و برآوردن نيازها و فراهم ساختن مصلحت گشود.
وي از هـمـيـن ديـدگاه، عقود را وسيله‌اي قرار داد كه خواسته‌هاي اصلي مردم را تحقق مي‌بخشد و با مقتضاي عرف آنان همراهي و همسويي دارد.
مالك بر اين عقيده بود كه هدف اصلي شارع تحقق بخشيدن به مصالح و منافع مردم است.
به هـمـين دليل فقه خود را گاه با سد ذرايع و گاه با فتح آن پيرامون اين محور به حركت درآورد تا اين مصالح را حتي الامكان از ساده‌ترين راه برآورده سازد.
او در پـي بـردن بـه هـدف شـريـعـت بـه فـتواها و داوريهاي صحابه تكيه مي‌كند و سپس به عـنـوان كـسـي كه در فهم متون شريعت و همچنين اهداف دور و نزديكش به ريشه رسيده‌است بـه شـنـاخـت و كـشـف احـكـام و اهـداف آنـهـا مي‌پردازد.از همين جا بود كه فقه مالك رشد بسياري يافت.
ويـژگي ديگر فقه مالكي آن است كه عناصر رشد و گسترش در آن فراهم آمد، عناصري چون قدرت انديشه و گستردگي افق ديد فقيهان اين مذهب، انعطاف پذيري اصول آنان وگوناگوني راهـهـايـي كـه براي حل مسايل اجتماعي و مشكلات پيچيده‌اي كه هر از چند گاهي براي مردم پيشامد مي‌كند ارائه مي‌داده‌اند.
حنبلی
حنبلی ها پيروان ابو عبدالرحمان احمد ابن حنبل از ائمه چهار گانه سنت و جماعت هستند. ابن حنبل اهل حديث بود و توجهي به راي نداشت. استناد او صرفاً به قرآن و حديث پيامبر اسلام بود. محمد بن عبدالوهاب، موسس وهابيت نيز مذهب حنبلي داشته‌است.
اصول مذهب حنبلي بر پنج اصل استوار است:
كتاب‌الله (قرآن)
سنت رسول‌الله (محمد)
فتواي صحابه پيامبر اسلام
قول برخي از صحابه كه موافق با كتاب باشد
تمام احاديث مرسل و ضعيف
از مواردي كه حنابله به آن اهميت زياد مي‌دهند امر به معروف ونهي از منكر است.
فقه و اصول حنبل
فقه او از ويژگيهاي ذيل برخوردار است:
الف - فتواهاي احمدبن حنبل به احاديث و اخبار و آثار سلف صالح مستند بود. او براساس قول پيامبر و داوري‌هاي آن حضرت و همچنين فتواهاي صحابه - در مواردي كه از نظرمخالفي اطلاع نيابد - فتوا مي‌داد و آن چه را هم در آن اختلاف كرده بودند مي‌آورد.
او گفته‌هاي تابعين يا ديگران را كه به آگاهي داشتن از روايات وآثار مشهور بودند بر فتواي خويش ارجحيت مي‌داد.
ب - او از فرضها دوري مي‌گزيد و تنها درباره آن چه عملاً رخ داده‌است فتوا مي‌داد. چرا كه از نظر او فتوا و راي چيزي است كه تنها در صورت ضرورت بايد به سراغ آن رفت.
ج - اين كه او در درجه نخست به اخبار و روايات استناد داشت سبب نشد فقه او محدود يا اززندگي عملي مردم دور شود، چون مذهب او بيش از هر مذهب ديگري در امر تعاقد ومعاملات و تعهداتي كه هر يك از طرفين برعهده دارند آزادي و سعه قائل است.
او در مذهب خود دو اصل را مبنا گرفته و پذيرفته‌است:
1. اصل اوليه در عبادات بطلان است مگر آن كه دليلي بر صحت آمده باشد.
2. اصل اوليه در معاملات و عقود صحت است مگر آن كه دليلي بر تحريم و بطلان رسيده باشد.
بنابراين اساس شيوه احمد ابن حنبل احترام نهادن و ملتزم شدن به هر شرطي است كه طرفهاي معامله بنهند مگر آن كه از سوي شارع دليلي بر حرمت آن شرط برسد.
د - او در جايي كه به نصي يا اثري پذيرفته شده دست نمي‌يافت براساس مصلحت فتوا مي‌داد. او هر حكمي را كه براي هدف هست به وسيله‌هاي آن، و هر حكمي را كه براي نتيجه هست به مقدمه‌هاي آن مي‌داد و به اين مساله آن اندازه دامنه و گسترش داد كه در فقه پيش از او سابقه نداشت. او برخلاف شافعي كه در باب معاملات و عقود ديدگاهي ظاهري دارد و آنها را تنها به همان عبارتهايي كه حاكي از آنهاست تفسير مي‌كند و به انگيزه‌ها و اهداف آنها نمي‌نگرد، تنها به ظواهر و صورت مادي اين پديدارها نمي‌نگريست و براساس انگيزه‌ها و اهداف و نتايجي كه براي اين عقود و معاملات هست درباره آنها حكم مي‌كرد.
شافعی
شافعی پيروان ابوعبدالله محمد ادريس شافعي هستند. منابع استنباط شافعي عبارت‌اند از:
.۱ كتاب
.۲ سنت
.۳ اجـماع
.۴ گفته صحابي
وی در كلام پيرو ابوالحسن اشعري بود و ادله اربعه : کتاب ، سنت، اجماع، قیاس را قبول داشت و قائل به استدلال بود ولي به استحسان و مصالح مرسله اعتنا نداشت و آن را مردود مي‌شمرد.
ايمان در عقيده شافعيه داراي سه شرط عمده‌است:
الاقرار باللسان
التصديق بالجنان
العمل بالاركان
همچنین وی نخستين كسي است كه مسائل اصول فقه را تدوين وتاليف كرد و كتابي بنام الرساله را در این زمینه نگاشت.
مطالب اين كتاب عبارت‌اند از:
1. قرآن
2. سنت
3. ناسخ و منسوخ
4. علل احاديث
5. خبر واحد
6. اجماع
7. قياس
8. اجتهاد
9. استحسان
10. اختلاف.
منابع استنباط شافعي عبارت‌اند
كتاب
او همانند ديگر فقيهان قرآن را در صدر همه منابع قرار مي‌دهد و آن را نخستين منبع فقهي مي‌داند و به ظواهر آن استدلال مي‌كند مگر زماني كه دليلي حاكي از آن كه مقصوداز آيه چيزي جز ظاهر آن است اقامه شود.
سنت
شافعي از خبر واحد و عمل به آن بشدت دفاع كرده‌است مشروط بدان كه راوي ثقه و ضابط و حديث به رسول خدا(ص) متصل باشد.
او بر حنفيه خرده گرفته‌است كه قياس را بر خبر واحد مقدم داشته‌اند.
نيز شرايطي را كه حنفيه و مالكيه براي عمل به خبر واحدگذاشته‌اند معتبر ندانسته، بر اين باور است كه در صورت اثبات صحت سنت و روايت پيروي از آن همانند پيروي از قرآن، واجب است.
البته شافعي براي عمل به حديث مرسل شرايطي گذاشت، مثلاً اين كه از احاديث مرسل سعيد بن مسيب باشد.
اجـماع
وي به اين دليل كه آگاهـي يافتن از اتفاق همگان ناممكن است اجماع را به معناي آگاهي نيافتن از نظر مخالف دانست و نظريه استاد خود مالك مبني بر حجيت اجماع مردم مدينه را رد كرد و گفت : اجماع درجه نخست اجماع صحابه ‌است.
گفته صحابي
شـافعي در فتاوي قديم خود به گفته صحابه عمل كرده‌است اما در فتاوي جديدش، چنان كه بسياري از اصحابش مي‌گويند به گفته صحابه احتجاج نكرده‌است دليلش اين است كه كه وي گفته‌هايي از صحابه نقل كرده و سپس با آنها مخالفت ورزيده‌است.
با اين همه ازگفتار او در كتاب الام برمي آيد كه وي گفته صحابي را تا زماني كه مخالفي براي آن پيدانشود، حجت مي‌دانسته‌است.
شكل كلي فقه شافعي
گرايش فقهي او ميانه گرايش اهل حديث و اهل راي است، چرا كه وي گرايش ابوحنيفه را با گرايش مالك درآميخت، يعني از طرفي با اصول و مباني ابوحنيفه تا حدي موافقت كرد واز طرف ديگر در بها دادن به حديث با مالك همراه شد، تا آن جا كه در عراق و خراسان به اهل حديث شهره شد و مردم بغداد نام (ياور سنت) بر او نهادند.
شـافعي هـنگامي كه اختلاف ميان دو شيوه حجاز و عراق [حديث و راي ] را ديد بر آن شدتا موضع خود در اين باره را دقيقا مشخص كند و شيوه‌اي خاص خويش برگزيند.
به همين دليل برنامه‌اي روشن در استدلال كردن به حديث و برخي از منابع تبعي در پيش گرفت و به دفاع ازاين برنامه برخاست و مخالفان برنامه خود را، خواه عراقي يا حجازي، مورد حمله قرارداد.
شـافعي در فهـم متون كتاب و سنت مسلك معتبر دانستن ظاهر را برگزيد و از ظاهر فراترنرفت. زيرا وي بر اين عقيده بود كه مبنا قرار دادن چيزي جز ظاهر اين متون مبنا گرفتن گمان و وهـم كه خاستگاه نادرستهاي بسيار و درستهاي اندك مي‌باشد و از ديگر سوي، بايد احكام براساس آنچه نتايج هميشگي و غالب دليل است استوار گردد نه براساس آنچه گاه از دليل برآيد.
اصول و منابع استنباط شافعي داراي سمت گيري عملي و نظري توام با يكديگر است.
او به مسايل فرضي اهـميتي نمي‌دهد و تنها ازاحكام امور واقعي كه وجود خارجي دارند بحث وجستجو مي‌كند و به همين دليل در فقه او مسايل فرضي اندكي مي‌يابيم.
در گفته‌هاي شافعي ميان آراي قديم وجديد او اختلاف بسياري است و گاه در يك مساله سه نظر داده‌است.
همين اختلاف پويايي و حيات فقه شافعي را پديد آورده و مجتهدان پس ازاو را در برابر آراي گوناگوني قرار داده تا هر كدام را مطابق شرايط و اوضاع، به پذيرش واجرا سزاوارتر يافتند برگزينند.
منبع
دكتر: مصطفي الشكعة، ،الأئمة الأربعة ، دار الكتاب اللبناني، چاپ بيروت، سال انتشار ۱۹۸۵ م

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 5 اسفند 1393  ] [ 12:46 AM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

امام علی(ع) از دیدگاه دانشمندان اهل سنت

احمد بن حنبل (پیشوای مذهب حنبلی)
او می گوید: آن همه فضیلتها که برای علی بن ابی طالب بوده و نقل شده برای هیچ یک از اصحاب رسول خدا نبوده است. (1)
همچنین وی از پیامبر اکرم(ص) نقل کرده که به فاطمه(س) فرمود: «آیا راضی نمی شوی که من تو را به کسی تزویج کنم که اولین مسلمان است و علمش از همه بیشتر و حکمتش از همه عظیم تر است.» (2)

محمد بن ادریس (پیشوای مذهب شافعی)
دربارۀ علی(ع) سروده ای دارد که چنین است:
لَو اَنَّ المُرتَضَی اَبدَی مَحَلَّهُ
لَصَارَ النَّاسُ طُرّاً سُجّداً لَهُ
وَ مَاتَ الشَّافِعِی وَ لَیسَ یَدْرِی
عَلِیٌّ رَبُّهُ اَمْ رَبُّهُ الله
«هرگاه علی جایگاه و حقیقت خویش را برای مردم آشکار کند، هر آینه مردم دسته دسته در برابر او به سجده خواهند افتاد، شافعی مُرد و عاقبت نفهمید علی(ع) پروردگار است، یا الله پروردگار اوست.» (3)
همچنین از سروده های اوست:
عَلِیٌّ حُبُّهُ جُنُّة
اِمَامُ النَّاسِ وَ الجَنَّة
وَصِیُّ المُصطَفَی حَقّاً
قَسِیمُ النَّارِ وَ الجَنَّة (4)
«دوستی علی سپر آتش دوزخ است؛ او امام انسانها و پریان است؛ او در حقیقت جانشین مصطفی و تقسیم کننده بهشت و دوزخ است.»
همچنین امام شافعی در جای دیگر می گوید: به من گفته‌اند رافضی شدی (از حق روی گرداندی)؛ گفتم: هرگز دین و اعتقادم رفض نیست؛ ولی بدون شک دوست می دارم بهترین امام و بهترین هادی را. اگر معنی رفض، دوستی وصیّ پیامبر (علی بن ابیطالب) است، به درستی که من رافضی تر از همه مردم هستم. (5)

ابن صبّاغ مالکی (اندیشمند مالکی مذهب)
وی دربارۀ فضایل امام علی(ع) می گوید: «حکمت از گفتارش چیده می شد و دانشهای آشکار و نهانی به قلبش بسته بود، همیشه از سینه اش دریاهای علوم، جوشان و امواجشان خروشان بود، تا آنجا که رسول خدا(ص) فرمود: «أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِيٌّ بَابُهَا؛ من شهر علمم و علی(ع) باب (در) آن است.» (6)

ابن ابی الحدید (شارح نهج البلاغه و دانشمند معتزلی مذهب)
او می گوید: «وَ مَا أَقُولُ فِي رَجُلٍ أَقَرَّ لَهُ أَعْدَاؤُهُ وَ خُصُومُهُ بِالْفَضْلِ وَ لَمْ يُمْكِنْهُمْ جَحْدُ مَنَاقِبِهِ وَ لَا كِتْمَانُ فَضَائِلِهِ؛ چه بگویم دربارۀ مردی که دشمنانش به فضایل و مناقب وی اعتراف می کنند و هرگز برای آنان مقدور نشد که مناقبش را انکار نموده و فضایلش را بپوشانند!
آن گاه می افزاید: تو خود می دانی که بنی امیّه، زمامداری اسلام را در شرق و غرب روی زمین به دست آوردند و با هر نوع حیله گری در خاموش ساختن نور او کوشیدند و هرگونه لعن و افترا را بر علی(ع) بالای منابر ترویج نمودند، هر کس که او را مدح و توصیف می کرد، مورد تهدید قرار می گرفت. هر روایتی که فضیلت علی(ع) را بازگو می کرد، ممنوع ساختند. حتی از نامگذاری به نام علی جلوگیری کردند. همه این اقدامات و تلاشها جز ظهور عظمت و جلالت شخصیت علی(ع) نتیجه ای در پی نداشت... در حقیقت این همه نابکاریهای بنی امیه مانند پوشانیدن آفتاب با کف دست بود... .
من چه بگویم دربارۀ مردی که همۀ فضیلتها به او منتهی می شود و هر مکتب و هر گروهی خود را به او منسوب می نماید. آری اوست رئیس همۀ فضیلتها... .» (7)
من چه بگویم دربارۀ مردی که اهل همه مذاهب غیراسلامی که در جوامع اسلامی زندگی می کنند، به او محبت می ورزند و حتی فلاسفه ای که از ملت اسلامی نیستند، او را تعظیم می نمایند... . (8)
همچنین می نویسد: «چه بگویم در حق کسی که از دیگران در هدایت پیشی گرفت، به خدا ایمان آورد و او را عبادت نمود، در حالی که تمام مردم سنگ را می پرستیدند... .» (9)
«او در عبادت، عابدترین مردم شمرده می شد؛ نماز و روزه اش از همگان بیشتر بود و مردم نماز شب و ملازمت بر اذکار و مستحبات را از آن حضرت آموختند.» (10)
«مبادی جمیع علوم به او بازمی گردد. او کسی است که قواعد دین را مرتب و احکام شریعت را تبیین کرده است. او کسی است که مباحث عقلی و نقلی را تقریر نموده است.» (11) آن گاه کیفیت رجوع هر یک از علوم را به امام علی(ع) توضیح می دهد.

عبدالله بن عباس
وی که از جمله مفسّران بزرگ مسلمان – به ویژه اهل سنّت – محسوب می شود، علم خود و صحابه را در برابر علم علی(ع) چونان قطره ای از دریا می داند و در مورد آن حضرت می گوید: «آیه ای در قرآن نیست، مگر آنکه علی، مصداق بارز آن است، خداوند یاران پیامبر را در جاهای بسیاری مورد سرزنش قرار داده است، ولی دربارۀ علی(ع) جز خیر و نیکی یاد نکرده است.» (12)

فخر رازی (دانشمند و مفسّر معروف اهل سنّت)
«هر کس در دین خود، علی بن ابی طالب را پیشوای خود قرار دهد، همانا رستگار شده است؛ زیرا پیامبر(ص) فرمود: «اللَّهُمَّ أَدِرِ الْحَقَّ مَعَ عَلِیٍّ حَيْثُ دَار؛ (13) خداوندا! علی هرگونه باشد، حق را بر محور وجودش بچرخان.»

خوارزمی (ادیب و خطیب مشهور اهل سنّت)
آیا چون ابوتراب، جوانمردی هست؟ آیا چون او پیشوای پاک سرشتی روی زمین وجود دارد؟ چشم مرا هر گاه درد فراگیرد، توتیایش خاکی است که پای او بدان رسیده باشد. علی همان است که شبانگاه در محراب از دل می خروشید و می گریست و روز با چهره ای خندان در گرد و غبار میدان جنگ فرو می رفت.
او از زرد و سرخ بیت المال مسلمین بهره ای نمی گرفت. او همان شکننده بتها بود؛ هنگامی که بر دوش پیامبر پا نهاد. گویا همه مردم بسان پوستند و مغز، مولای ما علی است... .» (14)

زمخشری (ادیب و دانشمند اهل سنّت)
وی دربارۀ شخصیت امام علی(ع) می گوید: من چه بگویم دربارۀ مردی که فضایل او را دشمنانش از راه کینه جویی و حسد انکار کردند و دوستانش از بیم جان، باز از این میان آن قدر فضیلتهای وی انتشار یافته که شرق و غرب عالم را فراگرفته است. (15)
همچنین این اندیشمند اهل سنت ضمن نقل حدیث قدسی: «مَنْ اَحَبَّ عَلِیّاً أَدْخَلَهُ الْجَنَّةَ وَ إِنْ عَصَانِي وَ مَنْ أَبْغَضَ عَلِيّاً أُدْخِلُهُ النَّارَ وَ إِنْ أَطَاعَنِي؛ (16) یعنی خداوند فرمود: هر کس علی را دوست بدارد، او را وارد بهشت می کنم، هر چند مرا نافرمانی کند و هر کس علی را دشمن بدارد، او را به آتش جهنم درآورم، ولو اینکه مرا اطاعت کرده باشد.»
نکته شایان توجه اینکه دوستی و ولایت آن امام همام سبب کمال ایمان است و با کمال ایمان، معصیت در فرعی از فروع، زیانبخش نیست؛ ولی با فقدان ولایت و محبت آن حضرت ایمان ناقص است؛ از اینرو فاقد آن، مستحق آتش جهنم خواهد بود.

