نسبت فحشا به عایشه!!
هر چند به عقيده شيعه عايشه چهره مناسبي از خود در تاريخ به يادگار نگذاشته است اما در عين حال نسبت فحشا به وي نيز غير قابل قبول است. و همانطور که مقام معظم رهبری نیز فتوی دادند : اهانت به نمادهای برادران اهل سنت از جمله اتهام زنی به همسر پیامبر اسلام حرام است.
جالب آن كه مستند كساني كه وي را متهم به فحشا مي كنند رواياتي از خود اهل سنت درباره ماجراي افك است. اهل سنت ماجراي افك را بر اساس رواياتي كه نقل كننده آن ها خود عايشه است! در مورد عايشه مي دانند در حالي كه شيعه معتقد است ماجراي افك در مورد ماريه قبطيه مي باشد و نه عايشه!.
بر طبق رواياتی كه در كتابهاى حديثى شيعه وارد شده آيه افك درباره كسانى نازل شد كه به ماريه قبطيه تهمت زده و با كمال بىشرمى گفتند ابراهيم فرزند رسول خدا نيست و فرزند جريح قبطى است و جريح نام غلامى بوده كه همان مقوقس حاكم مصر كه ماريه را براى رسول خدا فرستادآن غلام را نيز به همراه او براى رسول خدا فرستاد و چون آن غلام همزبان ماريه بوده و بلكه طبق پارهاى از روايات، بستگى نزديكى با ماريه داشته نزد وى رفت و آمد مىكرد.
و در بسيارى از روايات نام كسى كه اين تهمت را زده نيز ذكر كردهاند كه براى اطلاع بيشتر مىتوانيد به پاورقى بحار الانوار (بحار الانوار، (چاپ جديد)، ج 79، صص 110 - 103، پاورقى) مراجعه نماييد و روايات را نيز مطالعه كنيد.
به هر حال نسبت فاحشه به عایشه با توجه به اینکه وی همسر پیامبر(ص) و احترام آنحضرت واجب است جایز نمی باشد.
ادامه مطلب
آیا ابوبکر و عمر سید پیران اهل بهشتند؟
آیا ابوبکر و عمر سید پیران اهل بهشتند؟
پرسش :
آيا روايت « أبوبكر وعمر سيدا كهول أهل الجنة» (ابوبکر و عمر سید پیران اهل بهشتند) از قول رسول خدا (ص) صحت دارد ؟
پاسخ :
اين روايت در برخي از كتابهاي اهل سنت ؛ از جمله : مسند احمد بن حنبل ، سنن ابن ماجه قزويني ، سنن ترمذي ، مجمع الزوائد هيثمي نقل شده است ؛ ولي بخاري و مسلم از نقل آن خوددراي كردهاند كه اين خود ميتواند يكي از دلائل ضعف آن باشد ؛ چرا كه اهل سنت بسياري از رواياتي را كه در فضائل و امامت امام علي عليه السلام نقل شده ، به اين دليل كه بخاري و مسلم آن را نياوردهاند ، رد ميكنند .
اين روايت از نظر سندي نيز اشكالاتي دارد :
هيثمي بعد از نقل حديث ميگويد :
رواه البزار والطبراني في الأوسط وفيه على ابن عابس وهو ضعيف .
مجمع الزوائد ، الهيثمي ، ج9 ، ص53 .
اين روايت را بزاز و طبراني نقل كردهاند كه در سلسله سند آن علي بن عابس وجود دارد و او ضعيف است .
و نيز بعد از نقل روايت ديگر در همين زمينه ، ميگويد :
[فيه] عبد الرحمن ابن ملك بن مغول ، قلت وهو متروك .
بزاز ، آن را از عبيد الله بن عمر نقل كرده است ، در سند آن عبد الرحمن بن ملك بن مغول است و او متروك است .
و نيز ابن جوزي ، يكي ديگر از بزرگان اهل سنت ، اين روايت را در كتاب الموضوعات آورده و بعد از آن مِيگويد :
هذا حديث موضوع على رسول اللّه ( صلى اللّه عليه وسلم.
الموضوعات ، ج1 ، ص318 .
اين روايتي است جعلي كه آن را به پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلم) نسبت دادهاند .
صرف نظر از بحث سندي ، نميتوان اين روايت را پذيرفت ؛ چرا كه سازنده و جاعل آن اين مطلب را فراموش كرده است كه تمامي بهشتيان هنگام ورود به بهشت ، جواني خود را به دست ميآورند و كسي در سن پيري وارد بهشت نخواهد شد ؛ چنانچه امام جواد عليه السلام در مناظرهاي كه با يحيي بن اكثم داشتند ، از اين روايت اين گونه جواب دادهاند :
وَ هَذَا الْخَبَرُ مُحَالٌ أَيْضاً لِأَنَّ أَهْلَ الْجَنَّةِ كُلَّهُمْ يَكُونُونَ شُبَّاناً وَ لَا يَكُونُ فِيهِمْ كَهْلٌ وَ هَذَا الْخَبَرُ وَضَعَهُ بَنُو أُمَيَّةَ لِمُضَادَّةِ الْخَبَرِ الَّذِي قَالَهُ رَسُولُ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله وسلم) فِي الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ (عليهما السلام) بِأَنَّهُمَا سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّة .
الاحتجاج - الشيخ الطبرسي - ج 2 - ص 246 – 247 .
محال است كه پيامبر چنين سخني فرموده باشد ؛ زيرا كه بهشتيان همگي جوان هستند و اصلاً در ميان آنها كسي كه در سن پيري باشد ، وجود ندارد . اين روايت را بنو اميّه وضع كردند در مقابل روايتي كه رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) در حق امام حسن و امام حسين عليهما السلام فرمود :
امام حسن و امام حسين عليهما السلام ، دو آقاي جوانان اهل بهشت هستند .
و جالب اين است كه معمولاً بني اميه وقتي ميخواستند روايتي را در فضائل خلفا جعل كنند ، تلاش ميكردند آن را از زبان اهل بيت عليهم السلام نقل كنند . اين روايت را نيز از زبان امير المؤمنين عليه السلام نقل كردهاند .
از طرف ديگر ، اين روايت با بسياري از روايات ديگر كه حتي ميتوان در باره آنها ادعاي تواتر كرد ، در تضاد است ؛ زيرا در اين روايات پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم ميفرمايد كه اهل بهشت همگي وقتي وارد بهشت ميشوند ، در هيأت انسانهاي سي ساله و يا سي و سه ساله هستند .
سيوطي ، مفسر معروف اهل سنت در الدر المنثور مينويسد :
وأخرج ابن أبي شيبة وأحمد وابن أبي الدنيا في صفة الجنة والطبراني في الكبير عن أبي هريرة قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم يدخل أهل الجنة الجنة جردا مردا بيضا جعادا مكحلين أبناء ثلاث وثلاثين .
الدر المنثور - جلال الدين السيوطي - ج 1 - ص 48 .
رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم فرمودند : اهل بهشت ، داخل بهشت ميشوند ؛ در حالي كه عريان هستند ، بدن شان بيمو ، صورتشان نوراني ، موي سرشان پيچيده و چشمهايشان سرمه كشيده و همه آن سي و سه ساله هستند .
و ترمذي در سنن خود مينويسد :
عن معاذ بن جبل أن النبي صلى الله عليه وسلم قال " يدخل أهل الجنة الجنة جردا مردا مكحلين أبناء ثلاثين أو ثلاث وثلاثين سنة .
سنن الترمذي ، ج4 ، ص88 .
و هيثمي در مجمع الزوائد مينويسد :
وعن أنس بن مالك قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم يدخل أهل الجنة الجنة جردا مردا مكحلين . رواه الطبراني في الأوسط واسناده جيد .
مجمع الزوائد - الهيثمي - ج 10 - ص 398 – 399 .
با اين حال چگونه ميشود كه ابوبكر و عمر ، سيد شيوخ و پیران اهل بهشت باشد ، وقتي هيچ پيرمردي در بهشت نيست ؟!
موسسه تحقیقاتی ولی عصر(عج)
ادامه مطلب
منابعی پیرامون وهابیت
برخی کتب در این زمینه:
-وهابيت مباني فكري و كارنامه عملي، آيت الله سبحاني.
-معالم المدرستين، علامه مرتضي عسكري.
-پرسشها و پاسخ ها، آيت الله سبحاني.
-كشف الارتياب، سيد محسن امين.
- آئين وهابيت، آيت الله جعفر سبحاني.
- الوهابيه دعاوي و ردود،نجم الدين طبسي.
-نگاهي به پندارهاي وهابيت، محمد حسين كاشف الغطا.
- شبهات، و ردودٌ، سيد سامي البدي، در سه جلد.
-آشنايي با پيشينه مباني و ديدگاههاي جريان وهابيت زير نظر: دکتر محمّد تقي فخلعي
-افکار ابن تیمیه در بوته نقد، آیه الله سید علی میلانی
-آداب مناظره با وهابیت، سید مجتبی عصیری
-چالشهای فکری و سیاسی وهابیت، اکبر اسد علی زاده
-پشت پرده وهابیت، معاونت آموزش و تبلیغ-اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهها
-وهابیت بر سر دو راهی، آیه الله مکارم شیرازی
- جستجوي حقيقت ، سيد محمد علوی
-سلفي گري (وهابيت ) و پاسخ به شبهات ، علي اصغر رضواني
-تاريخ و نقد وهابيت ،(ترجمه کشف الارتیاب) علي اكبر فائزي پورتهراني
- وهابي كيست و چه مي گويد؟مرتضي فهيم
- نظري بر تاريخ وهابيت ، زهرا مسجد جامعي
-وهابیت از منظر عقل و شرع، سید محمد حسینی قزوینی
-شاخ شیطان، مجتبی عصیری
- بنیانگذار وهابیت و عقاید او، احمد دحلان
ادامه مطلب
احاديثی از اهل سنت دال بر اينكه جعده به تشويق معاويه، امام حسن(ع) را مسموم كرد.
طبق روايات بسياري كه در كتابهاي شيعه و سني وجود دارد ، معاوية بن أبي سفيان سمّي را براي جعده دختر اشعث بن قيس ، همان كسي كه در تمام حوادث زمان امام علي عليه السلام نقش اساسي داشت ، فرستاد و به او وعده داد كه اگر امام حسن عليه السلام را به شهادت برساني ، تو را به ازدواج پسرم يزيد درمي آورم . جعده نيز دستور معاويه را اجرا كرد و آن حضرت را در حالي كه روزه داشت و براي افطار به خانه آمده بود ، با زهري كه معاويه فرستاده بود به شهادت رساند . ابوالفرج اصفهاني ، عالم بزرگ اهل سنت در كتاب معتبر مقاتل الطالبين مينويسد :
عن مغيرة ، قال : أرسل معاوية إلى ابنة الأشعث إني مزوجك بيزيد ابني ، على أن تسمي الحسن بن علي ، وبعث إليها بمائة ألف درهم ، فقبلت وسمت الحسن ، فسوغها المال ولم يزوجها منه ، فخلف عليها رجل من آل طلحة فأولدها ، فكان إذا وقع بينهم وبين بطون قريش كلام عيروهم ، وقالوا : يا بني مسمة الأزواج . (مقاتل الطالبين ، ج1 ، ص20 ، باب رجع الحديث الي خبر الحسن ، طبق برنامه المكتبة الشاملة( .
از مغيره روايت شده است كه معاويه به جعده دختر اشعث پيام داد كه اگر حسن (عليه السلام) را مسموم كنى تو را به همسرى پسرم يزيد در مىآورم . جعده ، همسر امام حسن (عليه السلام) بود . معاويه صد هزار درهم براى او فرستاد و او امام حسن (عليه السلام) را مسموم كرد ، معاويه صد هزار درهم را به جعده تسليم كرد ؛ ولى او را به همسرى يزيد در نياورد . مردى از خاندان طلحه بعدها جعده را به همسرى گرفت و از او داراى فرزند شد و هر گاه ميان آنان و ديگر خانوادههاى قريش بگو مگو در مىگرفت ، فرزندان جعده را ملامت و سرزنش مىكردند و به آنان مىگفتند : شما پسران زنى هستيد كه شوهرانشان را مسموم مي كرده اند .
زمخشري ، نحوي و مفسر نام آور اهل سنت در اين باره ميگويد:
جعل معاوية لجعدة بنت الأشعث امرأة الحسن مائة ألف حتى سمته ، ومكث شهرين وإنه ليرفع من تحته كذا طستاً من دم. وكان يقول: سقيت السم مراراً ما أصابني فيها ما أصابني في هذه المرة، لقد لفظت كبدي فجعلت أقلبها بعود كان كان في يدي . وقد ورثته جعدة بأبيات منها : يا جعد بكيه ولا تسأمي ... بكاء حق ليس بالباطل إنك لن ترخي على مثله ... سترك من حاف ولا ناعل وخلف عليها رجل من قريش فأولدها غلاماً، فكان الصبيان يقولون له: يا ابن مسممة الأزواج .(ربيع الأبرار ، زمخشري ، ج1 ، ص438 ، طبق برنامه المكتبة الشاملة . (
معاويه صد هزار (دينار) به زن امام حسن عليه السلام ، جعده دختر اشعث وعده داد تا او را مسموم كرد ، امام عليه السلام دو ماه بعد از آن زنده ماند ؛ سم آن قدر اثر كرد كه طشت پر از خون از مقابلش برمي داشتند . امام حسن عليه السلام ميفرمود : چند بار پيش از اين به من سم داده اند ؛ اما هيچ بار مثل اين دفعه سم اثر نكرده بود لخته هاي خوني كه از من خارج شده است آن را با چوبي كه در دست داشتم زيرو رو كردم ، ديدم اين دفعه سم اثرش را كرده است .
جعده سپس با اين اشعار امام را مخاطب نمود وگفت : اي جعده بر او گريه كن و ناراحت نباش كه گريه تو شايسته وحق است نه باطل همانا تو پرده و حفاظ خانه ات بر غير او نمي آويزي .
جعده سپس با مردي از قريش ازدواج كرد و فرزندي پسر از وي به دنيا آورد كه بچه ها به وي مي گفتند: اي پسر زني كه شوهرش را مسموم كرده است و نيز بسياري از بزرگان اهل سنت و از جمله مزي در تهذيب الكمال ، و ذهبي در سير اعلام النبلاء مينويسند : وقد سمعت بعض من يقول كان معاوية قد تلطف لبعض خدمه أن يسقيه سما .)تهذيب الكمال ، المزي ، ج 6 ، ص 252 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 3 ، ص 274 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 13 ، ص 283 – 284 و البداية والنهاية ، ابن كثير ، ج 8 ، ص 47 . (
از بعضي شنيدم كه ميگفت : معاويه با محبت ومهرباني وهديه دادن به بعضي از چاكرانش آنان را آماده براي مسموم نمودن امام حسن عليه السلام نمود .
و مسعودي تاريخ نويس معروف اهل سنت مينويسد : أن امرأته جَعْدة بنت الأشعث بن قيس الكندي سقته السم، وقد كان معاوية دسَّ إليها: إنك إن احتلْتِ في قتل الحسن وَجَّهت إليك بمائة ألف درهم، وزوَّجتك من يزيد، فكان ذلك الذي بعثها على سَمّه، فلما مات وَفَى لها معاوية بالمال، وأرسل إليها: إنا ، نحب حياة يزيد ، ولولا ذلك لوفينا لك بتزويجه .
(مروج الذهب ، المسعودي ، ج1 ، ص 346 ، باب ذكر خلافة الحسن بن علي بن أبي طالب ، طبق برنامه المكتبة الشاملة . (
جعده دختر اشعث بن قيس كه همسر امام حسن عليه السلام بود آن حضرت را مسموم كرد ، معاويه او را گول زد كه اگر بتواني امام حسن را مسموم كني ، هزار درهم ميدهم و تو را به همسري يزيد درمي آورم همين وعده ها بود كه اورا بر اجراي توطئه ي معاويه تحريك كرد و وقتي اين كار را انجام داد ، معاويه مال را به جعده داد ؛ اما به او پيام داد كه من يزيد را دوست دارم و اگر اين نبود به وعدهام وفا ميكردم و تو را به ازدواج او درميآوردم .
و ابن أبي الحديد شافعي در شرح نهج البلاغه مينويسد :
قال أبو الحسن المدائني : وكانت وفاته في سنة تسع وأربعين ، وكان مرضه أربعين يوما ، وكانت سنه سبعا وأربعين سنة ، دس إليه معاوية سما على يد جعدة بنت الأشعث ابن قيس زوجة الحسن ، وقال لها : إن قتلتيه بالسم فلك مائة ألف ، وأزوجك يزيد ابني . فلما مات وفى لها بالمال ، ولم يزوجها من يزيد . قال : أخشى أن تصنع بابني كما صنعت بابن رسول الله صلى الله عليه وسلم .
(شرح نهج البلاغة ، ابن أبي الحديد ، ج 16 ، ص 11 . (
ابو الحسن مدائني گويد : امام حسن در سال 49 هـ از دنيا رفت و چهل روز مريض بود ، سن آن حضرت در هنگام وفات 47 سال بود . معاويه دسيسه كرد و به دست جعده دختر اشعث كه همسر امام بود ، سمي فرستاد و به او گفت : اگر او را با سم بكشي ، به تو هزار [درهم] خواهم داد و نيز تو را به همسري يزيد درمي آورم . وقتي امام حسن را به شهادت رساند ، مال را به او داد ؛ ولي او را به همسري يزيد درنياورد و به او گفت : ميترسم همان كاري را كه با فرزند رسول خدا كردي ، با فرزند من هم انجام دهي .
و همچنين ابن عبد البر در الإستيعاب مينويسد : وقال قتادة وأبو بكر أحمد بن حفص : سم الحسن بن على سمته امرأته جعدة بنت الأشعث أحمد بن قيس الكندي وقالت طائفة كان ذلك منها بتدسيس معاوية إليها وما بذل لها من ذلك وكان لها ضرائر والله أعلم . )الاستيعاب ، ابن عبد البر ، ج 1 ، ص 389 . (
حسن بن علي را جعده همسرش مسموم كرد وگروهي گفته اند: اين كار جعده به اشاره و توطه ي معاويه و با گرفتن دره و دينار بوده است .
خوشحالي معاويه از شهادت امام حسن عليه السلام :
بسياري از تاريخ نويسان اهل سنت نوشتهاند كه وقتي خبر شهادت امام حسن عليه السلام به فرزند جگرخوار رسيد ، سجده شكر بجاي آورد چنانچه ابن قتيبه دينوري در كتاب الإمامة والسياسة به این مطلب تصریح کرده است.( الامامة والسياسة ، ابن قتيبة الدينوري ، تحقيق الزيني ، ج 1 ، ص 150 – 151 . (
ابن عبد ربه نیز در العقد الفريد مينويسد :
هنگامي كه خبر شهادت حسن بن علي عليهما السلام به معاويه رسيد ، سجده شكر بجاي آورد ، سپس كسي را به دنبال ابن عباس فرستاد كه در همان زمان در شام حضور داشت . سپس به او تسليت گفت در حالي كه شادمان بود . به ابن عباس گفت : ابو محمد در چند سالگي از دنيا رفت ؟ ابن عباس گفت : سن او را تمامي قريش ميدانند ، عجيب است كه فردي همانند تو از آن آگاهي ندارد . سپس معاويه گفت : شنيدهام كه فرزندان كوچكي بر جاي نهاده است ؟! ابن عباس گفت : هر كوچكي ، بزرگ خواهد شد ، كودكان ما يل و خردسالان ما نيز بزرگ خواهند شد .
سپس عبد الله بن عباس گفت : اي معاويه ! چرا تو به خاطر شهادت حسن بن علي (عليهما السلام) خوشحال شدهاي ؟ به خدا قسم مردن او اجل شما را به تأخير نخواهد انداخت و بدن او قبر تو را پر نخواهد كرد . چه قدر كم است ماندن من و تو بعد از امام حسن عليه السلام) . العقد الفريد ، ابن عبد ربه الأندلسي ، ج2 ، ص125 ، طبق برنامه المكتبة الشاملة( .
زمخشري در ربيع الأبرار مينويسد :
هنگامي كه خبر شهادت امام حسن به معاويه رسيد ، او و كساني كه در اطراف او بودند ، سجده شكر بجاى آوردند . آنگاه ابن عباس نزد معاويه آمد ، معاويه به وى گفت : آيا امام حسن مرد ؟ گفت : آرى ، من شنيدهام سجده شكر بجاى آوردهاى ! اي پسر زن جگر خوار ، به خدا قسم ! بدن او را در قبر تو نخواهند نهاد ، فرا رسيدن مرگ او موجب طول عمر تو نخواهد شد.( ربيع الأبرار ، زمخشري ، ج 1 ، ص431 ، باب الموت ومايتصل به من ذكر القبر ، بر اساس برنامه المكتبة الشاملة)
ادامه مطلب
فضائل امام علی(ع) از زبان پیامبر اکرم(ص) در منابع اهل سنت و.
