جنايت وهابيان در حج و تعطيلي حج
جنايت وهابيان در حج و تعطيلي حج
در سال 1219 به سبب فتنه و آشوبهايي كه وهابيان در مسير حجاج و عرفات ايجاد كرده بودند و محاصره مكه توسط وهابيان حتي يك تن از حجاج نتوانستند به زيارت كعبه بيايند.
در سال 1220 هجرق قمري كه وهابيها بر مكه تسلط پيدا كرده بودند عراقي ها از حج و زيارت خانه خدا ممنوع شدند.
در سال 1221 نماينده وهابي ها نزد سرپرست حجاج شامي آمده و گفت:به شرط عدم همراه داشتن محمل اجازه ورود به مكه و انجام حج را خواهيد داشت و در نتيجه حاجيان شامي از همان محل به شام برگشتند و آن سال حج را برگزار نكردند.
در سال 1221 محمل مصري ها به دست سعود حاكم وهابي ها آتش زده شد و پس از پايان برنامه حج كسي از طرف سعود ندا در داد كه سال ديگر كسي كه ريش بتراشد نبايد به حج بيايد و ضمنا اين آيه قرآن را خواند «يا أيها الذين آمنوا انما المشركون نجس فلا يقربوا السمجد الحرام بعد عامهم هذا» ترجمه: اي مؤمنان بدانيد كه مشركان پليدند پس از اين سال ديگر به مسجد الحرام نزديك نشوند.و از همين سال كاروان حج شامي ها و مصري ها و به طور كلي غير از وهابيان به اتهام شرك از اقامه حج و زيارت خانه خدا ممنوع شدند.
بنابراين كاروان حجاج عراقي از سال 1220 و كاروان حجاج شامي از سال 1221 و كاروان مصر از سال 1222 قطع گرديد.بدين ترتيب برنامه حج از عراق چهار سال،از شام سه سال و از مصر دو سال قطع شد تا اينكه در سال 1224 هجري قمري نخستين دولت سعودي و وهابي سرنگون شد و مدينه منوره و مكه معظمه از آلودگيهاي وهابيان پاك شد و حج آزاد گشت.
به واسطه حمايت هاي انگليس مجددا با تشكيل دومين دولت سعودي و تسلط مجدد وهابي ها بر مدينه منوره و مكه معظمه در سال 1924.م محدوديت هايي براي حجاج ايجاد شد.
در سال 1343 هجري قمري به دليل جنگ ميان وهابيان و اهالي مكه و جده در اين سال نيز برنامه حج كاملا تعطيل گشت.
6 ذي الحجه – در سال 1344وهابيان به دليل حرام دانستن برخي اعمال حجاج مصري در مني،مصريان را به سنگ بسته و عده اي از حجاج مصري را كشتند.
در سال 1407 وهابيان به حجاج ايراني و سوريه اي و لبناني،در ايام حج و در مكه – حرم امن الهي- به جرم سر دادن فرياد برائت از مشركين و كفار حمله كردند و كشتار فجيعي از حاجيان در حال احرام و در حرم امن الهي كردند و ايرانيان را عزادار و قلب مسلمانان آزاده جهان را جريحه دار نمودند و ايرانيان را به مدت 3 سال از به جا آوردن اعمال حج محروم نمودند.
ادامه مطلب
جنايات وهابيت در طائف
جنايات وهابيت در طائف
در ذيعقده سال 1217 هجري قمري پس از جنگهاي متعددي كه بين اهالي طائف و سپاه وهابيان جنايتكار رخ داد سرانجام اهالي طائف تسليم شده و درخواست عفو و امان نمودند ولي وهابيان خيانتكار پس از ورود به قلعه طائف با هر كسي كه مصادف مي شدند به قتل مي رساندند و زمين قلعه را با خون مردان،زنان و كودكان رنگين كردند. وهابيان حتي به كودكاني كه در گهواره آرميده بودند و اطفال شيرخواري كه در آغوش مادرانشان بودند رحم نكردند و همه را سر بريدند و به خاك و خون كشيدند و گروهي ا زمردم را كه از شهر خارج شده و فرار كرده بودند دنبال كردند و كشتند.پيكر چاك چاك آن بينوايان را طعمه جانوران نموده،آنچه مال و ثروت يافتند به يغما بردند و مجددا سه روز بعد وهابيها براي افرادي كه در داخل خانه ها مخفي شده بودند امان نامه فرستادند و اين بار نيز وهابيها خيانت كرده و اين افراد بيچاره را كه اكثريت آنها را زنان و كودكان تشكيل مي دادند لخت كرده و به مدت 12 روز بدون آب و نان بر فراز تپه اي محاصره نمودند،گاهي با چوب و چماق آنها را مي زدند و گاهي سنگ جاف به سوي آنها پرتاب مي كردند و سرانجام پس از 12 روز سلحشوران دلاور اهل طائف كه تا آخرين نفس سنگر خود را ترك نكرده بودند، و ديگر اندوخته غذايي و رزمي نداشتند به وعده هاي مزدورانه وهابيهاي بي ايمان اعتماد كرده و با دست خالي از سنگرهاي خود بيرون آمدند و هابيها اينها را نيز بر فراز تپه قرار دادند و همگي را از دم شمشير گذراندند و مدت 16 روز پيكرهايشان بر فراز تپه طعمه درندگان و پرندگان بود.
پس از اين قتل عام ها،وهابي ها در جستجوي خانه به خانه آنچه از مال و منال يافتند غارت و سرقت نمودند و به دنبال به دست آوري اموال تمام خانه هاي شهر و حتي توالت ها را كندند و كتابهاي خطي نفيس و ديگر از قبيل قرآن كريم،كتب تفسير،حديث و ديگر علوم قرآني و اسلامي همگي در زير پاي چكمه پوشان وهابي لگدمال شد،جلدهاي چرمي گران قيمت كه توسط هنرمندان اسلامي براي مصاحف شريفه تهيه شده بود در طول قرون و اعصار همانند مردمك ديدگانشان از آنها محافظت مي كردند تبديل به كفش و چاروق گرديد.
وهابيها چون از قتل عام مردم طائف و تقسيم غنائم جنگي فارغ شدند،براساس عقايد پوچ و باطلشان تمامي گنبد و بارگاهها و قبور متبركه و مراقد مطهره و مساجد و مدارس ديني را ويران نموده و با خاك يكسان نمودند و حتي قبر شريف بسياري از صحابه و علما را نبش نموده و بي حرمتي نمودند.
مجددا وهابيان در سال 1343 هجري قمري طائف را محاصره كردند و به زور وارد طائف شدند و مردم را اعم از مرد و زن و اطفال از دم تيغ گذراندند و رقم كشته شدگان كه در ميان آنها علما و صلحا كم نبودند نزديك دو هزار نفر بود.آنها اموال مردم را غارت كردند و چنان كارهاي زشت مرتكب شدند كه از شنيدن آنها مو بر بدن انسان راست و دل هر انساني كباب مي شود.چنانكه شافعي ها و برخي پرده داران و خدمتگزاران كعبه مكرمه كه براي ييلاق به طائف آمده بودند ديده مي شدند.طبق متون به دست آمده وهابيان آن چنان جناياتي مرتكب شدند كه زبان از بيان و قلم از جريان شرم دارد.
ادامه مطلب
عجیبترین دروغ وهابیت
عجیبترین دروغ وهابیت
یکی از شبکه های افراطی وهابیت با تحریف نظر علمای شیعه نسبت به زید بن علی(ع) مدعی شد شیعیان، اهل بیت(ع) را کافر می دانند!
به گزارش جام نیوز، خالد انصاری کارشناس وهابی شبکه وصال فارسی در ادعایی عجیب مدعی شد شیعیان، اهل بیت پیامبر اکرم(ع) را کافر می دانند.
وی با استناد به کتاب مرآت العقول علامه مجلسی(ره) مدعی شد: «آقایان (علمای شیعه) می گویند زید بن علی (ع) فرزند امام سجاد (ع) کافر است.»
وی با تحریف فرمایش علامه مجلسی(ره) در این کتاب ،گفت: «مجلسی می گوید اهل بیت کافرند!»
او در ادامه نسبت ناروای خود به این عالم بزرگ شیعه مدعی شد: «مجلسی می گوید که در مورد زید بن علی (ع) اختلاف نظر وجود دارد اما به هر حال او ادعای امامت کرده و در کافی و مجلسی آمده هر کسی ادعا کند که از طرف خداوند امام است در حالی که اینطور نباشد او کافر است و هیچ نصیبی از اسلام ندارد. لذا نود درصد آقایان (علمای شیعه) طبق روایاتی که دارند می گویند که زید بن علی (ع) کافر است.»
گفتنی است در کتاب مرآت العقول علامه مجلسی جزء۲ ص ۲۷۸ راجع زید بن علی(ع) چنین آمده است: «بدان اخباری که راجع به زید بن علی(ع) وارد شده است مختلف اند و در بعضی از آن ها زید را به سبب آنچه دلالت بر ادعای امامت زید کند کافر دانسته اند اما روایات متعدد و فراوان بیانگر آن است که او مورد رضایت آل محمد (ص) بوده و غرض او دفع آن جماعت کافر (بنی امیه) و باز گرداندن حق اهل بیت (ع) به ایشان بوده است و گفته شده که ایشان از جانب امام صادق(ع) مأذون بوده است.»
جالب آن که این ادعای نادرست در حالی مطرح شد که متن فوق از کتاب علامه مجلسی راجع به زید به صورت هم زمان نمایش داده شد. متنی که کاملا در تناقض با ادعای این کارشناس وهابی می باشد.
زید بن علی (ع) در سال ۷۹ هجری قمری در خانه دانش و فضیلت دیده به جهان گشود و در دامن تقوی و عبادت تربیت یافت، پدرش زینت عابدان، سرور زاهدان، فخرالساجدین، زین العابدین حضرت علی بن حسین (ع) می باشد که در عبادت و اطاعت یگانه زمان و نادرة دوران بود.(۱)
بعد از شهادت امام حسین(ع)، زید بن علی (ع) نخستین علویی بود که دست به نبرد مسلحانه زد و برای نابود ساختن بنی امیه کمر همت بست.(۲)
قیام زید بن علی (ع) از نظر شیعه اثنی عشری در یک جمله خلاصه می شود و آن مطالبه حقوق از دست رفته آل محمد (ص) آن هم نه برای خود بلکه برای امام برگزیده آل محمد (ص) می باشد. بطوریکه در منابع شیعی بیان شده این امام برگزیده به غیر از برادرش، امام محمد باقر (ع) کس دیگری نبود.(۳)
ثقهالاسلام کلینی روایت می کند: «زید مردی دانشمند و راستگو بود و هرگز بسوی خود دعوت نکرد بلکه به پیشوایی برگزیده ای از آل محمد(ص) دعوت می کرد و اگر پیروز می شد، قطعاً به وعده خود وفا می کرد.(۴)
عالم جلیل القدر شیخ مفید می فرماید: «زید پس از امام باقر (ع) در میان برادران خود از نظر دانش و فضیلت، تقوی و عبادت، سخاوت و شجاعت از همه برتر بود و به خونخواهی امام حسین (ع) با شمشیر خروج، و امر به معروف و نهی از منکر کرد. برخی از شیعیان به امامت او معتقد شده اند، زیرا او به فرد شایسته آل محمد (ص) دعوت می کرد. از این رو گروهی خیال کرده اند که او مردم را بسوی خود دعوت می کرد.
در حالیکه چنین نبود، زیرا او می دانست که برادرش امام محمد باقر (ع) برای تصدی امور مسلمانان از همه شایسته تر است و پدرش امامت را در وصیت خود تصریح کرد و او نیز برای بعد از خود امام صادق (ع) را تعیین و اعلام فرموده است.(۵)
در کتاب کافی از امام صادق(ع) روایت شده که فرمود: «نگوئید زید خروج کرد! زیرا که زید عالم و راستگو بود و شما را به جانب خودش دعوت نکرد بلکه شما را به پسندیده از آل محمّد (ص) دعوت کرد و اگر پیروز می شد همانا به آنچه شما را دعوت می کرد وفا می نمود.»(۷)
لازم به ذکر است که سیاست بریده گویی و تحریف احادیث شیعه چندی است در شبکه های وهابی به شدت مورد استفاده قرار گرفته و وهابیت این خدعه را به منظور اشاعه اکاذیب در میان شیعیان دنبال می کند.
۱. الشامی، فضلیت، تاریخ زیدیه در قرن دوم و سوم هجری قمری، سازمان چاپ مرکز، نشر دانشگاهی شیراز، ۱۳۶۷، ص۶۷
۲. همان، ص۶۷
۳. همان، ص۷۰.۳
۴. روضه کافی، ص۲۱۹.۴
۵. الشامی، فضیلت، تاریخ زیدیه در قرن دوم و سوم هجری قمری، سازمان چاپ مرکز، نشر دانشگاهی شیراز، ۱۳۶۷، ص۷۰.۵
۶. رضوی اردکانی، سید ابوفاضل، شخصیت و قیام زید بن علی ـ علیه السلام ـ ، قم، دفتر انتشارات اسلامی، ۱۳۶۴، ص۱۳۱.۶
۷. سرائر، امالی صدوق ۱۱/۱۱/۵۳، ج ۴۶/۱۹۱ - کتاب کافی
ادامه مطلب
ده دلیل برای رد کلمه ی مولی به معنی دوست
ده دلیل برای رد کلمه ی مولی به معنی دوست
یکی از دلایلی که اهل سنت ازترای نپذیرفتن ولایت امیر المومنین علی(ع)می آورند این است که میگویند پیامبر چندین هزار نفر را در بیابان زیر گرمای وحشتناک نگه داشت تا بگوید هر کس مرا دوست دارد علی را دوست بدارد.این معنی به ده دلیل غیر قابل پذیرش میباشد.
در ادامه ی مطلب این ده دلیل را میخوانیم.همچنین تقاضا داریم اگر دلایل دیگری دارید ما را بهره مند گردانید
1)خود پیامبر قبل از معرفی فرمود:من اولی الناس بالمومنین من انفسهم و سپس جمله ی من کنت مولاه فهذا علی مولاه را فرمود:پس همانطور که جمله ی قبل در ولایت است جمله ی بعد هم باید چنین باشد تا ارتباط دو جمله محفوظ باشد.
2)آیه ی تبلیغ که قبل از معرفی علی(ع)نازل شد(=یا ایها لرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس.ان الله لا یهدی القوم الکافرین)خطاب به پیغمبر می فرماید اگر وظیفه ات را انجام ندهی رسالت ناقص است،آیا اگر پیغمبر اعلام دوستی نمیکرد رسالت نماقص بود؟بعلاوه پیامبر بارها محبت و دوستی شدیدش را نسبت به علی(ع)بیان فرموده و این مطلب ناگفته و جدید نبود.
3)آیا معقول است پیامبری که((ما ینطق عن الهوی))در آن بیابان سوزان و گرمای شدید هزاران نفر را معطل کرده و بگوبد:مردم هر کس من دوست او هستم علی هم دوست اوست؟؟!!
4)آیه ای که بعد از معرفی نازل شد:الیوم....امروز دین کامل شد نعمت ها را بر شما تمام کردم،اسلام را بر شما پذیرفتم(مائده/3)و آیه ی دیگر:الیوم یئس.....امروز کفار از شما مایوس شدند(مائده/3)آیا همه اینها به خاطر این بود که پیغمبر علی را به دوستی خود معرفی کرده است؟؟!!!
5)آن همه شادباش و تبریک(خلیفه ی ثانی بعد از این واقعه به امیرالمومنین میگوید:بخ بخ لک یابن ابیطالب اصبحت و امسیت مولای و مولا کل مومن و مومنة---->این حدیث با عبارات مختلف از دانشمندان اسلامی طوری نقل شده که احدی نمیتواند در صدور آن تردید داشته باشد.مرحوم بحرانی در کتاب غایه المرام این حدیث را با 89 سند از اهل سنت و 43 سند از شیعه نقل کرده.برای اطلاعات بیشتر به کتاب الغدیر مراجعه فرمایید)
6)پیامبر گرامی(ص)و ائمه ی معصومین روز غدیر را بزرگترین عید رسمی مسلمانان اعلام کردند تا هر سال این خاطره تجدید شود.آیا اعلام دوستی باعث شد تا این روز بزرگترین اعیاد باشد؟؟!!
7)در آیه ی قبل از معرفی امده:و الله یعصمک من الناس،آیا پیامبر اکرم(ص)از اعلام دوستی نسبت به علی(ع)دلهره داشت که خداوند فرمود خدا تو را از دشمنان حفظ میکند یا مساله مهم امات و جانشینی او بوده؟؟!!
8)اشعاری که شاعران و ادیبان از آن زمان تا الآن درباره ی غدیر سروده اند همه ی انها خطبه ی غدیر را مربوط به .ولایت علی(ع) دانسته اند(برای تسهیل در تایپ از سما تقاضا داریم که برای اگاهی از این اشعار به کتاب ارزنده ی الغدیر/جلد اول مراجعه بفرمایید)
9)احتجاج امیرالمومنین و سایر ائمه به حدیث غدیر برای اثبات امامت و ولایت.
10)مرحوم علامه امینی در جلد اول الغدیر(صفحه ی 214)از مفسّر و مورخ معروف اهل سنت(محمد بن جریر طبری دارنده ی تاریخ معروف طبری)نقل مکیند که پیامبر اکرم(ص)بعد از نزول آیه ی تبلیغ فرمود:جبرئیل از طرف خدا دستور آورد که در این جایگاه بایستم و به هر سیاه و سفید اعلام کنم که:علی فرزند ابی طالب برادر من،وصی من،جانشین و امام پس از من است.
ادامه مطلب
نظر وهابیون در مورد ائمه شیعه
يكى از مبانى فكرى وهابيت ازجمله «ابن تيميّه» كه سردسته وهابيون است و وهابيت خط فكري خود را از اوگرفته اند انكار فضائل مسلّم اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام) است، او در كتاب «منهاج السنّة» كه به قول علاّمه امينى بايد آن را «منهاج البدعة» ناميد(الغدير: 3/148: وهو الحريّ بأن يسمّي «منهاج البدعة» وهو كتاب حشوه ضلالات وأكاذيب، وتحكّمات، وإنكار المسلّمات، وتكفير المسلمين، وأخذ بناصر المبدعين، ونصب وعداء محتدم على أهل بيت الوحي(عليهم السلام).) مى نويسد: نزول آيه شريفه (إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ)( مائده: 55) در حقّ على(عليه السلام)به اتفاق اهل علم دروغ است.
«وقد وضع بعض الكذّابين حديثاً مفترى أنّ هذه الآية نزلت في عليّ لمّا تصدّق بخاتمه في الصلاة، وهذا كذب بإجماع أهل العلم بالنقل، وكذبه بيّن من وجوه كثيرة(منهاج السنّة: 2/30.)
بعضى از دروغگويان حديثى را جعل كرده و گفته اند: آيه (إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ) در شأن على هنگامى كه در نماز انگشترش را به فقير صدقة داد نازل شده است، به اجماع اهل علم اين مطلب دروغ، و دروغ بودن آن آشكار است.
درحاليكه اين حديث و شأن نزول آن را بيش از 66 نفر از محدّثان و دانشمندان اهل سنّت نقل كرده اند(الغدير: 3/154 ـ 162).
آلوسى از علماء بزرگ اهل سنّت مى گويد:«غالب الأخباريّين على أنّ هذه الآية نزلت في عليّ كرّم اللّه وجهه»
(غالب اخباريها معتقدند كه اين آيه در باره على بن أبي طالب (عليه السلام)نازل شده است).
سپس مى افزايد كه حسّان شاعر، در اين زمينه اشعارى سروده است، و آنگاه اشعار او را ذكر مى كند(روح المعاني في تفسير القرآن: 6/167.)
و نيز مى نويسد: «وأمّا قوله وأنزل اللّه فيهم (قُل لاَّ أَسْـَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى)فهذا كذب ظاهر»( منهاج السنّة: 4/563.)
نزول آيه شريفه (قُل لاَّ أَسْـَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا...) در حقّ خاندان رسالت دروغ است.
و حال آن كه متجاوز از 45 نفر از بزرگان اهل سنّت آن را نقل كرده اند(الغدير: 3/156.)
و در باره حديث «عليّ مع الحقّ والحقّ معه» مى نويسد: من أعظم الكلام كذباً وجهلاً فإنّ هذا الحديث لم يروه أحد عن النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم لا بإسناد صحيح ولا ضعيف»
از بزرگترين دروغها و نادانيها است كه اين حديث را از پيامبر بدانيم، چون اين روايت را هيچ كس حتى با سند ضعيف، از پيامبر نقل نكرده است.
با اين كه جمعى از علماء بزرگ اهل سنّت همانند: خطيب بغدادى، هيثمي حاكم نيشابورى، ابن كثير و ابن قتيبه، از ابو سعيد خُدرى، سعد بن وقّاص، على بن أبي طالب (عليه السلام)، ام سلمه و عائشه اين حديث را با تعابير مختلف نقل كرده اند.
مانند: «عليّ مع الحقّ والحقّ مع عليّ، ولن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض يوم القيامة». و يا عبارت: «عليّ مع الحقّ والقرآن، والحقّ والقرآن مع عليّ، ولن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض» و يا جمله: «الحقّ مع ذا، الحقّ مع ذا» و همچنين عبارت: «الّلهمّ أدر الحقّ مع عليّ حيث دار»
هيثمى از علماء بزرگ اهل سنّت مى نويسد: «رواه أبو يعلى، ورجاله ثقات»( مجمع الزوائد للحافظ الهيثمي: 7/235.). اين روايت را ابويعلى نقل نموده، و روات آن همه ثقه هستند.
و همچنين حاكم نيشابورى و ذهبى كه از استوانه هاى علمى اهل سنّت به شمار مى روند، تصريح به صحت روايت نموده اند(المستدرك: 3/123، 124 ح 4629)
فخر رازى مى نويسد: «من اقتدى في دينه بعليّ بن أبي طالب فقد اهتدى لقول النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم : «الّلهمّ أدر الحقّ مع عليّ حيث دار»( تفسير الكبير: 1/205 و207 ؛المحصول: 6/134. نيز رجوع شود به: تاريخ بغداد: 14/322، تاريخ مدينة دمشق: 42/449، كنز العمّال: 11/621 ح 33018 ,البداية والنهاية لابن كثير: 7/ 398، الصواعق المحرقة: 74، ط. الميمنة بمصر، تاريخ الخلفاء للسيوطي: 116 و162، وفيض القدير للمناوي: 4/356، الإمامة والسياسة: 1/98، تحقيق على شيري.). هدايت يافته كسى است كه به على(عليه السلام) اقتدا كند، زيرا پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)فرموده است: خدايا حق را بر محور على قرار بده.