جاحظ (ادیب، سخندان و سخن شناس معروف)
وی می گوید: «عَلِیِّ ابْنِ اَبِیطَالِب کَرَّمَ الله وَجْهَهُ، پس از رسول خدا از همگان فصیح تر، دانشمندتر و زاهدتر و در رابطه با حق سخت گیر است و پس از پیامبر(ص)، امام خطبای عرب به طور مطلق به شمار می رود.» (17)
این اندیشمند اهل سنت می گوید: «سخن گفتن دربارۀ علی(ع) ممکن نیست. اگر قرار است حق علی ادا شود گویند غلوّ است و اگر حق او ادا نشود دربارۀ علی(ع) ظلم است.» (18)

بیهقی (دانشمند نامی اهل سنت)
وي دربارة فضايل امام علي(ع) چنين روايت نموده كه پيامبر اكرم(ص) فرمود: «مَن اَحَبَّ أَنْ يَنْظُرَ إِلَى آدَمَ(ع) فِي عِلْمِهِ وَ إِلَى نُوحٍ(ع) فِي تَقْوَاهُ وَ إِلَى إِبْرَاهِيمَ(ع) فِي حِلْمِهِ وَ إِلَى مُوسَى(ع) فِي هَيْبَتِهِ وَ إِلَى عِيسَى(ع) فِي عِبَادَتِهِ فَلْيَنْظُرْ إِلَى عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ(ع)؛ (19) هر كس دوست دارد به علم و دانش آدم(ع) بنگرد و مقام تقوا و خود نگهداري نوح(ع) را [مشاهده نمايد] و بردباري حضرت ابراهيم(ع) را [نظاره كند] و به عبادت موسي(ع) [پي ببرد]، بايد به علي بن ابي طالب نظر بيندازد.»
اين روايت بيانگر اين حقيقت است كه حضرت علي(ع) جامع صفات پيغمبران اولوالعزم است. از اين رو، در روايت طولاني ديگري از «صعصعۀ بن صوحان» آمده است كه خود حضرت نيز به اين حقيقت اشاره نموده است:
«اگر چه تمجيد و تجليل از خويشتن زشت است، ولي از باب اظهار نعمت الهي مي‌گويم كه من بر موسي، عيسي، ابراهيم، آدم، نوح، سليمان و ... برتري دارم.» (20)

شيخ محمد عبده (21)
وي مي‌گويد: در هنگام مطالعه نهج البلاغه، گاهي يك عقل نوراني را مي‌ديدم كه شباهتي به مخلوق جسماني نداشت، اين عقل نوراني از گروه ارواح و مجردات جدا شده و به روح انساني پيوسته و آن روح انساني را از لباسهاي طبيعت تجريد نموده و تا ملكوت اعلا بالا برده و به عالم شهود و ديدار روشن‌ترين انوار نائل ساخته است و با اين وصف شگفت‌انگيز، پس از رهايي از عوارض طبيعت در عالم قدس آرميده است.
لحظات ديگري صداي گوينده حكمت را مي‌شنيدم كه واقعيات صحيح را به پيشوايان و زمامداران گوشزد مي‌كرد و موقعيتهاي ترديدآميز را به آنان نشان مي‌داد و از لغزشهاي اضطراب‌آور بر حذرشان مي‌داشت و آنان را به دقايق سياست و طرق كياست راهنمايي مي‌كرد و به مقام واقعي رياست آشنا مي‌ساخت و به عظمت تدبير و سرنوشت شايسته بالا مي‌برد. (22)
وي در مقدمه شرح نهج البلاغه مي‌نويسد: «در همه مردم عرب زبان، يك نفر نيست مگر اينكه معتقد است سخن علي(ع) بعد از قرآن و كلام نبوي، شريف‌ترين، بليغ‌ترين، پرمعني‌ترين و جامع‌ترين سخنان است.» (23)

عبدالفتّاح عبدالمقصود (نويسنده و دانشمند مشهور مصري)
او مي‌نويسد: من همواره اخلاق و موهبتهاي الهي و آنچه را كه تشكيل دهنده شخصيت است، مقياس شناخت عظمت انساني قرار مي‌دهم؛ از اينرو بعد از پيامبر(ص) كسي را نديده‌ام كه شايسته باشد پس از او قرار گيرد يا بتواند در رديفش بيايد جز پدر فرزندان پاك و برگزيدة پيامبر؛ يعني «علي بن ابي طالب»، و من در اين سخن به طرفداري از تشيّع وارد نشده‌ام، بلكه اين رأيي است كه حقايق تاريخ گوياي آن است.
امام، برترين مردي است كه مادرِ روزگار تا پايان عمر خود چون او نزايد، و اوست كه هرگاه هدايت‌طلبان به جستجوي اخبار و گفتارش برآيند، از هر خبري براي آنان شعاعي مي‌درخشد. آري او مجسمه‌اي از كمال است كه در قالب بشريت ريخته است. (24)
دوستی علی سپر آتش دوزخ است؛ او امام انسانها و پریان است؛ او در حقیقت جانشین مصطفی و تقسیم کننده بهشت و دوزخ است

امام علي(ع) از ديدگاه برخي از مخالفانش

معاوية بن ابي سفيان
معاويه از بزرگ ترين دشمنان امام علي(ع) است و پيوسته در كنار پدرش (ابوسفيان) با مسلمانان جنگيده و سرانجام در «فتح مكّه» كه سال هشتم هجرت بود، به ناچار «اسلام» را پذيرفت، ولي در باطن «كفر» خود را حفظ نمود. (25)
مخالفتهاي آشكار و پنهان معاويه و عمّال وي و طغيانهاي بي‌حدّ و حساب آنان در برابر امام علي(ع) به گونه‌اي است كه خاص و عام به آن اعتراف مي‌كند و كسي نيست كه اين واقعيت را انكار نمايد. دشمني معاويه نسبت به امام علي(ع) از حدّ فزون است، تا آنجا كه دشمنيهاي او نسبت به امام علي(ع) و يارانش در مقايسه با عداوتها و ظلمهاي پدرش ابوسفيان نسبت به پيامبر اكرم(ص) و مسلمانان بيشتر بوده است.
مگر «معاويه» و دار و دسته‌اش هشتاد سال بر ضدّ امام علي(ع) قيام نكردند؟ مگر آنان در منابر رسمي و نماز جمعه‌ها بر سبّ و ناسزاگويي مولا علي(ع) بسيج نشدند؟
مگر سرمايه‌ها و درهم و دنانير «بني اميه» براي نابود كردن فضايل و مناقب اميرالمؤمنين(ع) به كار گرفته نشد؟
مگر معاويه نبود كه در مقابل امام علي(ع) صف آرايي كرده و جنگيد و سرانجام، مسلمانان را نيز فريب داد و با حيله و نيرنگ به مسند خلافت نشست و مردم را از حكومت صالحان محروم گردانيد؟
سخن كوتاه اينكه: با تمام تلاشهاي پليد، بسيج دولتي و مزدور كردن مبلّغان خودفروش و ... سرانجام نتوانستند بر مراد خويش نائل آيند، بلكه گاه و بي گاه خود نيز مجبور مي‌شدند لب به اعتراف گشوده و فضايل مولي الموحّدين علي(ع) را بازگو كنند؛ زيرا حقيقت سرانجام پيروز است.
با مراجعه و مطالعه در منابع اصيل شيعه و سني، درمي‌يابيم كه حتي دشمنان درجه يك آن امام همام در مواضع متعدد در مورد عظمت شخصيت، كمال و فضايل آن حضرت سخنها گفته‌اند؛ از معاويه اعترافات مهم و قابل توجهي در مورد عظمت شخصيت و فضايل مولي الموحدين علي(ع) نقل شده است.
در اينجا به اختصار و از باب نمونه به ذكر برخي از اعترافات معاويه، طرفداران، عمّال و كارگزاران وي و برخي ديگر از مخالفان آن حضرت مي‌پردازيم.
معاويه در نامه‌اي به امام علي(ع) نوشت: «به جانم سوگند كه من منكر فضايل اسلامي و خويشاوندي تو با رسول خدا(ص) نيستم.»
همچنين معاويه به ابوهريره گفت: «گمان نمي‌كنم كه من براي زمامداري، از علي شايسته‌تر باشم.» (26)
روزي معاويه به وزير و مشاورش (عمرو بن عاص) گفت: «به خدا سوگند من حتماً مي‌دانم كه اگر علي(ع) را بكشم، مستحق آتش دوزخ خواهم شد و چنانچه او مرا در اين جنگ (صفين) بكشد، باز هم من در آتش خواهم بود! "عمرو بن عاص" پرسيد: پس چرا با علي مي‌جنگي؟ معاويه گفت: «پادشاهي ناز است!!» (27)
روزي محصن ضَبي بر معاويه وارد شد، معاويه از او پرسيد: از كجا مي‌آيي؟ او (براي چاپلوسي) گفت: از نزد بخيل‌ترين مردم، علي بن ابي طالب! معاويه بانگ برآورد و گفت: «واي بر تو، چگونه علي را بخيل‌ترين مردم مي‌نامي در حالي كه اگر يك خانه پر از طلا و يك خانه پر از نقره داشت، طلاها را پيشتر از نقره‌ها به بينوايان مي‌داد و به طلا و نقره مي‌گفت: اي طلاي زرد و اي نقره سفيد! (برويد) و غير علي را فريب دهيد. آيا متعرض من مي‌شوي يا مرا تشويق مي‌كني و مي‌فريبي؟ هرگز، فريب تو را نمي‌خورم، به تحقيق كه تو را سه طلاقه كردم كه ديگر رجوعي در آن نيست.» (28)
ابن ابي الحديد معتزلي، شارح نهج البلاغه مي‌نويسد: «هنگامي كه جاسوسان معاويه اعزام مالك اشتر را به مصر به او گزارش دادند و او مأمور مالياتي «قلزم» را – با وعده معافيت از پرداخت مالياتهاي موجود و مالياتهايي كه بعداً جمع‌آوري مي‌كند – وادار نمود تا مالك اشتر را قبل از رسيدن به مركز استانداري مصر بكشد و او هم با تظاهر به دوستي علي(ع) مالك را با عسل مسموم مورد پذيرايي قرار داد و او را شهيد كرد و عهد نامه‌اش را – كه در حقيقت اساس‌نامه حكومت اسلامي بود و از ناحيه امير مؤمنان(ع) تنظيم شده بود تا در اختيار وي براي اجراي عملي آن در مصر قرار گيرد – عيناً براي معاويه فرستاد. معاويه وقتي كه اين اساس‌نامه را مطالعه و بررسي كرد، آن را سرشار از علم و برخوردار از عالي‌ترين فرازهاي قانوني و نقش سرنوشت‌ساز كشورداري يافت؛ بهت زده شد و حالت تعجّب و حرص بر پي‌گيري و نگهداري آن نوشته از وي نمايان گرديد.
وليد بن عقبه كه در مجلس حاضر بود، پيشنهاد سوزاندن اساس‌نامه و ديگر نامه‌هاي ارسالي از مالك و علي(ع) را مطرح كرد. معاويه گفت: بس است، تند مرو كه رأي قابل قبولي نداري. وليد گفت: آيا رأي صحيح اين است كه اعلام شود چنين اثري به دست آمده، تا مردم بدانند احاديث و نوشته‌هاي ابوتراب، علي(ع) نزد تو است و تو از آن بهره‌برداري علمي و حكومتي مي‌كني؟
معاويه گفت: «واي بر تو، آيا دستور مي‌دهي يك اثر علمي همانند اين اسناد را به آتش كشم؟ به خدا سوگند علمي جامع‌تر و حكيمانه‌تر از اين آثار و نوشته‌ها به گوشم نرسيده است.»
وليد گفت: اگر اين چنين از مقام علمي و قضايي علي(ع) به شگفت آمده‌اي، پس از چه رو به جنگ و كشتار با وي برخاسته‌اي؟ معاويه بعد از قدري بگو مگو و سكوت دربارة زمامداران قبل از اميرالمؤمنين علي(ع) گفت: «بگذاريد من در عهدنامه مالك اشتر تأمّل و بررسي نمايم؛ زيرا من نه علمي را خوانده و با آن برخورد كرده‌ام كه جامع و حكيمانه‌تر از آن باشد و نه اثري را ديده‌ام كه از حيث اشاره به آداب قضايا، احكام و سياست اين چنين پرمايه و پرمحتوا باشد.» (29)
مرحوم شيخ عباس قمي در منتهي الآمال مي‌نويسد: معاوية بن ابي سفيان گفت: «به خدا قسم راه فصاحت و بلاغت را بر قريش كسي غير از علي(ع) نگشوده و قانون سخن را كسي غير از او تعليم نكرده است.» (30)
جرير از مغيره نقل مي‌كند: «زماني كه علي(ع) به شهادت رسيد، معاويه خواب بود، او را بيدار كردند و خبر شهادت آن حضرت را به او رساندند. معاويه برخاست، نشست و سپس شروع به گريه كرد و گفت: «انا لله و انا اليه راجعون» زن او، فاخته هم از خواب بيدار شد و گفت: تو ديروز بر علي(ع) طعن مي‌زدي و در حق وي ناسزا مي‌گفتي و امروز براي او گريه مي‌كني؟
معاويه گفت: واي بر تو! من گريه مي‌كنم بر كسي كه مردم از علم، حلم و بردباري‌اش محروم شدند. واي بر تو اي فاخته، آنچه از علم، فضل و سوابق او از بين رفت تو نمي‌داني.» (31)

عمرو بن عاص
عمرو بن عاص، اشعاري در مدح و عظمت امام علي(ع) سرود و براي معاويه فرستاد كه ترجمه بخشي از آن چنين است:
«سفارشهاي رسول خدا(ص) را در مورد علي(ع) فراوان شنيديم، پيامبر(ص) در روز غدير خمّ بالاي منبر رفت و ولايت علي(ع) را اعلام كرد، در حالي كه همه همراهان آن حضرت حاضر بودند كه (پيامبر) اميريِ مؤمنان را از طرف خدا به علي(ع) بخشيد، در حالي كه خوب امير و جانشيني (براي پيامبر) بود.» (32)
در تاريخ آمده است كه روزي معاويه، دشمن سرسخت امام علي(ع) به اتفاق فرزند نابكارش يزيد و عمرو بن عاص نشسته بود؛ در اين هنگام شخصي از مصر هديه نفيسي (قاليچه نفيسي) آورد و به معاويه اهدا كرد. معاويه در آن روز پيشنهاد عجيبي به يزيد و عمرو بن عاص كرد، گفت: «هر يك از ما يك بيت شعر در شأن علي(ع) بگوييم و شعر هر كدام از ما، اگر از نظر ظاهر و معني، جالب و زيبا بود، اين هديه مال او باشد.»
يزيد و عمرو بن عاص پيشنهاد معاويه را پذيرفتند.
معاويه گفت:
خَيرٌ الوَري مِن بَعدِ اَحمَدَ حيدَرٌ
وَ الناسُ اَرضٌ وَ الوَصِيُّ سَماءٌ
يعني: «بهترين مردم بعد از پيامبر(ص)، حيدر است؛ زيرا تمام مردم به منزله زمين هستند و علي(ع) به مثابة آسمان است»؛ هر چه بركت از زمين به دست مي‌آيد از آسمان است؛ زيرا اگر آسمان نبارد و آفتاب به زمين نتابد ... هرگز از زمين چيزي روييده نخواهد شد و حقاً شعر خوبي انشاد كرده است.
عمرو بن عاص در مقابل او گفت:
و هُوَ الَّذي شَهِدَ العدُوُّ بَفَضلِهِ
وَ الفَضلُ ما شَهِدَت بِه الأعداءُ
يعني: «علي(ع) كسي است كه مثل معاويه، دشمن او، او را ستايش و تمجيد مي‌كند و فضيلت آن است كه دشمن به آن شهادت دهد؛ به ديگر سخن علي(ع) كسي است كه دوست و دشمن اعتراف به فضل او دارند و او را ستايش مي‌كنند.
يزيد گفت:
كَمَليحَةٍ شَهِدَت بِها ضَرّائُها
وَ الحُسنُ ما شَهِدَت بِه ضَرّاءُ
يعني: «علي(ع) همچون بانوي زيباروي و نمكيني است كه هووهاي او، به نيكي و بزرگواري او گواهي دهند، زيبايي آن است كه هووها به آن گواهي دهند.»
به هر حال شعر عمرو بن عاص از نظر شيوايي عبارت برنده تشخيص داده شد، و آن هديه، نصيب او گرديد. (33)
در مناقب خوارزمي آمده است كه معاويه براي مقابله با امام علي(ع)، جهّال شام و عناصر فرومايه را فريفت و دنياطلبان را با مال و مقام خريداري كرد، دربارة شيوه مبارزه با امام علي(ع) با مشاورانش به رايزني پرداخت. برادرش (عقبه) گفت: اي معاويه! اين كار بزرگي است كه جز با عمرو بن عاص كه داهيه زمان و مكّار دوران است سامان نگيرد. مردم شام نيز نسبت به او گرايشي دارند. معاويه گفت: به خدا راست گفتي، اما او از دوستداران علي است، مي‌ترسم دعوتم را اجابت نكند.
عقبه گفت: او را با مال و مقام تطميع كن.
معاويه نامه‌اي به عمرو بن عاص نوشت و در آن نامه از مظلوميت عثمان سخن گفت و خود را خليفه عثمان خواند كه قصد خونخواهي او را دارد و علي(ع) را به قتل وي متهم كرد و اينكه معاويه در صدد جنگ با اوست.
عمرو بن عاص نامه معاويه را خواند و در پاسخ او نوشت: نامه تو را خواندم و در آن تأمل كردم. مرا دعوت كرده‌اي كه از اسلام شانه خالي كنم و با تو در گمراهي جسورانه‌ات همراه شوم و در باطل، ياور تو باشم و به روي علي(ع) شمشير بكشم، در حالي كه او برادر رسول خدا، وصيّ او، ادا كنندة دين او، عمل كننده به وعده‌هاي او، همسر دختر او – كه سيّده زنان اهل بهشت است – و پدر دو سبط گرامي حسن و حسين، آقايان جوانان اهل بهشت است. چنين چيزي هرگز روا نباشد...
ابوالحسن، برادر رسول خدا و وصي او را، به بغي و حسد بر عثمان متهم ساختي و او را محرك قتل عثمان شمردي كه اين ادعا دروغ و تهمت است. واي بر تو اي معاويه! آيا مي‌داني كه ابوالحسن در محضر پيامبر جانفشاني كرد، در بستر او آرميد، به اسلام سبقت گرفت و براي خدا هجرت نمود و پيامبر خدا درباره او فرمود: «او از من است و من از او هستم.»
و در روز غدير خم گفت: «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ» و در روز خيبر درباره او گفت: «فردا پرچم را به دست كسي مي‌دهم كه او خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول او را دوست دارند.» و در آن روزي كه مرغي بريان شده در محضر پيامبر حاضر بود و از خدا خواست كه بهترين مخلوقش را بفرستد تا با او هم غذا شود، علي آمد و در غزوه بني نضير فرمود: «عليٌّ قاتِلُ الفجَرةِ و امامُ البَرَرَة مَنصُورٌ مَن نَصَرهُ و مَخذُولٌ مَن خَذَلَهُ؛ علي(ع) قاتل فاجران و امام ابرار است هر كه ياريش كند منصور است و هر كه دست از ياريش بردارد، مخذول است.»
درباره او گفت: «عَليٌّ اِمامُكُم بَعدي؛ علي(ع) پس از من پيشواي شما است.» و براي من، تو و خويشاوندانش تأكيد فرمود كه: من در ميان شما دو چيز گرانسنگ را مي‌گذارم: كتاب خدا و عترتم. فرمود: «أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِيٌّ بَابُهَا» و تو خود مي‌داني اي معاويه! كه آياتي در فضيلت او رسيده كه درباره هيچ كس نرسيده است؛ مانند آيات «يُوفُونَ بِالنَّذرِ...» (34) و « إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ...» (35) و «أَ فَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ ...» (36) و «مِنَ الْمُؤْمِنينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ...» (37) و «...قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى ...» (38)
سپس به ذكر رواياتي چند از پيامبر اكرم(ص) در فضايل اميرالمؤمنين(ع) پرداخت و در خاتمه نامه نوشت: اي معاويه! اين پاسخ نامه تو! نامه‌اي كه اگر كسي عقل يا دين داشته باشد، فريب آن را نمي‌خورد والسلام.
معاويه نامه عمرو بن عاص را گرفت و مطابق آن بار ديگر مال و رياست را بر او عرضه داشت، اشعاري براي او نوشت و باز هم عمرو بن عاص با اشعاري پاسخ منفي داد. مجدّداً معاويه نامه‌اي نوشت و منشور ولايت مصر را همراه نامه براي او فرستاد همين‌جا عمرو بن عاص به فكر فرو رفت كه چه كند! شب را با بي‌خوابي سپردي كرد، در حالي كه اشعاري مي‌سرود. همين كه صبح شد غلامش «وردان» را كه مرد خردمندي بود طلبيد و با وي به رايزني پرداخت. وردان گفت: اگر با علي(ع) باشي، آخرت داري، اما دنيا نداري و همين براي تو مي‌ماند و اگر به معاويه روي آوردي، دنيا داري، اما از آخرت محرومي. تو مي‌داني كه دنيا برايت باقي نمي‌ماند. حال بينديش كه كداميك را انتخاب مي‌كني؟!
عمرو بن عاص لبخندي زد و اشعاري سرود بدين مضمون: وردان با هوشمندي حقيقت را بيان كرد، اما حرص و عشق به دنيا مرا رها نمي‌سازد! از اينرو با آگاهي به عواقب امر، دنيا را برمي‌گزينم؛ اين را بگفت و رهسپار شام شد.
پسرش عبدالله و غلامش وردان، او را منع كردند و همين كه به دو راهي شام و عراق رسيدند، وردان گفت: اين راه عراق و راه آخرت است و آن راه، راه شام و راه دنيا! به كدامين راه خواهي رفت؟ گفت: راه شام. (39) به اين ترتيب عمرو بن عاص دين را به دنيا فروخت و به عنوان يك همكار و مشاور نيرنگ‌باز در خدمت معاويه درآمد.