در مدح تو ای مظهر اضداد چه گوییم / بالاست مقام تو و گفتار قصیر است
با این که تویی پادشه عالم هستی / کرباس تو را جامه و فرش تو حصیر است
راستی درباره عظمت و فضائل و مقامات امیرمؤمنان علی(ع) سخن گفتن هرچند در ابتدا سهل مینماید ولی با مقداری فرورفتن در بحر فضائل بیشمار او انسان متوجه میشود که بیان فضائل سخت مشکل و دشوار است «که عشق اول نمود آسان ولی افتاد مشکلها»
زیبا گفته خلیل بن احمد وقتی از او درباره فضائل علی(ع) پرسش شد: «کیف اصف رجلاً کتم اعادیه محاسنه و حسداً و احبّائه خوفاً و ما بین الکلمتین ملأالخائفین؛(1) چگونه میتوانم مردی را توصیف کنم که دشمنانش از روی حسادت و دوستانش از ترس(دشمنان)محاسن او را پنهان نمودند، در بین این دو رفتار شرق و غرب عالم محامدش را فراگرفته است.
آنچه پیش رو دارید نگاهی است گذرا به فضائل و اوصاف امیرمؤمنان علی(ع) از زبان پیامبر اکرم(ص) در منابع اهل سنّت چرا که: خوشتر آن باشد که وصف دلبران / گفته آید در کتاب دیگران
علی را جز خدا و نبی(ص) نشناختند
راستی این اعجوبه کون کیست که همه در شناخت او در ماندهاند، عدّهای او را تا سر حدّ خدایی بالا بردهاند، و عدّهای حتی در بندگی او شک دارند که: در مسجد کوفه شهیدش کردند. گفتند مگر اهل نماز است علی؟! و آن که او را حقیقتاً شناخت خدای او و رسول خدایش بود.
پیامبر اعظم(ص) خطاب به علی(ع) فرمود: «یا علی ما عرف اللّه حق معرفته غیری و غیرک و ما عرفک حق معرفتک غیر اللّه و غیری؛(2) ای علی! خداوند متعال را نشناخت به حقیقت شناختش جز من و تو، و تو را نشناخت آن گونه که حق شناخت توست، جز خدا و من.»
و در جای دیگر فرمود: «یا علی لایعرف اللّه تعالی الّا انا و انت و لایعرفنی الّا اللّه و انت و لا یعرفک الّا اللّه و انا؛(3) ای علی! خدا را نشناخت جز من و تو، و مرا نشناخت جز خدا و تو و تو را نشناخت مگر خدا و من.»
فضائل بیشمار
کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست / کهتر کنم سرانگشت و صفحه بشمارم
پیامبری هم که علی را شناخته اعتراف دارد که فضائل او قابل شماره و احصی نیست.
ابن عباس میگوید پیامبر اکرم(ص) فرمود: «لو انّ الفیاض(4) اقلام و البحر مدادٌ و الجنّ حسّابٌ و الانس کتابٌ مااحصوا فضائل علیّ بن ابی طالبٍ؛(5) اگر انبوه درختان (و باغها) قلم، و دریا مرکب، و تمام جنّیان حسابگر، و تمام انسانها نویسنده باشند قادر به شمارش فضائل علی بن ابی طالب نخواهند بود»
و در جای دیگر پیامبر اعظم فرمود: «انّ اللّه تعالی جعل لاخی علیٍّ فضائل لاتحصی کثرة فمن ذکر فضیلةً من فضائله مقرّابها غفر اللّه له ما تقدّم من ذنبه و ماتأخّر؛ براستی خداوند برای برادرم علی(ع) فضائل بیشماری قرار داده است که اگر کسی یکی از آن فضایل را از روی اعتقاد و اعتراف بیان نماید، خداوند گناهان گذشته و آینده او را میبخشد.
و من کتب فضیلةً من فضائله لم تزل الملائکة تستغفرله ما بقی لتلک الکتابه رسم، و من استمع فضیلةً من فضائله کفّر اللّه له الذّنوب الّتی اکتسبها بالاستماع و من نظر الی کتابٍ من فضائله کفّر اللّه له الذّنوب الّتی اکتسبها بالنّظر،(6)
اگر کسی یکی از فضائل آن حضرت را بنویسد، تا هنگامی که آن نوشته باقی است، ملائکه برای او استغفار میکنند و اگر کسی یکی از فضائل آن حضرت را بشنود، خداوند همه گناهانی را که از راه گوش انجام داده است میبخشد، و اگر کسی به نوشتهای درباره فضائل علی(ع) نگاه کند، خداوند تمام گناهانی که از راه چشم کرده است میپوشاند و از آن در میگذرد.»
آنچه خوبان دارند تو تنها داری
علی نه تنها اوصاف خوبان عالم را داراست و «آنچه خوبان همه دارند او تنها دارد» بلکه اوصاف تمامی پیامبران اولواالعزم را که عصاره هستی هستند بجز پیامبر خاتم در او جمع آمده است.
بیهقی یکی از دانشمندان نامی اهل سنّت چنین روایت نموده که پیامبر اکرم(ص) فرمود: «من احبّ ان ینظر الی آدم فی علمه و الی نوحٍ(ع) فی تقواه و ابراهیم فی حلمه و الی موسی فی عبادته فلینظر الی علی بن طالب علیه الصّلوة و السّلام؛(7) هر کسی دوست دارد به علم و دانش آدم بنگرد و مقام تقوا و خودنگهداری نوح را(مشاهده نماید) و بردباری ابراهیم(نظاره کند) و به عبادت موسی(ع) (پی ببرد) باید به علی بن ابی طالب(ع) نظر بیندازد.»
مناقب، روایت فوق را در دو مورد به این صورت نقل نموده است. پیامبر اکرم(ص) فرمود: «من اراد ان ینظر الی آدم فی علمه و الی نوح فی مهمه و الی یحیی بن زکریّا فی زهده، و الی موسی بن عمران فی بطشه، فلینظر الی علی بن ابی طالب علیهالسلام؛(8) هر کس میخواهد دانش آدم را، فهم (ژرف) نوح را، و زهد یحیی را و قاطعیّت موسی بن عمران را بنگرد، به علی بن ابی طالب نظر کند.»
محبت و علاقه پیامبر(ص) به علی(ع)
هر کس جامع کمالات باشد محبوب دلها نیز هست، پیامبر اکرم(ص) که خود محبوب عالمیان و خوبان و پاکان است، عاشق شیدای علی است، چرا که به تصریح آیه مباهله، علی جان پیامبر است «انفسنا» و جان هر کس شیرین و دوست داشتنی است.
به همین جهت بارها پیامبر اکرم(ص) میفرمود: «من احبّ علیّاً فقد احبّنی...؛(9) هر کس علی را دوست بدارد به من محبّت ورزیده است.» و فرمود: «محبّک محبّی و مبغضک مبغضی؛(10) دوستدار تو دوست من است، و دشمن تو دشمن من.»
شخصی از پیامبر اکرم(ص) پرسید: «یا رسول اللّه انّک تحبّ علیّاً؟ قال: او ماعلمت انّ علیّاً منّی و انا منه؛(11) ای رسول خدا علی(ع) را دوست میداری؟ فرمود: مگر نمیدانی که علی از من و من از اویم.»
آیا کسی جان شیرین و پاره تنش را دوست نمیدارد؟
مناقب با اسنادش از رسول خدا نقل میکند که آن حضرت فرمود: «انّ اللّه عزّ و جلّ امرنی بحبّ اربعةٌ من اصحابی و اخبرنی انّه یحبّهم. قلنا: یا رسول اللّه من هم؟ فلکنّا یحبّ ان یکون منهم، فقال: الا انّ علیّاً منهم ثم سکت، ثمّ قال: الا انّ علیّاً منهم ثمّ سکت؛(12) براستی خدای عزیز و جلیل مرا امر کرده است به دوستی چهارنفر از اصحاب، و خبر داد مرا که خداوند(نیز) آنها را دوست میدارد، گفتم: ای رسول خدا آنها کیستند؟ پس هر یکی از ماها دوست داریم جزو آنان باشیم. پس فرمود: آگاه باشید علی از آنهاست، سپس سکوت کرد، دوباره فرمود: به راستی علی از آنهاست و سکوت کرد.»
عایشه میگوید: هنگامی که رسول خدا(ص) به حالت احتضار درآمد فرمود: ادعوا الیّ حبیبی؛ محبوب مرا بخوانید، من به سراغ ابی بکر رفتم و او را احضار نمودم. وقتی ابابکر بر پیغمبر داخل شد حضرت نظری به سوی او افکند سپس از او روی گردانید و (برای مرتبه دوم) فرمود: «ادعوا الیّ حبیبی؛ محبوب مرا بخوانید. آنگاه حفصه عمر را احضار کرد پیغمبر همان گونه که از ابیبکر روی گردانید از عمر نیز روی گرداند. عایشه گوید: من گفتم وای بر شما پیغمبر علی بن ابی طالب(ع) را میخواند، سوگند به پروردگار جز علی را نمیخواهد. پس رفتند سراغ علی (ع)، وقتی که پیغمبر علی را دید، او را محکم به سینه چسبانید آنگاه در گوش آن حضرت هزار حدیث بیان فرمود که هر حدیثی راهگشای هزار حدیث بود.»(13)
از ابن عباس نقل شده است که پیامبر اکرم(ص) فرمود: «علیّ منّی مثل رأسی من بدنی؛(14) علی نسبت به من مانند سر است نسبت به بدن.»
صد البته که محبّتهای پیامبر اکرم(ص) به علی صرف محبّت عاطفی نیست بلکه بر اساس لیاقتها و کمالاتی است که مولا علی(ع) دارا میباشد که به نمونههایی از کمالات و فضائل آن حضرت، از زبان خود پیامبر اکرم(ص) اشاره میشود.
علم علی(ع)
علم و دانش علی اکتسابی نیست تا استاد برتر از خود و شاگردان و هم دورههایی همسان خود داشته باشد، بلکه علم او «لدنی» است و و ریشه در علم الهی و آسمانی دارد، به این جهت علم او برهمه انسانهای معمولی و غیر مرتبط با وحی آسمانی برتری و امتیاز دارد، و به همین جهت است که حتی در منابع اهل سنّت نیز از او به عنوان «اعلم النّاس» یاد شده است که به نمونههایی اشاره میشود:
1- پیامبر اکرم(ص) فرمود: «اعلم امّتی من بعدی علیّ بن ابی طالب علیه السّلام؛(15) داناترین امّت من بعد از من علی بن ابیطالب(ع) است.»
2- عبداللّه بن مسعود میگوید، پیامبر اکرم(ص) فرمود: «قُسّمت الحکمة علی عشرة اجزاءٍ فاعطی علیّ تسعة و النّاس جزءً واحداً؛(16) حکمت (و دانش) به ده جزء تقسیم شده است و به علی نه قسمت آن و به (مابقی مردم) یکدهم داده شده است.»
تمامی علوم بشری و پیشرفتهای آن جزء همان یکدهم است، و علم علی(ع) نه برابر دانش تمامی بشریت است. و راز آن هم این است که ریشه در مهبط وحی الهی یعنی پیغمبر اکرم(ص) دارد، که خود فرمود: «انا مدینة العلم و علیٌ بابها، فمن ارادالعلم فیأت الباب؛(17)من شهر علم (الهی و وحیانی) هستم و علی دَرِ آن است پس هر کس اراده دانش دارد باید از درب (شهر) وارد شود».
3- عایشه درباره علی(ع) میگوید: «هو اعلم النّاس بالسّنة؛(18) او داناترین مردم نسبت به سنّت (پیامبر اکرم(ص)) میباشد.» ای کاش خود عائشه به این حدیث عمل میکرد، و به توصیههای امیرمؤمنان(ع) توجّه میکرد و جنگ جمل را به وجود نمیآورد.»
4- پیامبر اکرم(ص) بعد از تزویج فاطمه به علی(ع) به دختر خود فرمود: «زوّجتک خیر اهلی، اعلمهم علماً و افضلهم حلماً و اوّلهم سلماً؛(19) تو را به تزویج بهترین بستگانم و اهلم درآوردم، که از نظر دانش داناترین، و از نظر حلم و بردباری برترین، و از نظر اسلام اوّلین میباشد.»
عبادت علی(ع)عبادت و بندگی مولا امیر مؤمنان علی(ع) شهره جهان است، و مرکز ثقل مقامات و منزلتهای علی(ع) در کنار علم خدادادی همان عبادتها و نمازها و نالهها و نیازهای شبانه اوست، این مسئله تا آنجا اهمیت دارد که خداوند به ملائکه مباهات و فخرفروشی بوسیله عبادتهای امیرمؤمنان میکند.
پیامبر اکرم(ص) میفرماید: صبحگاهی جبرئیل با شادی و حالت بشارت بر من وارد شد. گفتم حبیب من چه شده تو را خوشحال و بشارت رسان میبینم؟ پس گفت: ای محمد!(ص) چگونه خوشحال نباشم و حال آن که چشمم بخاطر اکرامی که خداوند نسبت به برادرت و جانشینت و امام امتت علی بن ابی طالب روا داشته، روشن شده است، پس پیامبر اکرم(ص) فرمود: چگونه خداوند برادرم و امام امتم را گرامی داشته است؟
«قال: باهی بعبادته البارحة ملائکته و حملة عرشه و قال: ملائکتی انظروا الی حجّتی فی ارضی علی عبادی بعد نبیّی، فقد عفر خدّه فی التّراب تواضعاً لعظمتی، اشهدکم انّه امام خلقی و مولی بریّتی؛(20)گفت: خداوند با عبادت دیشب علی بر ملائکه و حاملان عرش مباهات نموده است. و فرموده است: ملائکه من نگاه کنید به حجّتم بر برندگانم در زمین بعد از پیغمبرم، براستی صورت و گونهاش بر خاک نهاده است بخاطر تواضع در مقابل عظمت من، شما را شاهد میگیرم که او (علی) پیشوای مخلوقم، و سرپرست مردمان من میباشد.»
در منابع شیعه آن قدر از عبادت امیرمؤمنان(ع) سخن به میان آمده که نیاز به یک کتاب دارد، خالی از لطف نیست که به ترجمه یک روایت اشاره کنیم:
ضراربن ضمره در حضور معاویه درباره علی(ع) چنین گفت: «پس خدا را شاهد میگیرم که او را در بعض جایگاهش دیدم. در وقتی که شب پردههای تاریکیاش را انداخته بود و ستارگان ظاهر شده بودند، در حالی که در محرابش ایستاده بود و محاسن خود را بر دست گرفته و مانند انسان مار گزیده به خود میپیچید و چون انسان غمدیده گریه میکرد... (گویا هنوز آواز او را در گوش جان دارم که میفرمود:) آه آه از کمی توشه، طولانی بودن سفر، وحشت راه و بزرگ بودن جایگاه ورود.»
پس آنگاه اشک معاویه جاری ش دو با آستینش آن را پاک کرد و دیگران هم اشک ریختند سپس معاویه گفت، آری ابوالحسن چنین بود...»(21)
نیمه شب زمزمهای هست بلند / که مرا میگسلد بند از بند
هست جانسوزتر از ناله نی / کرده صد ناله به یک زمزمه طی
چه روان بخش صدایی دارد / سوز عشق است و نوایی دارد
بس که با شور و نوا دمساز است / به سماوات طنین انداز است
آسمانها همه با آن عظمت / رفته زین حال فرو در حیرت
دشت و صحرا همه در بهت و سکوت / که بلند است نوای ملکوت
این نوای ابدیت ازلیست / شاید آهنگ مناجات علی است
نیمه شب خلوت و رازی دارد / با خدا راز و نیازی دارد(22)
امامت علی(ع)
آن علم بی پایان و آن عبادت بی مثال زمینه لیاقت امامت و پیشوایی او را فراهم نموده است. روایاتی که بر امامت بلافصل آن مولا در منابع اهل سنّت وجود دارد بیش از آن است که منعکس گردد و از طرفی حدیث معروف ثقلین، حدیث منزلت، حدیث یوم الدّار، حدیث غدیر و امثال آن که معروفند و متواترند بارها مطرح شده و در منابع فراوانی آمده است. آنچه در این جا بدان اشاره میکنیم برخی روایاتی است که دلالت صریحتری دارند و کمتر در گفتهها به آنها اشاره شده است:
1- پیامبر اکرم(ص) به علی(ع) فرمود: انگشتر به دست راست کن تا از مقرّبین باشی،عرض کرد یا رسول اللّه ؟ چه انگشتری بر دست کنم. فرمود: عقیق سرخ پس براستی آن کوه و سنگی است که به وحدانیّت خدا اقرار کرده است: «ولی بالنّبوّة ولک بالوصیّة ولولدک بالامامة...؛(23) و به نبوت من و جانشینی (بلافصل) تو و امامت (یازده نفر) فرزندانت اقرار نموده است.»
2- از ابن بریده...نقل شده است که پیامبر اکرم(ص) فرمود: «لکلّ نبیٍّ وصیّ و وارث و انّ علیّاً وصییی و وارثی؛(24) برای هر پیغمبری جانشین و وارثی است، و براستی علی جانشین و وارث من است.»
3- در روایت مربوط به عبادت آن حضرت این جمله را داشتیم که خداوند به ملائکهاش فرمود: «اشهدکم انّه امام خلقی و مولی بریّتی؛(25) شما را شاهد میگیرم که او (علی) امام مخلوقم و سرپرست آفریدههای من است.»
4- عمروبن میمون از ابن عباس نقل نموده که رسول خدا(ص) به علی(ع) فرمود: «انت ولیّ کلّ مؤمنٍ بعدی؛(26) یا علی! تو بعد از من رهبر و سرپرست تمام مؤمنین هستی.»
در این حدیث با توجّه به کلمه «بعدی» معنای ولیّ صراحت در رهبری و امامت دارد، و معنی ندارد که پیامبر بفرماید تو محبوب مؤمنان بعد از من هستی.
راستی باید گفت پیامبر اکرم(ص) در معرّفی علی(ع) و بیان منزلتها و مقامات امیرمؤمنان (ع) هرگز کوتاهی نکرد و با شیوههای مختلف محوریت و رهبریت او را به جامعه معرّفی نمود، گاه دست او را بالا برد و فرمود: «این علی مولا و رهبر مردم است» و گاه میفرمود: «علی مع القرآن و القرآن مع علی لن یفترقا...؛(27) علی با قرآن است و قرآن با علی(ع) است و هرگز آن دو از هم جدا نمیشوند.»
و گاه او را محور حق معرّفی نمود، در حدیث متواتر این جمله آمده است که پیغمبر اکرم(ص) فرمود: «علیّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ و لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض یوم القیامة؛(28) علی با حق است و حق با علی است و هرگز آن دو از هم جدا نمیشوند تا در روز قیامت در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند.»
در روایت دیگر فرمود: «سیکون من بعدی فتنة، فاذا کان ذلک، فالزموا علی بن ابی طالب، فانّه الفاروق بین الحقّ و الباطل؛(29) بزودی بعد از من فتنه(ها) پیدا میشود، پس همراه علی بن ابی طالب باشید، زیرا او(معیار) جدا کننده بین حق و باطل است.»
و فرمود: «کسی که از علی جدا شود از من جدا شده، و کسی که از من جدا شود از خدا فاصله گرفته است.»(30)
قرآن در شأن علی(ع)
آیات فراوانی را علمای اهل سنّت و مفسرین آنها در شأن امام علی(ع) تفسیر کردهاند و در تأیید آن روایاتی را از پیغمبر اکرم(ص) آوردهاند به طوری که برخی از آنها مانند ابن حجر، خطیب بغدادی، سیوطی، گنجی شافعی، ابن عساکر، شیخ سلیمان قندوزی و... از ابن عباس نقل کردهاند که گفت: «نزلت فی علیّ ثلاث مأئة آیه؛(31) سیصد آیه در شأن علی(ع) نازل شده است.»
و همین ابن عباس از پیامبر اکرم(ص) نقل نموده که آن حضرت فرمود: «ما انزل آیة فیها «یا ایّها الذین آمنوا» و علیّ رأسها و امیرها؛و آیهای که در آن «یا ایّها الذین آمنوا» آمده، نازل نکرده است خداوند مگر آن که علی در رأس آن قرار دارد.»(32) یعنی تمامی این آیات در ابتدا و قبل از همه در شأن علی و مربوط به آن حضرت است.