ادامه مطلب
نگاهی (نقد ) بر كتاب التوحيد اثر محمد بن عبدالوهاب
برگرفته از کتاب مبلغ نه پیامبر
مقدمه
كتاب كم حجم التوحيد و كتاب كشف الشبهات از مشهورترين كتاب هاى شيخ محمد، بلكه شايد اين دو كتاب، مشهورترين كتاب هاى او على الاطلاق[1]است كه شيخ آن را در ابتداى دعوتش نوشته است; به ديگر سخن، اين كتاب از اولين نوشته هاى شيخ است كه در بالا رفتن ميزان افراط در سال هاى اخير نقش داشته است، زيرا براساس قانون ]عربستان[، اين كتاب به عنوان يك ماده درسى بايد در تمام مراحل آموزشى كشور تدريس شود. تدريس اين كتاب در مدارس از كلاس اول ابتدائى تا كلاس سوم دبيرستان الزامى است. با اين تفاوت كه در كلاس هاى راهنمايى فقط موضوعات فرهنگى به آن افزوده شده است، اما در دوره آموزش متوسطه، اين كتاب با افزودن شرح هايى كه از تندى محتواى آن مى كاهد و تغيير برخى عناوين به گونه اى كه با عنوان اصلى كتاب ـ كتاب توحيد كه حق خداوند بر بندگان است ـ سازگار باشد تدريس مى شود، اما در دوره ابتدائى مختصرتر از آن است.
ما از سال ها پيش تاكنون براى اصلاح اين قانون رنج ها كشيديم، اما وزارت آموزش و پرورش كشور اظهار مى دارد: توانايى تغيير اين قانون ياتشكيل كميته مستقل تأليف كتاب هاى معتدل شرعى را ندارد، زيرا كافى است يكى از علما به دولت شكايت كند و آن كميته و اعتدال را منحل كند. از اين رو هراز چندگاهى وزارت آموزش و پرورش براى قانع كردن برخى از علما و ارائه برخى مقررات تلاش مى كند تا شايد موافقت آنان را براى اصلاحات ضرورى جلب كند، ولى تصور كنيد عكس العمل علمايى كه اين كتاب را حق مطلق مى دانند و بر اين باورند كه نه در گذشته باطلى به آن راه يافته است و نه در آينده راه خواهد يافت چه خواهد بود؟ اين درخواست مثل اين است كه آموزش و پرورش از علماى بزرگوار تقاضا كند در قرآن كريم اصلاحاتى انجام دهند، متأسفانه در ميان ما، افراط به جايى رسيده است كه مى توانيم بگوييم شبيه چنين حالتى است. هر كس براى نقد قوانين مربوط به كتاب التوحيد پيشنهاد يا تلاش كند - هر چند نقد ناچيزى باشد، يا مثلا درباره تناسب قانون با سن دانش آموز باشد ـ در معرض كيفرهاى شديد پنهانى قرار مى گيرد. به هر حال به كتاب التوحيد باز مى گرديم.
اين كتاب شامل 112 صفحه، به قطع كوچك و 65 فصل است:
در اين فصل، به دليل ارتباط شديد اين كتاب با فكر و مسلك شيخ محمد، و با توجه به اينكه اين كتاب از اولين كتاب هاى اوست و ـ با كتاب كشف الشبهات ـ مطلقاً ازمشهورترين كتاب هاىوهابيت به شمارمى رود، نمونه هايى از اشكال هاى آن را ذكر مى كنم با اذعان به اينكه قرائت انتقادى كتاب كامل نيست، و آرزو دارم فرصتى پيش آيد كه اين قرائت انتقادى كامل شود.
اشكال اول: زياده روى در تكفير و بدعت گذار دانستن
شيخ كتاب را با يادآورى آيات مربوط به وجوب پرستش خداوند يكتاى بى همتا آغاز مى كند[2] كه در اين باره هيچ اختلافى ميان مسلمانان وجود ندارد و چنانچه رويكرد كتاب با مشركان بود كه غير خدا را پرستش مى كنند با شيخ بحثى نداشتيم; اما متأسفانه مقصود شيخ از آن مطالب، مسلمانان مخالف وهابيت هستند كه برخى اعمال را انجام مى دهند كه وهابيت آنها را شرك مى داند، ولى در واقع آنها از جمله امور مورد اختلاف يا اعمال اشتباهى است كه برخى مسلمانان انجام مى دهند، خواه مباح باشد يا بدعت يا شرك اصغر، اما در ميان آنها شرك اكبر، جدّاً اندك است، اگر نگوييم اصلا وجود ندارد. وانگهى اين اعمالِ خلاف، خرافات و بدعت ها اختصاص به زمان ما ندارد، بلكه در گذشته نيز سابقه داشته است. البته اين به معناى ترك نقد خرافات و بدعت ها وعدم لزوم پرهيز ازآنها نيست، بلكه واجب است ازافراط در رد آنها كه گستره آن تا تكفير مسلمانان هم كشيده مى شود پرهيز شود. پس نهايت چيزى كه مى توان گفت اين است: جامعه اسلامى از افكار نادر برخى افراد خالى نيست، كه اين مسئله در تمام امت ها و ملت ها امرى طبيعى است، اما اينكه اين گونه خطاها مجوّز ضرر رساندن به ديگران قرار گيرد و در دشمنى ها زياده روى شود به گونه اى كه از دولت، قانون، خطابه، بيانيه، منبر، گمرك و تبليغات براى اين زياده روى كمك گرفته شود، طرفدارى از امورى است كه اكثر آنها اختلافى است و عين بدعت و ظلم است.
________________________________________
اشكال دوم: بررسى حديث ابن مسعود
شيخ در ادامه حديثى را از ابن مسعود نقل مى كند كه نص آن چنين است: «هر كس مى خواهد به وصيت محمد(ص) كه مُهر او بر آن است بنگرد، پس كلام خداوند را بخواند كه مى فرمايد: «بگو اى پيامبر بياييد تا آنچه خدا بر شما حرام كرده، همه را براى شما بيان كنم: ]در مرتبه اول[ اينكه به هيچوجه براى خداوند شريك نياوريد... و اين است راه راست».[3] شيخ نص دو آيه و منبع حديث را ذكر نكرده است. نكته شايان توجه اينكه هرچند آيات كريمه براى ما مهم است ـ با چشم پوشى از اينكه آيا پيامبر(ص) چنان توصيه اى داشته است يا نه ـ اما همين كافى است كه خداوند اين اوامر و نواهى - آيات 152 و 153 سوره انعام - را صراط مستقيم خود ناميده است كه پس از مراجعه به اين دو آيه، مطالب زير را از آنها استنتاج مى كنيم:
1- نهى از شرك
2- دستور به نيكى كردن به پدر و مادر.
3- نهى از كشتن فرزندان از ترس فقر.
4- نهى از ارتكاب فحشاو منكر،اعم از ظاهر و پنهان آن.
5- نهى از كشتن نفسى كه خداوند حرام دانسته، مگر به حق.
6- نهى از خوردن مال يتيم.
7- امر به رعايت عدالت در سنجش وزن و كيلِ اجناس.
8- امر به رعايت عدالت در گفتار، هر چند درباره خويشاوندان باشد.
9- دستور به وفاى به عهد.
شيخ در نهى از شرك اصغر و اكبر ــ على رغم به حساب آوردن امور بسيارى در شمار شرك كه درحقيقت شرك نيست ــ زيبا سخن گفته است; اما اگر از اين موضوع بگذريم خواهيم ديد كه وهابيت برخى از اوامر اين آيه را ناديده گرفته است، مانند: «نهى از كشتن نفسى كه خداوند آن را حرام دانسته، مگر به حق.» زيرا وهابيت، بسيارى از مسلمانان را به ناحق كشته اند، تا جايى كه قتل آنان توسط وهابيت به مواردى در بين نماز آن هم در مساجد كشيده شد. همان گونه كه در تكفير علما و عوام[4] ــ اعم از حنابله، اهل سنت و ديگران ـ عصر خود با اطلاق كفر اكبر بر آنان كه باعث خروج از دين مى شود، عدالت را رعايت نكردند، اما به حكم وجوب رعايت عدالت در گفتار، هر چند درباره خويشان باشد، بايد هنگامى كه ادله كافى براى ثبوت اين موضوع وجود دارد، به آن اعتراف كنيم.
شيخ و پيروانش به متابعت از او، از ميان وصاياى نه گانه اين آيه قرآن، على رغم نبود شرك در ميان امت اسلام يا اندك بودن آن، با زياده روى در افزودن آنچه شرك نيست به موارد شرك، بر وصيت اول كه نهى از شرك است تكيه كردند. در حالى كه ـ با وجود زياده روى نيز - با ديگر اوامر و نواهى همين آيه، ازجمله مهم ترين آنها، يعنى حرمت خون و ناموس مسلمان، حرمت خون مسلمانان را پاس نداشتند[5]، و در گفتار و قضاوت عليه مخالفان مسلمان خود، اعم از علما و عوام، عادلانه رفتار نكردند - رحمت و بخشش خدا بر آنان باد.
________________________________________
اشكال سوم: بررسى حديث معاذ بن جبل
آنگاه شيخ حديث معاذ بن جبل را كه در آن سخن پيامبر (ص) خطاب به او وارد شده است ذكر كرده است: «اى معاذ، آيا مى دانى حق خداوند بر بندگان و حق بندگان بر خداوند چيست؟ حق خداوند بر بندگان اين است كه او را بپرستند و چيزى را شريك او قرار ندهند و حق بندگان بر خداوند اين است كه خداوند كسى را كه به او شرك نمىورزد، عذاب نكند.»
توضيح: بحث علمى گسترده اى درباره چگونگى احتجاج به احاديث نبوى كه ظاهر آن مخالف قرآن است وجود دارد كه قصد ورود به آن را ندارم، و نمى گويم حديث معاذ از جمله آن احاديث است، اما رها كردن حديث واحدى (غيرمتواتر) كه ثبوت آن ظنى است، آسان تر از رها كردن آيات كريمه اى است كه ثبوت و دلالت آن قطعى مى باشد كه شرح آن در آينده خواهد آمد.
شيخ محمد - رحمه الله - و نيز جريان وهابى - با توجه به ظاهر آنچه ما از آثار آنان مطالعه و فهم مى كنيم - با استناد به اين حديث به مردم القا مى كنند كه مسلمان وقتى به خداوند شرك نورزد، خداوند هرگز او را عذاب نخواهد كرد و مقصود آنان از شرك دو چيز است: شرك اصلى و اعمال ديگرى كه آنان شرك به شمار آورده اند، ولى مورد اختلاف علماست.
اين ديدگاه اولا خطاى در شيوه است كه نتيجه پيروى از دليل ظنى و ناديده گرفتن دلايل قوى تر و صريح تر است ـ هر چند اين يك مصيبت شايع در ميان مسلمانان است و اختصاص به وهابيت ندارد.[6] پس روا نيست به حديثى كه با نصوص قرآنى در تعارض است، استدلال كنيم، يا حداقل بايد فهم درستى از حديث به دست آوريم، اما اينكه حديثى را نقل كنيم، سپس يك برداشت ناقص از ظاهر آن به دست آوريم و بدون توجه به اهميت تعيين معناى آن به گونه اى كه مخالف يا متناقض با روايات صحيح نباشد، دنبال آن حركت كنيم و دراين حركت شتابزده با تعداد زيادى از آيات قرآنى، احاديث صحيح نبوى و قواعد قطعى اسلام مخالفت كنيم، عملى جاهلانه و پيروى از هواى نفس است كه ما را گرفتار تناقض در گفتار و كردار مى كند. پرستش موردنظر حديث ـ اگر لفظ آن صحيح باشد[7] ـ همان اطاعت از خداوند در قالب عمل به اوامر و نواهى اسلام است و روا نيست حديث را - خواه اين حديث خواه احاديث ديگر را - جداى از آيات و احاديث صحيح فهم كنيم; به خصوص كه اگر به ظاهر اين حديث كه در تناقض آشكار با قرآن است عمل كنيم، بدين معناست كه فرد مسلمان بر اثر كشتن مردم، ستم كردن به آنان و خوردن مالشان تا زمانى كه براى خدا شريكى قرار نداده است مجازات. نشود درحالى كه قرآن كريم قبل از اين حديثِ واحد (غيرمتواتر) تصريح كرده است، قاتل «نفس محترم» به جهنم خواهد رفت. خداوند مى فرمايد: «هر كس مؤمنى را به عمد بكشد، مجازات او آتش جهنم است كه در آن جاويد و معذب خواهد بود، خدا بر او خشم و لعن كند و عذابى بسيار شديد مهيا سازد».[8] آيا صحيح است آيه صريحى را در برابر نقل عده اى از راويان كه نمى توان اطمينان داشت در نقل حديث مطلبى را فراموش يا توهم نكرده باشند، رها كنيم؟[9]
شيخ و جريان وهابيت به اين موضوع كه مسلمان خداوند را پرستش كند و چيزى را براى او شريك قرار ندهد، بسنده نكرده اند، بلكه كسى را كه نتواند در شهرش منكرات را مردود اعلام كند و از آن شهر هجرت نكند تكفير كرده اند وكسانى را كه با آنان درتكفير مسلمانان موافق نبوده اند نيز تكفير كرده با آنها جنگيده اند. همچنين هر كس آنان را خوارج ناميده تكفير و با او جنگيده اند و او را دشنام دهنده دين رسول دانسته اند! كه شواهد اين مسئله و مانند آن در گذشته بيان شد. پس آنان در اجراى ديدگاه هاى خود در معناى شرك و احكام آن و نيز استفاده از شمشير، فراتر از آنچه بايد عمل كنند عمل كرده اند.
________________________________________
اشكال چهارم: معناى پرستش
شيخ مسائلى را كه از اين حديث استفاده مى شود بدين شرح ذكر مى كند:
1- «پرستش، همان توحيد است، زيرا دشمنى بر سر توحيد است.»[10]
توضيح: اين ديدگاه به معناى منحصر كردن پرستش در بخشى از معناى آن است، زيرا مخالفان شيخ همواره از او مى پرسيدند: چرا ما را كه جز خدا را نمى پرستيم تكفير مى كنيد؟ اما نكته اساسى اين است كه شيخ پرستش را منحصر در توحيد مى داند، سپس توحيد را در يك فهرست طولانى از شروط «لااله الاالله» و نواقض آن محدود مى كند، به گونه اى كه محال است مخالف او مسلمان باقى بماند، مگر اينكه از ديدگاه و اجتهاد او در تعريف سخت گيرانه و دور از رأفتش درباره توحيد و شرك پيروى كند كه در ابتدا شخص آن را صحيح مى پندارد. از اين رو، برخى از عالمان دين مانند: اميرصنعانى، شوكانى و ديگران، تأييد مى كنند كه گفته هاى شيخ محمد كاملا صحيح است، زيرا شيخ و پس از او پيروانش هنگام گسيل كردن علما براى تبليغِ دين به آنها مى گويند: ما فقط به پرستش خداوند و ترك شرك دعوت مى كنيم. بنابراين ساير علما راهى جز اين ندارند كه بگويند: اين دين خداست و ما با شما هستيم، و گاهى با شيخ يا افراد پس از او مكاتبه كرده و گاهى با شعر و نثر آنان را ستوده اند. اما اگر همين علما مى دانستند كه كلمه توحيد نزد وهابيان شروط عريض و طويل، دقيق و متضاد فراوان و نادرستى دارد، بى ترديد شيخ را تأييد نمى كردند بدين جهت امير صنعانى، هنگامى كه مربد التميمى ـ كه در سال
1171 ق. در رغبه به دست وهابيان كشته شد ـ او را با محتواى كتاب هاى شيخ آشنا كرد، از آن پس وى از ستايشگری شيخ به صورت انتقاد كننده تند او تبديل شد .
اختلاف علما با شيخ در دعوت به توحيد و نهى از شرك نيست، چرا كه اين موضوعى است كه هيچ مسلمان عامى اى با آن مخالف نيست، چه رسد به علماى نجد، حجاز، عراق، يمن و ساير شهرها، بلكه اختلاف بنيادى آنان با شيخ درباره اين فهرست هاى طولانى حاوى شروط و نواقض توحيد است، كه شيخ درباره توحيد و سلامتِ از شرك بيان كرده بود. هر گاه اين نكته را به خوبى دريابيم، آن گاه انگيزه مخالفت علما با او و اطاعت عوام از او را مى فهميم. شيخ گله مى كرد كه چرا مخالفان او عمدتاً از ميان علماى دين و خواص هستند، نه از عوام و مردم ساده لوح، كه بحث آن در آينده به طور مستند و دقيق خواهد آمد. عموم عوام هر گاه حديثى را بشنوند، حتى اگر سند حديث ضعيف باشد، يا گفته عالمى را بشنوند، هر چند ناقص و بى پايه باشد، به محتواى آن از جهت ترغيب و يا تهديد اعتقاد پيدا مى كنند و تلاش مى كنند تا آن را به اطلاع عموم مسلمانان برسانند. چرا كه از علماى خود شنيده اند كه شرك مسلمانان از شرك ابوجهل شديدتر است; همان سخنى كه شيخ ـ سامحه الله ـ در توصيف علماى مخالف خود مى گفت.[11] وانگهى مقصود شيخ كه مى گويد دشمنى ميان انبيا و مردم فقط درباره توحيد بوده است، صحيح نيست، چرا كه اين ادعا موجب منحصر كردن رسالت در بخشى از دعوت پيامبران است و گناهان زيادى وجود دارد كه مردم آن را انجام مى دهند و پيامبران مردم را از انجام دادن آن برحذر داشته اند، مانند: ظلم، كم فروشى، قتلِ نفسِ محترم. شيخ كتاب مسائل الجاهلية را كه افزون بر هفتاد خصلت جاهلى است نوشت تا نشان دهد، مردم دوران جاهليت در چه مسائلى با پيامبر(ص) مخالفت كرده اند.
بنابراين تمام خصلت هايى كه قرآن كريم نهى كرده است، حداقل در برخى از كفار وجود دارد. اما اگر مقصود شيخ آن است كه نزاع ميان او و علماى عصرش فقط درباره توحيد بوده است، اين نيز نادرست مى باشد، زيرا نزاع آنان بر سرِ دو مسئله مهم بود: تكفير و جنگ با مردم. درنتيجه، اين مطلب كه شيخ پرستش را در توحيد منحصر دانسته، خطاست، و ادعاى وى مبنى بر اينكه خصومت مخالفان با او فقط درباره توحيد است، خطاى ديگر اوست، اما اين دو خطا را باديه نشين ها و روستاييان درنيافته بودند. بنابراين براى جنگيدن با مسلمانان شور و شوق عظيمى داشتند، زيرا آنان را، آن گونه كه شيخ مى گفت، مشركانى مى دانستند كه شرك آنان از شرك كفار قريش هم شديدتر بود.
2. شيخ در بيان يكى ديگر از آن مسائل مى گويد: «هر كس موحد نباشد خداوند را عبادت نكرده است».
توضيح: اين سخن از جهت نظرى كاملا صحيح است، اما اختلاف شيخ با علماى عصرش در نجد، حجاز و ديگر شهرها، بر سر اين موضوع نبوده است، بلكه اختلاف آنان با او در معناى توحيدى است كه شيخ براى آن شروط عريض و طويل و كاملا ظنى يا حتى اشتباه را لازم دانسته است، كه غالباً علماى ديگر، آن شروط را لازم ندانسته اند. از اين رو هر كس آن شروط را نداشته باشد، از ديدگاه شيخ مشرك، و از ديدگاه آن علما مسلمان است. بنابراين منتقل كردن اختلاف از جاى خودش، و پرداختن به موضوعى كه محل اختلاف نيست، اغفال ديگران است; آن هم با چشم پوشى از اظهار نظر درباره انگيزه اين عمل، كه خواه ناشى از شور و شوق باشد، يا اجتهاد عالمانه، نيت خالص، و يا حتى برخاسته از خصومتى باشد كه به ستمگرى بينجامد.
3. شيخ در بيان يكى ديگر از آن مسائل مى گويد: «پرستش خداوند جز با رويگردانى از طاغوت تحقق نمى يابد».
توضيح: اين درست است و محل اختلاف نيست، زيرا مخالفان شيخ نمى گويند: ما هم به خدا، و هم به طاغوت ايمان داريم، اما شيخ در توصيف اشياء به طاغوت و اينكه طاغوت شامل چه چيزهايى مى شود، اجتهاد مى كند. مخالفان او مى گويند: در ميان اينها اعمال مباح، مكروه و حرام وجود دارد و صحيح نيست درباره آنها گفته شود كه طاغوت هستند، و سپس نتيجه بگيريم كه هركس آن چيز را مثلا شرك نداند، بى ترديد به طاغوت ايمان آورده و از اسلام و اسلاميان خارج شده و بايد با او جنگيد. ملاحظه مى كنيد كه كسى با آن گفته عام مخالف نيست، بلكه اختلاف بر سر اين است كه اين سخن را به كسى كه سزاوار آن نيست نسبت دهيم. اختلاف شيخ و علماى نجد در عصر وى و سپس ميان او و علماى حجاز، عراق و ساير بلاد اسلامى، و امروز ميان ما و تمام جهان، از همين جا شروع شده است.
4. شيخ در بيان يكى ديگر از آن مسائل مى گويد: «طاغوت عام است و شامل پرستش هر چيزى جز خدا مى شود».
توضيح: اين گفته صحيح است، اما بايد به چند مسئله توجه داشت: يكم: معناى پرستش و اينكه آيا پرستشِ غيرخدا به معناى مجازى است، كه درنتيجه، مواردى را كه با جهل يا تأويل هم تحقق مى يابند شامل شود يا نه؟ اگر شامل نمى شود، بنابراين روا نيست مقلدان را به ادعاى اينكه علمايشان را به جاى خدا پروردگار گرفته اند تكفير كنيم، آن گونه كه شيخ با مقلدان علماى مخالفش عمل كرده است، و اگر چنين عملى رواست بايد ـ مثلا ـ براى من نيز جايز باشد هرشخصى كه اين بحث را صحيح و صائب نداند، تكفير كنم، زيرا من او را متهم مى كنم كه شيخ را به جاى خدا، پروردگار خود گرفته است. بنابراين نبايد به ظاهر برخى جمله هاى مطلق به تنهايى و بدون درنظر گرفتن مقيد آنها استناد كرد، بلكه بايد با ديگر نصوصى كه به پرهيز از تكفير مسلمانان و رعايت موانع تكفير، همچون جهل، تأويل، اجبار و اضطرار دعوت مى كند، جمع كرد. اگر براى هر صاحب نظرى جايز باشد كسانى را كه از او پيروى نمى كنند به پرستش علما متهم كند، در آن صورت مسلمانى بر روى زمين باقى نمى ماند، كه اورا متهم به كفر وپرستش غيرخدا نكرده باشيم.
دوم: مخالفانى كه شيخ اين كتاب را براى احتجاجِ با آنها نوشته است، به او اعتراض مى كنند كه برخى از امورى كه او ايمان به طاغوت دانسته اين گونه نيستند، بلكه ميان مباح، مكروه يا حرام و بدعت قرار دارند و اگر از او بپذيريم كه شرك اكبر در ميان امت اسلام وجود دارد، از او نمى پذيريم كه آن شرك، عام و گسترده است، آن گونه كه او مى گويد، چرا كه وى ادعا مى كند: شرك حتى مورد جزئى را هم شامل مى شود و مردم به پرستش لات و عزى برمى گردند! از اين رو ـ به زعم وى ـ هيچ شهرى از شهرهاى نجد پيدا نمى شود، مگر اينكه در آن بتى به جاى خدا پرستيده مى شود، و شرك اكبر جزيرة العرب را فرا گرفته است و نيز اكثر مردم زمان او در نجد و حجاز منكر قيامت بوده اند و ديگر امور مهمى كه به صورت مطلق بيان مى كرد كه نمونه هاى آن در فصل هاى گذشته با ذكر سند بيان شد. پس اگر آنان بپذيرند كه شرك اكبر وجود دارد، آن را تنها در چند مصداق خاص مى بينند، نه به طور عام; آنان مى پذيرند كه بعيد نيست شرك اكبر در بلاد اسلامى وجود داشته باشد، اما اگر يافت شود نمونه هاى آن اندك است و عموميت ندارد، و نمى توانيم از كسى كه مى گويد عموم مسلمانان مشرك اند، پيروى كنيم.