مروان بن حكم
«مروان بن حكم» در سالهاي نخست هجرت پيامبر اكرم(ص) به دنيا آمد و همراه پدرش «حكم بن ابي العاص» به طائف تبعيد شد، او هنوز به دنيا نيامده بود كه پيامبر اسلام(ص) او را در «صلب پدر» لعنت كرد.
وي كه پس از يزيد بن معاويه به خلافت رسيد، با امام سجاد(ع) روبرو شد و گفت: «هيچ كس از مسلمانان بيش از علي(ع) از عثمان طرفداري نكرد و مانع كشتن او نشد.
امام سجاد(ع) فرمود: «پس چرا بر منابر دشنامش مي‌دهيد؟» مروان گفت: كار رياست و سلطنت ما جز به اين گونه استوار نمي‌شود.» (40)
فضايل امام علي(ع) از زبان خواهر عمرو بن عبدود
در جنگ خندق نبرد سختي بين حضرت علي(ع) و عمرو بن عبدود، از شجاعان عرب درگرفت. در نبرد طولاني و سخت، عمرو فرصتي پيدا كرد و شمشير خود را بر فرق مبارك امير المؤمنين(ع) فرود آورد و به آن حضرت جراحتي رسانيد. ايشان شمشيري بر پاي او زد و پاي او را قطع كرد و عمرو، به زمين افتاد، امير المؤمنين(ع) بر سينه‌اش نشست، عمرو گفت: «يَا عَلِيُّ قَدْ جَلَسْتَ مِنِّي مَجْلِساً عَظِيماً؛ اي علي در جاي بزرگي نشستي.» آنگاه چون مرا كشتي جامه از تن من باز مكن، حضرت فرمود: اين كار بر من خيلي آسان است.
ابن ابي الحديد و ديگران گفته‌اند: هنگامي كه امير المؤمنين(ع) از عمرو ضربت خورد مانند شير خشمناك بر عمرو شتافت و با شمشير سر پليدش را از تن جدا كرد و بانگ تكبير برآورد، مسلمانان از صداي تكبير علي(ع) دانستند كه عمرو كشته شد. پس رسول خدا(ص) فرمود: «ضربت علي(ع) در روز خندق بهتر است از عبادت جن و انس تا روز قيامت.»
خواهر عمرو، وقتي بر سر جنازه برادرش آمد، بر خلاف رسم آن زمان ملاحظه كرد كه جنازه برادر «مثله» نشده و زره عمرو را كه مثل آن در عرب پيدا نمي‌شد با ساير اسلحه و لباسهايش به غارت نرفته است. گفت: «مَا قَتَلَهُ اِلاَّ كَريمٌ؛ برادر مرا نكشته است، مگر مردي كريم.»
سپس از قاتل برادرش پرسيد، كيست كشنده برادر من؟ جواب دادند: شمشير خدا و شير اسلام «علي بن ابي طالب».
خواهر عمرو اشعاري سرود كه ترجمه دو بيت آن چنين است: «اگر برادرم را جز علي، شخص ديگري كشته بود، تمام عمرم را با گريه و زاري مي‌گذراندم. ولي كشنده برادرم در جهان نظيري ندارد!! از سوي ديگر پدر او در شرافت و فضيلت مهتر و سرور مردم بود.» (41)
نكته شايان توجه اينكه زنان از نظر عواطف و احساسات بر مردان برتري دارند و روشن است كه هنگام قتل و مرگ برادر غوغايي برپا مي‌كنند، آنهم ماند «عمرو بن عبدودّي» كه برابر هزار مرد جنگي به حساب مي‌آمد! ولي بزرگواري و شخصيت بي‌نظير علي(ع) تمام اين پيش‌بينيها را مغلوب ساخت و خواهر وي را به مديحه سرايي و ثناگويي وا داشت!! آري علي مردي است كه كافران و اهل كتاب در برابر عدالت و عظمت او پيشاني ادب بر خاك زير پايش مي‌سايند!!

نتيجه سخن
اين همه اعتراف و گواهي بر حقانيت مولي الموحدين، امام علي(ع)، از جانب خلفاي سه گانه بيانگر چيست؟ وقتي كه خلفاء اقرار مي‌كنند كه او «اَعلَمُ النَّاسِ»، «اَفقَهُ النَّاسِ فِي دِينِ اللهِ»، «اَقضَي اَهلِ المَدِينَة» است؛ هنگامي كه اظهار مي‌كنند: بدون او قادر بر حلّ مشكلي نيستند؛ (42) كه او را مولاي خود و مولاي هر مؤمن و مؤمنه‌اي مي‌دانند و اعتراف به صدور حديث منزلت و حديث غدير مي‌كنند، آنجا كه در قضاوت بين مردم و بيان حكم الهي اشتباه مي‌كنند و امير المؤمنين، علي بن ابي طالب(ع) آنها را به اشتباهشان آگاه مي‌كند و از خطايي كه كرده‌اند باز مي‌دارد؛ آن گاه كه علي(ع) در مناظره يهود و نصاري به كمك مي‌طلبند و خود قادر به پاسخگويي نيستند؛ همه اين اعترافها گواه چيست؟
آيا به راستي بر طبق اسلام به خلافت رسيده و بر اساس شريعت اسلام حكم كرده‌اند؟ اگر حديث ثقلين مي‌گويد: با تمسك به اهل بيت(ع) و قرآن كريم هرگز گمراه نمي‌شويد، چگونه اين حديث را كنار گذاشته و به غير اهل بيت عصمت و طهارت(ع) تمسك بجوييم؟ آيا مي‌توانيم هم به روش «خليفه ثاني» باشيم كه گفت: كتاب خدا ما را كافي است و هم در روش پيامبر اعظم اسلام(ص) قرار بگيريم كه فرمودند: «كتاب خدا، با عترت سبب هدايت و نجات شماست؛ اِنْ تَمَسَّكتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا اَبَداً»
آيا نجات امت اسلام در روش و بيان رسول خدا(ص) است كه قرآن درباره او فرمود: «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحي...»؛ (43) يا در روش خليفه دوم است در بسياري از موارد گفت: «لَوْ لَا عَلِيٌّ لَهَلَكَ عُمَرُ» و نيز گفت: «اَعُوذُ بِالله مِنْ مُعْضَلَة لاَ عَلِيٌّ بِهَا» و نيز گفت: «عَلِيٌّ اَقْضَانَا»؟
با توجه به مطالب ياد شده، ما به حكم عقل، برهان معرفت و عبوديت، حديث ثقلين و منزلت حديث سفينه و ... به كسي تمسك مي‌جوييم و ولايت كسي را بر گردن مي‌نهيم كه پيامبر اعظم(ص) از طريق وحي او را عِدل قرآن كريم قرار داده و تمسك به او را مايه نجات و هدايت بشريت دانسته است و خلفاي سه گانه را با نبود او از اداره امور مملكتي و قضاوت بين مسلمانان و پاسخگويي در برابر ديگران عاجز مي‌دانستند.
هدف نويسنده از آوردن كلمات انديشمندان اهل سنت و انديشمندان غيرشيعي، براي تبيين و نشان دادن بزرگي شخصيت آن امام همام نبوده است؛ زيرا شخصيت عظيم علي(ع) احتياج به استمداد از گفتارها و افكار ديگران ندارد و عظمت خود ساخته آن بزرگوار به هيچ گونه پشتوانه‌اي نيازمند نيست. وجود امام علي(ع) چون وجود عقل است كه هر چيز بايد بدو سنجيده شود و ارج و قابليت هر پديده به پايگاه عالي او منتهي گردد و او را تنها بايد به وسيله خود او و فروغ ذات او شناخت. اين شخصيت، اين انسان كه آيينه صفات خداوندي است، به هيچ معرفي جز نشان دادن شخصيتش با بيان ارزشهايي كه خدا و رسولش براي وي بيان كرده‌اند، نيازمند نيست.
علي(ع) را با كدام گفتار و افكار مي‌توان سنجيد. علي اقيانوس بي‌كراني است كه دست يافتن بر اعماق ذخاير و گنجينه‌هاي فضيلت و دانشش كار هيچ شناور و غواصي نيست. اما در عين حال ما انسانهای خاكي كه خود را شيعه و تابع آن حضرت مي‌دانيم، بايد بكوشيم كه در پيمودن راه زندگي، اين انسان مقدس را كه همه دقايق عمرش را با درخشان‌ترين برنامه به پايان برده است درست بشناسيم، تا او و طرز انديشه و عمل او در روح و روان ما تجسم يابد و ما را دائم به پيروي و اقتداي او وادار كند و فضايلش براي ما سرچشمه توليد فضيلتها باشد؛ بر اين اساس در اين نوشتار مختصر خواسته‌ايم كه به سوي اين اقيانوس بي‌كران با وسايل گوناگون راه يابيم و در پي بردن به اين موجود شگفت‌انگيز و معماي خلقت، از نيروي فكري ديگران استمداد جوييم و به وسيله رشته‌هاي تابنده افكار با اين خاور تابناك بيشتر آشنا شويم.
در اين گونه نظرها كه بسياري از گذشتگان و معاصران از مذاهب مختلف درباره آن امام همام اظهار داشته‌اند تنها عظمت و سرافرازي براي صاحبان اين نظرهاست كه توانسته‌اند هر يك در حد امكان خود، اين روح بي‌كران را بشناسند و اين فروغ پايدار را با چشم بصيرت خويش بنگرند و به اين شعاع آسماني با ديده اعجاب و حقيقت شناسي خيره شوند و با نورافكن عقل و احساسات، مردي نوراني را در خلال تاريخي تاريك و پرحوادث جستجو كنند.
تاريخ به وسايل گوناگون دست مي‌زد تا شايد بتواند از گسترش اين فروغ تابان بكاهد و در برابر آن، ابرهاي تيره و پوشاننده‌اي به وجود آورد. اما تلألو شگفت‌آور حقيقت به پهن شدن و نفوذ خود ادامه داد و انديشه‌هاي بلند انسانهاي آزاد و روشنفكر را به خود جلب كرد، تا در ظلمات تاريخ سرچشمه حيات فضايل و بخشنده بقاي انسانيت را بيابند.
بر اين اساس، دوستداران و ارداتمندان آن حضرت، به شكلهای مختلف خاكساري خويش را نسبت به آستان مقدس و گرامي‌اش اظهار داشته‌اند و قطعاً قطره‌اي از درياي بيكران كرامات و فضايل آن امام همام را دريافت و بيان كرده‌اند، تا از منظري ديگر بر آن حضرت بنگريم و آن بزرگوار را از زبان ديگران مورد بررسي قرار دهيم.
خوش تر آن باشد كه وصف دلبران
گفته آيد در حديث ديگران
در فراز پاياني اين نوشتار، به برخي از گفته‌ها و اعترافات دشمنان آن حضرت اشاره شد؛ بيان اين سخنان و اعترافات، ماهيت مخالفان و دشمنان آن حضرت را براي همگان روشن مي‌نمايد؛ زيرا هر انسان عاقل و صاحب خرد، خطاب به دشمناني چون معاويه خواهد گفت: اگر علي(ع) چنين بود، چرا در مورد آن حضرت آن گونه رفتار كرديد؟ آيا اين گونه رفتار با وليّ خدا، نشانه آلودگي در دنيا و هوا پرستي نيست؟ همچنين دستآورد ديگر اين گونه مطالب، اين است كه: طرفداران و عمّال و كارگزاران شجره ملعونه بني اميه و ديگر دشمنان آن حضرت، با وجود بغض و كينه‌اي كه نسبت به آن امام همام در ضمير خبيث خويش داشتند، در مواضع متعددي به عظمت و كمال آن امام بزرگوار اعتراف كرده‌اند.

سخن آخر: از آنچه ذكر شد، به روشني درمي‌يابيم كه فضايل و مناقب اميرالمؤمنين(ع) از لابه لاي پرده‌هاي ضخيم تاريكي عبور نموده و شرق و غرب عالم را پر كرده است، در حقيقت مي‌توان اين مسئله را جزء خوارق عادات زندگي آن امام هُمام برشمرد و آن را مصداق روشن اين آيه شريفه دانست: «يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ»؛ (44) «آنها مي‌خواهند نور خدا را با دهانهاي خود خاموش سازند، ولي خدا نور خود را كامل مي‌كند، هرچند كافران خوش نداشته باشند.»
علي(ع) نور خداست و نور خدا خاموش شدني نيست و اگر تمام عالم جمع شوند نمي‌توانند آن را خاموش كنند. بسيار تلاش كردند و مي‌كنند تا نور او را خاموش كنند، اما روز به روز، اين نور پر فروغ‌تر شد و مي‌شود، تا جايي كه دشمنان قسم خورده حضرتش به آن اعتراف نمودند. «اَلفَضلُ ما شَهِدَت بِهِ الأعدَاءُ؛ فضيلت آن است كه دشمنان بر آن گواهي دهند.»
نه بقا كرد ستمگر نه به‌جاي ماند ستم
ظالم از دست شد و پايه مظلوم بجاست

________________________________________

1) المراجعات، سید عبدالحسین شرف الدین، چاپ سوم، ص 218.
2) مسند احمد، ج 5، ص 26؛ مجمع الزوائد، ج5، ص 101.
3) فضایل حضرت علی(ع)، والعادیات، چاپ دارالحدیث، قم، ص 17.
4) دیوان شافعی، چاپ مصر، ص 32.
5) امام علی(ع) خورشید بی‏غروب، محمد ابراهیم سراج، مؤسسه انتشارات نبوی، تهران، چاپ اول، 1376 ش، ص 287.
6) امام علی(ع) از نگاه اندیشمندان غیر شیعه، اکبر اسدعلیزاده، مؤسسه امام صادق(ع)، قم، چاپ اول، 1381 ش، ص 50.
7) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 1، ص16.
8) همان، ص 28 و 29.
9) همان، ج 3، ص 260.
10) همان، ج 1، ص 27.
11) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 1، ص17.
12) امام علی در آینه عقل و قرآن، محمدجواد مغنیه، ص 125؛ علی(ع) از نگاه دیگران، جمعی از نویسندگان، دفتر نشر و پخش معارف با همکاری انتشارات امام باقر(ع)، مشهد، 1380 ش، ص 104.
13) تفسیر الکبیر، محمد بن عمر فخر الرازی، چاپ مصر، قاهره، 1357 ق، ج 1، ص 111.
14) الغدیر، ج 4، ص 397.
15) داستان غدیر، جمعی از دبیران، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1362 ش، ص 284.
16) امام علی(ع) خورشید بی‏غروب، محمد ابراهیم سراج، مؤسسه انتشارات نبوی، تهران، چاپ اول، 1376 ش، ص 270.
17) در آستانه آفتاب، عبدالرحمن رضایی، دانشگاه علوم رضوی، مشهد، 1380 ش، ص16.
18) چهارده معصوم ، آیت الله حسین مظاهری، ص 41.
19) امالي، شيخ طوسي، دار الثقافة، قم، 1416، مجلس 14، ص 416؛ ر.ك: ارشاد القلوب، ديلمي، انتشارات شريف رضي، 1412 ق، ج 2، ص 363.
20) انوار النعمانية، سيد نعمت الله جزائري، شركت چاپ تبريز، ج 1، ص 27.
21) وي از بزرگ‏ترين روحانيون دانشمند اهل سنت، مفتي اسبق مصر، مصلح بزرگ و معاصر سيد جمال الدين اسد آبادي بود.
22) شرح نهج البلاغه، شيخ محمد عبده مقدمه، ص 7 و 10.
23) سيري در نهج البلاغه، استاد مرتضي مطهري، انتشارات صدرا، تهران، 1373 ش، چاپ دهم، ص 17 – 18.
24) جلوه ولايت، عذرا انصاري، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، قم، 1376 ش، چاپ اول، ص 304.
25) شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 15، ص 114 و 174.
26) امام علي(ص) خورشيد بي‌غروب، محمد ابراهيم سراج، ص 345.
27) بحار الانوار، علامه مجلسي، ج 33، ص 50.
28) امام علي(ع) خورشيد بي‌غروب، محمد ابراهيم سراج، ص 345.
29) شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 6، ص72 – 74.
30) منتهي الآمال، شيخ عباس قمي، نشر پيام آزادي، تهران، چاپ اول، 1379 ش، ج 1، ص252.
31) فرائد السمطين، شيخ الاسلام ابراهيم بن محمد جويني، موسسة المحمودي للطباعة و النشر، بيروت، چاپ اول، 1400 ق، ج 1، ص372 و 373.
32) ترجمۀ الامام علي بن ابي طالب(ع) از تاريخ دمشق، ابن عساكر، ج 2، ص 89.
33) حكايتهاي شنيدني، ج 4، ص 36.
34) انسان/ 7.
35) مائده/ 55.
36) هود/ 17.
37) احزاب/ 23.
38) شوري/ 23.
39) مناقب خوارزمي، ص 129 و 130.
40) امام علي(ع) خورشيد بي‏غروب، محمد ابراهيم سراج، ص 352.
41) شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 1، ص20 و 21.
42) چنانكه در منابع اصيل اسلامي شيعه و سني آمده است كه: هرگاه مشكل علمي و قضايي براي هر يك از خلفا در دوران خلافتشان پيش مي‌آمد به آن امام همام مراجعه مي‌كردند. درباره خليفه دوم آمده است كه وي بارها به عجز خود و دانش و فضل بيكران امام علي(ع) اعتراف نموده است كه مرحوم علامه اميني در «الغدير» 73 مورد از اعترافهاي وي (خليفه دوم) را به طور مستند ثبت كرده است. (به عنوان نمونه ر.ك: مسند احمد، ج 352؛ صواعق المحرقه، ص 767؛ رياض النضرة، ج 2، ص 194 و 197 – 198 و 244؛ تذكرة الخواص، ص 85 و 87 – 88؛ مناقب خوارزمي، ص 48، 58، 60؛ تاريخ ابن عساكر، ج 2، ص 325؛ تاريخ ابن كثير، ج7، ص 359؛ طبقات ابن سعد، ص 459 – 461، 860 و ديگر منابع اصيل اهل سنت... .)
43) نجم/ 3 و 4.
44) صف/ 8.
منبع : ماهنامه اطلاع رسانی، پژوهشی، آموزشی مبلغان شماره 143


ادامه مطلب
[ سه شنبه 5 اسفند 1393  ] [ 12:46 AM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

عمر و نابودی آثار علمی و فرهنگی

عمر و نابودی آثار علمی و فرهنگی
مطلب زیر را بادقت مطالعه فرمایید کمتر روی این مورد کارشده است
برخی گفته اند عمربن‏خطاب هميشه از استفاده از کتبي که از کشورهاي فتح شده به مدينه آورده مي‏شدند مخالف بود و مي‏گفت: «آن کتابها زايد بر احتياجات ماست تا آن وقت که قرآن نزد ما مي‏باشد ما را کفايت مي‏کند.» و طبق دستور او آنها را با آتش مي‏سوزاندند.
به دستور عمربن خطاب کتابخانه های ایران و مصر سوزانده شد و آنچه از علم و فرهنگ تا آن زمان در مراکز اصلی و باستانی تمدن بشری باقی بود از بین رفت.
به عنوان مثال نقل کرده اند که در اسکندریه مصر عَمْرو بن عَاص والی آن دیار به دستور خلیفه شروع کرد به تقسيم و تفريق کتابها بر حمّامهاي اسکندريّه و سوزاندن آنها در تنوره‏ها و تون‏هاي آنها و شش ماه طول کشيد تا همه سوخت و از بين رفت.
در مقابل امام علي (علیه السلام) به پيروانش مي‏فرمود: «دانش را به خانه بياوريد ولو اينکه از مکانهاي دوردست باشد.»
او در نهج‏البلاغه مي‏فرمايد: «دور از اخلاق يک مرد آزاده است که چاپلوسي کند و يا به ديگران حسادت ورزد جز اينکه در جستجوي دانش باشد.»
همچنین در جريان فتح ايران در زمان خلافت عمر يکي از غنائمي که به دست مسلمانان افتاد قالي بزرگ زربافت کاخ سفيد مدائن بود، اين قالي بيش از 350 متر طول داشت که مورخان از آن به عنوان بهارستان کسري ياد کرده‏اند.
اين قالي که از آثار فرهنگی آن زمان به حساب می آمد را به چندين قطعه قابل استفاده در آوردند و قطعات آن را بين مسلمانان تقسيم کردند. [1]
[1] رجوع شود به: تاريخ تمدّن اسلامي جُرْجي زَيْدان ج 3، ص 40، فتاوي صحابي کبير، ص 173، صواعق ابن حجر مکي ، ص 78، تاريخ الخلفا جلال الدين سيوطي ، ص 66، فصول المهمه نورالدين صباغ مالکي ، ص 18.

 


ادامه مطلب
[ جمعه 1 اسفند 1393  ] [ 4:33 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

چهره واقعی خال المؤمنین ( معاویه ) و لعن او توسط پیامبر (ص)

معاويه "زياد بن ابيه" را والي كوفه و بصره كرد.وي شيعيان را تعقيب ميكرد و پس از دستگيري به دار مي آويخت...دست و پاي آنها را ميبريد و چشمهاي آنها را بيرون مي آورد (شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد ج 3 ص 15)

معاويه شرايط صلح با امام حسن-ع- را زير پا گذاشت

وي در كوفه بالاي منبر رفته گفت: من با حسن بن علي پيماني كه حاوي شروطي بود بستم.ولي اينك پيمان را شكسته و همه شروط را زير اين دو پاي خود ميگذارم.

منابع: تاريخ طبري ج 4 ص 124-الامامه و السياسه ص 164 و ....

به دستور معاويه امام حسن-ع- به شهادت رسيد.