اطاعت از علی(ع)وقتی علی(ع) امام و پیشوای مردم است و محبوب پیغمبر، و دارای علم لدنّی و الهی، و در اوج طاعت و بندگی قرار دارد، و معیار حق و باطل و ثقل جدا نشدنی از قرآن بحساب میآید بر مردم است که از او و هر کس را که او تعیین نموده است اطاعت کنند، و این اطاعت لازم و ضروری است پیامبر عظیم الشأن درباره اطاعت و پیروی از امیرمؤمنان تعبیرات فوق العاده ارزشمندی دارد که به نمونههایی اشاره میشود:
1- سلمان با سندش به فاطمه زهرا(س) نقل میکند که پیامبر اکرم(ص) فرمود: «علیکم بعلیّ بن ابی طالب علیه السّلام فانّه مولاکم فاحبّوه، و کبیرکم فاتّبعوه، و عالمکم فاکرموه، و قائدکم الی الجنّة(فعزّزوه) و اذا دعاکم فاجیبوه و اذا امرکم فاطیعوه، احبّوه بحبّی و اکرموه بکرامتی، ماقلت لکم فی علیٍّ الّا ما امرنی به ربّی جلّت عظمته؛(33)
بر شما باد به (همراهی) علی بن ابی طالب علیه السلام، براستی او مولا و سرپرست شماست پس او را دوست بدارید، و بزرگ شماست پس از او پیروی کنید و دانشمند شماست پس از او اکرام کنید و پیشوای شما به سوی بهشت است پس او را عزیز دارید، هرگاه شما را (به کاری) دعوت کند اجابت کنید، و اگر دستور داد اطاعت کنید، بخاطر دوستی من او را دوست بدارید و به خاطر بزرگی من او را بزرگ شمارید.(بدانید) من چیزی درباره علی به شما نگفتم جز آنچه خدای بزرگ عظمت به آن امر کرده است.»
حدیث آن قدر گویا و روشن است که نیازی به هیچ توضیحی ندارد، و بالصراحة میگوید آنچه درباره علی(ع) سفارش شده، تماماً اوامری است که از سوی خداوند متعال صادر شده است راستی اگر جامعه اسلامی فقط به همین حدیث عمل میکردند، این همه دچار انحراف و اختلاف و انشعاب نمیشدند.
2- پیامبراکرم(ص) به عمّار فرمود: «یا عمّار! ان رأیت علیّاً قدسلک وادیّاً و سلک النّاس وادیاً غیره فاسلک مع علیّ ودع النّاس انّه لن بدلک علی ردی و لن یخرجک من الهدی؛(34) ای عمّار! اگر دیدی علی به راهی میرود، و مردم به راهی غیر از او، تو با علی حرکت کن، و مردم (دیگر) را رها کن، زیرا علی (فقط بر حق هدایت میکند و) بر بدی و پستی راهنمایی نمیکند و از هدایت خارج نمیسازد.»
و با تأسف باید گفت اکثریت مردم به هر راهی رفتند و سرشان به سنگ خورد، جز راه علی را. و فقط گروه قلیلی در طول تاریخ با علی و راه علی و اهداف و آرمانهای علی ماندند.
محبّت به علی(ع)
یقیناً اطاعت و پیروی بدون محبت و عشق یا ممکن نیست و یا بسیار سخت و طاقت فرساست.
آنچه اطاعت و پیروی صددرصد از یک امام و پیشوا را شیرین و سهل و راحت میسازد محبّت به آن رهبر است. علی(ع) از رهبرانی است که در طول تاریخ محبوب بوده است، درباره محبّت به آن حضرت آن قدر روایات فراوانی وجود دارد که یک کتاب قطور خواهد شد، آنچه به عنوان حسن ختام بیان میشود برخی روایات است از منابع اهل سنّت:
1- پیامبراکرم(ص) فرمود: «عنوان صحیفة المؤمن حبّ علیّ بن ابیطالب(ع)؛ سرلوحه و تیتر نامه کردار مؤمنین دوستی علی بن ابی طالب است. هر کس دوست میدارد زندگیش همانند من(خداپسندانه) باشد و مردنش همانند من و جایگاهش در بهشتی باشد که پروردگارم درختان آن را کاشته باید «دوستدار علی» باشد و دوستان علی را نیز دوست بدارند، و به پیشوایان پس از من (از فرزندان علی) اقتدا نمایند زیرا آنان عترت و ذریه و فرزندان من هستند و از گِل من به وجود آمدهاند، و از طرف خدا رزق و علم داده شدهاند، وای بر تکذیب کنندگان فضل آنها از امّت من، آنانی که صِله من با آنها را قطع میکنند، و خداوند شفاعتم را به آنها نرساند.»(35)
2- جابر از پیامبر اکرم(ص) نقل کرده است که پیامبر فرمود: «جبرئیل از طرف خدای عزیز و جلیل ورقه سبزی از یاس را آورد که بر روی آن (با رنگ) سفید نوشته بود: «انی افترضت محبّة علیّ بن ابی طالب علی خلقی عامةً، فبلّغهم ذلک عنّی؛(36) براستی من محبت علی را بر همه مردم واجب کردم و این را از طرف من (به همه) برسان.»(37)
3- ابوبرزه میگوید: پیامبر اکرم در حالی که ما نشسته بودیم فرمود: روز قیامت از چهار چیز پرسش میشود قبل از آن که کسی قدم از قدم بر دارد: 1- از عُمر که کجا فانی نموده 2- از بدنش که کجا کهنه کرده 3- و از مالش که از کجا آمده و کجا مصرف شده است 4- و عن حبّنا اهل البیت؛ و از دوستی ما اهل بیت پرسش میشود. فقال له عُمَرُ: فما آیة حبّکم من بعدکم؟ قال: فوضع یده علی رأس علیّ - و هو الی جانبه - و قال ان حبّی من بعدی حبّ هذا؛ پس عمر به حضرت عرض کرد: نشانه محبّت به شما بعد از شما چیست؟ راوی میگوید: پیامبر دست خود را بر سر علی - در حالی که در کنارش نشسته بود - قرار داد و فرمود: براستی محبّت به من بعد از (مرگ) من محبّت به این (علی) است.»(38)
4- مناقب با اسنادش از پیامبر اکرم(ص) نقل نموده که آن حضرت فرمود: «یا علی! هرگاه بندهای خدای عزیز و جلیل را بندگی کند همانند آن مقداری که نوح در میان قومش ماند(بیش از هزار سال) و برایش به اندازه کوه احد طلا باشد و آن را در راه خدا ببخشد، پس آن را در راه خدا انفاق کند و عمرش به قدری طولانی شود تا هزار مرتبه با پای پیاده به حج مشرّف شود سپس در میان (کوه) صفا و مروه مظلومانه شهید گردد، ولی محبّت و ولایت تو را نداشته باشد، ای علی! بوی بهشت را استشمام نخواهد کرد و داخل بهشت نخواهد شد.»(39)
و راستی با این نمونهها و صدها امثال آن درباره محبّت علی(ع) باز کسی میتواند دشمن علی باشد جز کسانی که پیامبر اکرم(ص) آنها را این گونه معرّفی نمود: «فانّه لایبغضک من العرب الّادعی ولامن الانصار الّا یهودی و لا من سایر النّاس الّا شقی؛(ای علی!) براستی تو را دشمن نمیدارد از عرب مگر کسی که زنازاده باشد و نه از انصار مگر کسی که یهودی باشد، ونه از سایر مردم مگر کسی که شقی باشد.»
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1- روضةالمتقین، ج 13، ص 265.
2- مناقب ابن شهرآشوب، ج 3، ص 268.
3- محمد تقی مجلسی، روضةالمتقین، ج 13، ص 273.
4- در نقل بحارالانوار دارد، «الرّیاض = با همه درختان» ر ک بحارالانوار، ج 28، ص 197 و بحار ج 35، ص 8 - 9.
5- المناقب، الموفق بن احمد الخوارزمی، قم، جامعه مدرسین، چاپ چهارم، ص 32، ابن شاذان، مأة منقبه، قم مدرسةالامام المهدی(ع)، ص 177، حدیث 99، این حدیث را منابع متعدد اهل سنت مانند، عسقلانی، لسان المیزان، ج 5، ص 62، ذهبی، میزان الاعتدال، ص 467و...نقل نموده است.
6- المناقب، همان ص 32، حدیث 2؛ فرائد السمطین، ج 1، ص 19، ینابیع المودة، قندوزی باب 56، مناقب السبعون، حدیث 70.
7- به نقل از شیخ طوسی، امالی، قم، دارالثقافه، 1416، ص 416، مجلس 14، دیلمی، ارشادالقلوب، انتشارات شریف رضی، 1412 ه.ق، ج 2، ص 363؛ علامه حلّی، شرح تجرید الاعتقاد، جامعه مدرسین قم، ص 221.
8- المناقب همان، ص 83، حدیث 70، و ص 311، حدیث 309.
9- کنزالعمّال، متقی هندی، بیروت، مؤسسة الرساله، ج 11، ص 622، حدیث 33024.
10- همان، روایت 33023.
11- المناقب، همان، ص 64.
12- همان، ص 69، حدیث 42.
13- خصال صدوق، جامعه مدرسین، ج 2، ص 651.
14- المناقب، همان، ص 144، روایت 167.
15- همان، ص 82، روایت 67، فرائد السمطین، جوینی، ج 1، ص 97، کفایة الطالب، الکرخی ص 332.
16- همان، ص 82، روایت 68 ؛ و حلیة الاولیاء، ابی نعیم، ج 1، ص 64.
17- المناقب، همان، ص 91، روایت 84، انساب الاشراف، ج 2، ص 124.
18- کنزالعمّال، همان، ج 11، ص 605، حدیث 32926.
19- المناقب، همان، ص 319، حدیث 322.
20- بحارالانوار، داراحیاء التراث العربی، ج 41، ص 21 ذیل روایت 28.
21- اشک شفق، ص 182.
22- المناقب، ص 326، ح 335.
23- همان، ص 85، روایت 84.
24- همان، ص 319، حدیث 322.
25- ابن کثیر دمشقی، البدایة و النهایة، بیروت، مکتبةالمعارف، ج 7، ص346.
26- المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، بیروت، دارالمعرفه، ج 3، ص 124، ینابیع المودة، سلیمان قندوزی، باب 20، ص 103، تاریخ الخلفاء سیوطی، باب فضائل علی(ع)، ص173.
27- المستدرک للحاکم همان، ج 3، ص 124، حدیث 61، فرائد السمطین، همان، ج 1، ص 439، ینابیع المودة، همان، باب 20، ص 104، هیثمی، مجمع الزوائد، ج 9، ص 135.
28- المناقب، همان، ص 105، روایت 108.
29- همان، ص 105، روایت 109.
30- خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج 6، ص 221، شماره 3275؛ ینابیع المودة، همان، باب 42، ص 148؛ تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج 2، ص 431.
31- المناقب، همان، ص 267، ح 249.
32- المناقب، همان، ص 316، حدیث 316؛ فرائد السمطین، ج 1، ص 78.
33- کنزالعمال، همان، ج 11، ص 614، روایت 32971.
34- تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، ج 4، ص 410، و ابونعیم، حلیة الاولیاء، ج 1، ص 86.
35- المناقب، همان، ص 66، روایت 37.
36- همان، ص 77، روایت 59.
37- المناقب، ص 67، روایت 40؛ خوارزمی مقتل الحسین، ج 1، ص 69، ینابیع الموده، همان ص 252؛ و ج 2، ص 76 ؛ لسان المیزان، ج 5، ص 219 ؛ مودة القربی، شافعی همدانی، چاپ لاهور؛ ص 64 ؛ مناقب ابن مردویه، ص 73.
38- المناقب، خوارزمی، همان، ص 323، روایت 330.
-------------------------------------------------
ادامه مطلب
آیا عایشه نسبت به دیگر همسران پیامبر برتری داشته است؟
به یقین برترین همسر رسول خدا (ص) حضرت خدیجه(س) می باشد، همو که رسول خدا حتی بعد از مرگش بارها و بارها از وی به نیکی یاد کرد تا آنجا که حسادت عایشه را به شدت برمی انگیخت. خود عایشه می گوید: من آنقدر نسبت به خديجه حسادت مىورزيدم که به هيچ يك از زنهاى پيامبر نمىورزيدم . سپس علت آن را در سه روايت -كه در صحيح بخارى نقل شده(صحيح بخارى، ج 5، ص 47 و 48، باب تزويج النبى، خديجة وفضلها.)- چنين بيان مىكند:
1 - از بس رسول خدا صلىاللهعليهوآله از او ياد مىكرد او قبل از ازدواج پيامبر با من، از دنيا رفت و خداوند به حضرتش دستور داد كه به خديجه بشارت دهد به منزلى از لؤلؤ. آن حضرت گوسفند مىكشت و آن را به دوستانش هديه مىكرد آنقدر كه آنان را كافى باشد.
2 - به خاطر اينكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله زياد از او ياد مىكرد. او سه سال بعد از وفات خديجه با من ازدواج كرد و خداوند يا جبرئيل به او دستور دادند كه خديجه را به منزلى از لؤلؤ مژده دهد.
3 - من او را نديدم ولكن پيامبر زياد از او ياد مىكرد و گوسفند مىكشت و آن را تكه تكه مىكرد و به دوستان خديجه مىداد گاهى به او مىگفتم: گويا در دنيا زنى غير از خديجه نبود! حضرت مىگفت: در تعريف او هر چه بگوئيم او چنان بود و از او برايم فرزند بود.
این روایات نشان از جایگاه حضرت خدیجه در نزد رسول خدا و نیز اوج حسادت عایشه نسبت به وی را دارد.
اما اینکه چرا اینقدر از عایشه صحبت به میان می آید دلیلش روشن است و آن اینکه اولا در میان شیعه وی جایگاهی ندارد و تنها به علت اینکه همسر پیامبر اکرم بوده است بنابر فتوای بزرگان شیعه بی احترامی به وی جایز نمی باشد. ولی شهرت وی در میان اهل سنت بسیار زیاد است تا جایی که بسیاری از روایات اهل سنت از طریق عایشه نقل شده است. این برتری تا آنجا در میان اهل سنت پیش رفته که متاسفانه دست به جعل روایات بسیاری در مورد وی زده اند. به طور مثال به این روایت دقت کنید: عن أبي مُوسَى الْأَشْعَرِيِّ رضي الله عنه قال قال النبي صلى الله عليه وسلم فَضْلُ عَائِشَةَ على النِّسَاءِ كَفَضْلِ الثَّرِيدِ على سَائِرِ الطَّعَامِ .!!!
رسول خدا فرمود : برتري عائشه نسبت به زنان ديگر ؛ همانند برتري آبگوشت است نسبت به ديگر غذاها .!!! (الجامع الصحيح المختصر ، محمد بن إسماعيل البخاري الجعفي، ج 3 ، ص 1266 ، ح3250) قضاوت در مورد این روایت را به خودتان واگذار می کنیم.
ثانیا وی دختر ابوبکر خلیفه اول اهل سنت است و بدیهی است که اهل سنت تا این حد وی را بزرگ کنند.
ثالثا عایشه شخصیتی عجیب داشته است که وی را در میان دیگر همسران پیامبر اکرم(ص) متمایز می کرده است. علامه عسکری به این مطلب اشاره کرده و می نویسد: حدّت طبع، سرعت درک موقعیّت و تصمیمگیری، تیزهوشی، به اضافه رشک و حسادت شدید،بلندپروازی، جاهطلبی و تندخویی جزء شخصیّت بارز عایشه به حساب میآمد. عایشه، شیفته و دیوانه خویشان و بستگانش بود و نسبت به آنان، تعصّبی شدید داشت؛ به طوری که اگر منافعشان به خطر میافتاد، خود را سخت میباخت و موقعیّت خویش را فراموش میکرد و از جانبداری در راه منافع آنها، به هیچ روی خودداری نمیورزید.(رک: «نقش عایشه در تاریخ اسلام» تألیف علّامه عسکری)
رابعا: همسران پيامبر اسلام همواره بر ايمان و اسلام خود تا آخر عمر پايدار بودند و در تاريخ زمان پيامبر اکرم(ص) و بعد از ايشان هيچگونه مخالفتي توسط زنان پيامبر صورت نگرفت اما برعکس عایشه بارها و بارها به خصوص بعد از رحلت پیامبر با سنت و روش آنحضرت مخالفت کرد و همین باعث مشهور شدن وی می شد.
خامسا: شاید بیشترین شهرت وی به خاطر راه اندازی جنگ جمل باشد. عايشه برخلاف نص صريح قرآن و پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ عمل كرد و گام در راهي گذاشت كه خدا و پيامبر او را از آن نهي كرده بودند چون قرآن در مورد زنان پيامبر ميفرمايد وقرن في بيوتكُّنَّ ولا تَبرَّ جَنَ تبرُّج الجهليّة الاولی(سورة احزاب، آية 33.) يعني اي زنان پيامبر تا دم مرگ ملازم خانة خود باشيد و مانند زنان زمان جاهليت خودنمائي ننمائيد.
وقتي عايشه ميخواهد به جنگ علي ـ عليه السّلام ـ خليفة پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ برود، «ام سلمه» به او ميگويد: قد نهاكَ عن الغرطة في البلاد، اي عايشه خداوند تو را از گردش در سرزمينها ممنوع ساخته و گوشة خانه را براي تو پسنديده است...»( ابن ابي الحدي، شرح نهجالبلاغه، ج 2، ص 79. عقد الفريد، ج 2، ص 69.) و يا علي ـ عليه السّلام ـ ميگويد: تو اي عايشه از خانة خود پا به بيرون نهادي در اين كار با خدا و پيامبرش نافرماني ميكني زنان را با بسيج و سپاه و خود نمايي در ميان رزمندگان چهكار؟...( همان منبع، ج1، ص 63.)
ولي عايشه با همة اين تأكيدات و با علم به خلاف خود پاي در فتنه و جنگي گذاشت كه جز گناه و پشيماني هيچ سودي نداشت.
برای آگاهی بیشتر به شما توصیه می کنیم کتاب سه جلدی نقش عایشه در تاریخ اسلام نوشته علامه عسکری را مطالعه بفرمایید تا با حقایق بیشتری آشنا شوید.
ادامه مطلب
دلایل عقلی بر امامت و ولایت علی(علیه السلام)
دلایل عقلی بر امامت و ولایت علی(علیه السلام)
1)حضرت امیرالمومنین(ع)دارای جمیع کمالات نفسانی و فضائل انسانی همچون:علم،تقوی،یقین،صبر،زهد،شجاعت،سخاوت و عدالت،عصمت و سایر فضایل نیک اخلاقی بوده(به این موضوع نه تنها اهل سنت اعتراف دارند بلکه مسیحی ها نیز مثل جبران خلیل جبران در این رابطه کتاب نوشته اند)و بدون تردید در همه کمالات از دیگران افضل و بالاتر بوده و این فضائل در کتاب های شیعه و سنی فراوان ذکر شده است.
2)از دیدگاه عقل،ترجیحِ مرجوح بر راجح نارواست و هرگاه کسی که فضائل یاد شده را ندارد بخواهد پیشوای کسی بشود که دارای این فضائل است،ترجیح مرجوح بر راجح میشود.
نتیجه:
حضرت امیر المومنین(ع)،امام و جانشین بحق پیغمبر اکرم(ص)است،زیرا افضل امت بعد از آن بزرگوار بود.
دلیل دیگر: از نظر عقل و نقل،امام باید معصوم بوده و از هر خطا و اشتباهی منزه ومبری باشد.
ادامه مطلب
عثمان نماز سفر را شکسته نمي خواند!!!
یکی از بدعتهایی که عثمان در طول خلافتش انجام داد و بدین وسیله با کتاب خدا و روایات پیامبر و حتی سیره خلفای قبل خود مخالفت کرد همین قضیه چهار رکعتی خواندن نماز در سفر است.