شيخ در ادامه مى گويد: «اين مسئله را اكثر صحابه نمى دانستند».
توضيح: اگر مقصود شيخ از بيان اين مسئله آن است كه خود حديث را اكثر صحابه نمى دانستند، زيرا پيامبر(ص) به معاذ دستور داده بود آن را كتمان كند، اين گفته صحيح است و اگر مقصود او آن است كه مسائل موجود در آن حديث را اكثر صحابه نمى دانستند، در آن صورت اين ديدگاه صحيح نيست، بلكه اين كاستى و نقيصه، از شمار كاستى هاى «محتوايى حديث است»، زيرا جايز نيست پيامبر(ص) يكى از مهم ترين مسائل را از اصحاب خود كتمان كند. وانگهى اگر اكثر صحابه اين مسئله را نمى دانستند، چگونه شيخ انتظار دارد كه تمام مسلمانان عصر او، آن را بدانند؟ و نيز هر كس آن را نداند زير پتك تكفير قرار گيرد كه بارها تكرار كرديم كه صحابه از ما عالم ترند، اما حالا ادعا كنيم كه اكثر آنان مسئله مهمى را كه اهل درعيه مى دانند، نمى دانسته اند؟
________________________________________
تناقضات بى پايان
1. شيخ مى گويد يكى از نكات مستفاد از حديث آن است كه كتمان علم به خاطر رعايت مصلحت، جايز است.
مقصود او از بيان اين نكته دستور پيامبر(ص) به معاذ درباره كتمان اين حديث است، ولى اگر اين ديدگاه درست است، در آن صورت چگونه شيخ محمد آن را اولين آموزه دعوت خود قرار داده بود؟ آيا شيخ مخالفان خود را مسلمان مى داند، اما براى حفظ مصلحتْ كتمان مى كند، زيرا اگر آنان را مسلمان معرفى كند، مردم براى جنگ با آنان از خود شور و شوقى نشان نمى دهند. وانگهى اگر پيامبر(ص) به دليل نگرانى و ترسى كه بر صحابه داشت آن را كتمان كرده است، پس شيخ از اين حديث چنان برداشت كرده كه اكثر مردم هيچ جايگاهى ندارند و غيرقابل اعتمادند. نيز اگر مقصود پيامبر(ص) از معناى حديث همان چيزى بود كه شيخ مى فهميد، قطعاً دستور مى داد كه آن را كتمان كنند تا مردم بى ارزش و غيرقابل اعتماد نشوند.
اين ديدگاه مقدار انحراف و كژفهمى شيخ از معناى حديث را مى رساند، زيرا او پرستشِ ذكر شده در حديث را در دايره توحيد منحصر كرده است. آن گاه براى توحيد شروط و نواقض زيادى را مقرر كرده است كه حديث را از دعوت كننده به اعتماد متقابل، به دعوت كننده به پوچى تبديل كرده است. بنابراين همان گونه كه گفتيم اين حديث يا مخالف قرآن است يا موافق. اگر با قرآن موافق است، بايد آن را به گونه اى تفسير كنيم كه با قرآن سازگار باشد; بنابراين ما رسالت را در توحيد منحصر نمى كنيم و براى توحيد نيز شروطى در نظر نمى گيريم تا نظريه تكفير مسلمانان در آن راه نيابد. و اگر مخالف قرآن كريم است، بايد پيامبر(ص) را از گفتن آن حديث منزّه بدانيم و آن را بر اوهام مردم و گزارش هاى شفاهى برخى از آنان قبل از تدوين حديث حمل كنيم، عقلا، عرفاً و واقعاً، ممكن است بر اثر اين گزارش شفاهى مشكل هايى پيش آيد و عامل آن اين باشد كه راويان، از وهم، خطا و فراموشى معصوم نيستند. زيرا گاهى يكى از آنان يك كلمه را فراموش مى كند، كه آن كلمه موجب تغيير تمام معناى حديث مى شود، يا در معناى آن به گونه اى اثر مى گذارد كه آن را به گزاره اى موافق با نصوص قرآن كريم تبديل مى كند. مثلا ميان معاذ بن جبل، كه راوى بىواسطه حديث از پيامبر(ص) بوده است و بخارى و مسلم كه از آنها نقل كرده اند، دو قرن گذشته است و اطمينان نداريم در اثناى گزارشِ حديث توسط راويان براى يكديگر،توهم، خطا و فراموشى از هيچ يك از آنان سرنزده باشد; على رغم اينكه آنان فى الجمله توثيق شده اند. در روزگار كنونى نيز بسيارى از مردم را مشاهده مى كنيم كه شكى در موثق و صالح بودن آنان نداريم، اما گاه در نقل گزاره يا گزارش از يك نفر دچار خطا مى شوند، چه رسد به اينكه بخواهد از كسى نقل كنند كه او از شخص دوم، و همو از فرد سومى و... نقل كرده است. من حديث را رد نمى كنم، مگر اينكه محتوايش با صراحتِ قرآن مخالف باشد، و اهل حديث از جهت نظرى در تمام كتاب هاى معروف خود اعتراف مى كنند كه گاهى سند حديث صحيح است، اما محتواى آن به دليل مخالفتِ با قرآن كريم و عدم امكان جمع ميان آنها، باطل مى باشد.
معتزله كه يك مذهب اسلامىِ خردگراست بر اين باورند كه هرگاه حديثى مخالف قرآن باشد، نيازى نيست كه براى جمع كردن و ايجاد همسويى ميان آنها، خود را به زحمت بيندازيم، بلكه مردود بودن حديث و مقدم بودن قرآن قطعى است، و در آن صورت يقين مى كنيم كه راويان در نقل حديث دچار لغزش شده اند و آن حديث، بى ترديد سخن پيامبر(ص) نمى باشد; زيرا پيامبر(ص) هرگز در مخالفتِ با قرآن سخن نمى گويد. از اين رو، خواه سند حديث و متن آن را صحيح بدانيم، خواه هر دو را رد كنيم، نمى توان آن را جداگانه و با ناديده گرفتن نصوصِ قوى تر و به خصوص نصوص قرآنى فهم كرد. متأسفانه جريان خردگراى نقلى حديثى، متعرض خودسنجى و نقد خود نشده اند.[12]
2. شيخ در بيان يكى ديگر از آن مسائل، اختصاص دادن علم را تنها به برخى از مردم روا دانسته است.
توضيح: اين ديدگاه نزد اهل حديث جاى درنگ دارد، زيرا جايز نيست علمى را كه امت اسلام به آن نيازمندند، كتمان كرد، بلكه كتمان علم تنها در جايى جايز است كه به آن نياز ندارند و اين از اشكال هايى است كه منتقدانِ اهل حديث بر آنان وارد كرده اند.
3. شيخ در انتهاى اين فوائد، كه از حديث معاذ استنباط كرده است، مى گويد: «اين مسئله مهم است».
توضيح: اين ديدگاه يكى از نقايص متن آن حديث به شمار مى رود، زيرا پيامبر(ص) هرگز امر مهمّى را خود از امت كتمان نكرده و سپس امر به كتمان آن كند. پيامبر(ص) پيام رسان همه احكام خدا براى مردم است و اسلام چيز رازآميز ندارد، بلكه به عكس، دينى است علنى، و باطنيه با استفاده از همين ابزار (رازآميز بودن دين) هرچه خواستند له يا عليه دين ادعا كردند. همچنين برخى از سلفيه، با اين مسئله مخالف اند و ادعا مى كنند كه هر كس بر اين باورباشد كه پيامبر(ص) موضوعى را از امت خود پنهان كرده، كافراست.
اشكال پنجم: بررسى حديث عبادة بن صامت
شيخ باب اول را[13] با عنوان، "باب فضل توحيد و گناهانى كه توحيد مى پوشاند" آغاز كرده و چند حديث را ذكر كرده است، از جمله حديث عبادة بن صامت را بدين شرح نقل كرده است: «هر كس شهادت دهد كه جز خداى يگانه خدايى نيست و محمد بنده و فرستاده او، عيسى بنده خدا و فرستاده و كلمه اوست كه بر مريم القا كرد، و روح اوست و نيز بهشت و دوزخ حق است، خداوند او را وارد بهشت خواهد كرد».
توضيح: در اينجا چند نمونه را از باب مقدمه نقدِ حديث ذكر مى كنم، كه اكثر اهل حديث از حيث عملى آن را رعايت نمى كنند، هر چند از جهت نظرى آن را مى پذيرند و اين تناقض ميان نظريه و عمل اهل حديث، موضوعى است كه درك آن براى كسى كه داراى سه شرط باشد، آسان است:
نخست: شناخت قواعد حديث، كه طلاب رشته علم حديث كاملا اين قواعد را مى شناسند. دوم: قضاوت درباره آثار اهل حديث (كتاب هاى حديثى); با توجه به نظريه اى كه خود محدثان وضع كرده اند اما رعايت كنندگان اين شرط كمياب اند، مگر نسبت به احاديثى كه ضعف آن آشكارا مشهود و مشهور است، يا آراى مخالفانِ حديث را تأييد كند. ولى شمار كسانى كه عملشان با نظريه آنان سازگار باشد، اندك است، كه از جمله اين گروه اندك شمار مى توان از دارقطنى، البانى و احمد غمارى نام برد; اين گروه برخى از احاديث صحيحين را با شرمندگى و ترديد، ضعيف شمرده اند.
سوم: شجاعت علمى، به گونه اى كه طلبه علوم دينى، در بيان علم از بدگويىِ سرزنش كنندگان و محكوم شدن توسط مردم به بدعت،گمراهى يا كفر نهراسد. بر او واجب است نيت خود را براى خدا و رسيدن به حقيقت، خالص گرداند، آنگاه آنچه را حق يافته است بيان كند، زيرا علم دو بخش دارد; بخشى مربوط به معلومات است و بخش ديگر مربوط به شجاعت طرح معلومات. اما نكته شايان ذكر اينكه هرچند حديث سابق را شيخ از صحيح بخارى نقل كرده است، ولى انتساب آن به پيامبر(ص)، به عللى كه بيان خواهيم كرد، صحيح نيست.[14]
زيرا اين حديث مخالف صريح قرآن كريم است، چراكه اگر مسلمانى به همه اين امور شهادت دهد و سپس بدرفتارى و ظلم كند، مردم رابكشد، مرتكب دزدى و زنا شود، مال يتيم را بخورد، نماز، زكات، حج و روزه را ترك كند، به محارمش تجاوز كند و مرتكب گناهان كبيره شود، در امثال اين موارد، نص قرآن كريم اين است كه او به دوزخ خواهد رفت نه بهشت. از اين رو بارها تكرار كرده ام كه ما قرآن را مهجور كرديم; قرآن آخرين سندى است كه به آن استدلال مى كنيم، اما به روايات منتسب به پيامبر(ص) اعتماد مى كنيم، با وجود اينكه شايد در ميان راويان احاديث، افرادى بوده اند كه دچار توهم و فراموشى شده و بسيار اشتباه كرده باشند. افزون بر اين كاستى، گاهى نيز آگاهانه براى مصلحت، سياست و ترويج مذهب، احاديثى جعل و نقل شده است كه در اين گونه احاديث، نيازى به بررسى سند آنها نيست، بلكه كافى است آيات كريمه اى را كه به مرتكبان گناهان كبيره وعده آتش داده است يادآور شويم، آنگاه حديث را مورد بررسى قرار دهيم، پس هر گاه براساس آن حديث، اجتناب از آن گناهان كبيره لازم شمرده نشده باشد، نسبت حديث با آن الفاظ به پيامبر (ص) باطل است، هر چند در صحيح بخارى باشد.
________________________________________
نقد سند حديث عبادة
اولا: اين حديث شامى است و از ميان مرجئه، شامى ها از همه آنان فاسدترند[15]و اين حديث با عقيده مرجئه سازگار است.
ثانياً: حديث را بخارى در كتاب صحيح خود، به نقل از صدقة بن فضل نقل كرده است كه درباره او گفته شده است: وى اهل خراسان، سلفى و ثقه است. وى اين حديث را از وليد نقل كرده است; درباره وليد گفته شده است: وليد بن مسلم اهل دمشق، اموى و «مدلِّسْ» است و عيب اين حديث وجود وليد در سند آن است كه شرح مفصل آن در آينده خواهد آمد. وليد از اوزاعى نقل كرده است كه پيشواى اهل شام بوده و اكثر احاديث او على رغم اينكه ثقه است، ضعيف مى باشد.[16] و اوزاعى از عمير بن هانى، اهل دمشق نقل كرده كه هيچ يك از علماى معتبر، او را توثيق نكرده اند و ابن ابو حوارى، روايت اوزاعى از او را انكار كرده است و يادآور شده است كه با او دشمن بوده و عمير همراه شامى ها عليه يزيد بن وليد، كه بعد از عمر بن عبدالعزيز، از همه بنى اميه عادل تر بوده، شوريده و به همين سبب كشته شده است. اين واقعيت بدان معناست كه او با وليد بن يزيد كه از همه بنى اميه فاسق تر بوده همراهى مى كرده است! و بعيد نمى دانم وى اين حديث را براى تبرئه وليد جعل كرده باشد، كه در گناهكارى زياده روى مى كرده است. اين حديث، وليد را مستحق بهشت مى داند به گونه اى كه از تمام درهاى هشتگانه آن مى تواند وارد شود. عمير از جنادة بن ابواميه كه اهل شام است روايت كرده و شامى ها اهل حديث نبوده اند. وانگهى او زهرانى است و علماى رجال، بسيارى از زهرانى هايى را كه اشتغال به حديث داشته اند توثيق نكرده اند; چراكه آنان بسيار حديث نقل مى كردند در حالى كه شروط لازم براى نقل حديث را نداشتند. همچنين وى از ياران معاويه بود كه از جانب او رياست نيروى دريايى را به عهده داشت و معاويه هر گاه به گروهى غضب مى كرد، آنان را به جنگ دريايى مى فرستاد و سپس كشتى غرق مى شد! و اين عمل با آگاهى وى به اجرا درمى آمد و مورد اعتماد معاويه بود و معاويه فقط و فقط به افرادِ خطاكار، اعتماد مى كرد.
جناده از عبادة بن صامت روايت كرده، كه از اصحاب بزرگ بدر است و با معاويه به علت ارتكاب گناهانى چون ربا و فروش شراب دشمن بوده و اگر او راوى اين حديث بوده باشد، ستم هاى معاويه را توجيه مى كرده است، زيرا معاويه اظهار مى كرده است كه بر همه امور پيش گفته در اين حديث ايمان دارد و خداوند عبادة بن صامت را از نقل چنين رواياتى منزه داشته است، چه رسد به پيامبرش(ص).
ثالثاً: عيب اساسى اين حديث وجود وليدبن مسلم در سند آن است كه شامى و از طرفداران بنى اميه است و شامى ها اهل حديث نبوده و به آن اهميت نمى داده اند و اينكه او از دوستداران بنى اميه است، او را در مظان پيروى از مرجئه قرار داده است، زيرا بنى اميه در نشر جبر و ارجاء در شام تلاش مى كردند و از همه مهم تر و از دلايلى كه نشان مى دهد وجود او در سند اين حديث موجب نقص آن است، متهم بودن او به دروغگويى درباره سند احاديث است; زيرا او از افراد كذّاب و ضعيفى كه ميان او و اوزاعى قرار گرفته اند روايت كرده است. وى هنگام نقل احاديث نام آنها را حذف نموده و گاهى شيوخ ضعيف اوزاعى را حذف كرده و به جاى آنها افراد ثقه را قرار داده است، زيرا به زعم او اوزاعى منزه تر از آن است كه از امثال اين ضعفا و كذّاب ها نقل روايت كند، و او متهم است كه حديث اوزاعى را فاسد كرده است. توثيقات عامى كه درباره وليد بن مسلم ذكر شده و آنچه در سرزنش او به صورت خاص گفته شده است را بيان مى كنيم:
امام احمد درباره او مى گويد: او كثير الخطاست و احاديث مرفوع بسيارى نقل كرده است (رفاعا). هموطن و معاصر او، ابومسهر دمشقى شامى درباره او مى گويد: «وليد احاديث اوزاعى را از ابن ابوسفر فرا مى گرفته است و ابن ابوسفر كذّاب است»، از اين رو وليد در نقل اين احاديث مى گويد: اوزاعى گفت! و نيز ابومسهر مى گويد: «وليد بن مسلم احاديث اوزاعى را از افراد كذّاب دريافت مى كرده است، آنگاه با تدليس در آنها (حذف نام آنها) آن احاديث را نقل مى كرده است» و هيثم بن خارجه به وليد بن مسلم گفت: «حديث اوزاعى را تباه كردى.» سپس در بيان چگونگى آن به وى گفت: «زيرا اوزاعى از راويانى همچون زهرى و نافع نقل روايت مى كند، اما تو نام اين راويان ضعيف را از اَسناد حذف مى كنى. وليد در جواب اين اتهام سنگين گفت: اوزاعى شريف تر از آن است كه از امثال چنين افرادى نقل روايت كند! آنگاه هيثم يادآور شد كه وليد به نصيحت او اعتنا نكرده است».[17]
دارقطنى گفته است: «وليد بن مسلم احاديثى به صورت مرسل از اوزاعى نقل كرده كه از ديدگاه اوزاعى از شيوخ ضعيفى به نقل از شيوخى كه اوزاعى آنان را درك كرده، مانند نافع و زهرى نقل شده است، آنگاه وليد نام ضعفا را حذف كرده و به جاى آن از اوزاعى از نافع و اوزاعى از عطا، زهرى و... نقل كرده است. و ابوداوود گفته است: «وليد بن مسلم از مالك ده حديث نقل كرده است كه اصل ندارد».
توضيح: با توجه به اينكه وليد اهل شام است و مالك مدنى حجازى است و با وجود آن اين گونه از او حديث نقل كرده است، پس اگر مالك شامى بود، چه مى شد! و چقدر روايت باطل از او روايت مى كرد! و ابوداوود نيز مى گويد: ديگر مُدلّسين (دست برندگان در احاديث) كه از مدلّس ترين مردم هستند از وليد بن مسلم بهترند.
حافظ بن حجر مى گويد: او موثق است اما كثيرالتدليس والتسويه است. و نام او را در كتاب المدلسين[18] در دسته چهارم مدلسان نقل كرده است; اين دسته كسانى هستند كه، همه اتفاق نظر دارند نبايد به هيچ يك از احاديث آنان استدلال شود، مگر اينكه در آنها تصريح كنند خودشان حديث را شنيده اند، زيرا تدليس آنان در نقل از ضعفا و افراد مجهول فراوان است.
بايد توجه داشت كه اين حديث معنعن است كه وليد در سند آن قرار دارد، و او در مظان تدليس و تسويه است و نبايد روايات وليد را قبول كرد، مگر اينكه در آن تصريح كند خود روايت را شنيده است. و وليد تصريح نكرده است آن را شنيده است، بنابراين روايت ضعيف است. و ذهبى در دفاع از وليد و اتهام او به تدليس، على رغم اعتراف به اينكه او تدليس هاى زشتى در روايات كرده است، ادعاى منتشر شده در ميان متأخران اهل حديث را درباره راويان ضعيفى كه بخارى يا مسلم از آنها روايت كرده اند بازگو كرده و گفته است: «بخارى و مسلم به وليد احتجاج كرده اند، اما احاديث او را گلچين كرده و از نقل احاديث ضعيف او پرهيز كرده اند».[19] اما اين گفته كه بخارى و مسلم على رغم آنچه ذكر شد به او احتجاج كرده اند، دليلى بر درستى سخن ماست كه معتقديم براى دفاع از مقام پيامبر(ص) بايد مجموعه حديثى ما نقد و بررسى شود تا مبادا چيزى به پيامبر(ص) نسبت داده شود كه نفرموده است.
اما ادعاى ذهبى مبنى بر اينكه بخارى و مسلم احاديث او را گلچين كرده اند و احاديث نادرست آن را رها كرده اند، ادعايى است كه وجود همين حديثِ مخالف قرآن، بى اساسى آن را ثابت مى كند. درست است كه بخارى و مسلم از برترين مؤلفان احاديث صحيح اند، اما انديشه قرآن گرا ـ اگر چنين تعبيرى صحيح باشد - از ميان اهل حديث تقريباً به كلى غايب است و از اين رو امثال اين حديث را روايت كرده اند كه هيچ مسلمانى، اعم از محدث، معتزلى، وهابيت و مخالفان آنان مضمون آن را قبول ندارد. بنابراين چگونه يقين كنيم كه بخارى و مسلم مطلقاً احاديث را گلچين كرده اند و فراموش كنيم كه آن دو عالم گاهى اشتباه و گمان مى كنند حديثى از احاديث صحيح فلان راوى است، اما بعداً معلوم مى شود آن گونه نبوده است! بنابراين آنان ناچار بايد دليل ارائه كنند.
چكيده سخن
اين حديث كه بخارى نقل كرد ـ و مسلم از نقل آن اجتناب كرده است - حديث باطلى است كه انتساب آن به پيامبر (ص) به دليل مخالفتش با قرآن كريم از جهت ضعف متن و نيز ضعيف سند نادرست است. وانگهى همه كسانى كه شيخ تكفيرشان كرده است، اقرار به شهادتين مى كنند و به ويژگى هاى موجود در اين حديث ايمان دارند. از اين رو اگر شخص به شروط آنها (وهابيان) در تحقق توحيد ملتزم باشد، اما موافق با تأويل صفات خدا، تبرك و توسل به صالحان، برترى على بر ابوبكر و مانند اينها باشد، او را بدعت گذار معرفى مى كنند و متهم به جهميه، شرك يا رافضيه مى كنند. بنابراين آنان ملتزم به خصلت هايى كه در اين حديث آمده نيستند و منحصر كردن دين به اينها خطاست، زيرا براساس اين ديدگاه دين به ايمان قلبى و زبانى تحقق مى يابد و نيازى به عمل ندارد كه اين ارجاء است و آنان شديداً از آن بدگويى مى كنند، بلكه برخى از سلفيه معاصر تكفير ابوحنيفه به وسيله حنابله را اين گونه توجيه كرده اند كه در ديدگاه او نوعى ارجاء وجود دارد. ارجاء اهل سنت عراقى كه به معناى رعايت ورع فى الجمله در مسئله تكفير است و مانند ارجاء شامى نيست كه تابع حكومت است و تكفير را جايز مى دانند و ارجاء كوفى هايى كه ابوحنيفه هم از جمله آنهاست، بسيار خفيف تر از ارجاء شاميان است (مرجيان اصلى) كه ديدگاه ارجائى آنان جداً قبيح است.[20]
________________________________________
آخرين كلام
آنچه گذشت نمونه اى از نقد كتاب التوحيد، اثر شيخ محمد بن عبدالوهاب - رحمه الله ـ است كه آن را كامل نكرده ام. بنابراين نخواسته ام در بند پنج زندان (پنج اشكال) باقى بمانم. بلكه با خود گفتم آنچه را آماده شده است. به دليل اينكه خالى از فايده نيست منتشر كنم، زيرا برخى از مردم گمان كرده اند در كتاب التوحيد شيخ محمد، هيچ باطلى در گذشته و آينده راه ندارد[21] و شايد در ميان خوانندگان كسانى يافت شوند كه مرا براى اتمام آن تشويق كنند، چرا كه من موضوع هاى مختلفى را مورد بحث قرار مى دهم، اما تقريباً هيچ يك را به پايان نمى رسانم.