وقتي خبر شهادت آن حضرت را شنيد خوشحال شد و سر به سجده گذاشت.

منابع سني: مروج الذهب ج 3 ص8-الامامه و السياسه ج1 ص 175 و ....

معاويه را رسول خدا-ص- لعن نمود(تاريخ طبري-ج1-ص375)

امام علي-ع- نيز بارها او را لعن نمود(شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد ج 3 ص 228-احقاق الحق و ازهاق الباطل ج 1 ص 49)

معاويه معراج را رويا و خواب ميدانست (زندگاني محمد-ص- تاليف دكتر هيكل-ج1- ص 268)

به دستور معاويه مسلمانان بزرگي همچون حجر بن عدي-ره- و 6 نفر از يارانش در "مرج العذرا" به شهادت رسيدند(تاريخ طبري ج 4 ص 187)

به دستور معاويه مالك اشتر (از ياران امام علي-ع-) در راه مصر مسموم و به شهادت رسيد. بعد از اين واقعه معاويه بالاي منبر رفت و گفت: علي دو دست داشت. يكي را در صفين قطع كردم (عمار ياسر) و يكي را امروز(مالك اشتر)

منابع سني: كامل ابن اثير ج 3 ص187-تاريخ طبري ج 4 ص 71 و 72.

محمد بن ابي بكر كه از طرف امام علي-ع- والي مصر بود به دستور معاويه به شهادت رسيد (تاريخ يعقوبي ج 2 ص 139)

معاويه قاتل عثمان بود

منابع سني: تاريخ يعقوبي-ج2-ص162

معاويه به مامور خود گفت: كسي را كه با راي و فكر تو موافق نيست به قتل برسان و اموال و دارايي هر كس را كه در طاعت ما نيست غارت كن و از هر دهي كه گذشتي ويران ساز

منابع سني:تاريخ يعقوبي-ج2-ص141

معاويه حتي از نظر بزرگان اهل سنت مطرود و ملعون است(شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد-ج1-ص113 چاپ مصر)

معاويه با سنت رسول خدا-ص- در مسئله "الولد للفراش و للعاهر الحجر" مخالفت كرد كه روايت آن در كتب اهل سنت آمده است.

منبع: المختصر في اخبار-ج1-ص184

 


ادامه مطلب
[ جمعه 1 اسفند 1393  ] [ 4:33 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

کتک خوردن عمر از حضرت علی..توهین به ام کلثوم..چرا علی سکوت کرد؟؟

علي که شير خدا و اسد الله الغالب بود و در قلعه خيبر را با يک دست بلند کرد، چگونه حاضر مى‌شود ببيند همسرش را در مقابل چشمانش كتك بزنند؛ اما هيچ واكنشى از خود نشان ندهد؟!
نقد و بررسي:

يكى از مهمترين شبهاتى كه وهابي‌ها با تحريك احساسات مردم، به منظور انكار قضيه هجوم عمر بن خطاب و كتك زدن فاطمه زهرا سلام الله عليها مطرح مى‌كنند، اين است كه چرا اميرمؤمنان عليه السلام از همسرش دفاع نكرد؟ مگر نه اين كه او اسد الله الغالب و شجاع‌ترين فرد زمان خود بود و...

عالمان شيعه در طول تاريخ از اين شبهه‌ پاسخ‌هاى گوناگونى داده‌اند كه به اختصار به چند نكته بسنده مى‌كنيم.

عكس العمل تند حضرت علی در برابر عمر بن خطاب:
اميرمؤمنان عليه السلام در مرحله اول و زمانى كه آن‌ها قصد تعرض به همسرش را داشتند، از خود واكنش نشان داد و با عمر برخورد كرد، او را بر زمين زد، با مشت به صورت و گردن او كوبيد؛ اما از آن جايى كه مأمور به صبر بود از ادامه مخاصمه منصرف و طبق فرمان رسول...

و طبق فرمان رسول خدا صلى الله عليه وآله صبر پيشه كرد. در حقيقت با اين كار مى‌خواست به آن‌ها بفهماند كه اگر مأمور به شكيبائى نبودم و فرمان خدا غير از اين بود، كسى جرأت نمى‌كرد كه اين فكر را حتى از مخيله‌اش بگذراند؛ اما آن حضرت مثل هميشه تابع فرمان‌هاى الهى بوده است.

سليم بن قيس هلالى كه از ياران مخلص اميرمؤمنان عليه السلام است، در اين باره مى‌نويسد:

وَدَعَا عُمَرُ بِالنَّارِ فَأَضْرَمَهَا فِي الْبَابِ ثُمَّ دَفَعَهُ فَدَخَلَ فَاسْتَقْبَلَتْهُ فَاطِمَةُ عليه السلام وَصَاحَتْ يَا أَبَتَاهْ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَرَفَعَ عُمَرُ السَّيْفَ وَهُوَ فِي غِمْدِهِ فَوَجَأَ بِهِ جَنْبَهَا فَصَرَخَتْ يَا أَبَتَاهْ فَرَفَعَ السَّوْطَ فَضَرَبَ بِهِ ذِرَاعَهَا فَنَادَتْ يَا رَسُولَ اللَّهِ لَبِئْسَ مَا خَلَّفَكَ أَبُو بَكْرٍ وَعُمَرُ.

فَوَثَبَ عَلِيٌّ (عليه السلام) فَأَخَذَ بِتَلابِيبِهِ ثُمَّ نَتَرَهُ فَصَرَعَهُ وَوَجَأَ أَنْفَهُ وَرَقَبَتَهُ وَهَمَّ بِقَتْلِهِ فَذَكَرَ قَوْلَ رَسُولِ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله) وَمَا أَوْصَاهُ بِهِ فَقَالَ وَالَّذِي كَرَّمَ مُحَمَّداً بِالنُّبُوَّةِ يَا ابْنَ صُهَاكَ لَوْ لا كِتابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ وَعَهْدٌ عَهِدَهُ إِلَيَّ رَسُولُ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله) لَعَلِمْتَ أَنَّكَ لا تَدْخُلُ بَيْتِي.

عمر آتش طلبيد و آن را بر در خانه شعله‏ور ساخت و سپس در را فشار داد و باز كرد و داخل شد! حضرت زهرا عليها السّلام به طرف عمر آمد و فرياد زد: يا ابتاه، يا رسول اللَّه! عمر شمشير را در حالى كه در غلافش بود بلند كرد و بر پهلوى فاطمه زد. آن حضرت ناله كرد: يا ابتاه! عمر تازيانه را بلند كرد و بر بازوى حضرت زد. آن حضرت صدا زد:

يا رسول اللَّه، ابوبكر و عمر با بازماندگانت چه بد رفتار مى‌كنند»!

علي عليه السّلام ناگهان از جا برخاست و گريبان عمر را گرفت و او را به شدت كشيد و بر زمين زد و بر بينى و گردنش كوبيد و خواست او را بكشد؛ ولى به ياد سخن پيامبر صلى الله عليه وآله و وصيتى كه به او كرده بود افتاد، فرمود: اى پسر صُهاك! قسم به آنكه محمّد را به پيامبرى مبعوث نمود، اگر مقدرّات الهى و عهدى كه پيامبر با من بسته است، نبود، مى‏دانستى كه تو نمى‏توانى به خانه من داخل شوى»

منبع :

الهلالي، سليم بن قيس (متوفاي80هـ)، كتاب سليم بن قيس الهلالي، ص568، ناشر: انتشارات هادى‏ ـ قم‏، الطبعة الأولي، 1405هـ.

همچنين آلوسى مفسر مشهور اهل تسنن به نقل از منابع شيعه اين روايت را نقل كرده است:

أنه لما يجب على غضب عمر وأضرم النار بباب على وأحرقه ودخل فاستقبلته فاطمة وصاحت يا أبتاه ويا رسول الله فرفع عمر السيف وهو فى غمده فوجأ به جنبها المبارك ورفع السوط فضرب به ضرعها فصاحت يا أبتاه فأخذ على بتلابيب عمر وهزه ووجأ أنفه ورقبته

عمر عصباني شد و درب خانه علي را به آتش کشيد و داخل خانه شد، فاطمه سلام الله عليها به طرف عمر آمد و فرياد زد: «يا ابتاه، يا رسول الله»! عمر شمشيرش را که در غلاف بود بلند کرد و به پهلوى فاطمه زد، تازيانه را بلند کرد و بر بازوى فاطمه زد، فرياد زد: « يا ابتاه » (با مشاهده اين ماجرا) علي (ع) ناگهان از جا برخاست و گريبان عمر را گرفت و او را به شدت کشيد و بر زمين زد و بر بينى و گردنش کوبيد.

منبع :

الآلوسي البغدادي، العلامة أبي الفضل شهاب الدين السيد محمود (متوفاي1270هـ)، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم والسبع المثاني، ج3، ص124، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.

آیا تسليم وصيت پيامبر اكرم (ص) ...!!! :

اميرمؤمنان عليه السلام در تمام دوران زندگي‌اش، مطيع محض فرمان‌هاى الهى بوده و آن‌چه او را به واكنش وامى‌داشت، فقط و فقط اوامر الهى بود و هرگز به خاطر تعصب، غضب و منافع شخصى از خود واكنش نشان نمى‌داد.

آن حضرت از جانب خدا و رسولش مأمور به صبر و شكيبائى در برابر اين مصيبت‌هاى عظيم بوده است و طبق همين فرمان بود كه دست به شمشير نبرد.

مرحوم سيد رضى الدين موسوى در كتاب شريف خصائص الأئمه (عليهم السلام) مى‌نويسد:

أَبُو الْحَسَنِ فَقُلْتُ لِأَبِي فَمَا كَانَ بَعْدَ إِفَاقَتِهِ قَالَ دَخَلَ عَلَيْهِ النِّسَاءُ يَبْكِينَ وَارْتَفَعَتِ الْأَصْوَاتُ وَضَجَّ النَّاسُ بِالْبَابِ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ فَبَيْنَا هُمْ كَذَلِكَ إِذْ نُودِيَ أَيْنَ عَلِيٌّ فَأَقْبَلَ حَتَّى دَخَلَ عَلَيْهِ قَالَ عَلِيٌّ (عليه السلام) فَانْكَبَبْتُ عَلَيْهِ فَقَالَ يَا أَخِي... أَنَّ الْقَوْمَ سَيَشْغَلُهُمْ عَنِّي مَا يَشْغَلُهُمْ فَإِنَّمَا مَثَلُكَ فِي الْأُمَّةِ مَثَلُ الْكَعْبَةِ نَصَبَهَا اللَّهُ لِلنَّاسِ عَلَماً وَإِنَّمَا تُؤْتَى مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ وَنَأْيٍ سَحِيقٍ وَلَا تَأْتِي وَإِنَّمَا أَنْتَ عَلَمُ الْهُدَى وَنُورُ الدِّينِ وَهُوَ نُورُ اللَّهِ يَا أَخِي وَالَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ لَقَدْ قَدَّمْتُ إِلَيْهِمْ بِالْوَعِيدِ بَعْدَ أَنْ أَخْبَرْتُهُمْ رَجُلًا رَجُلًا مَا افْتَرَضَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنْ حَقِّكَ وَأَلْزَمَهُمْ مِنْ طَاعَتِكَ وَكُلٌّ أَجَابَ وَسَلَّمَ إِلَيْكَ الْأَمْرَ وَإِنِّي لَأَعْلَمُ خِلَافَ قَوْلِهِمْ فَإِذَا قُبِضْتُ وَفَرَغْتَ مِنْ جَمِيعِ مَا أُوصِيكَ بِهِ وَغَيَّبْتَنِي فِي قَبْرِي فَالْزَمْ بَيْتَكَ وَاجْمَعِ الْقُرْآنَ عَلَى تَأْلِيفِهِ وَالْفَرَائِضَ وَالْأَحْكَامَ عَلَى تَنْزِيلِهِ ثُمَّ امْضِ [ذَلِكَ‏] عَلَى غير لائمة [عَزَائِمِهِ وَ] عَلَى مَا أَمَرْتُكَ بِهِ وَعَلَيْكَ بِالصَّبْرِ عَلَى مَا يَنْزِلُ بِكَ وَبِهَا [يعني بفاطمة] حَتَّى تَقْدَمُوا عَلَيَّ.

امام كاظم عليه السلام مى‌فرمايد: از پدرم امام صادق عليه السلام پرسيدم: پس از به هوش آمدن رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم چه اتفاق افتاد؟ فرمود: زنها داخل شدند و صدا به گريه بلند كردند، مهاجرين و انصار جمع شده و اظهار غم و اندوه مى‌كردند، علي فرمود: ناگهان مرا صدا زدند، وارد شدم و خودم را روى بدن پيغمبر انداختم، فرمود:

برادرم، اين مردم مرا رها خواهند كرد و به دنياى خودشان مشغول خواهند شد؛ ولى تو را از رسيدگى به من باز ندارد، مثل تو در بين اين امت مثل كعبه است كه خدا آن را نشانه قرار داده است تا از راههاى دور نزد آن بيايند... پس چون از دنيا رفتم و از آنچه به تو وصيت كردم فارغ شدى و بدنم را در قبر گذاشتي، در خانه‌ات بنشين و قرآن را آنگونه كه دستور داده‌ام، بر اساس واجبات و احكام و ترتيب نزول جمع آورى كن، تو را به بردبارى در برابر آنچه كه از اين گروه به تو و فاطمه زهرا سلام الله عليها خواهد رسيد سفارش مى‌كنم، صبر كن تا بر من وارد شوي.

منبع :

الشريف الرضي، أبي الحسن محمد بن الحسين بن موسى الموسوي البغدادي (متوفاي406هـ)خصائص‏الأئمة (عليهم السلام)، ص73، تحقيق وتعليق: الدكتور محمد هادي الأميني، ناشر: مجمع البحوث الإسلامية الآستانة الرضوية المقدسة مشهد – إيران، 1406هـ

المجلسي، محمد باقر (متوفاي 1111هـ)، بحار الأنوار، ج 22، ص 484، تحقيق: محمد الباقر البهبودي، ناشر: مؤسسة الوفاء - بيروت - لبنان، الطبعة: الثانية المصححة، 1403 - 1983 م.

در روايت ديگرى سليم بن قيس هلالى نقل مى‌كند:

ثُمَّ نَظَرَ رَسُولُ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله) إِلَى فَاطِمَةَ وَإِلَى بَعْلِهَا وَإِلَى ابْنَيْهَا فَقَالَ يَا سَلْمَانُ أُشْهِدُ اللَّهَ أَنِّي حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَهُمْ وَسِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَهُمْ أَمَا إِنَّهُمْ مَعِي فِي الْجَنَّةِ ثُمَّ أَقْبَلَ النَّبِيُّ (صلي الله عليه وآله) عَلَى عَلِيٍّ (عليه السلام) فَقَالَ يَا عَلِيُّ إِنَّكَ سَتَلْقَى [بَعْدِي‏] مِنْ قُرَيْشٍ شِدَّةً مِنْ تَظَاهُرِهِمْ عَلَيْكَ وَظُلْمِهِمْ لَكَ فَإِنْ وَجَدْتَ أَعْوَاناً [عَلَيْهِمْ‏] فَجَاهِدْهُمْ وَقَاتِلْ مَنْ خَالَفَكَ بِمَنْ وَافَقَكَ فَإِنْ لَمْ تَجِدْ أَعْوَاناً فَاصْبِرْ وَكُفَّ يَدَكَ وَلا تُلْقِ بِيَدِكَ إِلَى التَّهْلُكَةِ فَإِنَّكَ [مِنِّي‏] بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى وَلَكَ بِهَارُونَ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ إِنَّهُ قَالَ لِأَخِيهِ مُوسَى إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي‏.

پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم به فاطمه و همسر او و دو پسرش نگاهى كرد و فرمود: اى سلمان! خدا را شاهد مى‏گيرم افرادى كه با اينان بجنگند با من جنگيده‌اند، افرادى كه با اينان روى صلح داشته باشند با من صلح كرده‌اند، بدانيد كه اينان در بهشت همراه منند.

سپس پيامبر صلى الله عليه وآله نگاهى به علي عليه السلام كرد و فرمود: اى علي! تو به زودى پس از من، از قريش و متحد شدنشان عليه خودت و ستمشان سختى خواهى كشيد. اگر يارانى يافتى با آنان جهاد كن و به وسيله موافقينت با آنان بجنگ، و اگر كمك كار و ياورى نيافتى صبر كن و دست نگهدار و با دست خويش خود را به نابودى مينداز. تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى هستى، هارون براى تو اسوه خوبى است، به برادرش موسى گفت: إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِى وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي؛ اين قوم مرا ضعيف شمردند و نزديك بود مرا بكشند.

منبع :

الهلالي، سليم بن قيس (متوفاي80هـ)، كتاب سليم بن قيس الهلالي، ص569، ناشر: انتشارات هادى‏ ـ قم‏، الطبعة الأولي، 1405هـ.

همچنين در ادامه روايت پيشين كه از سليم نقل شد، اميرمؤمنان عليه السلام خطاب به عمر فرمود:

يَا ابْنَ صُهَاكَ لَوْ لا كِتابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ وَعَهْدٌ عَهِدَهُ إِلَيَّ رَسُولُ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله) لَعَلِمْتَ أَنَّكَ لا تَدْخُلُ بَيْتِي.

اى پسر صحّاك! اگر مقدرات خداوندى و پيمان و سفارش رسول خدا صلى الله عليه وآله نبود، هر آينه مى‌فهميدى كه تو قدرت ورود به خانه مرا نداري.

منبع :

الهلالي، سليم بن قيس (متوفاي80هـ)، كتاب سليم بن قيس الهلالي، ص568، ناشر: انتشارات هادى‏ ـ قم‏، الطبعة الأولي، 1405هـ.

البته روايات در اين باب بيش از آن است كه در اين مختصر بگنجد؛ از اين رو به همين چند روايت بسنده مى‌كنيم.

به راستى چه كسى جز حيدر كرّار مى‌تواند از چنين امتحان سختى بيرون بيايد؟! زمانى ارزش اين كار مشخص مى‌شود كه بدانيم علي عليه السلام همان كسى است كه در ميدان نبرد، همچون شير ژيان بر دشمن حمله مى‌كرد و پهلوانان و يلان كفر را يكى پس از ديگرى از سر راه بر مى‌داشت، روزى پشت پهلوانى همچون عمر بن عبدود را به خاك مى‌مالد و روزى ديگر فرق سر مرهب يهودى را همراه با كلاه خودش مى‌شكافد.

آن روز فرمان خداوند اين بود كه دشمنان از ترس ذوالفقارش خواب آسوده نداشته باشند؛ ولى روز ديگر فرمان اين است كه همان ذوالفقار در نيام باشد تا اساس اسلام حفظ شود و دشمنان اسلام از نابود كردن آن مأيوس شوند.

احتمال شهادت حضرت زهرا عليها السلام هنگام درگيري ! :

دفاع از ناموس، از مسائل فطرى و مشترك ميان همه انسان‌ها است؛ اما روشن است كه اگر كسى بداند كه قصد دشمن از تعرض به ناموس وى اين است كه او را به واكنش وادار كنند تا به مقصود مهمتر و شوم‌ترى دست يابند؛ انسان عاقل، با تدبير و مسلط بر نفس خويش، هرگز كارى نخواهد كرد كه دشمن به مقصودش برسد.

قصد مهاجمين به خانه وحى اين بود كه اميرمؤمنان عليه السلام را به واكنش وادار كنند و با استفاده از اين فرصت، ثابت كنند كه شخصى همانند علي عليه السلام براى رسيدن به حكومت دنيوى حاضر شد كه افراد زيادى را از دم شمشير بگذراند.

و نيز اگر اميرمؤمنان عليه السلام از خود واكنش نشان مى‌داد و با آن‌ها درگير مى‌شد، ممكن بود كه فاطمه زهرا در اين درگيري‌ها كشته شود، سپس دشمنان شايع مى‌كردند كه علي عليه السلام براى به دست آوردن حكومت دنيايى، همسرش را نيز فدا كرد و در حقيقت او بود كه سبب كشتن همسرش شد؛ چنانچه در باره عمار ياسر، يار وفادار اميرمؤمنان عليه السلام چنين كردند.

هنگام ساختن مسجد مدينه، عمار ياسر برخلاف ديگران كه يك خشت برمى‌داشتند، او دو تا دو تا مى‌آورد، پيامبر اسلام او را ديد، با دست مباركش، غبار را از سر و صورت نازنين عمار زدود و پس فرمود:

وَيْحَ عَمَّارٍ تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ، يَدْعُوهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ، وَيَدْعُونَهُ إِلَى النَّار.

عمار را گروه ستمگر مى‌كشند، او آنان را به بهشت مى‌خواند وآنان او را به جهنّم.

منبع :

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 1، ص172، ح436، كتاب الصلاة،بَاب التَّعَاوُنِ في بِنَاءِ الْمَسْجِدِ، و ج3، ص1035، ح 2657، الجهاد والسير، باب مَسْحِ الْغُبَارِ عَنِ النَّاسِ فِي السَّبِيلِ، تحقيق: د. مصطفى ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407هـ – 1987م.