توضیح بیشتر:
آیه 101 از سوره نساء ، دلالت دارد كه در زمان خوف مسافر، بايد نماز چهار ركعتى را دو ركعت بخواند. روایات فراوانی نیز به صورت متواتر در کتب شیعه و سنی نقل شده اند که همگی بيان مي كنند مطلقاً بايد چهار ركعتيها را در مسافرت ، دو ركعت خواند. اجماع امت اسلام نيز چنين است و جز عثمان و عايشه كه به تواتر رسيده است كه نماز چهار ركعتى را در سفر تمام مى خواندند! مخالفى پيدا نشده است.( صحيح البخاري ج 2 / 154، صحيح مسلم ج 2 / 260 وفى طبع العامرة ج 2 / 146، مسند أحمد ج 2 / 148 ط 1، سنن البيهقى ج 3 / 126، الموطأ ج 1 / 282 سنن النسائي ج 3 / 120. الغدير ج 8 / 98 (
اين نخستين موضوعى بود كه مردم به عثمان اعتراض كردند، و مورخان آن را از حوادث سال 29 هجرى شمرده اند. (كامل ابن الاثير ج 3 / 49 و تاريخ الطبري ج 3 / 322 , الغدير ج 8 / 101، الكامل في التاريخ ج 3 / 51.) و روايات بسيارى هم بر آن دلالت دارد.
از جمله بخارى و مسلم در صحيح خود از عبداللّه عمر روايت مى كنند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در منى دو ركعت خواند. ابوبكر و عمر هم دو ركعت خواندند، عثمان نيز در اوايل خلافتش ، دو ركعت مى خواند، ولى بعدها چهار ركعت خواند و دستور داد که همگان نیز چهار رکعت بخوانند!... (صحيح البخاري ج 2 / 154، مسند أحمد ج 2 / 148، صحيح مسلم ج 1 / 260 وفى طبع العامرة ج 2 / 146، سنن البيهقى ج 3 / 126، الغدير ج 8 / 98.)
نيز بخارى ومسلم از عبدالرحمن بن يزيد روايت مى كنند كه گفت :عثمان بن عفّان در منى با ما نماز را چهار ركعت خواند. وقتى موضوع را به عبداللّه مسعود خبر دادند گفت : انّا للّه و انّا اليه راجعون! سپس گفت : من با پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در منى دو ركعت خواندم و با ابوبكر نيز دو ركعت خواندم و با عمر هم در منى دو ركعت خواندم . كاش ! از اين چهار ركعت هم حظّى مى بردم !( صحيح البخاري ج 2 / 154، الغدير ج 8 / 99، مسند أحمد ج 1، صحيح مسلم ج 1 / 261 وفى طبع العامرة ج 2 / 146.)
جالب اینجاست که وقتی از آنان سوال می شود به چه دلیلی عثمان و عایشه نماز شکسته را تمام می خواندند گفته می شود که آنان اجتهاد کرده اند!!. (صحيح مسلم: ج 2، ص 143.) باید به این افراد گفت آیا با اجتهاد می شود نص کتاب خدا و روایات پیامبر را زیر پا گذاشت؟
ادامه مطلب
به چه علت وهابیون....
در پاسخ به نكاتي توجه كنيد :
نماز برقراري ارتباط مستقيم با معبود است و مسلمان مؤمن در شبانه روز پنج مرتبه به عبادت و بندگي خالق خود مي پردازد. بنابراين شايسته است كه اين ارتباط با حضور قلب و خلوص نيّت باشد و از عواملي كه باعث اختلال در اين ارتباط ميگردد پرهيز شود. روشن است كه پديدآمدن حالت حضور قلب، نياز به زمينهسازي و مقدمه چيني دارد و از جمله عواملي كه ممكن است مانع حضور قلب شود، نمازگزاردن در مكانهايي است كه پر رفت و آمد ميباشد و يا در مسير عبور و مرور مردم قرار دارد چرا كه عبور و مرور مانع حضور و خلوص ميشود. از اينرو فقها فرمودهاند كه نمازگزاردن در معابر و راههايي كه براي مردم ايجاد اشكال ميكند اشكال دارد اما نماز خواندن در مكانهايي كه مانع عبور و مرور مردم نميشود ولي ممكن است فردي از مقابل نمازگزار عبور كند از ديدگاه علماي شيعه مانعي ندارد، گرچه عدهاي از فقها اين عمل را مكروه دانستهاند. مرحوم صاحب جواهر مينويسد: «پارهاي از فقهاي شيعه - در اين مسأله - عقيده به كراهت دارند؛ خواه مانعي باشد يا نباشد ولي در نصوص و روايات ما چيزي دال بر كراهت وجود ندارد و سكوت ائمه(ص) نشانه عدم كراهت است».( جواهر الكلام، ج 8، ص 405) در يكي از روايات نقل شده كه امام حسين بن علي(ع) مشغول نماز بودند، فردي از مقابل آن حضرت عبور نمود. برخي از افرادي كه آن جا حضور داشتند از عبور آن فرد جلوگيري كردند. پس از آن كه امام نماز را به پايان رساندند فرمودند: چرا از عبور او جلوگيري كرديد؟ گفتند: يابن رسولالله اين فرد بين شما و محراب قرار گرفت. حضرت فرمود: «اًّنَّ الله عزَّوجل أَقْرَبُ مِنْ أن يَخْطُرَ فيما بَيْني وَ بَيْنَه أحدٌ»;( وسايل الشيعه، حر عاملي، ج 5، ص 133، ابواب مكان مصلي. نقل از الفقه علي المذاهب الاربعه و مذهب اهلالبيت، ج 1، ص 389) واي بر شما! خداوند نزديكتر از آن است كه فردي بين من و او قرار گيرد.
اما از نظر فقهاي اهلسنّت عبور و گذر از جلو نمازگزار در صورتي كه بين آنها مانعي مانند چوب، ريسمان و... نباشد حرام است ولي موجب بطلان نماز نميشود و بين حرام بودن و باطل كردن عمل تفاوت وجود دارد چرا كه ممكن است عملي حرام و گناه باشد اما عامل باطل شدن فعل ديگري نگردد؛ البته در شهر مكّه عبور و مرور از جلو نمازگزار هر چند بدون پوشش و مانعي باشد اشكالي ندارد. به عبارت ديگر از ديدگاه اهلسنت حكم عبور از مقابل نمازگزار را ميتوان به چند بخش تقسيم نمود:
1. آيا عبور از جلو نمازگزار موجب بطلان نماز است؟ زحيلي مينويسد: «اًّتَّفَقَ أئمُْ المَذاهبَ الأَرْبَعَْ عَلي أَنَّ المُرورَ بَيْنَ يَدَي المُصَلّي لا يَقْطَعُها وَ لا يُبْطِلُها و اًّنَّما يَنْقُصُ الصَّلاَْ اًّذا لَمْ يَرِدْهُ»;( الفقه الاسلامي و ادلته، وهبه زحيلي، ج 1، ص 763 - 764) پيشوايان مذاهب چهارگانه اتفاق نظر دارند كه عبور از جلوي نمازگزار نه باعث قطع نماز ميشود و نه آن را باطل ميكند؛ بلكه اگر نمازگزار عابر را باز ندارد، نمازش ناقص ميگردد.
2. آيا عبور از جلو نمازگزار حرام است؟ وهبه زحيلي مينويسد: «از ديدگاه احناف، عبور از جلو نمازگزار، كراهت تحريمي دارد»( همان، ج 1، ص 758) اما در اين كه عابر، يا نمازگزار، يا هر دو گنهكار ميشوند چهار صورت فرض شده است: الف) در صورتي كه براي عبور، راه ديگري غير از جلو نمازگزار وجود داشته باشد، عابر گنهكار است/ ب) در صورتي كه عابر براي عبور راه ديگري ندشته باشد و نمازگزار بدون سُتره(در تعريف سُتره گفتهاند: هر چيزي را كه نمازگزار به خاطر منع عبور و مرور جلو خودش قرار دهد ستره ناميده ميشود. الفقه الاسلامي و ادلته ج 1، ص 752 ستره ميتواند اشيايي چون صندلي، عصا، ديوار، ستون، و يا خط مستقيم در روي زمين و حتي پشت سركسي قرار گرفتن و... باشد كتاب الفقه علي المذاهب الاربعه ج 1، ص 243 - 244) روبروي عابر به نماز بايستد، نمازگزار گنهكار است/ ج) در صورتي كه نمازگزار، در مكاني كه محل عبور و مرور است بدون پوشش و ستره به نماز بايستد و عابران نيز راه ديگري براي عبور داشته باشند، هر دو گنهكاراند/ د) در صورتي است كه نماز گزار، جلو خودش پوشش و ستره بگذارد و عابر نيز راه ديگري غير از جلو نمازگزار، براي عبور نداشته باشدهيچكدام گنهكار نيستند.( الفقه الاسلامي و ادلته، وهبْ زحيلي، ج 1، ص 758 - 759 و الفقه علي المذاهب الاربعه ج 1، ص 245 - 246)
3. در چه صورتي عبور از جلو نمازگزار جايز است؟ از ديدگاه اهلسنت در شش صورت عبور از مقابل نمازگزار جايز است: الف) در صحرا و بيابان و اين كه عبور بعد از موضع سجده باشد؛ ب) در صورتي كه نمازگزار در معابر عمومي پوشش و مانع قرار نداده باشد؛ ج) بين نمازگزار و عابر حايلي مانند پرده و... وجود داشته باشد؛ د) تمام اعضاي عابر در مقابل نمازگزار قرار نگيرد؛ ه) در مساجد، هنگامي كه عبور بعد از پوشش و ستره باشد؛ و) عبور، به خاطر پركردن جاهاي خالي صفوف مقدم جماعت.( همان، ص 759)
4. جلونمازگزار، چه مسافتي را شامل ميشود؟ در صحرا و يا مساجد بزرگ، عبور از جايي كه نمازگزار ايستاده تا موضع سجده حرام ميباشد. در خانه و مساجد كوچك كمتر از 40 ذراع و نيز عبور از جايي كه نمازگزار ايستاده تا ديوار قبله حرام ميباشد و اين در صورتي است كه ستره و پوشش وجود نداشته باشد.( همان، ص 761)
5 - منع از عبور و يا زدن چه حكمي دارد؟ در اين مورد حنفي ها از همه سختگير تر هستند اما با اين حال به نظر حنفيها، جلوگيري از عبور عابر، رخصت، - جايز - و مانع او نشدن و عدم درگيري با وي عزيمت - واجب - ، ميباشد.( همان، ص 762) البته در اين ميان افراتيوني هم در ميان آنها ديده مي شود كه به هر وسيله اي حتي زدن سعي مي كنند كه مانع رفت و آمد در جلوي خود شوند.
ادامه مطلب
خاندان ابي سفيان
در ميان تمام كساني كه در مقابل دعوت اسلام به توحيد و خداپرستي عناد ورزيده و لجوجانه مخالفت كرده، و مقاومت نشان دادند ابو سفيان فساد و عناد و اصرارش از ديگران بيشتر بود: او تا وقتي كه مظفريت قطعي نصيب مسلمانها نشده بود براي خاموش كردن انوار آفتاب اسلام تلاش كرد، و در بدر، احد و خندق از سران مشركين، و در احد و خندق سردار لشكر و زعيم سپاه كفر بود.
ابوسفيان، خودش، زنش و پسرهايش آنچه توانستند به پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ اذيت كردند، و از شرك و كفر پشتيباني نمودند و در جنگ بدر سه تن از فرزندانش معاويه، حنظله و عمرو شركت داشتند علي ـعليه السّلامـ حنظله را كشت و عمرو را اسير كرد ولي معاويه گريخت. و آنچنان فرار كرد كه وقتي به مكه رسيد پاهايش باد كرده و ساقهايش ورم كرده بود به طوري كه تا دو ماه خود را معالجه ميكرد!1.
در سال فتح مكه ابوسفيان و زن و فرزندانش از روي اكراه و بيم قتل به ناچار اسلام آوردند ولي در كفر باطني خود باقي ماند و تا مرد با نفاق با مسلمانها زندگي كرد.
روايات و اخبار در ذمّ ابيسفيان فراوان نقل شده و از جمله روايتي است كه از رسول خدا ـصلّي الله عليه و آله و سلّمـ روايت كردهاند كه آن حضرت ديد ابوسفيان ميآيد در حاليكه بر الاغي سوار است; و معاويه زمام آن را گرفته و يزيد پسر ديگرش آن را ميراند فرمود:
«لَعَنَ اللهُ الرّاكِبَ: وَالْقائِدَ، وَالسّائِقَ»
خدا لعن كند آن را كه سوار است و آنكه زمام مركب را گرفته و آنكه آن را ميراند2.
راجع به نفاق او و اينكه اسلامش از روي اكراه بود و تا زنده بود دست از دشمني با اسلام و مسلمانها بر نداشت حكايات بسيار در تواريخ است.
از جمله كه معروف و مشهور است اين است كه در روز بيعت عثمان كه آغاز حكومت بنياميّه بود گفت:
«تَلَّقَفُوها يا بَني عَبْدِ شَمْسِ تَلَّقُفَ الكُرَةِ فَوَاللهِ ما مِنْ جَنَّة وَلا نار»
اي فرزندان عبدشمس! بگيريد اين حكومت و رياست را و مانند گوي دست به دست هم بدهيد. پس سوگند به خدا بهشت و آتشي نيست3.
و در نقل ديگر است كه گفت:
«فَوَالَّذي يَحْلِفُ بِهِ اَبُوسُفْيانُ ما مِن جَنَّة وَلا نار»
قسم به آن كسي كه ابوسفيان به آن سوگند ميخورد (نه قسم به الله) نه بهشتي وجود دارد و نه جهنمي.
ابن عبدالبر از حسن بصري روايت كرده كه وقتي خلافت بر عثمان مقرر شد ابوسفيان بر او وارد شد، و گفت:
«قَدْ صارَتْ اِلَيْكُمْ بَعْدَتَيْم، وَ عَدِّي فَاَدِرْها كَالْكُرَةِ، وَ اجْعَلْ اَوْتادَها بَني اُمَيَّةَ فَاِنَّما هُوَ الْمُلْكَ، وَلا اَدْري ما جَنَّةٌ وَلا نار»
اين حكومت بعد از تيم وعدي (كنايه از ابوبكر و عمر است) به دست شما رسيده، پس آن را همچون توپ دست به دست بگردان و محور آن را بنياميّه قرار بده، به هوش باش كه اين سلطنت است! من نميدانم بهشت و جهنم چيست؟!4.
وقتي بعد از آنكه اسلام آورده بود در حضور پيغمبر در پيش خود ميانديشيد، و حديث نفس ميكرد كه نميدانم محمّد به چه علت بر ما پيروز گشت،
«فَضَرَبَ في ظَهْرِهِ وَ قالَ: بِاللهِ نَغْلِبُكَ»
پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ بر پشت او زد و فرمود: به كمك خدا بر تو غالب شديم5.
بعد از آنكه كور شده بود برثنيه اُحد ايستاده و به آنكس كه او را راه ميبرد گفت:
«هيهُنا رَمَيْنا مُحَمَّداً وَقَتَلْنا اَصْحابَهُ»
از جنگ احد سخن ميراند و با افتخار ميگفت:
در اينجا محمّد را به تير بستيم، و اصحابش را كشتيم6.
و ديگر از علائم نفاق او اين است كه به عباس گفت: ملك و پادشاهي پسر برادرت عظمت يافته. عباس گفت: واي بر تو، پادشاهي نيست پيغمبري است.
و همچنين وقتي ديد بلال بر كعبه معظمه اذان ميگويد و بانگش به «اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ الله» بلند شد، گفت: خدا عتبه را خوشبخت ساخت كه اين روز را نديد7.
در جنگ حنين وقتي سپاه مسلمين گريختند، و پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ و علي ـعليه السّلامـ با عده قليلي ثبات ورزيدند ابوسفيان نفاق و كينه خود را آشكار ساخت در حالي كه ازلام همراهش بود ميگفت:
«لا تَنْتَهي هَزيمَتُهُمْ دُونَ الْبَحْرِ»
مسلمانان تا لب دريا فرار خواهند كرد!8.
و همچنين در جنگهاي شام، روميان را بر مسلمانها تحريص ميكرد، و وقتي روميها عقب نشيني ميكردند تأسف ميخورد9.
ابوسفيان علاوه بر نفاق و عناد، سوابق ننگين اخلاقي ديگر نيز داشت، و معاويه در الحاق زياد به او، به زناكاري او نيز اعتراف كرد.
زمخشري در ربيع الابرار مينويسد: با نابغه مادر عمروعاص كه از زنان زانيه بود در طهر واحد چهار نفر زنا كردند كه از جمله ابوسفيان بود و عمرو از او متولد شد، هرچهار تن او را به خود نسبت دادند ولي نابغه خودش چون عاص مخارجش را ميداد او را نسبت به عاص داد، و ابوسفيان بن الحارث عبدالمطلب در شعر خود به عمرو ميگويد: «اَبُوكَ اَبُوسُفْيانُ لاشَكَّ قَد بَدَتْ...»10.
وقتي پيغمبر اعظم از دنيا رحلت فرمود ابوسفيان در مكه مشغول تحريك و تهييج فتنه بر عليه اسلام شد و خواست مردم را به ارتجاع وادارد. سهيل بن عمرو در آن هنگام كه افكار، سخت متشنج و مضطرب بودند، نقشههاي ابوسفيان را كه مردم را به ترك اسلام و بازگشت به جاهليت تحريص ميكرد، نقش بر آب ساخت، او خطبهاي خواند و گفت:
«به خدا سوگند، من ميدانم كه اين دين مانند آفتاب كه به مشرق و مغرب عالم ميتابد جهانگير خواهد شد. ابوسفيان شما را فريب ندهد او خودش نيز آنچه را من ميدانم ميداند لكن سينهاش از حسد با بنيهاشم ناراحت و سنگين است»11.
ابوسفيان از مكه به مدينه آمد، داستان سقيفه بني ساعده و بيعت ابوبكر و غصب خلافت را، براي روشن كردن آتش يك جنگ داخلي در اسلام، وسيله خوبي شناخت، لذا نزد علي ـعليه السّلامـ آمد و گفت: «دست بده تا با تو بيعت كنم به خدا سوگند اگر بخواهي مدينه را از سوار و پياده پر ميكنم».
علي ـعليه السّلامـ چون از انديشهاش با خبر بود او را از پيش خود براند، و فرمود: به خدا سوگند، تو از اين كار غير از فتنه قصدي نداري و به خدا قسم از دير باز تا حال بدخواه اسلام بودهاي و ما را حاجت به تو نيست12.
هند زن ابي سفيان و مادر بزرگ يزيد: اين زن در دشمني با پيغمبر و خاندان نبوّت، مانند حمالة الحطب سرسخت بود بلكه كينهاش از او بيشتر بود. مردها را به جنگ با پيغمبر ـصلّي الله عليه و آلهـ تشويق ميكرد و در سنگدلي و تربيت وحشيانه و كينهورزي او، اگر غير از شهادت حضرت حمزه هيچ گواه ديگر نباشد كافي است; زيرا به تحريك و تطميع او وحشي، ناجوانمردانه حمزه را شهيد ساخت، و هند زينتهاي خود را به او جايزه داد، و به آن وضع وحشتناك حمزه را مثله كرد، و از گوش و بيني و ساير اعضاي بدن او خلخال ساخت، و شكم حمزه را پاره كرد و جگرش را بيرون آورد و در دهن گذاشت خواست آن را ببلعد نتوانست13.
و حضرت زينب خاتون به همين جنايت و قساوت فوق العاده در مجلس يزيد در ضمن آن خطبه تاريخي اشاره فرمود:
«وَ كَيْفَ يُرْتَجي مُراقَبَةُ مَنْ لَفْظَ فَوهُ اَكْبادُ الاَْزْكِياء، وَنَبَتَ لَحْمُهُ بِدِماءِ الشُّهَداءِ»
چگونه ميتوان توقع داشت حرمت حفظ افراد را از كسي كه كبد خوبان را جويده و گوشتش به خون شهدا روييده است!
علاوه بر اينها هند در جاهليت زني بدنام بود; حسان بن ثابت در اشعارش از زنادادن او و حملي كه از زنا برداشت ياد كرده و ميگويد:
وَنَسَيْتِ فاحِشَةً اَتَيْتِ بِها *** يا هِنْدُ وَيْحَكِ سَبةَ الدَّهْر
زَعَمَ الْقَوابِلُ اِنّها وَلَدَت *** ابناً صَغيراً كانَ مِن عَهِر14
«اي هند! فراموش كردهاي بيعفتّي را كه انجام دادهاي، واي بر تو اي بدنام روزگار! قابلهها عقيده دارند كه او كودكي از زنا زائيده است».