خداوند شيخ محمد، پيروان و مخالفانش، اعم از علماى مسلمان و عوام آنها را ببخشد و همه را در جايگاه رحمتش مستقر فرمايد.
و درود خدا بر محمد و آل محمد، همان گونه كه خداوند بر ابراهيم و آل او درود فرستاد.
حسن بن فرحان مالكى
سه شنبه 11 جمادى الاولى 1425 ق.
رياض ـ عربستان سعودى
-----------------------------------
پي نوشت ها:
[1]. نسخه اى را كه مورد استناد قرار داده ام، چاپ وزارت شؤون اسلاميه، سال 1422 ق. در 108 صفحه با قطع كوچك مى باشد كه با هزينه بازرگان مشهور، سليمان بن عبدالعزيز راجحى به چاپ رسيده است كه هم جنبه حكومتى دارد و هم جنبه مردمى. با وجود اينكه در اين كتاب مطالب افراطى درباره تكفير وجود دارد، اگر دولت و ثروتمندان به نشر كتاب هاى بى طرف مانند قرآن كريم، صحيحين، كتاب الام اثر شافعى، كتاب الاستذكار، اثر ابن عبدالبر و مانند اينها بلكه حتى كتاب هاى مذهبى مانند مغنى در زمينه فقه حنابله، سنن الكبرى، اثر بيهقى، در زمينه فقه شافعيه، العنايه درباره فقه حنفى، المدونه درباره فقه مالكيه بسنده مى كردند، سزاوارتر از نشر كتاب هاى افراطى مذهبى مانند: كتابهاى ابن تيميه و شيخ محمد - رحمهماالله ـ بود كه تأثير زيادى در افزايش افراطى گرى، گسستن وحدت مسلمانان و افزايش نزاع آنان دارد; چراكه اين كتاب ها بذر جدايى را بيشتر از بذر همدلى كشت مى كنند، تقريباً وارد هر منزلى شوند، بذر اختلاف، جدايى و دشمنى را در آن خانواده پراكنده مى كنند، زيرا اين كتاب ها امور اختلافى را برگزيده و از ديدگاه افراطى تر آن حمايت مى كنند و سپس عدم متابعت ازآن موضع را موجب تكفير و بدعت گذار دانستن، همراه با لزوم جدايى و دشمنى با كسى كه با آنان هم عقيده نيست معرفى مى كنند، چراكه - به عقيده آنان - نص و حق مطلق همان عقيده است و طبيعى است كه با ترويج اين ديدگاه، اختلاف و جدايى ميان افرادِ يك خانواده پديد آيد. آنگاه پس از بروز اين مشكلات مى گويند: ما سهمى در گسترش غلو نداريم و از اتهاماتى كه ديگران به آنان نسبت مى دهند، اعم از مسلمانان و كفار، اظهار شگفتى مى كنند.
[2]. التوحيد، ص 5.
[3]. سوره انعام (6)، آيه 153 و 151.
[4]. با توجه به نمونه هاى ذكر شده، جايى براى شك باقى نمى ماند كه شيخ محمد - رحمه الله - و پيروانش با زياده روى در تكفير، بخش اعظم مسلمانان زمان خود را تكفير كردند.
[5]. ريختن خون مسلمان جز به دليل ارتداد جمعى و آشكار كه به صورت جدائى طلبانه در شهرى از شهرهاى مسلمانان بروز كند، يا در اثر شورش عليه رهبر عادل جامعه اسلامى، يا قطع طريق (راهزنى) و يا قصاص، مباح نيست.
[6]. ارتكاب اين خطاى بزرگ در شيوه، نتيجه دورى ما از تدبر در قرآن كريم است; ولى فهم درست آيات، نيازمند تدبر و جمع كردن ميان آيات يك موضوع، آنگاه استنتاج نظريات عامى است كه ما را در مطالعه احاديث كمك كند تا آنچه راويان، هنگام روايت احاديث فراموش كرده اند آشكار شود; اما بر اثر ناديده گرفتن اين حقيقت، ناگهان با تعداد بسيارى از احاديث روبه رو شديم كه برخلاف نظر برخى از علما كه آنها را صحيح دانسته اند، مخالف قرآن كريم است يا تفسير ما از آنها مخالف قرآن كريم مى باشد، مانند بسيارى از احاديث روايت شده درباره ترغيب مردم به انجام دادن برخى اعمال وخوف انگيزى در مردم نسبت به انجام دادن برخى اعمال، مسئله اى كه باعث شده است ناگهان مسلمان با حديثى روبه رو شود كه به او نويد مى دهد عمل كوچكى او را به بهشت خواهد برد و يا با حديث ديگرى روبه رو مى شود كه به او هشدار مى دهد ارتكاب گناه كوچكى او را به دوزخ خواهد برد. اين مسئله پيامد طبيعى سهل انگارى علماى مسلمان از استنباط قواعد عام از صريح قرآن كريم درباره اوامر، نواهى، اصول و معرفى گناهان صغيره و كبيره است; يعنى امورى كه خداوند بر مترتب شدن ثواب يا عقاب بر آنها تصريح كرده و امورى كه تصريح نكرده است. از اين رو از ميان مسلمانان جرياناتى سر بر آوردند كه از پذيرش احاديث به صورت عام خوددارى و در ثبوت و شرعيت تدوين آن تشكيك كردند.
اگر مسلمانان از تحقيقات قرآنى پيروى مى كردند كه بر حركت هاى فكرى حاكم است - يا واجب است حاكم باشد- و با اين ديدگاه نسبت به امور قضاوت مى كردند، گرفتار اين پراكندگى فكرى عظيم نمى شدند، به گونه اى كه يكى به آيه تمسك كند و ديگرى به حديث يا به سخن علما. امور نزد ما در هم آميخته شده، زيرا ما اقدام به ايجاد هرم استدلالى نكرده ايم، به گونه اى كه در آن ظنى را به قطعى و مشتبه را به صريح و سنت ظنى را به صريح قرآن كريم و كلام علما را به نصوص شرعى ارجاع دهيم. اين موضوع كه امروز آثار كمبود آن در به وجود آمدن پراكندگى و تنازعات فكرى ميان مسلمانان آشكار است، نياز به بحث طولانى دارد.
[7]. زيرا به اعتراف خود محدثان، بيشتر احاديث، نقل به معناست ـ در اين باره نگاه كنيد به كتاب; الكفايه، اثر خطيب بغدادى و مقدمه ابن الصلاح و تمام كتاب هاى مبانى علم حديث ـ و در روايتى كه نقل به معنا شده است، احتمال توهم، فراموشى يا خطا وجود دارد، بنابراين دلالتِ احاديث ظنى است، مگراينكه شواهد قطعى بودن صدورحديث ازپيامبر(ص) به اندازه لازم وجود داشته باشد، و پيش از هر چيز نبايد با نص قرآن يا نص حديثى صحيح تر از آن، يا برهان عقلى معارض باشد. اين حديث، سندش صحيح است، زيرا درصحيحين موجود است، اما اعتبار حديث به ظاهر آن نيست، چرا كه قرآن تصريح كرده است كه: مرتكب گناه كبيره - مانند قتل انسان بى گناه، خوردن مال يتيم و ظلم ـ عذاب خواهد شد، حتى اگر مشرك به شرك اكبر هم نشده باشد، اما ظاهر اين حديث خلاف آيه قرآن است، پس واجب است آن حديث از قرآن متابعت كند و به آن عرضه شود، چراكه قرآن تنها براى تبرك نيست چيزى كه متأسفانه امروز تحقق يافته است وما قرآن را قرائت كرده و در ماه يا سال آن را ختم مى كنيم، اما اعمال خود را براساس احكام آن انجام نمى دهيم و حكم آنچه را راويان براى يكديگر روايت كرده اند- و اغلب آن نقل شفاهى است - به قرآن ارجاع نمى دهيم، از اين رو، عقل، عدل و علم ما به شريعت الاهى ضعيف شده است.
[8]. سوره نساء (4)، آيه 93.
[9]. نظر به دشمنى كه از يك سو ميان اهل حديث، و از سوى ديگر ميان آنان و اهل راى و معتزله وجود دارد، اهل حديث ازنقد درونى نسبت به شيوه خود درنقل حديث بازمانده اند وبخش اعظم ارزيابى حديث را برسند آن متمركز كرده اند، اما نسبت به متن حديث تنها به ارزيابى ونقد نظرى آن بسنده كرده اند، بدون اين كه يك راهكار عملى گسترده مبتنى بر اصول جامع علمى ارائه دهند.
همچنين اهل حديث در سرزنش اهل راى و كسى كه در صداقت راوى كه آنان توثيقش كرده اند شك كند، هر چند توثيق آنان از ديدگاه مخالفانشان اشكال داشته باشد، زياده روى كرده اند و كسانى را كه شيوه سخت ترى در بررسى مطالب شفاهى منقول دارند به رد كردن حديث رسول خدا(ص)، دشمنى با سنّت و تكذيب پيامبر(ص) متهم كرده اند. اما اين اتهام هاى نادرست است، چرا كه اهل راى و معتزله، پيامبر را تكذيب نمى كنند، بلكه شيوه آنان براى كسب اطمينان نسبت به راويان، با شيوه اهل حديث متفاوت است، و اختلاف در شيوه باعث مباح شدن اتهام به شخص مبنى بر اينكه او حديث رسول خدا را رد مى كند نيست، زيرا او قبول ندارد آن متن گفته رسول خداست تا متهم شود كه آن را رد كرده است و چنانچه موثق بودن راويان را بپذيرد شايد توانايى حافظه آنان را براى حفظ تمام حديث و درك درست آنان از نكته هاى موردنظر گوينده حديث را قبول ندارند، پس متهم كردن آنان به بى دينى، نادرست است.
[10]. التوحيد، ص 6.
[11]. در آينده توصيف او درباره يكى از علماى حنابله معاصرش خواهد آمد كه در وصف او گفته است: كفر او از كفر ابوجهل هم شديدتر است. فراوان تكرار كرده است كه شرك مردم عصر او در نجد و حجاز، بر اثر دو خصلت از شرك كفار قريش زيادتر است.
[12]. درباره اين موضوع يك پروژه تحقيقاتى در دست اجرا دارم، تحت عنوان «مشكل حديثى» كه هنوز تكميل نشده است، شايد اين پژوهش با استناد به نظرياتى كه علماى حديث در نقد متون حديثى بيان كرده اند موجب روشنگرى در علم حديث و شرايط تدوين آن شود. فعلا بررسى احاديث بخارى را آغاز كرده ام، كه هنوز كامل نشده است، ولى تا الان به احاديث ضعيف بسيارى در صحيح بخارى برخورد كرده ام، چه رسد به ديگر كتاب هاى حديثى، كه در سند آنها راويانِ جداً ضعيفى به فراوانى يافت مى شود، بلكه برخى از آنان حتى به دروغگويى متهم هستند، علاوه بر نقايص ديگرى همچون: ناپيوستگى در سند روايت، تقلب و ناهمگونى ميان روايات، متن آن احاديث با قرآن كريم ناسازگار است. ادعا نمى كنم كه من پيش از ديگران به اين مطالب دست يافته ام، بلكه بسيارى از احاديثى كه به نظرم ضعيف آمده است، و در صحيح بخارى وجود دارد، پيش از من محدثانى همچون احمد و ابن معين، ابن مدينى ـ كه از شيوخ مسلم و بخارى هستند ـ و پيش از آنان قطان، ابن مهدى، و قبل از آن دو، شعبه وثورى، آنها را ضعيف دانسته اند. و بعد از بخارى و مسلم برخى از اصحاب سنن مانند: ترمذى و دارقطنى در كتاب هاى ارزشمندى مانند: العلل و الالزامات و التتبع و پس از آنان، ابن حجر و غيره از شارحان صحيحين، تا برسد به محدثان معاصر، مانند: البانى و غماريين مغاربه و كوثرى مصرى آنها را ضعيف دانسته اند. مقصود از ذكر اين مطالب آن است كه نقد احاديثِ موجود در صحيحين براى خودِ اهلِ حديث، چيز شگفت و غريبى نيست. بنابراين نقد آن احاديث با علم و برهان انجام گرفته است، و نبايستى به تبرئه خطاهاى اهل حديث علاقه مند باشيم، بلكه بهتر است كه به اين مطلب علاقه مند باشيم كه مبادا چيزى را كه پيامبر(ص) نگفته است به او نسبت دهيم.
[13]. التوحيد، ص 9.
[14]. مقصودم اين است كه شايسته نيست كه هر حديثى را كه سند آن صحيح است با يقين به پيامبر(ص) نسبت دهيم، به خصوص آنگاه كه ظاهرش از ارائه معانى كامل قرآن قاصر باشد، مانند همين حديث. بنابراين، صحت سند به معناى صحت متن حديث نيست، زيرا صحت متن نياز به قرائن ديگرى، چون موافقت متن با جهات وسيع آموزه هاى اسلام، قرآن كريم، عقل، احاديث صحيح و شروط متعدد ديگر دارد كه باعث شود يقين كنيم پيامبر(ص) آن سخن را فرموده است.
[15]. مرجئه عراق با مرجئه شام فرق دارد، مگر كسى كه طرفدار شامى ها باشد، زيرا ارجاء عراقى به عبارت خلاصه، يعنى پرهيز از تكفير، و اين عقيده درستى است، از اين رو، در ميان پيروان مرجئه عراق - از جمله ابوحنيفه و علماى بزرگى كه از اين گروه به شمار آورده اند - برخى موافق انقلاب عليه حكام ستمگرند. و ارجاء شامى، به عبارت خلاصه، يعنى سكوت در برابر ظلم و طرفدارانش، همراه با گسترش ادله اى مانند حديث سابق، بدون دقت در احاديث خوف انگيز يا حداقل دقت در ادله اى كه ظاهر آنها با انحصار موجود در آن حديث مخالف است.
[16]. زمانى كه از احمد درباره اوزاعى سؤال شد، پاسخ داد: «حديث و رأى او ضعيف است»، ذهبى در توضيح اين سخن مى گويد: مقصود احمد، تضعيف اوزاعى نبوده است، بلكه مقصود او اين بوده است كه احاديث او ضعيف است. و اين دو با هم متفاوت است، زيرا هنگامى كه مى گوييم: حديث او ضعيف است، منظور ما اين است كه او از راويان ضعيف نقل حديث كرده يا به روايات مرسل، رواياتى كه در سلسله سند آن گسستگى وجود دارد، يا به عمل همشهريانش استدلال مى كرده است، كه در اين صورت ضعف از ديگران است و او روايت ضعيف را نقل كرده است، اما زمانى كه مى گوييم اوضعيف است يعنى اومنشأ ضعف است». (سير اعلام النبلاء، ج7، ص114).
[17]. سير اعلام النبلاء، ج9، ص215.
[18]. نام كامل آن تعريف اهل التقديس بمراتب الموصوفين بالتدليس است و اشكال هايى بر آن وارد است، اما سخن او درباره وليد با صفت تدليس شديد كه به او نسبت داده شده است، بلكه با زشت ترين انواع تدليس كه تدليس تسويه است، سازگار مى باشد.
[19]. به شرح حال او در كتاب تهذيب الكمال مراجعه شود، همچنين سخنى كه از ديگر راويان نقل شد را، از تهذيب الكمال نقل كردم و در قالب تفسير، تحليل و نتيجه مطالبى بر آن افزوده ام.
[20]. زيرا آنان عمل را از ايمان تفكيك مى كنند و ارجاء شامى از شيوه حكومت اموى ستمگر پيروى مى كند; بنابراين بايد بجنگند، چپاول و زياده روى كرده و به حقوق مردم تجاوز نمايند، اما چنانچه به فلان موضوع ايمان بياورند، از هر كدام از درهاى بهشت كه بخواهند، مى توانند وارد بهشت شوند و در ميان افراطى هاى سلفى امروز كسانى هستند كه از افراد سلفى كاملا راضى اند، هر چند بدكردار باشند، و غيرسلفى ها را هر چند صالح باشند متهم مى كنند، ـ كه شواهد آن را مشروحاً در كتاب قراءة فى كتب العقايد بيان كرده ام - جهت آگاهى از تفاوت ميان ارجاء فقهاى عراقى و شامى به كتب نشاة الفكر الفلسفى فى الاسلام اثر دكتر نشار، ص 243 مراجعه كنيد. هركس خواهان اطلاعات بيشتر درباره سلفيه معاصر است، به همين كتاب مراجعه كند كه خواهد فهميد سلفيه ما علاقه اى به سنت يا سلف يا حتى حنابله ندارند، بلكه مسلك آنان آميخته اى از چهار مذهب حشويه، تشبيه، ناصبيه و تكفير (خوارج) است، اما اين افراطى ها بر دعوت مسلمانان اهل سنت براى عمل به سنت پافشارى مى كنند و چه شگفت است كه كسى تو را به غير منزلش دعوت كند! و شگفت آورتر اينكه تو را به خانه خودت دعوت كند نه خانه خودش.
[21]. آنان با هر كتابى كه ببينند در تحكيم پايه هاى آنچه آنها قبول دارند، همچون غلو، تكفير، ناصبيه يا تجسيم، مؤثر است، همين گونه برخورد مى كنند، همان گونه كه كتاب السنه بربهارى را على رغم غلو فراوانش ستودند و با كتاب منهاج السنه ابن تيميه على رغم دشمنى شرم آور (ناصبيت) در آن و با كتاب الاعتقاد الحنبليه القديمه با توجه به مطالبى كه درباره حشو و تجسيم دارد چنين كردند و با كتاب هاى شيخ محمد به دليل اينكه شيوه آنها شيوه تكفير است همين گونه برخورد كردند، و نتيجه آن شد كه از مراجعه به حكم شريعت اسلام دور شدند و آن كتاب ها را منبع قضاوت عليه مردم دانستند، درنتيجه ديگر مسلمانان را ميان كفر، ارتداد و گمراهى دانستند و آنان گمان مى كنند عمل نيك انجام مى دهند.
ادامه مطلب
نقد اندیشه و تفکر محمد بن عبد الوهاب و وهابیت از نگاه عصام العماد
مقدمه
امّت اسلامی از مرحله دشواری گذر می کند، دشمنان اسلام تلاش دارند میان شیعه دوازده امامی و وهابیت فتنه انگیزی کنند.
تمامی مخلصان این امّت، برای پیدا کردن راه حلّی برای برون رفت از این بحران، می کوشند. این، همان هدفی است که در این پژوهش دنبال کرده ام، همچنین در تمامی کتاب ها و سخنرانی هایم برای رسیدن به این هدف یعنی تقریب میان شیعه دوازده امامی و وهابیّت تلاش کرده ام. در کتاب «الزلزال»، در مناظره و گفتگویی که با شیخ وهابیت در دوران معاصر، شیخ عثمان خمیس داشتم، نیز برای تحقّق به این هدف کوشیدم.
امیدوارم خواننده گرامی، زمان، صبر و پی گیری لازم را نسبت به بخش هایی از این پژوهش صرف کند. بخش هایی که انعکاس دهنده تجربه شخصیتی وهابی بوده که به مذهب شیعه دوازده امامی منتقل شده و سال ها وقت خود را صرف گفتگو با وهابیان نموده است. شاید تأمّل در مضمون این پژوهش، باعث شود خواننده هدف نویسنده را درک کند.
تلاش من در این پژوهش «نقد اندیشه وهابیّت از درون» بوده است و همین مساله باعث شد معتقد شوم نقد وهابیّت باید از درون اندیشه وهابی انجام شود نه از بیرون.
منظور من از نقد بیرونی، نقدی است که منتقدان وهابیّت یعنی شیعیان دوازده امامی یا صوفیه انجام داده اند. همچنین مقصودم از نقد درونی وهابیّت نقدی است که برخی روشنفکران وهابی یا گروه اخوان المسلمین مطرح کرده اند.
به همین جهت ما روش برخی شیعیان دوازده امامی یا بعضی از معتقدان به تصوّف را قبول نداریم... روش آنان، وهابیّت را از حقیقت دور می کند و رشته های وحدت اسلامی را میان شیعیان دوازده امامی و وهابیّت، پاره پاره می کند، زیرا برخی شیعیان دوازده امامی نسبت به برادران وهابی خود، حسن ظن ندارند و گمان می کنند که وهابیان معانداند و حق ناپذیر. این اعتقاد ظلم بزرگی به وهابیان است. ما هم وهابی بودیم، وقتی حقیقت را شناختیم، وهابیت را رها کرده به مذهب شیعه دوازده امامی وارد شدیم. برادران وهابی بسیاری را می شناسم که وهابیت را رها کرده، از حق پیروی کردند.
نقد شيخ محمد عبد الوهاب از درون، مبتنی بر گمان نیکو به عبد اوهاب است و بر مبنای تلاش برای هدایت و جذب یا نزدیک ساختن آنان به حقیقت انجام می پذیرد. ولی نقد شيخ محمد عبد الوهاب از بیرون، بر گریزان و رویگردان کردن وهابیان از حقیقت مبتنی شده است. در حقیقت از روزی که از وهابیّت به مذهب شیعه دوازده امامی منتقل شدم، همّت اصلی خود را تقریب میان شیعیان دوازده امامی و وهابیان قرار دادم، زیرا دست های پنهانی وجود دارد که برای تفرقه در صفوف جامعه اسلامی و میان این دو مذهب بزرگ، تلاش می کند. در این تحقیق تلاش کردم روشی را در نقد وهابیّت پردازش کنم که بر جوشش و شعله ور کردن اندیشه وهابی متمرکز شود. این روش که بر مبنای شناخت راه های نفوذ و ورود به اندیشه وهابیّت، بدون ایجاد هیجان یا گریز و ناراحتی در وهابیت انجام می شود.
این روش را در متن همین تحقیق، تشریح خواهیم کرد.
مایل هستم به دو حقیقت مهم که با نقد درونی وهابیّت مرتبط است، اشاره کنم:
حقیقت نخست: نقد شيخ محمد عبد الوهاب از طرف اندیشمندان وهابی باعث شده، بسیاری از وهابیان، مذهب وهابیّت را رها کنند یا دست کم تندروی آنان تعدیل شود.
حقیقت دوم: نقدی که گروه اخوان المسلمین نسبت بر عليه شيخ عبد الوهاب داشته اند، بر وهابیت تأثیر گذار بوده است. اخوان المسلمین کسانی هستند که بیشترین پیوند و همزیستی را با وهابیان دارند، همچنین جزو دشمنان وهابیّت به شمار نمی آیند. به همین جهت نقد اخوان المسلمین بر بسیاری از وهابیان تاثیرگذار بوده است. به همین دلیل، خواننده کتاب درخواهد یافت، من در نقد وهابیان از درون، به دو دسته کتاب استناد کرده ام: دسته نخست: کتاب های وهابیان و دسته دوم کتاب های اخوان المسلمین مانند سعید حوی، سید قطب و حسن البناء.