صدور اين روايت از رسول خدا صلى الله عليه وآله در حق عمّار قطعى بود و تمام مردم از آن آگاه بودند و نيز ثابت مى‌كرد كه معاويه و دار و دسته‌اش همان گروه نابكار هستند؛ از اين رو هنگامى كه معاويه شنيد عمار كشته شده و لرزه بر دل بسيارى از مردم انداخته، و اين فرمايش پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله سر زبان‌ها افتاده است، عمرو عاص را به حضور طلبيد و پس از مشورت با او شايع كردند كه علي عليه السلام او را كشته است و اين گونه استدلال كردند كه چون عمار در جبهه علي وهمراه او بوده است و علي او را به جنگ فرستاده است؛ پس او قاتل عمار است.

احمد بن جنبل در مسندش مى‌نويسد:

مُحَمَّدِ بْنِ عَمْرِو بْنِ حَزْمٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ لَمَّا قُتِلَ عَمَّارُ بْنُ يَاسِرٍ دَخَلَ عَمْرُو بْنُ حَزْمٍ عَلَى عَمْرِو بْنِ الْعَاصِ فَقَالَ قُتِلَ عَمَّارٌ وَقَدْ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ فَقَامَ عَمْرُو بْنُ الْعَاصِ فَزِعًا يُرَجِّعُ حَتَّى دَخَلَ عَلَى مُعَاوِيَةَ فَقَالَ لَهُ مُعَاوِيَةُ مَا شَأْنُكَ قَالَ قُتِلَ عَمَّارٌ فَقَالَ مُعَاوِيَةُ قَدْ قُتِلَ عَمَّارٌ فَمَاذَا قَالَ عَمْرٌو سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَقُولُ تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ فَقَالَ لَهُ مُعَاوِيَةُ دُحِضْتَ فِي بَوْلِكَ أَوَنَحْنُ قَتَلْنَاهُ إِنَّمَا قَتَلَهُ عَلِيٌّ وَأَصْحَابُهُ جَاءُوا بِهِ حَتَّى أَلْقَوْهُ بَيْنَ رِمَاحِنَا أَوْ قَالَ بَيْنَ سُيُوفِنَا.

ابو بكر بن محمد بن عمرو بن حزم از پدرش نقل مى‌كند كه گفت: هنگامى كه عمار ياسر به شهادت رسيد، عمرو بن حزم نزد عمرو عاص رفت و گفت: عمار كشته شد، رسول خدا صلى الله عليه وآله فرموده است: گروه ستمگر، عمار را مى‌كشند، عمرو عاص ناراحت شد و جمله «لا حول ولا قوة الا بالله» را مى‌گفت تا نزد معاويه رفت،‌ معاويه پرسيد: چه شده است؟ گفت: عمار كشته شده است. معاويه گفت:‌ كشته شد كه شد، حالا چه شده است؟ عمرو گفت: از رسول خدا صلى الله عليه وآله شنيدم كه مى‌فرمود: عمار را گروه باغى وستمگر خواهد كشت، معاويه گفت: مگر ما او را كشته‌ايم، عمار را علي و يارانش كشتند كه او را همراه خويش وادار به جنگ كردند و او را بين نيزه‌ها و شمشيرهاى ما قرار دادند.

منبع :

الشيباني، أحمد بن حنبل أبو عبدالله (متوفاي241هـ)، مسند أحمد بن حنبل، ج4، ص199، ح 17813، ناشر: مؤسسة قرطبة – مصر؛

البيهقي، أحمد بن الحسين بن علي بن موسى أبو بكر (متوفاي 458هـ)، سنن البيهقي الكبرى، ج8، ص189، ناشر: مكتبة دار الباز - مكة المكرمة، تحقيق: محمد عبد القادر عطا، 1414 - 1994؛

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ)، سير أعلام النبلاء، ج 1، ص 420 و ص 426، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.

هيثمى پس از نقل روايت مى‌گويد:

رواه أحمد وهو ثقة.

الهيثمي، علي بن أبي بكر (متوفاي 807 هـ)، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج7، ص242، ناشر: دار الريان للتراث/‏ دار الكتاب العربي - القاهرة، بيروت – 1407هـ.

و حاكم نيشابورى پس از نقل روايت مى‌‌گويد:

هذا حديث صحيح على شرط الشخين ولم يخرجاه بهذه السياقة.

اين حديث با شرائطى كه بخارى و مسلم قبول دارند، صحيح است؛‌ ولى آن‌ها به اين صورت نقل نكرده‌اند.

منبع :

الحاكم النيسابوري، محمد بن عبدالله أبو عبدالله (متوفاي 405 هـ)، المستدرك على الصحيحين، ج2، ص155، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت الطبعة: الأولى، 1411هـ - 1990م.

مناوى به نقل از قرطبى مى‌نويسد:

وهذا الحديث أثبت الأحاديث وأصحّها، ولمّا لم يقدر معاوية على إنكاره قال: إنّما قتله من أخرجه، فأجابه عليّ بأنّ رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم إذن قتل حمزة حين أخرجه.

قال ابن دحية: وهذا من على إلزام مفحم الذي لا جواب عنه، وحجّة لا اعتراض عليها.

اين حديث از محكم‌ترين و صحيح‌ترين احاديث است و چون معاويه قدرت بر انكارش نداشت، گفت: عمار را كسى كشت كه او را همراه خود آورده است و لذا علي (ع) در پاسخش فرمود: پس بنابراين حمزه را هم در جنگ احد پيامبر كشته است؛ چون آن حضرت بود كه حمزه را همراه خودش آورده بود.

ابن دحيه مى‌گويد: اين پاسخ علي چنان كوبنده است كه حرفى براى گفتن باقى نمى‌گذارد ودليلى است كه انتقادى بر آن نيست.

منبع :

المناوي، عبد الرؤوف (متوفاي: 1031هـ)، فيض القدير شرح الجامع الصغير، ج 6، ص 366، ناشر: المكتبة التجارية الكبرى - مصر، الطبعة: الأولى، 1356هـ

چرا امير المؤمنين در هيچ جنگي در زمان خلفاء شركت نكرد ...؟

اين كه اميرمؤمنان عليه السلام شجاعترين فرد زمان خودش بود، هيچ شك و شبهه‌اى در آن نيست؛ آن قدر شجاع و دلاور بود كه شنيدن نامش خواب را از چشمان پهلوانان دشمن مى‌پراند؛ تا جايى كه عمر بن خطاب مى‌گفت:

والله لولا سيفه لما قام عمود الاسلام.

به خدا سوگند! اگر شمشير علي عليه السلام نبود‌، عمود خيمه اسلام استوار نمى‌شد.

منبع :

إبن أبي الحديد المدائني المعتزلي، أبو حامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفاي655 هـ)،شرح نهج البلاغة، ج 12، ص 51، تحقيق محمد عبد الكريم النمري، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1418هـ - 1998م.

حتى در زمانى كه تمام ياران بي‌وفاى رسول خدا صلى الله عليه وآله در جنگ احد و حنين آن حضرت را رها و از معركه گريختند، امام علي عليه السلام پروانه وار اطراف شمع وجود پيامبر گرامى چرخيد و از او دفاع مى‌كرد.

اما چرا همان علي عليه السلام در هيچ يك از جنگ‌هاى زمان خلفاء شركت نكرد؟

همان كسى كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه وآله در تمام نبردهاى مسلمانان عليه كفار، يهوديان و... شركت فعال داشت و پيشاپيش تمام سربازان پرچم اسلام را به دوش مى‌كشيد و پهلوانان دشمن را يكى پس از ديگرى بر زمين مى‌كوبيد، چه اتفاقى افتاده بود كه در زمان خلفاء در هيچ نبردى حضور نمى‌يافت؟

آيا شجاعتش را از دست داده بود، يا جنگ در ركاب خلفاء را جهاد نمى‌دانست؟ يا اين كه خلفاء، بر خلاف سنت رسول خدا صلى الله عليه وآله قصد استفاده از آن حضرت را نداشتند؟

امير المؤمنين عليه السلام بهترين تصميم را گرفت...! :

امر دائر بود بين اين كه اميرمؤمنان عليه السلام اساس اسلام را حفظ نمايد و از حق خود بگذرد؛ يا اين كه بر آن عده اندك حمله نموده و آن‌ها را از دم تيغ بگذراند و در عوض دشمنان اسلام و منافقين با استفاده از اين فرصت اساس اسلام را به خطر بيندازند، اميرمؤمنان عليه السلام راه دوم را برگزيد و با اين فداكارى دين اسلام را براى هميشه حفظ و دشمنان اسلام را نا اميد كرد و به طور قطع اين تصميم عاقلانه‌تر بوده است.

در خطبه سوم نهج البلاغه مى‌فرمايد:

وَطَفِقْتُ أَرْتَئِي بَيْنَ أَنْ أَصُولَ بِيَدٍ جَذَّاءَ أَوْ أَصْبِرَ عَلَى طَخْيَةٍ عَمْيَاءَ. يَهْرَمُ فِيهَا الْكَبِيرُ وَيَشِيبُ فِيهَا الصَّغِيرُ وَيَكْدَحُ فِيهَا مُؤْمِنٌ حَتَّى يَلْقَى رَبَّهُ. فَرَأَيْتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَلَى هَاتَا أَحْجَى. فَصَبَرْتُ وَفِي الْعَيْنِ قَذًى وَفِي الْحَلْقِ شَجًا. أَرَى تُرَاثِي نَهْباً.

در اين انديشه فرو رفته بودم كه: با دست تنها (با بى ياورى) به پا خيزم (و حق خود و مردم را بگيرم) و يا در اين محيط پر خفقان و تاريكيى كه پديد آورده‏اند صبر كنم، محيطى كه: پيران را فرسوده، جوانان را پير، و مردان با ايمان را تا واپسين دم زندگى به رنج وا مى‏دارد.

(عاقبت) ديدم بردبارى و صبر به عقل و خرد نزديكتر است؛ لذا شكيبائى ورزيدم؛ ولى به كسى مى‏ماندم كه: خاشاك چشمش را پر كرده، و استخوان راه گلويش را گرفته، با چشم خود مى‏ديدم، ميراثم را به غارت مى‏برند.

و در خطبه پنجم نهج البلاغه، هنگامى كه شخصى همانند ابوسفيان به قصد گرفتن ماهى از آب گل آلود و استفاده از موقعيت به دست آمده، نزد آن حضرت آمد و پشنهاد بيعت و جنگ با أبوبكر را داد، امام عليه السلام خطبه خواند و فرمود:

أَيُّهَا النَّاسُ شُقُّوا أَمْوَاجَ الْفِتَنِ بِسُفُنِ النَّجَاةِ... أَفْلَحَ مَنْ نَهَضَ بِجَنَاحٍ أَوِ اسْتَسْلَمَ فَأَرَاحَ... فَإِنْ أَقُلْ يَقُولُوا حَرَصَ عَلَى الْمُلْكِ وَإِنْ أَسْكُتْ يَقُولُوا جَزِعَ مِنَ الْمَوْتِ هَيْهَاتَ بَعْدَ اللَّتَيَّا وَالَّتِي وَاللَّهِ لابْنُ أَبِي طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ أُمِّهِ. بَلِ انْدَمَجْتُ عَلَى مَكْنُونِ عِلْمٍ لَوْ بُحْتُ بِهِ لاضْطَرَبْتُمْ اضْطِرَابَ الْأَرْشِيَةِ فِي الطَّوِيِّ الْبَعِيدَةِ.

اى مردم امواج كوه پيكر فتنه‏ها را، با كشتي‌هاى نجات در هم بشكنيد... (دو كس راه صحيح را پيمودند) آن كس كه با داشتن يار و ياور و نيروى كافى به پا خاست و پيروز شد، و آن كس كه با نداشتن نيروى كافى كناره‏گيرى كرد و مردم را راحت ساخت. اگر سخن گويم (و حقم را مطالبه كنم) گويند: بر رياست و حكومت حريص است، و اگر دم فرو بندم (و ساكت نشينم) خواهند گفت از مرگ مى‏ترسد. (اما) هيهات پس از آن همه جنگ‌ها و حوادث (اين گفته بس ناروا است). به خدا سوگند علاقه فرزند ابوطالب، به مرگ از علاقه طفل شيرخوار به پستان مادر بيشتر است؛ اما من از علوم و حوادثى آگاهم كه اگر بگويم همانند طناب ها در چاه‌هاى عميق به لرزه درآئيد.

چرا رسول خدا (ص) از سميه و ديگر زنان مسلمان دفاع نکرد...!؟

اميرمؤمنان عليه السلام، به همان دليل از خود واكنش نشان نداد كه رسول خدا صلى الله عليه وآله در هنگام كشته شدن سميه، مادر عمار ياسر توسط مشركان و تعرض آن‌ها به وي، از خود واكنشى نشان نداد.

ابن حجر عسقلانى در الإصابة مى‌نويسد:

( 11342 ) سمية بنت خباط... والدة عمار بن ياسر كانت سابعة سبعة في الاسلام عذبها أبو جهل وطعنها في قبلها فماتت فكانت أول شهيدة في الاسلام... عذبها آل بني المغيرة على الاسلام وهي تأبى غيره حتى قتلوها وكان رسول الله صلى الله عليه وسلم يمر بعمار وأمه وأبيه وهم يُعذّبون بالأبطح في رمضاء مكة فيقول صبرا يا آل ياسر موعدكم الجنة.

سميه دختر خباط... مادر عمار ياسر هفتمين كسى است كه اسلام آورد، ابوجهل او را اذيت مى‌كرد و آن قدر نيزه بر پايين شكمش زد تا به شهادت رسيد، و او نخستين زن شهيد در اسلام است. آل بنومغيره، چون مسلمان شده بود و دست بردارد نبود او را آزار و اذيت كردند؛ تا كشته شد. رسول خدا (ص)، منظره شكنجه شدن عمار و مادر و پدرش را در مكه مى‌ديد و مى‌فرمود: اى خاندان ياسر! صبور باشيد كه وعده‌گاه شما بهشت است.

منبع :

العسقلاني، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل الشافعي، الإصابة في تمييز الصحابة، ج 7، ص 712، تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل - بيروت، الطبعة: الأولى، 1412 - 1992.

با اين كه رسول خدا صلى الله عليه وآله مى‌ديد كافرى همچون ابوجهل متعرض ناموس مسلمانان مى‌شود؛ ولى در عين حال هيچ واكنشى از خود نشان نمى‌داد و به آنان نيز فرمان مى‌داد كه صبر نمايند.

مگر نه اين كه رسول خدا صلى الله عليه وآله غيورترين و شجاع‌ترين فرد عالم است، پس چرا از ناموس مسلمانان دفاع نكرد؟ چرا شمشيرش را برنداشت تا گردن ابوجهل را از تنش جدا كند؟

و نيز زمانى كه عمر بن خطاب، متعرض زنان مسلمان مى‌شد و آن‌ها را به خاطر اسلام آوردنشان كتك مى‌زد، چرا رسول خدا صلى الله عليه وآله از خود واكنشى نشان نمى‌داد.

ابن هشام در السيرة النبوية، مى‌نويسد:

ومر [ابوبكر] بجارية بنى مؤمل، حي من بنى عدى بن كعب، وكانت مسلمة، وعمر بن الخطاب يعذبها لتترك الاسلام، وهو يومئذ مشرك، وهو يضربها، حتى إذا مل قال: إني أعتذر إليك، إني لم أتركك إلا ملالة، فتقول: كذلك فعل الله بك.

ابوبكر مى‌ديد كه كنيز مسلمان شده از بنو مؤمل از خاندان عدى بن كعب،‌ عمر او را كتك مى‌زد تا دست از اسلام بردارد و مسلمان بودن را ترك كند (چون عمر هنوز مشرك بود) آن قدر او را زد تا خسته شد، گفت: اگر تو را كتك نمى‌زنم براى اين است كه خسته شده‌ام، از اين جهت مرا ببخش. كنيز در پاسخ گفت: بدان كه خدا نيز اين گونه با تو رفتار خواهد كرد.

منبع :

الحميري المعافري، عبد الملك بن هشام بن أيوب أبو محمد (متوفاي213هـ)، السيرة النبوية، ج 2، ص 161، تحقيق طه عبد الرءوف سعد، ناشر: دار الجيل، الطبعة: الأولى، بيروت – 1411هـ؛

الشيباني، أحمد بن حنبل أبو عبد الله (متوفاي241هـ)، فضائل الصحابة، ج 1، ص 120، تحقيق د. وصي الله محمد عباس، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1403هـ – 1983م؛

الكلاعي الأندلسي، أبو الربيع سليمان بن موسى (متوفاي634هـ)، الإكتفاء بما تضمنه من مغازي رسول الله والثلاثة الخلفاء، ج 1، ص 238، تحقيق د. محمد كمال الدين عز الدين علي، ناشر: عالم الكتب - بيروت، الطبعة: الأولى، 1417هـ؛

الانصاري التلمساني، محمد بن أبي بكر المعروف بالبري (متوفاي644هـ) الجوهرة في نسب النبي وأصحابه العشرة، ج 1، ص 244؛

الطبري، أحمد بن عبد الله بن محمد أبو جعفر (متوفاي694هـ)، الرياض النضرة في مناقب العشرة، ج 2، ص 24، تحقيق عيسى عبد الله محمد مانع الحميري، ناشر: دار الغرب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الأولى، 1996م؛

النويري، شهاب الدين أحمد بن عبد الوهاب (متوفاي733هـ)، نهاية الأرب في فنون الأدب، ج 16، ص 162، تحقيق مفيد قمحية وجماعة، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1424هـ - 2004م.

چرا رسول خدا صلى الله عليه وآله جلوى عمر را نگرفت و او را از اين كار منع نكرد؟ چرا شمشيرش را برنداشت و گردن عمر را نزد ... ؟
اهل تسنن، هر پاسخى دادند، ما نيز عين همان را در باره صبر اميرمؤمنان عليه السلام و شمشير نكشيدن آن حضرت خواهيم داد.

چرا عثمان از زنش دفاع نكرد ... ؟
هنگامى كه ياران رسول خدا صلى الله عليه وآله به خانه عثمان ريختند و همسر او را زده و انگشتش را قطع کردند، او از همسرش دفاع نکرد، شما از اين عملکرد عثمان چه پاسخى داريد؟

طبري،‌ در تاريخش مى‌نويسد:

وجاء سودان بن حمران ليضربه فانكبت عليه نائلة ابنة الفرافصة واتقت السيف بيدها فتعمدها ونفح أصابعها فأطن أصابع يدها وولت فغمز أوراكها وقال أنها لكبيرة العجيزة وضرب عثمان فقتله.

سودان بن حمران آمد تا او را كتك بزند، نائله دختر فرافصه (زن عثمان) خود را بر روى او انداخت، سودان شمشير را گرفت و انگشت او را قطع كرد و سپس دست به پشت او زد و گفت: عجب پشت بزرگى دارد، سپس عثمان را زد و كشت.

منبع :

الطبري، أبي جعفر محمد بن جرير (متوفاي310)، تاريخ الطبري، ج 2، ص 676، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت.

همچنين ابن أثير در الكامل فى التاريخ مى‌نويسد:

وجاء سودان ليضربه فأكبت عليه امرأته واتقت السيف بيدها فنفح أصابعها فأطن أصابع يديها وولت فغمز أوراكها وقال أنها لكبيرة العجز وضرب عثمان فقتله.

منبع :

الجزري، عز الدين بن الأثير أبي الحسن علي بن محمد (متوفاي630هـ) الكامل في التاريخ، ج 3، ص 68، تحقيق عبد الله القاضي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة الثانية، 1415هـ.

ابن كثير دمشقى سلفى مى‌نويسد:

ثم تقدم سودان بن حمران بالسيف فمانعته نائلة فقطع أصابعها فولت فضرب عجيزتها بيده وقال: أنها لكبيرة العجيزة. وضرب عثمان فقتله.

منبع :

القرشي الدمشقي، إسماعيل بن عمر بن كثير أبو الفداء (متوفاي774هـ)، البداية والنهاية، ج 7، ص 188، ناشر: مكتبة المعارف – بيروت.

چرا عثمان از زنش دفاع نكرد، مگر نه اين كه او مرد بود، غيرت داشت و بايد از زنش دفاع مى‌كرد؟ پس چرا هيچ واكنشى از خود نشان نداد و حاضر شد كه ببيند ياران رسول خدا به همسر او اهانت كرده و متعرض همسر او شوند؟

چرا عمر از زنش دفاع نكرد ... ؟
اهل سنت اصرار دارند كه امّ‌كلثوم دختر امير مؤمنان عليه السلام همسر عمر بوده است؛ اما مى‌بينيم كه هنگامى كه مغيرة بن شعبه اهانت زشتى به امّ‌كلثوم كرده و او را با امّ‌جميل، زنا كار مشهور عرب تشبيه و قياس مى‌‌كند،‌ عمر هيچ عكس العملى از خود نشان نمى‌دهد.