معاوية بن ابيسفيان (پدر يزيد)
داستان پسر هند مگر نشنيدي *** كه از او و سه كس او به پيمبر چه رسيد
پدر او لب و دندان پيمبر بشكست *** مادر او جگر عم پيمبر بمكيد
خود بناحق حق داماد پيمبر بگرفت *** پسر او سر فرزند پيمبر ببريد
معاويه همان نامه سياه، منافقي است كه علامت نفاق (بغض علي ـعليه السّلامـ) در هيچكس مانند او آشكار نگشت. آنچه اسلام و مسلمانان از خيانتها و جنايتهاي او كشيدند از دست احدي نكشيدند موبقات و كبائر گناهان و بدعتهاي زشت و كشتارهاي او از حد احصاء و شماره خارج است.
تا كسي يك دوره تاريخ زندگي او را نخواند به ماهيّت اين عنصر ناپاك و خطرناك و قيافه زشتي كه از او در صفحات تاريخ باقي مانده پي نخواهد برد، و هر كس بخواهد او را معرفي كند از عهده بر نخواهد آمد.
به گفته آن مرد دانشمند آلماني به شيخ محمد عبده، كسي كه راه را بر توسعه فتوحات اسلام بست، معاويه بود.
براي نيل به رياست و حكومت به نام خونخواهي عثمان جنگي بر پا كرد، و صدوده هزار نفر را به كشتن داد و سيصد و شصت نفر را از اصحاب پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ از كسانيكه در بيعت رضوان شركت داشتند15 شهيد ساخت; در جنگ جمل دست داشت و جنگ نهروان در نتيجه خروج او بر امام حادث شد.
آثار بيديني و بيايماني به دين و قرآن و بياعتنائي او به شرف، و وجدان در تمام دوران زندگيش هويدا است.
بطور يقين معاويه تلاش ميكرد كه اسلام را از بين بردارد، و دين را دين ابيسفيان و شريعت جاهليت و روش آل حرب و طريقه بنياميّه قرار دهد و آنهمه دشمني و جنگهاي او با خاندان هاشم، مخصوصاً علي ـعليه السّلامـ دشمني با پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ و تعقيب جنگهاي پدر، و جد مادري، و فاميلش به اسلام بود.
اگر كسي را در نفاق، طغيان، انكار حق، حيله، مكر و غدر، خيانت و پيمان شكني، بيمانند بدانيم، بطور مسلم چنين كسي همان معاويه است.
همانگونه كه در فضايل و ملكات عاليه افراد معدودي نخبه و برجسته و فوق العاده ميشوند، در رذالت و فتنه انگيزي، و حب جاه; و عداوت با اهل حق نيز افرادي فوق العاده هستند، معاويه، عمروعاص، يزيد، مروان، زياد، مسلم بن عقبه، عبدالملك، حجاج، بسر، عبيدالله و شمر، از اين طبقه هستند كه در خبث نفس و ناپاكي ضمير و زشتي رفتار در ميان همقطاران و همكاران خود از كفار، رتبه قهرماني دارند.
نسب نامه معاويه
معاويه بطوري كه معروف است پسر ابيسفيان است اما اين نسب نامه مورد تصديق همه علماء انساب نيست، و جمعي از محققين علم انساب در صحت نسب او ترديد دارند، مهمترين دليل بر صحت اين ترديد، وضع اخلاقي خاندان معاويه است كه اهل زنا و فسق و فجور در آنها بسيار بوده و آلوده داماني را عار نميدانستند، و شعراي جاهليت و اسلام آنها را به اين اوصاف زشت هجو كردهاند و در ناپاكي معاويه و پدرش و اينكه اهل فجور و فحشاء بوده و از اين ننگ شرم نميكردند داستان استلحاق معاويه، زياد بن ابيه را به پدرش كافي است به آن وضع رسوا و موهن ـ برخلاف حكم پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ كه فرمود: «اَلْوَلَدُ لِلْفِراشِ، وَلِلْعاهِرِ الحَجَرُ» او را به پدر ملحق ساخت.
زمخشري در ربيع الابرار گفته است معاويه به چهار پدر نسبت داده شده و از جمله آنان صباح، مغني عمارة بن وليد است كه اجير ابي سفيان شده بود. ابوسفيان بدشكل و كوتاه قد بود و صباح جواني خوشرو بود. هند او را به خود خواند. صباح خواهش هند را انجام داد، و گفتهاند كه عتبه برادر معاويه هم از صباح است16.
سبط ابن الجوزي 17از اصمعي، و كلبي در مثالب نقل كرده كه معناي سخن حضرت مجتبي عليه السّلام به معاويه «قَد عَلِمتُ الفِراشَ الَّذي وُلِدْتَ فيه» اينست كه معاويه به چهار تن از قريش كه همه نديم ابيسفيان بودند نسبت داده شده، از جمله: عمارة بن وليد و مسافر بن ابي عمر، عماره از زيباترين مردان قريش بود. كلبي گفته كه عموم مردم معاويه را از مسافر ميدانستند، براي اينكه مسافر از همه به هند بيشتر عشق داشت، وقتي هند به معاويه حمل يافت، مسافر بيمناك شد كه معلوم شود حمل از او است به حيره گريخت و در نزد پادشاه حيره بماند تا از عشق هند مرد18.
و هم كلبي گفتگوي يزيد و اسحاق بن طايه را در حضور معاويه و اعتراف معاويه را به اينكه بعض قريش او را از غير ابيسفيان ميدانستند نقل كرده است19.
و علامه كبير شيخ محمد حسين كاشف الغطاء را در نسب معاويه رأيي است كه خود رابه آن متفرد شمرده وبعض شواهد تاريخي نيز آن را تأييد ميكند.
نگارنده ميگويد: هرچند آن شيخ جليل شواهدي را كه بر رأي خود يافته ذكر ننموده ولي ما ضمن فحص و مطالعه به بعضي شواهد بر رأي ايشان مطلع شديم كه از توضيح آن در اين كتاب خودداري كرده و به همان آراء قدماي فن نسب اكتفا نموديم.
معاويه در حديث و سنّت
روايات در لعن و نفرين و مذمت معاويه فراوان، و دركتب معتبره روايت شده است كه ما بعضي از اين روايات را در اينجا نقل مينمائيم:
1 ـ ابن ابي الحديد از رسول اعظم ـ صلّي الله عليه و آله ـ روايت نموده كه فرمود:
«يَطْلَعُ مِنْ هذَا الْفَجِّ رَجُلٌ مِنْ اُمَّتي يُحْشَرُ عَلي غَيْرِ مِلَّتي فَطَلَعَ مُعاوِيَةُ»
از اين راه مردي از امت من ميآيد كه بر غير ملت من محشور ميشود، پس معاويه آمد20.
2 ـ از براء بن عازب روايت است كه گفت: ابو سفيان با معاويه ميآمد رسول خدا ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ فرمود:
«اَللّهُمَّ الْعَنِ التّابِعَ وَالْمَتْبُوعَ اَللّهُمَّ عَلَيْكَ بِالاَْقْيَعِسِ فَقالَ اِبْنُ الْبَراِء لاَِبيهِ مَنِ الاَْقْيَعِسُ قالَ مُعاوِيَةُ»
خدايا تابع (معاويه) و متبوع (ابو سفيان) را لعن كن! خدايا بر تو باد به اقيعس. پسر براء به پدرش گفت: اقيعس كيست؟ گفت: معاويه است»21.
3 ـ در حديث مشهور مرفوع است كه پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ فرمود:
«اِنَّ مُعاوِيَةَ في تابُوت مِنْ نار في اَسفَلِ دَرَك مِنْ جَحيم يُنادي يا حَنّانُ يا مَنّانُ فَيُقالُ لَهُ اَلآنَ، وَقَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ، وَكُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدينَ22»
معاويه در تابوتي از آتش در پستترين دركات جهنم است ندا ميكند: يا حنان يا منان، به او گفته ميشود: «اَلاْنَ وَقَدْ عَصَيْتَ...».
4 ـ و هم از رسول خدا ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ روايت است كه فرمود:
«اِذا رَأَيْتُمْ مُعاوِيَةَ عَلي مِنْبَري فَاقْتُلُوهُ»
وقتي معاويه را بر منبر من ديديد، او را بكشيد!
حسن بصري كه يكي از روايت كنندگان اين حديث است ميگويد: امر پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ را اطاعت نكردند پس رستگار و پيروز نشدند23.
5 ـ در روايت است كه پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ معاويه را طلبيد او به عذر خوردن غذا مسامحه در شرفيابي كرد. حضرت فرمود:
«لا اَشْبَعَ اللهُ بَطْنَهُ»
خدا هرگز او را سير نكند!
پس از آن ديگر معاويه سير نشد، و ميگفت: من دست از غذا نميكشم براي سيري از آن، بلكه از جهت خستگي از خوردن24.
بيش از اين مقدار هر كس بخواهد معاويه را از زبان احاديث و بزرگان صحابه و تابعين بشناسد به كتاب الغدير ج 10 رجوع نمايد.
ميگساري معاويه
شايد بعضي گمان كنند، يزيد نخستين كسي بوده از بنياميه كه شرب خمر و ميگساري ميكرد و علناً مرتكب اين گناه بزرگ كه شرع و عقل و علم، برنكوهش و منع آن اتفاق دارند ميشد، و ندانند كه اين كار زشت در خاندان يزيد سابقه داشته و از پدر و جدش به او ارث رسيده بود.
داستان ميگساري ابيسفيان در خانه ابي مريم خمّار درطائف، و زنايش با سميّه زانيه معروف و مشهور است، و از اين فاميل است وليد بن عقبه كه چنانكه پيش از اين گفته شد با حال مستي به مسجد رفت و دوگانه (نماز دو ركعتي) را چهارگانه (نماز چهار ركعتي) خواند، و در محراب قي كرد، و عثمان با آنكه اقامه شهود بر او شد از اجراي حد شرعي درباره او چون برادرش بود خودداري كرد، و اميرالمؤمنين علي ـعليه السّلامـ حد خدا را بر او جاري ساخت.
اما معاويه تواريخ معتبر، ميگساري او و اينكه علناً برايش شراب به دمشق حمل ميكردند را شرح دادهاند. او بجاي اينكه در اجراي احكام خدا نظارت كند خودش با اين روش مردم را به هتك احترام احكام تشويق و گستاخ مينمود، و وقتي او را نهي از منكر ميكردند خشمناك ميشد.
ابن عساكر، و ابن حجر، و ابن عبدالبر، و ابن اثير روايت كردهاند: روزي شرابهائي براي معاويه حمل ميشد كه عبادة بن صامت و عبدالرحمن سهل انصاري مشكهايش را پاره كردند25.
نفاق معاويه
چنانچه در روايات بسيار اهل سنت روايت كردهاند يكي از روشنترين علائم نفاق، بغض علي بن ابيطالب ـعليه السّلامـ است و چنانچه گفته شد و همه ميدانند، معاويه در اين صفت معروف و سرخيل اهل نفاق بود. او تمام كينهها و عداوتهائي را كه با پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ داشت به حساب علي ـعليه السّلامـ گذاشت و انتقامي را كه خودش و پدرش ميخواستند از پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ بكشند از علي ـعليه السّلامـ و فرزندانش كشيد.
او با پيغمبر و علي و قرآن و اسلام دشمن بود، و وقتي از دشمني با شخص پيغمبر صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ مأيوس شد با خاندانش در مقام كينه توزي و دشمني برآمد و در خاندان آن حضرت كسي از علي سزاوارتر به اينكه هدف تير دشمني كفار و منافقين و دشمنان اسلام و پيغمبر شود نبود; زيرا علاوه بر آنكه كسي از علي به آن حضرت نزديك تر نبود، كسي هم مانند علي با پيغمبر همكاري نكرد و او ياري ننمود. پيغمبر و علي هر دو درخت اسلام را نشاندند، و آبياري كردند با اين، تفاوت كه پيغمبر، و نبي بود، و علي، ولي و وصي.
معاويه با اين حسابها دشمن سرسخت علي بود و اين علامت نفاق در وجودش ريشه دوانيده، همه نواحي وجودش را مثل سرطان گرفته بود، و قصدش از آنهمه جسارت و سبّ بر سر منابر، سبّ پيغمبر اعظم ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ بود از سيوطي نقل شده كه در ايام بنياميّه بيش از هفتاد هزار منبر بود كه بر آنها به علي ـعليه السّلامـ لعن ميكردند.
در كتاب العتب الجميل محمد بن عقيل نقل كرده وقتي عمر بن عبدالعزيز اين بدعت نكوهيده را الغاء كرد، خطيب مسجد جامع حران خطبه خواند، و از منبر به زير آمد ، و آن حضرت را چنانچه از آن پيش رسم بود سبّ نكرد مردم نادان از هر طرف فريادشان بلند شد «وَيْحَكَ وَيْحَكَ السُّنَةَ اَلسُّنَةَ تَرَكْتَ السُّنَةَ...» زيرا گمان ميكردند اين سبّ و ناسزا از اجزاي مشروعه خطبه است 26.
تبليغات دروغ معاويه خصوصاً در شام كه از مركز اسلام دور بودند خواه و ناخواه تأثير كرد، و سبب گمراهي جمعيتهاي انبوه گرديد.
معاويه با پول و وسايلي كه در دست داشت، گويندگان، شعرا و كساني را كه از افترا وتهمت به اشخاص پاك باك نداشتند به مزدوري گرفت، و حقايق اسلام را تحريف و آنها را واداشت كه علي ـعليه السّلامـ و ساير صحابه بزرگوار را به باد تهمت بگيرند تا خاندان نبوّت و بنيهاشم از مقام و مرتبهاي كه در اجتماع دارند ساقط گردند و اسلام در ميان امواج فتن و جهالات و ظلم و كفر و سياست بنياميّه غرق شود.
ابن اثير نقل كرده است: در جنگ صفين در يكي از روزها جواني از سپاه معاويه براي نبرد بيرون آمد، و شعر ميخواند و حمله ميكرد و شمشير ميزد و لعن مينمود. هاشم مرقال كه از افسران ارشد سپاه امام بود به او گفت: بعد از اين سخنان كه ميگوئي و اين نبردي كه مينمائي فرداي قيامت حساب است، از خدا بترس كه از اين ايستگاه از تو ميپرسد. از اين جنگ و حمله چه ميخواهي؟ گفت: من با شما جنگ ميكنم براي آنكه صاحب شما نماز نميخواند، و شما نماز نميخوانيد و او خليفه ما را كشته، و شما او را در كشتن خليفه ياري كردهايد.
هاشم گفت: تو را با عثمان چه كار است؟ او را اصحاب رسول خدا ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ و فرزندان اصحاب آن حضرت، و قرّاء قرآن ـ كه همه اهل دين و علم هستند و يك چشم بهم زدن كار اين دين را مهمل نگذاشتند ـ كشتند.
و اما اينكه گفتي: صاحب ما نماز نميخواند پس بدان كه صاحب ما اول كسي است كه نماز بجا آورد، و داناترين خلق خدا به دين خدا است، و نزديكترين همه به رسول الله ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ است و اين لشكر و سپاهي كه با من ميبيني همه از قرّاء قرآن هستند، شبها را به عبادت و تهجد بيدارند. متوجه باش كه اين اشقياء (يعني معاويه و مزدورانش) تو را گمراه نسازند.
جوان گفت: آيا براي من توبه است؟ هاشم گفت: آري توبه كن! خدا توبه را قبول ميكند و از گناهان عفو مينمايد; جوان برگشت27.
از جاحظ نقل شده كه گروهي از بني اميّه به معاويه گفتند: تو به آنچه آرزو داشتي رسيدي، خوب است اين روش سبّ و ناسزا به علي را ترك كني. گفت: نه به خدا ترك نميكنم تا بچههاي كوچك براين روش، بزرگ و سالمندان پير گردند، و يك نفر فضايل علي را ياد نكند.
يكي ديگر از علائم نفاق معاويه دشمني او با انصار بود كه چون آنها پيغمبر ـصلّي الله عليه و آله و سلّمـ را ياري كردند معاويه آنها را دشمن ميداشت، و استهزاء ميكرد حتي افرادي مانند جابر را بار نميداد.
مسعودي نقل كرده است كه جابر براي ملاقات معاويه وارد دمشق شد، تا چند روز به او اذن ملاقات نداد وقتي به او اذن ملاقات داد جابر گفت: معاويه مگر نشنيدهاي كه پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ فرمود:
«مَنْ حَجَبَ ذافاقَة وَ حاجَة حَجَبَهُ اللهُ يَوْمَ فاقَتِهِ وَحاجَتِهِ»
هر كس فقير و حاجتمندي را بار ندهد خدا او را در روز فقر و احتياجش به بارگاه قدس و ثواب خود راه ندهد.
معاويه خشمناك شد (از روي تمسخر و استهزاء به سخن پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ) گفت: شنيدم از او كه ميفرمود:
«اِنَّكُمْ سَتُلْقَوْنَ بَعدي اُثْرَةً فَاصْبِرُوا حَتّي تَرِدُوا عَلَي الْحَوْض»
شما (انصار) بعد از من گرفتار كساني ميشويد كه خود را بر شما برگزينند پس صبر كنيد تا نزد حوض وارد شويد بر من (يا بر حوض وارد شويد)
چرا صبر نكردي؟ جابر گفت مرا به ياد چيزي آوردي كه فراموش كرده بودم و از نزد معاويه بيرون آمد، و سوار شد و برگشت. معاويه ششصد دينار براي او فرستاد جابر آن را رد كرد، و اشعاري به او نوشت، و به فرستاده معاويه گفت: به خدا سوگند، هرگز پسر هند جگر خوار در صحيفه اعمالش حسنهاي نخواهد يافت كه من سبب آن باشم28.
ننگ بزرگ تاريخي
يكي از گناهان غير قابل عفو معاويه كه تا زمان او سابقه نداشت اين بود كه وقتي ميخواست به صفين برود، و با خليفه به حق، معارضه نمايد، و آتش جنگ داخلي و برادركشي را در بين مسلمين روشن سازد، از بيم كنستان امپراطور روم كه مبادا از طرف بنادر شام به دمشق حمله نمايد قرار باج و خراجي براي امپراطور داد كه هر سال آن را بدهد. اين ننگ تاريخي يك لكه سياهي بود كه بر جبهه آن همه فتوحات درخشان مسلمين و خدمات مجاهدين نشست.
هر كس تاريخ اسلام و غيرت و همت و فداكاريهاي سربازان و افسران رشيد مسلمين را مطالعه كرده باشد، ميداند كه در صدر اسلام پذيرفتن چنين ننگي از بدترين خيانتها شمرده ميشد، و وضع تربيت مسلمانان و سربازان غيور و خداپرست آنها از قبول اين گونه معاهدات ابا داشت.
مجاهدين اسلام هزار بار در ميدان جهاد شهيد شدن را بر تحمل ننگ ذلت در برابر بيگانه و دشمنان خدا و تسلط كفار ترجيح ميدادند و مسأله تسليم و معاهدات ننگين كه امضاي ضعف و زبوني مسلمين باشد در فكرشان خطور نميكرد.
معاويه براي اينكه ميخواست حكومت واقعي و مركزي اسلام را ساقط كند برخلاف دستور محكم «اَشِدّاءُ عَلَي الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُم» با روميان عهدنامه ذلتآميز و دادن جزيه را امضا كرد، و با مسلمانان و وصي پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ اعلان جنگ داد.
اي كاش به اين اكتفا كرده بود. پس از مرگ كنستان كه در سال 668 ميلادي تقريباً 47 هجري اتفاق افتاد يكبار ديگر در سال 60 هجري، مطابق 679 م چند ماه پيش از مرگش رسماً بر طبق معاهدهاي ديگر عهدهدار شد كه همه ساله به كنستانتين (معروف به پوكونات) جزيه بدهد.
معاويه بعد از آنكه در حوالي قسطنطنيه شكست فاحشي از روميان خورد دانست كه مسلمانان مانند گذشته فداكاري و ثبات قدم نشان نميدهند، زيرا هم روحيه و اخلاق اكثر سربازان در اثر بدي دستگاه حكومت، فاسد و ضعيف شده بود، و هم مسلمانان از توسعه فتوحات چندان خوشحال نميشدند و به جهاد رغبت اظهار نميكردند، براي اينكه فداكاري آنها موجب توسعه قلمرو حكومتي ميشد كه علم ضد اسلام و خاندان نبوّت را به دست گرفته و در دارالاسلام و مراكز مهم اسلام، مثل مكه معظمه و مدينه طيبه و كوفه و بصره به شدّت با اسلام مبارزه ميكرد، و احكام و برنامههاي اسلامي را عملا متروك و موقوف الاجراء ساخته بود.