هر چند جنبش های اسلامی، از جمله اخوان المسلمین در نیمه دوم قرن بیستم، از اندیشه وهابیت، تأثیر پذیرفته اند ولی باید به حقیقتی مهم توجه داشت: تاثیر اخوان المسلمین بر اندیشه وهابی، از تأثیر وهابیان بر اخوان المسلمین بیشتر بوده است.
در پایان مساله ای باقی مانده که ضروری است بر آن تاکید کنیم: وهابیان، دشمنان مذهب با عظمت شیعه دوازده امامی نیستند چون وقتی شیعه دوازده امامی را بشناسند، در پیروی از این مذهب تردیدی به خود راه نمی دهد. لازم است از روش شخصیت های معتدل وهابی در نقد اندیشه وهابیّت استفاده کرد. همچنین لازم است از حسن النباء، سید قطب، محمد غزالی و شخصیت های دیگر اخوان المسلمین و روش آنان در جذب و به دست آوردن وهابیان استفاده کرد.
قانع کردن اندیشه وهابی برای کنار گذاشتن تندروی، نیازمند تلاش زیاد و شکیبایی زیبایی است.
عصام العماد
غلو درباره شیخ محمد عبدالوهاب:
مسالة مهمّی که برای شناخت برادران وهابی باید رعایت کنیم، تا مسالة تقریب میان شیعه دوازده امامی و وهابیّت را رد نکنند بلکه بتوانند عظمت مذهب شیعه دوازده امامی را بشناسند.
وهابیان صدها کتاب در رد اهل سنّت و شیعیان دوازده امامی نوشته اند، چون به اعتقاد وهابیان اهل سنّت و شیعیان، به دلیل مخالفت با غلو وهابیّت درباره شیخ محمد عبدالوهاب-رحمه الله- خود غالی و منحرف شده اند. نبرد بزرگی درباره شیخ عبدالوهاب، جهان اسلام را فراگرفت که تفرقه در میان صفوف جهان اسلام را دوچندان کرد. وهابیّت نبرد بزرگی را میان دو گروه توهّم می کند»
گروه اول: وهابیان مسلمان و کسانی که آیات و روایات توحید را به روش محمد عبدالوهاب تفسیر می کنند.
گروه دوم: غالیان منحرف و گمراه اهل سنّت و شیعه دوازده امامی که با روش شیخ محمد عبدالوهاب در تفسیر آیات و روایات توحید مخالفت می کنند.
وقتی کتاب «الصلة بین الاثنی عشریه و فرق الغلاة»؛ «پیوند شیعیان دوازده امامی و فرقه های غالی» نوشتم، من نیز جزو گروه اول بودم.
صدها عبارت از عالمان بزرگ وهابی وجود دارد که روشن می کند اندیشه وهابی- بدون این که بداند- گرفتار مشکل غلو درباره شیخ محمد عبدالوهاب شده است. گزیده اندکی از این عبارت ها را بیان می کنیم:
شیخ «ابن عبید» می گوید:
«شیخ محمد عبدالوهاب که امّت پیامبر به او در برابر دیگر امّت ها افتخار می کند».[1]
يكي از شیوخ بزرگ وهابی در این باره می گوید:
«شیخ محمد عبدالوهاب عالم ربّانی و صدّیق دوم، مجدد دعوت اسلامی... شخصیّتی بی نظیر در میان عالمان است».[2]
یکی از شیوخ بزرگ وهابیّت به شیخ محمد عبدالوهاب لقب «شیخ الوجود» را داده است.[3]
در بیان نمونه های غلو درباره شخصیت شیخ محمد عبدالوهاب زیاده روی نمی کنم ولی تجربه شخصی خودم را نسبت به شیخ مطرح می کنم.
پانزده سال گذشته... همراه با مجموعه ای از دوستداران شیخ محمد عبدالوهاب در منزل یکی از برادران عربستانی بودیم... درباره مساله حج تمتع و چگونگی ممنوعیّت آن به وسیله عمر بن خطاب صحبت کردیم... بعد از گفتگویی طولانی به این نتیجه رسیدیم که این مساله، یکی از اشتباهات عمر بن خطاب بوده، سپس مشخص کردیم که باید عمربن خطاب را به وسیله قرآن و سنّت ارزشیابی کنیم- این جا شاهد استدلال در این بحث نیست- ولی پیوند ما با شیخ محمد عبدالوهاب بیشتر از پیوندمان به عمربن خطاب بود. به ذهنمان هم خطور نمی کرد، برداشت شیخ محمد عبدالوهاب را نسبت به توحید، به کتاب و سنّت عرضه کنیم... ما به شدّت از شیخ محمد عبدالوهاب متاثّر بودیم. وقتی جنگ های فراوان او را با مشرکان شبه جزیره عربستان مطالعه می کردیم، چشمانمان پر از اشک می شد گویی داستان جنگ های پیامبر را با کفار مطالعه می کردیم!
معتقد بودیم غزوه های شیخ محمد عبدالوهاب بیشتر از جنگ های پیامبر(ص) با مشرکان شبه جزیره عربستان بوده است. جنگ های شیخ محمد عبدالوهاب با مشرکان شبه جزیره به بیش از 300 جنگ می رسد. پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله) در طول ده سال با مشرکان جنگید ولی شیخ محمد عبدالوهاب بیش از بیست سال با مشرکان نبرد کرد.[4] ولی این مساله ای نیست که قصد داشتم طرح کنم. مساله ای که با آن زندگی می کردیم این بود: ما سیره و زندگی شیخ محمد عبدالوهاب را در حالی می خواندیم که گویی سیره حضرت محمد بن عبدالله(صلی الله علیه و آله) را مطالعه می کنیم -این مساله هم شاهد مثال من در تجربه شخصی ام نیست- ما کفر و شرک دشمنان شیخ محمد عبدالوهاب را شدیدتر از شرک و کفر دشمنان حضرت محمد بن عبدالله(صلی الله علیه و آله) می دانستیم.
این تنها تجربه شخصی من نبود، بلکه باور تمامی وهابیان است.
***
برای این که برادران وهابی را نسبت به این نکته آگاهی بدهیم، در تکمیل این تجربه روشن خواهم کرد، این عقیده غلو آمیز را خود شیخ محمد عبدالوهاب در جان ما غرس کرده بود. او معتقد بود، دشمنانش در شبه جزیره عربستان، در کفر و شرک شدیدتر از دشمنان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هستند. شیخ محمد عبدالوهاب – رحمه الله- می گفت:
«آگاه باش که شرک پشینیان [کسانی که رسول خدا با آنان جنگید] از شرک مشرکان دوران ما کمتر بوده است...»[5] او معتقد بود: «کسانی که رسول خدا با آنها جنگید، عقلی سالمتر و شرکی کمتر از این ها داشتند.[یعنی کسانی که شیخ محمد عبدالوهاب با آنها جنگید]»[6] او می گفت: «شرک کفار قریش کمتر از شرک بسیاری از مردم امروز است».[7]
غلو شیخ محمد عبدالوهاب درباره خودش، باعث کاشته شدن غلو در جان ما شده بود. شیوه های آموزشی هم در به وجود آمدن غلو درباره شیخ محمد عبدالوهاب، در ما تاثیر منفی گذاشته بود تا جایی که ما از تکفیر تمامی مخالفان شیخ محمد عبدالوهاب در دوران زندگی و بعد از مرگش، طرفداری می کردیم. ما بزرگترین عالمان اسلام را –که محمد عبدالوهاب با آنان جنگیده بود- کافر می دانستیم و معتقد بودیم کفر آنها از ابوجهل و ابولهب شدیدتر است. محمد عبدالوهاب تصویر کفر آمیز و شرک آلودی از عالمان اسلام، در دوران خود برای ما ترسیم کرده بود.
شیخ محمد عبدالوهاب با یکی از عالمان زمان خود به نام شیخ «سلیمان بن سحیم حنبلی» رودررو شد و برای او نامه ای نوشت. وقتی این نامه را می خواندیم نامه های پیامبر اعظم(ص) به کافران و مشرکان را به یاد می آوردیم.
شیخ محمد عبدالوهاب در این نامه، این عالم را مخاطب قرار داده، می نویسد: «به تو یادآوری می کنم: تو و پدرت، آشکارا کفر و شرک و نفاق را اظهار می کنید. تو و پدرت در دشمنی با این دین شبانه روز در حال تلاش هستید. تو مردی لجباز و عالمی گمراه هستی. اسلام را رها کرده، کفر را برگزیده ای. این کتاب توست که دربردارنده کفر تو است[8] »
در حقیقت ما نیازمند یادآوری این حالت روانی عجیب هستیم. تا بتوانیم با تلاش، تصورات و برخی احساسات شیخ محمد عبدالوهاب را درک کنیم، چون دعوت او فتنه ای را در جامعه اسلامی پدید آورده است. می خواهیم شخصیت او را تصور کرده، تا بتوانیم حالت بسیاری از پیروانش را بشناسیم. با شناخت آنها، خواهیم توانست درمانی سودمند و تاثیر گذار به آنان ارایه کنیم. من هم اکنون، تاثیر کم نظیری را که شیخ محمد عبدالوهاب در دستگاه ادارکی، تخیل و تمام هویت من پدید آورده بود، به یاد می آورم. در چنین حالتی با رأفت و ترحّم به تمامی برادرانم و پیروان شیخ محمد عبدالوهاب نگاه می کنم.
***
شیخ محمد عبدالوهاب-رحمه الله- عالمان اسلام را در زمان خود مخاطب قرار داده، آنها را در حال اعتکاف بر بتهایشان تصور می کند. یکی از بزرگان اسلام را به نام شیخ «علامه ابن یحیی» مخاطب قرار داده، او را «از نجس ترین و بزرگترین کافران» بر می شمرد.[9]
این حالت باعث شد سرانجام شیخ، مرحله جدیدی را در زندگی خود آغاز کند. او تکفیر را توسعه داد و از تکفیر شخصیت های معاصر خود عبور کرد. این حالت در شیخ محمد عبدالوهاب رشد کرد و ویژگیهایی عجیب در شخصیت او پایدار شد. شیخ محمد عبدالوهاب به جایی رسید که دوره های مختلف تاریخ اسلام را از قرن چهارم به بعد تا زمان خود، کافر می شمرد. تندی در سخنان شیخ به اوج رسیده بود. او تصریح می کرد، پیروانش تنها مسلمانان جهان هستند. در مرحله بعد پیروان مذاهب چهارگانه اهل سنّت را تکفیر کرد. کسانی را که از او جدا می شدند، مرتد اعلام می کرد و جزای چنین مرتدی هم کشته شدن بود، سپس به پیروانش دستور می داد این حد را اجرا کنند!!
وقتی خبر اعدام دشمنانش به او می رسید، خوشحال می شد. از درون خود را مشتاق تکفیر، کم ارزش کردن و تهمت زدن به مردم می یافت، به مجرد این که کسی با او مخالفت می کرد.
شيخ سليمان عبدالوهاب من را از برادر خود نجات داد :
شهادت می دهم، شیخ سلیمان بن عبدالوهاب – برادر شیخ محمد عبدالوهاب- نقش بزرگی در نجات من از چارچوب فکری برادرش شیخ محمد عبدالوهاب داشت. کتاب او به نام «الصواعق الإلهية في مذهب الوهابية» در رها کردن مذهب وهابیت، بر من تاثیر گذار بود. علّت این تاثیرگذاری قدرت استدلال شیخ سلیمان بود، به ویژه این که او یکی از عالمان بزرگ سلفی در دوران خود بوده است. او با کتابهای ابن تیمیه و ابن قیّم آشنایی کامل داشت. جزو جریان صوفیه نبود و خیرخواه و دوستدار برادرش به شمار می آمد.
اگر بخواهیم برادران وهابی را درمان کنیم، بسیار سزاوار است از کتاب شیخ سلیمان استفاده کنیم، زیرا روش او در رد برادرش، روشی بی نظیر است.
او برادری دلسوز و دوستی راستین و معلمی بی نظیر برای شیخ محمد عبدالوهاب بود. حالتها، صفات، ویژگیها و افکار او را می شناخت. خیرخواهی او برخواسته از قلبی صادق و محبتی دلسوزانه بود، به همین جهت، حالت روانی برادرش را تشخیص می داد.
کتاب او منبع نخست شناخت شیخ محمد عبدالوهاب است. نخستین کتابی است که حالت روانی و فکری شیخ محمد عبدالوهاب را ترسیم کرده است. آنچه اینجا ارایه کرده ایم تنها اشاره ای است به گفتگوی انجام شده میان دو برادر:
برادر بزرگتر و عالمتر شیخ سلیمان به برادر خود محمد عبدالوهاب نوشته:
«ای محمد عبدالوهاب، اسلام چند رکن دارد؟
پاسخ داد: پنج رکن.
سلیمان گفت: ولی تو ارکان اسلام را شش رکن دانسته ای. رکن ششم: هر که از تو پیروی نکند، مسلمان نیست، این اعتقاد در نظر تو، رکن ششم اسلام است[10]».
با توجه به گفتگوی انجام شده میان این دو برادر، درخواهیم یافت، مهمترین ویژگی شیخ محمد عبدالوهاب این باور بود: «هر که از او پیروی نکند مسلمان نیست». با این گفتگو، خود را کشف کردم. من هم وقتی در مساجد وهابیت یمن تدریس می کردم، این عبارات را تکرار می کردم: «هر کس با نوشته های شیخ محمد عبدالوهاب مخالفت کند، مسلمان نیست».
فریب خوردگان از شیخ محمد عبدالوهاب نیز همچنان، مسلمان بودن دشمنان زنده و مرده محمد عبدالوهاب را منکر می شوند.
برخی نامه های محمد عبدالوهاب را در موضوع تکفیر دشمنانش را ارایه کردیم. هم اکنون بررسی می کنیم چگونه محمد عبدالوهاب، اهالی نجد را کافر شمرده است، چرا که آنان عقیده و اندیشه محمد عبدالوهاب را نپسندیدند. در این هنگام بود که شیخ می پنداشت، هر یک از سرزمین های نجد، بتی دارد که به جای خداوند پرستش می شود.[11]
آیا اینجا عرصه دعوت مردم به سوی خداست یا عرصه بازداشتن مردم از راه خدا؟ چگونه کسی که با دیدگاه یا فهم ما از آیه یا تفسیر حدیثی مخالف است، از اسلام بیرون رفته؟ شیخ محمد عبدالوهاب دستور می داد به نام دین و خدا، گردن مخالفانش قطع شود و اموال و ناموسشان در اختیار دیگران قرار بگیرد، در حالی که خداوند از کردار او سودی نمی برد و در نزد خداوند جایگاهی نداشت!!
چرا این همه اسراف در کشتار مسلمانان؟ شیخ محمد عبدالوهاب انسان بیچاره ای بود که پروژه خود را بر اساس کشتار مسلمانان پایه ریزی کرد، در حالی که از روی نادانی گمان می کرد، با دشمنان توحید در حال جنگ است.
شهادت می دهم که شیخ سلیمان عبدالوهاب مربّی راستگو و خیرخواهی برای برادرش بود و در درمان برادرش عملکرد مناسبی داشت.
به یاد می آورم، روزی برداشت شیخ سلیمان و شیخ محمد عبدالوهاب را از مفهوم توحید، مقایسه می کردم. در حیرت و تردید مانده بودم: حق با کدام یک از این دو برادر است؟
به اطرافیانم گفتم: چرا با سلیمان دشمن هستیم و محمد را دوست داریم؟
یکی از حاضران با صدای خشمناک پاسخ داد: محمد به توحید دعوت می کرد و سلیمان به شرک.
با ناراحتی به او گفتم: از وقتی در دانشکده های وهابی یمن و عربستان تحصیل می کردیم، بسیار راغب بودیم به شیخ سلیمان توهین کنیم به دروغ به او تهمت بزنیم و گمان می کردیم او در حال اعتقاد به شرک اکبر از دنیا رفته است!!
در چشم یکی از حاضران نیت کشتن را دیدم، با آرامش به او گفتم: وقتی سلیمان زنده بود، بر ضد او اعلام جنگ کردیم. امروز هم که از دنیا رفته، مانع رحمت فرستادن به او می شویم، در حالی که شیخ سلیمان از بزرگترین آشنایان به کتابهای ابن تیمیه و ابن قیم بود، او از بزرگترین مبلغان سلفی گری در زمان خود و دشمن صوفیه بود.
پاسخ داد: عالمان عربستان بیش از دویست سال است که اتفاق نظر دارند، مطالعه کتابهای سلیمان حرام است.
به او گفتم: می دانم در کتاب «کتب حذّر منها العلماء»[12] این عبارات را پیدا کردم:
«این کتاب تاثیر منفی زیادی داشته. این کتاب، باعث شده اهالی «حریملاء» از عقیده خود برگردند. مساله در این جا متوقف نشده، بلکه تاثیرات این کتاب تا منطقه «عیینه» هم پیش رفته است. در عیینه کسانی که ادعای علم داشتند، در راستی و درستی این دعوت، شک و تردید کرده اند»[13]!!
***
چنان که پیشتر بیان کردیم، روشن می شود، کتاب های شیخ سلیمان دارویی تأثیرگذار بر برادران بیچاره وهابی ماست. این دارو را بر خودم و دیگران تجربه کرده ام. بیشتر کسانی که کتاب شیخ سلیمان را به آنها هدیه دادم، شیخ محمّد عبدالوهاب را رها کرده اند. همین نکته کافی است که توحید شیخ سلمان به وحدت میان مسلمانان و توحید شیخ محمد عبدالوهاب به تکفیر مسلمانان دعوت می کند.
در زندگی شیخ محمد عبدالوهاب مساله جدیدی را یافته ام: هر کس با او مخالفت می کرد، محاکمه و کشته می شد. بلکه دستور می داد ساکنان برخی آبادی ها به شکل کامل کشته شوند. در ابتدا نامه هایی را در تکفیر آنان ارسال می کرد. مثلا می گفت: «فتوای من در کفر شمسان و فرزندانشان و هر که به آنان شبیه است. و آنان را طاغوت نام گذاردم»[14]!!
در نامه دیگری که انسان را به ترس می اندازد گفته:
«...ما طاغوتهای اهل خرج[15] و دیگران را تکفیر کردیم[16]».
آثار کتاب ها و نامه های شیخ محمّد عبدالوهاب، در دو پدیده آشکار می شود:
به خاطر می آورم وقتی در عربستان بودم، کتابها و نامه های شیخ محمد عبدالوهاب را می خواندیم و درس می گرفتیم، به خاطر می آورم چگونه کینه، دشمنی و بغض کسانی که پیرو شیخ نبودند در قلبمان وجود داشت. همین کینه، اشتیاق تکفیر آنها را قلبمان نهادینه می کرد. اگر روزی به قدرت می رسیدیم، هستی و دودمان مخالفان شیخ محمد عبدالوهاب را برباد می دادیم.
روز و شب به بدگویی از آن ها مشغول بودیم. کینه ای نسبت به دشمنان مسلمان شیخ در دل داشتیم که تنها در قلب پادشاهان ستمگر و جنایتکاران پیدا می شود.
روزی نامه شیخ محمد عبدالوهاب را به یکی از عالمان بزرگ دورانش – شیخ سلیمان بن سحیم[17]- مطالعه می کردیم. او را به زشتی مخاطب قرار داده:
«...ولی سلیمان بن سحیم چارپا، معنای عبارت را نمی فهمد»[18].
او را نوعی دیگر هم توصیف کرده:
«این مرد گاو است!! و انجیر را از انگور تشخیص نمی دهد»[19].
درباره او و دیگران می گوید: این ها تلاش دارند «این دین را انکار کرده، از دین بی زاری بجویند»[20].
نامه هاي شيخ محمد عبدالوهاب، مشکلاتی زیادی برای این عالم اهل نجدی پدید آورد. به خاطر می آوردم وقتی نامه های شیخ را به او می خواندیم، شبی را تا صبح بیدار ماندیم و درباره او گفتگو می کردیم. آرزو می کردیم دوران زندگی او را درک کرده بودیم و با بریدن سر او به خدا نزدیک می شدیم!!
تاثیر این نامه ها تا امروز باقی مانده است. تا جایی که وهابی معاصر، دکتر «عبدالله عثیمین» کتابی تحقیقی را با نام «موقف سلیمان بن سحیم من دعوة الشيخ محمد عبدالوهاب»؛ «موضع سلیمان بن سحیم نسبت به دعوت شیخ محمد عبدالوهاب»[21] منتشر کرده است.
ديدكاه طرفداران عبدالوهاب به جنبش اخوان المسلمين :
به یاد می آورم در مسجد الدعوة -یکی از مهمترین مساجد وهابیان- بودیم. خبر از دنیا رفتن شیخ «عمر تلمسانی»- رهبر جنبش اخوان المسلمین- را شنیدیم. یکی از حاضران پیشنهاد کرد برای او از راه دور نماز بخوانیم. دستور دادیم، پیشنهاد دهنده را از مسجد بیرون کنند. فریاد می زد: مگر شیخ عمر تلمسانی از انقلابیان بر ضد حکومت سکولار ناصری در مصر نبود.
جواب دادیم: اخوان المسلمین از دعوت کنندگان به شرک هستند...حداکثر این که مذهبی هستند نه سلفی... اگر اخوان المسلمین پیروز شوند، قدرت به دست مشرکان خواهد افتاد... حداکثر این که حنفیهای مذهبی حکومت خواهند کرد... ابوحنیفه از جمال عبدالناصر بهتر نبوده!!
این گونه، از پیشینیان، ابوحنیفه و در میان معاصران، عمر تلمسانی را تحقیر می کردیم. با این روش، امّت اسلامی، بدون تاریخ باقی می ماند.
در حقیقت بعد از اینکه خداوند مرا به وسیله کتاب شیخ سلیمان بن عبدالوهاب نجات داد، احساس کردم به گروهی متمایل شده بودم که برای راهزنی، نیروی لازم را نداشت، برای تامین این هدف هم گروهی دینی تاسیس کرده بود. گویی جنایتکارانی بودیم، در لباس واعظان.
با این حال، ما قربانی کتابها و نامه های شیخ محمد عبدالوهاب شده بودیم.
او با کتابها و نامه هایش باعث شده بود، واژه ای بر ضد صهیونیسم، مسیحیان صلیبی، کمونیسم یا سکولاریسم، به زبان نیاوریم ولی بر ضد مسلمان کتابهای فراوان بنویسیم، چون مسلمان دیگر، دیدگاهی مخالف نظر شیخ انتخاب کرده بودند. باور ما این بود که دیدگاه و سخن شیخ محمد عبدالوهاب تنها قرآئت صحیح از دین است و انتخاب دیگران، همان کفری است که انسان را از اسلام بیرون می کند.
شیخ محمد عبدالوهاب برای ما، خط فاصل «کفر و ایمان» و «شرک و توحید» بود.