ابن خلكان در وفيات الأعيان مى‌نويسد:

ثم إن أم جميل وافقت عمر بن الخطاب رضي الله عنه بالموسم والمغيرة هناك فقال له عمر أتعرف هذه المرأة يا مغيرة قال نعم هذه أم كلثوم بنت علي فقال له عمر أتتجاهل علي والله ما أظن أبا بكرة كذب عليك وما رأيتك إلا خفت أن أرمى بحجارة من السماء.

ام جميل (كسى كه سه نفر شهادت دادند مغيره با او زنا كرده است، و به خاطر امتناع شاهد چهارم از شهادت، از حد رهايى يافت) در حج، با عمر همراه شده و مغيره نيز در آن زمان در مكه بود. عمر به مغيره گفت: آيا اين زن را مى‌شناسي؟

مغيره در پاسخ گفت: آرى اين امّ‌كلثوم دختر علي است!

عمر گفت: آيا خودت را به بى خبرى مى‌زنى؟ قسم به خدا من گمان مى‌كنم كه ابوبكرة‌ در باره تو دروغ نگفته است؛ و هر زمان كه تو را مى‌بينم مى‌ترسم كه از آسمان سنگى بر سر من فرود آيد!

منبع :

إبن خلكان، أبو العباس شمس الدين أحمد بن محمد بن أبي بكر (متوفاي681هـ)، وفيات الأعيان و انباء أبناء الزمان، ج6، ص366، تحقيق احسان عباس، ناشر: دار الثقافة - لبنان.

و ابوالفرج اصفهانى مى‌نويسد:

حدثنا ابن عمار والجوهري قالا حدثنا عمر بن شبة قال حدثنا علي بن محمد عن يحيى بن زكريا عن مجالد عن الشعبي قال كانت أم جميل بنت عمر التي رمي بها المغيرة بن شعبة بالكوفة تختلف إلى المغيرة في حوائجها فيقضيها لها قال ووافقت عمر بالموسم والمغيرة هناك فقال له عمر أتعرف هذه قال نعم هذه أم كلثوم بنت علي فقال له عمر أتتجاهل علي والله ما أظن أبا بكرة كذب عليك وما رأيتك إلا خفت أن أرمى بحجارة من السماء.

ام جميل همان كسى است كه مغيره را به زناى با او متهم كردند و در كوفه به نزد مغيره رفته و كارهاى او را انجام مى‌داد! اين زن در زمان حج با مغيره و عمر همراه شد. عمر به مغيره گفت: آيا اين زن را مى‌شناسى؟

پاسخ داد: آرى اين امّ‌كلثوم دختر علي است!

عمر گفت‌: آيا در مقابل من خود را به بي‌خبرى مى‌زني؟ قسم به خدا من گمان ندارم كه ابوبكرة در باره تو دروغ گفته باشد! و تو را نمى‌بينم، مگر آنكه مى‌ترسم از آسمان سنگى بر سر من فرود آيد!

منبع :

الأصبهاني، أبو الفرج (متوفاي356هـ)، الأغاني، ج 16، ص 109، تحقيق: علي مهنا وسمير جابر، ناشر: دار الفكر للطباعة والنشر - لبنان.

زنا كردن مغيره با امّ‌جميل، مشهور و معروف و امّ‌جميل به بدكاره بودن شهره شهر و انگشت نماى عام و خاص بود. چرا هنگامى كه مغيرة بن شعبه، دختر رسول خدا را با چنين زنى زناكارى مقايسه مى‌كند، خليفه دوم او را مجازات نمى‌كند؟

اهل تسنن از اين مطلب هر پاسخى دادند،

ما نيز همان پاسخ را به آن‌ها خواهيم داد.....!!!


ادامه مطلب
[ جمعه 1 اسفند 1393  ] [ 4:31 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

تحریف فضائل و کتمان مطاعن

یکی از کارهای زشت امتهای گذشته کتمان کتب آسمانی و سنت پیامبران و تحریف آن بود که باعث گمراهی مردم و جهل نسل لاحق از حقایق وحی انبیاء گذشته شد و قرآن با تاسّف از آن گزارش می دهد. درسوره نساء آيه /46 می فرماید : مِنَ الَّذِينَ هادُوا يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ (46)بعضي از يهود، سخنان ( خدا یا رسول او را ) را از محل خود تحريف مي‏كنند . ‏ و در سوره بقرة /159 می فرماید: إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الْهُدي‏ مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتابِ أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللاَّعِنُونَ - كساني كه آنچه را از دلائل روشن و اسباب هدايت را نازل كرده‏ايم، با آنكه براي مردم در كتاب بيان ساخته‏ايم، كتمان مي‏كنند، خداوند آنها را لعنت مي‏كند و همه لعنت كنندگان نيز آنان را لعن مي‏نمايند.

تحريف در کتب و روایات اهل سنت

متاسفانه انحراف فوق در امت خاتمیه به وقوع پیوست و وابستگان دربار خلفا به صورت گسترده به کتمان روایات فضائل اهلبیت ومطاعن دشمنان ایشان یا تحریف آن دست زدند که ما به نمونه­هائی از آن اشاره می کنیم :

1- محمد حسین هیکل ، در چاپ اول کتاب حیات محمد(ص) حدیث «انذار العشیره» در ابتدای بعثت را به نقل از تاریخ طبری این گونه نقل کرده است ... فأيکم يوازرنی علی هذا الأمر وأن يکون أخی و وصيی و خليفتی فيکم ؟ فأعرضوا عنه و هموا بترکه و لکن عليا نهض وما يزال صبيا دون الحلم « کدام یک از شما مرا در انجام رسالتم کمک می کند تا برادر و وصی و خلیفۀ من بین شما باشد. همگی از او روی برگردانیده و خواستند او را رها کنند. ولی علی که کودکی نا بالغ بود بر خاست و او را اجابت کرد »

ولی با فشار مقامات مصر در چاپ های بعد با گرفتن مبلغی پول از مسئولان فرهنگی مصر آنرا این گونه تحریف کرد:أن يکون کذا و کذا [1] وبه این وسیله سخن حضرت را مبهم کرد

2- حاکم در مستدرک الصحیحین ج3 /168 می گوید : تفرد مسلم بإخراج حدیث أبي موسی عن النبی (ص) خير نساء العالمين اربع

« مسلم تنها حدیث ابو موسی را از پیامبر آورده که یهترین زنان جهان چهار نفرند » که آنان طبق حدیث 4728 مستدرک ، مريم و آسيه وخديجه وفاطمه می باشند .

ذهبی هم در تلخیص مستدرک با سکوت خود این سخن حاکم را تأیید می کند ، ولی این حدیث ابو موسی در نسخ فعلی صحیح مسلم نیست

3- ابن تیمیه نقل می گوید : حديث أنا مدينه العلم و علي بابها أضعف و أوهي و لهذا إنما يعد في الموضوعات و إن رواه الترمذي [2] حدیث مدینه العلم ضعیف واز احادیث جعلی است هر چند ترمذی آنرا آورده، واین اعتراف به اصل وجود آن در سنن ترمذی است.

در حالی که این حدیث فعلا در سنن ترمذی نیست

4- کتاب الصواعق المحرقه تألیف ابن حجر هیتمی دارای سه چاپ در سال(1312،ق) و ( 1385،ق) و( 1385،ق) است در چاپ دوم (سال 1385،ق) آن تحریفاتی واقع شده که استاد سید طیب جزائری با مقایسۀ آن با چاپ اول سال (1312،ق) و چاپ سوم سال (سال 1385،ق) به شرح زیر از آن پرده برداشته است :

در چاپ اول ص 74 و چاپ سوم ص124 ح 28 به نقل از عائشه آمده است : آمده « ذکر علی عباده » ولی در چاپ دوم نیست !

و در فصل سوم چاپ اول ص 76 سطر 14 و در چاپ سوم

(ص 327) پس از حدیث ابن عباس در نزول سیصد آیه در شأن حضرت علی آمده : اخرج الطبرانی عنه قال کانت لعلی ثمانية عشره منقبه ما کانت لاحد فی هذه الامه طبرانی از ابن عباس نقل کرده که برای علی (ع) هیجده فضیلت است که برای هیچ یک از این امت نیست . ولی در چاپ دوم (1385 ،ق) نیست !

و در چاپ اول ص 87 و چاپ سوم ص327 باب 11 فصل اول آیۀ 2 فی روايه الحاکم قلنا يا رسول الله کيف الصلاه عليکم أهل البيت ؟ قال اللهم صل علی محمد و علی آل محمد . ولی در چاپ دوم نیست !

در ص 3 چاپ اول س 25 وص 5 چاپ سوم دارد عن ابن عباس : من سب اصحابي فعليه لعنه الله و الملائکه والناس اجمعين ولی در چاپ دوم نیست !

در چاپ اول ص 20 س 13( 34 ج ) داشت : وشذ بعضهم فاجاب بأن معنی و علی بابها أی من العلو علی حد قرائه «هذا صراط علیٌ مستقیمٌ » برفع علی و تنوینه . بعضی از أهل سنت کلمۀ علی را در حدیث أنا مدینه العلم به معنای وصفی گرفته تا این فضیلت را انکار کند «یعنی من شهر علم هستم و درب آن بلند مرتبه است ، مانند آیه 41 سورۀ حجر« هذا صراط علیََّ مستقیم » که در قرائت مشهور فعلی علی حرف جر به یاء متکلم اضافه شده، ولی اگر به تنوین و رفع علی قرائت شود صفت صراط یعنی این راه بلند مرتبۀ به سوی من مستقیم است .»

ولی کلمۀ علی در جملۀ اخیر در چاپ بعدی حذف شده و هذا صراط مستقیم آمده است .

5- در نهج البلاغه ابن أبي الحدید حکمت 185 و نسخ دیگر می فرماید : وَاعَجَبَا أَنْ تَكُونَ اَلْخِلاَفَةُ بِالصَّحَابَةِ وَ لاَ تَكُونَ بِالصَّحَابَةِ وَ اَلْقَرَابَةِ عجبا آیا خلافت تنها به مصاحبت پیامبر تحقق می یابد ، ولی با هر دو فضیلت مصاحبت و خويشاوندي او حاصل نمی شود.

ولی شيخ محمد عبده في شرح نهج البلاغه حکمت( 190)آنرا به شكل محرف زیر آورده است . واعجباه أتكون الخلافة بالصّحابة و القرابه ؟ عجبا ، آیا خلافت به مصاحبت وقرابت تحقق می یابد» با توجه به اینکه همزه (أتکون ) برای انکار ابطالی است ، معنائی مخالف منظور حضرت را می رساند ، یعنی خلافت به مصاحبت وقرابت تحقق نمی یابد!

6-مسلم دربارۀ مخاصمۀ مالی بین عباس و مولی علی و مطالبۀ هریک حق خود را از عمر ، از قول راوی آن « مالک بن اوس» بدون ابهام نقل می کند و ابوبکر و عمر را به نظر مولی علی ع دروغگو و گنهکار و پیمان شکن و خائن معرفی می کند :

ثم أقبل ( عمر) علي العباس وعلي فقال أنشدكما بالله الذي بإذنه تقوم السماء والأرض أتعلمان أن رسول الله صلي الله عليه و سلم قال لا نورث ما تركناه صدقة ) قالا نعم ،.......

فقال أبو بكر قال رسول الله صلي الله عليه و سلم ( ما نورث ما تركنا صدقة ) فرأيتماه كاذبا آثما غادرا خائنا والله يعلم إنه لصادق بار راشد تابع للحق ثم توفي أبو بكر وأنا ولي رسول الله صلي الله عليه و سلم و ولي أبا بكر فرأيتماني كاذبا آثما غادرا خائنا والله يعلم إني بار راشد تابع للحق ثُمَّ تَوَفَّي اللَّهُ أَبَا بَكْرٍ فَقُلْتُ أَنَا وَلِيُّ رَسُولِ اللَّهِ - صلي الله عليه وسلم - وَأبي بَكْرٍ ، فَقَبَضْتُهَا سَنَتَيْنِ أَعْمَلُ فِيهَا بِمَا عَمِلَ رَسُولُ اللَّهِ - صلي الله عليه وسلم - وَأَبُو بَكْرٍ ، ثُمَّ جِئْتُمَانِي وَكَلِمَتُكُمَا وَاحِدَةٌ وَأَمْرُكُمَا جَمِيعٌ ، جِئْتَنِي تَسْأَلُنِي نَصِيبَكَ مِنِ ابْنِ أَخِيكَ ، وَأَتَي هَذَا يَسْأَلُنِي نَصِيبَ امْرَأَتِهِ مِنْ أَبِيهَا ، ثم توفي أبو بكر وأنا ولي رسول الله صلي الله عليه و سلم وولي أبا بكر فرأيتماني كاذبا آثما غادرا خائنا والله يعلم إني بار راشد تابع للحق. [3]

«مالک بن اوس می گوید: هنگامی که علی ع و عباس برای مجادله در میراث پیامبر ص نزد خلیفه عمر رسیدند وی گفت شما را بخدا که به اذن او زمین و آسمان قیام می کند آیا میدانید که رسول الله فرمود انبیاء ارث نمی گذارند؟ علی و عباس گفتند بله ....

عمر گفت این حدیث را ابوبکر از رسول الله روایت کرده که فرمود: ما پیامبران ارث نمی گذاریم هر مالی که از ما باقی بماند صدقه است . ولی شما او را دروغگو و گنهکار و پیمان شکن و خائن دانستید ولی خدا میداند که او هدایت شده و صادق و تابع حق بود.

تا اینکه ابوبکر وفات کرد و من ولی امر پیامبر و ابو بکر شدم پس شما مرا دروغ گو و گنهکار و پیمان شکن و خائن دیدید و خدا میداند که من رشد یافته وتابع حق هستم .»

ولی بخاری عبارت « ولی شما ابوبکر را دروغگو و گنهکار و پیمان شکن و خائن دانستید » را تحریف کرده و بجای آن کذا و کذا به صورت ذیل می آورد

ثُمَّ تَوَفَّي اللَّهُ نَبِيَّهُ - صلي الله عليه وسلم - فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ أَنَا وَلِيُّ رَسُولِ اللَّهِ - صلي الله عليه وسلم - فَقَبَضَهَا أَبُو بَكْرٍ يَعْمَلُ فِيهَا بِمَا عَمِلَ بِهِ فِيهَا رَسُولُ اللَّهِ - صلي الله عليه وسلم - وَأَنْتُمَا حِينَئِذٍ - وَأَقْبَلَ عَلَي عَلِيٍّ وَعَبَّاسٍ - تَزْعُمَانِ أَنَّ أَبَا بَكْرٍ كَذَا وَكَذَا ، وَاللَّهُ يَعْلَمُ أَنَّهُ فِيهَا صَادِقٌ بَارٌّ رَاشِدٌ تَابِعٌ لِلْحَقِّ ثُمَّ تَوَفَّي اللَّهُ أَبَا بَكْرٍ فَقُلْتُ أَنَا وَلِيُّ رَسُولِ اللَّهِ - صلي الله عليه وسلم - وَأبي بَكْرٍ ، [4]

چنانکه پس از جملۀ « تا اینکه ابوبکر وفات کرد و من (عمر) ولی امر پیامبر و ابو بکر شدم » بخاری جملۀ ذیل « پس شما مرا دروغ گو و گنهکار و پیمان شکن و خائن دیدید و خدا میداند که من رشد یافته وتابع حق هستم .» قضاوت مولی علی را در بارۀ عمر حذف نموده است و روایت را به صورت ناقص ذیل آورده است:

فَقَبَضْتُهَا سَنَتَيْنِ أَعْمَلُ فِيهَا بِمَا عَمِلَ رَسُولُاللَّهِ - صلي الله عليه وسلم - وَأَبُو بَكْرٍ ،

ثُمَّ جِئْتُمَانِي وَكَلِمَتُكُمَا وَاحِدَةٌ وَأَمْرُكُمَا جَمِيعٌ ، جِئْتَنِي تَسْأَلُنِي نَصِيبَكَ مِنِ ابْنِ أَخِيكَ ، وَأَتَي هَذَا يَسْأَلُنِي نَصِيبَ امْرَأَتِهِ مِنْ أَبِيهَا­. [5]

7- ابن ابی الحدید بیست وچهار حدیث در فضائل خاص مولی علی (علی ) نقل می کند که یکی از آنها را از مسند احمد چنین است . الخبر الرابع عشر كنتأنا و علي نورا بين يدي الله عز و جل قبل أن يخلق آدم بأربعة عشر ألف عام فلما خلق آدم قسم ذلك فيه و جعله جزءين فجزء أنا و جزء علي رواه أحمد في المسند و في كتاب فضائل علي ع وذكره صاحب كتاب الفردوس و زاد فيه - ثم انتقلنا حتي صرنا في عبد المطلب فكان لي النبوة و لعلي الوصية. [6] خبر چهاردهم : من (پیامبر) و علی نزد خدا نور واحدی بودیم چهارده هزار سال پیش از آنکه آدم را بیافریند . وقتی که آدم را آفرید آنرا دو قسمت کرد ، یک قسمت مرا و قسمت دیگر را علی قرار داد .

ابن ابی الحدید می گوید : اين حديث را احمد بن حنبل در مسند و صاحب كتاب «الفردوس» (ابن شيرويه ديلمي) نيز روايت کرده است‏ . ديلمي در دنباله روايت افزوده است: پيوسته اين نور يكي بود، تا اين كه در صلب عبد المطلب از هم جدا شديم پس (نور) نبوت در من است و (نور) وصایت در علي است

ولی این حدیث فعلا در هیچ یک از مسند احمد و فضائل احمد نیست !

نمونه­های دیگری ازین تحریفات را استاد علامه جعفر مرتضی در (التاریخ والاسلام ص13 تا 35 )آورده است .

8- محقق بزرگ سید عبد العزیز طباطبائی در ترکیه نسخه ای از طبقات ابن سعد را مشاهده ونسخه بر داری کرده است که در فصلی از آن درحدود هشتاد صفحه در فضائل امام حسن وامام حسین علیهما السلام آورده بود در حالی که این فصل در هیچ یک ازنسخ چاپی فعلی آن نیست .

8- بی انصافی درجرح و تضعیف راویان فضائل أهلبیت و تعدیل یا تقویت نواصب و مخالفان آنان که نمونه هایی از این بی انصافی ها

دانشمند زیدی مذهب « محمد بن عقیل علوی»درکتاب « العتب الجمیل علی أهل الجرح و التعدیل » آورده است او می گوید:

بعضی رجالیون اهل سنت در وثاقت امام صادق (ع) و حسن بن زید بن امام حسن (ع) و دو فرزند عالم محمد حنفیه (حسن و عبدالله ) را به جرم مخالفت آنان با اهل فتنه (ناکثین و قاسطین و مارقین) تشکیک نمودند و اصبغ بن نباته و ثعلبه بن یزید الحمانی (دو رئیس شرطه امیر المؤمنین ) و حارث اعور را به جرم تشیع، یا روایت فضائل أهلبیت تضعیف کرده اند! [7]

و در مقابل عمر بن سعد قاتل الامام وخالد بن یزید بن معاویه و زهیر بن معاویه بن خدیج و عنبسه بن سعید بن عاص ناصبی و حریز بن عثمان دشنام دهندگان به مولا و عمران بن حطان خارجی را توثیق نمودند . [8] واین کار باعث ترویج باطل و کتمان حقایق نزد أهل سنت شده است. نمونه های این تحریفات و تعصبات فراوان است.

پاورقى:‌

[1] - حیات محمد(ص)چاپ مجمع جهانی أهل بیت قم عکس آن صفحه از چاپ اول و نسخۀ صحیح روایت را آورده است
[2] -- منهاج السنه 7 / 515
[3] - صحیح مسلم باب حکم الفیئ 13 /1376 .
[4] - صحیح بخاری باب حبس نفقه الرجل قوت سنته ج 5 /2048
[5] - صحیح بخاری باب حبس نفقه الرجل قوت سنته ج 5 /2048
[6] - شرح نهج حدیدی 5 /122.
[7] - تهذیب التهذیب ابن حجر العسقلانی ذیل اسماء مذکوره و العتب الجميل علي اهل الجرح والتعديل31 و 34و 40
[8] - العتب الجميل علي اهل الجرح والتعديل 67 و 74 و 86 و تهذیب التهذیب ابن حجر العسقلانی ذیل اسماء مذکوره

 


ادامه مطلب
[ جمعه 1 اسفند 1393  ] [ 4:26 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

تبارشناسی فتنه

کاربرد واژه «فتنه» و عنوان «سران فتنه» برای منتقدان حکومت، اولین بار در زمان خلافت «عثمان بن عفان بن ابو العاص بن امیه» انجام گرفت. داستان «فتنه» و عملکرد «سران فتنه»، که به زعم جناب عثمان اصحاب پیامبر(ص) همچون «عبدالله بن مسعود»، «عمار یاسر»، «ابوذر غفاری» و «علی(ع)» و بزرگانی چون «مالک اشتر» و «کمیل بن نخعی» را شامل می شد، حکایتی شنیدنی است. داستان عملکرد منتقدان حکومت عثمان و برخورد با آنان، در کتب مختلف تاریخی آمده است ولی با توجه به هنری که «ابن اعثم کوفی» در برقراری ارتباط منطقی بین حوادث این دوره از خود نشان داده است، ما در این نوشتار، آن را به نقل از کتاب «الفتوح» او آورده ایم:

۱- صحابه پیامبر(ص): در نیمه دوم خلافت عثمان، به دنبال فزونی قدرت مسلمانان و گسترش تصرفات آنان، اموال بیت‌المال مسلمانان افزایش یافت. «عبد الله بن خالد» پسر عموی عثمان، پس از مدتی به دیدار عثمان آمد، او ۳۰۰۰۰۰ درهم به او بخشید. او عموی خود «حَکم بن العاص» را که پیامبر از مدینه به طائف تبعید کرده بود را به مدینه باز گرداند و ۱۰۰۰۰۰ درهم به او بخشید و بخشی از خمس آفریقا را نیز برای او مقرر کرد. عثمان بازار مدینه را هم در اختیار پسر وی حارث قرار داد و اموال بسیاری به او بخشید.