از طرفي هم معاويه طرح ولايتعهدي يزيد را با رشوه و زور سرنيزه عملي كرده بود و ميدانست كه پس از مرگش اغتشاشات داخلي به ظهور ميرسد. و يزيد و سپاه اموي را با اغتشاش داخله و حكومت بر ملت ناراضي، استعداد آن نيست كه بتوانند با روميان جنگ كنند و حمله آنها را دفع دهند; لذا براي بار دوم تسليم روميان شد، و چند تن از اعراب نصراني را با هداياي بسيار به قسطنطنيه فرستاد و معاهدهاي به مدت سي سال بين او و كنستانتين برقرار شد، و بر طبق آن معاويه و جانشينانش متعهد شدند همه ساله سي هزار عدد مسكوك طلا و هشتصد نفر از اسراي عيسوي و هشتصد رأس اسب عربي به قسطنطنيه باج بفرستند، و مخصوصاً در ماده چهارم مقرر شد كه اين اموال را به اسم خراج به دربار امپراطور ارسال دارند و پس از معاويه يزيد خراج بيشتري را قبول كرد29.
به اين ترتيب معاويه و پسرش براي اينكه ميخواستند خود را برخلاف افكار عمومي بر مسلمانان تحميل كنند و اسلام را از ميان بر گيرند تن بزير بار اين ننگ بزرگ دادند، و مملكت اسلام را خوار و خفيف و تحت نفوذ بيگانه قرار دادند.
مستشاران مسيحي
يكي ديگر از خيانتهاي بنياميّه استخدام مستشاران بيگانه و واگذاري امور مسلمين به مسيحيها بود. برخلاف تعاليم صريحه قرآن مجيد، معاويه به مسيحيها در امور مالي و لشكري و كشوري كمال اعتماد را داشت، و با آنها مشورت ميكرد، و آنها را محرم اسرار خود قرار داده كه از جمله آنها سرجون نصراني و پسرش منصور بوده كه معاويه وزارت ماليه و حسابداري ارتش را به او سپرده بود و او به واسطه اين شغل فوق العاده حساس و مهم در تمام دستگاههاي حكومتي مخصوصاً در بين افسران و سربازان نفوذ، و اعتبار يافته بود30 و به حدس ما سرجون و رفقاي نصراني او كه با دربار روم ارتباط داشتند، در شكست سپاه مسلمين در قسطنطنيه كه منتهي به كشته شدن سي هزار سرباز مسلمان شد دست داشتند، و سرجون (يا پسرش منصور) چنانچه در حجة السعاده31 نقل كرده وزير يزيد هم بوده و برحسب نقل تواريخ32 در قتل حسين ـعليه السلامـ هم دست داشت، و يزيد با مشورت او عبيدالله بن زياد را به استانداري كوفه انتخاب كرد.
تامل در اين حوادث تاريخي و آنچه در صفحات آينده راجع به تربيت يزيد خواهيم نگاشت نشان ميدهد كه مسيحيها حكومت اسلام را در عهد معاويه و يزيد تحت نفوذ سياست خود قرار داده و ايادي آنها در دستگاه بنياميّه بر امور مسلمين نظارت داشتند، و حكومت شام به امپراطوري روم و مسيحيها متكي بود.
بلكه بطوريكه عقاد هم در كتاب «معاوية بن ابي سفيان في الميزان» در فصل «تمهيدات الحوادث» از ادله تاريخي استنتاج كرده، بنياميّه با دربار روم از جاهليت ارتباط داشته و بعضي از آنها مثل عثمان و ابوسفيان آلت اجراي بعضي مقاصد سياسي و عمليات جاسوسي حكومت بيزانسي بودهاند.
پس عجب نيست اگر بعضي از مستشرقين متعصب مسيحي مانند لانس بلژيكي، از معاويه و يزيد طرفداري ميكنند; زيرا حكومت آنها تحت نفوذ مسيحيها و سدّ راه اجراي حقيقي برنامههاي اسلامي بود و چنين حكومتها هميشه مورد پشتيباني و تأييد حكومتهاي استعماري مسيحي بوده و هست.
تجاهر معاويه به ارتكاب گناه (و اخلاق خصوصي او):
معاويه متجاهر به محرّمات و خلاف سنت پيغمبر بود، از ربا و شراب پرهيز نداشت در ظرفهاي طلا و نقره غذا ميخورد، انگشتر طلا در انگشت ميكرد. زينتهاي قيمتي به خود ميبست و در دين بدعتهائي گذارد. به شنيدن آوازهاي غنا و لهو و طرب مأنوس بود، سفرههاي رنگين ميانداخت و به غذاهاي لذيذ و خوش طعم بسيار راغب بود، لباسهاي فاخر و گرانبها ميپوشيد، و بطور كلي روش او در خوراك، و پوشاك دنيائي و بناي كاخهاي رفيع33، و نگاهداري غلامان و كنيزان و حركت با اسكورت و تشريفات سلطنتي برخلاف روش پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ و صحابه و برنامههاي اسلام بود. او بيت المال مسلمين را در تشكيلات پادشاهي و وظايف درباريها و اطرافيان و سربازان گارد مخصوص خود صرف ميكرد و سوء سياست مالي او موجب شد كه بيت المال خالي شود بناچار مالياتهاي سنگين به مردم بست و با اهل جزيه برخلاف پيمان رفتار ميكرد، و ترتيبات مالي اسلام را به هم زد او علاوه برآنكه سبّ امير المؤمنين ـعليه السّلامـ را معمول ساخت و علاوه بر استلحاق زياد و استخلاف يزيد، به مقام مقدس پيغمبر استخفاف ميكرد و در حضور او به آن حضرت جسارت ميشد و او منعي نميكرد حتي به رسالت برخودش سلام كردند و از آن منع نكرد34.
او از فضايل اخلاقي مانند شجاعت، عدالت، انصاف، غيرت، تقوي، امانت و مردانگي بيبهره بود، حتي از حلم و سياست نيز سهمي نداشت و اگرچه حكاياتي از او نقل شده كه افراد كم اطلاع از تاريخ آنها را دليل حلم او ميشمارند، ولي با دقت و تأمل در حوادث تاريخي معلوم ميشود كه او حلم را به خود ميبسته، و تظاهر او به حلم از روي سياست و نيرنگ بوده; زيرا وقايعي مانند قتل حجر مشتش را باز كرد.
عقاد در كتاب معاويه35 فصل «الحلم» بطور مبسوط روشن ساخته كه اين تظاهرات معاويه بيارتباط به حلم بوده و در سياست و نيرنگ و خدعه هم آنطور كه پارهاي گمان كردهاند امتياز نداشته. چنانچه عقاد در فصل «الدهاء» استنتاج ميكند. سياست او ناشي از قوت قوه عقليه نبوده و در نيرنگ از هم طرازان خود مثل عمروعاص، مغيره و زياد اگر كمتر نبوده جلوتر نبوده است.
آنچه باعث پيشرفت او شد، اوضاع و احوال مساعد و بيپروائي او از هر كار ناروا و جنايت بود كه هر شخص سياسي متوسط هم در آن ظروف و احوال ميتوانست به مقاصد سياسي خود برسد و گرنه سياست معاويه خصوص در امور مالي و اجتماعي و امنيت بسيار نكوهيده بود36.
هدفهاي معاويه
هركس تاريخ زندگي معاويه و رفتار او را بخواند برايش شكي باقي نخواهد ماند كه از فتنههائي كه در اسلام برپا كرد و جنايتهائي كه مرتكب شد، قصدش حكومت و سلطنت بود و اين سودا را از زمان خلافت عثمان در سرداشت و با اينكه ميدانست بر باطل است و مثل او كسي را از خلافت پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ نصيبي نيست مع ذلك با ولّي خدا و كسي كه به اتفاق تمام صحابه از او و هر كسي اولي و سزاوارتر به خلافت بود به جنگ پرداخت و كرد آنچه كرد.
معاويه در كارهايش خود را آزاد ميدانست. نه مقيد به حفظ مصالح اسلامي و نه رعايت احكام شرع بود، او مصالح خود و حكومتش را ميديد و مقصدش حكومت بود.
حتي در دعواي خونخواهي عثمان37 هم به هيچ وجه قصدش خونخواهي از او نبود بلكه خونخواهي او را دستاويز حكومت قرار داد، و لذا وقتي به سلطنت رسيد ديگر حرفي از آن به ميان نياورد و آنها را كه قاتلين عثمان معرفي ميكرد آزاد گذارد.
بعد از آنكه با نيرنگهاي سياسي و تطميع اصحاب و ياران حضرت مجتبي ـعليه السّلامـ آن امام مظلوم ناچار به مصالحه گرديد، معاويه در كوفه خطبهاي خواند و همانجا پرده از روي مقاصد خود برداشت و گفت:
اي اهل كوفه! شما گمان كرديد من با شما جنگ كردم براي خاطر نماز و زكات و حج، با اينكه ميدانستم شما اهل نماز و زكات و حج هستيد؟ من با شما جنگ كردم تا برشما امارت و حكومت يابم38.
با اينكه در صلحي كه بين او و حضرت مجتبي ـعليه السّلامـ واقع شد شرايطي را قبول كرد ولي به هيچ يك از آن شرايط عمل نكرد39، حجر و اصحابش و عمرو بن حمق را كشت و سبّ علي ـعليه السّلامـ را ترك نكرد، و از براي يزيد به زور از مردم بيعت گرفت و حضرت مجتبي را به زهر مسموم و شهيد ساخت و به شعائر اسلام بياعتنائي ميكرد، و از اينكه نام پيغمبر اعظم ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ در اذان برده ميشود سخت ناراحت بود، و تلاش ميكرد كه اين نام نامي را از ميان بردارد تا از اسلام اثري باقي نماند.
مسعودي از كتاب «الموفقيات» ابن بكار، از مطرف بن مغيرة بن شعبه نقل كرده است كه گفت: با پدرم مغيره بر معاويه وارد شديم پدرم همواره با معاويه ملاقات و مجالست ميكرد، و در بازگشت براي ما از معاويه سخن ميگفت و از زيركي او تعجب ميكرد. يك شب به منزل آمد و از خوردن شام خودداري كرد. او را غمناك ديدم ساعتي منتظر ماندم كه خودش سبب غم و اندوهش را بگويد و گمان كردم كه در كار و شغل ما تصميمي گرفته شده است.
گفتم: چرا امشب غمناكي؟
گفت: پسر! من از نزد خبيثترين مردم آمدهام من با معاويه خلوت كردم، و به او گفتم: تو به آرزوهايت رسيدهاي، اكنون پير شدهاي وقت آنست كه عدالت اظهار كني و خير و نيكي را گسترش دهي و به برادرانت از بنيهاشم نظر كني و صله رحم نمائي! به خدا سوگند امروز چيزي كه تو از آن بترسي نزد ايشان نيست.
معاويه گفت: هرگز هرگز، چنين كار نكنم سپس از ابي بكر و عمر و عثمان ياد كرد كه هريك از آنها حكومت يافتند وقتي هلاك شدند و از ميان رفتند اسمشان هم از ميان رفت، ولي در هر روز پنج مرتبه فرياد بلند ميشود: «اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ الله» با اين برنامه چه كاري باقي ميماند؟ به خدا سوگند بايد اين مراسم دفن و متروك شود40.
از اين حكايات معلوم ميشود كه معاويه علاوه بر اغراض سياسي، قصدش از بين بردن نام پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ و بازگشت دادن مردم به عصر جاهليت بوده است. ما اگر بخواهيم در جرائم و جنايات معاويه قلم را رها كنيم و بسط سخن دهيم خود و خوانندگان را در زحمت نوشتن و خواندن يك كتاب بزرگ خواهيم گذارد و پس از آن هم بايد از اينكه حق سخن را ادا نكردهايم عذر بخواهيم. بهتر اينست كه خوانندگان ارجمند خودشان به شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد و كتابهاي تاريخ و جلد 10 الغدير، و كتاب با ارزش «النصائح الكافيه» مراجعه فرمايند تا تصديق كنند كه آنچه را ما بگوئيم از مطاعن اين عنصر ناپاك و دشمن اسلام، نيست مگر اندكي از بسيار و مشتي از خروار.
فقط در خاتمه اين فصل اين حقيقت را يادآور ميشويم كه معاويه از كُتّاب وحي نبوده; و از يكنفر از مورخين و محدثين موثق شنيده نشده كه معاويه براي پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ حتي يك آيه از قرآن مجيد نوشته باشد41.
از كتاب «تعجب» علامه كراچي نقل شده كه معاويه همواره در شرك باقي بود و وحي را دروغ ميشمرد و شرع را مسخره ميكرد و در سال فتح، در يمن بود وقتي شنيد پدرش اسلام آورده به او نامه نوشت و او را با نثر و نظم سرزنش كرد و خود همچنان در شرك ماند تا به سوي مكه گريخت; چون در آنجا مأوائي نيافت بناچار نزد پيغمبر آمد و خود را بر پاي عباس عموي آن حضرت افكند و اظهار اسلام كرد و عباس از او شفاعت نمود، پيغمبر او را عفو كرد. و اسلام او پيش از وفات پيغمبر به شش يا پنج ماه بوده، در اين مدت با اينكه پيغمبر چهارده نفر كاتب داشته اصلا معلوم نيست معاويه نامهاي براي آن حضرت نوشته باشد و بر فرض هم اگر يك نامه نوشته باشد، اين براي مثل معاويه جز اينكه دلالت دارد از «مؤلفة قلوبهم» بوده فضيلتي ثابت نميسازد.
يزيد كيست؟
از بزرگترين عبرتهاي دنيا پيدا شدن شخصي مانند يزيد در صحنه تاريخ اسلام و حكومت يافتن او بر رجال بزرگ از صحابه و تابعين است.
سياهترين صفحات تاريخ بشر صفحاتي است كه در آن، شرح زندگي يزيد ثبت شده است. اگرچه رسوائيها و جنايتهاي بنياميه آنها را در ميان بزه كاران تاريخ و زمامداران پست و جبار، مشهورتر از همه ساخت; ولي يزيد براي اين دودمان ننگ و عاري شد كه نزديك بود مردم آنهمه ننگ ورسوائي ساير افراد اين فاميل را فراموش كنند و فقط يزيد را يگانه قهرمان كفر و شرارت، طغيان و سبك مغزي، دنائت و عداوت با خاندان پيغمبر بشناسند.
بني اميّه مانند يك صفحه سياه در تاريخ ظاهر شدند، و يزيد در آن صفحه سياه نقطهاي شد كه سياهيش تاريكتر، و مصداق «ظلمات بعضها فوق بعض» گشت.
تربيت خانوادگي يزيد
به گفته علائلي براي آنكه معناي شهادت حسين را بفهميم لازم است يزيد را بشناسيم و براي آنكه يزيد را بشناسيم بايد به تربيت خانوادگي او توجه كنيم چون واضح است كه محيط تربيت و پرورش در تكوين شخصيت بسيار مؤثر است.
دامن و شير مادر، رفتار و اخلاق پدر، سوابق خانوادگي در روي انسان اثر ميگذارند، اين حقيقتي است كه هم علماي اخلاق و روانشناس آن را تأييد كردهاند، و هم در تعاليم اسلامي بطور جامع و كافي مراعات آن شده است.
ميان آنكس كه در محيط آلوده به گناه و فحشاء قمار و ميگساري و ستم بزرگ شده و سالها از سفره ظلم و غصب اموال مردم، و حقوق فقرا خورده با آنكس كه در محيط صداقت، عفت، نجابت، عدالت و پارسائي و قناعت پرورش يافته، فرق و جدائي بسيار است42.
بنابر اين مطالعه تربيت خانوادگي افراد و رجال تاريخ، و ملاحظه چگونگي محيط رشد افكار و نفسيّات آنها لازم است، و يزيد از آن كسان است كه اعمال و رفتارش با تربيت خانوادگي و محيط زندگيش ارتباط داشت، و نسخهاي مطابق اصل بود.
در اين كتاب پدر و قبيله و اجداد يزيد و مادر بزرگ و جمعي از افراد فاميلش را بطور مختصر شناسانديم، و در قسمتهاي بعد هم شايد توضيحات بيشتر بدهيم. اكنون به نگارش هويت مادرش كه تا حال از آن سخن به ميان نياوردهايم بپردازيم و سپس تربيت و اخلاق و ساير مشخصات او را نشان ميدهيم.
مادر يزيد
مادر يزيد ميسون دختر بجدل كلبي است و بطور اختصار بنا بنقل تجارب السلف، و الزام النواصب و زمخشري در ربيع الابرار، و اشعار نسابه كلبي، نسب يزيد مورد طعن و مردود است و مادرش را وقتي پيش معاويه بردند به يزيد از غلام پدرش حامله بود43.
تربيت يزيد
علائلي ميگويد: نشو و نماي يزيد و تربيتش مسيحي بود يا به مسيحيت نزديكتر بود تا به اسلام (سپس ميگويد):
شايد غريب به نظر آيد اگر تربيت يزيد را مسيحي بدانيم بطوري كه از تربيت اسلامي و آشنائي او به عرف اسلام بسيار دور باشد، و شايد خواننده از آن تعجب كند ولي تعجب ندارد هرگاه بدانيم كه يزيد از طرف مادر از بني كلب است كه پيش از اسلام دين مسيحي داشتند، و از بديهيات علم الاجتماع اينست كه ريشه كن ساختن عقائدي كه جامعهاي داشته، و آن عقائد در عرف و عادت آنها اثر گذاشته محتاج به گذشت زمان و طول مدت است.
يزيد در چنين قبيلهاي كه هنوز افكار و عادات مسيحيت را پشت سر نگذاشته بود تربيت شد علاوه بر اين بنا به نظر طايفهاي از مورخين بعضي از استادان يزيد مسيحي بوده، و سوء تأثير چنين تربيتي در كسي كه زمام دار امور مسلمين باشد معلوم است.
و به همين جهت بود كه يزيد مسيحيان را به خود نزديك كرد، و بر خلاف دستور قرآن (يا اَيُّهَا الِّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنِّصاري اَولياء)44 به آنها اعتماد كرد و آنان را از خواص و محرم اسرار حكومت كرده بود و به قدري به آنها اطمينان داشت كه تربيت فرزندش خالد را به اتفاق مورخين به يك نفر مسيحي واگذار كرد و همچنين با اخطل، شاعر نصراني روابط صميمانه داشت، و او را بهجو انصار پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ واداشت، و رابطهاش با اخطل چنان گرم بود كه وقتي مرد يزيد برايش مرثيه گفت.
تمام اين دقائق تاريخي شهادت ميدهد كه يزيد از تربيت اسلامي محروم بود و مانند بعضي از غرب زدگان زمان ما شديداً تحت تأثير عادات بيگانگان بود: رقص، اشتغال به غنا و لهو، ميگساري، سگبازي همه از عادات مسيحيها بود كه يزيد در تحت تأثير آن تربيت فاسد، به آن معتاد شد، و شعائر اسلام را محترم نميشمرد و علناً مرتكب اين معاصي ميگشت، و به خاندان رسالت، و به مقام روحاني و معنوي حسين ـعليه السّلامـ اعتنا و توجه نميكرد.
پس عجب نيست اگر جمعي از مورخين نقل كردهاند كه يزيد قواي مسلمين را از فتح يونان و قبرس باز گرداند، و در مقابل مبالغي اموال گرفت زيرا براي يزيد فتح اسلامي معنائي نداشت45.
يزيد در كارها با مسيحيها و بيگانگاني چون سرجون رومي مشورت ميكرد، و رأي آنها را به كار ميبست، و (چنانچه گفته شد) عبيدالله بن زياد را به استانداري كوفه نيز با مشورت سرجون انتخاب كرد46.
علاوه بر اين تربيت، يزيد يك تربيت با ديهاي نيز داشت كه از آن هم كمتر از عادات نكوهيدهاي كه در تربيت مسيحي فراگرفته بود متأثر نبود، چنانچه ميدانيم معاويه ناچار شد با مادر يزيد متاركه نمايد، و او را به باديه فرستاد، و يزيد در باديه متولد شد، و هر چند علت اين متاركه را بعضي كراهت ميسون از زندگي شهري در آن كاخ مجلل، و منادمت كنيزكان زيبا و فرشهاي گرانبها و ظروف طلا و نقره دانستهاند. ولي آيا واقعاً علت اين متاركه اين بود يا علت همان علاقه به غلام پدرش بود، كه چون بر عشق او توانائي شكيب نداشت; اشعار ميخواند و بيتابي ميكرد تا معاويه ناچار شد او را به همان محل دلخواهش فرستاد.