تناقض عبدالوهاب در مسئله توسل :
اندیشه شیخ محمد عبدالوهاب بر اساس دلایل برگرفته از کتاب و سنّت پی ریزی نشده بود. او توسّل به شخص رسول خدا(ص) را بعد از وفات ایشان، نوعی شرک اکبر و موجب خروج انسان از اسلام می دانست. معتقد بود ریختن خون کسانی که چنین توسّلی را جایز بدانند، حلال است، آنها را بدتر از کافران قریش می دانست و با زبان تندش به مخالفان طعنه می زد. بهره مخالفانش از او تحقیر بود... جنگی را رهبری کرد که قربانیش هزاران مسلمان بود... آتش این جنگ را افروخت و تا امروز همچنان شعله ور است.
همچنان مساله توسّل به مردگان، بزرگترین مساله ای است که پیروان شیخ، به خاطرش جنگ های بزرگی با مسلمانان به راه می اندازند. ولی شیخ محمد عبدالوهاب- با تمام این ملاحظات- هر چه ساخته بود و بنیان گذارده بود، ویران کرده است. او گفته:
«برخی فقهاء، توسّل به انسانهای صالح را اجازه داده اند. برخی دیگر توسّل را مخصوص به شخص پیامبر(ص) دانسته اند. بیشتر عالمان از چنین توسّلی نهی کرده و ناپسند می شمارند. بنابراین توسّل، مساله ای فقهی است. هر چند دیدگاه صحیح در اعتقاد ما نظر جمهور علماست: توسّل مکروه است. به همین دلیل بر انجام دهنده توسّل خرده نمی گیریم چون در مسایل اجتهادی خرده گیری جایی ندارد»[22].
این فتوا، یکی از عجیب ترین فتواها در نظر من بود. اندیشه ای را که شیخ در ذهنم غرس کرده بود، از بین برد. معتقد بودم توسّل به مرده، نوعی شرک اکبر است ولی با این فتوا، شیخ به تناقض گویی افتاده بود. او توسّل را مساله ای فقهی معرفی کرد نه یکی از مسائل اصول دین... او بیان کرده بود: توسّل با کفر و ایمان و شرک و توحید ارتباطی ندارد!
معتقد هستم نشر این فتوا در میان وهابیان تندرو، مساله ای ضروری است تا آنان را از غلو و تندروی در رفتار با توسّل کنندگان، نجات دهیم. باید درک کنند، شیخ مبانی فکری خود را در تکفیر مخالفانش بر اساس کتاب و سنّت پی ریزی نکرده، به همین دلیل هم دچار تناقضهای فراوان شده است.
وقتی برادران ما تناقضهای شیخ را درک کنند، از غلو و تکفیر مسلمانان که توسّط کتابها و نامه های شیخ ریشه گذاری شده، نجات خواهند یافت.
ضروری است برای برادران وهابی، تصوّر متناقض و عجیبی را که بر اندیشه شیخ حاکم است، تبیین کنیم. در این صورت، دشمنی مسلمانان از درونشان از بین رفته، از فساد و تکفیر و ظلم یا ذلیل کردن مسلمان دست برخواهند داشت.
عبدالوهاب ومشكل تشكيك در تراث امت اسلام :
کسانی که با تناقضهای شیخ آشنا شوند، شناخت اندک او را از توحید و فاصله او را با فهم آیات و روایات توحید، درک خواهند کرد.
این تناقض را در فتوای شیخ خواهیم یافت: در فتوای شیخ کتابهای مذاهب چهارگانه اهل سنّت، «عین شرک»[23] معرّفی شده است.
معناي اين فتوا اين است كه تمامي نگاشته مسلمانان در مدّت طولانی پیش از دوران شیخ محمد عبدالوهاب، به ویژه از آغاز قرن چهارم هجری، کتابهایی شرک آلود بلکه عین شرک می باشد. چنین فتوایی باعث شک مسلمانان در تمامی میراث کهن خویش خواهد شد.
به همین جهت می بینیم شیخ، این عقیده خود را پنهان کرده، فتوا می دهد که کتابهای مذاهب اهل سنّت را باطل نمی داند ولی در دوران تحصیل، وقتی در درس توحید شیوخ عربستان شرکت می کردیم، به یقین رسیدیم دیدگاه شیخ و شاگردان بزرگش این بوده: کتابهای مذاهب چهارگانه اهل سنّت -به ویژه کتابهایی که درباره توحید نوشته اند- عین شرک است. وقتی با خودم در این مساله اندیشیدم، به این باور رسیدم که شیخ قبل از آشکار کردن دعوتش، وقتی در میان پیروان مذاهب چهارگانه بود، به پنهان کردن دیدگاهش درباره کتابهای مسلمانان پناه می برد، ولی وقتی کنار پیروان خود قرار گرفت، آشکارا بیان کرد: کتابهای مذاهب چهارگانه، عین شرک است. این روش همان مسلک پیروان شیخ از زمان شیخ تا امروز بوده است.
آنها درباره کتابهای مسلمانان- به جز کتابهای شیخ و پیروانش- ایجاد تردید می کنند. نیازمند مقایسه برخی عبارت ها هستیم. برای درمان اندیشه وهابی از این مقایسه بی نیاز نخواهیم بود. اندیشه وهابی، فاقد دیدگاهی روشن درباره روش خطرناک شیخ است آن ها با خطر تردید افکنی در میراث و کتابهای امّت اسلامی آشنا نیستند. این روش خطرناک است چون میان ما و میراث فکریمان گسست ایجاد می کند. این عبارات از شخصیّتی است که به تصوّف گرایش ندارد. یکی از رهبران اندیشه اسلامی در دوران معاصر: شیخ علامه «سعید حوی». او در کتاب ارزشمندش به نام «جولات فی الفقهین الکبیر و الأکبر»؛ «گشت و گذاری در فقه کبیر و اکبر»، خطرناک بودن دیدگاه شیخ محمد عبدالوهاب را در این مساله روشن کرده است. او در این باره نوشته است:
«قرن چهاردهم هجری فرا رسید و مسلمانان را در اوج ضعف، سقوط، از هم گسیختگی و ... قرار داد. عالمان و مبلغان عادل با وجود تفاوت در اجتهادشان، در برابر موج ارتداد از اسلام ایستادگی کردند. همچنین در برابر استمرار ناخالصی در جریان اسلامی، مقاومت نمودند. عکس العملهای خشونت آمیزی در مقابل وجود ناخالصی ها انجام گرفت. این عکس العمل ها عبارت بود از شک افکنی در تمامی میراث امّت اسلامی. شایسته بود عالمان دینی با ناخالصی های به ارث رسیده ای که رسول خدا-صلی الله علیه و آله- از آن در آینده مسیر امّت اسلامی سخن گفته بود، مخالفت می کردند، باید با حجم بالایی از تألیفات که خیر و شر در آن آمیخته شده بود مبارزه می کردند، همچنین سزاوار بود با گروههای بسیاری که به جای حرص بر خیر، بر ناخالصی حریص اند مخالفت می کردند. کسانی که همانند اصرار بر سنّت پیامبر، به سنّت شیوخ اصرار می ورزند، کسانی که نسبت به دیدگاه شیوخ تعصّب می ورزند حتی اگر مشخص شود، سنّت مورد اعتماد نبوی، با دیدگاه این شیوخ در تعارض است. نمونه روشن این روش، طریقت های بی بصیرت صوفیه است. این روش باعث به وجود آمدن عکس العملهای فراوانی شد. شدیدترین عکس العملها، از طرف برخی گروههای سلفی بود که در تمامی میراث فقهی و فرهنگی به بهانه وجود ناخالصی، تشکیک می کردند. ناگهان خود را در برابر جریانی دیدیم که در میراث حقیقی امّت و مکاتب فقهی و بزرگان این مکاتب تشکیک می نمود. خود را در برابر جریانی یافتیم که به اغلب امّت اسلامی در طول تاریخ، بدگمان بود. اطمینان به میراثی که توسط شخصیت های اسلامی عرضه شده بود، لرزان شد. جریان سلفی در این تشکیک، میان مرحله خیر و خلوص یا مرحله شرارت یا مرحله اختلاط با ناخالصی ها تفاوت قایل نشد. آنها میان شخصیت های تجددگرا و شخصیت های منحرف و میان گرایشهای حقگرا و دیگر گرایشها، در طول دورهای تاریخ تفکیک نمی کردند. کار به جایی رسید که گمراه دانستن، تکفیر و فاسق اعلام کردن امّت اسلامی، روش عده بسیاری شد.
به جای این که عکس العمل در برابر ناخالصی ها، تلاش برای نجات خوبی های موجود در کنار ناخالصی ها باشد، دعوتهایی به وجود آمد که تمام خوبی ها را به بهانه ناخالصی ها از بین می برد. جنگ تحمیل شده بر جنبش اسلامی معاصر شامل سه بخش بود: رویارویی با جریان ارتداد، رویارویی با استمرار وجود ناخالصی ها و رویارویی با عکس العملهای تندروانه...»[24]
این حالت شیخ محمد عبدالوهاب بود که توسط یکی از متخصصان آشنا با وهابیّت ترسیم شده است. کسی که در طول حیاتش با آنان زندگی کرده، در پایان زندگی اش، تجربه خود را با وهابیّت به نگارش درآورده. ما سخن او را به شکل کامل نقل کردیم.
وقتی شیخ محمد عبدالوهاب درباره کتابهای عالمان امّت اسلامی حکم صادر کرد و تمامی این کتابها را عین شرک توصیف کرد، در تمامی نوشته های آنان درباره توحید، شک کردیم. ما را در کتابهای خود درباره توحید، زندانی کرده بود و با شطحیات و انحرافات او در تفسیر آیات توحید در قرآن کریم آشنا نبودیم.
توحيد عبد الوهاب بر اثر انفعال وى از توحيد اهل تسنن وتشيع نشات گرفته است :
سخنی دیگر در تبیین هدف ما در این بحث:
شیخ محمد عبدالوهاب، انحراف مشخصی را در برابر خود، از طرف برخی مسلمانان متعصب مشاهده می کرد. برخی مسلمانان نسبت به مذاهب چهارگانه، تعصّب خاصی داشتند. آن ها به شدّت به تمامی کتابهای پیشینیان در موضوع توحید، تمسّک کرده، میان حقّ و باطل تفاوت قایل نمی شدند. شیخ محمد عبدالوهاب، تمامی همّ و غمش را صرف برطرف کردن تعصّب موجود نسبت به میراث پیشینیان، نمود. نقد این افراد، اساسی ترین انگیزه شیخ در تلاشهایش بود. این روش برای شیخ بسیار خطرناک بود. عواقب خطرناکی برای او داشت. شیخ با هدف از بین بردن انحراف پیشین، انحراف جدیدی را ایجاد کرد... انحراف هم با هر انگیزه ای که باشد، انحراف است!!
شیخ وظیفه داشت، کتابهای پیشینیان درباره توحید را بر قرآن کریم و سنّت صحیح عرضه کند، نه این که انفعال و عکس العمل او را به صدور چنین فتوایی کشانده، این کتابها را عین شرک معرّفی کند.
نمونه هایی از این خطر را در تمامی کتاب ها و نامه های شیخ محمد عبدالوهاب مشاهده می کنیم. او تصریح می کرد این کتابها را با هدف «دفاع» از توحید، بر ضد مخالفان و منتقدان روش خود در طرح مساله «توحید»-یعنی عالمان بزرگ امّت اسلامی در دوران کهن و دوران معاصر- نوشته است. غرق شدن او در رد تمامی میراث مسلمانان درباره توحید، حتّی باعث شد شیخ اهتمامش را در رد کردن اذین نوشته ها از دست بدهد. در نتیجه، هدف اساسی و گرایش اصلی شیخ، رد کردن کتاب های پیروان مذاهب چهارگانه درباره توحید شد– صدها عنوان کتاب- این کتاب ها از دوران پیشین تا زمان شیخ نگاشته شده بود. انگیزه نخست شیخ، باطل کردن همه کتابهای آنان در موضوع توحید بود. شیخ برای تبیین توحید به روشی که در قرآن بیان شده بود، تلاش نمی کرد، بلکه در ردیه نویسی بر نگاشته های امام رازی درباره توحید، و نوشته های دیگر بزرگان اهل سنّت غرق شده بود. شیخ با هدف کنار زدن آنان، در انحرافات خطرناکی افتاد. شیخ تباه شد و از توحید قرآنی منحرف گردید. شیخ در شور حماسه دفاع از دیدگاهش درباره توحید و در موضع گیری بر ضد هجوم منتقدان و عالمان گذشته و جدید جهان اسلام، غرق شده بود.
شیخ محمد عبدالوهاب، پیش از نوشتن کتاب خود درباره توحید، دهها کتاب را دیده بود. تفسیر آیات توحیدی قرآن را در تمامی کتاب های تفسیر قرآن – که صدها کتاب می باشد- از دوران گذشته تا زمان خود، بررسی کرده بود. این کتاب ها پژوهشهای مجتهدان بود و به شکل طبیعی دارای محتوایی صحیح و نادرست بود. شیخ با انگیزه رویارویی با مطالب نادرست در کتابهای پیشین، فریفته قدرتش در فهم توحید شد. به همین جهت «عقل» بشری خود را رقیب قرآن در طرح مفهوم توحید قرار داد. او به این حد اکتفا نکرد بلکه معتقد شد تمام تلاش های مفسّران گذشته، برای شناخت آیه های توحیدی قرآن کریم، همگی عین شرک است و او تنها کسی است که به فتوحات ربّانی دست یافته و آیات توحید را درک کرده است، تنها اوست که آیات توحید را موافق اراده خداوند و رسولش تفسیر کرده است.
او به این حد هم اکتفا نکرد، بلکه در طول بیست سال، سیصد جنگ را رهبری کرد و سرنوشت تمامی مخالفان خود را در تفسیر آیه های توحیدی قرآن، سوزاند و با آن ها جنگید.
***
از برادران وهابی، خواهش دارم، همان گونه که با کتابهای شیخ تعامل دارند، برای کتاب های توحید عالمان مسلمان گذشته و معاصر نیز، وقت صرف کرده، در پی گیری محتوای این کتاب ها صبر و تلاش داشته باشند، چرا که این کتاب ها، ثمره تلاش اندیشه هایی بسیار و عقل هایی بزرگ، در طول قرن ها تفکّر، پژوهش و تفسیر می باشد. از آن ها خواهش دارم، به بررسی زودگذر و قشری این کتابها اکتفا نکنند.
هدف این کتاب، کم کردن ارزش شیخ محمد عبدالوهاب یا هیچ کدام از شیوخ پیرو او نیست. می دانم که شیخ تلاش خود را در فهم توحید انجام داده است. این پژوهش تلاشی واقعگرا و علمی برای شناخت مسیر فکری شیخ است. هدف ملامت کردن شیخ یا توهین به او نیست. تلاشی است برای بررسی، فهم و تحلیل مسیر فکری شیخ محمد عبدالوهاب. ما در این پژوهش نکات مثبت و منفی شیخ را بیان می کنیم. هر چند در قلبمان محبّت شیخ وجود دارد، ولی حقیقت برای ما محبوب تر از شیخ است.
آرزوی ما این است که اندیشمندان معتدل وهابی، با پژوهش انتقادی اندیشه شیخ، برای اصلاح روش او در طرح حقیقت توحید قیام کنند. برای اصلاح و تعدیل نگاشته های شیخ در موضوع توحید، برای تشخیص بیماری موجود در کتاب های شیخ تا بتوانیم، دوای لازم را برای این بیماری شناسایی کنیم. به ویژه این که رهبران اسلام اتفاق نظر دارند، در نگاه شیخ به مساله توحید، شطحیات بزرگی وجود دارد. به دلیل وجود همین شطحیات هم اندیشه شیخ در تمامی جهان اسلام، فتنه انگیزی کرده است.
فتنه كه از توحيد عبد الوهاب نشات گرفته است :
یکی از رهبران اهل سنّت در دوران ما، امام شیخ «محمد سعید رمضان بوطی» در کتاب ارزشمندش به نام «السلفية مرحلة زمنيّة مباركة لا مذهب إسلامي»؛ «سلفی گری، دوره زمانی مبارک نه مذهبی اسلامی» در نقد فتنه توحید که توسّط شیخ محمد عبدالوهاب اختراع شده، گفته است:
«ولی معتقد هستم این آثار- با وجود بزرگی و خطرناک بودن پیامدهایش- از لوازم حتمی پیدایش این مذهب و گسترش آن است[مذهب شیخ محمد عبدالوهاب] ...:
آزار گوناگون و فراوانی که به دنبال پیدایش این فتنه و بدعت در جهان اسلام به وجود آمد. جریانی که با وحدت مسلمانان، مبارزه کرده، برای از بین بردن انس و الفت و تبدیل همکاری جهان اسلام به درگیری و دشمنی، تلاش بسیاری می کند. همه مردم می دانند هیچ شهر و روستایی در سرتاسر جهان اسلام باقی نمانده که پاره های این فتنه به آن نرسیده، به واسطه این جریان گرفتار تفرقه و پراکندگی نشده باشد. هر خبر خوشحال کننده و امیدبخشی درباره بیداری اسلامی دیده و شنیده ام و به هر اندازه از نفوذ فراوان بیداری اسلامی را در اروپا، آمریکا و آسیا اطلاع پیدا کرده ام، در مقابل اخبار این فتنه زشت را نیز شنیده و دیده ام. فتنه ای که به سمت این جوامع کشانده می شود، این اخبار سینه را پردرد کرده، گلو را را می فشارد و شخصیّت مسلمان در تاریکی ناامیدی و نگاه دردناک و منفی به آینده گرفتار می نماید.
در سال گذشته- سال 1406 هجری قمری- یکی از میهمانان «رابطة العالم الإسلامي»؛ «سازمان جهان اسلام» - این سازمان در کشور عربستان فعالیت می کند- و برای مشارکت در فصل فرهنگی این کشور دعوت شده بودم. به همین مناسبت توانستم با تعداد زیادی از مهمانان این سازمان که از اروپا، آمریکا، آسیا و آفریقا در این همایش شرکت کرده بودند، آشنا شوم. بیشتر مهمانان، در کشورهایی خود، مسوولان مراکز تبلیغات دینی یا جزو کارکنان این مراکز بودند. نکته عجیبی که دردهای پراکنده را در جان هر مسلمان با اخلاص برمی انگیزد، این بود: وقتی از هر کدام از میهمانان، جداگانه درباره روند تبلیغات اسلامی در مناطق خود، سوال کردم؛ تنها یک پاسخ شنیدم، هر کدام از میهمانان با تلخی و تأسّف همین پاسخ را دادند: تنها مشکل ما اختلافها و دشمنی هایست که جریان سلفی گری[وهابیّت] برمی انگیزد»[25].
كتابهاى عبدالوهاب در رد كتابهاي توحيد شيعيان وسنيان :
خواستگاه اين فتنه، توحید عجیبی است که شیخ محمد عبدالوهاب اختراع و ابداع کرده است. از زمانی که شیخ توحید خود را مطرح کرده تا امروز، «اندیشه وهابیت» نه تنها در برابر شیعیان دوازده امامی که در برابر تمامی مذاهب اسلامی، موضع خصومت آلودی را اتخاذ کرده است. اندیشه وهابیت، از دوران شیخ تا امروز، با تمام مخالفان کتابهای مربوط به توحید شیخ، مبارزه کرده است. برای رسیدن به فهمی بهتر از سخنان شیخ محمد سعید رمضان بوطی، در فتنه آفرینی وهابیّت، برخی کتابهای وهابیّت را از زمان شیخ تا امروز، در رد تمامی مذاهب اسلامی، مطرح می کنیم.
برادران وهابی ما فقط زمانی می توانند ضرورت تجدید نظر در توحید شیخ و ضرورت ایجاد گسست از گمراهی های شیخ در موضوع توحید و ضرورت مراجعه به کتاب های عالمان اسلام در تبیین انحرافات شیخ را درک می کنند که نگاهی به عنوان این کتاب ها داشته باشند. در اینجا به شکل گذرا، کتاب های نگاشته شده در دروان فتنه را معرفی کرده ایم. فتنه ای که برخواسته از نوشته های شیخ محمد عبدالوهاب در موضوع توحید می باشد. در این نوشته ها، به کتاب های مسلمان، گروه ها و شخصیّت های اسلامی طعنه زده شده:
1-النبذة الشریفة فی الرّد علی القبوریین نوشته شیخ وهابی «حمد بن ناصر تمیمی»، 1225 هجری قمری
2-3-4-«دحض شبهات علی التوحید» و «الانتصار لحزب الله الموحدین علی المجادل عن المشرکین» و «تأسیس التقدیس فی کشف شبهات ابن جریس» نوشته شیخ وهابی «عبدالله بن عبدالرحمن أبابطین»، 1282 هجری قمری
5-6-«کشف ما ألقاه إبلیس علی قلب داود بن جریس» و «المورد العذب الزلال من نقض شبه أهل الضلال» نوشته نوه شیخ محمد عبدالوهاب به نام شیخ «عبدالرحمان بن حسن بن شیخ محمد عبدالوهاب»، 1285 هجری قمری.
7-10-«الإتحاف فی الرد علی الصحّاف» و «دلائل الرسوخ فی الرد علی المنفوخ» و «منهاج التأسیس و التقدیس فی کشف شبهات داود بن جریس» و «البراهین الإسلامیة فی ردّ الشبه الفارسیّة» نوشته یکی از نوادگان شیخ محمد عبدالوهاب به نام شیخ «عبداللطیف بن عبدالرحمن بن حسن». 1293 هجری قمری.
13-11. «الرّد علی شبهات المستغیثین بغیر الله» و «تنبیه النبیه و الغبی فی الرّد علی المدارسی و السفدی و الحلبی» نوشته «احمد بن ابراهیم بن عیسی»، 1329 هجری قمری
14. «غایة الأمانی فی الرّد علی النبهانی» نوشته شیخ وهابی «أبی المعالی محمود بن شکری آلوسی». 1342 هجری قمری.
17-15. «الأسئلة الحداد فی الرّد علی علوی الحداد» و «الصواعق المرسلة الشهابیة علی الشبه الداحضة الشامیة» و «الضیاء الشارق فی رد شبهات الماذق المارق» نوشته شیخ وهابی «سلیمان بن سمحان نجدی»، 1349 هجری قمری.
18. «التنکیل بما فی تأنیب الکوثری[26] من الأباطیل» نوشته شیخ وهابی «عبدالرحمان بن یحیی معلمی»، 1386 هجری قمری.
19. «السیف المسلول علی عابد الرسول» نوشته شیخ وهابی «عبدالرحمن بن قاسم نجدی»، 1392 هجری قمری.
20. «الرّد علی ابن محمود» نوشته شیخ وهابی «عبدالله بن محمد بن حمید»، 1402 هجری قمری.
21. «الرّد الزلال فی التنبیه علی أخطاء الظلال فی إثبات شرکیات سید قطب» نوشته شیخ وهابی «عبدالله بن محمد دویش». 1408 هجری قمری.
22. «عقیدة المسلمین فی الرد علی الملحدین و المبتدعین»، نوشته شیخ وهابی «صالح بن إبراهیم بلیهی»، 1410 هجری قمری.
23. «تقویة الیقین فی الرد علی عقائد المشرکین»، نوشته شیخ وهابی «حسن بن علی قنوج» 1253 هجری قمری.
24. «بین کلمة التوحید و الرد علی الکشمیری» نوشته شیخ وهابی «عبدالرحمان بن حسن» 1285 هجری قمری.
25. «صیانة الإنسان فی الرّد علی أحمد زینی دحلان»، نوشته شیخ وهابی «محمّد سهوانی» 1326 هجری قمری.