صحابه پیامبر(ص) از این اعمال ناراحت شدند و به «عبد الرحمن بن عوف» اعتراض کردند. آنان او را مسئول به قدرت رساندن عثمان می‌دانستند. روز بعد علی(ع) نیز عبد الرحمن را ملاقات کرد و همین اعتراض را به او کرد. عبد الرحمن خطاب به علی(ع) گفت: اگر چنین است، شمشیر برداریم و به سراغ عثمان برویم. این خبر به عثمان رسید. عثمان گفت: عبد الرحمن «منافق» است. واکنش عبد الرحمن این بود که گفت: فکر نمی‌کردم روزی برسد که او مرا منافق خطاب کند. به خدا دیگر با او هم سخن نخواهم شد. روزهای بعد عثمان در سخنرانی خود از اینکه عده‌ای از ولی امر مسلمین اطاعت نمی‌کنند گله کرد و اضافه کرد که از این به بعد در مصرف بیت المال دقت لازم را خواهد داشت. من نگهبان و محافظ ندارم و در دسترس همگان هستم از این به بعد هر انتقادی که دارید به خود من بگویید.

۲- عمار یاسر: یک سال گذشت و باز رویه عثمان به گذشته بر گشت. برخی از اصحاب پیامبر جلسه‌ای تشکیل دادند و نامه‌ای تهدید آمیز به او نوشتند که اگر دست از رویه خود برنداری تو را عزل و دیگری را جانشین تو خواهیم کرد. نامه را به عمار یاسر دادند تا به عثمان برساند. او در آستانه در خانه در حالی که عثمان با همراهان خود بیرون می‌آمد وی را دید و نامه اصحاب را به او داد. عثمان چند سطری از آن را خواند و خشمگین نامه را به طرفی انداخت. عمار گفت: این نامه اصحاب رسول خدا(ص) است، آن را نینداز. مطالعه کن و کمی در مورد محتوای آن تامل کن. من چون خیر خواه تو هستم، چنین می‌گویم. عثمان گفت: پسر سمیه، دروغ می‌گویی. عمار پاسخ داد: پسر سمیه هستم ولی دروغ نمی‌گویم. عثمان که عصبانی شده بود، گفت تا او را بزنند. در حالی که عمار در اثر ضربات، بی‌حال بر زمین افتاده بود عثمان نیز چندین لگد بر شکم و زیر شکم او زد. عمار یاسر غش کرد و از هوش رفت. آشنایان، او را که بیهوش بود به خانه بردند تا اینکه بالاخره نیمه‌های شب به هوش آمد و نمازهایی که از او قضا شده بود را به جا آورد. او از این ضربات بیماری فتق گرفت.

۳- ابوذر غفاری: شنیدن رفتار عثمان برای اصحاب پیامبر(ص) بسیار گران تمام شد. این خبر در شام به ابوذر غفاری رسید. ابوذر زبان انتقادش را نسبت به عثمان تند‌تر ساخت. معاویه، حاکم شام، به عثمان نامه نوشت که ابوذر با سخنانش شام را نابود کرد. حضور او در شام مصلحت نیست چون اینجا مردمی تازه مسلمان دارد و زود با فتنه همراه می‌شوند. عثمان در پاسخ معاویه نوشت: فورا ابوذر را بر مرکبی بد بنشان و همراه او نگهبانی خشن همراه کن تا او را شب و روز راه ببرد تا من و تو از یادش برود. معاویه ابوذر پیر و نحیف را بر شتری بدون جهاز سوار کرد و شخص بد‌اخلاق و خشنی را مامور همراهی او کرد تا او را به سرعت به مدینه برساند. ابوذر با ران‌های مجروح، گوشت ریخته و رنجور به حضور عثمان رسید.

عثمان خطاب به او گفت: ای جُندب. هیچ چشمی به دیدار تو روشن مباد! ابوذر گفت: پدرم مرا جندب و پیامبر مرا عبد الله نام نهاد. عثمان گفت: تو اظهار داشته‌ای که من گفته‌ام خدا فقیر و من ثروتمند هستم؟ ابوذر گفت: من چنین نگفته‌ام ولی از پیامبر(ص) شنیدم که فرمود: هنگامی که پسران ابوالعاص سی نفر شوند، مال خدا را ابزار قدرت‌طلبی خود می‌کنند، سپس خداوند مردم را از دست آنان خلاص خواهد کرد. عثمان از حاضران پرسید: شما از رسول خدا(ص) چنین سخنی شنیده‌اید. گفتند: خیر نشنیده‌ایم. عثمان گفت: به رسول خدا دروغ می‌بندی؟ ابوذر رو به حاضران کرد و گفت: نظر شما هم چنین است که من به رسول خدا دروغ بسته‌ام. آنان گفتند: نمی‌دانیم. عثمان گفت: علی(ع) را بخوانید. علی(ع) حاضر شد و ایشان نیز فرمود: من هم نشنیده‌ام ولی ابوذر دروغ نمی‌گوید. چون رسول خدا(ص) فرمود: آسمان بر راستگو‌تر از ابوذر سایه نیفکنده است. حاضران نیز گفتند: پس ابوذر راستگو است. عثمان رو به ابوذر کرده و گفت: دروغ می‌گویی، تو می‌خواهی فتنه ایجاد کنی. تو علاقه داری که بین مافتنه به وجود آوری. ابوذر گفت: تو اگر به سیره ابوبکر و عمر رفتار کنی، کسی در مورد تو چیز بدی نخواهد گفت. عثمان گفت: تو را با این سخنان چه کار؟ ابوذر گفت: من گناهی غیر از امر به معروف و نهی از منکر ندارم. عثمان خشمگین شد و گفت: بگویید با این پیر دروغگویِ فتنه‌انگیز که میان مسلمانان اختلاف می‌اندازد چه کنم.

علی(ع) خطاب به عثمان فرمود: او را اذیت نکن. اگر دروغ بگوید دروغگو است و گناه کرده است و اگر راست بگوید معلوم خواهد شد که چه اتفاقی خواهد افتاد.

عثمان پاسخ علی(ع) را نداد و رو به ابوذر کرد و گفت: برخیز و از شهر ما بیرون رو. ابوذر گفت: به شام برگردم؟ گفت: نه. به عراق بروم؟ گفت: نه، عراق خود مرکز فساد و فتنه است. گفت: پس کجا بروم؟ پرسید: از کجا بیشتر بدت می‌آید؟ گفت: ربذه. عثمان گفت: به همان‌جا برو و از آنجا هم خارج نشو. او مروان حکم را مامور کرد و گفت: ابوذر را بر شتری سوار و راهی ربذه کن. نگذار هیچ کس او را بدرقه کند. جماعتی از اصحاب رسول خدا(ص) چون علی(ع)،‌حسن(ع) حسین(ع) عبد الله بن عباس و عمار یاسر و مقداد بن اسود او را بدرقه کردند. آنها ابوذر را دلداری دادند و به صبر توصیه کردند. «مروان حکم» بدرقه کنندگان را توبیخ داد. علی(ع) در پاسخ وی فرمود: دور شو، تو که هستی که به ما اعتراض می‌کنی. ابوذر رفت و مروان جریان بدرقه را به عثمان گزارش کرد. عثمان از علی(ع) گلایه کرد. علی(ع) برخاست و از مجلس او بیرون رفت.

ابوذر غفاری آنقدر در ربذه ماند تا در همانجا مُرد. او در حال احتضار به همسرش گفت: رسول خدا(ص) فرمودند: که تو در غربت خواهی مُرد. نیک‌مردانی از راه می‌رسند و تو را دفن می‌کنند. همسر ابوذر بر سر راه نشست. بزرگانی از زیارت خانه خدا بر می‌گشتند. آنان با همسر ابوذر روبرو شدند و از مرگ او اطلاع پیدا کردند و بر او گریستند. آنان برای مشارکت در این افتخار، هر یک تکه پارچه‌ای دادند و از آن برای او کفنی ساختند و وی را دفن کردند. پس از دفن او «مالک اشتر» سخنرانی کرد و در ضمن آن گفت: او یار رسول خدا(ص) بود. در اسلام ثابت قدم بود و به آنچه خلاف سنت بود اعتراض می‌کرد. او را به جرم حق‌گویی آزردند. حقیر شمردند و تبعید نمودند تا در غربت وفات کرد… بار خدایا، آن‌کس که او را از حرم رسول خدا(ص) اخراج کرد و تحقیرش نمود به سزای اعمالش برسان.

۴- باز عمار یاسر: هنگامی که خبر وفات ابوذر به عثمان داده شد، او گفت: خدا ابوذر را بیامرزد. عمار یاسر که در مجلس حاضر بود گفت: خدا ابوذر را بیامرزد. من این را از صمیم قلب می‌گویم. عثمان خشمگین شد و گفت: ای ناکس. تو فکر می‌کنی من از اخراج کردن ابوذر پشیمانم؟ عمار گفت: نه والله من چنین فکری نکرده‌ام. عثمان به اطرافیان گفت: بزنید پشت گردن او و او را همان‌جا که ابوذر بود بفرستید. تا من زنده‌ام او حق ندارد پای خود را به شهر مدینه بگذارد.

نزدیکان عمار نزد علی(ع) آمده و خواستند که او واسطه شود و به علی(ع) گفتند: عثمان یک‌بار او را آنچنان کتک زد و ما دم بر نیاوردیم. این‌بار اگر بخواهد اقدامی کند کاری می‌کنیم که او پشیمان شود و خود ما نیز شرمنده شویم. چاره کار به دست توست. نزد عثمان برو و بگو: دست از عمار بردارد. علی(ع) آنان را دلداری داد و فرمود عجله نکنید تا من با عثمان مذاکره کنم.

علی(ع) نزد عثمان آمد و در ضمن سخنان خود گفت: زود تصمیم می‌گیری و به نصیحت دوستانت توجه نمی‌کنی. آن از ابوذر و اینک شنیده ام که قصد داری عمار یاسر را از شهر مدینه تبعید کنی. از خدا بترس و با صحابه پیامبر(ص) اینگونه رفتار نکن. عثمان که این سخنان علی(ع) را شنید خوشش نیامد و به او برگشته گفت: اول باید تو را از شهر بیرون کنم که همه چیز زیر سر توست. علی(ع) پاسخ داد: تو که هستی که بخواهی مرا از شهر بیرون کنی. می‌توانی امتحان کنی… آنگاه برای اینکه او را نرم کرده باشد، گفت: گاه چنان عمل می‌کنی که از راه شریعت بیرون است و طبیعی است که اعتراض مردم بلند می‌شود. این برخورد با معترضان از شیوه بزرگان دور است. علی(ع) از جلسه بیرون آمد و به عمار یاسر فرمود: در خانه باش و بیرون نیا. قبیله عمار از علی(ع) تشکر کرده و گفتند: ما همه دوست‌دار تو هستیم. اگر تو کمک کنی از عثمان هرگز ضرری به ما نخواهد رسید.

این گفتگو به عثمان منتقل شد و او هر جا می‌نشست از علی(ع) گله می‌کرد. برخی از اصحاب این گلایه را به علی(ع) منتقل کردند. او پاسخ داد: به خدا قسم تا توانسته‌ام به او اعتراض نکرده‌ام. تنها آنجا که ضرورت داشت جز حق و خیر و صلاح او و مسلمانان را در نظر نداشته‌ام.

۵- مالک اشتر: بعد از شرابخواری علنی «ولید بن عقبه» و خواندن نماز چهار رکعتی در صبح، آن هم در حال مستی و شکایت مردم کوفه، از بی‌عدالتی او، عثمان «سعید بن عاص» را به جای او بر حاکمیت کوفه منصوب کرد. او به سعید سفارش کرد عدل و انصاف را رعایت کند و با مردم کوفه خوش‌رفتار باشد. سعید جوانی کم تجربه بود و علی‌رغم قول و قرار خود، به بد رفتاری با مردم پرداخت.

روزی سعید با جمعی از بزرگان کوفه در مسجد کوفه نشسته بودند و از زمین و محصولات زمین عراق سخن می‌گفتند. یکی از نظامیان سعید گفت: عراق بوستان قریش است هر چه را بخواهند بر می‌دارند و هر چه بخواهند را برای دیگران می‌گذارند. مالک اشتر گفت: متکبر و فزون طلب نباش. به تو مربوط نیست که بوستانی را به خود اختصاص دهی. جدال لفظی بالا گرفت. مالک اشتر کمربند آن نظامی را گرفت و به برادران خود گفت این فاسق را بکشید تا عبرت دیگر گناهکاران باشد. نزدیکان مالک اشتر وی را کتک زدند و از مسجد بیرون انداختند. دو‌ گروه از مسجد بیرون رفتند. سعید بن عاص به عثمان نامه نوشت و در ضمن بیان حوادث به او نوشت: تا مالک اشتر در کوفه حضور دارد هیچ کاری نمی‌توان کرد…در اصلاح این شر و فساد و فرو نشاندن این فتنه که اشتر ایجاد کرده است هر چه مصلحت می‌بینی، انجام دهم؟

عثمان نامه‌ای به سعید نوشت و گفت مالک را از شهر تبعید کند و نامه دیگری برای مالک اشتر نوشت. او در نامه به مالک اشتر گفت: به من خبر رسیده است که تو ریشه فتنه هستی و می‌خواهی کوفه را به شر و فساد بکشی و آتش فتنه را روشن کنی… از این ساعت مصلحت آن است که در کوفه نباشی و به سوی شام بروی. تو در کوفه فتنه بر می‌انگیزی و اذهان مردم را بر من مشوش و تباه می‌سازی.

مالک با برخی از مشاهیر و دوستان خویش راهی شام شدند. معاویه در شام مالک و یکی از یاران او را به زندان انداخت ولی با مذاکراتی که یاران وی از جمله «صعصعه بن صوحان» با معاویه کردند او آنها را از زندان آزاد ساخت. معاویه به آنان توصیه کرد با رهبران خویش مخالفت نکنند. ولی آنان پاسخ دادند ما مخلوق را با معصیت خالق فرمان نبریم. با این حال معاویه همواره آنان را تحت نظر داشت.

در سال ۳۴ هجری عثمان استانداران خود را در یک نشست اضطراری گرد هم جمع آورد و از آنان خواست برای خاموش ساختن فتنه و آشوب چاره اندیشی کنند. دیدگاه استاندار شام، «معاویه بن ابی سفیان»، این بود که هر کس منطقه خود را به بهترین نحو حفظ کند و امام نیز امور مدینه را زیر نظر داشته باشد. نظر استاندار مصر «عبد الله بن سعد بن ابی سرح» این بود که امام باید سران فتنه را هر چه زودتر به قتل برساند تا آتش فتنه خاموش شود. پیشنهاد استاندار بصره، «عبد الله بن عامر» این بود که امام باید مردم را به جهاد با دشمن در مرزها بفرستد تا آنان به دشمن مشغول باشند و فرصتی برای فتنه‌گری نداشته باشند. در جمع بندی نهایی عثمان گفت: به مناطق خود باز گردید. با مردم خوشرفتاری کنید. سلوکی عادلانه در پیش گیرید و با احتیاط کامل مردم را به سوی دشمن در مرزها بفرستید. در این صورت از هر که حرکتی ناملایم سرزد فوراً حقوق او را از بیت‌المال قطع کنید.

آنان پراکنده شدند ولی دیگر برای این برنامه ها فرصتی نبود. روز به روز اعتراض معترضان افزون شد. تهدید، تطمیع، زندان، شکنجه و تبعید، معترضان را خاموش نکرد. اصحاب پیامبر(ص)، بزرگان کوفه، بصره و مصر به بی‌کفایتی عثمان رای دادند و یک‌صدا خواهان کنارگیری او از حکومت شدند. اما عثمان تا آخرین لحظات عمرش بر این باور اصرار داشت که مردم حق نظارت بر عملکرد حاکمان و چگونگی عزل و نصب او و مخارج بیت‌المال را ندارند و او لباسی که خدا بر تن او کرده است را به درخواست مردم از تن خارج نخواهد کرد. اینگونه بود که طومار حکومت و حیات او به یک‌باره برچیده شد و مردم حکومت را به منتخب واقعی خود امیر المومنین علی بن ابی طالب(ع) واگذار کردند.

منبع:http://www.m-nasr.com/?p=735


ادامه مطلب
[ جمعه 1 اسفند 1393  ] [ 4:26 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

محبت عجیب ابن تیمیه به یزید

ابن تيميه در آثار خودش اصرار دارد كه يزيد را از قتل امام حسين (عليه السلام) مبرا و جدا كند.

تفتازاني از بزرگان اهل سنت درباره دليل خود را بر دفاع از يزيد میگويد:

فإن قيل: من علماء المذهب من لا يجوز اللعن على يزيد مع علمهم بأنه يستحق ما يربو على ذلك و يزيد.قلنا : تحاميا عن أن يرتقى إلى الأعلى فالأعلى.

اگر كسي به ما اين را اشكال كند: از علماي مذهب أهل سنت كساني هستند نه تنها لعن بر يزيد را جايز مي دانند، بلكه چندين برابر لعنت بر يزيد را هم جائز مي دانند. در جواب مي گوئيم: چون ما أهل سنت مي ترسيم كه اين لعن به مراتب بالاتر هم برسد. يعني اگر ما لعن يزيد را جائز شمرديم، به تبع آن سرايت مي كند به لعن معاويه و ديگران، و لذا در همان لعن يزيد مقاومت مي كنيم و لعن او را جايز نمي دانيم.

شرح مقاصد- تفتازاني،‌ج5، ص312-311

ابن عساكر از فقهاي أهل سنت مي گويد:

معاوية بمنزلة حلقة الباب، من حركه إتهمناه على من فوقه.

معاويه به منزله حلقه در است هر كس اين حلقه را بكوبد و به حركت در بياورد، ما او را متهم مي كنيم كه مي خواهد به مراتب بالاتر برسد و كساني كه به معاويه ميدان دادند و موقعيت معاويه را تثبيت كردند و دست او را باز گذاشت و امثال او. تاريخ مدينه دمشق، ج59، ص210

در مورد حمايت ابن تيميه از يزيد و مبرا كردن او از قتل امام حسين (عليه السلام)؛ در كتاب منهاج السنه،‌ج4، ص472 (چاپ جديد 8جلدي عربستان)، صراحت دارد كه: إن يزيد لم يأمر بقتل الحسين بإتفاق اهل النقل.

يزيد دستور قتل امام حسين (عليه السلام) را نداده و تمام مورخين در اين زمينه اتفاق نظر دارند.

اما ببینیم در تاریخ از جمله تاريخ يعقوبي، ج2، ص241 چه نقل شده:

كتب إلى الوليد بن عتبة بن أبي سفيان، و هو عامل المدينة: إذا أتاك كتابي هذا، فأحضر الحسين بن علي، وعبدالله بن الزبير، فخذهما بالبيعة لي، فإن امتنعا فاضرب أعناقهما، وابعث لي برؤوسهما، و خذ الناس بالبيعة، فمن امتنع فأنفذ فيه الحكم، وفي الحسين بن علي و عبدالله بن الزبير، و السلام.

يزيد بن معاويه به والي مدينه به نام وليد بن عتبه نامه مي نويسد كه مي گويد: حسين بن علي و عبدالله زبير را بگير و وادار كن به بيعت و اگر امتناع كردند، گردنشان را بزن و سرشان را براي من بفرست.

ابن اعثم كوفي كه از مورخان بنام أهل سنت، در كتاب الفتوح، ج5، ص10-9 همين تعبير را دارد و مي گويد: من عبدالله يزيد بن معاوية أميرالمؤمنين إلى الوليد بن عتبة: ... فخذ الحسين بن علي و عبدالرحمن بن أبي بكر و عبدالله بن الزبير و عبدالله بن عمر بن الخطاب أخذا عنيفا ليست فيه رخصة، فمن أبى عليك منهم فاضرب عنقه و إبعث إلي برأسه.