اخلاق و روش يزيد
عقّاد ميگويد: يزيد جوان بدخوئي بود كه شب و روزش را در ميگساري و اشتغال به تار ميگذراند و از مجلس زنها و ندمايش بر نميخاست مگر براي شكار، و هفتهها را در شكار بياطلاع از جريان امور كشور سر ميكرد47.
هم او ميگويد: علاقه شديد يزيد به شعر او را به ميگساري و معاشرت با شعراء و ندماء راغب كرده بود، و ميل مفرط او به شكار او را از رسيدگي به امور ملك و سياست باز ميداشت. توجه او به تربيت يوزها و بوزينگان او را در عداد و همرديف صاحبان يوز و بوزينه قرار داد. يزيد بوزينهاي داشت كه آن را ابوقبيس ميخواند، و لباس حرير به او ميپوشاند و آن را به طلا و نقره زينت مينمود و در مجالس شراب حاضر ميساخت و در مسابقات اسب دواني بر الاغي سوارش ميكرد و تحريص مينمود تا مسابقه را از اسبها ببرد48 يزيد حتي در مدينه پيغمبر نيز از ميگساري، و گناه خودداري نميكرد49.
حسين ـعليه السّلامـ در حضور معاويه يزيد را اينگونه معرفي كرد:
يزيد خودش خود را معرفي كرده تو براي همان چيز را بگير كه خودش گرفته كه سگها را براي آنكه به جنگ هم اندازد، و كبوترها را براي كبوتر بازي و زنهاي آوازه خوان و مغنيه و صاحبان آلات طرب را براي خوشگذراني، جمع آوري كرده است50.
دانشمند مصري محمد رضا ميگويد: نشو و نماي اولاد طبقه اشرافي عادتاً اينطور است كه به تعاليم دين اعتنا ندارند، و حلال را از حرام نميشناسند، و همتشان به خوش گذراني، لهو و شكار، رقص، غنا و ميگساري است، بنابر اين تربيت يزيد برخلاف تربيت فرزندان صحابه بود; زيرا تربيت آنها ديني بود. معاويه توانست با قدرت سلطنت از اهل شام براي يزيد بيعت بگيرد. اما نتوانست در اهل مدينه اثر كند لذا وقتي مرد، يزيد به استعمال اسلحه متوسل شد51.
مسعودي ميگويد: يزيد صاحب طرب، و بازها و سگهاي شكاري و بوزينهها و يوزها و مجالس شراب بود. بعد از شهادت حسين ـعليه السّلامـ روزي برسر سفره شراب نشست در حاليكه ابن زياد در طرف راست او نشسته بود به ساقي شراب گفت:
اِسْقِني شَرْبَةً تُرَوي فُؤادي *** ثُمَّ هَلْ فَاسق مِثْلُها اِبنَ زياد
صاحِبُ السِّرِّ وَالاَْمانَةِ عِنْدي *** وَلِتَسْديدِ مَغنَمي، وَجهادي
سپس مغنيان را امر به تغنّي، و آوازخواني كرد52.
خواص يزيد و عمال و كارگزاران او در فسق و فجور از او پيروي ميكردند و در حكومت او در مكه و مدينه غنا آشكار شد، آلات لهو به كار افتاد و ميگساري فاش و علني گرديد.
سپس داستان بوزينهاش ابو قبيس را كه در مجالس شراب و لهو حاضرش ميساخت و برايش متكا ميگذاشت و او را بر خر وحشي سوار ميكرد و تزيينات و تشريفات ابي قبيس و خر وحشيش را شرح داده كه هر خواننده را به شگفت ميآورد53.
كيا الهراسي الشافعي ميگويد: يزيد با يوز شكار ميرفت. و نرد ميباخت و به ميگساري معتاد بود و پس از اينكه دو بيت از او در وصف شراب نقل كرده فصل طويلي در مذمت او نگاشته و در پايان گفته است كه اگر به كاغذ مدد ميشدم عنان قلم را رها ميساختم و كلام را در مخازي اين مرد گسترش ميدادم54.
جنايتهاي بزرگ يزيد
1 ـ اعظم جنايات و اكبر مظالم يزيد همان قتل سيد الشهداء و جوانان هاشمي، و اخيار و افاضل دودمان رسالت و اصحاب ابرار آن حضرت و اسارت بانوان اهل بيت است، عبيدالله بن زياد، سيدالشهداء ـعليه السّلامـ را به امر يزيد شهيد كرد، و اهل بيتش را مانند كفار اسير ساخت، و به فرمان يزيد آن عزيزان خدا را با سر بريده امام حسين ـعليه السّلامـ به شام فرستاد، و به دستور يزيد آنها را بر در مسجد دمشق همانگونه كه ديگر اسيران را نگاه ميداشتند نگاه داشتند تا مردم آنها را ببينند. و يزيد او را به پاس اين خدمات تا زنده بود از استانداري معزول نكرد، و از آنهمه جرائم و جناياتي كه مرتكب شد از بستن آب به روي اهل بيت، و اطفال خردسال و كشتن كودكان شيرخوار مؤاخذهاي ننمود، و وقتي عبيدالله به دمشق آمد او را گرامي داشت و با او به ميگساري پرداخت، و در مدحش شعر گفت و مغنيانش غنا ميخواندند، و مجلس بزمشان را گرم مينمودند.
ابن عباس در پاسخ نامه يزيد به او نوشت: گمان ميكني فراموش كردهام كه تو حسين و جوانان بني عبدالمطلب را كشتي در حاليكه بدنهاي آغشته به خونشان برهنه بر خاك ماند تا خدا ياري كرد، و مردمي را برانگيخت تا آنها را به خاك سپردند، من هر چه را فراموش كنم فراموش نميكنم كه تو حسين را از حرم خدا، و حرم پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ طرد كردي، و به پسر مرجانه نوشتي، و او را به قتل حسين مأمور ساختي، و من اميدوارم كه خدا تو را به زودي به كيفر اين گناه كه عترت پيغمبر را كشتي مؤاخذه فرمايد (و هم در ضمن اين نامه نوشت):
تو پسر عم من و اهل بيت رسول خدا را كه چراغان هدايت، و ستارگان نوربخش در ظلمات غوايت هستند كشتي، آيا فراموش نمودهاي كه ياران خودت را به سوي حرم خدا فرستادي تا حسين را بكشند و همواره از پي قتل او بودي تا ناچار راه عراق گرفت اين ستمها را براي دشمني با خدا و پيغمبر و اهل بيتش كه خدايشان از هر رجس و آلايشي پاك گردانيد مرتكب شدي (تا باينجا ميرساند كه مينويسد):
از بزرگترين جرمهائي كه موجب شماتت و سرزنش تو است اين است كه دختران رسول خدا ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ، و اطفال و حرم آن حضرت را از عراق به سوي شام اسير بردي تا مردم قدرت و قهر تو را نسبت به ما ببينند، و از اين همه قهر و استيلا، كين نياكان كافر، و انتقام كشته شدهگان بدر را ميگرفتي، و آن كينه را كه در دل ساختي آشكار كردي55.
و از اعمال كفر آميز او كه دل خواص و نزديكانش هم از آن به درد آمد و بانگ اعتراض همه را بلند كرد اين بود كه سر مبارك حسين ـعليه السّلامـ را با بانوان و پردگيان حرم آن حضرت در مجلس عمومي حاضر ساخت و آن سر انور را در جلو خود گذارد و با چوب دستي يا شمشير بر آن رو و لب و دنداني كه پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ ميبوسيد و ميبوئيد ميزد و شعر ميخواند، و شادي ميكرد.
2 ـ پس از واقعه جانسوز و دلخراش كربلا واقعه ديگري كه به فرمان يزيد عالم اسلام را داغدار و مصيبت زده ساخت واقعه حرّه بود. اين واقعه نيز پرده از روي كفر او و پدرش برداشت، و بر همه مردم خطري را كه از ناحيه بنياميه به اساس و مقدسات اسلام متوجه بود آشكار ساخت.
پس از شهادت حسين ـعليه السّلامـ ، و بروز آن جنايت عظيمه مسلمانها عموماً خطر يزيد را براي اسلام احساس كردند و دانستند كه كوبيدن اسلام و مسلمين و هتك محرمات و الغاء قوانين و احكام و بياعتنائي به مقام رسالت جزو برنامههاي اساسي بنياميه است، و يزيد عنصر پليدي است كه در نظرش سوابق اشخاص، و موازين عدل و شرع هيچ ارزشي ندارد و شنائع اعمال و مظالم او در هيچ مرز و حدي متوقّف نميشود. عطاياي مردم را از بيت المال منع كردند. لذا در مدينه كه بزرگترين مراكز علمي و ديني و مجمع صحابه بود مقدمات قيام و انقلاب فراهم شد.
والي مدينه براي آنكه از شورش جلوگيري كند چند تن از رجال و سران شهر را به دمشق فرستاد تا يزيد از آنها دلجوئي كند و با پول و رشوه، دين آنها را بخرد. يزيد هم از تطميع، و اعطاء جوائز و صلات به آنها خودداري نكرد اما مسافرت اين افراد به شام حقايق را بر آنها آشكارتر ساخت; آنها يزيد را سرگرم معاصي و غرق در مخالفت خدا و پيغمبر ديدند وقتي برگشتند گفتند:
ما از نزد يزيد بيرون نيامديم، مگر آنكه ترسيديم بر ما از آسمان سنگ ببارد او مردي است كه دين ندارد، با محارم خود زنا ميكند، شراب مينوشد و نماز نميخواند، روزگارش را به لهو و لعب و تار و مصاحبت زنهاي آوازهخوان و با سگبازي ميگذراند، و شبها با اهل فساد و امارد به فحشا مشغول است.
در تواريخ معتبر است كه چون فسق و اسراف يزيد در معاصي به حدّ كمال رسيد و جور و ظلم او و فرمانداران و مأمورينش همه مردم را گرفت، و روش فرعون را تجديد نمود مردم مدينه بر او شوريدند و فرماندارش را بيرون كردند.
يزيد، مسلم بن عقبه را كه در قساوت قلب و ظلم و بياعتنائي به محترمات ديني و اخلاقي در ميان افسران حكومت اموي كم نظير بود (و از دست پروردگان معاويه و طرف اعتماد او بود) با سپاهي گران به مدينه فرستاد و به او دستور داد سه روز به قتل و غارت مدينه بپردازد با اينكه از پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ روايت است
«مَنْ اَخافَ اَهْلَ الْمَدينَةِ اَخافَهُ اللهِ وَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللهِ وَالْمَلائِكَةِ وَالنّاسِ اَجْمَعينَ»
كسي كه اهل مدينه را بترساند، خداوند او را ميترساند و لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر او باد!.
مسلم يا به تعبير بعضي از تاريخ نگاران مسرف با آن سپاه بيباك خون آشام به مدينه آمد و به تحريك و كمك مروان ملعون و خيانت يكي از بنيحارثه مدينه را فتح كرد و مظالم و شنائع و جناياتي مرتكب شد كه قلم از تفصيل آن شرمگين، و براي بيان اجمال آن الفاظي كه حاكي از آنهمه شرارت باشد كمياب است، يزيد مال و جان و ناموس اهل مدينه را بر لشكر شام مباح ساخت و باستثناء چند نفر مانند علي بن الحسين ـعليه السّلامـ كه خود و خاندانشان از تعرض مصون ماندند ساير صحابه و تابعين در اين واقعه مقتول شدند.
علاوه بر اطفال و زناني كه در اين واقعه فجيعه كشته شدند يكهزار و هفتصد نفر از سران انصار و مهاجرين و صحابه و زهاد و اهل عبادت و هفتصد نفر از حاملين و حافظين قرآن به قتل رسيدند و از ساير مردم ده هزار نفر را كشتند.
كار غارت را به جائي رساندند كه در خانهها از اثاث و فرش براي كسي چيزي باقي نماند، و در تعرض به نواميس مسلمانان در اين شهر مقدس به امر يزيد هر چه توانستند كوتاهي نكردند، و با اينكه زنان و دختران، فراري و پراكنده و پنهان شده بودند در اين سه روز به هزار دوشيزه عفيفه مسلمان، قشون يزيد باصطلاح خليفه و پادشاه اسلام، تجاوز كردند و شماره زناني كه از زنا حمل برداشتند به روايت مدائني هزار و به روايت ديگر ده هزار رسيد.
سربازي وارد خانهاي شد كه در آن زني از انصار نوزادي در بغل داشت، سرباز اثاث خانه را خواست.
گفت: به خدا چيزي باقي نگذاردهاند، و هرچه بوده به غارت بردهاند.
سرباز گفت: البته بايد به من چيزي بدهي و گرنه خودت و اين كودك را ميكشم.
زن گفت: واي بر تو اين پسر ابن ابي كبشه انصاري از اصحاب پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ است من از زناني هستم كه در بيعت شجره شركت داشتم بيعت كردم كه زنا نكنم، دزدي نكنم، فرزند نكشم، بهتان نزنم و به بيعتي كه نمودم وفا كردم پس بترس از خدا.
سپس رو به كودكش كرد و گفت: پسر جان به خدا اگر چيزي داشتم كه به فداي تو به اين مرد بدهم، فدا ميدادم.
سرباز بيرحم پاي طفل را همچنانكه پستان مادر را به دهان داشت گرفت و كشيد، و چنان او را به سختي به ديوار زد كه مغز سرش به روي زمين ريخت.
تاريخ نگاران نقل كردهاند هنوز از خانه بيرون نرفته بود كه نصف رويش سياه شد.
خلاصه، تجاوز و كفرشان به حدّي منتهي شد كه مراكبشان را در مسجد پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ بردند، و به منبر شريف و قبر مطهر جسارت كردند و گروهي از مردم را كه پناهنده به روضه مقدسه و قبر و منبر آن حضرت شده بودند در همانجا كشتند و روضه، و مسجد را از خونشان پر ساختند.
تمام اين جرائم را به فرمان يزيد و قدرت او مرتكب شدند و يزيد از مروان كه براي اجراي فرمان او با مسرف همكاري كرد تقدير نمود و به او جايزه داد.
3 ـ يكي ديگر از شنائع مظالم يزيد اين بود كه از اهل مدينه بيعت گرفت بر اينكه همه غلام و مملوك يزيدند، و گردنهاي آنها را مانند غلامان مهر زدند.
وقتي سه روزي كه يزيد دستور داده شهر مدينه بر سپاهش مباح باشد، پايان يافت روز چهارم، مسرف ملعون فرمان داد تا اسيران را در غل كردند، سپس ساير مردم را كه از قتل نجات يافته بودند احضار كرده و از آنها براي يزيد و جانشين او بيعت گرفت كه جان و مالشان ملك او باشد هر حكمي بخواهد در آن بدهد. در آن روز هركس از اين بيعت سرباز زد و تصويب نكرد يا عذري آورد، كشته شد.
نخستين كسي كه براي بيعت خوانده شد عبدالله بن ربيعه فرزندزاده امّ سلمه همسر پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله سلّم ـ بود وقتي مسرف به او پيشنهاد بيعت داد گفت: بر كتاب خدا و سنت پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ بيعت ميكنم.
مسرف گفت: بايد بيعت كنيد بر اينكه مملوك يزيد هستيد كه در اموال و فرزندان شما هر چه خواست بكند عبدالله خودداري كرد مسرف فرمان داد گردنش را زدند.
باين وضع مسرف از بزرگاني كه از صحابه و تابعين باقي مانده بودند و طبقات ديگر باستثناء حضرت علي بن الحسين ـعليه السّلامـ رأي بيعت گرفت كه آنها بنده قن يزيد هستند (يعني بندهاي كه پدر و مادرش نيز مملوك يزيد بوده) و بر گردن همه مانند نشاني كه به اسبها مينهند، نشان و علامت نهادند و همچنين بركف دستهايشان، چنانكه نسبت به غلامان رسم بود، علامت بندگي نقش نمودند.
در حقيقت، اهل مدينه غرامت خدماتي را كه به اسلام و توحيد و پيغمبر و مسلمانان در هنگام هجرت پيغمبر نمودند به بنياميّه پرداختند و يزيد انتقام از آنها گرفت و كينه خود و دودمانش را نسبت به اسلام و پيامبر اعظم آشكار ساخت.
4 ـ چهارمين فاجعه بزرگ و تعرض صريحي كه يزيد به اسلام و مسلمين نمود: هتك مسجد الحرام و منجنيق بستن به خانه كعبه معظمه قبله مسلمانان و سوزاندن سقف و پردههاي كعبه و خراب كردن خانه بود56.
كفر يزيد
از آنچه از جرائم يزيد گفته شد براي هر كس خالي از تعصب و عناد باشد شكي در كفر او باقي نخواهد ماند.
معلوم است كه يزيد براي پيغمبر ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ و مسجد و روضه آن حضرت، و كعبه معظمه احترامي قائل نبوده و به رسالت و نبوت ايمان نداشته كه در هتك حرمت مقدسات اسلام اينگونه جسور و بي باك بود.
هر كس در اعمال و حركات او و پدرش دقت كند ميفهمد كه اگر شخص پيغمبر هم در اين دنيا بود، معاويه و يزيد اگر ميتوانستند اين جنايتها را مرتكب ميشدند و آن حضرت را به قتل ميرساندند و به همان راه گذشتگانشان در جنگ بدر و احد و خندق ميرفتند.
يزيد علاوه بر انجام دادن اين اعمال كفر آميز، به صراحت و با زبان نيز اظهار كفر كرد، و وقتي سر مبارك سيدالشهداء ـعليه السّلامـ را در جلو خود گذارده بود با چوب خيزران به آن سر نازنين ميزد اين اشعار را ميخواند.
يا غُرابَ الْبَيْنِ ما شِئْتَ فَقُل *** اِنَّما تَنْدُبُ اَمْراً قَد حَصَل
لَيْتَ اَشياخي بِبدْر شَهِدوا *** جَزَعَ الْخَزْرَج فِي وقَع الاَسَل
فَأَهلُّوا، وَاسْتَهِلُّوا فَرَحاً *** وَ لَقالُوا يا يَزيدُ لا تَشلْ
قَد قَتَلْنَا القَرْنَ مِنْ ساداتِهِم *** وَعَدَلْنا قَتْلَ بَدْر فاعتَدِلُ
لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْكِ فَلا *** خَبَرٌ جاءَ وَلا وَحْي نَزَل
لَسْتُ مِنْ خَنْدَفِ اِنْ لَمْ اَنْتَقِمْ *** مِن بَني احمدَ ما كانَ فَعَلَ57
«اي كلاغ جدايي هر چه ميخواهي بگو! همانا تو گريه ميكني بر كاري كه عملي شده است. كاش پدران من كه در بدر كشته شدند ميديدند زاري كردن قبيله خزرج را از زدن نيزه! از شادي فرياد ميزدند و ميگفتند: اي يزيد دستت شل مباد! مهتران و بزرگان آنها را كشتيم و اين را به جاي كشتگان بدر گذاشتيم، پس حسابمان تسويه شد! بنيهاشم با سلطنت بازي كردند; نه خبري از آسمان آمد و نه وحيي نازل شد. من از خاندان خندف نيستم اگر از فرزندان احمد آنچه را انجام دادهاند، انتقام نكشم».
ابن عقيل گويد: يكي از دليلهاي كفر و زندقه يزيد، اشعار او است كه در آنها الحاد و خباثت ضمير و بدكيشي خود را آشكار كرده است از جمله در قصيدهاي كه بعضي از ابيات آن اينست:
عُلِيّةُ هاتي وَاعْلَني وَتَرنمي *** بِذلِكَ اِنّي لا اُحِبُّ التَناجِيا
حَديثُ اَبي سُفْيانَ قَدْماً سُمي بِها *** اِلي اَحد حتّي اَقام البواكِيا
اَلاهاتِ فَاسقيني عَلي ذاك قَهْوَةً *** تُخبرها العنسي كرماً شآميا
اِذا ما نَظَرَنا في اُمورِ قَديمَة *** وَ جَدْنا حلالاً شُربَها مُتَوالِيا
وَ انْ مِتُ يا اُمَ الاُْحيمر فانكحي *** وَلا تاَمْلي بَعْدَ الْفِراقِ تَلاقيا
فَاِنَّ الَّذي حُدِثَتْ عَنْ بَعْثنا *** اَحاديثُ طَسْم تَجْعَلُ القلْبَ ساهِياً
وَ لا بُدَّلي مِنْ اَن اَزُورَ مُحمَّداً *** بَمشمولة صَفراءَ تروي عظامِياً58
و از جمله اشعار او است:
معشَر الندمانِ قُومُوا *** وَاسْمَعُوا صوتَ الاَغاني
وَاشْرَبُوا كَاْسَ مُدام *** وَاتْرَكُوا ذِكرَ الْمَعاني
اَشَغَلتْني نِغْمَةُ العيدان *** عَن صوَتِ الاَداني
وَ تَعوضتُ عَنِ الحُور *** عَجوزاً فِي الدُنانِ59
«اي گروه نديمان برخيزيد و نغمه تار و تنبور بشنويد، پيالههاي مداوم بنوشيد و صحبت از معنويات را كنار بگذاريد (كه) نغمههاي سازها مرا از شنيدن اذان بازداشته است و من حوريهاي بهشتي را با پيرزن در خمره (شراب كهنه) عوض كردهام».