26. «الرّد علی شبه المستغیثین بغیر الله» نوشته شیخ وهابی «احمد بن ابراهیم بن عیسی» 1329 هجری قمری.
27. «منظومة فی الرّد علی أمین العراقی بن حنش» نوشته شیخ وهابی «ابراهیم بن عبداللطیف».
28. «السراج المنیر» این کتاب در ردّ جماعت تبلیغ اسلامی توسط شیخ وهابی «تقی الدین هلالی» نوشته شده است.
29. «الحرکة الوهابیّة» این کتاب در ردّ عالم سنّی دکتر «محمد بهی مصری» توسط شیخ وهابی «محمد هراس» نگاشته شده است.
30. «الدیوبندیة» در نقد علمای اهل سنّت شبه قاره هند توسط شیخ وهابی «طالب عبدالرحمن» نوشته شده است.
31. «جلاء العینین فی محاکمة الأحمدین» در این کتاب «ابن حجر هیتمی» یکی از بزرگان اهل سنّت به شرک متّهم شده است. نوشته شیخ وهابی «نعمان آلوسی».
32. «الرّد علی البردة» نوشته شیخ وهابی «عبدالله بن عبدالرحمن (ابوبطین)» 1282 هجری قمری. در این کتاب امام «بویصری» به شرک متّهم شده است.
33. «دحض شبهات علی التوحید من سوء الفهم لثلاثة أحادیث» نوشته شیخ وهابی «عبدالله بن عبدالرحمن (ابوبطین)» 1282 هجری قمری.
34. «الإعلام بنقض کتاب الحلال و الحرام» این کتاب رد بر عالم سنّی معروف شیخ «یوسف قرضاوی» است. نوشته شیخ وهابی صالح الفوزان».
35. «الأستاذ أبوالحسن الندوی الوجه الآخر من کتاباته» در این کتاب مخالفت «ابوالحسن ندوی» با توحید شیخ محمد عبدالوهاب اثبات شده است. نوشته شیخ وهابی «صلاح الدین مقبول احمد».
36. «خلاصة دین الجماعة الإسلامیة» این کتاب برای اثبات اهل بدعت و گمراه بودن عالم سنّی «ابوالاعلی مودودی» توسط شیخ وهابی «نذیر احمد کشمیری» نوشته شده است.
37. «هل المسلم ملزم باتباع مذهب معیّن» این کتاب برای اثبات بدعت گذار و گمراه بودن پیروان مذاهب چهارگانه اهل سنّت توسط شیخ وهابی «محمد سلطان معصومی» نگاشته شده است.
38. «وقفات مع جماعة التبلیغ» این کتاب تلاش دارد بدعت گذار و گمراه بودن جماعت نامبرده را اثبات کند و توسط شیخ «نزار ابراهیم عجمی» نوشته شده است.
39. «الرد الکافی علی مغالطات الدکتور عبدالواحد وافی» نوشته شیخ وهابی «احسان الاهی ظهیر»
40. «المعیار لعلم الغزالی» نوشته شیخ وهابی «صالح بن عبدالعزیز آل شیخ»
41. «الآیة الکبری علی ضلا النبهانی فی رائته الضغری» نوشته شیخ وهابی «آلوسی»
42. «الأنوار الکاشفة لتناقضات السقاف الزائفة» نوشته شیخ وهابی «علی بن حسن حلبی»
43. «براءة أهل الفقه و أهل الحدیث من أوهام محمد الغزالی» نوشته «مصطفی سلامة»
44. «تهدیم المبانی فی الرد علی النبهانی» نوشته شیخ وهابی «ابن عیسی»
45. «الرد العلمی علی حبیب الأعظمی» نوشته «علی حسن» و«سلیم هلالی»
46. «الرد علی رسالة ابن عفالق» نوشته شیخ وهابی «عثمان بن معمر»
47. «نظرات و تعلیقات علی ما فی کتاب السلفیة للبوطی من الهفوات» نوشته شیخ وهابی «صالح فوزان»
48. «عداء الماتریدیة للعقیدة السلفیّة» - یکی از فرقه های اهل سنّت- نوشته شیخ وهابی «شمس الدین افغانی»
49. «القطبیة هی الفتنة فاعرفوها» این کتاب در اثبات بدعت گذار و گمراه بودن سید قطب، توسط شیخ وهابی «عدنانی» نوشته شده است.
50. «القول البلیغ فی التحذیر من جماعة التبلیغ» این کتاب با هدف هشدار دادن نسبت به جماعت تبیلغ یکی از بزرگترین گروه های تبلیغی اهل سنّت، توسط شیخ وهابی «حمود تویجری» نوشته شده است.
51. «الإیضاح و البیان فی أخطار طارق السویدان» نوشته شیخ وهابی «احمد تویجری»
52. «القول السدید فی الرد علی من أنکر تقسیم التوحید» نوشته شیخ وهابی «عبدالرزاق عباد»
53. «الجماعات الإسلامیة فی ضوء الکتاب و السنة» این کتاب با هدف اثبات بدعت گذار و گمراه بودن جنبش های اسلامی اهل سنّت در جهان اسلام توسط شیخ وهابی «سلیم هلالی» نوشته شده.
54. «مؤلفات سعید حوی» پژوهشی در اثبات گمراهی سعید حوی. نوشته شیخ وهابی«سلیم هلالی»
55. «الإیضاح و التبیین لما وقع فیه الأکثرون من مشابهة المشرکین» نوشته شیخ وهابی «حمود تویجری»
56. «إیضاح المحجّة فی الرد علی صاحب طنجة» در اثبات گمراه بودن رهبر اهل سنّت در سرزمین مغرب «احمد بن محمد غماری» نوشته شده است.
57. «فضائح و نصائح» این کتاب مشتمل است بر تجریح و گمراه معرفی کردن عالمان بزرگ اهل سنّت معاصر. نوشته شیخ وهابی مقبل وادعی.
58. «إسکات الکلب العاوی یوسف القرضاوی» نوشته شیخ وهابی «مقبل وادعی».
59. «إقامة البرهان علی ضلال عبدالرحیم طحان» نوشه شیخ وهابی «مقبل وادعی».
60. «العواصم مما کتب سید قطب من القواصم» نوشته شیخ وهابی «ربیع بن هادی مدخلی»
61. «مطاعن سید قطب فی أصحاب رسول الله(ص) » نوشته شیخ وهابی «ربیع مدخلی»
62. «أضواء إسلامیة علی عقیدة سید قطب و فکره» هدف این کتاب اثبات این باور است که سید قطب بر اساس عقیده مشرکان از دنیا رفته است. نوشته شیخ وهابی «ربیع مدخلی»
63. «التنکیل بما فی لجاج أبی الحسن من الأباطیل» نوشته شیخ وهابی «ربیع مدخلی»
64. «منهج أهل السنة و الجماعة فی نقد الرجال و الکتب و الطوائف» در بیان گمراهی عالمان بزرگ و معاصر اهل سنّت و همچنین گمراهی جنبش های اسلامی، توسط شیخ وهابی «ربیع مدخلی» نوشته شده است.
65. «الغادة» نوشته شیخ وهابی «مقبل وادعی» او درباره عالم سنّی «محمد بن علی مالکی» نوشته: او یکی از سران گمراهی و مبلّغ از مبلغان شرک است.
66. «فضائح و نصائح» نوشته شیخ وهابی «مقبل وادعی» در این کتاب درباره عالم اهل سنّت «حسن ترابی» نوشته: ترابی که خدا چهره اش را به خاک آلوده کند، به کفر نزدیک تر است.
67. «شریط الضوابط» نوشته شیخ وهابی «عبید جابی» او درباره تفسیر فی ظلال القرآن نوشته: این تفسیر در سایه سار قرآن نیست بلکه در سایه شیطان است.
68. «الحد الفاصل بین الحق و الباطل» نوشته شیخ «ربیع مدخلی» در این کتاب نوشته: سید قطب گمراهی بزرگ است.
69. «التحفة» نوشته شیخ وهابی «مقبل وادعی» درباره سید جمال الدین و محمد عبده نوشته: هر دو فرماسونر و کافر بودند!!
70. «فضائح و نصائح» نوشته شیخ وهابی «مقبل وادعی» در این کتاب درباره عالم اهل سنّت «عبدالرحیم طحان» نوشته است: بدعت گذار، ای عبدالرحیم در آتش سوختی، به طحان گوش ندهید او را رها کنید تا خمیر درست کند!
71. «مشاهداتی فی بریطانیا» نوشته شیخ وهابی «یحیی حجودی» او درباره عالم اهل سنّت شیخ مسعری می نویسد: او شخصیت خبیثی است، چون از توحید شیخ محمد عبدالوهاب انتقاد کرده است.
72. «جماعة واحدة لاجماعات» نوشته شیخ وهابی «ربیع مدخلی» درباره عالم اهل سنّت شیخ «محمد سعید رمضان بوطی» نوشته: او از دشمنان سنّت[وهابیّت] و دشمنان مکتب توحید است.
73. «المخرج من الفتنة» نوشته شیخ وهابی «مقبل وادعی» او درباره عالم اهل سنّت «سعید حوی» می نویسد: بدعت گذار است.
74. «الزلزال فیما انتقد علی بعض المناهج الدعویة من العقائد و الأعمال» نوشته شیخ وهابی «احمد بن یحیی نجم» در این کتاب بسیاری از رهبران اندیشه اسلامی اهل سنّت به گمراهی متهم شده اند. شخصیّت هایی مانند: شیخ راشد غنوشی، شیخ فتحی یکن، شیخ صبحی صالح، شیخ محمد ابوزهره، استاد انور جندی، دکتر عبدالکریم زیدان، شیخ حسن ایوب، شیخ مصطفی شکعه، استاد یوسف عظم، خانم زینب غزالی، استاد سمیح عاطف زین، استاد صابر طعیمه و تعداد زیاد دیگری از عالمان.
75. «المخرج من الفتنة» نوشته شیخ وهابی «مقبل وادعی». درباره امام «حسن بناء» گفته: بدعت گذاری منحرف بوده... گمراه بوده... یکی از پیشوایان اهل بدعت بوده... حسن بناء از سید قطب گمراه تر بوده است.
76. «منهج أهل السنة و الجماعة فی نقد الرجال و الکتب و الطوائف» نوشته شیخ وهابی «ربیع مدخلی» او درباره «ابو الاعلی مودودی» نوشته: مولفات مودودی و انحرافات عقلی، قلبی و رفتاری آن...
77. «فضائح و نصائح» نوشته شیخ وهابی «مقبل وادعی» در این کتاب درباره شیخ «ابوالاعلی مودودی» نوشته است: یکی از پیشوایان اهل بدعت به شمار می آید.
78. «جماعة لاجماعات» نوشته شیخ وهابی «ربیع مدخلی» درباره شیخ «عمر تلمسانی» نوشته: کتاب های او همگی طعن و زشت نمایی اهل سنّت و جماعت[وهابیت] است.
79. «شریط الفرسان الثلاثة» نوشته شیخ وهابی معاصر «عبدالله فارسی» درباره عالم اهل سنّت عبدالرحیم طحان نوشته: طاغوت و مبلغ شرک است. خود را در کفر انداخته است.
80. «الصبح الشارق فی الرد علی ضلالات عبدالمجید الزندانی فی کتابه توحید الخالق» نوشته شیخ وهابی «یحیی حجوری»
81. «شریط الطامات التی أتی بها محمد متولی الشعراوی» نوشته شیخ وهابی «فالح بن نافع حربی»
82. «تحذیر المسلمین من خطر الإخوان المسلمین» نوشته مجموعه ای از شیوخ وهابیّت. در این کتاب ادعا کرده اند، بزرگترین جنبش اهل سنّت در جهان، دشمن توحید شیخ محمد عبدالوهاب است.
83. «المخرج من الفتنة» نویسنده این کتاب درباره قاری قرآن شیخ «عبدالباسط مصری» نوشته: بدعت منکر را انجام می داد و توجهی نمی کرد .
--------------------------------------------------------------------------------
[1] تذكرة أولى النهى و العرفان 1/173
[2] «الدرر السنيّة في الأجوبة النجدية» 1965 میلادی ار الإفتاء عربستان سعودی چاپ دوم که شامل نامه ها و پرسشهای عالمان نجد و پیش از همه شیخ محمد عبدالوهاب و دیگر عالمان بعد از او تا دوران کنونی می باشد. این کتاب توسط شیخ عبدالرحمن بن قاسم عاصی قحطانی نجدی جمع آوری شده است.
[3] ر.ک «التذکرة» 1/33
[4] درباره جنگ های شیخ محمد عبدالوهاب بنگرید به کتاب (تاریخ نجد المسمى روضة الأفكار و الأفهام لمرتاد حال الإمام و تعداد غزوات ذوي الإسلام) نوشته تاريخ نگار وهابیت شیخ حسین بن غنام. ناشر المکتبة الأهلية رياض چاپ اول 1949
[5] کتاب «کشف الشبهات» ص 39 شیخ محمد عبدالوهاب
[6] همان ص43
[7] الدرر السنيّة في الأجوبة النجدية 1/ 120
[8] الدرر السنيّة في الأجوبة النجدية 10/31 این کتاب مشتمل است بر نامه های شیخ محمد عبدالوهاب و توسط شیخ عبدالرحمن بن محمد نجدی جمع آوری شده است.
[9] مجموعة مؤلفات الشيخ الإمام محمد عبدالوهاب 5/167 تهيه شده توسط عبدالعزیز رومی، دکتر محمد بلتاجی، دکتر سید حجاب؛ که در هفته شیخ محمد عبدالوهاب در دانشگاه امام محمد بن سعود منتشر شده است.
[10] دعاوی المناوئین لدعوة الشیخ محمد عبدالوهاب، عبدالعزیز بن محمد بن عبداللطیف، دار الوطن للنشر، عربستان، چاپ اول، 1412 هجری قمری
[11] الدرر السنية في الرسائل النجدية 10/193
[12] نوشته وهابي معاصر، أبوعبیده مشهور بن حسن آل سلمان، نشر دار الصمیمی، ریاض، چاپ اول 1415 ه.ق
[13] کتب حذّر العلماء منها 1/271
[14] الرسائل الشخصية للإمام الشيخ محمد عبدالوهاب، نامه 11 ص75
[15] خرج: منطقه ای است دارای روستاهای بسیار که بیش از هشتاد کیلومتر با ریاض فاصله دارد. ر.ک: المعجم الجغرافی للبلاد العربیة السعودية 1/392 همچنین معجم الیمامة 1/372
[16] الرسائل الشخصیّة للإمام الشیخ محمد عبدالوهاب نامه 34 ص232
[17] شیخ علامه سلیمان بن محمد بن احمد بن سحیم متوفی سال 1181 هجری قمری. یکی از عالمان بزرگ دوران خود بود. شیخ عبدالله بن عبدالرحمن آل بسّام وهابی معاصر نسبت به او اظهار ترحم نموده، زندگی نامه او را در کتاب «علماء نجد خلال ستة قرون» (2/381) زندگی نامه191 بیان کرده است. این کتاب در مکه توسط انتشارات مكتبة النهظة الحديثة منتشر شده. چاپ نخست سال 1398 هجری قمری.
[18] مجموع مؤلفّات الإمام الشيخ محمد عبدالوهاب 5/91-90
[19] همان
[20] همان 5/167
[21] ر.ک بحوث و تعليقات في تاريخ المملكة العربية السعودية؛ نوشته دکتر عبدالله عثیمین ص 113-91 ریاض، 1404 هجری قمری
[22] مؤلفّات الإمام الشيخ محمد عبدالوهاب، بخش سوم، فتواي شماره 68
[23] الدرر السنيّة في الفتاوى النجديّة 2/59
[24] جولات في الفقهين الكبير و الأكبر، شيخ سعيد حوى، ص 12-5
[25] السلفیة مرحلة زمنيّة مباركة لامذهب إسلامي ص 245-244
[26] «شیخ محمد زاهد کوثری» یکی از بزرگترین عالمان اهل سنّت در زمان خود بوده
ادامه مطلب
13 بار ازدواج يك وهابی سعودي در طول 3 سال
13 بار ازدواج يك سعودي در طول 3 سال
یک شاهزاده شصت ساله سعودی در سه سال ، سیزده بار ازدواج کرده است.به گزارش ادیان نیوز به نقل از واحد مرکزی خبر ،نشریه "العرب" چاپ انگلیس به نقل از مطبوعات عربستان نوشت یک مرد شصت ساله سعودی که به « شاهزاده منطقه الباحه» در جنوب غرب عربستان مشهور است در سه سال گذشته سیزده بار ازدواج کرده است.
وی در بیشتر موارد به دنبال ازدواج با زنانی است که از شوهران خود طلاق گرفته اند. با این حال این شاهزاده سعودی تا به حال با هیچ یک از این زنان بیش از دو ماه سر نکرده است.
روزنامه الریاض با انتشار این خبر نوشت شاهزاده منطقه الباحه بسیار ثروتمند است و در حالی با این سیزده زن مطلقه ازدواج کرده که همچنان با زن اول خود به مدت بیست و هشت سال است زندگی می کند و از او سه فرزند دارد.
الریاض بدون اینکه نام این شاهزاده سعودی را فاش کند افزوده وی به بهانه اینکه می خواهد فرزندان بیشتری داشته باشد از زنان مطلقه خواستگاری می کند و آنان فریب می خورند و ازدواج را می پذیرند اما نمی توانند بیش از دو ماه او را تحمل کنند.
این در حالی است که مهریه هر کدام از این سیزده زن بین سی تا چهل هزار ریال سعودی ، هفت تا نه هزار دلار ، بوده است.
العرب در پایان می نویسد: تعدد زوجات در عربستان امری شایع است به ویژه ازدواج با زنان مطلقه زیرا آنان پس از شکست در ازدواج نخستین، برای رهایی از تنهایی به راحتی قبول می کنند با هر کسی ازدواج کنند.
ادامه مطلب
وهابیون همدستان یهود و اسرائیل
وهابیون همدستان یهود و اسرائیل
مقدمه:
تحریف حقیقت اسلام و هجمه علیه مقدّسات آن، خنثی کردن و به انحراف کشیدنِ احکامی چون جهاد و فروکاستن دین به نماز، ممانعت از تجمع در زیارتگاهها به عنوان یکی از نمودها و پایگاههای وحدت و قدرت سیاسی مسلمانان و تخریب آنها به عنوان مظاهر شرک، و نیز ایجاد تفرقه و جنگهای داخلی و خونریزی بین مسلمانان از اهداف اصلی استعمار در خلق فرقۀ وهابیت بوده است (اختلاف اهل تشیّع و تسنّن که پیش از ظهور وهابیت، ده درصد بود، با فعالیتهای این فرقه امروز به نود درصد افزایش یافته است). استعمارگران که می دانستند اگر مسلمانان اسلام حقیقی را درک نمایند دیگر تن به استحمار و استثمار نخواهند داد، سیاست ظریفانه و مؤثر تخریب اسلام حقیقی و تقویت اسلامِ کاذبِ خود را در پیش گرفتند (بنا بر ضرب المثل عربیِ «آهن را تنها آهن می تواند ببُرَد» استعمار انگلستان تشخیص داد که تنها راه تخریب اسلام این است که با توسّل به حربۀ مذهب علیه مذهب، خودِ اسلام را وسیلۀ مبارزه با اسلام نماید یعنی همان شیوه ای که معاویه و اخلافش بدان متوسل گردیدند.ميرزا ملكم خان، از پيشگامان فراماسونري ايران و مؤسس فراموشخانه مي گويد: براي اين كه دين را از بين ببريم بايد از قالب دين استفاده كنيم). استعمارگران با قرار دادن اصل انکار سنّت رسول خدا(ص) و تکیه بر شعار «حسبُنا کتاب اللّه...کتاب خدا ما را بس است» در این فرقۀ نوظهور، مفتیان وهابی را جایگزین اوصیای رسمیِ پیغمبر(ص)کرده و با در دست گرفتن تفسیر قرآن، هدایتِ خوارج عصر جدید را در دست گرفته و توسط ایشان فتوا به تکفیر مسلمانان می دهند.
هنگامی که امیرالمؤمنین(ع) عبداللّه بن عباس را برای گفتگو با خوارج فرستاد بدو فرمود: «به قرآن بر آنان حجت میاور که قرآن تاب معانیِ گونه گون دارد...لیکن به سنّت و حدیث پیامبر(ص) با آنان گفتگو کن که ایشان را راهی نبود جز پذیرفتن آن».
لرد کرزون در توصیف مسلک وهابیت میگوید: «این دین عالیترین و پربهاترین دینی است که برای مردم به ارمغان آورده شده است!». جولد تسهیر، مستشرق یهودی نیز محمدبن عبدالوهاب را پیامبر حجاز خوانده و مردم را به متابعت از افکار او فرا می خواند. استعمارگران برای نابودی اسلام یک طرح دویست ساله تهیه کرده و به مرحلۀ اجرا نهاده اند. امروز سلفیون و وهابیون با نهادن نام «اسلام» بر تروریسم و سادیسم، به لطف رسانه های صهیونیستی که عبارت «تروریسم اسلامی» را به جای «تروریسم سلفی و وهابی» به کار می برند، به قدری در انجام وظیفۀ خود در ترسیم چهره ای درنده و خونریز از اسلام موفق عمل کرده اند که بسیاری از نوجوانان و جوانان مسلمان از بیان مذهب خود در مدارس و دانشگاههای غرب شرم می کنند (لطفاً رجوع فرمایید به عنوان «سازماندهیِ تروریسم بین المللی برای اعمال فشار بر دولتهای جهان»)
آخرین شگرد سازمان القاعده در استفاده از کودکان و نیز زنان روان پریش و عقب افتادۀ ذهنی در عملیات موسوم به انتحاری در عراق و انفجار ایشان با دستگاه کنترل از راه دور و موبایل های تغییر کاربری داده شده به عنوان چاشنیِ انفجاری، نمایانگر اوج توحّش و ورشکستگی اخلاقیِ پیروان ابن عبدالوهاب و ابن تیمیه است.
وهابيت که به عنوان جرياني انحرافي و وابسته به استعمار، وظيفۀ جلوگيري از تداوم و گسترش اسلام اصيل را بر عهده داشته است، تلاش در تخريب و ايجاد تزلزل در مباني فکري و اعتقادي شيعيان را به عنوان محور اصلي اين جريان دنبال ميکند. صهیونیزم و وهابیت که ظلم ستیزی، عدالت طلبی و آرمان خواهیِ تشیع(که ریشه در اعتقاد به مهدویت دارد) را بزرگترین تهدید برای منافع و موجودیت نامشروع خود می دانند امروز با تمام توان می کوشند تا از گسترش این فرهنگ در منطقه و نیز جامعۀ جهانی جلوگیری نمایند.
بن گوریون، بنیانگذار رژیم اسرائیل گفت: «بزرگترین نگرانی اسرائیل، ظهور محمد دیگری در منطقه است».