هر كدام از اينها كه از بيعت امتناع كردند، گردنش را بزن و سر او را براي من بفرست.

مشابه اين تعبير: تاريخ طبري، ج5، ص338 - الرد علي المتعصب العنيد ابن جوزي، ص34 - مقتل الحسين خوارزمي، ج1، ص180

ذهبي هم در سير اعلام النبلاء، ج3، ص305 دارد:

فكتب يزيد إلى بن زياد نائبه: إن حسينا صائر إلى الكوفة، و قد ابتلي به زمانك من بين الأزمان، و بلدك من بين البلدان، و أنت من بين العمال، و عندها تعتق، أو تعود عبدا. فقتله ابن زياد، و بعث برأسه إليه.

يزيد بن معاويه به عبيدالله بن زياد يزيد به حاكم كوفه نوشت: شنيده ام كه حسين (عليه السلام) به طرف كوفه مي آيد ... به وظيفه ات عمل كن و در غير اين صورت تو در نزد من همانند يك عبد خوار خواهي بود. پس ابن زياد حسين (عليه السلام) را كشت و سرش را به سوي يزيد فرستاد.

سير اعلام النبلاء، ج3، ص305 - تاريخ خلفاء سيوطي، ص207

جالب اينكه ابن اثير از مورخين بنام أهل سنت در كتاب الكامل، ج4، ص127 و 128 نامه اي را كه يزيد به ابن عباس نوشته و پاسخ ابن عباس به يزيد را آورده ، در پاسخ ابن عباس به يزيد آمده بر اينكه:

اي يزيد، تو به من گفتي كه بيعت عبدالله بن زبير را من قبول كنم، ولي قبول نكردم؛ مرا مدح كردي و مي خواهي براي من جايزه بفرستي و مورد رضايت تو بود و به من دستور دادي كه از فضائل تو براي مردم بگويم و بغض و كينه تو را از قلب مردم بردارم ... اين چگونه امكان پذير است كه من از تو دفاع كنم؟ تو حسين را كشتي و جوانان عبدالمطلب را به خاك و خون كشيدي، اينها ستارگان هدايت بودند. لشكريان تو بدستور تو، در يك روز همه را به خاك و خون كشاندند و با بدن عريان رها كردند و با لب تشنه اينها را كشتند و نه اينها را كفن كردند و نه دفن كردند. در آن سرزمين بيابان، بادها بر بدن پاره پاره آنها وزيدن گرفت و ريگ ها روي بدن ها نشست... قبيله بني اميه اسد آمدند و آنها را كفن پوشاندند و دفن كردند ... تو آدم نيستي ... بدستور تو لشكريانت اين جنايت را در حق امام حسين (عليه السلام) كردند و بخاطر عداوتي كه تو با خدا داشتي، و با پيامبر و اهل بيتي كه آيه تطهير در حق آنها نازل شده ... گويا در كربلاء آنچنان جنات كرديد كه اهل بيت كفر و شرك را اينگونه از بين مي بريد...

الكامل، ج4، ص127 و 128 - تاريخ يعقوبي، ج2، ص247 - انساب الاشراف بلاذري، ج2، ص85 - سير اعلام النبلاء ذهبي، ج3، ص319 - البداية و النهاية ابن كثير، ج8، ص109 - تاريخ طبري، ج5 ، ص463 - المنتظم ابن جوزي، ج5، ص341

ابن تیمیه در كتاب منهاج السنه، ج4، ‌ص472 و 473 (چاپ جديد 8جلدي در عربستان):

و لما بلغ ذلك يزيد اظهر التوجع على ذلك و ظهر البكاء في داره و لم يسب له حريما أصلا، بل أكرم أهل بيته و أجازهم حتى ردهم إلى بلدهم.

وقتي خبر شهادت امام حسين (عليه السلام) به يزيد رسيد، قلب او به درد آمد و اظهار ناراحتي كرد و مراسم گريه در خانه اش به پا كرد، حرم اهل بيت امام حسين (عليه السلام) را اصلا اسير نكردند، بلكه آنها را اكرام و احترام كرد و به آنها اجازه داد كه به شهر خود برگردند.

در مجموع فتاوا، ج4، ص486 هم می گوید:

و أما قتل الحسين فلم يأمر به و لم يرضي به، بل ظهر منه التألم لقلته.

يزيد دستور قتل امام حسين (عليه السلام) را نداد و راضي به قتل او نبود، و وقتي خبر شهادت امام حسين (عليه السلام) را شنيد، قلبش به درد آمد و اظهار تألم كرد. در بعضي از آثار آمده كه شروع كرد به لعنت كردن عبيدالله بن زياد و پشت سر او حرف زدن كه چرا ابن زياد، امام حسين (عليه السلام) را مظلومانه كشته و شهيد كرده.حتي اين عبارت در منهاج السنه آمده كه:

فقاتلوه حتي قتل شهيدا مظلوما رضي الله عنه.

امام حسين (عليه السلام) را مظلومانه شهيد كردند. منهاج السنه، ج4، ‌ص472

بلازري مي نويسد:و لما كتب ابن زياد، إلى يزيد بقتل مسلم و بعثته إليه برأسه و رأس هانئ بن عروة و رأس ابن صلحب و ما فعل بهم: كتب إليه [يزيد]: إنك لم تعد ان كنت كما أحب، عملت عمل الحازم، وصلت صولة الشجاع، و حققت ظني بك، و قد بلغني أن حسينا توجه إلى العراق، فضع المناظر و المسالخ و أذك العيون و احترس كل الاحتراس، فاحبس على الظنة، و خذ بالتهمة، غير أن لا تقاتل إلا من قاتلك، و اكتب إلي في كل يوم بما يحدث من خبر إن شاء الله.

... وقتي ابن زياد، سر بريده مسلم و هاني و ... را به يزيد فرستاد، يزيد نوشت: به من خبر رسيده كه حسين (عليه السلام) به سوي عراق مي آيد، عرصه را بر او تنگ كن و جاسوسان را از هر جهت بگمار و هر كس را كه كوچكترين ارتباطي كه با حسين (عليه السلام) دارد، او را بگير و زنداني كن ... و هر روز تمام وقايعي را كه در كربلاء مي گذرد براي من بنويس.

أنساب الأشراف بلاذري، ج2، ص85 (چاپ جديد 12 جلدي)

برخي از مورخين هم صراحت دارند مثل طبري در تاريخش، ج5، ص506 مي گويد: لما قتل عبيد الله بن زياد الحسين بن علي عليه السلام و بنى أبيه بعث برؤوسهم إلى يزيد بن معاوية فسر بقتلهم أولا و حسنت بذلك منزلة عبيد الله عنده ثم لم يلبث إلا قليلا حتى ندم على قتل الحسين.

عبيدالله بن زياد وقتي امام حسين (عليه السلام) را كشت و سر شهداء را به يزيد فرستاد، يزيد ابتداء خيلي خوشحال شد و نسبت به عبيدالله بن زياد خيلي خوشحال شد و خيلي نگذشت كه از كشتن امام حسين (عليه السلام) پشيمان شد.

سير اعلام النبلاء ذهبي ، ج3، ص317 - تاريخ اسلام، ج5، ص20 - الكامل ابن اثير جزري، ج4، ص87

ابن اثير جزري الكامل ، ج4، ص87 تعبير كامل تري دارد و مي گويد:

و لما وصل رأس الحسين إلى يزيد حسنت حال ابن زياد عنده و زاده و وصله و سره ما فعل، ثم لم يلبث إلا يسيرا حتى بلغه بغض الناس له و لعنهم و سبهم، فندم على قتل الحسين.

وقتي سر امام حسين (عليه السلام) به يزيد رسيد، نسبت به ابن زياد خيلي محبت كرد و جوايزي به او داد و از اين كار خوشحال شد. بعد از كمي ديد هستند مردم بخاطر اين قضيه مردم او را دشمن مي دارند و او را سب ناسزا مي كنند، سپس يزيد پشيمان شد از كشتن امام حسين (عليه السلام).

اين مردم چه كساني بودند كه بغض يزيد را در قلب خود نشاندند؟

شيعيان؟

مردم مدينه؟ نه، خود مردم شام.

بخاطر خطبه هايي كه امام سجاد (عليه السلام) و حضرت زينب (سلام الله عليها) و ام كلثوم (سلام الله عليها) خواندند و جنايات يزيد را در منطقه شامات برملاء كردند و مردم فهميدند كه يزيد يك جنايتكار است و لذا بغض و كينه يزيد را در دل خود كاشتند و شروع كردند به لعنت كردن و ناسزا گفتن به يزيد.

آلوسي هم بعد از نقل نظريه هاي افراطيون در مورد يزيد مي گويد:

و أنا أقول: الذي يغلب على ظني أن الخبيث لم يكن مصدقا برسالة النبي صلى الله عليه و سلم و أن مجموع ما فعل مع أهل حرم الله تعالى و أهل حرم نبيه عليه الصلاة و السلام و عترته الطيبين الطاهرين في الحياة و بعد الممات و ما صدر منه من المخازي ليس بأضعف دلالة على عدم تصديقه من إلقاء ورقة من المصحف الشريف في قذر؛ و لا أظن أن أمره كان خافيا على أجلة المسلمين إذ ذاك و لكن كانوا مغلوبين مقهورين لم يسعهم إلا الصبر ليقضي الله أمرا كان مفعولا، ولو سلم أن الخبيث كان مسلما فهو مسلم جمع من الكبائر ما لا يحيط به نطاق البيان، و أنا أذهب إلى جواز لعن مثله على التعيين ولو لم يتصور أن يكون له مثل من الفاسقين، و الظاهر أنه لم يتب، و احتمال توبته أضعف من إيمانه، و يلحق به ابن زياد و ابن سعد. لعنة الله عزوجل عليهم أجمعين، و على أنصارهم و أعوانهم و شيعتهم و من مال إليهم إلى يوم الدين ما دمعت عين على أبي عبد الله الحسين.

مي گويم: ... آنچه كه براي من محرز است اين است كه يزيد رسالت پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را قبول نداشته و مجموع آنچه كه انجام داد با أهل بيت (عليهم السلام)، كمتر از اين نيست كه يك ورق قرآن را اهانت كرده باشد ... اگر هم يزيد خبيث، مسلمان باشد، جنايات و معاصي و كبائري كه در پرونده او هست، نطق از بيان آن عاجز است. من عقيده ام اين است كه جايز است لعن كردن مانند يزيد به اسم، ... و آنچه كه براي من ثابت است اينكه او توبه نكرده و احتمال توبه اش ضعيف تر از ايمان اوست ... لعنت خداوند بر تمامي آنها و ياران و ياوران و پيروان آنها و لعنت بر كساني كه به يزيد تمايل پيدا مي كنند تا روز قيامت ...
روح المعاني آلوسي، ج26، ص74-72

 


ادامه مطلب
[ جمعه 1 اسفند 1393  ] [ 4:25 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

دلیل حقانیت شیعه چیست؟

دلیل حقانیت شیعه چیست؟

مقدمه:
یکی از افتخارات شیعه این است که همیشه در مقابل دشمنان ولایت با سلاح استدلال و منطق و با شمشیر برهان به میدان بحث و گفتگو آمده و در طول تاریخ با هر فرقه و مسلکی حاضر به مناظره شده است. شیعیان حتی از بزرگترین علما و ماهرترین جدالگران غیرشیعی ابداً هراسی در دل ندارند و این امر بر خود مخالفین روشن است. لذا بسیاری از دشمنان شیعه، جوانان ِ مکتب خود را از بحث با علمای شیعه بر حذر می‌دارند و این خود بهترین دلیل بر بطلان راه آنها و حقّانیت مذهب شیعه است.
علمای شیعه حاضرند تمام استدلالات خود را بر اساس منطق و فلسفه و عقل بیان کنند و در بحث با فرقه ای از فرقه‌های اسلام، حاضرند فقط از قرآن و کتاب‌های مورد قبول خودشان استفاده کنند؛ و این خصوصیتی است که هیچ فرقه دیگری دارای آن نیست. موارد زیادی از بحث‌های استدلالی اهل تشیّع با اهل تسنّن در کتاب‌های تاریخی به ثبت رسیده است.
شیعه امیرالمؤمنین مانند خود علی (علیه السلام) است که فرمود:«اگر قرار باشد به تخت استدلال تکیه بزنم، با یهودیان به تورات و با مسیحیان به انجیل استدلال می‌کنم.»
شیعیان نیز به پیروی از امام خود، اعلان می کنند که با تمام گروه‌ها و فرقه‌های مسلمان و غیر مسلمان حاضر به بحث و استدلال هستند و با دلیل و منطق، ثابت می‌کنند که تنها راه صحیح، تشیع و پیروی از امیرالمؤمنین علی علیه السلام است.

برای اثبات حقانیت مذهب شیعه دوازده امامی دلایل منطقی و متقن فراوانی وجود دارد، براهین موجود را می‏توان به سه دسته كلی تقسیم نمود: 1. براهین عقلی، 2. دلایل قرآنی، 3. روایات پیامبر اكرم(ص).
طبیعی است گستردگی هر یك از این استدلالات، مطالعه كتاب های متعددی را می‏طلبد و در این مختصر امكان بحث از آنها نیست؛ لیكن اختصارا به این برهان اشاره می‏گردد:

یك. از دیدگاه قرآن:

1. از نظر قرآن رهبری و امامت امت، حتما باید به ‏دست انسانی معصوم باشد که از هر گونه كژی دور باشد. این نكته‏ به تعابیر مختلفی در كتاب ‏الهی بیان شده‏ است. از جمله هنگامی كه ابراهیم(ع) به‏ امامت رسید و آن منصب الهی را برای فرزندانش درخواست نمود پاسخ آمد: عهد من به ستمكاران نمی‏رسد.
«قالَ إِنِّی جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتی‏ قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ؛[بقره/124] خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پیشواى مردم قرار دادم!» ابراهیم عرض كرد: «از دودمان من (نیز امامانى قرار بده!)» خداوند فرمود: «پیمان من، به ستمكاران نمى ‏رسد! (و تنها آن دسته از فرزندان تو كه پاك و معصوم باشند، شایسته این مقامند)»
آیه مذکور نشان می‏دهد كه امامت منصبی الهی است؛ نه به انتخاب افراد و به كسانی اعطا می شود كه از هر ظلمی با مفهوم وسیع قرآنی آن پاك و مبرا باشند.

آیه ابلاغ: «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»[مائده/67] و به دنبال آن آیه اكمال دین كه درخصوص ولایت امیرالمؤمنین(ع) است و جزئیات آن در روایات متواتره بیان گردیده است.

دو. از دیدگاه عقلی نیز باید توجه داشت كه:

1. لزوم رهبری در جامعه، امری ضروری و انكار ناپذیر است.
2. رهبری در جامعه‏ اسلامی، باید براساس‏ احكام و قوانین الهی باشد.
3. احكام الهی و اجرای آن به وسیله كسی ممكن است كه صد در صد به زوایای آن احكام آگاه و نسبت به آنها متعهد باشد.
به عبارت دیگر اگر پیامبر(ص) حضور ندارد، این شرایط و اوصاف در نزدیك‏ترین فرد به‏ آن حضرت می باشد و به شهادت تاریخ و گواهی خلفا، هیچ كس در این جهات قابل مقایسه به امامان معصوم(ع) نبوده است. حتی خلفا در موارد بسیاری احساس نیاز به ائمه(ع) می‏كردند.

سه. از دیدگاه روایی:

روایات بی شماری از پیامبر اكرم(ص) در كتاب‏های شیعه و سنی، به تواتر نقل شده كه به صراحت امامت و ولایت اهل بیت(ع) را ثابت میكند مانند:
1. روایات مربوط به حادثه غدیر،
2. روایات لیله الانذار،
3. احادیث سفینه،
4. احادیث ثقلین و...
البته باید بدانید كه این مقدار آگاهی، برای کسی که خود را در معرض انواع شبهات قرار داده، هرگز كافی نیست و نیازمند مطالعات جدی است. كه در پایان منابعی در این رابطه خدمت شما معرفی می كنم.

علاوه بر مطالب فوق، فقط همین قدر كافی است بدانید كه تمام عقاید شیعه از طریق منابع اهل سنت قابل اثبات است و كتاب هایی مانند ((عبقات الانوار)) كه ده ها جلد می باشد, همه با منابع اهل سنت حقانیت شیعه را به اثبات رسانده است.
نویسندگان برخی از كتب ذكر شده خودشان از علمای اهل سنت بوده كه پس از تحقیق شیعه شده اند. برخی از این كتاب ها مناظرات علمای شیعه و سنی می باشد. مانند المراجعات كه بسیار عمیق و عالی است و بزرگترین علمای اهل سنت را به اعتراف نسبت به حقانیت شیعه واداشت. درپایان برخی ازكتابهایی كه برای پی بردن به حقانیت شیعه قابل مطالعه هستند را ذكرمی شود:

1ـ بررسی مسائل كلی امامت، ابراهیم امینی
2ـ امامت و رهبری، شهید مطهری
3ـ آنگاه هدایت شدم، تیجانی سماوی، ترجمه: سید محمد جواد مهری
4ـ اهل سنت واقعی كیست؟، تیجانی سماوی، ترجمه: سید محمد جواد مهری
5ـ از آگاهان بپرسید، تیجانی سماوی، ترجمه: سید محمد جواد مهری
6ـ اهل بیت، كلید مشكل‏ها، تیجانی سماوی، ترجمه: سید محمد جواد مهری
7ـ همراه با راستگویان، تیجانی سماوی، ترجمه: سید محمد جواد مهری
8ـ عبداللّه‏ بن سبا، ج 3 - 1، علامه عسكری
9ـ نقش ائمه در احیای دین، ج 15 - 1، علامه عسكری
10ـ یكصد و پنجاه صحابی ساختگی، علامه عسكری
11ـ نقش عایشه در تاریخ اسلام، علامه عسكری
12ـ اندیشه‏ های اسلامی در دیدگاه دو مكتب (ترجمه معالم المدرستین)، ج 2 - 1 ، علامه عسكری، ترجمه: دكتر جلیل تجلیل
13ـ حق‏ جو و حق‏ شناس (ترجمه المراجعات)، علامه سید شرف‏الدین، ترجمه محمد رضا امامی
14ـ شیعه در اسلام، علامه طباطبایی
15ـ شیعه و تهمت‏های ناروا، علامه جواد شری
16ـ شیعه پاسخ می‏گوید، سید رضا حسینی نسب
17ـ فریب، صالح الوردانی
18ـ خاطرات مدرسه، سید محمد جواد مهری
19ـ سیری در صحیحین، محمد صادق نجمی
20ـ الغدیر، علامه امینی
21ـ عبقات الانوار، میرحامد حسین لكنهوی
22ـ احقاق الحق، علامه شهید تستری
23ـ شبهای پیشاور، سلطان الواعظین شیرازی
24ـ راه ما، راه و روش پیامبر ما، علامه امینی، ترجمه: موسوی همدانی.

 


ادامه مطلب
[ جمعه 1 اسفند 1393  ] [ 4:25 PM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

وهابیون با ترفند محبت به اهل بیت علیهم السلام،به دنبال تطهیر

وهابیون با ترفند محبت به اهل بیت علیهم السلام، به دنبال تطهیر

1- وهابیت از منحوس ترین فرقه های ضاله در جهان بوده که به سبب اعمال وحشی گری خود و اعتقادات مخرب از طرفداران کمی برخوردار می باشد. آنان برای مطرح کردن خود و تخریب شیعیان به هر کاری دست می زنند. انواع حربه ها را به کار می گیرند تا اهداف پلید خود برسند. گاهی تند روی کرده علما و شیعیان مظلوم را شهید می کنند و گاهی خود را دوست شیعیان نشان می دهند.
2- توجه به این نکته حائز اهمیت است که این فرقه از سرسخت ترین دشمنان اهل بیت و شیعه می باشند. دروغ، فریب کاری و کشتار شیعیان از اساسی ترین ابزار آنان بوده است.
3- آنان در راستای رسید به اهداف خود آنچنان توهین ها و کشتاری به راه می اندازند که مسلمانان اهل تسنن را هم از خود متنفر کرده اند.
4- این بار آنان از درب دوستی برای فریب وارد شده اند. ولی آیا آنان با این سابقه کشتار و دروغ می توانند از این حربه منفعت ببرند؟ هرگز نخواهند توانست. اما باید در نظر داشت که عده ای از شیعیان و مردم جهان از اهداف شوم این فرقه آگاه نیستند. بنابراین انتظار از علما و فعالان این عرصه لازم است تا تمام توان خود را به کار بگیرند تا بتوانند این فرقه را از ریشه بکنند.
5- علاوه بر مسائل فوق لازم است تا بین تمامی مسلمین اعم از شیعه و سنی وحدتی همه گیر و ناگسستنی مبتنی بر محوریت اسلام وجود داشته باشد تا تفرقه اندازی این فرقه ضاله خللی میان مسلمین به وجود نیاورد.

 


ادامه مطلب