و از اشعار كفر آميز او است:
لَمّا بدَتْ تِلْكَ الحُمُولُ وَاشْرَقَتْ *** تِلْكَ الشُّموسُ عَلي ربي جِيرون
نَعِب الغُرابُ فَقُلتَ نَحْ او لا تَنْح *** فَلَقدْ قَضِيَتْ مِنَ الْغَرِيم دُيوني60
«وقتي كه آن هودجها نمايان شد و آن آفتابها بر بلنديهاي جيرون تابيد، كلاغ آواز شوم سر داد، من گفتم (اي كلاغ) چه نوحه سرايي بكني يا نكني، من طلبهاي خود را از بدهكار پس گرفتم!».
اوضاع اجتماعي در عصر يزيد
به گواهي محققين علم تاريخ اوضاع اجتماعي مسلمانان از عصر زمامداري عثمان و حكومت يافتن بني اميّه در شهرها و استانها رو به انحطاط عجيبي گذاشت، و در عصر معاويه خصوص بعد از شهادت حضرت مجتبي ـعليه السّلامـ با سرعت عجيبي اجتماع در سرآشيبي سقوط افتاد بطوري كه با اوضاع مجتمع عصر پيغمبر اسلام و دوران خلافت علي ـعليه السّلامـ تفاوتهاي فاحش يافت.
فكر، اخلاق و روش مسلمانان عوض شد فساد و سوء استفاده در همه جا رخنه كرد رسوم حكومتهاي روم و ايران كه ظهور اسلام و نهضت آسماني نو آن را پشت سر گذارده بود بازگشت كرد، شريعت و قرآن و احكام را به ميل شخصي خود تأويل و توجيه ميكردند. عقايد و آراء تحت كنترل و بازرسي شديد مأمورين حكومت در آمده بود. فرهنگ و تعليم و تربيت اموي افكار را عوض ميكرد و مردم را به قبول ظلم و خضوع و سكوت و تملق در برابر دستگاههاي دولتي و خود مختاري معاويه پرورش ميداد.
در مسائلي كه مراجعه به آراء عمومي رسم بود (مانند بيعت يزيد) غير از رأي حاكم، رأي احدي محترم نبود و زور سر نيزه و برق شمشير آراء را به ميل بني اميه قرار ميداد، و مراجعه به آراء عموم و شورا كه در آن عصر بر زبانها تكرار ميشد بسيار مسخره و توهين به جامعه بود.
معاويه رسماً اعلان ميكرد و در مجمع بزرگي مثل مسجد الحرام منبر ميرفت و در حضور مخالفين ولايتعهدي يزيد با كمال بيحيائي و بي شرمي از آزادي انتخابات در ولايتعهدي يزيد و موافقت سران امت سخن ميگفت در حالي كه در پاي منبرش جلادان و آدم كشان او آماده بودند كه اگر كسي نفس بكشد همانجا گردنش را بزنند.
آن مسلمانهائي كه براي رضاي خدا جهاد ميكردند و شهادت در راه خدا را با افتخار استقبال ميكردند و به ماديات بي اعتنا بودند و به آزادگي و سادگي و قناعت و عدالت خو گرفته بودند و از سطوت حكام نميهراسيدند و مانند ابي ذر و عمار اجراي تعاليم قرآن را با شدت و جديت مطالبه ميكردند، جاي خود را به مردمي دنيا پرست و بوالهوس سپردند كه گوش و چشم بصيرتشان را تجملات و غذاهاي لذيذ و لباسهاي قيمتي و خانههاي وسيع، كر و كور ساخته و حبّ دنيا قواي اخلاقي آنها را سست نموده براي پول و حقوقي كه از زمامداران ميگرفتند همه گونه ذلت و پستي را تحمل ميكردند و هر فرماني را از آنها اطاعت نموده وغيرت ومردانگي وشرف وكرامت انسانيت را كنار گذاشته بودند.
ديگر در ميان كارمندان و مأموران و افسران كسي نبود كه از مافوق براي اطاعت از قانون اطاعت نمايد يا از فرمان مافوق در دستور خلاف قانون اطاعت نكند. مأموران خود را به حقوق و جايزهها و انعامات فروخته بودند و مانند بندگان از اوامر معاويه و يزيد و زياد و شمر و ديگران اطاعت ميكردند و قانون را براي اطاعت مافوق زير پا ميگذاشتند.
و اگر كساني مثل والي خراسان61 در دستگاه بودند كه از اطاعت اوامر نامشروع و تجاوز به حقوق ملت خودداري ميكردند، به تدريج تصفيه شده و خانه نشين گرديدند.
براي اين افراد تفاوت نميكرد يزيد و معاويه زمامدار باشد يا علي و حسين ـعليهما السّلامـ بلكه چون منافع شخصي آنها در حكومت معاويه و يزيد تأمين ميشد به حكومت آنها مايل بودند.
خفقان، ركود و سكوت، جميع نواحي زندگي اجتماعي را فرا گرفته بود امر به معروف و نهي از منكر متروك شده و مأموران از آن جلوگيري مينمودند.
خطباء جز به نفع زمامداران و دعا و نيايش براي معاويه و يزيد، و نفرين و ناسزا به اخيار و بندگان شايسته خدا سخن ديگر نميتوانستند بگويند.
فقر عمومي و تنگدستي مردم را سخت در فشار گذارده و بيت المال مسلمين كه بايد صرف رفاه حال مردم و پيشرفت امور اقتصادي و عمراني و تأمين منافع عامه و ترقي و پيشرفت جامعه شود، بيشتر صرف انعام و جوائز و صلات و حقوقهاي كلان به طرفداران سياست و جاسوسان و سازمانهاي دستگاه بنياميه و خريد كنيزان خواننده و نوازنده و مجالس بزم و شراب و قمار و رقص و طرب ميشد.
افكار، معارف، علوم و دين و ايمان رو به تنزل ميرفت و به آخرين مراتب انحطاط رسيده بود.
قدرت اجتماع و نيروي عمومي و ملّي اسلامي آنقدر ضعيف بود كه احدي را جرأت اعتراض به تخلف يك مأمور ساده حكومت نبود، خفقان فكري و ديني بطوري بود كه از اسلام اسمي، و از قرآن رسمي بيشتر باقي نمانده و حدود و نظامات اسلامي بازيچه گرديده و ملاك و ميزان جريان امور، اراده حاكم و دستگاه او بود. دين اسلام از آن جهت كه برنامه و دستور العمل حكومت و زمامداري است، از ارزش و اعتبار افتاده بود.
خفقان علمي هم به نوعي بود كه معاويه رسماً شخصي مانند ابن عباس را كه از معروفترين علماي اسلام بود، از تفسير قرآن و بيان حقايق طبق نظر اهل بيت، و رواياتشان از پيغمبر اكرم ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ ، منع نمود، و بحث و تفسير و نقل حديث; و بيان احكام حلال و حرام تحت مراقبت كارآگاهان قرار داشت.
و خلاصه همانطور كه حسين ـعليه السّلامـ فرمود: سنت پيغمبر ميرانده، و از ميان رفته و بدعت زنده و رايج شده بود. نه به حق عمل ميشد، و نه از باطل كسي باز داشته ميگشت.
كدام دليل بر پستي عزائم و انحطاط اخلاق جامعه و ضعف فكر و ايمان روشنتر از اين است كه مردمي شمشير زن، سرباز، مسلح، با رغبت و اصرار از شخصي مانند حسين ـعليه السّلامـ دعوت كنند و پي در پي نامه و فرستاده بفرستند و از او بخواهند كه براي اقامه عدل و احياي شرع و دفع بدعتها دعوت آنها را اجابت كند و با نماينده او (مسلم بن عقيل) بيعت نمايند و همينكه ابن زياد آنها را به مال و منال دنيا تطميع كرد، عقل و دين و بيعت خود را كنار بگذارند و نماينده امام را غريب و تنها سازند تا به آن وضع فجيع به قتل برسد و بعد از آنكه حسين ـعليه السّلامـ به سوي آنها آمد، همان افراد پول و رشوه بگيرند و به جنگ او بروند و آب را بر روي او و كودكان خردسالش ببندند.
ما در سابق هم از اين تنزل اخلاق چيزهائي تذكر داديم و گفتيم كه لشكر كوفه لشكري بود كه دست و پا و زبانش با وجدان و روح و فكرش جنگ ميكرد، عمر سعد و شبث بن ربعي و عمرو بن حجاج و حجار بن ابجر و ديگران را حبّ دنيا و ترس از زوال مقام به كربلا برد. در پاسخهائي كه عمر سعد به حسين ـعليه السّلامـ داد بنگريد كه از روي انحطاط فكري و تسلط روح ترس و بيم و تن دادن به زير باز ظلم و فقر اخلاقي مردم آن زمان، پرده بر ميدارد حسين ـعليه السلامـ به او فرمود: آيا با من جنگ ميكني؟ آيا از خدا نميترسي؟ من پسر آنكسم كه تو ميداني. آيا با من نميشوي؟ و اينها را رها نميكني زيرا اين به خدا نزديكتر است.
ابن سعد نگفت: چون حق با بنياميّه است. نگفت: چون نهضت و قيام شما را خلاف مصلحت امت ميدانم، بلكه گفت: ميترسم خانهام خراب شود.
امام فرمود: من برايت آن را بنا ميكنم. گفت: ميترسم دهِ من گرفته شود فرمود: من بهتر از آن را به تو در حجاز ميدهم.
گفت: من عائله دار هستم، و ميترسم ابن زياد آنها را بكشد.
هرچه گفت از ترس و بيم گفت، اگر چه محرك اصلي او همان طمع حكومت ري بود ولي به هر حال اين مقالات انحطاط اخلاق را در آن زمان نشان ميدهد كه چگونه روح ترس و بيم، و فقدان شجاعت اخلاقي و رشد فكري بر مردم سايه انداخته و علاقه به مظاهر فريبنده دنيا همتها را پست و ارادهها را سست نموده بود.
آري وقتي افرادي مانند معاويه، يزيد، مسلم بن عقبه، مغيره، زياد، بسرو عمرو عاص، زمامدار و رهبر جامعه گردند محصول آن غير از دنائت اخلاق و فساد اجتماع و كوتاه فكري و بشر پرستي نخواهد بود چنان جامعهاي با مصلحين و رجال خدائي و ملي هم قدمي نخواهد كرد، و براي نجات آن جامعه، فداكاري و قيام و نهضتي چون نهضت حسيني لازم است.
--------------------------------------------------------------------------------
1 ـ شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 412 ـ سيره ابن هشام، ج 2، ص 294 ـ بنا به نقل علامه كراچكي در كتاب «التعجب» معاويه در سال فتح در يمن بوده و پدرش را در مورد اينكه اسلام آورده بود سرزنش كرد، چون خونش هدر شده بود ناچار پنج يا شش ماه پيش از وفات پيغمبر، اسلام آورد.
2 ـ شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 433.
3 ـ شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 443.
4 ـ استيعاب، ج 4، ص 87 ـ عثمان هم به وصيت عموزادهاش عمل كرد و تا توانست بني اميّه را در شهرها حكومت داد، و بر مسلمانها مسلط ساخت تا هرچه ميخواستند ظلم و ستم كردند.
5 ـ الاصابه، ج 2، ص 179 ـ 4046.
6 ـ شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 443.
7 ـ شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 444.
8 ـ سيره ابن هشام، ج 4، ص 72 ـ المختصر، ج 2، ص 51.
9 ـ ابوالشهداء، ص 24.
10 ـ تذكرة الخواص پاورقي ص 209. الغدير، ج 10، ص 219.
11 ـ الاستيعاب، ج 2، ص 110.
12 ـ الكامل، ج 2، ص 220.
13 ـ سيره ابن هشام، ج 3، ص 341.
14 ـ النصايح الكافيه، ص 115 ـ براي اطلاع شرح سوابق هند مراجعه شود به كتاب نامبرده و الغدير، ج 10، ص 170و شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 111، چاپ قديم مصر و المجالس الحسينيه، ص 134.
15 ـ الاصابه، ج 2، ص 389، ص 5075
16 ـ النصايح الكافيه، ص 115 ـ الغدير، ج 10، ص 170. شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 111، المجالس الحسينيه، ص 134.
17 ـ تذكرة الخواص ، ص 211.
18 ـ الغدير، ج 10، ص 169
19 ـ تذكرة الخواص، ص 213 و 214.
20 ـ شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 444 ـ الغدير، ج 10، ص 141.
21 ـ الغدير، ج 10، ص 139.
22 ـ شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 444ـ الغدير، ج 10، ص 142.
23 ـ شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 444. كنور الحقايق، ج 1، ص 19 ـ الغدير، ج 10، ص 142 و 143.
24 ـ شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 444.
25 ـ تاريخ ابن عساكر، ج 7، ص 211. الاصابه ج 2، ص 401 و 402. استيعاب، ج 2، ص 44 ـ اسدالغابه، ج 3، ص 299 ـ الغدير، ج 10، ص 180 و 181 ـ النصايح الكافيه، ص 96.
26 ـ الاسلام بين السنة و الشيعة، ص 25.
27 ـ كامل، ج 3، ص 159.
28 ـ مروج الذهب، ج 3، ص 58.
29 ـ حجة السعادة، ج 2، ص 70 و 71.
30 ـ بنا به نقل «فردينال توئل» مسيحي در اعلام الشرق وزير ماليه و حسابدار ارتش معاويه، منصور بن سرجون پدر يوحناي دمشقي بوده است و عقاد در كتاب «معاوية بن ابي سفيان في الميزان» ص 168 ميگويد: امور مالي را به سرجون بن منصور و پس از او به پسرش منصور واگذار كرد ـ و اصل سرجون چنانچه در (حجة السعاده) ج 2، ص 72 نگاشته سرژيوس است.
31 ـ حجة السعاده، ج 2، ص 72.
32 ـ مقتل خوارزمي ص 198. كامل ابن اثير، ج 3، ص 268 ـ الحسن و الحسين سبطا رسول الله، ص 84 و 85.
33 ـ وقتي معاويه كاخ «الخضراء» را ساخت از ابي ذر پرسيد: چگونه ميبيني اين كاخ را؟ ابوذر گفت: اگر آن را از مال خدا بنا كردهاي از خيانتكاراني و اگر از مال خودت ساختهاي پس از اسراف كنندگاني يعني در هر دو حال ساختن اين قصر گناه بوده و خلاف فرموده خدا رفتار كردهاي (معاوية بن ابي سفيان، ص 190).
34 ـ النصايح الكافيه، ص 94 تا 99 ـ معاوية بن ابي سفيان في الميزان، ص 27 و 36 و 187 تا 189.
35 ـ كتاب معاويه ص 76 تا ص 117.
36 ـ معاوية بن ابي سفيان في الميزان ص 41 تا 75 ـ عقّاد در اين كتاب موقعيت امام و موقعيت معاويه را كاملا آشكار نموده و روشن كرده كه راه امام يك راه بسيار دقيق و مستقيم و ديني و الهي بوده كه انحراف از آن را امام جايز نميشمرد و راه معاويه راهي بوده كه حق و عدالت و مصالح مسلمين در آن به هيچ وجه ميزان و مقياس نبوده است مطالعه اين كتاب را هرچند در موارد چندي خالي از اشتباه نيست به اهل نظر توصيه مينمائيم.
37 ـ راجع به خونخواهي از عثمان و بازيهاي سياسي معاويه به نام خونخواهي او، عقاد در كتاب معاويه فصلي تحت عنوان «موقف معاويه من قضية عثمان» نگاشته كه اگر چه مختصر است ولي خواننده را به جريانهاي كثيف سياسي كه خلافت اسلام در اثر غصب حق خاندان نبوت و خصوص روي كار آمدن بني اميّه به آن مبتلا شد آگاه ميسازد.
38 ـ شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 6.
39 ـ شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 7.
40 ـ مروج الذهب، ج 3، ص 362.
41 ـ شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 12. ابوالشهداء ص 75. معاوية بن ابي سفيان، ص 164.
42 ـ اين قاعده كلي و تخلف ناپذيرنيست و به عبارت ديگر علت تامه تكوين شخصيت، محيط تربيت نيست، بسا اتفاق ميافتد كه از افراد ناپاك و در محيطهاي آلوده افرادي پارسا و پرهيزكار به وجود ميآيند و برعكس كساني كه در محيطهاي مناسب و شرايط مساعد تربيت بزرگ شدهاند خوب از امتحان بيرون نميآيند و مصداق (يُخْرجُ الْحَي مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَي) ميشوند، اما اين دليل آن نيست كه محيط اثرندارد بلكه دليل آنست كه با محيط فاسد هم مبارزه ممكن است، و بدي محيط براي بدان عذر بد رفتاري نيست.
43 ـ مراجعه شود به قمقام زخار ص 229 و المجالس الحسينيه ص 134.
(*)اي اهل ايمان! يهود و نصاري را به دوستي مگيريد. سوره مائده، آيه 51.
45 ـ سمو المعني، ص 66 تا 68، مروج الذهب، ج 3، ص 3.
46 ـ الكامل، ج 3، ص 268 ـ الحسن و الحسين سبطا رسول الله، ص 84 و 85، حجة السعاده، ج 2، ص 6.
47 ـ ابوالشهداء، ص 21 و 3.
48 ـ ابو الشهداء، ص 77.
49 ـ كامل ابن اثير، ج 3، ص 317.
50 ـ الحسن و الحسين سبطا رسول الله، ص 60.
51 ـ الحسن و الحسين سبطا رسول الله، ص 60
52 ـ مروج الذهب، ج 3، ص 15 ـ تذكرة الخواص، ص 290.
53 ـ مروج الذهب، ج 3، ص 15 و 16.
54 ـ حياة الحيوان، ج 2، ص 224.
55 ـ تذكرة الخواص، ص 285 و 276 ـ قمقام زخار، ص 584 ـ تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 221 و 222.
56 ـ راجع به واقعه حره و ختم اعناق مسلمين و آن بيعت خبيثه و ويران كردن كعبه معظمه به اين كتابها مراجعه فرمائيد: الامامة و السياسة ج 1، ص 220 تا 232 و ج 2، ص 11. تاريخ الخلفاء، ص 139 و 140. السيرة الحلبيه، ج 1، ص 195 تا 199. الاخبار الطوال، ج 1، ص 220 تا 237. تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 223 و 224. مروج الذهب، ج 3، ص 17 تا 19. تذكرة الخواص، ص 298 و 299. شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 470. تاريخ طبري، ج 4، ص 370. كامل ابن اثير، ج 3، ص 310.
57 ـ البداية و النهاية، ص 92 و 197 و 204. تذكرة الخواص، ص 271 و 300، مقاتل الطالبيين، ص 120. الاتحاف، ص 18. السيده زينب، ص 17 و 18. البدء و التاريخ، ج 6، ص 12. حفيدة الرسول، ص 58.
(*)«در اين چند بيت شاعر ملحد (يزيد) از معشوقه و نديمه خود ميخواهد كه علني و آشكار و با عشوه براي او آواز بخواند و داستانهاي كهنه و ملال انگيز را كنار نهد و از شرابهايي كه تاك (درخت انگور) آن براي شراب برگزيده ميشود به او بنوشاند و سپس آن را حلال ميشمرد و به او سفارش ميكند كه پس از مرگ آرزومند ديدار او نباشد و ديگري را به نكاح خود برگزيند و پس از آن منكر حيات و رستاخيز شده و ميگويد آنچه از بعث و رستاخيز به تو گفته شده حديثهاي كهنهاي است كه موجب سهو قلب (و فراموش شدن شراب و شهوات) ميگردد و سپس به مقام قدس حضرت رسول ـصلّيالله عليه و آله وسلّمـ جسارت و اهانت نموده است».
59 ـ تذكرة الخواص، ص 291.
60 ـ تذكرة الخواص، ص 261.
61 ـ معاوية بن ابي سفيان في الميزان، ص 189.
منبع:پايگاه اطلاع رساني دفتر حضرت آيت الله العظمي صافي گلپايگاني
ادامه مطلب