وهابیت و یهود:
در قرن نهم هجری مطابق با قرن پانزدهم میلادی، فردی به نام مانع احسایی(جد اول خاندان آل سعود) از قبیله یهودی عنیزه، زمینی را در نجد عربستان به دست آورد كه پس از او نوۀ پسری اش به نام موسی با جنگ و کشتار و غارت، املاک بسیاری را بر آن افزود. ابراهیم موسی یا ابراهیم موشه پسر موسی نقش مهمی در شکل گیری آل سعود داشت که نوه اش به نام مقرن سعود، رأس این خاندان به شمار می آید. مردخای ابراهیم موشه و فرزندانش با تغییر نام و انتخاب اسامی عربی، خود را در میان مسلمانان جا زدند. ناصر السعید، نویسندۀ سرشناس عربستانی نیز در کتاب «تاریخ آلسعود» که در دهۀ هفتاد میلادی به رشتۀ تحریر در آمد می نویسد: «نام جد یهودی آل سعود که مسلمان شد، مُردخای بن ابراهیم بن موسی از یهودیان بصره بود» (خاندان سعودی را بشناسیم؛ ناصرالسعید، ابومیثم، موسسۀ انتشارات فراهانی، تابستان 1367، ص 26- صفحه عن آل سعود، الوهابیین و آراء علماء السّنه فی الوهابیه). وی همچنین می نویسد: «پدر بزرگ محمد بن عبدالوهاب یک یهودی به نام شولمان قرقوزی بود که از ترکیه به حجاز مهاجرت کرده بود» (منبع پیشین؛ ص 33). «الیاس بن مقرن الیاهو، خاخام یهودیان نجران با شاه سعودی هم عصرش، عبدالعزیز بن عبدالرحمن هم تبار بوده و نسل هر دو به مقرن پسر مردخای می رسد»(صفحه عن آل سعود الوهّابيين وآراء علماء السنة في الوهّابيّه؛ السید مرتضی الرضوی، چاپ بیروت، صفحات 99 تا 103، به نقل از کتاب تاریخ آل سعود). یهودی بودن شاخه ای از فرزندان مردخای نشان می دهد که اسلام آوردن او ظاهری بوده است. برخی از قصاید عربی سروده شده در شبه جزیرۀ عربستان که از دو سه سدۀ گذشته تا به امروز باقی مانده اند نیز به یهودی بودن آل سعود اشاره کرده اند. یکی از افرادی که به این نسب در اشعار خود اشاره می¬کند، شاعر معروفِ نجدی، «حميدان الشويعر»(متوفای ۱۱۸۰ هـ. ق.) است که اشعار وطن دوستانه اش بسیار معروف است(پیشین؛ ص104). السعید با بررسی شجره نامۀ آل سعود اثبات می کند که اصل این خاندان به یهودیان سرزمین حجاز و مدینه باز می گردد. وی در ادامه، چگونگی حمایت یهودیان از جنبش محمد بن عبدالوهاب را شرح می دهد. وی سپس مراحل قرار گرفتن رهبری دینی در دست محمد بن عبدالوهاب و در کنار آن، واگذاری رهبری سیاسی عربستان سعودی به آل سعود که توسط یهودیان طراحی و اجرا شد را توضیح می دهد. ملک فیصل، شاهزادۀ سعودی در فصلی از کتاب خاطراتش می نویسد: «ما و یهود پسر عمو هستیم، لذا راضی نشدیم آن گونه که برخی می خواستند آنها را در دریا غرق کنیم، بلکه می خواهیم با آنها در فضای صلح و امنیت زندگی کنیم»- صفحه عن آل سعود، الوهابیین و آراء علماء السّنه فی الوهابیه. ناصر السعید در کتاب خود همچنین به ارتباط محرمانه و نزدیک آل سعود و بن گوریون، بنیانگذار رژیم اسرائیل اشاره میکند. وی می نویسد: «عبدالعزیزبن عبدالرحمن(بنیانگذار دورۀ جدید سلطنت آل سعود) در سال 1915 به سرپرسی کاکس نمایندۀ انگلستان در خاورمیانه کتباً تعهد داده است که خاک فلسطین را به یهودیان می بخشد!» -پیشین؛ ص 74 ).
در سند فوق که برای اولین بار در مجله کویتی العربی در شوال سال 1329 موافق با 1972 میلادی منتشر شده، سلطان عبدالعزیز مینویسد: «من سلطان عبدالعزیز بن عبدالرحمن آل الفیصل آل سعود هزاران بار نزد سر پرسی کوکس نماینده بریتانیا اقرار و اعتراف کردهام که مخالفتی با دادن فلسطین به یهودیان بینوا یا حتی غیر یهودیان ندارم و در اینباره هیچگاه از فرمان آنها تا قیام قیامت تخطی نخواهم کرد».
لازم به ذکر است که فهد بن عبدالعزیز در اکتبر 1981، طی طرحی هشت ماده ای خواهان به رسمیت شناخته شدن موجودیت رژیم اسرائیل در جهان اسلام شد. به رسمیت شناخته شدن رژیم صهیونیستی مجدداً در طرحی دیگر(در سال 1999)از سوی دیگر اميرعبداله ارائه گردید. عربستان همچنين در برابر اشغال دو جزيرۀ تيران و صنافير توسط رژیم صهیونیستی از سال 1967 سكوت اختيار كرده است. اين جزاير با اشراف بر ورودي خليج عقبه و بندر ايلات داراي موقعيت استراتژيكي حساسي براي كشتيراني رژیم صهیونیستی هستند. ضمناً عربستان سعودي از بندر ينبع نفت ارزان قيمت به فلسطین اشغالی صادر مي كند.در پي ناآرامي هاي اخير در خاورميانۀ عربي، روزنامۀ يديعوت آحارنوت كه معمولاً ديدگاههاي دولت صهيونيستي را بيان مي كند، به عربستان سعودي پيشنهاد اتحاد استراتژيك داد.
وایزمن، یکی از دیگر بنیانگذاران رژیم اسرائیل از قول چرچیل می گوید: «نخستین طرح بریتانیا تأسیس موجودیت سعودی و دومین طرح تشکیل و تأسیس موجودیت صهیونیستی به وسیلۀ بریتانیاست». برآیند جنگ جهانی اول، تأسیس دولت آل سعود و برآیند جنگ جهانی دوم، تأسیس دولت اسرائیل در سال 1948 بود.حاکمیت آل سعود و وهابيون در سرزمین وحی که زمینه هایش از دو قرن پیش توسط هامفری و ابن عبدالوهاب چیده شده بود ، در بحبوحۀ جنگ جهانی اول توسط توماس ادوارد لارنس، جاسوس نظامی ارتش انگلیس عملی گردید. لارنس همراهی فیصل(از سرکردگان آل سعود) را جذب کرده و او را وادار به همکاری با ژنرال ادموند آلنبی، فرمانده نیروهای انگلیسی در خاورمیانه در هدایت شورش عرب ها علیه ترک های عثمانی با وعدۀ برپایی امپراتوری عرب نمود. اسناد منتشرۀ وزارت امور خارجۀ انگلیس در سال ۲۰۰۰ نشان می دهد كه لارنس عامل شبکه جاسوسی صهیونیزم بین المللي بوده است. در این اسناد آمده که رونالد استورس یهودی، لارنس را با شبکۀ جاسوسی نیلی به ریاست آرونسون مرتبط کرد که در تاریخ معاصر از معروف ترین شبکه های صهیونیستی به شمار آمده است. سر مارتین گیلبرت، مورخ یهودی انگلیسی تبار و کارشناس معروف در خصوص مسائل اسرائیل در گفتگو با روزنامه جروزلم پست می گوید: بررسی برخی یادداشتهای لارنس که در مرکز اسناد و اوراق ملّی انگلیس موجود است نشان میدهد او از خواست صهیونیستها حمایت میکرده است. به طور مثال لارنس که در سال ۱۹۲۰ برای وینستون چرچیل کار میکرد به صراحت اعلام داشت که باید اراضی فلسطینی از کرانههای دریای مدیترانه تا رود اردن تحت عنوان سرزمین ملّی یهودیان به رسمیت شناخته شود. وینستون چرچیل در سال 1945 پس از کنفرانس یالته با عبدالعزیز ملاقات نمود و به او گفت: «برای من شرافت بزرگ و سرور فوق سرور است که که با مردی ملاقات نموده ام که حق بزرگی بر گردن من دارد. او دوست صدیقی در گرفتاری ها و سختی هاست و اگر او نبود، یهود به کمترین حق خود نمی رسید». این گفته چرچیل که: «من یک صهیونیست متعصب هستم و بدان افتخار می کنم» بیانگر اوج سرسپردگی وی به صهیونیزم بین المللی است. خاندان چرچیل درتاریخ بریتانیا بسیار بدنام است. به قول گلادستون: «هیچ چرچیلی از خاندان جان مارلبورو برنخاست که به اخلاق یا اصول پای بند باشد». وينستون چرچيل پسر لرد راندولف چرچیل از کارگزاران سرشناس لرد ناتانیل روچیلد بود.«عبدالعزیز که از سال 1902 تا 1953 حکومت را در دست داشت زمانی به سنت جان فیلبی، رابط وزارت امور خارجۀ بریتانیا گفته بود که او مسیحیان را برتر از مسلمانان غیر وهابی می داند. او توضیح داده بود که مسیحیان بر اساس دین خود عمل می کنند، اما مسلمانانی که از استنباط وهابیان دربارۀ توحید پیروی نمی کنند به گناه شرک آلوده اند(!)»- Elizabeth Monroe, Philby of Arabia, London,1973,pp.69-70
عبدالعزیز سعودی در سال 1935 به جرگۀ شهسواران طریقت باث (Order of the Bath) پیوست(وهابیگری؛ دکتر حامد الگار، ترجمۀ احمد نمایی، مؤسسۀ چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی). ب
عبدالعزیز 32 همسر از قبایل پرنفوذ عربستان اختیار کرد و از آنان داراي 34 پسر و 36 دختر گرديد. نتیجه زاد و ولد این فرزندان در طي هشتاد سال، شش هزار شاهزاده است که اکنون با استفاده از ثروت بیکران عربستان به عیش و نوش و خوشگذرانی مشغول میباشند. ملک عبدالعزیز منشوری دارد که به «منشور برادری» معروف است و در آن به صورت آشکار و بدون هیچگونه ابهام نحوه جانشینی بعد از خود را مشخص کرده است: «تا زمانی که پسرانم زنده هستند، قدرت به نوههایم نخواهد رسید». پسران وي که به ترتیب وارث پادشاهی شدند: سعود، فیصل، خالد، فهد و پادشاه كنوني عبداله است. با توجه به اين كه پسران باقي مانده از عبدالعزيز همگي در سن كهولت هستند، مدعياني در لايه هاي دوم و سوم خاندان آماده خيز به سوي تخت قدرت گرديده اند. شاهزاده های سعودی كه از سه نسل مختلف اند، هر یک در ائتلافهای گوناگون در برابر یکدیگر قرار گرفته اند. تحلیلگران بروز بحران جدّی در نظام سعودی را پس از مرگ عبداله پیش بینی می کنند. شاهزاده طلال بن عبد العزیز، یکی از اعضای برجسته خانوادۀ سلطنتی عربستان تصریح کرده است که سرنوشت این کشور پس از ملک عبداله تاریک و سیاه خواهد بود.
*لازم به ذکر است که السعید پس از چاپ و انتشار کتابش، در لبنان ربوده شده و پس از انتقال به عربستان در حوض اسید انداخته شد.
ادامه مطلب
شباهتهای خوارج با وهابیت
شباهتهای خوارج با وهابیت
اگر چند مسلک وهابیت غیراز مسلک خوارج است اما شباهتهای زیادی باهم دارند که مطالب ذیل به بیان آنها می پردازد :
این گفته وهابیان: «لادعاء الالله و لاشفاعة الالله و لا توسل الاّبالله و لا استغاثة الاّبالله»، شعار «لا حکم الا لله» خوارج را در ذهن تداعی میکند.
حضرت علی(علیهالسلام) در مورد این کلمه فرمود: «کلمة الحق یراد به الباطل»، یعنی ـ کلمه حق است، چون مطابق با آیه کریمه «اِنْ الحکم الاّ لله» است و اراده باطل است، زیرا منظور از آن را امیری گرفتند که فقط باید خدا باشد و غیر از او کسی نباید حکومت کند. لازمه حکومت خداوند در میان مردم، تجسیم است.
با پژوهش در تاریخ اسلام و شناخت سیره خوارج روشن میشود که آنان دارای افکاری بسته و برداشتی غلط از اسلام، قرآن و خلافت الهی بودند و چگونه با مسلمین برخورد میکردند و از روی جهل و بی خردی، به تکفیر آنها میپرداختند خون و اموال آنها را مباح میشمردند! سپس در روش وهابیان و فتاوای آنها و سیاستی که در قبال امت اسلام در پیش گرفتند بنگرد در این صورت متوجه میشود که روش اینان در امتداد روش خوارج است و مسلمانان از زمانی که ابن عبدالوهاب مسلط شد تا زمان حاضر، بهای تأثیر آن جریان خطرناک را میپردازند. این گفته وهابیان: «لادعاء الالله و لاشفاعة الالله و لا توسل الاّبالله و لا استغاثة الاّبالله»، شعار «لا حکم الا لله» خوارج را در ذهن تداعی میکند.
حضرت علی(علیهالسلام) در مورد این کلمه فرمود: «کلمة الحق یراد به الباطل»، یعنی ـ کلمه حق است، چون مطابق با آیه کریمه «اِنْ الحکم الاّ لله» است و اراده باطل است، زیرا منظور از آن را امیری گرفتند که فقط باید خدا باشد و غیر از او کسی نباید حکومت کند. لازمه حکومت خداوند در میان مردم، تجسیم است.
0حضرت علی(علیهالسلام) در مورد این کلمه فرمود: «کلمة الحق یراد به الباطل»، یعنی ـ کلمه حق است، چون مطابق با آیه کریمه «اِنْ الحکم الاّ لله» است و اراده باطل است، زیرا منظور از آن را امیری گرفتند که فقط باید خدا باشد و غیر از او کسی نباید حکومت کند. لازمه حکومت خداوند در میان مردم، تجسیم است ،
ریشه اصلی و پایه اعتقادات خوارج را چند چیز تشکیل میدهد:
1- شعار خوارج این بود که: «لا حکم الا لله» (حکومتی جز حکومتخدا نیست) و امیر مؤمنان علی علیهالسلام فرمود: «کلمه حق ارید بها باطل» این کلمه حقی است که از آن باطل اراده شده است. (همان) مقصود خوارج از این کلمه این است که کسی نمیتواند امیر و حاکم باشد و در مسائل دینی نمیتوان به «حکمیت» پرداختبدینجهتحکمیت صفین را کفر و گناه میپنداشتند در صورتی که در خود قرآن مردم در موارد اختلاف به حکمیت و داوری فرا خوانده شدهاند آنجا که میفرماید:
«و ان خفتم شقاق بینهما فابعثوا حکما من اهله و حکما من اهلها..» . (نساء، آیه 35)
«هرگاه ترسیدید که میان زن و شوهر اختلاف پدید آید، داوری از خانواده مرد و داوری از خانواده زن برگمارید» .
و در آیه دیگر میفرماید: «...یحکم به ذوا عدل منکم..» . (مائده: آیه 95)
«دو نفر عادل از شما داوری کند و حکم نماید» .
همچنین شعار وهابیها این است که : «لا دعاء الا لله، لا شفاعة الا لله، لا توسل الا بالله، لا استغاثة الا بالله و...» دعا، شفاعت، توسل و مددخواهی جز از خدا و برای خدا نیست و این سخن، درست است ولی وهابیها منظور نادرستی از آن اراده کردهاند.
2- شباهت دیگر وهابیان با خوارج آن است که خوارج خیلی به ظاهر مقدس بودند و نسبتبه نماز و تلاوت قرآن اهتمام زیاد میورزیدند، حتی از کثرت سجده، پیشانی آنها پینه بسته بود. پیامبر اسلام(ص) در باره آنها فرمود:« یَحْقِرُ أَحَدُکُمْ صَلَاتَهُ مَعَ صَلَاتِهِمْ وَصِیَامَهُ مَعَ صِیَامِهِمْ یَقْرَءُونَ الْقُرْآنَ لَا یُجَاوِزُتراقیهم » یعنی نماز و روزه شما در برابر نماز و روزه آنها ناچیز است،اما ایمان آنها ظاهری است و از حلقومشان تجاوز نمیکند.(صحیح مسلم، ج5، ص299) آری آنها خوردن خرمای بر خاک افتاده را حرام میدانستند،اما خون مسلمین را مباح میشمردند. تاریخ گواه این ادعا است.
شعار وهابیها این است که : «لا دعاء الا لله، لا شفاعة الا لله، لا توسل الا بالله، لا استغاثة الا بالله و...» دعا، شفاعت، توسل و مددخواهی جز از خدا و برای خدا نیست و این سخن، درست است ولی وهابیها منظور نادرستی از آن اراده کردهاند
وهابیها نیز این چنیناند به ظاهر تعصب در دین دارند و در مسائل دینی سختگیرند، نماز را به موقع میخوانند و در عبادت خدا خود را خسته میکنند و در طلب حقاند ولی راه خطا میپیمایند و از محرمات شدیداً اجتناب مینمایند تا آنجا که از تلگراف که حکم شرعی آن معلوم نیست، استفاده نمیکنند
3- شباهتسوم وهابیها با خوارج این است که خوارج جز خود، بقیه مسلمانان را کافر میدانستند و میگفتند کسی که مرتکب گناه کبیره میشود، در آتش مخلد خواهد بود و همچنین خون و مال مسلمانان جز خود را حلال میدانستند ( الملل و النحل ،شهرستانی ، ج 1، ص 137)
وهابیها نیز وضعی مشابه آنها را دارند، آنان سایر مسلمانان را مشرک میدانند و خون و مال آنها را حلال میشمارند و مسلمانان را مشرک خطاب میکنند و کشورهای اسلامی را سرزمین کفر معرفی مینمایند و هجرت از آنها را لازم و ضروری میدانند و کسی را که نماز را ترک کرده، اگرچه منکر آن نباشد، واجبالقتل میشمارند . (3) .
4- همانطوری که وهابیها در شبهههای خود به ظاهر برخی از آیات که به زعم آنها به کفر مرتکب کبیره دلالت دارند، استناد کردهاند وهابیها نیز در این شبهه به ظواهر بعضی آیات و ادله که گمان میکنند بر حرمت و شرک بودن اشتغاثه و استعانت از غیر خدا، دلالت دارند، تمسک جستهاند.
وهابیها نیز وضعی مشابه آنها را دارند، آنان سایر مسلمانان را مشرک میدانند و خون و مال آنها را حلال میشمارند و مسلمانان را مشرک خطاب میکنند و کشورهای اسلامی را سرزمین کفر معرفی مینمایند و هجرت از آنها را لازم و ضروری میدانند و کسی را که نماز را ترک کرده، اگرچه منکر آن نباشد، واجبالقتل میشمارند
5- همچنان که خوارج مسلمانان را میکشتند ولی بتپرستان و مشرکان از شر آنها در امان بودند، وهابیها نیز چنین میکردند در هیچ تاریخی نقل نشده که وهابیان با کفار جنگ کرده باشند آنان هرچه کشتهاند، از مسلمانان کشتهاند، بیآنکه گناهی از آنها سر زده باشد. کافی است که به تاریخ آنها مراجعه کرده و کشتار بیرحمانه آنها را در حمله به مکه و مدینه و طائف، کربلا و یمن و نجف و سایر بلاد اسلامی از نظر بگذرانیم در صورتی که در همین زمان، کفر و الحاد در روی زمین گسترده و عالمگیر شده بود وهابیان به فکر پیکار با آنان برنیامدند، بلکه با انگلیسیها و دیگر بیگانگان ساختند و مسلمانان را قتل عام کردند.
6-خوارج باکی ازمرگ نداشتند و آن را با آغوش باز استقبال میکردند زیرا چنان میپنداشتند که پس از مرگ به بهشتخواهند رفت. گویند یکی از آنها در جنگ نیزهای خورد و او همینطور خود را به دشمن رسانید و او را بکشت و این جمله را میخواند: «و عجلت الیک رب لترضی!» «به سوی تو پروردگارا شتاب کردم تا از من خشنود شوی» .
وهابیها نیز در میدان چنگ از خودگذشتگی و فداکاری نشان میدهند و به گمانشان اگر مردند راهی بهشت میشوند و در جنگ این رجز را میخوانند: «هبت هبوبالجنة; وین انت یا باغیها» .
7- در حق خوارج گفته شده، «کلما قطع منهم قرن نجم قرن» (4) «هرگاه شاخی از آنها قطع شود شاخی دیگر بروید و ظاهر گردد». بارها خوارج ریشهکن شدند، باز گروهی از جای دیگر سر بلند کردند و همینطورند وهابیان، شریف با آنها پیکار کرد و محمد علی پاشا آنها را از بن برانداخت و فرزندش ابراهیم پاشا به مرکز درعیه حمله کرد و آن را با خاک یکسان ساخت ولی باز از جای دیگر سر درآوردند و فتنه و آشوب بپا کردند (5) .
جمعیتخوارج که در اواخر دهه چهارم قرن اول هجری در اثر یک اشتباه خطرناک به وجود آمده بودند، بیش از یک قرن و نیم دوام نیاوردند و در اثر تهورها و بیباکیهای جنونآمیز مورد تعقیب خلفا قرار گرفتند و خود و مسلکشان را به نابودی و اضمحلال کشاندند و در اوائل دولت عباسی یکسره منقرض گشتند ولی این مسلک خطرناک اثر خود را باقی گذاشت.
در حق خوارج گفته شده، «کلما قطع منهم قرن نجم قرن» (4) «هرگاه شاخی از آنها قطع شود شاخی دیگر بروید و ظاهر گردد». بارها خوارج ریشهکن شدند، باز گروهی از جای دیگر سر بلند کردند و همینطورند وهابیان، شریف با آنها پیکار کرد و محمد علی پاشا آنها را از بن برانداخت و فرزندش ابراهیم پاشا به مرکز درعیه حمله کرد و آن را با خاک یکسان ساخت ولی باز از جای دیگر سر درآوردند و فتنه و آشوب بپا کردند
افکار و عقاید خارجیگری در سایر فرق اسلامی نفوذ کرد و طرز فکر خارجیگری در مسلک وهابیت به شکلی مقدس مآبانهتر و خشونتآمیز تر و مصیبتبار تر احیا شده و رواج دارد و موجب بروز فاجعههائی در قلب عالم اسلام گشته و میشود بنابراین فرقه خوارج اگرچه منقرض شده، ولی مکتب و طرز فکر خارجگیری در جهان اسلام باقی است.
درنتیجه :
از نظر محققان، مسلک وهابیتشباهت زیادی با مسلک خوارج دارد و چنین مینماید که کیش وهابی ادامه تاریخی فکر خارجیگری و اندیشه خوارج است
پینوشتها:
1- ناسخالتواریخ: ج1، ص 119، 120 جلد قاجار - روضةالصفای ناصری، ج9، ص 381- مسیر طالبی: ص 408.
2- سلیمان فائق بک، تاریخ بغداد، ص 152.
3- رساله دوم از رسائل الهدیةالسنیة، ص 65 و 86.
4- از کلمات مولای متقیان علی علیه السلام.
5- کشف الارتیاب، از ص 112 تا 117 مقدمه سوم.
ونیز بزای پاسخ واشنایی باخوارج ووهابیت وفعالیت شان و.. به آدرس زیر مراجعه کنید .
ادامه مطلب
